تاریخ انتشار : ۱۱ شهريور ۱۳۹۱ - ۱۱:۳۴  ، 
شناسه خبر : ۲۴۴۲۰۴
گزارش سفر به یکی از جمهوری‌های خودمختار روسیه
عبدالله آشنا مقدمه: روز گذشته بخش اول سفر به جمهوری داغستان روسیه به چاپ رسید. نگارنده در قسمت قبل از ویژگی‌های شهر شیعه‌نشین دربند، دومین شهر بزرگ داغستان نگاشته بود و در مطلب زیر ویژگی‌های شهر ماخاچ‌کالا مرکز جمهوری داغستان آورده شده است.

غذای داغستانی
بعضی از غذا‌ها با میل ما سازگار نبود اما مهم‌تر اینکه می‌ترسیدیم ذبح اسلامی نباشد یا گوشت... را میل کنیم! اما همراهان گفتند بلاد اسلامی است و حکم باید بر برائت داشته باشیم. خلاصه پس از چند وعده غذا که از کباب بریان و جوجه‌کباب و... صرفنظر کردم، سبزیخوار شدم. به استخاره متوسل شدم و استخاره هم صحه بر حکم فقهی گذاشت و از سبزیخواری نجات یافتم! سفره‌های ناهار و شام خیلی رنگی است اما خبری از برنج دمسیاه ایرانی نیست، در عوض نان‌های فانتزی باید میل کنیم، بشقاب‌ها تند تند توسط گارسون‌ها عوض می‌شود و باید عادت کنیم عوض قاشق و چنگال با کارد و چنگال غذا بخوریم، میوه‌های بهشتی را تناول کنیم و حوریان بهشتی را گرداگرد خود تحمل کنیم! انصافا محترمه و خدمتگزار هستند البته حین پذیرایی گاهی نگاه‌ها به انحراف از میز غذا عبور می‌کند اما فتوا رسید که یک نگاه مشکلی ندارد.
امروز از مسجد جامع ماخاچ‌کالا، پایتخت داغستان دیدن کردیم. انصافا مسجد زیبایی ساخته شده اما نه توسط مردم یا دولت این کشور، بلکه توسط کشور ترکیه! قاطبه مردم داغستان سنی شافعی هستند و بحمدالله روابط بسیار خوبی بین شیعیان و برادران اهل تسنن این کشور وجود دارد.
در زیبایی‌های این مسجد مستغرق بودم که باز هم چند صحنه و چند پارادوکس ذهن مرا به خود مشغول کرد؛ اول، این مسجد و خیلی دیگر از مساجد اهل تسنن بحق زیبا و آراسته است اما سقف کاذب تنها مسجد شیعیان ماخاچ‌کالا یعنی مسجد خامنه به دلیل قدمت و فرسودگی، چند شب گذشته فروریخت و مصیبتی بر مصایب گفته و ناگفته شیعیان این شهر افزود. به عنوان یک شیعه وقتی این مسجد را دیدم و با جوانانی که در آنجا نماز می‌خوانند و از ما انتظار کمک دارند آشنا شدم، بسیار خجالت کشیدم. در حد بضاعت، هیات ایرانی کمک کرد اما چه می‌توانستیم بگوییم هنگامی که غفلت بزرگی دامنگیر متصدیان امر در بخش‌های مختلف شده جز حلقه زدن اشک در چشمان خسته!
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
به قول آن خواهر داغستانی که در پایان مصاحبه از او خواستم درخواست خود را از جامعه شیعه بگوید، در کمال اندوه گفت: ما را خیلی دعا کنید! در گذشته نزدیک سفری هم به قم داشتم. دیدم بحمدالله بیوت مختلف، مدارس و مراکز تحقیقاتی بزرگی هر کدام به‌طور‌‌ مجزا ساخته‌اند و انبوهی از طلاب در آن رفت و آمد می‌کنند. با خود گفتم چراغ پی‌سوز، علمایی چون صاحب جواهر، علامه طباطبایی، علامه مجلسی، علامه امینی و... تحویل جامعه شیعه داده است. ببینیم کولرهای اسپیلت چه کار خواهند کرد! در برون مرز که تلألویی کم‌فروغ مشاهده می‌شود! در مسجد خامنه نماز جماعت را پشت سر فردی خواندیم که تحصیلات حوزوی هم دارد اما معمم نیست. چهره‌های مشتاق از جوانان در مسجد حضور دارند و به گفته خودشان در ایام ماه مبارک رمضان یا محرم و صفر این مسجد از جوانان پر می‌شود. دوم، در مسجد جامع اهل تسنن ماخاچ‌کالا در حال ادای فریضه ظهر و عصر بودیم که دیدم 4 جوان وارد مسجد شدند. یکی از آنها کلاه لبه‌داری به سر گذاشته و پیراهن آستین کوتاهی پوشیده است.
پس از آماده شدن برای نماز دیدم همین جوان، لبه کلاه خود را به طرف عقب برگرداند و رفت جلو به عنوان امام جماعت ایستاد و 3 نفر دیگر به او اقتدا کردند. صحنه جالبی بود! نمی‌خواهم بگویم آنچه به عنوان شرایط امام جماعت در رساله عملیه بیان شده است باید نادیده گرفت و هرکسی می‌تواند امام جماعت بشود اما سهل و ممتنع کرد احکام به تشخیص غیرمتخصصان در جامعه ما بسیار دیده می‌شود و این از آفت‌های محرز درون مرز است. برداشت‌های شخصی افراد کم‌اطلاع از دین که به عنوان دین به جامعه دیکته می‌شود نه‌تنها مروج اسلام و شیعه نیست بلکه بعضا موجب دین‌گریزی جوانان می‌شود.
برای نمونه آستین‌های کوتاه سه‌ربع (تا آرنج) برای مردان حرام است یا حلال؟ مانتوهای گشاد رنگارنگ برای دختران حرام است یا حلال؟ موسیقی پاپ با مضامین مناسب حلال است یا حرام؟ در مدرسه دخترانه‌ای که پرسنل آن همه از بانوان است و اشراف نامحرم هم وجود ندارد، کشف حجاب دختران حرام است یا حلال؟... در جامعه یک بام و چند هوا، هر فرد یا اداره‌ای به خود اجازه می‌دهد دستوری بنویسد و ابلاغ کند. حلال خدا را حرام می‌کنند و حرام الهی را به غمزه رد می‌کنند.
دین فراتر از فهم ناقص بعضی از افراد است که نان به نرخ روز می‌خورند و منظور آنها از این گفتار‌های به ظاهر انقلابی و دین‌محور، بردن عرض خود از سفره انقلاب و اسلام است؛ به قول شهیدی که می‌گفت آنها از دین فقط «ن» آخر آن را فهمیده‌اند (به معنی نان و دنیا). نبی مکرم اسلام دین را در جامعه چگونه و به چه شیوه‌ای تبلیغ کرد که عموم مردم به آن شائق و راغب شدند؟ در حالی که تمام جاهلیت جدید به نحوی در جاهلیت قدیم وجود داشته است. پیامبر عظیم‌الشأن اسلام با خلق عظیم و صبر جمیل و بیان فصیح و اعمال صحیح از اعرابی متوحش که زندگی و رفتار آنها چندان تفاوتی با حیوانات نداشته است، ابوذر، مقداد، عماریاسر و... تحویل داده است.
جاهلیت امروز نیز جامعه بشری را به سوی زندگی حیوانی و فنای اخلاقی سوق داده و تنها رنگ و لعاب و ادبیات عوض شده است. کو جایگاه رفیع زنان مردپرور که سنگ آن به سینه زده می‌شود. کوحقوق بشر که آهنگ آن گوش فلک را کر کرده است. در سینمای هالیوود به دنبال آن بگردیم یا در دیسکو ریسکوهای نیویورک، در فلسطین، افغانستان و عراق آن را بجوییم یا بوسنی‌ و هرزگوین. نیم‌نگاهی به مقالات منتقدان باانصاف غرب گویای انحطاطی است که غرب هر روز در آن بیشر غرق می‌شود. همراه یکی از جوانان برای کاری در شهر دوری زدیم، دیدم زنگ موبایلش بخشی از دعای جوشن کبیر و زیارت عاشوراست. عکس پس‌زمینه موبایلش از شعائر مذهبی و آویز جلوی ماشینش پرچم جمهوری اسلامی ایران است.
مجموعه‌ای از اسمای الهی را نیز در بالای آفتابگیر جلوی راننده قرار داده بود. نه از مجسمه سگ خبری بود و نه از صلیب شکسته، نه عکس مدونا بود و نه تصویر آنجلینا جولی! گروهی هم مسلمان شناسنامه‌ای هستند اما هر وقت به مسجد یا قبرستان یا اماکن مقدس وارد می‌شوند یک روسری سر می‌کنند و سعی می‌کنند لباس ناجور نپوشند، نه‌تنها برای پذیرش دین تحت فشار نیستند بلکه برای بی‌دین شدن کوشش هم می‌شود اما همچنان با افتخار می‌گویند مسلمان هستیم. آه و آه و حیف و صدحیف که این سرزمین‌ها مسیحا‌نفسی را طلب می‌کند تا حیات نو به کالبد نیمه‌جان آنها بدمد. یاد علمای بزرگ و آیات عظام گذشته بخیر که وقتی می‌فهمیدند انسان‌هایی ولو گبر و بت‌پرست به وجود آنها و راهنمایی‌شان نیازمند هستند، جلای وطن می‌کردند و چون طبیبی دوار بر بالین بیماران حاضر می‌شدند و هزاران هزار نفر را به نور حقیقت آشنا می‌کردند.
مگر نه این است که مسلمانان پاکستان، هند، تایلند، داغستان، چین و.... از همین نفس‌های گرم به دامن اسلام و تشیع گرویده‌اند. کجایند آن علمای مهذب و باغیرت... نه خضر بیابان پیداست که آب گوارا به تشنگان برساند و نه مسیحانفسی که حیات مجدد به کالبد بی‌جان مسلمانانی بدهد.
اَللّهُمَّ اَرِنِی الطَّلْعَه الرَّشیدَه وَ الْغُرَه الْحَمِیدَه...
دانشکده خاورشناسی
امروز صبح به دانشکده خاورشناسی برای مصاحبه با چند نفر در بخش کرسی ایران‌شناسی این دانشکده رفتیم. دانشکده، نه‌چندان بزرگ و از نظر ساختمانی کهنه و مستعمل است. دانشجویان دختر و پسر درهم در آنجا تحصیل می‌کنند. در میان دیده‌ها جز یک دختر بقیه بی‌حجاب هستند. در حالی که بنا بر آمار حدود 90درصد مردم مسلمان هستند و علی‌القاعده باید مقید به مبانی دین باشند اما این‌طور نبود. یکی از دوستان که استاد این دانشکده هم هست حدود 12 نفر از دانشجویان سال اول رشته ایران‌شناسی را جمع کرد که نصف آنها دختر بودند. وارد کلاس شدیم و به احترام ما بلند شدند.
دوربین را آماده کردیم که کار را شروع کنیم، دیدم سخنرانی هم باید بکنم! به آنها گفتم ما مشترکات زیادی داریم، قبلا مرزهای جغرافیایی نداشتیم و در کنار هم بودیم، اکنون هم که مرزهای جغرافیایی حاکم است قلب‌های ما در کنار یکدیگر قرار گرفته است. خواستم دوپهلو صحبت کنم که مشکل سیاسی به وجود نیاورم. البته فکر نمی‌کنم بیشتر گفته‌های مرا متوجه شده باشند! به من نگاه می‌کردند ولی نمی‌دانم چه در دل‌هایشان می‌گذشت که ‌نمی‌توانستند به زبان بیاورند، خلاصه من که خودم را یکه‌تاز میدان می‌دیدم به هر دری می‌زدم و آنها با لبخندی ملیح تماشایم می‌کردند.
دیدم ارتباط یکطرفه است، سوالی کردم: نظر شما درباره ایران چیست؟ از ایران چه می‌دانید؟ با مِن و مِن‌های فراوان یکی گفت ما می‌دانیم ایران با آمریکا مشکل دارد، گفتم خوب چه مشکلی؟ گفت بر سر نفت! گفتم حق با کیست؟ گفت با ایران! خیلی خوشحال شدم، با خودم گفتم: حالا آمریکایی‌ها هر چه می‌خواهند ژست حقوق بشر و... بگیرند ولی مردم جهان مثل این دانشجوی 18 یا 19 ساله داغستانی اصل موضوع را فهمیده‌اند. نفت یعنی منافع، پول، ثروت، زر، زور، تجاوز و... که غرب دنبال آن است.
گفتم شما تلویزیون ما را از طریق ماهواره می‌گیرید؟ همه گفتند نه! راست هم می‌گویند آخر حالیشان نمی‌شود. گفتم موسیقی ایرانی را چطور؟ همه خندیدند و گفتند بله! خیلی جالب بود. گفتم کدام موسیقی را گوش می‌کنید؟یک خواننده آن‌طرف آبی را نام بردند! گفتم چرا زبان فارسی را برای تحصیل انتخاب کردید، گفتند به دلیل علاقه به ادبیات غنی فارسی و شاعرانی همچون سعدی، خیام، فردوسی و... گفتم یک مصراع از شعر سعدی را می‌خوانم شما ترجمه سلیس کنید:
چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه‌انگیزت!
پاسخی نیامد. دیگر وقت تنگ بود و دانشجویان باید به کلاس می‌رفتند از آنها خداحافظی و دعوت کردم که از دانشگاه‌های ایران بازدید داشته باشند.
داغستان آرام
صدای انفجارهای متعدد نه‌چندان بلند از دور به گوشم رسید، گفتم حتما درگیری شده است؛ بین قوای دولتی و تروریست‌ها! اما خبری نبود، وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم دیدم فشفشه‌های رنگی به هوا پرتاب شده و با الوان مختلف روشن می‌شوند و صدا، ناشی از انفجار آنها بود. حضور نیروهای نظامی و کلاشینکف به دست مشهود است و سربازان در اطراف نقاط حساس با اسلحه پر و خشاب دوبل مشغول پاس دادن هستند. نیروهای غیرمحسوس و لباس شخصی و امنیتی‌ها هم که سر جای خود! شاید یکی از دلایلی که خارجی‌ها در این سرزمین دیده نمی‌شوند همین موضوع باشد. همه می‌دانند در گذشته نه‌چندان دور دایره ناآرامی‌های جمهوری چچن که هم‌مرز با آن است به داخل خاک داغستان هم کشیده شده بود و هنوز هم به صورت پراکنده ادامه دارد.
بازگشت به وطن

سوار هواپیما شدیم. از پنجره آن نوشته فرودگاه ماخاچ‌کالا دیده می‌شود. بله، سفر رو به پایان است اما نتایج آن چه خواهد بود و چگونه پیگیری خواهد شد؟ آیا افق‌هایی که در زمینه‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی پیش‌بینی می‌‌شود و بعضی از آنها در قالب تفاهمنامه مبادله شده اجرایی خواهد شد؟ آیا هزینه‌های مصروفه از طرف میهمان و میزبان و دوستان ماخاچ‌کالایی به اهداف مشترک کمک خواهد کرد؟ ارتباط بین مردم 2 کشور نزدیک‌تر خواهد شد؟... مسافران خسته هستند و کمتر حرف می‌زنند، ساعت 12 شب به وقت تهران است.
2 چیز ذهن مرا به خود مشغول کرده است؛ اول آنکه اگر در این سرزمین‌های غریب قرار می‌گرفتم چگونه دینداری می‌کردم؟ همرنگ جماعت می‌شدم یا جماعت را به رنگ خود درمی‌آوردم یا مانند بعضی از همسفران اعزامی از شرکت‌های خصوصی هر لحظه به رنگی درمی‌آمدم؟! با دولتی‌ها «ع» سلام‌علیکم را طوری تلفظ می‌کردند که از حلق تا نافشان به تکان درمی‌آمد و با راهنمای زن ماخاچ‌کالایی علاوه بر دست دادن روبوسی هم می‌کردند! دوم اینکه این سفر هم به پایان رسید و من در حال بازگشت هستم ولی سفری در پیش دارم که هرگز بازگشتی نخواهد داشت... آه از راه دراز و توشه کم... هواپیما از روی باند بلند شد.
داغ داغ

نمی‌دانم چرا نسل ما با کلمه داغ عجین شده است، هر وقت داغی و اکنون داغستان، هرچند «داغ» به ترکی به معنای کوه است و «ستان» به زبان فارسی به معنای سرزمین و داغستان نیز ترکیبی از همین 2 کلمه است اما احساس می‌‌کنم داغ من از چیز دیگری است، از جدا شدن این جمهوری در سال‌های ماضی، از مظلومیت مسلمانان در این جمهوری، از حضور کمونیست‌ها در سال‌های استثمار، از شیعیان بی‌مبلغ و بی‌ملجا و پناه... نمی‌دانم! شاید هم دلتنگی من از فراق دوستان است که داغ فراق آنها می‌‌رود و نمی‌رود. ما ماندیم و آنها رفتند و بهتر بگویم ما رفتیم، نیست و فانی شدیم و آنها ماندند. ای خدای بزرگ! هر روز شهیدی و من شاهد، امید دارم روزی تو مرا شهید شاهدان نمایی.
در حرم دلنواز از دل و جان بی‌نیاز هست، سر من به ناز در بر زانوی دوست.