تاریخ انتشار : ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۱:۳۹  ، 
شناسه خبر : ۲۴۴۴۳۵

مقصود فراستخواه
1) ناسیونالیسم از آغاز و در تجربه مدرنیته غربی؛ وجه پارادوکسیکالی به خود گرفت. از یکسو مبتنی بر مفهوم کاملا مدرن «ملت ـ دولت» (nation - state) بود؛ به عنوان مبنای یک واحد سیاسی ـ سرزمینی که در آن همه شهورندان، صرفنظر از عقاید مختلف و آیین‌های مذهبی محترمی که هر کدام می‌توانند داشته باشند، با حقوق برابر و در سایه عرف و قانون و ترتیبات عقلانی مدرن، زندگی مسالمت‌آمیزی می‌کنند و هویت مشترکی در سطح بین‌المللی دارند.
از سوی دیگر اما در آلمان؛ همین مفهوم به ایدئولوژی خطرناکی مبدل شد. ابتدا متفکرانی در آنجا (مانند فیخته) این دغدغه را داشتند که دستاوردهای مدرنیته مانند امانیسم و حقوق انسانی، ممکن است به تفوق فکری و فرهنگی یک کشور خاص مانند فرانسه بر آنها بینجامد، از همین رو، ایده «ملت آلمانی» به میان آمد. تا اینجای کار مشکلی وجود نداشت و اتفاقا تأکید بجایی بر هویت آلمانی و ظرفیتهای فکری متمایز در آن بود، و به عنوان نوعی تکثر در تجربه مدرنیته، فهمیدنی و معنادار است. اما گویا بیشتر مشکلات بشر از آنجا آغاز می‌شود که ایده‌ها و مفهوم‌ها به همان صرافت اولیه خود نمی‌مانند و در آزمون و رفتار سیاسی ـ اجتماعی، با تأویلات و صور ایدئولوژیکی ظاهر می‌شوند که چه‌بسا برای بشریت بسیار پرهزینه بوده است. در کتابها و محافل، مفاهیم قشنگ و گوشنوازی به میان می‌آید، اما باید فکری نیز به تأویلات و کژتابیهای اجتماعی این مفاهیم در دنیای عینی بشود که معمولا هم کمتر به این، فکر می‌شود.
چنین بود که ابراز وجود ملت آلمانی، در یک پس‌زمینه جامعه‌شناختی، اقتصادی و روانشناختی؛ سر از ایدئولوژی نازیها و بلیه هیتلر درآورد. اینان به نام یک ملت و فرهنگ، چه ستیزه‌گریها که با مردمان دیگر و کشورهای دیگر نکردند و چه مصایبی که برای صلح جهانی و بشریت به بار نیاوردند.
2) ما به ندرت توانسته‌ایم مدلی ایرانی از مدرنیته، توسعه بدهیم. این، البته عللی داشت. تماس ایرانیان با مفهوم ناسیونالیسم، در یک شرایط آرام صورت نگرفت. اصولا ما در نسبت با دنیای مدرن، هم دچار پس‌افتادگی ساختاری و فقر نظری، و هم گرفتار موقعیت پیچیده و آشفته‌ای بودیم. یک دسته که (از ابتدا در ساخت قدرت و فرهنگ، اندک نیز نبودند) با اغلب دستاوردهای جدید، از موضع پیشامدرن، سر ستیز داشتند و علایق و منافعی سنتی، در گسست کامل از دنیای پیشرو، دنبال می‌کردند و این، حاصلی جز ادامه عقب‌ماندگی و بدبختی برای مردم ایران نداشت.
اما آن دسته نیز که گشوده‌تر به محیط جهانی بودند و به استقبال تجربه مدرنیته رفتند، غالباً، به اقتباس سطحی بسنده کردند و از همه مهمتر این بود که تحت تأثیر شرایط آشفته سیاسی و اقتصادی و فرهنگی کشور، مفاهیم مدرن برای آنها کمتر معنای، «ایجابی» و بیشتر معنای «سلبی» داشت.
3) اغلب نخبگان ما با «بله گفتن از دور» به مفاهیم و الگوهای مدرن، در واقع، بیشتر می‌خواستند به مفاهیم و الگوهای «ناکارآمد» و «از معنا تهی شده» پیشامدرن موجود در این سرزمین، «ته» بگویند، و فرصت اجتماعی یا آمادگی ذهنی آن را چندان پیدا نمی‌کردند که با داد و ستد خلاق فکری، مدلی ایرانی، از مدرنیت و نواندیشی و نوشدگی، بسط بدهند و آن را در تحول و توسعه درونزا و همه‌جانبه این جامعه به کار بگیرند. قصه ناسیونالیسم نیز چنین بود.
برای آخوندزاده؛ ناسیونالیسم، گاهی از یک مفهوم مدرن تا حدّ «ایران باستان‌گرایی» تقلیل می‌یافت و این واکنشی در برابر تمایلات نیرومند مبنی بر نادیده گرفته شدن و حذف ارزشهای اصیل فرهنگ و تاریخ ایران پیش از اسلام بود. اما حقیقت این است که مفهوم مدرن «ملت ـ دولت»، همان‌طور که با تئوکراسی و ایدئولوژی سیاسی خلافت و ولایت، قابل تلفیق نبود، با فکر سیاسی «سلطنت مطلقه» معهود در تاریخ ایران نیز قابل جمع نبود.
من دو مورد دیگر از کلاف پیچیده شرایط کشور را ذکر می‌کنم تا توضیح بدهم که چگونه سبب می‌شد نخبگان ایرانی از توسعه اندیشه ملی به عنوان یک مدل کارآمد ایجابی (و نه صرفاً سلبی)، باز بمانند. مورد نخست، نفوذ عمیق ساخت و بافت استبدادی قدرت در کشور بود، از همین رو؛ اندیشه ملی، بیشتر معطوف و مصروف مواجهه با تمامی‌خواهی‌های مرکز قدرت می‌شد و مفهوم ملت‌ ـ دولت، به عنوان یک پارادایم مثبت، برای زندگی سیاسی مشترک اقوام و گروهها و شهروندان ایرانی و برای اداره کشور، توسعه پیدا نمی‌کرد و عملیاتی و نهادمند نمی‌شد.
مورد دوم؛ نفوذ عمیق قدرت‌های خارجی در ایران بود که خود از ضعفهای زیرساختی و موقعیت حاشیه‌ای کشور ما ناشی می‌شد. کم نبودند گروههای نفوذی غالبا غیررسمی در داخل دولت پهلوی یا در حاشیه یا در برابر آن که به شکل محفل‌ها، جناحها، باندها و دوره‌ها یا حتی احزاب، منافع خود را از طریق مداخلات زیانبار قدرتهای خارجی در سرنوشت کشور تعقیب و تأمین می‌کردند. طرفداری علنی و رسوایی سران یک حزب از منافع شوروی در ایران، یا انگلیس‌گرایی مفتضح بسیاری از مقامات و رجال سنتی، و یا عوامل ایرانی مداخلات وقیحانه آمریکا در کودتای 28 مرداد 1332، تنها بخشی از مشهورات تاریخ ماست وگرنه پژوهشگران در اسناد تاریخ معاصر، می‌دانند که چگونه کشور ما به دلیل ضعفهای درونی، در معرض انواع دست‌اندازی‌های قدرتهای خارجی قرار داشت.
اینجا بود که اندیشه ملی، بیشتر به سمت آرمانخواهی و استقلال‌طلبی سوق می‌یافت و به یک آموزه عمدتاً سلبی و پوپولیستی در مقابله با استبداد داخلی یا مداخلات خارجی فروکاسته می‌شد. همین کافی بود که فضا و زمینه‌ای نیز برای نفوذ و رواج تئوری دسیسه، فوبیای بیگانه‌هراسی، یا غرب‌ستیزی بیمارگونه در قالب انواع ایدئولوژیهای مذهبی و ملی فراهم بیاید. ملاحظه می‌کنیم که چگونه اندیشه ملی کمتر توانست به یک مدل کارآمد برای توسعه ملت ـ دولت، در تعامل مثبت و مذاکره‌گرایانه با محیط بین‌المللی، ارتقا پیدا بکند.
4) ملت در معنای جدید خود همان‌گونه که بارکر و دیگران تعریف کرده‌اند اولاً و بالذات مفهومی عرفی دارد. یعنی مردمانی را دربرمی‌گیرد که صرف‌نظر از افکار و عقاید و مذاهب گوناگون با همدیگر در یک واحد سیاسی سرزمینی زندگی می‌کنند؛ این مردم، همان مردم به معنای قدیمی نیست، تحولی مفهومی و ساختاری در دنیای مدرن نسبت به دنیای پیشامدرن روی داده است، و از جمله اینکه مردم، همان رعیت تحت قیمومت، به مفهوم پیشامدرن نیستند، بلکه شهروندان یک ملت ـ دولت هستند که صرفنظر از هر عقیده و دینی که دارند یا ندارند، از حقوق مدنی، اجتماعی و سیاسی برابر برخوردارند، انتظار دارند که بتوانند انتخاب بکنند، انتخاب بشوند، سبک زندگی متنوع خود را در پیش بگیرند، افکار و عقاید متکثری داشته باشند و بتوانند آن را بیان و عیان کنند.
مشکل این است که آیا فکر دینی ما تا چه حدی می‌تواند با این رهیافتهای عقل بشری و معانی جدید سازگاری اصولی داشته باشد. فکر ملی در ایران در دهه 20 و 30 حقیقتاً؛ پارادایم بزرگ و اصلی جامعۀ سیاسی ایران بود. در پیش از کودتا؛ نهضت ملی، و پس از آن؛ مقاومت ملی، این پارادایم را نمایندگی می‌کرد و از رهبری پاکیزه و اصیل مرحوم دکتر محمد مصدق برخوردار بود. این فکر، هرچند بر حسب سرشت مفهومی خود، فکری عرفی بود و نه دینی؛ اما بنا به شواهد بسیار، به فرهنگ و سنتهای دینی در این سرزمین، حرمت قائل بود. حتی ملی‌گرایی به اصطلاح سکولار ما، مشکلی با اساس دینداری مردمان نداشت و حداکثر چیزی که به آن قائل بود، «دین ـ جدایی» بود و نه «دین ـ زدایی».
از سوی دیگر؛ فکر دینی نیز در سطح تحلیل سرزمینی؛ هم به لحاظ تاریخ و فرهنگ و زمینه‌های جامعه‌شناختی این دیار موضوعیت دارد، و هم ظرفیتهای معنایی تعیین‌کننده و راهنمایی‌های اصیل وجودی، و پیام و بشارتی برای تعالی انسانها در او هست که نادیده گرفتنش، منطقی به نظر نمی‌رسد. به گمان من؛ فکر دینی، اگر عارضه‌های قدرت و تصلب و تحجر، رفع و رجوع بشود، بنابر طبیعت خود با فکر ملی، ناسازی ذاتی و مفهومی ندارد.
تاریخ معاصر گواه خوبی است که طیف درخور توجهی از دین‌اندیشان ما نیز (چه در سطح نخبگان مانند طالقانی، بازرگان، سحابی، شریعتی و چه در سطح مردم و بسیاری از پدران و مادران ما در آن دوره به یادماندنی) بدون این که از مبانی ایمان و دیانت خود دست بردارند، به فکر ملی روی آوردند، دل بستند و وفادار ماندند. متأسفانه، تمامی‌خواهی و سرکوب دولت پهلوی در مواجهه با فکر ملی، موجب شد که این پارادایم اصلی جامعۀ سیاسی ایران، از نیمۀ دورۀ پهلوی دوم (پس از کودتای 28 مرداد) تضعیف بشود و دور از انتظار نبود که جای آن را گفتارهای آشفته و ملغمه‌های ایدئولوژیکی بگیرد و آزمون پرهزینه‌ای را بر جای بگذارد.
هنوز هم به نظر می‌رسد ترکیب فکر ملی و فکر دینی نه تنها می‌تواند معنادار و معقول و موجه باشد بلکه راهبردی بی‌بدیل برای آینده ایران است. اما این نیازمند آن است که فکر دینی در این جامعه، تحول و توسعه پیدا بکند و با عرف عام دنیای جدید (مانند حرمت و حقوق و استقلال انسانی صرفنظر از هر عقیده و مذهب) سازگاری داشته باشد، وجدانیات عمومی در آن (مانند رعایت آزادی‌های دیگران) را به رسمیت بشناسد و به محکمات رهیافتهای عقلی آن (مانند شیوه‌های دمکراتیک در وضع قوانین و اداره جامعه) اعتبار قائل شود.
در واقع باید عرض کنم که فکر ملی،‌ حاصل عقل سلیم در دنیای جدید و عرف عام آن است، دینداری مطلوب نیز پیوسته باید با عقل سلیم و عرف عام سالم زمانه‌ها تناسب داشته باشد و این قضیه در عرف دنیای جدید یعنی فکر ملی نیز صادق است.
5) آیا فکر دینی در ایران چنین مسیری را طی کرده است؟ این امر از یک‌سو مستلزم رنسانس فکری و روشنفکری و روشنگری در حوزه دین‌اندیشی و دینداری، و از سوی دیگر محتاج پیشرفت فرایندهای توسعه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی و فرهنگی بوده است، زیرا هر چه مردم و مناسبات و ارتباطات و زیرساختهای آن‌ها و زندگی عینی آنها توسعه پیدا بکند، فکر و عمل دینی‌شان نیز امروزی‌تر و توسعه‌یافته‌تر می‌شود و به عبارت دیگر کم و کیف دینداری مردم بستگی به سطح آگاهی‌ها و توسعه‌یافتگی آنها دارد. اما در ایران، همه این لوازم با صعوبت‌های ساختاری مواجه بود.
از یک‌سو کار روشنفکری دینی، هم با آزمون و خطاهای نظری پرهزینه همراه بود و هم، سنگینی استبداد و سرکوب و تحجر و خشونت، رمق از او می‌گرفت و در نتیجه کمتر می‌توانست بستر معرفت‌شناختی و دین‌شناختی کافی برای تحول مطلوب فکر دینی فراهم کند. از سوی دیگر، فرآیندهای توسعه نیز در جامعه با گسست‌ها، ناپایداری‌ها و بی‌ثباتی‌ها مواجه می‌شد و نمی‌توانست تجربه متداوم و انباشته شده، و محیط و زمینه‌های عینی کافی برای تحول و توسعه مطلوب فکر و مناسبات دینی فراهم بیاورد. فکر ملی از مشروطه تا نهضت ملی، و تا به امروز؛ طرح ناتمام توسعه و رهایی در ایران است.
این فکر در کشور ما بدون اتحاد مفهومی رضایتبخش با فکر دینی، پیش نمی‌رود. چند بزنگاه معرفتی و مناظره اصلی بر سر راه وجود دارد که در سطح تفکر میان‌ذهنی جامعه ما باید رفع و رجوع بشود و بحث مفصلی می‌خواهد. تنها به یک مثال از این مناظرات اشاره می‌کنم و آن نسبت دین با «ملت ـ دولت» است. در برخی جوامع گزینه خصوصی‌سازی دین را در پیش گرفته‌اند، اما به نظر بنده، گزینه آزادسازی دین، موجه‌تر و فهمیدنی‌تر است.
در سپهر فراخ «ملت ـ دولت»، دین نیز به عنوان ساحتی از حیات و منبعی از معنا، مفروض هست، بخشی از فرهنگ است و می‌تواند از طرق مدنی و مسالمت‌آمیز و آزادمنشانه، نه تنها در زندگی خصوصی، بلکه در فضای عمومی نیز حضور و مشارکت داشته باشد.