تاریخ انتشار : ۱۱ شهريور ۱۳۹۱ - ۱۲:۰۶  ، 
شناسه خبر : ۲۴۴۴۴۴
جهان پس از سلطه ایالات متحده چگونه خواهد بود؟
ریچارد هاس ترجمه: امیرحسین اصطباری مقدمه: در هفته‌های گذشته گفتگو با فرید زکریا را در بخش «رسانه‌ها»ی شهروند خواندید که به بهانه کتاب آخرش، جهان پسا آمریکایی، صورت گرفته بود. به نظر می‌رسد کتاب جدید زکریا بسیار تاثیرگذار بوده و مورد توجه محافل فکری و محققان استراتژیست‌ قرار گرفته است. آنچه می‌خوانید نظرات ریچارد هاس، رئیس شورای روابط خارجی آمریکا است که در همین حوزه نظرات خود را مطرح کرده است.

اصلی‌ترین ویژگی روابط بین‌الملل در قرن بیست و یکم، فقدان قطبیت است. جهان دیگر تحت تسلط یک، دو یا چندین قدرت بزرگ نیست بلکه بازیگران بسیاری انواع مختلفی از قدرت را در اختیار دارند و آن را به نمایش می‌گذارند. این امر حاکی از یک دگردیسی شگرف نسبت به گذشته است. قرن بیستم در یک وضعیت چندقطبی آغاز شد. اما پس از 50 سال، و با گذشت دو جنگ جهانی و منازعات کوچک متعدد، سیستم دوقطبی ظهور پیدا کرد.
پس از پایان جنگ سرد و فروپاشی شوروی، سیستم دوقطبی راه را برای ظهور سیستم تک‌قطبی ـ تسلط انحصاری ایالات متحده بر جهان ـ هموار ساخت. اما امروز، قدرت بسیار پراکنده است و ظهور یک سیستم بدون قطب پرسش‌های جدیدی ایجاد می‌کند. سیستم بدون قطب تا چه اندازه از دیگر نظم‌های بین‌المللی متفاوت است؟ این نظم چرا و چگونه واقعیت می‌یابد؟ نتایج احتمالی ظهور آن چه خواهد بود؟ و ایالات متحده چگونه باید بدان پاسخ گوید؟
نظم جدید جهان
برخلاف نظام چندقطبی ـ که به معنای وجود چندین قطب یا تمرکز چندگانه قدرت در جهان است ـ یک سیستم بین‌المللی فاقد قطبیت با مشخصه وجود مراکز متعدد با قدرت فراوان شناخته می‌شود. در سیستم چندقطبی، یا هیچ قدرت مسلطی وجود ندارد یا اینکه سیستم به سوی یک نظم تک‌قطبی یا دوقطبی پیش می‌رود. سیستم‌های چندقطبی حتی به صورت کنسرت‌ قدرت‌ها، می‌توانند نوعی همکاری را موجب شوند که در آن چند قدرت اصلی برای برقراری قواعد بازی و تنبیه کسانی که این قواعد را رعایت نمی‌کنند، با یکدیگر همکاری می‌کنند. این قدرت‌ها همچنین می‌توانند حول نوعی موازنه قدرت به رقابت با یکدیگر بپردازند یا اینکه رقابت آنان به منازعه بینجامد تا موازنه قدرت فرو بپاشد. در نگاه اول، جهان امروز چندقطبی به نظر می‌رسد.
قدرت‌های اصلی شامل چین، اتحادیه اروپا، هند، ژاپن، روسیه و ایالات متحده نیمی از جمعیت جهان و 75 درصد تولید ناخالص داخلی دنیا را در اختیار دارند و 80 درصد مخارج نظامی جهان به آنان تعلق دارد. اما جهان امروز کاملا از یک سیستم چندقطبی کلاسیک متفاوت است: مراکز قدرت متکثرتری وجود دارند و برخی از این مراکز قدرت، دولت ـ ملت نیستند. یکی از اصلی‌ترین ویژگی‌های سیستم بین‌الملل کنونی آن است که دولت ـ ملت‌ها انحصار قدرت و در برخی موارد برتری خود را از کف داده‌اند.
دولت‌ها توسط سازمان‌های منطقه‌ای و جهانی، شبه نظامیان و از مجموعه متنوعی از سازمان‌های غیردولتی و بنگاه‌های اقتصادی با چالش مواجه می‌شوند. امروز قدرت در دستان متعدد و در مکان‌های متفاوت یافت می‌شود. علاوه بر شش قدرت اصلی جهان، چند قدرت منطقه‌ای دیگر نیز وجود دارند: برزیل، آرژانتین، شیلی، مکزیک و ونزوئلا در آمریکای لاتین؛ نیجریه و آفریقای جنوبی در آفریقا؛ مصر، ایران، اسرائیل و عربستان سعودی در خاورمیانه؛ پاکستان در جنوب آسیا؛ استرالیا، اندونزی و کره جنوبی در شرق آسیا و اقیانوسیه.
بسیاری از سازمان‌ها نیز در فهرست مراکز قدرت جای می‌گیرند شامل سازمان‌های جهانی (صندوق بین‌المللی پول، سازمان ملل متحد، بانک جهانی)، سازمان‌های منطقه‌ای (اتحادیه آفریقا، اتحادیه عرب، مجمع کشورهای جنوب شرق آسیا، سازمان کشورهای آمریکایی، اتحادیه اروپا، اتحادیه جنوب آسیا برای همکاری منطقه‌ای) و سازمان‌های کارکردی (آژانس بین‌المللی انرژی، اوپک، سازمان همکاری‌های شانگهای، سازمان بهداشت جهانی).
همچنین ایالت‌های موجود در دولت ـ ملت‌ها مانند کالیفرنیا و یا اترپردیش در هند به همراه شهرهایی چون نیویورک، سائوپائولو و شانگهای در این فهرست قرار دارند. شرکت‌های بزرگی که بر جهان انرژی، پول و تولید مسلط هستند؛ رسانه‌های جهانی (الجزیره، بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان)؛ شبه نظامیان (حماس، حزب‌الله، سپاه المهدی، طالبان)؛ احزاب سیاسی؛ نهادها و جنبش‌های مذهبی؛ سازمان‌های تروریستی (القاعده)؛ کارتل‌های مواد مخدر؛ سازمان‌های غیردولتی سودبخش (بنیاد بیل و ملیندا گیتس، پزشکان بدون مرز، صلح سبز) همگی شایسته وارد شدن به این فهرست هستند.
جهان امروز بیش از هر چیز شاهد پراکندگی قدرت به جای تمرکز آن است. در چنین جهانی، ایالات متحده همچنان بزرگترین مرکز انباشت قدرت باقی خواهد ماند. مخارج نظامی این کشور سالانه بیش از 500 میلیارد دلار است و اگر مأموریت‌های انجام شده در افغانستان و عراق را به آن اضافه کنیم، این رقم به 700 میلیارد دلار می‌رسد. اقتصاد آمریکا با 14 تریلیون دلار تولید ناخالص داخلی، بزرگترین اقتصاد جهان است.
ایالات متحده همچنین اصلی‌ترین منبع فرهنگی (از طریق فیلم و تلویزیون)، اطلاعاتی و نوآوری‌ در جهان به شمار می‌رود. اما واقعیت‌های قدرت آمریکا نباید تنزل نسبی جایگاه ایالات متحده را در جهان ـ و در نتیجه افول مطلق نفوذ و استقلال آن را ـ از نظر بپوشاند. سهم ایالات متحده در واردات جهانی به 15 درصد کاهش یافته است.
گرچه ایالات متحده 25 درصد مجموع تولید ناخالص داخلی جهان را در اختیار دارد، اما با توجه به تفاوت نرخ رشد اقتصادی میان ایالات متحده و غول‌های آسیایی و دیگر کشورها ـ که نرخ رشد برخی از آن‌ها دو تا سه برابر ایالات متحده است ـ سهم تولید ناخالص داخلی آمریکا در جهان در طول زمان کاهش خواهد یافت. رشد تولید ناخالص داخلی تنها شاخص برای نشان دادن تضعیف تسلط اقتصاد ایالات متحده نیست.
افزایش ثروت حکومت‌ها در چین، کویت، روسیه، عربستان سعودی و امارات متحده عربی نیز شاخص دیگری است. این حوضچه‌های ثروت که توسط دولت‌ها کنترل می‌شوند و عموما در نتیجه صادرات نفت و گاز به وجود آمده‌اند، سه تریلیون دلار پول را در خود جای داده‌اند. آن‌ها هر ساله به دلیل افزایش قیمت انرژی به میزان یک تریلیون دلار رشد می‌کنند. بورس‌های جایگزین در حال ظهورند و شرکت‌ها را رفته رفته از بازارهای سهام ایالات متحده بیرون می‌کشند.
لندن در این زمینه به عنوان مرکز مالی جهان در حال رقابت با نیویورک است. دلار در برابر یورو و پوند انگلیس ضعیف می‌شود و احتمال می‌رود این روند حتی در برابر ارزهای آسیایی نیز ادامه یابد. بیشتر دارایی بورس‌های خارجی امروز در قالب ارزهای دیگری به جز دلار معامله می‌شوند و شاید در آینده نفت براساس یورو یا سبدی از ارزهای مختلف ارزشگذاری شود. این اقدامی است که اقتصاد ایالات متحده را نسبت به تورم و بحران ارزی آسیب‌پذیرتر می‌کند. برتری ایالات متحده در حوزه‌‌های دیگری نیز همچون کارآمدی نظامی و دیپلماسی مورد چالش قرار گرفته است. مخارج نظامی با ظرفیت‌های نظامی هم‌خوانی ندارند. 11 سپتامبر نشان داد که یک سرمایه‌گذاری کوچک توسط تروریست‌ها تا چه اندازه می‌تواند خسارات فوق‌العاده فیزیکی و انسانی را موجب شود.
بسیاری از تسلیحات مدرن، در منازعات مدرنی که در آن‌ها مناطق جنگی شهری جایگزین میدان‌های سنتی نبرد می‌شوند، قابل استفاده نیستند. در عصر فقدان قطبیت، پیوند میان قدرت و نفوذ روزبه‌روز کمرنگ‌تر می‌شود. درخواست ایالات متحده از دیگران برای اصلاحات مانند نجوا در گوش‌های ناشنوا است، برنامه‌های کمک‌رسانی ایالات متحده روزبه‌روز خریداران کمتری پیدا می‌کنند و تحریم‌های ایالات متحده کمتر قابل اجرا خواهند بود. چین ثابت کرد که بهتر از هر کسی می‌تواند بر برنامه‌ هسته‌ای کره شمالی نفوذ داشته باشد. توانایی واشنگتن برای فشار بر تهران تنها با مشارکت چند کشور اروپای غربی تقویت شد و در عین حال با بی‌تفاوتی چین و روسیه نسبت به تحریم ایران، بی‌اثر گشت.
هم پکن و هم مسکو، تلاش‌های بین‌المللی برای فشار بر دولت سودان را به منظور پایان جنگ در دارفور تضعیف کردند. پاکستان بارها اعلام کرده که می‌تواند در برابر خواسته‌های آمریکا مقاومت کند، به همان ترتیبی که ایران، کره شمالی، ونزوئلا و زیمبابوه چنین کرده‌اند. این روند در مورد جهان‌های فرهنگی و اطلاعاتی نیز وجود دارد. بالیوود هر ساله فیلم‌های بیشتری نسبت به هالیوود تولید می‌کند. آلترناتیوهای تولیدات تلویزیونی آمریکا روزبه‌روز در حال گسترش هستند. وب‌سایت‌ها و وبلا‌گ‌های دیگر کشورها با اخبار و یادداشت‌های تولید شده در آمریکا رقابت می‌کنند. اشاعه اطلاعات بیش از اشاعه تسلیحات، موجد سیستم عدم قطبیت است.
خداحافظی با نظام تک‌قطبی
وقتی چارلز کراثامر دو دهه پیش در همین نشریه از "لحظه تک‌قطبی" نام برد، بیش از آنچه که خود فکر می‌کرد، درست می‌گفت. در آن زمان سلطه ایالات متحده واقعیت داشت. اما این سلطه تنها 15 تا 20 سال تداوم یافت. در چارچوب‌ تاریخ، این سال‌ها تنها یک لحظه به حساب می‌آیند. کراثامر می‌نویسد: "بدون شک چندقطبیتی روزی خواهد آمد و احتمالا قدرت‌های بزرگی پدیدار خواهند گشت که با ایالات متحده رقابت کنند.
در اینجا ساختار جهان چیزی شبیه به عصر پیش از جنگ جهانی اول خواهد بود." اما این اتفاق نیفتاد. گرچه ضدیت با آمریکا گسترش یافته است لیکن هیچ رقیبی هنوز به تنهایی توانایی به چالش کشیدن آمریکا را ندارد؛ بدان دلیل که فاصله زیادی میان قدرت ایالات متحده و کشوری که پتانسیل رقابت با آن را داشته باشد، وجود دارد. با گذشت زمان ممکن است چین به تولید ناخالص داخلی قابل رقابت با آمریکا دست یابد.
اما در مورد چین بخش اعظم این ثروت برای جمعیت‌ فراوان این کشور که هنوز فقیر هستند، صرف خواهد شد و ثروت مذکور به توسعه نظامی منجر نخواهد گشت. حفظ ثبات سیاسی طی چنین زمانی کاری بس مشکل خواهد بود. هند نه تنها با مشکلاتی این چنینی مواجه است بلکه از بوروکراسی وسیع و زیرساخت‌های ضعیف رنج می‌برد. تولید ناخالص داخلی اتحادیه اروپا اکنون بیش از ایالات متحده است اما اتحادیه اروپا در قامت یک دولت ـ ملت واحد عمل نمی‌کند.
ژاپن دارای یک جمعیت پیر است و فاقد فرهنگ سیاسی لازم برای نقش‌آفرینی به عنوان یک قدرت بزرگ است. ممکن است روسیه این پتانسیل را داشته باشد، اما هنوز دارای اقتصاد کشاورزی است، با کاهش جمعیت و چالش‌های داخلی بر سر انسجام ملی خود مواجه است. بخشی از این واقعیت که دشمنی میان قدرت‌های بزرگ هنوز اتفاق نیفتاده است و به زودی نیز رخ نخواهد داد، به رفتار ایالات متحده باز می‌گردد که چنین پدیده‌ای را موجب نمی‌شود.
نمی‌خواهم بگویم ایالات متحده در دوره جرج دبلیو بوش ملت‌های دیگر را از خود بیگانه نساخته است، اما به گونه‌ای نیز رفتار نکرده که آمریکا به صورت یک تهدید علیه منافع ملی حیاتی دیگر کشورها دربیاید. یکی دیگر از عواملی که امکان ظهور یک قدرت بزرگ به عنوان رقیب اصلی ایالات متحده را محدود می‌سازد، این است که بسیاری از قدرت‌های بزرگ برای رفاه اقتصادی و ثبات سیاسی خود به سیستم بین‌المللی وابسته هستند. بدین‌ترتیب آنها نمی‌خواهند نظمی را که تأمین‌کننده منافع ملی آن‌ها است، در هم بریزند. این منافع کاملاً با جریان‌ کالاها، خدمات، انسان‌ها، انرژی، سرمایه‌گذاری و تکنولوژی در ورای مرزها گره خورده است. این‌ها جریان‌هایی هستند که ایالات متحده در آن‌ها نقشی حیاتی دارد. همگرایی در جهان مدرن، رقابت و منازعه میان قدرت‌های بزرگ را تعدیل می‌کند.
ولی حتی اگر رقابت میان قدرت‌های بزرگ اتفاق نیفتد، عمر جهان تک‌قطبی به پایان رسیده است. سه دلیل برای توجیه این امر وجود دارد. دلیل اول تاریخی است. دولت‌ها توسعه می‌یابند؛ آنان با در هم آمیختن منابع انسانی، مالی و فنی، تولید و ثروت را فراهم می‌کنند. چنین مسأله‌ای در مورد شرکت‌ها و دیگر سازمان‌ها نیز وجود دارد. رشد قدرت‌ها متوقف نمی‌شود. نتیجه آن است که روز به روز بازیگران بیشتری قادر خواهند بود از نفوذ خود در ابعاد منطقه‌ای و جهانی بهره بگیرند. دومین دلیل، خط‌مشی ایالات متحده است. ایالات متحده با دستان خود ظهور مراکز قدرت رقیب را شتاب می‌بخشد و موقعیت خود را نسبت بدانان تضعیف نموده است. سیاست انرژی ایالات متحده (و به عبارتی فقدان آن) یک نیروی محرک قوی برای پایان حیات سیستم تک‌قطبی است.
از زمان اولین شوک نفتی در دهه 1970 مصرف نفت ایالات متحده در حدود 20 درصد افزایش یافته است و مهمتر اینکه واردات تولیدات نفت خام نیز دو برابر شده است. رشد تقاضا برای نفت خارجی، قیمت‌های جهانی نفت را طی یک دهه از بشکه‌ای 20 دلار به بیش از 100 دلار رسانده است. نتیجه این امر دسترسی کشورهای نفتی به ثروت عظیم و اهرم فشار است. بدین‌ترتیب این کشورها به صورت مراکز قدرت جدید درمی‌آیند.
خط‌مشی اقتصادی ایالات متحده نیز در این میان نقش دارد. لیندون جانسون به شدت مخالف افزایش مخارج داخلی هم‌زمان با جنگ ویتنام بود. بوش جنگ‌های هزینه‌بری را در افغانستان و عراق به انجام رسانده است و در عین حال مخارج دولت را هر ساله به میزان 8 درصد افزایش داده و از سوی دیگر، مالیات‌ها را کاهش داده است.
در نتیجه موقعیت مالی ایالات متحده از مازاد بودجه 100 میلیارد دلاری در سال 2001 به کسری بودجه 250 میلیارد دلاری در سال 2007 رسیده است. این مسأله فشار بر دلار را افزایش می‌دهد، تورم را افزون می‌کند و باعث می‌شود ثروت و قدرت به نقاط دیگری در جهان جذب شوند. در نهایت، جهان بدون قطب امروز نتیجه ظهور دیگر دولت‌ها و سازمان‌ها یا شکست‌ها و حماقت‌های ایالات متحده نیست. این پدیده نتیجه محتوم جهانی شدن است. جهانی شدن درجه، سرعت و اهمیت جریان‌های فرامرزی از مواد مخدر، ای‌میل‌ها، گازهای گلخانه‌ای، کالاهای تولید شده، و مردم گرفته تا سیگنال‌های تلویزیونی و رادیویی، ویروس‌ها (چه مجازی و چه واقعی) و تسلیحات را افزایش داده است.
جهانی شدن، فقدان قطبیت را به دو شیوه تقویت می‌کند. اولاً بسیاری از جریان‌های فرامرزی خارج از کنترل و آگاهی‌ دولت‌ها صورت می‌گیرد. در نتیجه جهانی شدن نفوذ قدرت‌های بزرگ را کاهش می‌دهد. در وهله دوم همین جریان‌ها ظرفیت بازیگران غیردولتی را مانند صادرکنندگان انرژی (که شاهد افزایش ثروت خود هستند)، تروریست‌ها (که از اینترنت برای جذب نیرو و تربیت آنان، سیستم‌های بانکی بین‌المللی برای تحرک منابع و سیستم‌های جهانی انتقال افراد استفاده می‌کنند)، دولت‌های یاغی (که می‌توانند از بازارهای سیاه و خاکستری بهره بگیرند) و 500 ثروتمند برتر جهان (که به سرعت پرسنل و سرمایه خود را انتقال می‌دهند) تقویت می‌کنند. این مسأله به سرعت خود را نشان می‌دهد که قدرتمندترین دولت بودن دیگر به معنای دارا بودن انحصار قدرت نیست. افراد و گروه‌ها بیش از گذشته می‌توانند قدرت را انباشت کنند و آن را به نمایش گذارند.