تاریخ انتشار : ۰۸ آبان ۱۳۹۱ - ۱۲:۰۶  ، 
شناسه خبر : ۲۴۴۷۶۷
دکتر عبدالرضا رحمانی‌فضلی / استادیار و عضو هیئت علمی دانشکده علوم دانشگاه شهید بهشتی. دکتر مصطفی ملکی / استادیار و عضو هیئت علمی دانشکده علوم سیاسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی. چکیده: کنفرانس امنیتی مونیخ 2008 بیانگر فصل تازه‌ای در رابطه میان کشورهای قدرتمند سنتی و جدید به شمار می‌رفت. به عبارت دیگر معیارهای جدید قدرت در سطح بین‌المللی و منطقه‌ای، موجب تزلزل جایگاه سنتی برخی قدرت‌های جهانی در دوران جنگ سرد گردید و قدرت‌های جدید جهانی بر مبنای واقعیات دوران جهانی‌سازی، سنجه‌های نوینی از قدرت را به نمایش گذاشتند که در موضوعات متنوع و جدید (دانایی، اقتصاد دانش‌محور، ظرفیت‌های بالقوه و بالفعل نرم‌افزاری، اعتبار سیاسی و اقتصادی دولت – ملت و...) کانونهای اقتدار جهانی بروز و ظهور پیدا کرده است. در این نوشتار تلاش می‌شود کیفیت و شیوه این جابه‌جایی مورد بررسی قرار گیرد. واژگان کلیدی: مرجعیت و قدرت بین‌المللی، مدیران نرم‌افزاری، اقتصاد دانش‌‌محوری، ناتو، قدرت‌‌های هسته‌ای

مقدمه:
انعکاس نقطه‌نظرات و دیدگاه‌‌های کشورهای شرکت‌کننده در کنفرانس امنیتی مونیخ سال 2008، با موضوع قدرت‌های در حال انتقال، حکایت از واقعیت جابه‌جایی کانون مرجعیت و اقتدار در عصر جدید دارد زیرا اصولا دولت‌ها با توجه به ماهیت شکننده قواعد در نظام بین‌الملل بر مبنای اصل خودیاری سعی در افزایش ظرفیت‌های سیاسی، اقتصادی و دفاعی با هدف اثرگذاری بر روند معادلات جهانی و منطقه‌ای دارند.
اگر بپذیریم رفتار دولت‌‌ها در سیاست خارجی بر مبنای افزایش حداکثری قدرت با هدف کسب و حفظ منافع ملی انجام می‌‌گیرد، ضرب‌المثل بریتانیایی مسابقه سنگ‌پشت و خرگوش بهترین مصداق این رفتار خواهد بود. به عبارت دیگر دولت‌‌ها بر مبنای نگرشی درازمدت و صبورانه معتقدند منافع ملی مهم‌ترین دوست و متحد به شمار می‌آید. همچنین براساس نظر میشل فوکو که بین شناخت و دانش، رابطه‌ای مستقیم قائل است و معتقد است به کارگیری مداوم قدرت، شناخت ایجاد می‌کند؛ دانش و شناخت نیز همواره اسباب و لوازم قدرت را مهیا می‌سازند.
توجه به اظهارات نمایندگان کشورهای شرکت‌کننده در کنفرانس امنیتی مونیخ نیز با هدف نمایش قدرت بالفعل و تبیین جایگاه بالقوه دولت‌های متبوع خود در نظم و قواعد آتی جهانی حکایت از این مهم دارد که در این نوشتار تلاش شده است با تمرکز به نظریه جهان آشوب‌زده، دگرگونی و تغییرات در نظام بین‌الملل جمیز روزنا، کیفیت این تغییر و تحول مورد بررسی قرار گیرد.
اردوغان به نمایندگی دولت ترکیه در خصوص وابستگی به انرژی جمهوری اسلامی ایران اعلام داشت کشورهای اروپایی اگر به جای نصیحت به ترکیه کمک نمایند، کشورش توانایی قطع این وابستگی را خواهد داشت.
روسیه نیز از وضعیت نامشخص حاکی از عدم اعتماد اتحادیه اروپا و آمریکا به این کشور و فقدان نگرش مثبت فدراسیون روسیه به این قدرت‌ها ابراز نگرانی کرد.
ناتو و تغییر جایگاه منطقه‌ای این نهاد به فرامنطقه‌ای از دیگر موضوعات کلیدی بود. به رغم تلاش آمریکا برای مشارکت اروپایی‌ها در جنگ افغانستان در مورد تغییر کارکرد ناتو دو دیدگاه غالب وجود دارد.
الف) برخی از کشورها، پایان جنگ سرد را پایان رویارویی نظامی مفروض دانسته و برای این نهاد منطقه‌ای کارکردی فرهنگی اقتصادی و اجتماعی در نظر می‌گیرند و معتقد هستند که بیشتر بحران‌‌ها در درون کشورها در قالب تنشهای قومی و محلی شکل پیدا خواهد کرد.
ب) گروه دیگری از کشورها از جمله ایالات متحده خواستار بازساخت و بزرگ‌تر شدن ناتو می‌باشند. در این نگرش افزایش نیروی نظامی در راستای حفظ و برقراری امنیت را مهم‌ترین کارکرد این نهاد در نظر می‌گیرند و در این راه عضویت برخی از کشورهای آسیایی مانند ژاپن و هند با هدف گسترش نفوذ ناتو و حضور در حوزه قدرت‌های نوظهور مدنظر می‌باشد.
نکته دیگر اظهارات البرادعی است که اعتقاد دارد هر کشوری با اقتصاد متوسط برای واکسینه کردن نظام سیاسی خود در نظم جهانی به دنبال اتمی کردن می‌باشد. بعضی از اندیشمندان نشست امنیتی مونیخ را بازتابی از سیاست‌های یکجانبه‌گرایی ایالات متحده و جابه‌جایی در حوزه مرجعیت و اقتدار در مقولات سیاسی – اقتصادی در نظام بین‌المللی می‌دانند.
مفهوم‌شناسی قدرت
فوکو قدرت را به مثابه شبکه‌ای از روابط در نظر گرفته و معتقد است روابط قدرت در تمامی انواع ارتباطات به صورت درونی وجود دارد و روابط انسانی بر مبنای قدرت قابل تفسیر می‌باشد.
قدرت از نظر فوکو دارای کارکردهای نمایش روابط میان افراد و شکل‌دهی سوژه و ابژه می‌باشد. قدرت روابط میان افراد را نمایش می‌دهد. یعنی اینکه قدرت مجموعه اعمالی است که اعمال دیگر را برمی‌انگیزد و از همدیگر ناشی می‌شود. این در حالیست که در دیدگاه سنتی، قدرت نفوذ خارجی بر انسان‌‌ها تلقی می‌گردد. اجتماع بر مبنای روابطی سامان می‌یابد که در جوهره خود قدرت نیست از این‌رو جامعه را باید بر مبنای کثرت نیرو – روابط و بازی بین نیروها تفسیر کرد. این نیروها را باید در وجود اجتماعی انسان‌های انضمامی که تمامیت آنها درگیر اعمال اجتماعی‌شان هستند، پیگیری کرد. فوکو این نیروها را با وجود انسان انضمامی و حیات اجتماعی او عجین می‌داند.
دومین کارکرد قدرت، سوژه‌سازی و ابژه‌سازی است. سوژه چیزی جز قدرت نیست. قدرت در همه‌ جا هست و سوژه را شکل می‌دهد و خود از طریق سوژه عمل می‌کند. از این‌رو چنین تصوری نادرست است که برخی فرمان دهند و دیگران فرمان برند زیرا فرمان دادنی که خواهان محدود کردن رفتار افراد و دارای بعد منفی است، تحقق آن نیاز سرکوب به مثابه شکل اصلی قدرت است. (Foucault, 1980,120)
تصور فوکو از قدرت مبتنی بر پنج ایده اصلی است: اول میکروفیزیک قدرت، دوم فاقد سوژه بودن آن، سوم فراگیر بودن قدرت، چهارم از پایین آمدنش و پنجم عدم امکان تفکیک قدرت از معرفت یا حقیقت.
منظور از بعد میکروفیزیکی قدرت، آن است که به سراغ قدرت در مقصد نهایی آن یعنی در سطح روابط ریز انسانی و حتی نحوه رابطه با خودش برویم، رابطه که به وسیله کردارهای روزمره افراد به طور مدام استمرار می‌یابد. از این‌رو قدرت دولت‌ها دیگر بر مبنای نگرش سنتی قدرت نظامی، سرزمینی و لشکرکشی‌های جنگ‌های جهانی گذشته سنجش و اندازه‌گیری نمی‌شود.
از نظر فوکو قدرت فاقد سوژه است؛ قدرت در همه روابط، از هر نوع وجود دارد در حالی که قدرت سنتی نگران مسئله روح مرکزی یعنی حاکمیت است اما قدرت فوکویی دغدغه هزاران انسان تابعی را دارد که جسمانیت آنها به وسیله قدرت سامان می‌یابد. به عبارت دیگر تقسیم‌بندی دولت‌ها بر مبنای مرکز و پیرامون، همان توزیع قدرت و تقسیم کار جهانی معنای کارکردی خود را از دست داده است و در نظام جدید همه کشورهای پیرامونی (بدن) تابع قدرت مرکزی (سر) می‌باشند.
قدرت از پایین می‌آید. به نظر فوکو همه ما قدرتی در جسم خود داریم. ما باید به تحلیلی صعودی از قدرت اقدام کنیم که از سازوکارهای بی‌نهایت کوچک آن، که هر یک تاریخ خود، مسیر خود، شیوه و راه و رسم خود را دارد آغاز کنیم و سپس مشاهده کنیم که چگونه این سازوکارهای قدرت از طریق سازوکارهایی هر چه کلی‌تر و به صورت سلطه فراگیر به کار افتاده‌اند، استقرار یافته‌اند، به کار گرفته شده‌‌اند، تبدیل شده‌اند، جابه‌جا شده‌اند، گسترش یافته‌اند.
بنابراین دولت تنها براساس مناسبات قدرت از قبل موجود عمل می‌کند و روبنایی است از جهت رشته کاملی از شبکه‌های قدرت که در بدن، جنسیت، خانواده، شیوه‌های رفتاری، دانایی، تکنیک‌ها و غیره رخنه می‌کند. این مفهوم در نظام بین‌الملل بیانگر نقش و فضای تمدنی، فرهنگی، تاریخی دولت‌‌ها در سهم و اندازه جهانی خود می‌باشند، به عبارت دیگر برایند ظرفیت‌های بالقوه و بالفعل در حوزه نرم‌افزاری دولت‌ها قدرت آنها را مشخص می‌سازد.
به نظر فوکو هیچ‌‌گاه نمی‌توان میان قدرت و معرفت یا حقیقت جدایی افکند. هیچ دانشی بیرون از قدرت وجود ندارد و هر قدرتی هم تافته‌ای از دانش را به همراه دارد. همان‌ گونه که افلاطون اعتقاد دارد آن کس که روایت می‌کند، دارای قدرت است.
زیرا در سایه قدرت روایتگری و مداومت در این مهم، شناختی را از موضوع در ذهن افکار عمومی ایجاد می‌کند و امروزه تسخیر فضاهای مجازی و ذهنی مخاطبان به عنوان بخش مهمی از فعالیت‌های دیپلماسی عمومی به شمار می‌آید. (فوکو، بشیریه، 1376، 347-343)
به طور کلی در ساختار نظام بین‌الملل چهارچوب‌های خرد و کلانی از الگوها و رویه‌هایی وجود دارد و دولت – ملت‌ها در جایگاه شهروندان این نظام جهانی در سطح خرد به جمعهایی می‌پیوندند که در سطح کلان وجود دارد. در این مناسبات مرجعیت و اقتداری حاکم است که جمعهای بزرگ سازمان‌های خصوصی و حتی نهادهای عمومی، زمینه همکاری و پیروی اعضای خود را فراهم نمایند.
این پیروی در گذشته بر مبنای معیارهای سنتی قدرت (نظام ابرقدرت‌ها، دوقطبی، مرکز و پیرامون) شکل می‌گرفت اما در عصر حاضر با ظهور قدرت‌های جدید دولت – ملت‌ها از معیارهای سنتی مشروعیت و تابعیت فاصله گرفته و به سمت معیار کارایی پیش رفته است. به عبارت دیگر مناسبات مرجعیت و اقتدار دچار بحران شده است و کشورها براساس ارزیابی خود از مراجع اقتدار، خود را آماده تبعیت و پیروی می‌دانند و هر اندازه نقش و عملکرد این مراجع به سمت اهدافشان و تأمین ثبات بیشتر باشد، احتمال پیروی بیشتر است. (روزنا، طیب، 1382، 66-57)
بنابراین با توجه به ماهیت درون گفتمانی قدرت در تعاملات بین دولتی، دولت – ملتی و سازمان‌های غیردولتی منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای با دولت‌ها و جوامع انسانی تغییراتی را در نظام‌مندی جامعه جهانی در شکل‌گیری دسته‌بندیها، قاعده‌سازی جدید جهانی ایجاد کرده است. در این فرایند جدید هر دولتی که بیشترین سهم را بر مبنای قدرت نرم و شناخت در فضای جهانی را در اختیار خود داشته باشد در جایگاه قدرت‌های جهانی قرار خواهد گرفت.
درک و فهم سیاستگذاران و دولتمردان از فضاسازی و دستیابی به مؤلفه‌های جدید قدرت در حوزه‌های ژئوپلتیکی و ژئواکونومی سنتی، بخش عمده‌ای از موفقیت در سیاست خارجی به شمار می‌آید و شکست نسبی ایالات متحده در افول قدرت هژمون آمریکا و ظهور قدرت‌های جدید به خاطر فهم نادرست استنباط غیرواقعی از فضای جدید حیاتی قرن بیست‌ و یکمی باشد.
محافظه‌کاران جدید در ایالات متحده هنگامی که از نظام تک‌قطبی یا یکجانبه‌گرایی سخن می‌گویند گویی نظم دوباره‌ای را از درون لیبرالیسم جهانی استخراج کرده‌اند. «ناسیونالیستی کردن دوباره» سیاست جهانی، نقطه پایانی بر دوره لیبرال «پس از جنگ سرد» است. این در حالی بود که اواخر سال‌های 1980 و در دهه 1990، بسیاری ظهور یک «دهکده جهانی» (انقلاب رایانه‌ای که اجازه فشرده کردن زمان و مکان را می‌داد)، فراملی شدن سرمایه، و خلق شبکه‌های تولید «افقی» در سطح جهانی را فراهم شده زمینه‌ای می‌دانند که قدرت کاربران عمومی، جایگزین کاربران بخش خصوصی می‌شد و نهایتاً راه به «نابودی تدریجی دولت ملی نوین به عنوان نخستین قدرت جهانی» خواهد برد. (le monde diplomatique, 2007, 24)
از نظر نظریه‌پردازان نئولیبرال ورود به دوره پسامدرن که موجودیت «دولت کشور» به وسیله جامعه تحت‌تأثیر نیروهای جدید قدرت و یا توسط بازارهای جهانی خودمختار شده کمرنگ شده است حتی روش سیاست جهانی را نیز دگرگون کرده است زیرا بازارهای جهانی و کاربران عمومی مانع بزرگی در مقابل سیاست‌های دولت ملت ایجاد کرده‌اند. برآیند این تغییر در سیاست جهانی شکل‌گیری حاکمیت برپایه متقاعد کردن (یا قدرت نرم) بود که پیامد این روند «قدرت برپایه زور» (یا قدرت سخت) را از میدان به در کرد.
در «امپریوم» جدید جهانی مجموعه‌ای خشک و بی‌روح از روابط قدرت و سلطه به وسیله بازارهای «جهانی شده» در همه رده‌های زندگی اجتماعی ایجاد می‌شود. در این روند برخلاف گذشته که نظام‌های سلطه عمودی و متمرکز امپراتوری‌های قدیم اروپایی وجود داشت، در پیکربندی نوین «جهانی شده»، قدرت نامتمرکز، افقی و گسترده می‌باشد. به عبارت دیگر قلمرو جهانی بی‌نام و بی‌مرز می‌شود. (Jackson, 1993, 6)
ناسیونالیسم قدرتمند
از پیامدهای دنیای جهانی شده در تعاملات بین‌المللی در دوره ریاست جمهوری جورج بوش، تلاش برای تحصیل انحصاری جهانی است. از آنجا که ایالات متحده محرک و منتفع اصلی ادغام سرمایه‌داری و اقتصاد بازار «جهانی شده» در دهه 1990 بوده است «جهانی شدن» زمینه را برای تقویت خودمختاری اقتصاد آمریکا فراهم کرد.
تأکید بر ناسیونالیسم آمریکایی نیرومند مسیر مسائل تجاری جهانی را دگرگون کرد. این تغییر به گونه‌ای بود که برخلاف تحولات قرن نوزدهم؛ لندن به عنوان مرکز توسعه اقتصاد بازار، اقتصادی مبتنی بر یک نظم سیاسی و حمایتی شبکه‌های فراملیتی، منفعت خود را در حاکمیت صلح در اروپا دنبال می‌کرد. انتظار می‌رفت ادامه «جهانی شدن» در قرن بیست و یکم با محوریت ایالات متحده از حاکمیت‌های لیبرالی که اقتصاد جهانی را اداره می‌کنند، حمایت کند. (Williams, 1962, 73)
ولی برخلاف بریتانیای کبیر اراده واشنگتن به فروپاشی نظام نهادی بین‌الملل استوار گردید. همان‌طور که استانلی هافمن می‌نویسد: «ایالات متحد یا قصد بازگشت به شرایط پیش از 1914 را دارد و یا با به شمار آوردن خود به عنوان نگهبان نظم جهانی، قصد دارد دیگر دول را در پنجه قیود فعلی خود رها کرده، ولی حق انتخاب میان قیود حقوقی و بنیادهای بین‌المللی را که خادم منافع او هستند، برای خود محفوظ نگه داشته، بقیه را نادیده می‌انگارد. در هر دو مورد، آمریکا بی‌شک قصد فروپاشیدن چهارچوب‌های همکاری چندملیتی را دارد که پس از 1945 برای ایجاد «نظمی ناچیز و میانه‌روی در جنگل درگیری‌های سنتی بین‌المللی» به وجود آمده بود. (Hoffmann, 2004, 65)
این نگرش بازتابی از تصور منافع گروه ناسیونال امپریالیستی در داخل آمریکا بود که در دوره جنگ سرد در جناح راست شکل گرفته و در ژانویه 2001 به قدرت رسیده بود.
جمهوری‌خواهان با هدف تضعیف یا حتی نابودی سازمان ملل و تحکیم خودمختاری آمریکا به زیان تمامی کشورهای دیگر، خود را در معرض دید افکار عمومی جهانی و داخلی آمریکا قرار دادند. سابقه این نگرش ناسیونال امپریالیستی، بازگشت به سال‌های 1990 برمی‌گردد که کنگره آمریکا از پرداخت سهم آمریکا در مخارج سازمان ملل سر باز زد و تحریم‌های اقتصادی یک‌جانبه بر ضد 35 کشور عضو این سازمان را تحمیل کرد، از امضاء عهد‌نامه‌های بین‌المللی و موافقت‌نامه‌های بسیار اساسی در مورد کنترل تسلیحات (مانند قرارداد اوتاوا، در سال 1997، که تولید، خرید و فروش و استفاده از مین‌های ضد نفر را ممنوع می‌کند)،‌ و عهدنامه جهانی در مورد منع آزمایش‌های اتمی، سر باز زد.
در آغاز سال 2001، دولت بوش مقاوله‌نامه کیوتو (زمان ریاست جمهوری کلینتن) و یک برنامه متعلق به سازمان ملل را که هدفش نظارت بر تجارت سلاح‌های سبک بود، رد کرد. همچنین «موافقت‌نامه مربوط به موشک‌های قاره‌پیما» را به طور کلی رها کرد.
همزمان با جنگ در عراق اعتقاد رئیس‌جمهوری آمریکا به امپراتوری جهانی تشدید گردید. به گونه‌ای که در دو تصمیم مهم این دولت، اراده دستیابی به یک برتری نظامی مطلق و بی‌حد و مرز دو چندان می‌شود. توسعه نمونه‌های بسیار کوچک از سلاح‌های اتمی رده نخست و اتخاذ یک راهبرد فضایی معروف به «ضربه جهانی» که هدف آن «استقرار و حفظ برتری فضائی» ایالات متحد با تجهیز آن به نیروی «تخریب مراکز فرماندهی یا پایگاه‌های موشکی در هر نقطه جهان»، از فضا نمونه‌ای از این تمایلات می‌باشد.
گرچه خانم رایس توجیه این استراتژی را مقابله قطعی با هر گونه نیروی نظامی متخاصم و واکنش سرنوشت‌ساز در برابر رژیم‌های یاغی و تهدید از جانب قدرت‌های متخاصم بیان کرد اما شکی نیست که هر دو طرح، ثبات جهانی را تهدید می‌کنند. اولی با تشویق گسترش سلاح‌های هسته‌ای و دومی با تسریع مسابقات تسلیحاتی در فضا. دولت آمریکا بر این اعتقاد است که چین و روسیه به عنوان قدرت‌های آینده رقیب، منطقه‌ای و جهانی، ناچار از دنباله‌روی او در این مسیر و اختصاص مخارج نظامی از منابع محدودی خواهند بود که از اقتصاد ملی خود هزینه خواهند کرد. در غیر اینصورت باید برتری راهبردی بالفعل واشنگتن را بپذیرند. ماه ‌عسل همکاری بین ایالات متحد و این دو کشور در چهارچوب «جنگ جهانی بر ضد تروریسم» به پایان رسیده است. (Golub, 2005, 25)
رویای انحصار در یک جهان متکثر، آشکارا توهمی بیش نیست. اگرچه ایالات متحده کشوری است با تسلط بر نظام جهانی و سعی دارد با حمایت از فعالیت‌های اقتصادی در حوزه‌های جدیدی مانند آسیا سطح زندگی مردم کشورش را از طریق جذب سپرده‌های پس‌انداز جهانی در آمریکا افزایش دهد اما این روند با منطق ناسیونال امپریالیستی آمریکا همگونی نخواهد داشت زیرا شبکه‌های رسمی و غیررسمی سرمایه‌داری فراملیتی و بنیادهای فرادولتی تنظیم سرمایه‌داری جهانی که در سال‌های 1980 و 1990 شکل گرفته‌اند دیگر قادر به حفظ نظام نیستند و در غیاب یک مرجعیت سیاسی فراملی، که قادر به وارونه کردن این گرایش از هم پاشاننده باشد، به سوی یک هرج‌ومرج پیش می‌روند.
جایگاه اقتصادی آمریکا
در گزارش بانک دویچه از ایالات متحده تا سال 2020 میلادی به عنوان قدرت برتر اقتصادی جهان یاد شده است و انتظار می‌رود در سال 2020 میلادی تولید ناخالص داخلی این کشور بین 17 یا 18 هزار میلیارد دلار برسد که اصلی‌ترین دلیل آن بالاتر بودن نرخ رشد تولید و نوآوری نسبت به رشد جمعیت است.
همچنین براساس این گزارش انعطاف‌پذیری هزینه‌های صنعتی آمریکا به دلیل قابلیت انتقال کارخانجات صنعتی به مناطقی مثل چین و هند که نیروی کار و دیگر هزینه‌های اولیه تولید در آنها کمتر است، سبب می‌شود تا نرخ رشد اقتصادی آمریکا بیشتر افزایش یابد و با کشورهای اتحادیه اروپا فاصله بیشتری پیدا کند اما به رغم تلاش آمریکا برای یافتن متحدانی در آسیا بر مبنای سیاست انعطاف صنعتی، رقبای جدی این کشور در شرق آسیا وجود دارد.
پژوهشگران پیش‌بینی می‌کنند که تا سال 2020 میلادی چین دومین اقتصاد بزرگ جهان شود و تولید ناخالص داخلی این کشور به 14 هزار میلیارد دلار برسد. در این صورت تولید ناخالص داخلی چین در سال 2020 میلادی حدود سه برابر تولید ناخالص داخلی آن در سال 2005 میلادی خواهد بود زیرا افزایش سطح سرمایه‌گذاری خارجی، ارتقای کیفی نیروی کار و به دنبال آن تولیدات چینی تا سال 2020 میلادی از تحولات مثبت در این کشور می‌باشد. هم‌اکنون نیز برخی از تکنسین‌ها و مهندسان چینی هم‌سطح با همتایان آمریکایی خود هستند و به باور بسیاری از پژوهشگران، سطح علمی و کاری آنها از همتایان اروپایی نیز بالاتر است اما شمار این افراد در کشور پرجمعیت چین چندان زیاد نیست.
از سوی دیگر طبق برآوردها، سومین قدرت برتر اقتصادی جهان در سال 2020 میلادی کشور هند خواهد بود که با وجود ارتقاء دستیابی به رتبه سوم جهانی، فاصله زیادی با دو کشور اول خواهد داشت. در سال مورد بررسی، تولید ناخالص داخلی این کشور آسیایی بیشتر از هفت هزار میلیارد دلار خواهد بود که دلیل رشد اقتصاد این کشور نیروی کارآمد و تحصیلکرده آن است زیرا آشنایی شمار زیادی از مردم این کشور به زبان انگلیسی که امکان برقراری ارتباط بیشتر با دنیای غرب را به صنعتگران و بازرگانان هندی می‌دهد و گسترش استفاده از اینترنت و دیگر فناوری‌های جدید دنیا، عواملی است که زمینه رشد اقتصاد چین در سال‌های آتی را فراهم می‌آورد. پژوهشگران دویچه پیش‌بینی می‌کنند در صورتی که چین را از گردونه کارگاه‌های صنعتی آینده کنار بگذاریم، بدون شک کشور هند یکی از بزرگ‌ترین جوامع خدماتی جهان خواهد شد.
پژوهشگران دویچه بزرگ‌ترین مشکل اقتصادی قرن حاضر را رشد کسری بودجه آمریکا و افزایش کسری تجاری این کشور با اروپا و چین می‌دانند و عقیده دارند با ادامه روند کاهش ارزش دلار در برابر دیگر واحدها، سیستم پولی جهان نیز همچون بازارهای مالی آسیب ببیند.
واقعیت‌های حاکم بر نظام بین‌الملل

اگر بپذیریم عمده رفتار قدرت‌های جهانی تابعی است از متغیرهای حاکم بر نظام بین‌الملل که این قواعد یا حاصل سیاستگزاریهای قدرت‌های بزرگ انجام می‌گیرد یا اینکه در چهارچوب اجماع بین‌المللی معنا می‌یابد که هر دولت ملی بر مبنای اصل خودیاری در حوزه امنیتی و سود حداکثری در حوزه اقتصادی رفتار می‌کند. از این‌رو به برخی از این واقعیت‌های حاکم در نظام بین‌الملل روی کار آمدن محافظه‌کاران جدید در آمریکا و نظم بعد از حادثه یازده سپتامبر اشاره می‌کنیم.
الف. تضعیف دلار آمریکا: نابسامانی اقتصاد آمریکا و نگرش متصلب یک‌جانبه‌گرایی در نظام بین‌الملل موجب تضعیف موقعیت سیاسی آمریکا و بالتبع هژمونی اقتصادی این کشور در مناسبات اقتصادی شده است. پیامد این روند را در کاهش ارزش دلار آمریکا و جایگزینی یورو به جای دلار در سطح گسترده‌ای از جهان می‌توان مشاهده نمود.
بسیاری از کشورهای تولیدکننده مواد خام سعی در قیمت‌گذاری محصولاتشان براساس یورو دارند. همچنین برخی از کشورهای صادرکننده در بین کشورهای نوظهور در تلاش برای ثابت کردن ارزش پول خود با سبدی از دلار، یورو و ین هستند. همان‌گونه که در مقدمه آمده است شکست نظام مالی شبکه‌های فراملیتی در دهه‌های 1980-1990 با رویکرد انحصاری جهانی شدن توسط آمریکا زمینه‌ساز سقوط اعتبار مالی دلار گردید.
ب. جذابیت ژئواکونومیکی آفریقا: زمانی که فریدمن در مورد خاورمیانه جدید سخن می‌گفت کسی باور نداشت در تحلیل ژئوپلتیکهای غربی بزرگی و وسعت این سرزمین تا آفریقا کشیده شود. به عبارت دیگر ادامه خط مسیر طلا در آفریقا، طلای سیاه جایگزین آن شده است. بنابراین این قاره سیاه دوباره به لطف سرمایه‌گذاری بر روی تولیدات مواد خام و انرژی جذاب می‌شود. در حال حاضر بیش از 7 هزار شرکت چینی در آفریقا فعالیت می‌کنند. قدرت‌های نوظهور در غیاب قدرت‌های جهانی از منافع منطقه بهره‌مند می‌شوند. (Le Tian, 2007, 27)
پ. نیاز مدیران نرم‌افزاری و مغزافزار: مبانی تغییر در سیاست جهانی بر مبنای حاکمیت اقناع و قدرت نرم‌افزاری بنا شده است. یکی از ویژگی این تغییر حضور مدیران نرم‌افزاری و دانش‌محور است زیرا تربیت و صدور مدیران کارآمد در حوزه نرم‌افزاری و فنّاوری از نمودهای قدرت در میان قدرت‌های نوظهور به شمار می‌رود. هند، چین، روسیه و برزیل به طور فزاینده بر مدیریت متمرکز می‌شوند و دانشگاه‌ها و مدارس کسب و کار و مدیریت در کنار دانشگاه‌های علوم و مهندسی ایجاد می‌شود. مهارت‌های استراتژیک، مدیریت مالی و بازاریابی، اولویت جدیدی برای تداوم حضور و گسترش شرکت‌های محلی در فضای بین‌المللی است.
قدرت‌های نوظهوری مانند چین و روسیه با ارائه نگرش از نیروی کار ارزان تا مغز ارزان به دنبال پر کردن این خلا استراتژیک علمی در نظام بین‌الملل هستند زیرا جهان از مدل رقابت‌پذیری براساس نیروی کار ارزان به سمت مدل رقابت‌پذیری براساس مغز ارزان حرکت می‌کند. در مجموع، هند، چین و روسیه هر سال 14 میلیون دانشجوی دانشگاهی به اندازه آمریکا تربیت می‌کنند. این دانشجویان به سرعت به حرفه‌ای‌های جوان جویای موفقیت تبدیل می‌شوند که نسبتاً ارزان و با انگیزه فراوان هستند. از طریق فنّاوری، این مغزها از هر نقطه از جهان قابل دسترس هستند. (Ventures, 88)
ت. بازگشت روسیه در جایگاه بازیگر بین‌الملل: روسیه موقعیتش را به عنوان یک بازیگر بین‌المللی بازمی‌یابد. بازگشت روسیه تحرکی در قیمت نفت، گاز و کالاها به منظور اثبات تصویر قدرتمندتر بین‌المللی ایجاد می‌کند. مخالفت دولتمردان روسیه با گسترش ناتو به سوی شرق نه به خاطر خطا در تحلیل‌های ژئوپلیتیکی تصمیم‌سازان این کشور می‌باشد بلکه روسیه از طریق اصلاحات بزرگ اقتصادی و باز تعریف موقعیت ژئواکونومیکی خود به دنبال جایگاهی در تقسیم بین‌المللی قدرت در نظام بین‌الملل می‌باشد. رفتار سیاست خارجی این کشور در ایجاد بلوک‌بندی سیاسی و امنیتی مانند پیمان شانگهای در این راستا قابل بررسی و ارزیابی است.
ث. سیستم ارزشی فردی جایگزین نگرش جمعی: تغییر در نظام جهانی و ظهور قدرت‌های جدید موجب تشدید رقابت بین سیستم‌های ارزشی از یک‌سو و جایگزینی ارزشی‌های فردی به جمعی از سوی دیگر شده است. سیستم ارزشی اجتماعی در آسیا به تدریج از یک سیستم براساس ارزش‌های جمعی (مانند سخت‌کوشی موجب غرور ملت) به یک سیستم براساس ارزش‌های فردی مانند کار تعادل زندگی، بسیار نزدیک با سیستم‌های ارزشی اروپا و آمریکا تبدیل می‌شود. این روند تحت‌تأثیر روند جهانی شدن، اجتناب‌ناپذیر است و همچنین منطق حاکم بر نظام بین‌الملل ضرورت همسویی با هنجارهای موردنظر قدرت‌های جهانی را تشدید می‌کند.
به عبارت دیگر قدرت‌های نوظهوری مانند چین، هند و روسیه بر مبنای نگرشی انتخابی پیوستن به برخی از قواعد بازی در نظام جهانی‌سازی هم از تهدیدات احتمالی قدرت‌های سنتی جلوگیری می‌نمایند و هم از مواهب و ابزارهای جهانی شدن بهره‌مند می‌شوند. پیامد این نگرش بازنگری در اقتصاد فوردیسم می‌باشد که از طریق ایجاد انعطاف در اقتصادهای خود تنوع و سلیقه مطابق با قدرت خرید کشورهای جهان سومی به عنوان بازارهای مصرفی مطمئن را در اختیار می‌گیرند.
این در حالیست که اقتصاد قدرت‌های سنتی به دلیل ارجحیت متغیرهای سیاسی بر واقعیات حاکم بر اقتصاد یا این موارد را مورد غفلت قرار می‌دهد یا اینکه انعطاف لازم را نخواهند داشت. مدلسازی کسب و کار جدید برای اقتصادهای شکننده جهان سومی مانند آفریقا و برخی مناطق محروم هند تأکیدی بر این موضوع می‌باشد. محصولاتی با کمترین هزینه و پایین‌ترین کارکرد ساخته می‌شود. برای مثال: تلفن 10 دلاری، کامپیوتر 100 دلاری و اتومبیل 3000 دلاری.
ج. قدرت‌های فنّاورانه آینده (چین، هند و روسیه): این کشورها موقعیت دیرینه خود را به عنوان قدرت‌های فنّاورانه بازیابی می‌کنند. شرکت‌های خارجی دیری نمی‌پاید که مراکز تحقیقاتی خود را به این کشورها که پیشینه فوق‌العاده‌ای در علوم و نوآوری دارند، انتقال می‌دهند زیرا وجود نیروی کار ارزان و جوان در این کشورها موجب شده است در برنامه‌ریزیهای اقتصادی آینده، اقتصاد دانش‌بر را جایگزین اقتصاد کلاسیک نمایند.
به رغم دستکاری در قوانین و مقررات بازنشستگی کشورهای اروپایی سیستم بازنشستگی در اتحادیه اروپا به طور فزاینده‌ای در معرض خطر می‌باشد زیرا یک‌سوم جمعیت آنها بالای 60 سال و 10 درصد بالای 80 سال دارند. سن بازنشستگی به 70 سال نزدیک می‌شود و نوسان آن به بخش صنعتی و سختی کار بستگی دارد.
چ. حضور قدرتمند قدرت‌های نوظهور در مجامع بین‌المللی: به نظر می‌‌رسد قدرت‌های نوظهوری مانند چین، هند و روسیه با فهم دقیق تقسیم کار جدید بین‌المللی بر مبنای پارادایم جهان‌سازی و کاهش قدرت دولت‌های ملی به خوبی می‌دانند تلاش دولت‌های ملی برای حفظ نواحی رقابتی مشخص مفید فایده نخواهد بود زیرا امروزه بیشتر امور و مسئولیت‌ها به سطوح منطقه‌ای (مانند اتحادیه اروپا) یا در سطح بین‌المللی (مانند سازمان ملل، سازمان تجارت جهانی و...) انتقال یافته است.
بنابراین یا از طریق تشکیل اتحادیه‌های جدید منطقه‌ای جایگاه خود را در نظام بین‌الملل باز تعریف می‌کنند و یا با پیش‌بینی سازوکارهای مناسب برای ورود با مجامع بین‌المللی به طور معناداری فشار برای دخالت در تصمیم‌گیری‌ها در موسسات بین‌المللی به وسیله تأکید بر برتری وزنی اقتصاد و قابلیت مالی برای تأمین مالی چنین موسساتی را افزایش می‌دهند. قدرت‌های نوظهور می‌خواهند صدایشان را در مجامع بین‌المللی بالا ببرند.
تهدیدات جهانی‌سازی و بحران‌های جهانی
به طور کلی ایالات متحده با بحران‌های جدی در حوزه‌های سیاسی و اقتصادی در آینده روبه‌رو می‌باشد. چالش کسری بودجه و تجارت از مشکلات جدی اقتصاد آمریکا می‌باشد زیرا رشد اقتصادی ایالات متحده کم بوده و تضعیف ارزش دلار به تقویت تورم کمک کرده است. آمریکا باید با فراهم ساختن فضای باز،‌ این کشور را به محیط بازی برای کالاها تبدیل کرده و به تشویق سرمایه‌گذاری‌ و مهاجرت بپردازد. برخی از ناظران سیاسی و اقتصادی با توجه به پرداخت هزینه‌های سنگین اقتصادی برای برتری سیاسی و امنیتی از سوی کاخ سفید، پیشنهاد همکاری مشترک با برخی از کشورهای آسیایی مانند ژاپن را داده‌اند، زیرا به این نتیجه رسیده‌اند که نیازمند استفاده از همه ابزار سیاست خارجی برای موفقیت می‌باشند و با روش نظامی هم نمی‌توان همه مشکلات را حل کرد. (La Violette, no. 4, 517-527)
همچنین دشمنانی که آمریکا تحت عنوان تروریسم مهم‌ترین منافع حیاتی آمریکا را مورد تهدید قرار می‌دهند از ماهیتی متفاوت برخوردار هستند زیرا دشمنان آمریکا با توجه به تغییر ماهیت تهدیدات بر این نکته واقفند که اگر می‌خواهند در برابر آمریکا بایستند، انجام این کار در میدانی که آمریکا در آن قویترین است، کاری سخت و دشوار است زیرا در بعد سخت‌افزاری، ایالات متحده دارای بهترین فنّاوری‌های نظامی و ادوات جاسوسی است. بنابراین دشمنان آمریکا ترجیح می‌دهند این کشور را در سطوح پایین‌تری به چالش بکشد زیرا آسیب‌پذیری آنها به مسائلی که امروز در عراق به نظر می‌رسد بهترین آینده متصور برای آمریکا وضعیتی است که مسلط به دنیا نباشد، اما به دلیل داشتن برخی عناصر ژئوپلیتیکی، کشورها برای مبارزه با معضلات جهانی با آمریکا همکاری کنند.
نتیجه‌گیری
از آنجایی که رفتار قدرت‌های جهانی تابعی از واقعیت‌های حاکم بر نظام بین‌الملل می‌باشد که این رفتارها یا برآیند سیاستگذاریهای قدرت‌های بزرگ یا در چهارچوب هنجارهای اجماعی بین‌المللی معنا می‌یابد، دولت‌ها سعی در نمایش مانور قدرت بر مبنای ظرفیت‌های بالقوه و بالفعل خود دارند.
تغییرات مهمی (مانند تضعیف دلار آمریکا، توجه بر جذابیت ژئواکونومیکی آفریقا، اهمیت مدیران نرم‌افزاری و مغزافزاری، بازگشت روسیه و چین به جایگاه بازیگران بین‌المللی، جایگزینی ارزش‌های فردی به جای ارزش‌های جمعی، ظهور قدرت‌های فنّاورانهی آینده مانند چین، هند، روسیه و...) در واقعیت‌های حاکم بر نظام بین‌الملل موجب شده است که دولت‌ها با تمرکز بر پتانسیلهای موجود، بیشترین نقش را در تحولات بین‌المللی و منطقه‌ای ایفا نمایند.
تمرکز بر نمایش مستمر قدرت (حسب نگرش فوکو) جایگزین قدرت سنتی، زمینه‌ساز ‌‌‌‌باور‌‌‌‌‌‌ جهانی‌‌‌‌‌‌‌ دولت‌های قدرتمند می‌باشد. به عبارت دیگر با‌‌‌‌ توجه به دگرگونی در کانون مرجعیت اقتدار جهانی و ظهور قدرت‌های جدیدی مانند روسیه، هند، چین، ایران و...، ناگزیر قدرت‌های جهانی را به پذیرش موقعیتهای جدید جهانی و جایگاه قدرت‌های نوظهور می‌کند.