بهزاد احمدی
لبنان
جمهوری لبنان کشوری کوچک و کوهستانی در غرب آسیا، در کناره شرقی دریای مدیترانه است. این کشور از زمان اشغال سرزمین فلسطین توسط رژیم صهیونیستی تاکنون، گاه در حاشیه و گاه در متن مناقشه قرار داشته و تا سال 1943، یعنی زمان استقلال خود، تحت قیومیت فرانسه بوده است.
نام لبنان و گاه لوبنان یا لبنان ریشهای سامی داشته و از کلمه LBN، به معنی سفید که به کوههای پر از برف این کشور اشاره دارد، گرفته شده است و سمبل این کشور درخت سدر سبزی است که در پرچم و نشان نیروهای مسلح آن نمود یافته است.
لبنان در یک نگاه
پایتخت: بیروت
زبان رسمی: عربی
استقلال: از فرانسه (22 نوامبر 1943)
جمعیت: 050/874/3 نفر (برآورد سال 2006)
325/126/2 نفر (آمار سرشماری سال 1970)
مساحت: 452/10 کیلومتر مربع
ادیان اصلی: اسلام و مسیحیت
واحد پول: پوند لبنانی
صادرات عمده: تنباکو و مواد غذایی
1. وضعیت جغرافیایی
لبنان بین عرض شمالی 50/33 و 43/33 و طول شرقی 50/35 و 33/36 واقع است و از شمال و شرق به سوریه (طول مرزها 375 کیلومتر)، جنوب به فلسطین اشغالی (طول مرز 79 کیلومتر) و غرب به دریای مدیترانه (طول مرز 225 کیلومتر) منتهی میشود. این کشور آب و هوای معتدل و مرطوب دارد و به دلیل برخورداری از شرایط آب و هوایی مدیترانهای، کوههای آن، به خصوص در حاشیه این دریا، پوشیده از برف است.
این پوشیدگی موجب شده تا لبنان از رودخانههای پر آبی چون لیطانی برخوردار باشد و برخلاف بسیاری کشورهای منطقه خاورمیانه، بیابان یا صحرایی به خود نبیند. مرزهای لبنان در جنوب با فلسطین اشغالی، همواره محل مناقشه بوده است. این کشور معتقد است که بخشی از خاک آن ـ مزارع شبعا ـ که در بلندیهای جولان جای گرفته، در اشغال رژیم صهیونیستی است.
2. وضعیت سیاسی
لبنان پیش از اشغال توسط اسکندر، سرزمین فنیقیان بود و پس از آن تحت سلطه امپراتوریهای مختلفی نظیر روم، بیزانس، عرب و عثمانی قرار گرفت. این کشور به دلیل موقعیت خاص جغرافیایی، همواره مورد توجه قدرتهای بزرگ زمان قرار داشت. پیش از جنگ نخست جهانی، به مدت 400 سال توسط سلاطین عثمانی اداره گردید. پس از آن نیز به عنوان بخشی از سوریه تحت قیمومیت فرانسه در آمد. با اشغال فرانسه توسط آلمان، لبنان در سال 1943 استقلال یافت، اگر چه فرانسه آخرین سربازان خود را در سال 1946 از این کشور خارج کرد.
فرانسویان در طول اشغال لبنان، با تقسیم پیروان مذاهب مختلف تلاش کردند، اکثریتی مسیحی در این کشور به وجود آورند؛ حال آنکه به رغم تلاش آنها، مسلمانان، نقشی پررنگ در این کشور یافتند و تحولات آتی آن را تحت تأثیر قرار دادند. این سیاست مذهبی فرانسویان موجب شد تا طی میثاق ملی نانوشتهای با نام «میثاق وطنی» در سال 1943 قدرت سیاسی را در این کشور تقسیم کند و براساس آن، مقام ریاست جمهوری به مسیحیان و مقام نخستوزیری به مسلمانان واگذار شود.
وزرای کابینه نیز از میان نمایندگان سایر فرقههای مهم، یعنی ارتدوکسها و کاتولیکهای یونانی برگزیده شوند. میثاق وطنی تا سال 1990 در قانون اساسی لبنان قرار نداشت تا اینکه در این سال و پس از پشت سر گذاشتن جنگهای داخلی 15 ساله (1975 تا 1990)، براساس قرارداد طائف، در قانون اساسی لبنان گنجانده شد و طی آن مقام ریاست جمهوری به یک مارونی مسیحی کاتولیک،مقام نخستوزیری به یک مسلمان سنی و مقام ریاست مجلس به یک مسلمان شیعه واگذار گردید.
پیش از قرارداد طائف، تقسیم گروههای پارلمان براساس مذهب و منطقه، اما به نسبت 6 به 5 مسیحیان بر مسلمانان انجام میشد، نسبتی که اساس آن به سرشماری سال 1932 باز میگشت. اما پس از قرارداد طائف، این نسبت اصلاح شد و تعداد نمایندگان دو دین اسلام و مسیحیت در پارلمان برابر گرید.
پارلمان لبنان از میان مسیحیان یک نفر را برای ریاست جمهوری به مدت 6 سال انتخاب میکند و رئیسجمهور، نامزد سنی معرفی شده از سوی پارلمان را به عنوان نخستوزیر منصوب میکند.
با اینکه نظام سیاسی لبنان از احزاب زیادی برخوردار است، اما این احزاب نقش و اهمیت سیاسی چندانی ندارند. آنها اغلب فاقد ایدئولوژی و مرام سیاسی بوده، بیشتر نماینده و ابزار قدرت گروه مذهبیای که نمایندگی میکنند، به حساب میآیند. این کارکرد احزاب به دلیل ماهیت طایفهگرای جامعه لبنان است و از وابستگی شدید به گروههای مذهبی، رهبران محلی و منافع گروهی ناشی میشود. در چنین محیطی ائتلافهای سیاسی اغلب ناپایدارند و حتی افراد یک حزب نمیتوانند، از پشتیبانی همحزبیهای خود مطمئن باشند.
3. تقسیمات کشوری
لبنان دارای 6 استان (یا محافظه) است که خود به 25 منطقه یا شهرستان و تعدادی شهرها و روستاها تقسیم شدهاند. بر این اساس، تقسیمات کشور لبنان به شرح زیر است:
1. محافظات (استانها).
2. شهرستانها.
3. شهرها یا روستاها.
محافظات یا استانهای لبنان عبارت است از: شمال، جبل، بیروت، جنوب، بقاع و نبطیه، و شهرهای مهم آن نیز بیروت، طرابلس، صور، صیدا، بطرون، و بعلبک است. اهل تسنن بیشتر شهرنشین بوده، در شهرهایی چون بیروت، صیدا، بعلبک و کوهستان شوف جای گرفتهاند، درۀ بقاع، جنوب لبنان و جنوب بیروت از مناطق اصلی شیعهنشین است. دروزیها در رأسالمتن، کوهستان شوف و حاصبیا سکونت دارند و جبل بیروت، مقر اصلی مارونیها است.
4. وضعیت اجتماعی
لبنان تا سال 1920، یعنی فروپاشی امپراتوری عثمانی و تحت قیمومیت قرار گرفتن آن، بنا به تصمیم اتحادیه ملل، از نظر سیاسی و اجتماعی تجزیه شده بود و والیان عثمانی آن را اداره میکردند. پس از جنگ نخست جهانی و واگذاری مناطق دره بقاع، منطقه شمال، نواحی ساحلی و جبل عامل (جنوب لبنان) به متصرفه جبل، لبنان بزرگی شکل گرفت که ویژگی مهم آن، اختلاط نژادها و مذاهب مختلف بود.
بر این اساس، جامعه لبنان، جامعهای متشکل از گروههای نژادی و مذهبی مختلفی است که نهتنها مرزهای جغرافیایی، بلکه ترس و شک، آنها را از یکدیگر جدا ساخته است. در چنین جامعهای، اگرچه مسلمانان و مسیحیان، سالیان سال در کنار هم زندگی میکردهاند، اما دودستگی عمیقی بر سر عربی بودن یا غیرعربی بودن یا نوع عربی بودن ملیت این جامعه وجود داشته که در کنار عوامل مذهبی و مسائل سیاسی، از ایجاد یک جامعه واحد جلوگیری کرده است.
این اختلافنظر، از حوزه سیاست هم فراتر رفته، به حوزه فرهنگ و ادبیات کشانده شده است. در حالی که مسلمانان و ارتدوکسهای یونانی، بر حفظ فرهنگ و زبان عربی و اسلامی اصرار دارند، دیگر مسیحیان چون جنبش سیاسی مارونیها، بر ماهیت قدیمی و آغازین آن تأکید میورزند. علاوه بر تمایزات ذکر شده، کشور لبنان، فاقد یک قانون مدنی واحد بوده، پیروان هر مذهب، قوانین آن مذهب را در زمینه ازدواج، طلاق، ارث و غیره اجرا میکنند. این وابستگی قانون مدنی به نظام وظیفهای، موجب افزایش نقش رهبران مذهبی شده، رهبران مذهبی جایگاه مهمی نزد مردم لبنان یافتهاند.
تاریخ اقتصاد لبنان نیز حکایت دیگری، جز توزیع نامتناسب درآمد ملی و تخصیص نادرست بودجه ندارد. دولت مرکزی از بدو تأسیس تاکنون، همواره به مناطقی توجه داشته که از محافظه جبل به حساب میآیند. علاوه بر این، تمرکز بیش از اندازه دولت بر بیروت، به ایجاد مناطق یا کمربندهای محرومنشین در اطراف این شهر انجامیده که فقر، شلوغی بسیار زیاد و محرومیت از حقوق شهروندی، از ویژگیهای آنها است.
دولت مرکزی همواره به استان جنوب، یا همان جنوب لبنان که مقر اصلی شیعیان است، بیتوجه بوده و موجب مهاجرت گسترده شیعیان از این مناطق شده است. وضعیت اقتصادی در جنوب، شمال و دره بقاع با محافظه بیروت کاملاً متفاوت است و این اختلاف سطح، به مهاجرت بیش از پیش بیروت دامن زده است. اگر اثرات جنگ داخلی یا مذهبی پانزده ساله را به موارد یاد شده بیفزاییم، چیزی جز تقویت نظام مذهبی (هم از نظر سیاسی و هم از نظر اجتماعی) و عدم شکلگیری یک هویت ملی واحد باقی نمیماند.
این جنگ موجب از بین رفتن آخرین حلقههای وابستگی ملی و احساس تعلق به یک جامعه در میان مردم لبنان گردید و نژاد و مذهب را تنها عناصر هویتبخش جامعه لبنان معرفی کرد.
5. گروههای قومی
فقدان یک آمار رسمی، تحلیل جمعیت شناختی لبنان را دشوار ساخته است. از آنجا که توازن مذهبی، مسئله سیاسی بسیار مهمی به حساب میآید،دولت لبنان همواره از انجام یک سرشماری جدید خودداری کرده، به تنها سرشماری انجام شده در طول تاریخ لبنان، یعنی سرشماری 1932 که در آن فرانسویها با تلاش بسیار و دست بردن در آمار (نظیر محاسبه کلیه لبنانیهایی که به خارج سفر کرده بودند به عنوان لبنانی مسیحی) مسیحیان را اکثریت مذهبی این کشور نشان دادهاند، استناد میکند.
اگر چه پیشینه نژادی از اهمیت وابستگی مذهبی برخوردار نیست؛ اما از ویژگیهای مهم اجتماعی به حساب میآید. امروزه نژاد عربی بزرگترین گروه نژادی لبنان هستند. عربها در قرن هفتم میلادی به لبنان راه یافتند و پس از آن به سرعت گسترش یافتند و دیگر نژادها را تحت تأثیر قرار دادند؛ به طوری که امروز تمایز قومی، بیش از آنکه مسائل ژنتیکی قابل اثبات را در بر گیرد، بیشتر به مسائل فرهنگی و شناخت فرهنگی باز میگردد.
به طور کلی میتوان گفت، پیروان همه مذاهب موجود در لبنان، پیشینههای نژادی مختلفی دارند و شناخت مرزهای نژادی میان آنها بسیار مشکل است. علاوه بر این، از آنجا که پیروان مذاهب مختلف، تنها با هم مذهبیهای خود ازدواج میکنند، پارامتر مذهب، ماهیتی نژادی نیز یافته است.
برخی لبنانیها، به خصوص مسیحیان مارونی، نژاد خود را فنیقی، آرامی و آسوری میدانند و پیشینه نژادی عربی لبنان را نفی کرده یا آن را تأیید نمیکنند. کاتولیکها و ارتدوکسهای یونانی و برخی دیگر مارونیها بر پیشینه یونانی خود تأکید دارند و باقیماندن زبان یونانی به عنوان زبان ادبی را گواهی بر این مدعا میدانند.
علویان و اهل سنت نیز به همراه مسیحیان کاتولیک رومی، به ریشه نژادی مختلف سوری شامی خود اعتقاد دارند و شیعیان بر ریشه عربی خود تأکید میورزند. در این میان کردها، ارمنیها و یهودیان را شاید بتوان از اقلیتهای قومی قابل تشخیص به حساب آورد.
6. گروههای مذهبی
مذهب در لبنان، تنها به معنای اعتقادی شخصی، با آداب و رسوم عبادی خاص نیست، بلکه عنصری است که ویژگی سیاسی و اجتماعی لبنان را مشخص میکند. بر این اساس، مذهب به واسطه نظام طایفهای لبنان در تقسیم قدرت، منافع و پستهای اجرایی، سیاسی شده، به بنیان سیاست در این کشور تبدیل گردیده است.
تعداد دقیق پیروان مذاهب مختلف در لبنان، همواره محل مناقشه بوده و چنان که گفته شد، از سال 1932 تا به امروز، سرشماری دقیقی در این زمینه صورت نگرفته و دولت لبنان تنها به انتشار مجموع جمعیت این کشور، بدون ذکر پیروان هر مذهب اکتفا کرده است.
مسلمانان و مسیحیان دو گروه دینی بزرگ لبنان هستند که هر یک به ترتیب 60 و 40 درصد جمعیت این کشور را به خود اختصاص دادهاند؛ البته این آمار متغیر است و درصد جمعیت مسلمانان تا 63 درصد نیز ذکر میگردد. مسئله قطعی در این میان این است که جمعیت مسلمانان از بدو استقلال لبنان تا به امروز، همواره رو به ازدیاد بوده و از شمار جمعیت مسیحی، به دلایل مختلف و از جمله مهاجرت، کاسته شده است.
مسلمانان لبنان را شیعیان (دوازده امامی)، اهل سنت، دروزیها، علویان و اسماعیلیها تشکیل میدهند و کاتولیکهای مارونی، ارتدوکسهای یونانی، کاتولیکهای یونانی، ارمنیان ارتدوکس، ارمنیان کاتولیک، کاتولیکهای رومی، آشوریها، پروتستانها و قبطیها جامعه مسیحیان را تشکیل میدهند. یهودیان اقلیت بسیار کوچکی هستند که اغلب در بیروت سکونت دارند.
در میان مسلمانان، شیعیان با در دست داشتن 35 درصد جمعیت (تخمین سال 1990) این آمار حتی تا 41 درصد هم افزایش مییابد، بزرگترین گروه مذهبی اسلامی لبنان هستند و اکثریت مطلقی را در نظام مذهبی این کشور به وجود آوردهاند. شهر صور در محافظه جنوب و بعلبک در محافظه بقاع، از مهمترین شهرهای شیعهنشین است.
طرابلس دارای اکثریتی سنی و اقلیتی مسیحی، صیدا دارای اکثریت سنی ضعیف با اقلیت قومی مسیحی و بیروت دارای اکثریت مارونی و سنی است. البته از سال 1982 با مهاجرت شیعیان به بیروت و اسکان آنها در جنوب این شهر، جمعیت شیعی پررنگی در این شهر شکل گرفته است.
شیعیان لبنان
شیعیان در نقش بزرگترین گروه مذهبی لبنان، نهتنها قدمتی طولانی در تاریخ این کشور دارند، بلکه در سالهای اخیر، بهویژه از سال 1960 به این سو که برابر با خیزش جنبش شیعه در لبنان است، نقش بسیار مهم و پررنگی را در حیات سیاسی این کشور ایفا کردهاند. با اینکه شیعیان بزرگترین گروه مذهبی لبنانی هستند و باید در نظام سیاسی طایفهای این کشور، بالاتر از مسیحیان مارونی و اهل سنت قرار گیرند، هنوز نتوانستهاند، به حقوق خود دست یابند و بیتوجهی تاریخ دولت مرکزی این کشور به خود را جبران کنند.
1. تاریخچه حضور شیعیان در لبنان
لبنان امروزی، نتیجه گسترش لبنان بزرگ توسط دولت فرانسه در سال 1920 است. در آن سال دولت فرانسه با افزودن بیروت، بعلبک، صیدا و طرابلس به متصرفه جبل لبنان پایهگذار شکلگیری لبنان کنونی گردید. در آن زمان، در حالی که جبل لبنان، مارونیهای مسیحی اکثریت داشتند، ولایتهای کشاورزی اکثریت مسلمان را در خود جای داده بودند و سنیها در طرابلس، صیدا، عکار و شیعیان در دره بقاع و در جنوب شرقی صیدا و صور زندگی میکردند.
اهل سنت به دلیل برخورداری از حمایتهای ترکهای عثمانی، و مسیحیان به واسطه کمکهای فرانسه و انگلستان، از رفاه و قدرت نفوذ به مراتب بیشتری در آن دوران برخوردار بودند و جامعه شیعیان از هر گونه حمایت خارجی محروم بودند و تحت تأثیر سیاستهای استعماری دول اروپایی، به ویژه فرانسه در قرن نوزدهم، با مسائلی نظیر انزوای فیزیکی، عدم مشروعیت حقوقی و شناخته شدن به عنوان یک ملت، دست و پنجه نرم میکرد.
گذاشتن سنگبنای شکلگیری جامعه شیعی در لبنان را به ابوذر غفاری، از یاران نزدیک پیامبر و از طرفداران و پیروان جدی حضرت علی(ع) نسبت میدهند. این مطلب در اکثر منابع موجود درباره تاریخ شیعه در لبنان مورد تأیید قرار گرفته و در آنها آمده است که نام جبل عامل، پایگاه اصلی و تاریخی شیعیان، از نام قبیلهای یمنی به نام عامله که به شام مهاجرت کرده، در نزدیکی دمشق و در دامنه کوهی که امروزه به جبل عامل معروف شده، اسکان یافته بودند، گرفته شده است.
به گفته مورخان، معاویه ابوذر را که از دوستداران جدی حضرت علی(ع) بود، تبعید کرد و ابوذر با اسکان در جبل عامل، به تبلیغ مذهب شیعه در میان مسیحیان منطقه پرداخت. به گفته منابع تاریخی، جبل عامل از نخستین مراکزی بود که به پایگاه شیعه تبدیل گردید و تاریخ شیعه در جبل عامل، تنها از منطقه حجاز قدمتی کمتر دارد.
به اعتقاد مورخان اگر شیعه به معنای عام آن در نظر گرفته شود، ورود شیعه به لبنان، برابر با ورود ابوذر غفاری به این کشور است و اگر شیعه براساس دکترین مطرح شده از سوی امام صادق در نظر گرفته شود، ورود شیعه به لبنان را باید به زمان زندگی آن حضرت، در زمان خلافت عباسیان نسبت داد. فروپاشی سلسله عباسیان در قرن دهم میلادی، شرایط مناسبی را در اختیار شیعیان قرار داد و آنها با استفاده از فرصت بوجود آمده، جنبشهایی را به وجود آوردند که در سراسر جهان اسلام فعالیت داشتند.
قرامطه حکومتی را در بحرین ایجاد کردند و حملات ناموفق بسیاری را علیه سوریه و بینالنهرین انجام دادند. اسماعیلیان به دنبال عدم موفقیت در شام و بینالنهرین، به شمال آفریقا (سال 909 میلادی) مهاجرت و در آنجا فعالیت کردند. زیدیها در فاصله سالهای 864 تا 1126 میلادی کنترل طبرستان را در دست داشتند و با به قدرت رسیدن آلبویه در بینالنهرین، قلب خلافت عباسیان، شیعیان نفوذ خود را در آنجا گسترش دادند.
در آن سالها، امارتنشین ابوطالب ابن عمار که منطقه طرابلس را در بر میگرفت و امارتنشین عینالدولی بن اسماعیل که منطقه صور را شامل میشد، از مناطق شیعینشین محسوب میشدند تا اینکه صلیبیان با تسخیر طرابلس و صور، در سالهای 1109 و 1124 میلادی به این وضعیت پایان دادند.
در پایان قرن دوازدهم میلادی، با فروپاشی حکمرانی فاطمیان در مصر، قاهره پایتخت ایوبیها و سلاطین مملوک شد. ایوبیها پس از تصرف شام، توسعه نظامی خود را متوجه منطقه کیسروان جبل لبنان کردند و با حمله به شیعیان آنها را وادار ساختند تا در بعلبک، جزین، جبل عامل و مناطقی در اطراف بیروت و صیدا پناه گیرند.
این مهاجرت شیعیان از منطقه جبل لبنان موجب شد تا جامعه شیعی حداقلی در این منطقه، آن هم با استفاده از تقیه باقی بماند، امری که تا به امروز پایدار مانده و به همین دلیل جمعیت شیعیان در جبل لبنان (جبل بیروت امروزی) چندان زیاد نیست. همان دلایلی که موجب شد تا جمعیت شیعیان در منطقه شمال مرکزی لبنان کاهش یابد و به این وضعیت در قرن هجدهم میلادی نیز ادامه دهد، موجب گردید تا جمعیت مارونیها در زمان حکومت شهابیها و معانیها، طی قرون 18 و نوزده میلادی افزایش یابد.
با پیروزی عثمانیها بر سلسله مملوکیان در سال 1516 میلادی، آزار و اذیت شیعیان عثمانی به حساب میآمدند، همواره به شیعیان به چشم دشمن مینگریستند و همانند شهابیها و معانیها، به محدود ساختن و تحت فشار قرار دادن آنها ادامه دادند و بدین ترتیب جبل عامل و بعلبک را به دست شیوخ خود نظیر علی الصغیر و طوایفی چون حمادی سپردند.
البته نحوه حکومت غیرمستقیم سلاطین عثمانی بر لبنان که هر بخش آن جزئی از ولایتهای حکومت عثمانی به حساب میآمد، به شیعیان فرصت داد، تا با پرداختن مالیاتهای سنگین، به کشت نوعی پنبه رنگی خاص در جبل عامل بپردازند و از این راه رشد اقتصادی و فرهنگی گستردهای را در قرون هفدهم و هجدهم میلادی تجربه کنند.
شیعیان در این سالها بر تحرک سیاسی خود افزودند و با ایجاد تواناییهای نظامی و ائتلاف با افرادی نظیر ظهیر العمر، علیه شهابیان و معانیها در جبل لبنان قیام کردند. تحرکات سیاسی شیعیان در این سالها، بیشتر برای مقاومت در برابر اخراجهایی بود که باید به حکومت عثمانی میپراختند. با ترور ظهیر العمر در سال 1776، احمد پاشاالجزار والی صیدا شد و سرکوب شیعیان را در دستور کار خود قرار داد.
با تغییر سیاست حکومت عثمانی و تمایل سلاطین آن به واگذاری بخشی از اختیارات خود به خاندانهای محلی، برای حکمرانی و اصلاحات ارضی در نیمه دوم قرن نوزدهم، وضعیت شیعیان بار دیگر شاهد دگرگونیهای محدود اقتصادی و اجتماعی گردید. خاندانهای محلی که دیگر به عامل ارتباطی میان حکومت حکومت عثمانی و مردم تبدیل شده بودند، با استفاده از اصلاحات ارضی، مالکیت ارضی و سیاسی را به دست آورده و طبقهای اشرافی به نام «الزعماء» ایجاد کردند.
در اواخر قرن نوزدهم این طبقه گسترش یافت و ثروتمند شدن آنها، آثاری سیاسی به همراه آورد. اعضای این طبقه، نمایندگان مناطق شیعی در شوراهای اداری عثمانی بودند و به گسترش نفوذ شیعیان کمک میکردند. این تأثیر با رقابتهای داخلی زعما با یکدیگر کاهش یافت و بار دیگر شیعیان را از جایگاه تأثیرگذاری سیاسی دور کرد.
با پایان جنگ جهانی اول و تحت قیمومیت قرار گرفتن منطقه شام، فرانسویان با افزودن مناطقی به جبل لبنان، لبنان امروزی را بنا نهادند. شیعیان در این دوره با پافشاری بر هویت عربی و اسلامی خود، به مقابله با گسترش هر چه بیشتر نفوذ مارونیها که تحت حمایت فرانسویان بودند، و روی آوردند و بیش از آنکه خود را جزء لبنان بزرگ به حساب آورند، با فلسطینیها و سوریها به تجارت و همکاری پرداختند. فرانسویان برای تغییر این وضعیت، سیاست خود را در برابر شیعیان تغییر دادند و امکان حضور سیاسی در سطوح پایینی قدرت را برای آنها فراهم آوردند و حق شیعیان برای تأسیس مؤسسات سیاسی و فرهنگی را به رسمیت شناختند.
البته در این دوره، شیعیان با شروع زمزمههای تقسیم مناسب حکومتی بر مبنای مذهب، بار دیگر، با تأکید بر ماهیت عربی خود و به دلیل الزامات سیاسی خاص آن زمان، سرنوشت خود را با اهل تسنن گره زدند و خواستار شناسایی خود همراه با اهل تسنن شدند، امری که به توزیع نامناسب مناصب سیاسی و کمبهره بردن شیعیان از این مناصب منجر گردید که تبعات آن، بیتفاوتی دولت مرکزی به وضعیت شیعیان و عقبماندگی اقتصادی و اجتماعی آنان تا چند دهه اخیر بوده است.
2. وضعیت اجتماعی و اقتصادی
پایان دهه شصت میلادی، سرآغاز فصل جدیدی در لبنان بود. این کشور به دنبال تغییرات اقتصادی که از قرن نوزدهم آغاز شده بود، شکوفایی اقتصادی خاصی را تجربه میکرد. بیروت به واسطهای میان کشورهای صنعتی و کشورهای نفتخیز خاورمیانه تبدیل شده و قلب اقتصاد منطقه را در خود جای داده بود. به موازات این تغییرات ساختاری در اقتصاد ملی، شیعیان نیز گسترش جمعیتی خوبی را تجربه میکردند و جمعیت آنان نسبت به چهار دهه قبل، افزایش چشمگیری یافته بود.
تغییر لبنان از یک جمهوری کشاورزی که حیات خود را به کشاورزی و کشاورزان مدیون بود، به یک جمهوری وابسته به شهرنشینی و تبعات این تغییر برای شیعیان، از مهمترین دلایل آغاز فعالیتهای سیاسی شیعیان در این زمان است. در این سالها انقلاب جمعیتی شیعیان و بسیج اجتماعی شدید آنها، به واسطه طایفهگری رایج در لبنان و منافع بازیگران منطقهای و بینالمللی نادیده گرفته شد و شیعیان برای احقاق حقوق خود، فعالیتهای گستردهای را به خصوص از سال 1960 به بعد آغاز کردند.
به طور سنتی، کشاورزی منبع اصلی معیشتها در جنوب لبنان و دره بقاع است. تا اواخر دهه 1950 میلادی، نزدیک به 90 درصد نیروی کار جذب این مناطق میشد و کشاورزان به کشت دیم اشتغال داشتند. البته تا آن زمان، اکثر زمینهای کشاورزی به ملاکان بزرگی تعلق داشت که تعداد آنها در چند خانواده شیعی خلاصه میشد.
این نوع بهرهبرداری کاپیتالیستی از کشاورزان شیعه، به همراه عواملی نظیر چرخش بازار سرمایه به بخشهای غیرکشاورزی و بیتفاوتی حکومت مرکزی، تضعیف ساختار تولیدات کشاورزی را در پی داشت و کشاورزان شیعه را بیش از هر زمان دیگری تحت فشار قرار داد.
در چنین زمانی زیرساختهای لازم برای صنایع دیگر، به جای قرار گرفتن در مناطق شیعهنشین، برای کم کردن فشار و رفع محرومیت، به مناطق غیر شیعهنشین انتقال یافت و بر محرومیت بیش از پیش شیعیان افزود. باید خاطرنشان ساخت که بروز چنین شرایطی، نتیجه سیاستهای تجاری دولتهای الخوری (1943.52) و چامون (1952.58) و بیتفاوتی آنها به مناطق حاشیهای شیعهنشین بود.
برای سالها چنین شرایطی تداوم یافت و موجب شد تا بیروت و مناطق کوهستانی نزدیک آن، به حداکثر شکوفایی برسند و مناطق دیگر، به ویژه جنوب و بقاع، رکود بیسابقهای را تجربه کنند. این توسعه ناعادلانه منطقهای، به توزیع ناعادلانه قدرت و مشارکت سیاسی نیز انجامید و مثلث نادیده انگاشته شدن اقتصادی، اجتماعی و سیاسی شیعیان را کامل کرد.
با بررسی مشخصههای توسعه انسانی آن زمان، نظیر آموزش، درآمد و کار، تفاوتهای اجتماعی - سیاسی بین مناطق و گروههای مذهبی بسیار آشکار میشود:
1. جنوب لبنان و بقاع، مراکز اصلی شیعهنشین، از فقیرترین و کمتوسعهیافتهترین مناطق محسوب میشدند.
2. در لبنان وضعیت مسلمانان به مراتب بسیار بدتر از مسیحیان بود.
3. در چنین شرایطی، شیعیان بدترین وضعیت سیاسی و اجتماعی را داشتند.
در سال 1970 درصد بیسوادی در بقاع، جنوب و شمال 5 درصد بیشتر از محافظه جبل لبنان بود و بیسوادی در بین زنان جنوب به 3/60 درصد میرسید. دیگر آمار آن سالها نیز محرومیت نسبی و توسعه ناعادلانه جنوب و بقاع را نشان میدهند. مجموعه شرایط یاد شده، موجب گردید تا در سال 1971 تقریباً نیمی از جمعیت جامعه شیعیان لبنان، به بیروت مهاجرت کنند.
تا پیش از این زمان، جمعیت کوچکی از شیعیان در بخشهای مرکزی بیروت سکونت داشت؛ اما موج جدید مهاجران، اکثراً در جنوب بیروت اسکان یافتند و کمربندی شیعی در جنوب این شهر به وجود آوردند؛ کمربندی که مسببان عقبماندگی شیعیان، آن را کمربند بدبختی مینامیدند.
از سال 1960 تا 1970، 80 تا 90 درصد کارگران کارخانههای مستقر در جنوب بیروت و 50 تا 60 درصد کارگران کارخانههای مستقر در شرق این شهر ـ اکثراً در تصاحب مسیحیان ـ را شیعیان تشکیل میدادند. چنین حضور پر رنگی در قلب تحولات سیاسی، به شکلگیری مثلثی میان بیروت، بقاع و جنوب منجر گردید و از این پس، خواستهای شیعیان جنوب و بقاع، زودتر و با سهولت بیشتری به پایتخت انتقال یافت.
علاوه بر این، مهاجرت دائم به بیروت، تحولی اساسی در آگاهی سیاسی شیعیان به وجود آورد و شیعیان تمایز میان نفوذ خود و دیگر گروههای مذهبی، ساختار اجتماعی آنان و روابطشان با قدرت سیاسی را بیشتر شناختند. این شناخت به تکوین موضع و جهتگیری شیعیان کمک کرد و به بسیج آنها در انتخابات و ایجاد تحولات سیاسی انجامید.
3. وضعیت سیاسی
چنان که گفته شد، تحولات اجتماعی ـ اقتصادی و سیاسی دهههای 1970 و 1980 مدرنیزاسیون نیروهای شیعی و بسیج سیاسی آنها را در پی داشت و آگاهی سیاسی شیعیان طبقه متوسط سیاسی خاصی را شکل داد که منتقد اصلی شرایط موجود بود و از الگوهای مختلفی نظیر فعالیت گروههای آزادیبخش فلسطینی و برخی گروههای چپ، برای احقاق حقوق خود سود میبرد. در چنین شرایطی، با ظهور امام موسی صدر در متن جامعه شیعیان، جنبش سیاسی آنان جهت یافت و به برنامه، هدف و خط مشی لازم برای فعالیتهای خود رسید.
امام موسی صدر در 14 خرداد 1307 هجری شمسی، در شهر مقدس قم دیده به جهان گشود و پس از اتمام سیکل اول و بخش مقدمات علوم حوزوی در خرداد سال 1322، رسماً به حوزه علمیه قم پیوست و طی مدتی کوتاه، ضمن بهرهگیری از محضر اساتیدی چون آیتالله سیدمحمدباقر سلطانی، علامه طباطبایی، امام خمینی و سیدمحمد محققداماد، دروس سطح را به پایان رسانید.
وی از ابتدای سال 1326 وارد مرحله درس خارج گردید و تا سال 1338 کسب تحصیل کرد. امام موسی صدر در کنار تحصیلات حوزوی، دروس دبیرستان خود را به اتمام رساند و در سال 1329 به عنوان نخستین دانشجوی روحانی، در رشته «حقوق در اقتصاد»، به دانشگاه تهران رفت و در سال 1332 از آن فارغالتحصیل شد.
امام موسی صدر در اواخر سال 1338 (برابر با 1959 میلادی) و به دنبال توصیههای حضرات آیات بروجردی، حکیم و شیخ مرتضی آلیاسین، وصیت مرحوم آیتالله سیدعبدالحسین شرفالدین، رهبر فقید شیعیان لبنان را لبیک گفت و به عنوان جانشین آن مرحوم، به شهر صور در جنوب لبنان مهاجرت کرد.
شیعیان لبنان که تا آن زمان فاقد هر نوع برنامه و انسجامی در فعالیتهای سیاسی خود بودند، پس از مهاجرت امام موسی صدر و فعالیتهای آگاهیبخش او، به بازیگرانی فعال و آگاه در صحنه سیاسی لبنان تبدیل شدند. امام موسی صدر، بلافاصله پس از ورود خود، به فردی تأثیرگذار در حوزه سیاست و فرهنگ شیعیان تبدیل گردید.
امام موسی صدر با هدف رفع تبعیضها و محرومیتزدایی، فعالیتهای گستردۀ فرهنگی و مذهبی را آغاز کرد و برنامههای کوتاه، میان و دراز مدتی را برای احیای جامعۀ شیعی تدوین کرد. وی در سال 1960 جمعیت خیریه «البر و الاحسان» را تجدید سازمان کرد و با برنامهای ضربتی، به حل نیازهای مالی خانوادههای بیبضاعت در شهر صور و اطراف آن پرداخت.
فعالیتهای فرهنگی و آموزشی امام صدر به صور محدود نشد و امام با راهاندازی جمعیتهای خیریه و مؤسسات فرهنگی متعدد، در شهرها و نواحی مختلف شیعهنشین، از قبیل مؤسسۀ مطالعات اسلامی، مدرسه جبل عامل و خانه زنان و دختران، به اهداف اولیه خود، یعنی آگاهسازی فرهنگی و سیاسی شیعیان، جامۀ عمل پوشاند. وی پس از این فعالیتها و موفقیت در برقراری ارتباط با جامعه طایفهای لبنان و محافل و کشورهای خارجی، برنامههای خود را وارد مرحله سیاسی کرد و به فکر ایجاد تشکیلات سیاسی برای شیعیان افتاد.
شیعیان تا به آن زمان، فاقد هر گونه تشکیلات سیاسی برای دفاع از حقوق اجتماعی و سیاسیشان بودند؛ در حالی که مارونیها و اهل سنت، چنین سازمانهایی را در اختیار داشتند. امام موسی صدر در سال 1966 برای نخستین بار، از ضرورت تشکیل یک مجلس شیعی سخن به میان آورد. این طرح با مخالفتهای بسیاری در محافل دولتی و غیردولتی مواجه گردید؛ با این همه به دلیل پیگیریهای وسیع و مستمر امام موسی صدر و جامعه شیعیان، مجلس لبنان در سال 1967، یا تصویب طرحی به شیعیان اجازه تأسیس چنین مجلسی را داد.
این مجلس، با نام مجلس اعلای اسلامی شیعیان، رسماً در ژوئن 1969 کار خود را آغاز کرد و امام موسی صدر، به عنوان اولین رئیس آن انتخاب گردید. امام صدر که طی ایجاد مجلس شیعیان، بارها با بیعت و حمایت گسترده جامعه شیعی مواجه شده بود، با بهرهمندی حمایت عمومی، به پیگیری مطالبات شیعیان، از جمله اجرای پروژههای زیربنایی توسط دولت مرکزی و محرومیتزدایی از مناطق شیعی پرداخت.
در پی امتناع دولت مرکزی لبنان از پذیرش مطالبات شیعیان، فعالیت امام موسی صدر وارد مرحله جدید دیگری شد و او جنبش «حرکت المحرومین» را در سال 1975میلادی تأسیس کرد. حرکت المحرومین، یک سازمان منظم شیعی بود که در گام نخست، خواهان برقراری عدالت و رفع تبعیض علیه شیعیان توسط دولت مرکزی گردید.
چیزی نگذشت که این جنبش، نقشی محوری در فعالیتهای سیاسی و اجتماعی شیعیان یافت و با حمایت عمیق و گسترده آنان، در راستای تأمین منافع شیعیان، تحولات سیاسی کشور را تحت تأثیر قرار داد. تأسیس جنبش محرومان برای نخستینبار در تاریخ شیعیان لبنان اتفاق میافتاد و شیعیان برای نخستینبار،در چارچوب یک تشکیلات مستقل و منظم، حضور خود را به اثبات میرساندند. بعدها از دل این جنبش، واحدهای مقاومت لبنان امل و در دهه 1980 حزبالله سر در آوردند.
با گسترش حملات رژیم صهیونیستی علیه مناطق جنوب لبنان، به واسطه حضور جبهه آزادیبخش فلسطین، امام موسی صدر به فکر ایجاد ارتشی قدرتمند، برای دفاع از این مناطق در برابر اسرائیل افتاد. وی با همکاری و فرماندهی شهید چمران، سازمان «افواج مقاومت لبنان» را که به اختصار امل نامیده میشد، تأسیس کرد.
این سازمان در آغاز به شکل غیرعلنی فعالیت میکرد، اما پس از انفجار اردوگاه نظامی آن در دره بقاع، با نام عینالبنیه و کشته شدن 27 تن از مجاهدین آن، امام موسی صدر در مصاحبهای مطبوعاتی رسماً موجودیت مقاومت لبنان را اعلام کرد.
تأسیس مقاومت اسلامی امل، به یک سال پیش از تأسیس جنبش فلسطینی فتح باز میگشت و امام صدر از آن زمان، به فکر ایجاد نیروی مقاومتی برای مقابله با اسرائیل بود. بر این اساس، وی در سال 1965 گروهی از جوانان شیعه را به مصر اعزام کرد تا در دورهای شش ماهه، فنون نظامی را فرا گیرند. با بازگشت این جوانان عملیات ایذایی مشترک رزمندگان فلسطینی و لبنانی در شمال فلسطین اشغالی آغاز گردید.
این عملیات و عملیاتهای بعدی امل، با صلاحدید امام صدر، به نام نیروهای فتح ثبت شد و امل تا سال 1975 و علنی شدن فعالیت آن، به شکل غیر رسمی فعالیت میکرد. در کنار فعالیتهای ذکر شده، امام موسی صدر به دلیل شناختی که از جامعه لبنان داشت، خواهان تبدیل لبنان به کشوری براساس «اصل تکثرگرایی دینی و مذهبی» بود و به همین دلیل همواره از جدا کردن جامعه شیعیان از جامعه لبنان مخالفت میورزید.
او به علت بیطرفی و دخالت نکردن در جنگ داخلی لبنان، توانست طایفه شیعه و قدرت کارساز مؤثر آن را در شرایط بیثباتی این کشور، در حین جنگ حفظ کند و به همین دلیل تا زمان حضورش، یعنی سال 1978 مناطق شیعهنشین از آتش جنگ داخلی، آن گونه که مناطق مسیحینشین، سنینشین و دروزینشین متضرر شده بودند، متضرر نشدند.
امام موسی صدر، در 3 شهریور 1357 (1978) به دعوت رسمی معمر قذافی وارد لیبی شد و 6 روز پس از آن، در آستانه سفر به ایتالیا مفقود گردید. از آن زمان تاکنون، سرنوشت امام صدر همچنان نامشخص مانده و مردم و دولت لبنان معتقدند که وی توسط قذافی ربوده و زندانی شده است.
با مفقود شدن امام موسی صدر، توانایی حفظ وحدت و یکپارچی نیروهای جنبش آمل کاهش یافت و مواضع جدید برخی اعضای آن، موجب انشعاب در این جنبش و خروج بعضی اعضای فعال آن با هدف ایجاد جنبشی جدید گردید. بدین ترتیب گامهای نخست تأسیس چنین جنبشی که بعدها «حزبالله» نام یافت، در سال 1982 برداشته شد.
در آن سال شماری از شخصیتها و گروههای شیعه معتقد به ضرورت ایجاد حزبی مشخص برای مبارزه با اشغالگری و کسب هویتی مستقل که در گذشته در چارچوب فعالیتهای اسلامی مبارزه میکردند، ضرورت تأسیس حزبالله را درک کردند و بدین ترتیب زمینه تأسیس و تکامل آن را فراهم آوردند.
پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 (1979) تأثیری شگرف در سازماندهی اندیشههای حزبالله و جنبههای عملی و نظری آن بر جای گذاشت و گروههای فعال شیعی متعددی، نظیر حزبالدعوۀ اسلامی با انحلال خود، فعالیتهایشان را در چارچوب انقلاب اسلامی قرار دادند.
هنگامی که نبیهبری، رئیس جنبش امل در گردهمایی «کمیته نجات» که به دعوت الیاس سرکیس، رئیسجمهور وقت لبنان، همزمان با اشغال این کشور توسط اسرائیل در سال 1982 برگزار میشد، شرکت کرد، سیدابراهیم امین، مسئول دفتر جنبش امل در تهران، به کمیته نجات و شرکتکنندگان در آن حمله کرد و آن را «کمیته آمریکایی» خواند.
همزمان با این وضع، حسین موسوی جانشین وقت رهبر جنبش امل، به سوی مناطق بقاع در شرق لبنان رفت و با حمله به کمیته نجات، تولد جنبش امل اسلامی را بشارت داد. این اقدام موسوی موجب شد تا دفتر سیاسی جنبش امل در بیروت، طی نشستی وی را از جنبش یاد شده اخراج کند و میتوان گفت که از آن به بعد، حزبالله لبنان شکل گرفت.
از میان نیروها و شخصیتهایی که به این حزب پیوستند میتوان، به اعضای حزب الدعوه، تعدادی از کادرهای جنبش امل، برخی روحانیون شیعه و شماری از کادرهای سابقهدار در سازمانهای فلسطینی و احزاب ملی لبنان و برخی جناحهای اسلامگرا و مستقل لبنان اشاره کرد.
حزبالله اندکی پس از دوران تأسیس، موفق شد حضور مردمی و نظامی مهمی در صحنه لبنان بیابد. در میان طرحهای اولیه حزبالله میتوان به طرح توسعه قلمرو و نفوذ اجتماعی، از طریق ارائه خدمات اجتماعی، مانند بیمارستان، درمانگاه و مراکز خدماتی و تبلیغاتی در منطقه جنوب بیروت و دره بقاع و ناحیه ضاحیه در بیروت که مقر اصلی شیعیان در این شهر است، اشاره کرد.(1)
حزبالله در این چارچوب، مورد توجه بیشتر شیعیان قرار گرفت و با استفاده از این حمایت و با تکیه بر شاخه نظامی خود، تحت نام مقاومت اسلامی، به تنها نیروی پایدار در برابر اسرائیل در منطقه تبدیل گردید. عقب راندن اسرائیل از جنوب لبنان در هفتم ژولیه 2000 و مقاومت حماسی این حزب در جنگ اخیر رژیم صهیونیستی علیه لبنان و وارد آوردن خسارات مهم و حیاتی به این رژیم، از دستاوردهای بزرگ مقاومت اسلامی است.
حزبالله به دنبال این موفقیتهای نظامی، استراتژی سیاسی فعالی را نیز در صحنه سیاسی لبنان اتخاد کرده و به خصوص پس از سال 2000، به بازیگر مهم عرصه سیاسی لبنان و منطقه تبدیل شده است. این حزب دارای 14 کرسی در مجلس لبنان و یک وزیر در کابینه نخستوزیر کنونی لبنان، فواد سینیوره است و با پیروزی سیاسی اخیر، به دنبال شکست اسرائیل، آینده پرباری برای آن پیشبینی میشود.