مقدمه:
سیاست تغییر رژیم به عنوان بخش قابل تأملی در سیاست کلان آمریکا، در دوره جنگ سرد و بعد از آن، از فراز و نشیبهای بسیاری برخوردار بوده است. به رغم روند فزایندهی تحلیلهای معطوف به این مقوله کماکان موضوع در هالهای از ابهامات گوناگون قرار دارد.
در این میان میتوان از ملاحظههای مورد نظر دولتمردان ایالات متحده در پیشبرد این سیاست که مهمترین انگیزه این پژوهش باشد استفاده کرد.
به کلام دیگر، در فضای کلی حاکم بر عرصه بازنگری خطوط راهنمایی سیاست خارجی و نگرشهای امنیتی دفاعی که به دستور کار محوری دولتمردان آمریکا بعد از 11 سپتامبر 2001 تبدیل شده بود: حوزه باز تعریف مفاهیمی چون شاخصهای نوین تهدید و بازدارندگی نبرد پیشدستانه به طریقی خاص به سوی اهتمام مجدد به رویکرد تغییر رژیم هدایت شد. در این مورد باید به کار ویژههای رویکرد مزبور برضد تهدیدهای حاصل از برخورداری کشورهای «خاص» دولتهای سرکش از سلاحهای کشتار جمعی اشاره کرد. دولتهایی که به اهداف اصلی استراتژی کلان دولت بوش تبدیل شدند.
در روند پژوهش حاضر، با ابهامزدایی یا شفافسازی مفهوم تغییر رژیم آغاز شده سپس در ادامه دیدگاه نومحافظهکاران در این باب و الگوی رفتاری آنان در چارچوب آموزهی رویارویی با تهدیدهای حاصل از تروریسم و خاصه سلاحهای کشتار جمعی مورد توجه قرار خواهد گرفت.
مفهوم تغییر رژیم1
ریچارد هاس، از تحلیلگران نامی سیاست خارجی آمریکا در قالب بحث مفصلی در خصوص جایگاه سیاست تغییر رژیم، تعریف کوتاه و جامع از این مقوله ارایه میدهد.
«حل و فصل چالشهای موجود در سطح روابط با دولت موردنظر، به وسیله حذف یا برکناری رژیم تهاجمی مذبور و جایگزین آن با رژیم دیگری که در مقایسه با رژیم قبلی از ویژگیهای تهاجمی کمتری برخوردار است».
یکی از الگوهای رفتاری آمریکا در برخورد با محیطهای منطقهای را باید تأثیرگذاری بر ساختها و نهادهای سیاسی این کشور دانست. هماکنون شرایطی وجود دارد که براساس آن زمینههای مقابله درون ساختاری آمریکا فراهم شده است. آمریکاییها از استراتژی تغییر حکومتها صحبت به میان میآورند. اینگونه اقدامات را به گونهای مسالمتآمیز، خشونتآمیز و یا ترکیبی از دو ابزار یاد شده با یکدیگر مورد استفاده قرار میدهد.(1)
با توجه به این نکته و قرائن دیگر، میتوان گفت که با توسل به این سیاست «تغییر رژیم» شرایط زیر باید به وجود آمده باشد: اول، تهدیدهای ناشی از رژیم سیاسی موردنظر، از ویژگیهای تهاجمی خاص بر ضد منافع و اهداف طرف اعمالکننده که در این بحث مورد نظر دولت آمریکا میباشد)، برخوردار باشد.
دوم، تهدیدهای تهاجمی پیش گفته، ریشه در تحولات داخلی رژیم سیاسی مورد نظر داشته باشد؛ شرایطی درونی که به تدریج به حوزه فراملی تسری یافته و زمینه مناسب برای رویارویی با منافع منطقهای و جهانی طرف اعمال کننده سیاست تغییر رژیم را فراهم میآورد. به طور منطقی با این زاویه تحلیل فضای مورد نیاز برای پیوندیابی میان دو مفهوم «دولتهای ناکام و یا ورشکسته» و «تغییر رژیم» را شکل میدهد.
به رغم دولتمردان آمریکا ناتوانی اینگونه دولتها در حوزههای حیاتی سهگانه امنیتآفرینی، برخورداری از آمادگی لازم جهت تأمین خدمات اولیه و صیانت از آزادیهای اساسی مدنی به تدریج زمینه شکلگیری حرکتهای معارض و ماجراجو را فراهم میآورد؛ تحرکاتی که در مواردی گروههای تروریستی جلوهگر شده و تهدیدهای مستقیمی را متوجه دیگر کشورها، به ویژه قدرتهای بزرگ خواهد کرد. این نکته را باید به عنوان مبنای مناسب برای اتکأ بر آموزه مبارزه با تروریزم به ویژه بهرهگیری از سیاست تغییر رژیم در نظر گرفت.
سوم، الگوی برداشت و درک طرف اعمالکننده ابتکار تغییر رژیم، همواره با نوعی انعطافپذیری که از متغیرهای گوناگون داخلی و خارجی متأثر است، همراه خواهد بود.
بر این اساس، دو نکته مهم قابل طرح است. اولاً الگوی برداشت مزبور میتواند براساس نوعی ابتکار خودخواهانه در مؤلفههای مؤثر پدیدار باشد. در این شرایط طرف اعمالکننده از طریق توسل به تهدیداتی چون تبلیغات، جنگ روانی و... تصویری مغایر با واقعیتهای موجود از رژیم سیاسی مورد نظر ترسیم مینماید و از این طریق زمینههای مشروعیت بخشی به اقدام خود سیاست تغییر رژیم را فراهم میآورد.
ثانیاً ویژگی، انعطافپذیری مورد نظر از تأثیرگذاری «شدت تهاجمی» و رفتار رژیم سیاسی بر سیاست تغییر رژیم حکایت دارد بدینترتیب در صورت کاهش ضریب خشونت یا تهاجم در رفتار دولت مخاطب یا بروز هر نوع تغییر در چارچوب برداشتی دولت اعمالکننده از الگوی رفتاری مزبور، امکان بهرهگیری از شیوههای دیگر رویارویی چون دیپلماسی، ... به عنوان جایگزین سیاست تغییر رژیم، متصور است.
چهارم، سیاست تغییر رژیم از ارتباط محتوایی خاص با فرایند «ملتسازی»، «دولتسازی» برخوردار است بر این اساس بعد از حذف رژیم سیاسی نامطلوب زمینهسازی برای ایجاد و تقویت نهادهای حکومتی جدید در دستور کار قرار خواهد گرفت.
پنجم، در چارچوب برخی از تحلیلهایی که در خصوص سازوکارهای آمریکا در زمینه رویارویی با تهدیدات سلاحهای کشتار جمعی ارایه شده است، از هدف قرار دادن رهبران رژیمهای سیاسی خاص، به ویژه از طریق ترور، سخن به میان آمده است.(2)
به کلام دیگر از آنجا که از طریق حذف فیزیکی رهبران سیاسی، زمینههای بازبینی در کلیت رفتار دولتهای مورد نظر فراهم میآید، جلوه جدیدی از سیاست تغییر رژیم ارایه میشود که در دورههای زمانی خاص بر ضد رهبران برخی کشورها چون کوبا (کاسترو)، کنگو (لومومبا)، ویتنام جنوبی (نگوریو)... فعال شده بود.
جایگاه آموزه تغییر رژیم در اندیشه نومحافظهکاران
از نظر فلسفی و فکری نومحافظهکاران ریشه در افکار فردی به نام لئواشتراوس دارند، لئواشتراوس، هر چند که مستقیماً فعال سیاسی نبود، اما تفکرات او تأثیر بسیار شدیدی بر پدران معنوی محافظهکار جدید داشته است، او با تحقیق و پژوهش در مکاتب قدیمی، یک چارچوب فلسفی خاص ارایه داد که برخاسته از زندگی او در آلمان و تجربه نازیسم بود که مبنای فکری رهروان و روشنفکران محافظهکار قرار گرفت. امروزه عملاً سیاست خارجی آمریکا براساس آن عمل میکند و در دهه نود به وسیله محافظهکاران جدید از طریق نوشته تبلیغ گردید. براساس تفکرات لئواشتراوس است که چارچوب تئوریک سیاست خارجی جورج دبلیو بوش در طول دهه نود صیقل یافت و در آغازین هزاره سوم اجرا گردید در بخشی از این چارچوب ارایه شد که از سوی اشتراوس آنچه به مسئله تغییر رژیم ارتباط پیدا میکند در این نوشته او عینیت مییابد.
آنچه صلح را ممکن میسازد، ماهیت رژیمهای سیاسی است، نیت رهبران و موقعیت کشور نیست که جنگ و یا صلح را مطلوب میسازد. بلکه این خصلت و سرشت رژیم سیاسی حاکم بر کشورها است که صلح را ممکن و یا غیرممکن میسازد برخلاف لیبرالها که توسل به نهادهای بینالمللی و قوانین بینالمللی را شکلدهنده فضای ضروری برای برقراری و حفظ صلح میدانند، محافظهکاران جدید به طبیعت رژیمهای سیاسی توجه میکنند. رونالد ریگان حکومت ساندنیستها در نیکاراگوئه را عامل تخریب صلح و موجب جنگافروزی معرفی کرد و به همین خاطر، سیاست تغییر رژیم را تنها راه ایجاد صلح در منطقه آمریکای مرکزی اعلام کرد. حدود بیست سال بعد، دولت جورج دبلیو بوش «تغییر رژیم در عراق» را سیاست رسمی خود اعلام کرد و با وجود مخالفتهای شدید بینالمللی عنوان کرد که رژیم صدام حسین بزرگترین دشمن صلح و ثبات در منطقه است و باید از صحنه حذف گردد.(3)
تغییر رژیم در عراق با استفاده از قدرت نظامی و توسل به جنگ انجام گرفت چرا که از نظر محافظهکاران جدید، صلح نه از طریق گفتوگو و توسل به ابزار و نهادهای بینالمللی بلکه از طریق تغییر رژیم انجام میگردد. رژیمهایی هستند که به لحاظ ماهیت آنها طبیعتاً در تعارض با صلح و نظم میباشند. بدین جهت میبایست با توسل به زور از صحنه حذف شوند.
یکی دیگر از اندیشمندان نومحافظهکاران که عدهای وی را تندروترین نومحافظهکار میدانند، مایکل لدین است. وی به مشاور ارشد جورج دبلیو بوش در امور سیاست خارجی مشورت میدهد از جمله افرادی است که به شدت خواستار اعمال تغییر رژیم در منطقه خاورمیانه است. مایکل لدین اعتقاد دارد تغییر فراتر از هر چیز تغییر خشونتآمیز جوهره تاریخ انسان است.(4)
مایکل لدین با درجه دکترای تاریخ و فلسفه از دانشگاه دیکانسین، کرسی استادی مبحث آزادی را در موسا امریکن اینترپرایز دارد وی کارمند سابق پنتاگون، وزارت امور خارجه و شورای امنیت ملی آمریکا بود. او اعتقاد دارد که در پروژه گسترش دموکراسی، خشونت سرنوشت آشکار آمریکا است مایکل لدین که جزو گروه نومحافظهکاران (بازها یا عقابها) محسوب میشود، مشی سختافزاری و برخوردهای خشن را در مقابل دولتهایی که با آمریکا همراه نیستند تجویز میکند.(5)
لدین خواهان تغییر رژیمهای پیرامون عراق است از نظر نومحافظهکاران تغییر رژیمها به سه طریق ممکن متصور است:
1- روش سختافزاری از بالا به پایین (عراق)
2- روش نرمافزاری از پایین به بالا (کودتا انقلاب)
3- روش سختافزاری نرم توأمان از بالا به پایین و از پایین به بالا.
در مدل سختافزاری، تغییر رژیم با تجاوز نظامی نیروهای مسلح بیگانه ممکن میشود که عراق نمونه بارز آن است مدل نرمافزاری از پایین به بالا رژیم در اثر فشارهای اجتماعی بسیار سازمان یافته و یا غیرسازمان یافته ساقط میشود. اما در مدل سوم، چنانچه رژیم حاکم در مقابله فشارهای داخلی و خارجی به طور جداگانه مقاوم و مصون باشد ترکیبی از این دو باعث فروپاشی داخلی خواهد شد. بدینسان سیاست فشار از بیرون و تغییرات از درون با هدف کاهش حمایت مردمی از نظام سیاسی و بیثباتسازی کشور مورد نظر در دستور کار نومحافظهکاران و طراحان در سیاست خارجی قرار میگیرد.(6)
خاورمیانه صحنهی عملی پیادهسازی سیاست تغییر رژیم
به طور منطقی، بررسی جایگاه سیاست تغییر رژیم در چارچوب رفتار خارجی آمریکا در دوره حاکمیت کابینه بوش، به تأثیر حادثه 11 سپتامبر ارتباط مییابد. به ویژه تأثیری که این واقعه بر رویکردی وی نسبت به جهان خارج و شیوهی رویارویی با آن داشته است. منطقه خاورمیانه نیز به دلیل آبشخور حوادث 11 سپتامبر 2001 به شدت بر حوادث مزبور تأثیر گذاشته و نیز تأثیر پذیرفته است.
در سوی دیگر مسئله دسترسی تروریستها به سلاحهای کشتار جمعی دغدغهی اصلی نومحافظهکاران و طراحان سیاست خارجی آمریکا در نگاه امنیتی به خاورمیانه را شکل میدهد در این میان پافشاری و اهمیت حکومت و رژیم داخلی کشورها به عنوان واکنشی مهم در استراتژی امنیتی کابینه بوش مورد توجه واقع شده است.(7)
در هر صورت، میتوان تعابیر پیشگفته را با مؤلفههای مناسب برای هویتیابی ابتکار تغییر رژیم در قالب تدابیر امنیتی، استراتژیک دولت کنونی آمریکا مورد توجه قرار داد، به نظر میرسد که براساس قرائن موجود، در چارچوب استراتژی کلان این کشور، سیاست تغییر رژیم به عنوان بخش محوری استراتژی مزبور، با مقولههای «پیشبرد دموکراسی» و «گسترش سلاحهای کشتار جمعی» ارتباط و پیوند خاصی را برقرار کرده است در ابتدا باید اشاره کرد که حادثه 11 سپتامبر دولتمردان آمریکا را با فرصتی مناسب برای پیوندآفرینی میان فعالیتهای تروریستی و ملاحظات استراتژیک معطوف به اشاعه و توانمندسازی کشتار جمعی به ویژه هستهای مواجه کرد. از این زاویه اولین برخورد بوش با سیاست تغییر رژیم نیز در چارچوب پیشبرد که در حال جلوگیری از دستیابی تروریستها به جنگافزارهای کشتار جمعی «قابل ارزیابی» است.(8)
براساس ادبیات سیاسی گفته شده توسط نومحافظهکاران، میتوان دریافت که در چارچوب تحلیلی استراتژیستهای آمریکا، روند مفهومسازی و لفاظیهای گسترده معطوف به تقابل میان تروریسم و ابتکار تغییر رژیم از فضای داخلی رژیمهای سیاسی سخن میگوید، رژیمهایی که به زعم آنها، به دلیل حاکمیت ناکارآمد و ضعف اقتدار در عرصه داخلی (دولتهای ورشکسته یا ناکام)، زمینههای مشهودی را برای شکلگیری حرکتهای واگرایانه تروریستی فراهم میآورند.(9)
براساس تجویزهای دولتمردان و استراتژیستهای آمریکا خصوصاً نومحافظهکاران ابتکار تغییر رژیم مهمترین گزینهای است که در مورد ملتهای پیش گفته از دولتهای ورشکسته و مسلح به سلاحهای کشتار جمعی میتوان برگزید. از زاویه دیگر، دولتمردان آمریکا در مورد بهرهگیری از سیاست تغییر رژیم در جهت ترویج و پیشبرد دموکراسی از طریق «بروز تحول در رژیمهای استبدادی و جوامع غیرمدرن» برآمدهاند به زعم اینان و این دگرگونی باید مقدمهای برای شکلگیری رژیمهای نوپای دمکراتیک تلقی شود، هر چند که در جریان تثبیت آن، بهرهگیری از توانمندیهای نظامی ایالات متحده به عنوان یک ضرورت باید مورد توجه باشد.
بدینترتیب از سیاست تغییر رژیم میتوان به عنوان یک سازوکار امنیتی جهت ایجاد تغییرات بنیادی در خاورمیانه در دستگاه سیاست خارجی بوش یاد کرد.
نتیجهگیری
در ادبیات نومحافظهکاری، سیاست «تغییر رژیم» در طرح مبارزه با رژیمهای نامتعارف عینیت مییابد و آنچه لازمه غنابخشی به ایدهی لئواشتراوس را فراهم کرده ماهیت سیال ایدههای نومحافظهکاری در سالهای متمادی خصوصاً دوران ریاست جمهوری ریگان و جورج دبلیو بوش بود. نومحافظهکاران با پیادهسازی ادبیات سیاست خارجی خود در مفاهیم سیاست خارجی جورج دبلیو بوش ایدههای کاربردی خود را عملیاتی ساختند. این الگوی رفتاری «تغییر رژیم» با وقوع حوادث 11 سپتامبر، خطر وجود تروریزم و سلاحهای کشتار جمعی در منطقه خاورمیانه به صورت الگوی رفتاری مطلق آمریکا درآمد اولین کشور در خاورمیانه کشور عراق بود که از منظر نخبگان سیاستگذاری خارجی اولین خطر برای صلح و امنیت بینالملل و اشاعهدهنده سلاح کشتار جمعی محسوب میشد.
البته دولت بوش با بهرهگیری غیرمتعارف از سیاست تغییر رژیم عراق به ویژه از طریق پیوندآفرینی میان این سیاست با دو مقوله «تفوق نظامی» و «عملیات پیشدستانه» به عنوان ارکان استراتژی کلان دولت خود در عمل فرصت مناسبی را برای منتقدین این شیوه رفتاری فراهم آورده است.