تاریخ انتشار : ۰۷ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۲:۵۴  ، 
شناسه خبر : ۲۴۵۸۰۴
تبیین سیاست خارجی بوش براساس مکاتب چهارگانه
ولی‌الله میلادی‌گرجی چکیده: سیاست خارجی آمریکا در طول تاریخ بر طبق مکاتبی شکل گرفت که ساختار نظام بین‌المللی و روابط بین‌المللی این کشور را شکل داد. تمام دکترین‌ها و استراتژی‌های رؤسای جمهور آمریکا بر پایه این مکاتب شکل گرفت. بدون شناخت این مکاتب نمی‌توان سیاست خارجی آمریکا را درک کرد و شناخت این مکاتب ارزیابی مناسبی برای سیاست خارجی دورۀ کنونی می‌باشد. ما در این مقاله برآنیم تا سیاست خارجی بوش را براساس این مکاتب بررسی کرده و بیان کنیم که کدام مکاتب بهتر می‌تواند سیاست خارجی بوش را تبیین کند. در این مقاله ما پس از بررسی دکترین بوش با توجه به فضای مساعد پس از 11 سپتامبر، سیاست خارجی بوش را می‌توان براساس تلفیقی از مکتب ویلسونیسم و جکسونیسم تبیین کرد.

مقدمه:
سیاست خارجی آمریکا در طول تاریخ خود بر پایه یک یا ترکیبی از مکاتب و رهیافت‌های سه‌گانه بوده است. که ماهیت و ساختار نظام بین‌المللی و گفتمان‌های مسلط بر دولت‌های مختلف را در دوره‌های مختلف سیستم روابط و تعاملات بین‌المللی این کشور را شکل داده‌اند. این رهیافت‌ها و رسوم متعدد در سیاست خارجی آمریکا در برخی موارد تداخل و یا حتی تضادهایی با یکدیگر پیدا می‌کنند.
راسل مید مورخ برجسته آمریکایی راه مناسبی برای شناسایی این نظرات پیدا کرده و برای هویت دادن به این نظریه‌های سنتی، نام خود آنان را در نظریه‌هایشان به کار برده است. همه این مکاتب همگی قبل از جنگ جهانی اول شکل گرفته‌اند و دکترین‌ها و استراتژی‌های امنیت ملی رؤسای جمهور آمریکا براساس این مکاتب شکل گرفته است که در این مقاله به بررسی آن می‌پردازیم.
با توجه به این که هر واقعه و یا حوادث بین‌المللی موجب تغییراتی در سیاست خارجی آمریکا می‌شود. در دوره کنونی همین تغییرات در سیاست خارجی شاهد بودیم. در دورۀ کنونی واقعۀ حادثه 11 سپتامبر که نقطه عطفی در روابط بین‌الملل است. موجب تغییرات اساسی در سیاست خارجی شد که یکی از تغییرات مهم آن تغییر در مکتب فکری حاکم بر دیپلماسی این کشور است که مشابه همین تغییر در مکاتب سیاست خارجی آمریکا بعد از تهاجم ژاپن به پرل هاربر مشاهده شد.
بنابراین شناخت هر یک از این مکاتب راهنمای بسیار مناسبی برای ارزیابی میدان عمل سیاست خارجی آمریکا در دوره کنونی می‌باشد. ما در این مقاله برآنیم تا سیاست خارجی بوش را براساس این رهیافت‌ها تبیین کرده و به برخی از سؤالات اساسی در زمینه تعامل و تقابل میان آمریکا و ایران را براساس این مکاتب بیان کنیم.
بر این اساس سؤال اصلی ما این است که با کدام یک از مکاتب بهتر می‌توان سیاست خارجی بوش را تبیین کرد؟ در پاسخ به این پرسش فرضیه ما این است که با توجه به جهت‌گیری آمریکا در دوران بوش و دکترین وی که براساس نظم لیبرال بین‌المللی نوین و اهداف آن (گسترش دمکراسی ـ حقوق بشر) جهان‌گرایی ـ استیلای ارزش‌های آمریکایی ـ تقسیم دنیا به خیر و شر ـ تأکید بر قدرت نظامی ـ استراتژی پیش‌گیرانه و یک‌جانبه‌گرایی و جلوگیری از ظهور رقیب عمده در برابر آمریکا و امنیتی شدن نظام بین‌المللی پس از 11 سپتامبر شکل گرفته است.
سیاست خارجی بوش را می‌توان براساس مکتب ویلسونیسم و جکسونیسم تبیین کرد. در این مقاله ابتدا مکاتب سیاست خارجی را بیان کرده و سپس به دکترین بوش (سیاست خارجی آمریکا) می‌پردازیم و پس از آن به تبیین سیاست خارجی بوش براساس این مکاتب می‌پردازیم و همچنین تعامل و تقابل میان آمریکا و ایران براساس این مکاتب را مورد بحث قرار می‌دهیم و در پایان به نتیجه‌گیری می‌پردازیم.
الف. رهیافت‌ها و مکاتب سیاست خارجی آمریکا
1. مکتب ‌هامیلتونیسم

این مکتب در دوران اولیه ریاست جمهوری جورج واشنگتن ایجاد گردید. هامیلتونی‌ها واقع‌گرایانی هستند که به مسایل ملی و منافع داخلی توجه می‌کنند. این مکتب خواهان همکاری میان حکومت آمریکا و بخش اقتصادی کشور برای پیشبرد و منافع اقتصاد آمریکا در جهان هستند. این مکتب بر مبنای دو اصل «حفظ‌محوری» از راه تعادل قوا و «بسط‌محوری» از طریق ارایه الگوی جهانی متکی می‌باشد. بر همین اساس مبانی اصول این مکتب را چنین برشمرد:
1-1. اعتقاد به اصل تعادل قوا در اروپا و پی‌گیری مصرانه آن
در دوران هامیلتون ترس از هجوم به نیم‌کرۀ غربی، از دغدغه‌های اصلی سیاست خارجی بود و آمریکایی‌ها تلاش داشتند تا میان دو قدرت اصلی آن زمان یعنی فرانسه و انگلیس تعادل و موازنه برقرار سازند. اما هیچ‌گاه این حمایت کامل و همه‌جانبه نبود و صرفاً تا مقطع ایجاد موازنه دنبال می‌گردید.
2-1. تأکید بر ارزش‌های آمریکایی‌ به جای منافع آمریکا در خارج از کشور
این مکتب ارزش‌محور بوده و اصولاً اقدام به جنگ و درگیری در خارج از کشور به منظور کسب منافع را مردود می‌شمرد و به جای آن، بر گسترش ارزش‌های آمریکایی در جهان خارج تأکید داشته است. از نظر این مکتب، گسترش ارزش‌های آمریکایی در جهان، نه با فعالیت‌های خارجی بلکه صرفاً از طریق قرار دادن یک الگوی موفق و پذیرش اختیاری سایر نقاط جهان پی‌گیری می‌شد، بنابراین، مطابق اندیشه هامیلتونی، ارزش‌های آمریکایی از سوی آمریکایی‌ها به دیگران منتقل نمی‌گردید، بلکه کشورها و جوامع با دیدن شهری بر فراز تپه که نورافشانی می‌کند، آن را الگوی خود قرار می‌دادند. از نظر این مکتب مداخله نظامی برای گسترش ارزش‌های خود، غیرقابل قبول است و مداخله نظامی به قصد کسب منافع، در نهایت به ضرر آمریکا و ارزش‌های آن خواهد بود.
3-1. مکتب‌ هامیلتونی آمریکا را یک آرمان نجات‌بخش تلقی می‌کند
و بر این اعتقاد است که این کشور باید آن‌قدر از درون خود را تقویت کند و ارزش‌های خودش را توسعه بخشد که بتواند الگو و سرمشق دیگر کشورها قرار گیرد و از این طریق ارزش‌های آمریکایی را حفظ نماید.(1)
2. مکتب جکسونیسم
دومین مکتب حاکم بر سیاست خارجی آمریکا است که مبنای اصلی آن، منافع ملی این کشور است. طراحان این مکتب توده‌گرایانی هستند که تأکید بر خودنگری داشته و معمولاً از ضرورت سخن به میان می‌آورند و مشهور به طرفداری از اندرو جکسون هستند. این مکتب دارای درون‌مایه‌ای واقع‌گرا و بیشتر مبتنی بر اصل قدرت می‌باشد.
درون‌مایه این مکتب، به دور از آرمان‌های منجیانه و اهداف ایده‌آلیستی است. مبانی آنها تقریباً در تقابل با مکتب‌ هامیلتونیسم قرار دارد و در سیاست خارجی تشابهاتی با مکتب جفرسونیسم دارند که بعداً به بررسی آن می‌پردازیم. مهم‌ترین اصول این مکتب به شرح زیر است:
1-2. منافع ملی، سکان‌دار سیاست‌ خارجی آمریکاست:
بر همین اساس، اصل مداخله آمریکا در نقاط مختلف جهان پذیرفته شده است، اما این مداخله نه به دلیل ملاحظات بشردوستانه و مبانی اخلاقی، بلکه برای حفظ منافع آمریکا از هرگونه خطری ضروری است. براساس این اصل آمریکا دوستان دایمی ندارد، بلکه دارای منافع دایمی است و امکان دارد در برخی زمان و مکان اقدامی ستمگرانه دیگر کشورها نادیده بگیرد.
2-2. حفظ و گسترش موقعیت آمریکا به عنوان یک ابرقدرت:
در این چارچوب قدرت دارای اهمیت قابل توجهی است و مفاهیم اساسی عدالت متأثر از آن می‌باشد. بدون عدالت است. مطابق بر این مکتب محوریت قدرت و همراه بودن آن با اصل منافع، محرک‌های قوی برای مداخله آمریکا در نقاط مختلف جهان بوده است و بیشتر مداخله‌های آمریکا در سطح جهان براساس این مکتب صورت گرفته است.
3-2. امنیت و ارزش‌های آمریکایی:
هرگونه تعدی و تجاوز مستقیم از سوی کشورها و جوامع خارجی به امنیت و ارزش‌های آمریکایی، غیرقابل پذیرش است و در صورت چنین اقدامی، واکنش سریع و همه‌‌‌جانبه آمریکا ضروری است.(2)
3. مکتب ویلسونیسم
سومین مکتب در سیاست خارجی است که به دست ویلسون از رؤسای جمهور آمریکا شکل گرفت. این مکتب مانند مکتب‌ هامیلتون برای جهانی شدن ارزش‌های آمریکایی و به طور کلی آمریکایی شدن جهان اهمیت بسیاری قائل است. اما برخلاف هامیلتونیسم آن را نه از طریق تقویت کردن نهادهای داخلی و افزایش کارآیی بلکه با ماجراجویی‌های خارجی و ملاحظات نظامی در جهان پیگیری می‌کند.
این‌ها آرمان‌گرایانی هستند که خواهان جهانی امن برای توسعه دموکراسی هستند و یک سیاست خارجی فعال را برای آمریکا در جهت افزایش دموکراسی در جهان دنبال می‌کنند.
آنها اعتقاد دارند که سیاست خارجی آمریکا باید راهنمایی برای ترویج ارزش‌هایی آمریکایی باشد. اما همه ویلسونی‌ها شبیه هم نیستند. ویلسونی‌های نرم یا لیبرال مانند رؤسای جمهوری سابق آمریکا مانند کارتر و خود ویلسون بر این عقیده سهیم هستند که سازمان‌های بین‌المللی همانند جامعه ملل یا سازمان ملل باید اجماعی باشد که آمریکا از طریق آن ارزش‌های خود را ترویج کند و حقوق بین‌الملل باید ابزار اصلی سیاست آمریکا باشد.
آنها خواهان استفاده از نیروی نظامی هستند اما ترجیحاً زمانی که مداخله نباید دارای پیوندی با منابع ملی باشد بلکه «در راستای بشردوستانه باشد». اما ویلسونی‌های سخت مانند نئوکان‌ها کسانی هستند که جایگاه عقیده‌شان در تکه کاغذ نیست. بلکه در قدرت به خصوص قدرت آمریکاست. همان طوری که رؤسای جمهور پیشین مثل تئودور روزولت، ترومن و ریگان قدرت آمریکا را در به کارگیری اهداف بزرگشان اعمال کردند.
نئوکان‌ها عقیده دارند که آمریکا باید نیروهای خود را به کار برد. زمانی که ضرورت دارد از آرمان‌هایشان و تا اندازه‌ای از منافع‌شان دفاع کنند. نه تنها صرفاً در سلسله بشردوستانه بلکه گسترش لیبرال دموکراسی امنیت آمریکا را تأمین می‌کند. بر همین اساس جنایت بر علیه انسانیت به ‌طور اجتناب‌ناپذیر جهان را به یک مکان خطرناک تبدیل نمود.(3)
مهم‌ترین اصول این مکتب عبارتند از:
1-3. بازسازی جهان مطابق با الگوی آمریکایی
ویلسونیسم انگاره منافع ملی را به عنوان معیاری از خودپسندی ملی برای مداخله جهانی رد می‌کند و معتقد به مداخله در نقاط مختلف جهان برای کسب منافع ملی نمی‌باشد. بنابراین از نظر این مکتب هدف از جنگ بازسازی جهان مطابق با الگوی آمریکایی است.(4)
2-3. دگرگونی در نظام جهانی
این مکتب اصل ایجاد تعادل را در جهان اصلی معقول و مناسب برای سیاست خارجی نمی‌داند و قائل به مداخله و تغییر جهان مطابق با الگوی آمریکایی می‌باشد. این‌ها معتقدند صلح را نباید از طریق ایجاد موازنه قوا بلکه باید در حمایت از اجماع اخلاقی ایجاد کرد. ویلسونیسم‌ها سیاست خارجی را به عنوان یک مبارزه بین خیر و شر می‌بینند و مأموریت آمریکا این است که به طور کلی شر را که چالش‌گر نظام جهانی هستند، شکست دهند.(5)
3-3. اصل ارزش‌های آمریکایی است
طبق این مکتب مداخله در جهان برای حاکم کردن الگوها و ارزش‌های آمریکایی و آمریکایی کردن جهان صورت می‌گیرد. نه برای کسب منافع زودگذر. از سوی دیگر ممکن است مداخلات آمریکا در نقاط مختلف جهان با منافع آن نیز سازگار باشد، به شرطی که مداخله نظامی بتواند در تثبیت ارزش‌های آمریکایی کمک کند.
حتی اگر هیچ‌گونه منافعی برای آمریکا نتوان ترسیم نمود، این مداخله باید حتماً انجام شود. به نظر می‌رسد این مکتب در تقابل با افکار رئالیست‌هایی است که اعتقاد دارند ارزش‌ها و منافع آمریکا همدیگر را تقویت نمی‌کنند. در حالی که ویلسونی‌ها معتقدند ارزش‌های آمریکایی‌ خود از منافع بارز آمریکا است و برای این منظور پیروان این مکتب تعریف جدیدی از منافع ملی ارایه دهند که دربرگیرنده ارزش‌های آمریکایی نیز باشد.
4-3. حاکم کردن دموکراسی در جهان
دمکراسی‌ها با هم نمی‌جنگند و کشورهایی که دموکراسی را انتخاب نمایند جنگ را انتخاب نمی‌کنند. مطابق با اصول این مکتب، چنان‌چه در کشورهای جهان دموکراسی حاکم گردد، منازعه میان این کشورها و آمریکا به حداقل ممکن خواهد رسید.(6)
4. مکتب جفرسونی‌ها
این مکتب را راسل مید به عنوان مکتب چهارم در سیاست خارجی نام برد. راسل مید این‌ها را به چراغ روشن هدایت‌گر معرفی می‌کند که به قول جان آدامز به جای این که به دنبال تخریب اشباح و اوهام باشند (کنایه از نظرات غیرشفاف) از روش‌های واضح استفاده کنند. آنها کمتر نگران گسترش دموکراسی در سطح جهان و بیشتر خواهان گسترش آن در داخل آمریکا هستند.(7)
آنها به آزادی توجه بیشتری دارند. آنها از دموکراسی در اصولش حمایت می‌کنند و نگرانی آنها این است که اکثریت ظالم بتوانند بر اقلیت حق تسلط پیدا کنند. این‌ها به اتحادیه آزادی‌های مدنی متصل هستند. این‌ها شباهت‌هایی با جکسونی‌ها دارند و هر دو به طور اساسی به نخبگان بدبین هستند و عموماً یک ساختار فدرال آزاد با قدرت بیشتر که ممکن است به وسیله دولت‌ها و حکومت‌های محلی حفظ شود، ترجیح می‌دهند، آنها معتقد به کناره‌گیری آمریکا از دنیای خارج هستند تا از این طریق ریسک‌هایی که در برابر آمریکا وجود دارد به حداقل برسند.(8)
هر یک از این مکاتب دارای محاسن و معایبی در سیاست خارجی آمریکا هستند. طرفداران مکتب همیلتون دوراندیش و حساب‌گر هستند اما واقع‌گرایی آنها در بسیاری از موارد در حوزه‌های داخلی و خارجی فارغ از ارزش‌های اخلاقی است. جفرسونی‌ها خواهان سیاست خارجی دوراندیشانه و محافظه‌کارانه هستند و کمتر خواهان تحول در روابط بین‌الملل هستند. جکسونی‌ها توانا و صریح هستند اما نمی‌توانند بر سر قدرت دوام آورند و با متحدان خود ائتلاف دایم داشته باشند. ویلسونی‌ها خواهان تغییر و تحول در روابط بین‌المللی هستند و خواهان یک سیاست خارجی فعال برای آمریکا در عرصه جهانی هستند.(9)
در میان این مکاتب جکسون‌گرایی تأثیر به‌سزایی در طول تاریخ سیاست خارجی داشته و همان طوری که راسل مید می‌گوید: جکسون‌گرایی به عنوان گسترده‌ترین فلسفه سیاسی در میان آمریکایی‌ها باقی مانده است و به همین علت بدون فهم این فلسفه سیاسی نمی‌توان سیاست خارجی آمریکا را درک کرد و آمریکا نمی‌توانست بدون حمایت جکسونی‌ها دست به جنگ بین‌المللی عمده بزند.
از نظر مکاتب دیگر و بسیاری از تحلیل‌گران خارجی، زمانی که جکسونی‌ها شروع به عملیاتی می‌کنند، آمریکا بسیار سریع و بسیار یک‌جانبه و افراطی اهداف خود را دنبال می‌کند و زمانی که افکار جکسونی شدیداً در آمریکا مورد مخالفت قرار می‌گیرد. آمریکا بسیار کند به پیش می‌رود و هر کسی که می‌خواهد سیاست آمریکا را دریابد فهم ساختار عقاید و ارزش‌های جکسونی‌ ضروری است.
اما علی‌رغم محدودیت‌ها و مسئولیت‌های غیرقابل تردید آمریکا، سیاست‌های جکسونی عناصر غیرقابل انکار قدرت آمریکا هستند. اگرچه ویلسونی‌ها، جفرسونی‌ها و هامیلتونی‌ها مکتب جکسون‌ها را مورد تصدیق قرار ندهند، هر یک از این مکاتب آمریکا به جکسونی‌ها برای رسیدن به خواست‌هایشان نیاز دارند و هر یک از این مکاتب قادر نبودند نظم بین‌المللی پس از جنگ را شکل دهند.(10)
اگر چه مکاتب دیگر اغلب به عمل‌گرایی پیچیده در سیاست خارجی‌شان مفتخر هستند، جکسونی‌ها اساس را در زندگی آمریکایی‌ها برای همه رهیافت‌ها به امور خارجی رئالیسم قرار دادند. در این میان جکسونی‌ها با جفرسونی‌ها به طور عمیق به عناصر جهانی بهتر در شکل‌های متفاوت که در عقاید سیاست خارجی هامیلتونی‌ها و ویلسونی‌ها وجود دارند، بدبین هستند اغلب جفرسونی‌ها و جکسونی‌ها در مخالفت با مداخلات بشردوستانه یا نظم جهانی ویلسونی‌ها و هامیلتونی‌ها هم‌عقیده هستند.
با این وجود جفرسونی‌ها از یک رئالیسم حداقلی آن طوری که آمریکا منافع‌اش را تعریف می‌کند، حمایت می‌کند و معتقد به روز کمتر برای دفاع از منافع‌شان هستند اما در رهیافت سیاست خارجی جکسونی‌ها، نهادهای نظامی نقش بزرگ‌تری را ایفا می‌کنند.(11) در مورد به کارگیری قدرت نرم و سخت در هر یک از این مکاتب باید گفت که هامیلتون‌ها و جکسونی‌ها دارای قدرت نرم و نفوذ یا اعتبار کافی نیستند اما از قدرت سخت و نظامی زیادی برخوردار هستند. جفرسونی‌ها برعکس دارای قدرت نرم کافی هستند.
اما از نظر قدرت سخت و نظامی توانایی لازم را ندارند. طرفداران ویلسونی‌ها دارای سوابق طولانی در قدرت نرم بوده‌اند اما گاهی عقاید ایده‌آلیستی آنها منجر به آرمان‌های غیرواقعی شده است و خطر آنها این است که دستگاه سیاست خارجی‌شان حالت شتاب به خود می‌گیرد و از مسیر عادی منحرف می‌شود.(12) در طول دوره سیاست خارجی آمریکا گاهی ویلسونیسم اصل بوده و گاهی جکسونیسم، ویلسونیسم و جفرسونیسم در سیاست خارجی پدید آمد و اما مکتب‌ هامیلتونیسم در هیچ یک از دوره‌ها محور اصلی نبوده است.
و رؤسای جمهور آمریکا این مکتب را به عنوان یک عامل بازدارنده تلقی می‌کردند. بررسی دوره‌های سیاست خارجی آمریکا نشان می‌دهد حزب دمکرات و رؤسای جمهور وابسته به آن بیشتر تحت تأثیر مکتب ویلسونیسم قرار داشته‌اند و در کنار آن برخی گرایشات هامیلتونی و جفرسونی داشته‌اند اما حزب جمهوری‌خواه و رؤسای جمهور و وابسته به آن بیشتر تحت تأثیر مکتب جکسونیسم قرار داشته‌اند و مکاتب دیگر به عنوان استراتژی یا ابزار مورد استفاده قرار گرفته است.
در میان عوامل مؤثر بر سیاست خارجی آمریکا مانند قوۀ مجریه، توسط وزارت‌خانه پنتاگون و در قوه مقننه توسط کنگره سنا و افکار عمومی باید گفت که قوه مقننه (کنگره) که میزان مداخله آن در سیاست خارجی روز به روز افزایش می‌یابد دارای گرایش‌های شدید ویلسونی است و قوه مجریه به ویژه وزارت خارجه به طور سنتی تحت‌ تأثیر جکسونیسم‌ها می‌باشد و افکار عمومی آمریکا به صورت بارز تحت تأثیر مکتب هامیلتونیسم و تا حدودی جفرسونیسم قرار دارند.
ب. بررسی دکترین بوش (سیاست خارجی آمریکا)
قبل از بررسی سیاست خارجی بوش براساس این مکاتب باید دکترین بوش را که بنیان سیاست خارجی آمریکا براساس آن نهاده شده، بررسی کرد. واقعه حادثه 11 سپتامبر موجب شد تا بهترین شرایط برای تحقق دکترین مداخله‌گرایانه و جهان‌گرایانه پدید آید. بوش در چنین شرایط و فضایی با توجه به ویژگی‌های شخصیتی خویش و جهت‌گیری تاریخی حزب جمهوری‌خواه و گرایش‌های نظامی کابینه‌اش به تکمیل دکترین خود پرداخت. اصول سیاست خارجی بوش در دکترین وی یا به عبارتی در استراتژی امنیت ملی آمریکا در سپتامبر 2002 تشریح شد و مطالعه این سند برای شناخت ابعاد و سیاست خارجی بوش اهمیت دارد.
به نظر می‌رسد درک نگاه دولت آمریکا در این سند ضروری است. ابتدا در مقدمه به موقعیت برتر قدرت نظامی و نفوذ اقتصادی و سیاسی آمریکا اشاره شده است که نشان از دیدگاه دولت‌‌مردان آمریکایی در مورد تک‌ قطبی بودن نظام بین‌المللی در عصر جدید دارد و در پی تثبیت نظام تک ‌قطبی یا هژمونی خود هستند و از ظهور قدرت‌های رقیب عمده در سطح جهانی و یا منطقه‌ای جلوگیری کنند.
در این سند نکته‌ای که نمود بارزی دارد این است که مردم و دولت آمریکا برای آمریکا در عرصه جهانی رسالت بسیار کلانی را قایل هستند.
تأکید بر وجود منازعه بین خیر و شر و جانب‌داری آمریکا بر ضد اشراری چون تروریزم دلالت بر این معنا دارد.
از بیانات بوش مشخص می‌شود که وی به طور مشخص به دنبال تأسیس نظم نوین جهانی‌ای است که در آن لیبرال دموکراسی و ارزش‌های لیبرال دموکراتیک محوریت دارند. وی بنای چنین نظمی را هم ضروری و هم ممکن می‌داند و چنین نظم احتیاج به متولی دارد که آن هم آمریکا است.
نکته قابل توجه در این دکترین آن است که پس از پذیرش محوریت آمریکا در برنامه اجرای تأسیس نظم نوین، بوش تأکید می‌کند که کلید موفقیت و رمز توفیق آمریکا برای انجام این رسالت در توان نظامی آمریکاست و عامل نظامی به عنوان ضمانت اجرایی نظم لیبرال موضوعیت می‌یابد.(13)
بر این اساس وجود یک عامل برتر به نام توان نظامی غیرقابل منازعه آمریکا ضمانت اجرایی را پدید خواهد آورد که کلیه بازیگران جهت احتراز از آن، نسبت به ضوابط جدید نظام بین‌المللی نگاه مثبت خواهند داشت.
این نکته را بوش در استراتژی امنیت ملی متذکر شد که «زمان تأسیس چنین توان نظامی برتری در گسترده جهانی رسیده است ما باید توان دفاعی‌مان را در طراحی چنین چالش‌هایی مستقر ساخته و از آن صیانت کنیم.
تجربه تاریخی به ما می‌گوید که بازدارندگی احتمالاً به شکست خواهد انجامید و ما تجربه کرده‌ایم که برخی از قدرت‌های اساساً بازدارندگی نیستند و باید به چنان توانی دست یابیم که بتوانیم کلیه دشمنان خودمان را شکست دهیم و ما برای انجام وظایف و حمایت از آزادی چنین توانایی را لازم داریم».(14)
در درون این تلقی سه عنصر اساسی وجود دارد که بوش بر آنها تأکید دارد:
ـ قدرت نظامی آمریکا باید در شکل تهاجمی به کار گرفته شود و بهترین دفاع یک حمله خوب است. بر همین مبنا بوش عملیات پیش‌دستانه را به مثابه راه‌کار مناسبی برای مقابله با تهدیدات آنی پیشنهاد کرد.
ـ کاربرد نیروی نظامی راه‌حلی بدیل، در مواقعی است که سایر دولت‌ها تأثیرگذار نیستند.
در این میان بوش تصریح می‌دارد که می‌توان نسبت به کاربرد نیروی نظامی قبل از فعال شدن تهدید برای صیانت از آمریکا اقدام ورزید و براساس تجربه کسب شده آمریکا نسبت به شکل‌گیری تهدیدات، قبل از آنکه کاملاً تهدیدی جدی برای آمریکا محسوب شود واکنش نشان خواهد داد.
ـ محوریت در بنای نظم نوین با هژمونی نظامی و نه خواست و اراده جهان لیبرال است. از دیدگاه بوش آن چه که از صلح، امنیت و آزادی انسان در گوشه و کنار جهان صیانت می‌کند، نیروی نظامی آمریکاست و آمریکا اگرچه بر تحصیل آن تأکید دارد ولی خود را در ورای آن تعریف می‌کند.(15)
ج. تبیین سیاست خارجی بوش براساس مکاتب چهارگانه سیاست خارجی آمریکا
شرایط مساعد بین‌المللی پس از 11 سپتامبر بوش به تکمیل دکترین خود پرداخت که در گذشته به بررسی آن پرداختیم که مهم‌ترین محورهای آن تقسیم دنیا به خیر و شر = نظم نوین لیبرال بین‌المللی با اهداف آن ـ قرار دادن همراهان با آمریکا در جبهه خودی و غیرهمراهان در جبهه غیرخودی و انتخاب استراتژی پیش‌گیرانه نظامی تأکید بر هژمونی آمریکا در صحنه نظام بین‌الملل و جلوگیری از رقیب عمده چه در سطح بین‌المللی و چه در سطح منطقه‌ای می‌باشند که با توجه به محورهای دکترین به تبیین سیاست خارجی بوش براساس این مکاتب می‌پردازیم.
طبق دکترین بوش، جهان‌گرایی و استیلای ارزش‌های آمریکایی و آمریکایی کردن جهان کاملاً امری پذیرفته شده است اما نه براساس یک سلسله اقدامات بشردوستانه، بلکه در چهارچوب منافع آمریکا می‌باشد.آمریکایی‌ها اغلب علاقه داشته‌اند که در عرصه بین‌المللی به تنهایی حرکت کنند و از دیگران مشورت یا کمک نخواهند، سیاست خارجی آنها اغلب بین‌المللی‌نگر بوده است و سیاست تهاجمی در خارج از کشور داشته‌اند.
بنابراین طبق جهت‌گیری آمریکا و طبق دکترین بوش، سیاست خارجی بوش تلفیق واقعی از مهم‌ترین گزاره‌های دو مکتب ویلسونیسم و جکسونیسم است. هرچند به نظر می‌رسد که سیاست خارجی بوش پس از 11 سپتامبر بیشتر در چارچوب مکتب جکسونی قابل فهم باشد. یا به عبارتی می‌توان گفت سیاست خارجی بوش جکسونیسم با رویکرد منافع‌محوری و قدرت‌محوری هدف و ویلسونیسم بیشتر استراتژی یا ابزار دست‌یابی به این اهداف سر و کار دارد.
با توجه به دکترین بوش که ارزش‌های آمریکایی و جهان‌گرایی آمریکایی در قالب نظم نوین لیبرال محوریت دارد می‌توان گفت که آمریکا در الگوی ویلسونی به نظام بین‌المللی نگاه می‌کند. بوش هم مانند ویلسون خواهان تغییر و تحول در عرصه بین‌المللی است و همان ‌طوری که در استراتژی امنیت ملی آمده، اهداف سیاست خارجی آمریکا بسیار روشن و آشکار است: ایجاد تغییر در سیاست جهانی هم سیاست داخلی و هم سیاست بین‌المللی با استفاده از قدرت آمریکا هم نظامی اقتصادی و هم سیاسی به منظور تأسیس جوامع مطلوب آن دولت که از آنها به عنوان جوامع آزاد و لیبرال یاد می‌شود.(16) بنابراین نوعی بازگشت به انترناسیونالیسم ویلسونی در سیاست خارجی بوش مشاهده می‌شود. همان طوری که ویلسون اعتقاد به جایگاه ویژه معنوی آمریکا در جهان داشت. بوش هم جملات شبیه دیدگاه ویلسون دارد و بسط نظم آمریکایی را وظیفه رجال معنوی و دولت‌مردان آمریکایی می‌دانند.
همان‌طوری که در رهنامه بوش آمده: برقراری نظم نوین جهانی براساس ارزش‌های مورد علاقه لیبرالیسم هم ضروری و هم ممکن است اما این نظم نوین با قدرت آمریکا به ویژه قدرت نظامی ایجاد خواهند شد. ما برای صلح عادلانه می‌جنگیم. صلحی که طرفدار آزادی بیشتر است و صلح را با تشویق جوامع آزاد گسترش خواهیم داد و از صلح در برابر تهدیدات تروریست‌ها دفاع خواهیم کرد.(17)
برخی این سیاست را نوعی سیاست ویلسونیسم همراه با انتقام‌گیری می‌دانند یا به عبارتی از دیدگاه اروپاییان سیاست بوش نوعی ویلسونیسم در چکمه است. یعنی این بار بوش می‌خواهد ارزش‌های ویلسونی را با زور و قدرت نظامی تحمیل کند.(18) بنابراین طبق نظر نومحافظه‌کاران ارزش و آرمان‌ها و ایده‌های آمریکا همان منافع آمریکاست و باید به هر طریقی از منافع‌مان دفاع کرد. در رابطه با خاورمیانه باید گفت که آمریکا سال‌ها از نظرات مکتب هامیلتونیسم پیروی می‌کرد و تا از طریق حمایت از اتوکرات‌ها به یک ثبات و صلح پایدار برسند، اما در نهایت منجر به ظهور اسلام‌گرایان رادیکال شد.
اما پس از 11 سپتامبر مبارزه با تروریسم به مرکز ثقل سیاست خارجی آمریکا درآمد و آمریکایی‌ها خواهان اصلاحات اساسی در منطقه برآمدند، نظرات پیروان ویلسونی در منطقه حاکم شد. نومحافظه‌کاران که به آنها نوویلسونی‌های راست هم می‌گویند خواهان تغییر و تحول در سیاست خارجی هستند. از دید آنها بدون دموکراتیزه کردن خاورمیانه (مانند سایر مناطق) این منطقه همچنان ناآرام و بی‌ثبات خواهد بود. بنابراین موضوع حذف حکومت صدام و ایجاد تحول در خاورمیانه برای پیروان ویلسون اهمیت داشت.
البته طی سال‌های اخیر میان نظریه ویلسونی انشعابی پدید آمد و آنها به دو گروه تقسیم شدند. یک گروه از طرفداران، ویلسونی‌های مبتنی بر رشد و توسعه دموکراسی و همین طور اهمیت دادن به نهادهای بین‌المللی بوده است. گروه دیگر نومحافظه‌کارانی هستند که از حزب دموکرات جدا شده‌اند بر اهمیت دموکراسی تأکید دارند. اما نظریه ویلسون در خصوص اهمیت دادن به نهادهای بین‌المللی را کنار گذارده‌اند آنها نمی‌خواهند به واسطه نهادهای بین‌المللی تحت تأثیر روش و سیاست‌های دموکرات‌ها قرار بگیرند. چرا که اعتقاد دارند، مشروعیت موجود ناشی از وجود دموکراسی است.(19)
در هر صورت دیدگاه نومحافظه‌کاران مبتنی بر نوعی تحول در وضع موجود است که در این ارتباط آن‌ها خواهان همکاری با سایر جناح‌ها هستند. اما در موقعی که آمریکا به عنوان یک قدرت برتر جهانی ظاهر می‌شود، از عکس‌العمل نسبت به همکاری خودداری می‌کند. نظریه ارتباط القاعده با حادثه 11 سپتامبر برای طرفداران مکتب جکسونی دارای اهمیت به‌سزایی بود، زیرا آن‌ها به دنبال انتقام گرفتن و روش‌های بازدارنده بودند. برای طرفداران نظریه جکسونی مانند افرادی چون رامسفلد «وزیر دفاع» همکاری با نهادهای بین‌المللی برای مشروعیت بخشیدن به قدرت آمریکا در صحنه بین‌المللی اهمیت ندارد.
دیدگاه آن‌ها این است که تنها دیکتاتوری را تنبیه کنند و به جای این که به اقدامات ملت‌سازی بپردازند، نیروهای آمریکا را بدون توجه به عواقب کار از صحنه خارج کنند. در این مورد رامسفلد در خصوص عراق اظهار داشت که وی معتقد نیست که وظیفه آمریکا بازسازی عراق باشد. اما این بی‌توجهی به سازمان‌های بین‌المللی موجب از دست رفتن اهداف کلی دولت شد.(20)
با توجه به این که حادثه 11 سپتامبر باعث امنیتی شدن نظام بین‌المللی شد، امنیت ملی دل‌مشغولی اصلی برای طرفداران مکتب جکسون می‌باشد از دید آن‌ها امنیت و ارزش آمریکایی دارای اهمیت زیادی است که تعدی به امنیت آمریکا به واکنش هم‌جانبه و سریع آمریکا می‌انجامد.
طبق این دیدگاه دنیا به خیر شر تقسیم شده است و آمریکا خیر مطلق است و نسبیتی در میان آن‌ها نیست و لذا مبارزه با تروریزم و حکومت‌های مستبد که امنیت آمریکا را به مخاطره می‌اندازد، برای حفظ منافع آمریکا ضروری است. یکی از گزاره‌های فکری این مکتب تأکید بر موقعیت ابرقدرتی آمریکا است و قدرت محور اصلی این مکتب می‌باشد.
و تلاش برای جلوگیری از ظهور یک قدرت رقیب در سطح بین‌المللی و منطقه‌ای از اهداف اساسی طیف منافع‌‌محوری این نحله است. استراتژی کلان آمریکا پس از 11 سپتامبر می‌تواند در چارچوب این مکتب قابل فهم باشد.
طبق طرفداران این نظریه راهبرد کاخ سفید در قرن 21 تمایل به تأسیس هژمونی آمریکایی و پذیرش نقش مدیریت واحد جهانی می‌باشد و حادثه 11 سپتامبر که حلقه اتصال تحولات خاورمیانه و نظام بین‌الملل بود، زمینه را برای تحقق و تثبیت هژمونی آمریکا در نظام بین‌المللی را فراهم کرده و حمله آمریکا به عراق در راستای این استراتژی قابل فهم است که از نظر دولتمردان آمریکا عراق به مثابه آوردگاهی است که می‌تواند توانمندی‌های بلامنازع آمریکا را به رخ جهانیان بکشد و بوش با شکست این قدرت، ایده هژمونی آمریکا در سطح نظام بین‌الملل استقرار بخشد و از ظهور قدرت‌های رقیب جلوگیری نماید. بنابراین مداخله‌گرایی آمریکا در مناطق مختلف دنیا (به ویژه خاورمیانه) با محوریت قدرت و همراه بودن آن با اصل منافع طبق مکتب جکسونی قابل تبیین است.
د. بررسی دیدگاه‌های این مکاتب نسبت به ایران
در این بخش قبل از بررسی دیدگاه مکاتب سیاست خارجی آمریکا نسبت به ایران، ابتدا به علل و عوامل تقابل میان دو کشور می‌پردازیم. از نظر ایران عوامل زیر علل اصلی تقابل ایران با آمریکاست:
ـ مداخله آمریکا در امور داخلی ایران
ـ سیاست‌های آمریکا در طول جنگ عراق علیه ایران که تحریم تسلیحاتی ایران از نمونه بارز آن می‌باشد
ـ وضع تحریم‌های اقتصادی علیه ایران شامل تحریم نفتی تحریم‌های ثانویه علیه شرکت‌های خارجی طرف قرارداد با ایران
ـ‌حمایت بی‌قید و شرط از اسراییل و وجود شکاف میان ایران و آمریکا در خصوص مسأله اسراییل و فلسطین در صحنه اندیشه و عمل
ـ سیاست‌های خصمانه آمریکا علیه منافع ـ قدرت ـ امنیت منطقه‌ای ایران.
اما از نظر آمریکا عوامل زیر علت اصلی تقابل آمریکا با ایران است:
ـ تسخیر سفارت آمریکا، مقصر دانستن ایران از سوی کاخ سفید در بمب‌گذاری سفارت آمریکا.
ـ از نظر آمریکا ایران به دنبال تکنولوژی و ساخت سلاح‌های اتمی ـ شیمیایی است که این امر تهدیدکننده منافع و امنیت آمریکا است.
ـ مخالفت ایران با فرایند صلح خاورمیانه و حمایت از گروه‌ها و نهضت‌های آزادی‌بخش.
در مجموع عواملی مانند:
ـ مداخله آمریکا در امور داخلی ایران
ـ مسئله اسراییل و فلسطین
ـ پی‌گیری ساخت سلاح‌های استراتژیک از سوی ایران به‌زعم آمریکایی‌ها و حمایت ایران از جنبش‌ها و گروه‌های آزادی‌بخش از عوامل کلیدی تقابل این دو کشور هستند و بقیه عوامل در مجموع عوامل تابع و یا متغیرهای وابسته هستند.
بنابراین تقابل آمریکا با ایران تحت تأثیر بنیان‌های سیاست خارجی آمریکا و دکترین‌های رؤسای جمهور شرایط داخلی و جهانی در طول 27 سال گذشته ترسیم‌کنندۀ سیاست‌ها و رفتارهای آمریکا در برابر ایران بوده است.
با تبیین بنیان‌ها و مبانی روابط خارجی آمریکا و همچنین تقابل آمریکا با ایران، به نفوذ و تأثیرگذاری هر یک از مکاتب چهارگانه بر روابط بین این دو کشور می‌پردازیم. همان‌ طوری که در بخش اول توضیح دادیم مجموع دکترین و استراتژی‌های به کار گرفته از سوی آمریکا متأثر از این مکاتب بوده است. در این چارچوب منافع‌محوری به دور از ملاحظات اخلاقی و صرفاً مبتنی بر افزایش قدرت و کسب منفعت با محوریت مداخله‌گرایی و یا جهان‌گرایی برای صدور ارزش‌های آمریکایی در طول تاریخ این کشور اندیشه، نگرش و اعتقاد آمریکایی را در حوزه مسایل بین‌الملل را تشکیل داده‌اند.
بر همین اساس روابط آمریکا با ایران تا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی بنابر دلایل گوناگون مانند انرژی و مرز طولانی مشترک با شوروی براساس منافع‌محوری (مکتب جکسونیسم) استوار بوده است که کودتا علیه دولت قانونی مصدق و همکاری کامل با رژیم پهلوی براساس این مکتب قابل فهم است. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تا فروپاشی شوروی محور تقابل آمریکا با ایران براساس مکتب جکسونیسم بوده است.(21)
اما با فروپاشی شوروی و به دنبال آن فروپاشی نظام دو قطبی، به نگرش و جهت‌گیری‌های مکتب ویلسونیسم روح تازه بخشید. این حادثه هم‌زمان با تشدید سرعت تغییرات و توسعه شگرف فناورانه ـ ارتباطی ـ اقتصادی در جهان همراه بود، زمینه‌های بسیار مناسبی را برای این مکتب (ویلسونیسم) فراهم کرد که طرح و نظم نوین جهانی بوش در چارچوب این مکتب قابل فهم است.
در مورد ایران با توجه به شرایط جدید و از آن مهم‌تر پدیدار شدن برخی جریان‌ها و حرکت‌های مخالف نظام جمهوری اسلامی ایران در داخل کشور، آمریکا را تشویق به پی‌گیری جهت‌گیری‌های ویلسونیسمی کرد. سیاست‌های حقوق بشر در برابر ایران حمایت تبلیغاتی و سیاسی از حرکت‌های اعتراض‌آمیز فشارهای سیاسی بر ایران برای ایجاد فضای مستعد جهت رشد حرکت‌های مخالف نظام، از موارد مطروحه در چارچوب جهت‌گیری‌های ویلسونیسم در خصوص ایران می‌باشد. اما پس از واقعه حادثه 11 سپتامبر روابط ایران و آمریکا وارد مرحله جدیدی شد و ایران را در دستور کار مبارزه با تروریسم قرار داد و به عنوان محور شرارت باید با ایران مقابله شود.
بنابراین با توجه به شرایط بین‌المللی پس از 11 سپتامبر پایه‌ریزی روابط بین‌الملل به ویژه روابط با ایران را می‌توان براساس ترکیبی از مکتب ویلسونیسم و جکسونیسم قابل تبیین کرد. طرح دوگانه با ایران رابطه خوب با مردم (گروه‌ها و اقشار مردم) و رابطه خصمانه با نظام ایران، در چارچوب این دو مکتب قابل فهم است.
بنابراین طبق این مکاتب طیفی از موضوعات تقابل‌محور میان آمریکا و ایران وجود دارد. موارد تقابل‌محور با ایران مانند صلح خاورمیانه ـ مسئله فقدان تمایل آمریکا به ظهور یک قدرت منطقه‌ای مانند ایران در راستای منافع‌محوری جکسونیسم فهم است.
طبق مکاتب جهان‌گرایی با ویلسونیسم عواملی مانند آزادی بیان ـ مطبوعات و مردم‌سالاری در سمت تعامل محور طیف این مکتب میان آمریکا و ایران است ولی در برخی دیگر از ارزش‌ها جدایی دین از سیاست فردگرایی حق انتخاب مذهب در حوزه تقابل محور ارزش‌های ایران و آمریکا قرار دارد. بنابراین طبق این دو مکتب طیفی از عوامل تعامل‌محور و تقابل‌محور وجود دارد اما شکاف میان دو طرف بر سر ارزش‌های تقابل‌محور بیشتر است.
در پایان در مورد تصمیم‌گیری هر یک از مکاتب نسبت به بحران هسته‌ای باید گفت که هر یک از مکاتب با توجه به شرایط بین‌المللی و داخلی نگاه متفاوتی دارند. در این رابطه راسل مید درباره هر یک از مکاتب در مورد بحران هسته‌ای می‌گوید: اگر طرفداران مکتب هامیلتون قدرت بگیرند، استدلال خواهند کرد اهمیت جهانی نفت اقتضا می‌کند با ایران وارد مذاکره شویم. پیروان مکتب جفرسون خواهند گفت که نباید دست به عملی زد که دنیا در برابر آمریکا موضع منفی بگیرد و ویلسونی‌ها خواهند گفت که باید ایران را با استفاده از نهادها و پیمان‌های بین‌المللی و با استفاده از مجموعه‌ای از نیروهای خارجی محدود کرد. اما اگر جکسونی‌ها بتوانند اقتدار کامل بر دستگاه‌های دیپلماسی خارجی آمریکا پیدا کنند به طور قطع خواهند گفت که باید دموکراسی را در ایران از خارج پیاده کرد.
نتیجه‌گیری:
سیاست خارجی آمریکا در طول حیات خود بر پایه مکاتبی شکل گرفت که این مکاتب ساختار نظام بین‌المللی و سیستم روابط و تعاملات بین‌المللی این دو کشور را تشکیل داده‌اند و شناخت هر یک از مکاتب سیاست خارجی آمریکا راهنمای بسیار مناسبی برای ارزیابی میدان عمل سیاست خارجی در دورۀ کنونی می‌باشد.
ما در این مقاله سیاست خارجی بوش را براساس این مکاتب تبیین کردیم. سیاست خارجی بوش بعد از 11 سپتامبر وارد مرحله نوینی شد که این حادثه بهترین شرایط برای تحقق دکترین مداخله‌گرایانه بوش را فراهم کرد. ما در این مقاله براساس دکترین بوش که دارای محورهای تقسیم دنیا به خیر و شر ـ انتخاب استراتژی پیش‌گیرانه نظامی ـ غیر نظامی یک‌جانبه‌گرایی و تأکید بر قدرت نظامی می‌باشد و همچنین حادثه 11 سپتامبر که موجب امنیتی شدن نظام بین‌المللی شد بیان کردیم که استراتژیست‌ها و سیاست‌مداران آمریکایی، با بهره‌مندی از زمینه‌های بسیار مستعد و ایجاد شده داخلی و با درک تهدیدات نوین علیه این کشور، جهت‌گیری روابط بین‌المللی خود را براساس ترکیبی از دو مکتب ویلسونیسم و جکسونیسم قرار دادند.
بر این اساس مکتب جکسونیسم با رویکرد منافع و قدرت‌محوری هدف ویلسونیسم بیشتر با استراتژی یا ابزاری برای وصول به هدف تلقی می‌شود. اما بهره‌گیری از این استراتژی صرفاً براساس درون‌مایه دمکراتیک و نرم آن مورد توجه قرار نخواهد گرفت و بنابر شرایط مختلف ممکن است درون‌مایه سخت (قدرت نظامی) بر این استراتژی حاکم گردد. یا به عبارتی استراتژی دولت بوش برای رسیدن به اهداف سیاست خارجی آمریکا را ویلسونیسم در چکمه تلقی کرد.