تاریخ انتشار : ۰۷ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۲:۵۰  ، 
شناسه خبر : ۲۴۶۱۵۲
سیدمصطفی تاج‌زاده اشاره: "آیا دموکراسی می‌تواند تروریسم را متوقف کند؟ "عنوان مقاله‌ی آقای "گریگوری گاوس" در مجله Foreign Affairs (اکتبر 2005، ترجمه آقای ابراهیم اسکافی، شرق 8/8/84) در نقد استراتژی کاخ سفید درباره‌ی توسعه دموکراتیزاسیون در خاورمیانه به منظور مهار تروریسم است. نویسنده با ارایه‌ی اطلاعات و اقامه‌ی استدلال ضمن بی‌ارتباط دانستن دموکراسی با تروریسم، اعلام می‌کند:‌ "راه‌بُرد دموکراتیزاسیون در خاورمیانه به چیرگی نیروهای اسلام‌گرا در سیاست منجر خواهد شد" و بر این پایه نتیجه می‌گیرد: "وقت آن است که در سیاست گسترش دموکراسی در جهان عرب بازاندیشی شود و ایالات متحده تمرکز خود را بر انتخابات عاجل در کشورهای عرب تا زمانی که بدیل سازمان‌یافته‌ی قوی در مقابل نیروهای اسلام‌گرا وجود ندارد، بردارد. آقای گاوس با تأیید همکاری واشنگتن با رژیم‌های دیکتاتور منطقه، پیشنهاد می‌کند دولت آمریکا به این دولت‌ها فشار آورد که فضای سیاسی را برای احزاب غیر اسلام‌گرا فراهم کنند تا احزاب مذکور بتوانند پایه‌های خود را مستحکم کنند و به بسیج رأی‌دهندگان بپردازند. به نظر او کاخ سفید باید از گروه‌هایی حمایت کند که احتمال بیش‌تری دارد سیاست خارجی ایالات متحده را بپذیرند و از ارزش‌های آمریکایی دفاع کنند. در این نوشتار، دکتر مصطفی‌ تاج‌زاده، ضمن نقد براهین مقاله و بررسی برخی ابعاد و پیامدهای راه‌بُرد دموکراتیزاسیون در خاورمیانه، اظهار امیدواری می‌کند که درج مقاله‌ی مذکور در مهم‌ترین و مؤثرترین مجله‌ی مربوط به امور (سیاست) خارجی آمریکا مقدمه‌ی تغییر مشی دموکراتیزه کردن رژیم‌های منطقه نباشد و جای آن را سیاست قدیم و سنتی غرب، یعنی دفاع از رژیم‌های دیکتاتور نگیرد.

کاخ سفید با انتخاب دشواری روبرو است؛ اگر بخواهد روند دموکراتیزاسیون را ادامه دهد و بر انتخابات آزاد تأکید کند، اسلام‌گراهایی که مخالف برخی سیاست‌های خاورمیانه‌ای واشنگتن هستند، در قدرت سهیم خواهند شد. آنا با حمایت همه‌جانبه‌ی آمریکا از اسراییل، تجاوز نظامی به کشورهای مسلمان و نقض حقوق فلسطینیان مخالفند، در عین حال با بنیادگرایی و تروریسم نیز مرزبندی قاطعی دارند و در صورت به قدرت رسیدن، عملاً و نظراً در جهت مهار کردن آن خواهند کوشید.
انتخاب دیگر واشنگتن، حمایت از رژیم‌های دیکتاتور است. پیامد چنین راه‌بُردی در گذشته افزایش روز‌افزون احساسات ضدآمریکایی و محبوبیت بنیادگراهای متنفر از ایالات متحده و معتقد به جنگ‌های صلیبی از یک طرف و تضعیف دموکراسی و نیز مسلمانان طرفدار آزادی، حقوق‌بشر و صلح از طرف دیگر بوده است.
به این ترتیب راه‌بُرد دموکراتیزاسیون در خاورمیانه را از دو منظر می‌توان نقد کرد. اول با استانداردی دوگانه و تبعیض‌آمیز که دموکراسی نظام مطلوبی است اما نه برای مسلمانان و اعراب و سخن شاه، دیکتاتور سابق ایران را تکرار کرد که دموکراسی خوب است اما برای مردم سوییس نه برای ایرانیان!
دوم آن که چرا کاخ سفید با حمایت از دیکتاتورها در چند دهه، در راه استقرار دموکراسی در خاورمیانه مشکل ایجاد کرده است و اکنون نیز حل مشکلات منطقه را در اشغال نظامی کشورها و آزادی انتخابات خلاصه می‌کند. به سخن دیگر، چرا واشنگتن مدت‌ها قبل، با قطع حمایت از رژیم‌های دیکتاتور و عدم پشتیبانی همه‌جانبه از اسراییل، اجازه نداد مردم منطقه بر سرنوشت‌شان حاکم شوند و فلسطینی‌ها نیز به حقوق خود برسند؟ در آن حالت، احساسات ضد آمریکایی کاهش می‌یافت، بنیادگرایی رشد نمی‌کرد و تروریسم با زمینه‌ی مساعد مواجه نمی‌شد.
بر پایه‌ی دیدگاه دوم، بسیاری از مشکلات فعلی ناشی از دیر شروع شدن اصلاحات همه‌جانبه در خاورمیانه و نیز تجاوز نظامی آمریکا به کشورهای مسلمان و برون‌زا بودن روند دموکراتیزاسیون است. به باور طرفداران این دیدگاه، اگر همزمان با آمریکای لاتین و اروپای شرقی و شرق آسیا، حمایت از دموکراتیزاسیون در خاورمیانه نیز آغاز شده بود، به احتمال زیاد 11 سپتامبر رخ نمی‌داد و تروریست‌ها با این میزان از اقبال مواجه نمی‌شدند.
طرفداران نگاه دوم معتقدند عملکرد نیم‌قرن اخیر واشنگتن در حمایت مطلق از اسراییل، پشتیبانی از رژیم‌های مستبد، غارت منابع نفتی و تحقیر مسلمانان، کاخ سفید را چه از نظر سیاسی و چه از بعد اخلاقی ملزم می‌کند علاوه بر پرهیز از آغاز جنگ جدید و تأکید بر برپایی انتخابات آزاد، در جهت تخفیف دیگر عوامل تشدید‌کننده‌ی تروریسم، مانند فقر و بی‌عدالتی در منطقه از یک طرف و نقض حقوق فلسطینی‌ها از طرف دیگر بکوشد. بر این اساس آن‌چه عملکرد گذشته‌ی واشنگتن را جبران می‌کند، دفاع قاطع آن دولت از حقوق مردم منطقه است تا دموکراسی، امنیت، عدالت و صلح در خاورمیانه نهادینه و تروریسم در جهان اسلام منزوی شود، نه این که جنگ جدیدی آغاز و از دیکتاتور‌ها حمایت شود. به باور معتقدان این نگرش، همچنان که بحران اقتصادی دهه‌ی 30 قرن بیستم میلادی، در آمریکا و اروپا، دولت رفاهی را ایجاد کرد و نخبگان غربی روش مقابله با بحران را بازگشت به قرون وسطا یا احیای سلطنت‌های استبدادی در قرون 17 و 18 میلادی ندانستند، اکنون نیز آمریکا نباید به پشتیبانی سنتی خود از دیکتاتورها ادامه دهد یا به اشغال نظامی کشورها بپردازد، بلکه باید از حقوق مدنی و سیاسی مردم منطقه (آزادی مطبوعات، احزاب، انتخابات...) و نیز حقوق اجتماعی آنان‌ (حق اشتغال، مسکن، تغذیه، بهداشت، پوشاک، آموزش...) دفاع کند و برای تأمین صلح عادلانه در خاورمیانه بکوشد تا با استقرار نظام‌های عادلانه و آزاد، بنیادگرایی از رونق بیفتد و تروریسم مهار شود یا حداکثر در حد آن چه در کشورهایی مانند آلمان غربی و ایتالیا در دهه‌ی 80 میلادی دیده شد، ظاهر گردد.
به نظر این گروه، کاخ سفید هر راه‌بُردی را که برگزیند، هزینه‌هایی را بر ایالات متحده تحمیل خواهد کرد؛ پس بهتر است روشی اتخاذ شود که ضمن کسب رضایت نسبی مسلمانان، راه گفت‌وگو و همزیستی مسالمت‌آمیز مسلمانان با جهان غرب را باز کند تا بدبینی مسلمانان به آمریکا کاهش یابد و زمینه‌های رشد بنیادگرایی و تروریسم محدود شود. این مشی یقیناً به سود صلح در منطقه و نظم در جهان نیز خواهد بود. درست است که جنایت تروریستی 11 سپتامبر حمایت کافی از کاخ سفید را برای آغاز جنگ و افزایش قابل توجه هزینه‌های نظامی فراهم کرده است، با وجود این، طبق دیدگاه دوم، حق رهبران کاخ سفید نیست که تصمیم‌ بگیرند کدام کشور و در چه زمانی باید به دموکراسی دست یابد. با این یادآوری به نقد مقاله می‌پردازم:
تروریسم؛ واحد یا متکثر؟
الف) با این که موضوع مقاله نسبت دموکراسی و تروریسم است، نویسنده نه ‌تنها از دموکراسی، بلکه از تروریسم، ریشه‌ها، زمینه‌‌ها و عوامل ایجاد و تقویت‌کننده‌ی آن هیچ تعریفی ارایه نمی‌کند. مهم‌‌تر آن‌ که برای مهار یا دست‌کم، کاهش دادن حوادث تروریستی راه‌بُردی پیشنهادی ندارد و البته چنین ادعایی هم ندارد. در عوض بیش‌ترین حساسیت‌ را درباره‌ی پیروزی اسلام‌گراها نشان می‌دهد و عملاً مقابله با اسلام‌خواهی را مهم‌تر از مقابله با تروریسم می‌خواند. حال آن که از یک منتقد انتظار می‌رود با ناکارآمد خواندن استراتژی دموکراتیزاسیون در خاورمیانه در کاهش تروریسم، راه‌بُرد خود را در مهار تروریسم به نام اسلام‌ ارایه کند؛ چیزی که در سرتاسر مقاله مفقود است. به تصور من اگر عنوان مقاله به جای "آیا دموکراسی می‌تواند تروریسم را تعریف کند؟"، "راه مقابله با اسلام‌خواهی" بود، مناسب‌تر به نظر می‌رسید.
ب) نویسنده تروریسم را در سراسر جهان پدیده‌ی واحدی فرض کرده است که نه‌ تنها با نظام‌های سیاسی نسبت ندارد، بلکه برخی دیکتاتوری‌ها در جلوگیری از بروز یا مهار آن موفق‌تر بوده‌اند (مقایسه‌ی چین و هند توسط نویسند). او بحث نمی‌کند که این پدیده‌ در کدام کشورها شکل می‌گیرد؟ اهداف تروریست‌ها چیست؟ چه عواملی موجب گسترش تروریسم می‌شوند و چه‌گونه می‌توان با‌ آن‌ها مقابله کرد؟ آیا انگیزه‌ها و عوامل شکل‌گیری تروریسم در همه‌ی کشورها واحد است؟ تفاوت تروریسم دولتی و غیر دولتی چیست؟ آیا هر گونه عملیات انتحاری، اقدامی تروریستی است، حتی اگر برای آزادی سرزمین مادری از اشغال بیگانگان باشد؟ برای مثال وجوه اشتراک و اختلاف بریگارد سرخ با القاعده چیست؟ چرا برخی گروه‌های تروریستی در کشورهای دموکراتیک و پیشرفته و بعضی در جوامع استبدادی و عقب‌‌مانده تشکیل می‌شوند و چه اشخاصی با چه محرک‌ها و آرمان‌هایی به آن‌ها می‌پیوندند؟ چرا برخی تروریست‌ها سکولار و بعضی مذهبی‌اند؟ اهداف هر گروه کدام است و تحت چه شرایطی حاضر به زمین‌ گذاشتن سلاح و ترک خشونت‌ورزی می‌شوند؟
ج) آقای گاوس همچنین بحث نمی‌کند چنان‌چه دموکراسی‌های موجود عدالت، صلح، حقوق‌ بشر و سایر مطلوب‌های بشری را تأمین کنند، آیا در مهار تروریسم بومی ناتوانند؟ دقت شود که هدف اغلب گروه‌های تروریستی حتی در کشورهای اروپایی، اولاً و بالذات، نفی دموکراسی و نهادهای آن نیست، بلکه اعتراض به بی‌عدالتی، ‌شکاف طبقاتی، فروپاشی ارزش‌های اخلاقی، مخالفت با اشغال نظامی، دفاع از استقلال ملت یا آزادسازی بخش‌هایی از سرزمین‌های موردنظر است. به علاوه به این پرسش پاسخ نمی‌دهد چنان‌چه دموکراسی‌های موجود، به حکومت‌های استبدادی تبدیل شوند، آیا گروه‌های تروریستی مورد نظر او علاوه بر دلایل کنونی، یک دلیل بسیار مهم و جذاب (مبارزه با دیکتاتوری و اختناق)‌ برای توجیه روش خود پیدا نمی‌کنند؟ همچنان که تروریسم در خاورمیانه از چنین فضایی سود می‌برد و جوانان زیادی را به سوی خود جلب می‌کند. برای مثال درست است که تجزیه‌طلبان تروریست طرفدار استقلال باسک به این مسأله توجه ندارند که در اسپانیا فرانکو حاکم است یا دموکراسی، اما آیا همه‌ی تروریست‌ها طرفدار جدایی‌ بخش‌هایی از سرزمین یک کشورند که نوع و ماهیت نظام سیاسی در ایجاد یا مهار آن فاقد نقش باشد؟
د) فرض کنیم حق با نویسنده باشد و دموکراسی نتواند تروریسم را نابود کند. با این وجود او به دولت‌مردان ایتالیایی و آلمانی توصیه نمی‌کند که به علت وجود بریگاردهای سرخ و بادر ماینهوف، دموکراسی را در کشور خود تعطیل و دیکتاتوری را مستقر کنند. گاوس همچنین زاده شدن و پرورش‌یافتن سه تروریست را در بریتانیا دلیل عقب‌نشینی انگلستان از دموکراسی نمی‌داند. اکنون می‌پرسم چنان‌چه راه‌بُرد دولت‌های منتخب اروپایی با استراتژی آمریکا در اروپا، خاورمیانه یا در منطقه‌ی دیگری در تعارض قرار گیرد، آیا راه‌حل پیشنهادی او نفی دموکراسی در اروپاست یا از گفت‌و‌گوی آمریکا ـ اروپا برای رسیدن به توافق حمایت خواهد کرد؟ به علاوه، اگر فاشیسم و نازیسم در مهار بریگاردهای سرخ و بادر ماینهوف موفق باشند، آیا به نظر او باید بر دموکراسی‌های موجود در ایتالیا و آلمان ترجیح داده شوند؟ آیا مقایسه هند و چین توسط نویسنده، به این معناست که بزرگ‌ترین دموکراسی جهان، یعنی هند شبیه چین شود تا تروریسم در آن از بین برود یا کاهش یابد؟
ه) سکولار بودن گروه‌های تروریستی در آلمان، ایتالیا، ژاپن، هند و... موجب نمی‌شود آقای گاوس وظیفه‌ی ایالات متحده را جلوگیری از پیروزی احزاب سکولار در آن کشور‌ها بخواند. علت روشن است. او حساب اندیشه‌ و نظام و احزاب سکولار طرفدار دموکراسی را از تروریست‌های سکولار جدا می‌کند. همچنین بعید می‌‌دانم نویسنده، ماهیت، اهداف و روش‌های گروه‌های تروریستی مارکسیستی را با حزب کمونیست چین یکی بداند، به‌ ویژه آن‌که نظام سیاسی پکن را تحت حکومت حزب کمونیست، در مقابله با تروریسم، موفق‌تر از هند دموکراتیک ارزیابی می‌کند. پس چرا او گروه تروریستی القاعده را از جریان اسلام‌خواهی در جهان تفکیک نمی‌کند؟ آیا علت این نیست که او هر گونه اسلام‌گرایی را اسلامیست و آن رامساوی تروریست می‌داند؟
و) بسیاری از تروریست‌ها به لحاظ سطح تحصیلات‌، اشتغال، رفاه مردمی و حتی موقعیت اجتماعی در وضعیت متوسط و متوسط به بالا قرار داشته و دارند. آیا نویسنده از خصوصیات مذکور نتیجه می‌گیرد که توزیع ثروت، آموزش، منزلت و... با جذب جوانان به اقدام‌های تروریستی ارتباط ندارند، یا با افزایش ویژگی‌های مذکور، ممکن است تروریست‌های بیش‌تری تربیت شوند، پس باید مانع افزایش سطح تحصیلات و رفاه‌ و... آنان شد؟ مگر آقای گاوس به نقل از یکی از طراحان سیاست خارجی دولت کلینتون اعلام نمی‌کند که ریشه‌های القاعده، فقر و کمبود آموزش در عربستان سعودی، مصر و پاکستان به ماهیت استبدادی رژیم‌هایشان است؟ و مگر نتیجه‌ی منطقی کتاب مورتون هالپرین حرکت به سوی استقرار دموکراسی، آموزش بیش‌تر و عدالت همه‌‌جانبه نیست؟ ظاهراً نویسنده قبول دارد که توزیع عادلانه‌ی ‌ثروت، قدرت، منزلت، اطلاعات و دانش، زمینه اجتماعی تروریسم را کاهش خواهد داد. در غیر این صورت لازم است از این گزاره دفاع کند که اگر توزیع قدرت، ثروت، دانش و اطلاعات در سطح جهان عادلانه و هر شهروند و نیز هر ملتی از حقوق برابر و منزلت شایسته بهره‌مند شود، تروریسم همچنان در حد گذشته باقی خواهد ماند یا حتی رشد خواهد کرد. پس باید به جای نسبت "انتخابات آزاد" با تروریسم، پرسید آیا تحقق آزادی، رعایت حقوق بشر و تأمین عدالت سیاسی،‌ اقتصادی، قضایی،‌ آموزشی، فرهنگی و بین‌‌المللی در کاهش تروریسم موثر نخواهند بود؟
خطر اسلام‌خواهی؟
الف)
اگر آقای گاوس با استقرار دموکراسی و برگزاری انتخابات آزاد در همه‌ی کشورها مقابله می‌کرد، منطق او اگرچه ارتجاعی و غیر انسانی اما واحد بود. ولی تأیید دموکراسی در آمریکا و برخی کشورها و حمایت از دیکتاتوری در جهان اسلام، نگرش بدبینانه‌ی او را به مسلمانان نشان می‌دهد. وی پیروزی اسلام‌خواهان را در انتخابات آزاد به علت آن که رژیم‌های دموکراتیک منتقد برخی سیاست‌های خاورمیانه‌ای کاخ سفید هستند و بعضاً پایگاه نظامی در اختیار ایالات متحده قرار نمی‌دهند، خطرناک می‌خواند، حتی اگر احزاب مذکور قواعد دموکراتیک را در کسب و حفظ قدرت رعایت کنند و خواهان روابط مسالمت‌آمیز با جهان و از جمله آمریکا باشند. او با اتکا به این خطر از واشنگتن می‌خواهد در برگزاری انتخابات آزاد در این کشورها تعجیل و تمرکز نکند تا وقتی که غیر اسلام‌گراها بتوانند در انتخابات آزاد بر رقبای اسلام‌گرای خود پیروز شوند! ظاهراً پیش‌فرض نویسنده همسان‌‌انگاری ‌آمریکا‌گرایی و ضدتروریسم بودن است. در حالی که اکثر طرفداران سیاست‌ قبلی واشنگتن در خاورمیانه دموکرات نیستند و بسیاری از مخالفان آن راه‌بُرد نیز طرفدار تروریسم نبوده‌اند. عکس مسأله‌ی بیش‌تر صحیح‌ است؛ اغلب مخالفان سیاست‌های آمریکا در خاورمیانه دموکرات و صلح‌طلب بوده‌اند و اکثر مدافعان آن مدافع دیکتاتوری و خشونت و سرکوب.
استدلال آقای گاوس در زمینه‌ی بی‌ارتباط بودن تروریسم با سیستم‌های سیاسی و سپس توصیه به کاخ سفید در حمایت از دیکتاتوری‌های منطقه، مانند آن است که یک بیماری یا ناهنجاری خاص با نظام‌های سیاسی نسبت معنا‌دار نداشته باشد. بدیهی است فقدان این رابطه، حمایت از دیکتاتوری‌ را در برابر دموکراسی موجه نمی‌کند، ولی به علت آن که نویسنده عدم پیروزی احزاب اسلام‌گرا را مهم‌تر از هر مساله‌ی دیگری می‌داند، از عدم ارتباط گروه تروریستی القاعده با نوع نظام سیاسی، پشتیبانی ایالات متحده از حکومت‌های استبدادی در خاورمیانه را نتیجه می‌گیرد.
ب) یکسان‌انگاری همه‌ی نیروهای اسلام‌خواه (مانند حزب عدالت و توسعه در ترکیه، اخوان‌المسلمین مصر، حماس فلسطین، اصلاح‌طلبان ایران، احزاب طرفدار آیت‌الله سیستانی در عراق و...) از یک طرف و تروریسم و گروه‌های تروریستی از طرف دیگر توسط آقای گاوس عملاً، ولو ناخواسته، بین تروریسم و اسلام‌خواهی این‌همانی برقرار می‌کند؛ در حالی که بسیاری از اسلام‌خواهان طرفدار دموکراسی و صلح و مخالفت بینش و روش القاعده‌اند و بیش از نویسنده انگیزه دارند با تروریسم به نام اسلام مخالفت کنند، چرا که عملیات تروریستی را به نام اسلام، علاوه بر قربانی کردن بی‌گناهان، بزرگ‌ترین ضربه به اسلام و وحدت مسلمانان و ترویج جنگ‌های صلیبی می‌دانند. بی‌‌توجهی نویسنده به موضوع فوق تأسف‌انگیز است. افزون بر آن آیا آقای گاوس نمی‌داند پیروزی اسلام‌خواهان در ترکیه، هم به سود مردم آن کشور و هم به نفع اروپا و آمریکا بوده است؟ آیا او بی‌اطلاع است که تروریست‌ها با چنین احزاب و گرایش‌هایی جداً مخالفند و اساساً شرکت‌ نیروهای سیاسی مسلمان را در انتخابات آزاد برنمی‌تابند؟ آیا او سخن زرقاوی را نشنیده است که‌: با کار سیاسی اسلحه از دست مسلمانان به زمین می‌افتد و نهایتاً در نظم نوین جهانی حل می‌شوند که این برخلاف دستور خداست. آیا احزاب اسلام‌خواهی که موازین دموکراتیک را به رسمیت می‌شناسند، با تروریسم و حتی بنیادگرایی به مخالفت نپرداخته‌اند و هر کجا حضور یافته‌اند، تروریسم را منزوی یا محدود نکرده‌اند؟ پس چرا پیروزی آنان در انتخابات آزاد خطرناک جلوه داده می‌شود؟
ج) تقسیم‌بندی احزاب به اسلام‌خواه و غیر اسلام‌خواه یا سکولار هیچ‌ نسبتی با دموکراسی ندارد، همچنان که نویسنده تروریسم را به اسلام‌خواه یا سکولار تقسیم نکرده است. چه‌بسا احزاب و رژیم‌هایی که خود را مسلمان می‌دانند و مدافع دموکراسی و حقوق بشرند و چه بسیار احزاب و رژیم‌هایی که در عین سکولار بودن، دیکتاتور و بعضاً توتالیترند. بنابراین معیار انسانی و اخلاقی برای ارزیابی احزاب، رعایت موازین دموکراتیک در حکومت و اجتماع است، نه این که حزبی خود را دینی بداند یا نداند. مگر در اروپا احزاب دموکراسی مسیحی و سوسیالیستی فعال نیستند؟ آیا پیروزی این احزاب و به قدرت رسیدنشان با منافع آمریکا در تعارض است؟ آیا کاخ سفید باید مانع پیروزی احزاب دموکرات مسیحی یا سوسیال مسیحی در انتخابات شود، چرا که بعضی مروجان و پیروان الهیات رهایی‌بخش مسیحی موافق اعمال روش‌های قهر‌آمیز و تروریستی‌اند؟
د) رشد اسلام‌خواهی پدیده‌ای عام است و به رژیم‌های سیاسی وابسته نیست. در همه‌ی کشورهای مسلمان با هر رژیمی (استبدادی یا باز ـ متحد آمریکا یا مخالف آن ـ سکولار یا اسلامی ـ سنتی یا مدرن) این گرایش دیده می‌شود. آن چه در ترکیه (رژیم لاییک، نسبتاً باز و متحد ایالات متحده)، عربستان (رژیم‌ بسته، ظاهراً اسلامی و هم‌پیمان واشنگتن)، سوریه (رژیم بسته، لاییک و مخالف کاخ سفید)، پاکستان (رژیم نیمه‌باز، ظاهراً اسلامی و متحد آمریکا) و دیگر کشورهای اسلامی مشترک است، اولاً؛ اسلام‌گرایی و دموکراسی‌خواهی اکثر شهروندان، ثانیاً؛ مخالفت عمومی با سیاست‌های ایالات متحده در خاورمیانه، ثالثاً؛ محکومیت اقدام‌های تروریستی به ویژه علیه شهروندان بی‌گناه از یک سو و اشغال کشورهای اسلامی یا توهین به مقدسات مسلمانان از سوی دیگر است.
راه‌بُرد صحیح غرب به طور اعم و آمریکا به شکل اخص، به رسمیت شناختن گرایش مذکور، پرهیز از جنگ و تلاش برای برقراری ارتباط برابر و مبتنی بر منافع طرفین با احزاب دموکرات و صلح‌طلب اعم از اسلام‌خواه یا عرفی‌گرا، خاصه مسلمانان است، به‌ ویژه آن که پیروزی اسلام‌گراها در ترکیه، مصر، عربستان، کویت، فلسطین، ... و در هر کشوری که در آن انتخابات آزاد برگزار می‌شود، با تقلب به دست نیامده است. همین مسأله تمایل مردم را به اسلام‌خواهی و دموکراسی‌طلبی نشان می‌دهد. مقابله با هر دو خواست رو به ‌رشد، یا اشغال نظامی هر کشور اسلامی جز آن که بدبینی آمریکا را افزایش دهد، نتیجه‌ای نخواهد داشت، بخصوص آن که رشد گفتمان دموکراسی‌خواهی در سراسر جهان توجه بسیاری از نیروها و احزاب مسلمان را به دموکراسی و انتخابات آزاد جلب کرده است. برای مثال اخوان‌المسلمین که اکنون در انتخابات شرکت می‌کند و در قدرت سهیم می‌شود، دیگر آن سازمان بنیادگرا نیست که نتیجه‌ی تلاش‌ها و مبارزاتش خلافت اسلامی یا استبداد دینی و تفرقه و ماجراجویی در منطقه باشد. مواضع اخوانی‌ها پس از پیروزی در انتخابات پارلمانی اخیر مصر بیان‌گر حاکمیت تفکر مسالمت‌جو و همکاری‌طلب برای حل مشکلات مردم مصر و منطقه است. رفتار حماس نیز پس از پیروزی چنین بوده است.
ه) بی‌توجهی نویسنده به این مساله‌ی مهم سؤال‌انگیز است که تشویق ایالات متحده به موضع مخالفت با اسلام‌گراها که بسیاری از آن‌ها دموکرات و صلح‌طلب‌اند، نه پرهیز‌ دادن از آغاز جنگ جدید، به سود بنیادگراها و تروریست‌هایی است که معتقدند غرب مسیحی یک‌پارچه به جنگ اسلام‌ آمده است و تمام مسلمانان را تشویق می‌کنند و مؤظف می‌دانند که علیه آن به جهاد برخیزند. اگر واشنگتن در جهت جلوگیری از رشد اسلام‌خواهی و دموکراسی‌طلبی بکوشد، یا به نام دموکراسی جنگ جدیدی را شروع کند، خود را با جهان اسلام، نه با تروریسم اسلامی که بخش بسیار کوچکی از مسلمانان را تشکیل می‌دهد، رودررو خواهد کرد. به علاوه، راه‌بُرد مذکور مسلمانان دموکرات و صلح‌طلب را که رقیب اصلی بنیادگرایی (نظامی‌گرا) و مخالفان برجسته تروریسم به شمار می‌روند، تضعیف خواهد کرد. هر دو پدیده به سود القاعده و بن‌لادن است.
و) تردیدی نیست که جنگ و استبداد، فضا را دوقطبی خواهد کرد و زمینه را برای انفجار عواطف و تغییرهای خشونت‌بار آماده می‌کند که در شرایط کنونی معلوم نیست آتش آن متوجه کدام کشورها خواهد بود. در عین حال برگزاری انتخابات آزاد در بسیاری از کشورها به پیروزی احزاب دموکرات و صلح‌طلب، از جمله اسلام‌خواهان منجر خواهد شد. همین مسأله در نهایت بنیادگرایی را تضعیف و تروریسم را منزوی خواهد کرد. حتی در صورت پیروزی احزاب متمایل به بنیادگرایی نیز احتمال زیادی وجود دارد که مشکلات اداری، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی این کشورها و نیز انتظارات مردم برای خروج از دایره‌ی ظلم و فساد و تبعیض و عقب‌ماندگی از یک ‌سو و ضرورت رعایت قواعد دموکراتیک و آزادی بیان، احزاب و انتخابات از سوی دیگر، دیدگاه‌های بنیادگراها را تعدیل و رفتارشان را قانونی و مسالمت‌آمیز کند.
با وجود این اعتراف می‌کنم پیروزی احزاب مسلمان متمایل به بنیادگرایی در انتخابات آزاد دو خطر دارد: یکی در عرصه‌ی بین‌المللی و حمایت از تروریسم و دیگری در یک بار مصرف کردن انتخابات آزاد به منظور رسیدن به قدرت و نقض حقوق مخالفان پس از آن. راه صحیح مقابله با این دو خطر، حمایت از رژیم‌های دیکتاتور و احزاب غیر اسلام‌گرا نیست، بلکه توجه به زمینه‌های مساعد اجتماعی ـ سیاسی این اندیشه‌ها در جوامع مسلمان و تمهید راه‌کارهای مؤثر و ایجاد اجماع جهانی علیه تروریسم، ماجراجویی و جنگ‌طلبی به هر نام از یک طرف و مخالفت با اعمال دیکتاتوری و نقض حقوق منتقدان و مخالفان حکومت‌ها با هر عقیده از طرف دیگر است. به این ترتیب احزاب توتالیتر، اعم از مسلمان و سکولار، حتی در صورت پیروزی، مجبور می‌شوند حقوق شهروندان و قوانین بین‌المللی را رعایت کنند. در صورت نقض این موارد، این امکان وجود دارد که از اقدامات مذکور ممانعت شود. مگر اجماع جهانی، رژیم طالبان را در هم نشکست؟
اعراب و عملکرد آمریکا:
الف) از آقای گاوس که دموکراسی (از نظر او دموکراسی لیبرال) را بهترین شکل حکومت می‌داند، انتظار می‌رفت در مقاله‌ی خود دلایل بدبینی جهان اسلام و غرب را به سیاست‌های آمریکا در خاورمیانه، در عین علاقه‌ی آنان به دموکراسی، تشریح کند و بر پایه‌ی آن واشنگتن را به جلب اعتماد و احترام هرچه بیش‌تر به مسلمانان فرا خواند تا علاوه بر توسعه‌ی دموکراسی و صلح در جهان، سوء‌ظن تاریخی مردم منطقه به آمریکا کاهش یابد و در منطقه و جهان صلح مستقر شود، به ویژه آن که خود با اذعان به این که حتی مردم سوریه دیدگاه‌ مثبت چندان زیادی نسبت به ایالات متحده ندارند، با این که دولت بوش مخالف دولت دمشق است، اعتراف می‌کند:
ظاهراً آمریکا به علت طیف وسیعی از سیاست‌هایش در جهان عرب منفور است و تنها دلیلش حمایت از دولت‌های مستبد نیست. این استنباط را نظرسنجی مؤسسات زاگبی و کرسی انورسادات در سال 2004 تأیید می‌کند که طبق آن اکثریت مردم در اغلب کشورهای عرب فکر می‌کنند انگیزه‌‌ی جنگ آمریکا علیه عراق، کنترل نفت، حمایت از اسراییل و تضعیف جهان اسلام (مسلمانان) است. در تحقیق مؤسسه‌ی پیو در همان سال نیز تنها 17 درصد مراکشی‌ها و 11 درصد اردنی‌ها فکر می‌کردند جنگ‌ آمریکا با تروریسم‌ صادقانه است و بقیه‌ی مردم جنگ را پوششی برای دیگر اهداف ایالات متحده می‌دانستند.
بنابراین تداوم استراتژی‌های گذشته و به ویژه حمایت از دیکتاتورها بر میزان مخالفت مردم با ایالات متحده خواهد افزود و همین موضوع زمینه‌ساز جلب جوانان به اندیشه‌ها، روش‌ها و سازمان‌های بنیاد‌گرا خواهد شد که در پی گرفتن انتقام تاریخی از آمریکا، به عنوان دشمن عزت مسلمانان و اعراب و حامی رژیم‌های دست‌نشانده و دیکتاتور. به خصوص آن که یکی از دلایل مهم سوءظن اعراب به آمریکا، بدبینی اکثر قریب‌ به اتفاق مسلمانان به اهداف و رفتار رژیم اسراییل است که آن را توسعه‌طلبانه ارزیابی می‌کنند. اسراییل بخشی از سرزمین‌های آنان را غصب کرده و مستقیماً هویت و عزت آن‌ها را به چالش کشیده است. به نظر آنان حمایت همه‌جانبه‌ی واشنگتن از تلاویو موجب چنین وضعی شده است. بر این مبنا کاخ سفید نمی‌تواند بدون حمایت از صلح عادلانه در منطقه، در کنار دفاع از حقوق فلسطینیان، بدبینی اعراب را به آمریکا برطرف کند یا کاهش دهد.
ب) وجود چنین نگاهی در سیاست‌مداران و نخبگان آمریکایی یکی دیگر از دلایلی است که اکثریت قاطع مسلمانان مبارزه با تروریسم واشنگتن را به ویژه هنگام اقدام به اشغال نظامی کشورها صادقانه ارزیابی نمی‌کنند. خلاصه نظریه‌ی آقای گاوس به این شرح است: دموکراسی نظام مطلوبی است، اما برای ایالات متحده و هر کشوری که برگزاری انتخابات آزاد در آن باعث پیروزی اسلام‌گراها نشود! چرا که مواضع احزاب اسلام‌گرا مانند دیکتاتور‌ی‌های موجود نیست و با حمایت بی‌دریغ واشنگتن از اسراییل مخالفند و احتمالاً اجازه‌ی تأسیس پایگاه‌های نظامی را به آمریکا نمی‌هند.
به این ترتیب آیا عجیب است که چرا اکثریت مردم منطقه و احتمالاً جهان، به مقاصد کاخ سفید سوءظن دارند و هدف لشکر‌کشی آمریکا به عراق را تأمین منافع خود از جمله کنترل نفت و پشتیبانی از اسراییل و نه به سود مسلمانان ارزیابی می‌کنند؟ به تصریح نویسنده، در کشورهای مسلمان گسترش دموکراسی و رعایت حقوق بشر اصل نیست. کسب منافع دولت آمریکا، ولو به قیمت دفاع از دیکتاتورها، به زیان شهروندان اصل است. با وجود چنین نگرشی، آیا می‌توان انتظار داشت به محض حمایت واشنگتن از دموکراتیزاسیون در منطقه، مسلمانان عملکرد نیم‌قرن گذشته‌ی دولت‌های ایالات متحده را در خاورمیانه فراموش کنند، به ویژه آن که روشن نیست راه‌بُرد جدید تا چه زمانی ادامه خواهد داشت. مقاله‌ی آقای گاوس یکی از دلایل توجیه‌کننده‌ی سوء‌ظن به سیاست خارجی کاخ سفید در جهان اسلام است.
ج) میزان مخالفت افکار عمومی در خاورمیانه با سیاست‌های منطقه‌ای ایالات متحده، نه به ارزش‌هایی چون دموکراسی و حقوق بشر، حتی اگر آن‌ها را آمریکایی بخوانیم، به دموکراتیک یا استبدادی بودن رژیم‌های منطقه ارتباط ندارد. روشن است که با دموکراتیزه شدن مناسبات سیاسی در جوامع اسلامی، بسیاری از مردم، آزادانه‌تر از گذشته با حضور نظامی آمریکا در منطقه مخالفت خواهند کرد، حتی اگر احزاب لیبرال، چپ‌گرا، سکولار، ملی‌گرا و غیر اسلام‌گرا به قدرت برسند. با این وجود توجه به پیامدهای پیروزی یک حزب اسلام‌گرا در بسیاری از کشورهای اسلامی از جمله در ترکیه مفید است.
در جریان جنگ آمریکا علیه صدام و اشغال عراق، حزب مذکور نخواست و اگر هم مایل بود، نمی‌توانست با ایالات متحده همکاری همه‌جانبه بکند، زیرا افکار عمومی ترکیه با چنین راه‌بُردی موافق نبودند. در عین حال همکاری‌های راه‌بُردی ترکیه با غرب ادامه یافته و حزب مذکور، تداوم حضور پایگاه‌های نظامی آمریکا را که چند دهه از استقرار آن‌ها در ترکیه می‌گذرد، به چالش نکشیده است. دست‌کم در این زمینه بین وضعیت کنونی که قوای مقننه و مجریه در دست یک حزب اسلام‌گرا است، با حکومت احزاب سکولار در گذشته، تفاوت معناداری دیده نمی‌شود؛ پس نه‌ تنها همکاری ترکیه با اروپا و آمریکا، همچون گذشته، ادامه یافته و حتی در برخی زمینه‌ها بیش‌تر شده است، بلکه احتمال عضویت ترکیه در اتحادیه‌ی اروپا، با حکومت اسلام‌خواهان افزایش یافته است.
تروریسم اسلامی:
الف) یکسان‌انگاری تروریسم در کشورهای اسلامی با القاعده یکی دیگر از اشتباهات نویسنده است، زیرا انگیزه، آرمان و روش‌ گروه‌های تروریست مسلمان با بن‌لادن یکی نیست. به همین دلیل اگر همه‌ی خاورمیانه دموکراتیک شود، ممکن است باز هم القاعده از اقدامات تروریستی دست برندارد ولی نتیجه منطقی گزاره‌ی فوق این نیست که در صورت دموکراتیک شدن حکومت‌ها در خاورمیانه، دیگر گروه‌های تروریستی اقدامات خشونت‌بار را رها نخواهد کرد. به علاوه از این گزاره‌ که "بن‌لادن" تحت هر شرایطی به اقدامات تروریستی ادامه خواهد داد، نمی‌توان نتیجه گرفت که نمی‌توان با اقدام‌های مثبت، پایگاه اجتماعی و مردمی او و گروهش را کاهش داد تا او محبوب قشرهای وسیعی از مسلمانان نباشد و امکان جذب جوانان تحصیل‌‌کرده و فداکار را پیدا نکند.
بنابراین اگر همه‌ی رژیم‌های خاورمیانه دموکراتیک شوند، بعید نیست گروه‌هایی همچون القاعده همچنان به فعالیت‌های تروریستی خود ادامه دهند. اما سؤال این است که در آن حالت زمینه‌ی اجتماعی و جذب نیروهای مردمی تروریست‌ها به چه میزان خواهد بود؟ از امکانات کدام دولت‌ دموکراتیک بهره‌ خواهند برد؟ کدام کشور دموکراتی می‌‌تواند محل استقرار رهبران آن‌ها باشد؟ تروریست‌ها با کدام توجیه می‌توانند توجه مسلمانان را از روش‌های مسالمت‌آمیز به انفجار و تخریب و از صف و صندوق‌های رأی به درگیری‌ خیابانی و تابوت جلب کنند؟ به راستی کدام دولت دموکراتیک در منطقه پناهگاه تروریست‌ها است یا به حمایت از تروریسم متهم است؟ از سوی دیگر،‌ آیا دیکتاتوری طالبان حامی بزرگ بن‌لادن و تروریسم نبود؟ اگر عربستان سعودی کشوری دموکرات و پیشرفته بود و آینده روشنی در چشم‌‌انداز شهروندانش ترسیم می‌کرد، بن‌لادن چه جایگاهی در آن می‌داشت؟ آیا آل سعود که این کشور را غیر دموکراتیک اداره می‌کند و میزبان نیروهایی آمریکایی است، در منزوی کردن بنیادگرایی و مهار تروریسم موفق بوده است؟ اکنون که با وجود رژیم‌های دیکتاتور متحد آمریکا، بن‌لادن محبوبیت زیادی در آن‌ها از جمله عربستان کسب کرده است، با چه منطقی حمایت از رژیم‌های مذکور توجیه می‌شود؟ امیدوارم عده‌ای رسالت خود را تشویق سیاست‌مداران آمریکایی به آغاز جنگ‌های صلیبی ندانند و قصد نداشته باشند زمینه‌ی آن را با خلق دشمن شرور، مستبد و ضد حقوق بشر اسلامی توجیه کنند و اسلام را با تروریسم معادل بگیرند.
ب) اشتباه بزرگ رهبران آمریکا در چند سال گذشته یک‌جانبه‌گرایی و تجاوز نظامی به عراق به نام دفاع از دموکراسی و حقوق‌ بشر یا ترویج آن بوده است. اشغال عراق نه اخلاقی بود و نه مقابله با تروریسم محسوب می‌شد. به همین دلیل نه تنها به انزوای واشنگتن میان متحدان خود منجر شد، بلکه اعتراض‌های شدیدی علیه دموکراتیزاسیون در خاورمیانه با استفاده از قهر و خشونت برانگیخت و افکار عمومی آمریکا را به انزواگرایی تشویق کرده است. با وجود این البته اگر کاخ سفید از برگزاری انتخابات آزاد در افغانستان و عراق، پس از اشغال، حمایت نمی‌کرد و راساً به نصب فرماندار آمریکایی می‌پرداخت، تروریسم در آن دو کشور و نیز در سطح منطقه و جهان بیش از این گسترش می‌یافت. راه صحیح، حمایت از حقوق مردم عراق است تا آنان حکومت مطلوب خود را تشکیل دهند، اما برگزاری انتخابات آزاد پس از اشغال تا حدود زیادی مانع عمومی عملی‌ شدن خشونت و نفرت در جهان اسلام شده است. تشکیل دولت‌های ملی، تحقق عدالت و رعایت حقوق شهروندان به همراه خروج با برنامه‌ی‌ نیروهای آمریکایی از عراق و افغانستان می‌تواند از دامنه نارضایتی‌های موجود بکاهد.
به نظرم حق با فوکویاماست که می‌نویسد: جنگ و تجاوز دیگ خاورمیانه را به هم می‌زند، اما خشونت و تروریسم را ریشه‌کن نمی‌کند. سربازان آمریکایی نیز برای مبارزه با تروریسم هسته‌ای می‌جنگند، نه برای ترویج دموکراسی در منطقه. پس رهبران کاخ سفید باید به این نکته توجه کنند که ابتکارهای جاه‌طلبانه همیشه پیامدهای غیر منتظره دارد و اکتیویسم (رویکرد فعال و اراده‌گرا) نمی‌تواند ساختار جهان را عوض کند و جایگزین مناسبی برای مهندسی اجتماع باشد، به ویژه آن که تلاش‌های جاه‌طلبانه و بلند‌پروازانه که می‌تواند از ناامیدی ریشه بگیرد، ممکن است شرایطی وخیم‌تر از قبل ایجاد کند. تاریخ را نمی‌توان صرفاً با کاربرد قدرت و اراده به پیش راند و نیت خیر به تنهایی اثبات‌کننده‌ی شایستگی عاملان اجرای آن نیست‌ (شرق، 11/12/84).
ج) نویسنده با نفی راه‌بُرد دموکراتیزاسیون در خاورمیانه، عملاً با بن‌لادن هم‌سو و هم‌موضع شده است. بن‌لادن دموکراسی را اعمال فریبنده و منحرف‌کننده می‌خواند، زیرا آن را در برابر اراده الهی ارزیابی می‌کند. گاوس نیز دموکراسی را در جهان اسلام عقیم می‌خواند، چون منافع ایالات متحده را تأمین نمی‌کند! هر دو وجود رژیم‌های دیکتاتوری را به سود علایق و منافع خود ارزیابی می‌کنند، حال آن که آن‌چه به نظر من تروریسم اسلامی را مهار می‌کند، عبارت است از:
اولاً؛ استقرار مناسبات دموکراتیک در جوامع مسلمانان.
ثانیاً؛ بهبود وضعیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مسلمانان و تأمین حقوق آنان.
ثالثاً؛ تصحیح سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا و به ویژه پایان دادن به نقض حقوق فلسطینیان.
در دفاع از دموکراسی در خاورمیانه:
الف) چنان‌چه فاجعه‌ی 11 سپتامبر پس از اتخاذ راه‌بُرد دموکراتیزاسیون کاخ سفید در خاورمیانه رخ می‌داد، شاید می‌توانستیم به نویسنده حق بدهیم و حمایت از رژیم‌‌های دیکتاتوری را به سود ایالات متحده بدانیم؛ اما واقعیت آن است که تروریسم از نارضایتی عمومی مسلمانان از ایالات متحده تغذیه و در بستر دیکتاتوری و عقب‌ماندگی و فساد در خاورمیانه رشد کرده است. حمایت آمریکا از دیکتاتوری‌ها، به ویژه در جهان بعد از 11 سپتامبر، به معنای تقویت بنیادگرایی و موجه‌سازی گروه‌های تروریستی و جنایاتشان است که یکی از آن‌ها انفجار برج‌های دوقلو در نیویورک است، همچنان که جنگ‌ آمریکا علیه کشورهای اسلامی همین پیامدها را به دنبال دارد و آهن‌ربای تروریست‌ها محسوب می‌شود.
گذشته از آن بی‌اعتنایی آقای گاوس به این موضوع که 11 سپتامبر نقطه‌ی عطفی در روابط بین‌‌الملل بوده و اولویت‌های ایالات متحده را تغییر داده، قابل توجیه نیست. او باید پاسخ دهد آیا اولویت آمریکا پس از حادثه تروریستی 11 سپتامبر حفظ امنیت ملی و عمومی خود و جلوگیری از وقوع فجایع مشابه است یا ایجاد مانع در راه پیروز شدن اسلام‌‌گراها در خاورمیانه؟ اگر حفظ امنیت بین‌المللی برای کاخ سفید اولویت دارد، باید ثابت شود که پیروزی اسلام‌خواهان که اکثراً دموکرات‌ و صلح‌طلب‌اند، به آسیب‌پذیر شدن امنیت جهانی و آمریکا منجر خواهد شد. در غیر این صورت نباید جلوگیری از پیروزی اسلام‌گراها بر حل حادترین و فوری‌ترین مسأله، یعنی مهار تروریسم به اسلام‌ ترجیح یابد.
ب) اولویت واشنگتن، آن چنان که رهبران کاخ سفید اعلام می‌کنند، مهار تروریسم و جلوگیری از تکرار فجایعی مانند 11 سپتامبر است. راه‌بُرد فوق برای شهروندان آمریکایی نیز موجه است و مقبولیت دارد. اولویت مسلمانان منطقه، پایان دادن به تحقیر و عقب‌ماندگی و کسب پیشرفت علمی، فنی و اقتصادی از یک‌سو و بهره‌مندی از حقوق و آزادی‌های مدنی، سیاسی و اجتماعی خود، ضمن محکومیت تروریسم از سوی دیگر است. زیست مسالمت‌آمیز و صلح‌‌طلبانه، ایجاد گفت‌وگو بین این دو اولویت را ایجاب می‌کند. بر این اساس آیا راهی جز استقرار دموکراسی در منطقه وجود دارد؟ و آیا اگر جوامع اسلامی در مسیر پیشرفت و ترقی قرار گیرند و مسلمانان احساس کنند از همه‌ی حقوق شهروندی خود بهره‌مند هستند و در جوامع آزاد و آباد و با حقوق برابر با جهانیان زندگی می‌کنند، بنیادگرایی به طور عام و تروریسم به طور خاص در خاورمیانه در تنگنا قرار نخواهد گرفت؟
ج) حق را به آقای گاوس بدهیم و بپذیریم دموکراسی به تنهایی نابود‌کننده‌ی تروریسم نیست، ولی به یاد داشته باشیم بنیادگرایی اسلامی به عنوان یکی از زهدان‌های تروریسم، به مثابه‌ی پدیده اجتماعی، علاوه بر استبداد، ریشه در فقر و جهل و تحقیر و عقب‌ماندگی مسلمانان دارد. امت مسلمانان که روزگاری قدرت برتر جهان به شمار می‌رفت و فرهنگ و تمدنش زبان‌زد عام و خاص بود، اکنون عقب‌‌مانده‌ترین ملل جهان را تشکیل می‌دهد. علاوه بر آن، اکثر رژیم‌های حاکم بر جوامع مسلمانان استبدادی‌اند. وجود اسراییل در قلب جهان اسلام و حمایت بی‌دریغ و همه‌جانبه‌ی آمریکا از آن رژیم نیز مسلمانان را در وضعیت ناگوار روحی و روانی قرار داده است.
به این ترتیب مشکل اغلب جوامع مسلمان، استبداد، عقب‌ماندگی اقتصادی ـ علمی و فنی، فقر، فساد، لکنت زبان، زیرزمینی بودن بسیاری از فعالیت‌های سیاسی، وابستگی سیاسی، اشغال نظامی، خشونت و تبعیض و در نتیجه تحقیر روزمره و نومیدی گسترده‌ی مردم و نارضایتی آنان از مناسبات ملی و بین‌المللی، به‌ویژه سیاست‌های ایالات متحده در منطقه است. مسؤولیت‌پذیر نبودن بسیاری از نیروهای سیاسی نیز ناشی از مسؤولیت‌ناشناسی رهبران نظام‌های دیکتاتوری است. از سوی دیگر بنیادگرایی اسلامی نیز تا حدود زیادی از همین ناهنجاری‌های تغذیه می‌کند. به بیان دیگر حمایت مطلق کاخ سفید از اسراییل و نقض حقوق فلسطینی‌ها، تحقیر مستمر مسلمانان، عقب‌ماندگی جهان اسلام، فقر و جهل و فساد و تبعیض بستر مساعد بنیادگرایی است. آیا کاهش نارضایتی‌های عمومی راه صحیح مقابله با بنیادگرایی میلیتان و تروریسم نیست؟
د) اگر کاخ سفید به اشغال نظامی کشورها ادامه دهد و به برگزاری انتخابات آزاد پس از تجاوز دل خوش کند، قادر به انزوای بنیادگرایی و مهار تروریسم نخواهد بود. روشن‌تر بگویم، اگر دموکراتیزاسیون، بومی و نهادمند نشود، بسیاری از مشکلات همچنان برجا خواهند ماند، ضمن آن که بازگشت از این راه‌بُرد و حمایت از دیکتاتورها و مقابله با اسلام‌خواهان تاوانی به مراتب سنگین‌تر از 11 سپتامبر به آمریکا و جهان تحمیل خواهد کرد. قابل توجه آن که نویسنده برای پروژه‌ی پیشنهادی خود یعنی حمایت از دیکتاتورها تاریخ تعیین نمی‌کند، چرا که پیروزی احزاب طرفدار سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا قابل پیش‌بینی نیست و شاید هم هرگز قابل حصول نباشد. پیشنهاد او عملاً استمرار بخشیدن به وضعیت پیش از 11 سپتامبر، است که در آن شاهد قدرت‌گیری طالبان و شکل‌گیری القاعده بودیم. حال آن که چنان‌چه آقای گاوس به جای اصالت دادن به تمکین دول منطقه به سیاست‌های کاخ سفید، تعامل و همکاری سازنده را بین مسلمانان و ایالات متحده توصیه می‌کرد، بسیاری از نقص‌‌ها و تناقض‌های مقاله‌اش برطرف می‌شد. در آن صورت حتی با وجود حساسیت‌های ضد آمریکایی بسیاری از شهروندان، همچنان که در ترکیه اتفاق افتاد، اسلام‌گراها می‌توانستند ارتباط مناسبی با غرب و آمریکا برقرار کنند و طرفین به‌ آینده امیدوار باشند.
معجزه‌ی دموکراسی؟
پس از 11 سپتامبر تبلیغ زیادی شد که شرارت و تروریسم ریشه در شرق و جهان اسلام دارد. این مقاله آشکار می‌کند که علاوه بر بنیادگرایی اسلامی، یکی از عوامل عدم استقرار دموکراسی در خاورمیانه، نگاه ابزاری به آزادی و حقوق ‌بشر در غرب است. نویسنده استقرار دموکراسی را در منطقه‌ی حساس خاورمیانه به منافع ایالات متحده‌ی آمریکا که کم‌تر از 5 درصد مردم جهان را تشکیل می‌دهند، گره می‌زند و بر آن پایه، پشتیبانی از دموکراسی یا دیکتاتوری را نتیجه می‌گیرد. این در حالی است که قاطبه‌ی مسلمانان، عملیات تروریستی را به ویژه علیه شهروندان بی‌گناه در هر کشور محکوم کرده و می‌کنند.
به نظر من حمله‌ی آمریکا به عراق بیش از آن که ناشی از گسترش دموکراسی باشد، از پیش‌بُرد منافع استراتژیک و ملی واشنگتن سرچشمه می‌گرفت و هدف آن تضمین امنیت انرژی بود که از منافع حیاتی آمریکا به شمار می‌رود. علت نامشروع بودن تجاوز مذکور نیز تنها عدم تصویب جنگ مزبور در شورای امنیت سازمان ملل نبود، بلکه ناآگاهی از عواقب اشغال نظامی و پیامدهای سوء‌ آن، تجاوز مذکور را روز‌به‌روز نامشروع‌تر کرده است. حتی اگر کسی هدف آمریکا را در حمله به عراق اخلاقی بداند، روش اتخاذشده و کاربرد قهر و خشونت خود به تنهایی اشغال را نامشروع می‌کند.
از سوی دیگر فرض کنیم حق با جسیکا باشد و دموکراتیزاسیون بهترین راه مقابله با تروریسم نباشد، راه بهتر چیست؟ نویسنده ضمن آن که درباره‌ی راه بهتر مقابله با تروریسم سکوت می‌کند، گویی از دموکراسی انتظار معجزه دارد. او می‌داند که آزادی یک حق و فرصت بزرگ است، ولی به تنهایی حلال مسایل و نارسایی‌ها نیست. استبداد دست فرد را می‌بندد، آن‌چنان که کسی با دست‌‌های بسته مقابل پیانو نشسته باشد. رهایی از دیکتاتوری‌ به معنای باز شدن دست اشخاص است و امکان تمرین با دستگاه را فراهم می‌‌کند، اما خود متضمن یادگیری پیانو نیست. باید در محیط آزاد، موسیقی را آموخت و تمرین کرد. بنابراین سرنگونی نظام‌های دیکتاتوری، حلال همه‌ی مشکلات به ویژه در کوتاه‌مدت نیست. این تغییر حتی می‌تواند در کوتاه‌مدت برخی معضلات جدید ایجاد کند، اما حل مشکلات بزرگ، پایان دادن به تحقیر و انزوای بنیادگرایی و تروریسم، البته در میان‌مدت، تنها با استقرار با دموکراسی و رعایت حقوق بشر ممکن است.
تجربه‌ی بشری همچنین نشان می‌دهد با سرنگونی دیکتاتورها، لزوماً دموکراسی حاکم نمی‌شود؛ اگرچه سقوط دیکتاتوری گام اول است. دموکراسی با جامعه‌ی مدنی و نهادهای مدنی مقتدر، محدود و پاسخ‌گو شدن حکومت و مسؤول، ماهر و قدرتمند شدن شهروندان مستقر می‌شود. بنابراین حمایت‌ از انتخابات آزاد فقط راه را برای گذار به دموکراسی باز و امکان تأمین حقوق‌ مدنی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی شهروندان را فراهم می‌کند. اشتباه آن است که نهادینه شدن دموکراسی را در حمایت‌ قدرت‌های بزرگ از برگزاری انتخابات آزاد در کشورهای استبدادی خلاصه کنیم. تأکید می‌کنم برگزاری انتخابات آزاد، گام بزرگی برای حرکت به سوی دموکراسی است، اما کافی نیست. مهم آگاهی و مشارکت عمومی، تشکیل نهادهای مدنی و تعبیه ساز و کاری است که در آن اکثریت طبق قانون حکومت کند و اقلیت‌ها از همه‌ی حقوق خود بهره‌مند شوند.
لازم به یادآوری است که اصلاح‌طلبان ایرانی، بومی و درون‌زا بودن دموکراتیزاسیون را اصل می‌دانند و معتقدند چنان‌چه آمریکا و دیگر قدرت‌های بزرگ در امور داخلی کشورها، به‌ویژه در جوامع مسلمان دخالت نمی‌کردند، سرنوشت این کشورها به مراتب بهتر از امروز بود و دیکتاتوری زودتر از خاورمیانه رخت برمی‌بست. اکنون نیز با افزایش آگاهی‌های عمومی، تقویت جامعه‌ی مدنی و نهادهای مدنی مستقل و قدرتمند و نیز رقابتی شدن عرصه‌ی سیاست و حکومت و با تلاش مستمر شهروندان مسلمان می‌توان به نهادمند شدن دموکراسی در این کشورها امید بست نه با اشغال نظامی. در هر حال مناسبات بین‌المللی در استقرار دموکراسی نقش اصلی را ایفا نمی‌کند. با وجود این نباید سهم سیاست‌های قدرت‌های بزرگ را در تحکیم دیکتاتوری‌‌ها در خاورمیانه نادیده انگاریم، به‌ویژه که تلاش می‌شود حمایت از رژیم‌های استبدادی مجدداً در دستور کار آن‌ها قرار گیرد. مقاله آقای گاوس گامی در این جهت است.
نکته‌ی آخر آن که جمهوری اسلامی ایران وضعیت ویژه‌ای دارد و خود آغاز‌گر و پرچم‌‌دار توسعه‌ی همه‌جانبه و اصلاحات سیاسی درون‌زا در دوم خرداد 76 یعنی چهار سال پیش از فاجعه‌ی 11 سپتامبر بوده است. هرچند اصلاح‌طلبان و دموکراسی‌‌خواهان در شرایط کنونی در قدرت حضور مؤثر ندارند، اما در جامعه‌ی مدنی فعالند و با توجه به سطح آگاهی عمومی، تجربه‌ی مبارزات یک‌ صد ساله از مشروطه تاکنون و نیز عملکرد اقتدارگراها، ملت ایران می‌تواند بدون دخالت واشنگتن و هر قدرت دیگری، دموکراسی را در کشور خود مستقر و الگویی پیشرفته‌تر از ترکیه به جهان اسلام ارایه کند.