سابقه و دلایل مذاکره با طالبان
مذاکره با طالبان یکی از موضوعات حساس و پیچیده مرتبط با روند آشتی ملی و صلح در افغانستان است. در این باره که اساساً احتمال دارد مذاکره با طالبان به صلحی پایدار در افغانستان منتهی شود یا نه اختلافنظرهای جدی وجود دارد. با این حال، در پی افشای مذاکره بین هیأتهای نمایندگی طالبان و دولت کابل به میانجیگری عربستان سعودی در مکه در عید فطر گذشته به نظر میرسد مذاکره با طالبان به عنوان راهحلی برای پایان دادن به جنگ در افغانستان و مساعد شدن شرایط برای تغییر وضعیت و حضور نیروهای خارجی مورد توجه قرار گرفته است.1
صرفنظر از ابهامات اولیهای که درباره مذاکرات مکه وجود داشت و اطلاعات ضد و نقیضی که هر دو طرف انتشار داده بودند،2 واقعیت مهم این بود که تکذیبهای اولیه صحت نداشت و مذاکراتی به میانجیگری عربستان سعودی برگزار شده بود. این مذاکرات تا چه اندازه جدی است؟ آیا میتوان انتظار داشت میانجیگری عربستان سعودی راهحلی برای پایان دادن به جنگ در افغانستان به دست دهد؟
نمیتوان چندان خوشبین بود؛ به ویژه که پیش از این نیز دستکم در دو سطح مذاکراتی با طالبان انجام شده و هر دو مورد شکست خورده بود. تجربه کمیسیون آشتی ملی به رهبری صبغتالله مجددی تا سطح اعزام هیأتی از طرف طالبان به کابل ارتقا یافت، ولی در پایان طالبان به این باور رسیدند که دولت کابل در مذاکرات جدی نیست و هیأت طالبانی بدون دستاورد روشنی کابل را ترک کرد.3
تجربه دوم به عکس تجربه اول که ابتکاری افغانی بود و اهدافی روشنتر داشت، توسط فرماندهان نظامی انگلیس در موسی قلعه به آزمایش گذاشته شد و اهدافی مشکوک داشت. به همین علت، با مخالفت جدی دولت حامد کرزای روبهرو شد. تصرف کامل موسی قلعه به دست طالبان چنان دولت افغانستان را نگران کرد که دو دیپلمات انگلیسی و ایرلندی را حین معامله سلاح با طالبان بازداشت و از کشور اخراج کرد. این مساله تنش زیادی در مناسبات دولت کابل و انگلیس به وجود آورد.
تجربۀ واگذاری اداره موسی قلعه به طالبان پرده از اختلاف انگلیس و آمریکا نیز برداشت که هنوز هم ادامه دارد؛ هرچند در ظاهر چندان قابل ردیابی نیست. همین اختلاف باعث شد تجربه موسی قلعه با حمله مجدد نیروهای ناتو و تصرف آن و اخراج طالبان با شکست روبهرو شود. دیدگاهها درباره دلایل واقعی اختلافهای آمریکا و انگلیس در افغانستان متفاوت است. «رزاق مأمون» یک کارشناس افغان در این باره میگوید: انگلیس و آمریکا بر سر تقسیم منافع در افغانستان تفاهم ندارند و تقسیم مناطقی که باید به هر کدام از آنها تعلق گیرد موجب اختلاف بین آنها شده است.4 به نظر میرسد این برداشت با واقعیتها همخوانی بیشتری دارد.
در عین حال، روشنفکران افغانستان معتقدند انگلیس درصدد تجدید استعمار ناتمام قرنهای نوزدهم و بیستم خود در افغانستان در شکلی قابل قبولتر از گذشته است. برخی افغانها حتی مدعی شدهاند که انگلیس قصد انتقامگیری از افغانها به علت شکست در دو جنگ در دوره تسلطش بر شبهقاره هند را دارد که باعث فروپاشی این امپراتوری شد.
حتی اگر چنین نگاه بدبینانهای منتفی باشد، تردیدی نیست که آمریکا از تشویق انگلیس و حمایت نظامی از اشغال افغانستان برخوردار بوده است. سابقه انگلیس نشان میدهد تا منافع ملموسی وجود نداشته باشد، خود را درگیر نمیکند. اما درباره علت تمایل به مذاکره با طالبان واقعیتهای متفاوتی را باید در نظر گرفت که دو دلیل اصلی آن عبارتاند از:
1. بروز بنبست در راهحل نظامی؛
2. قدرت گرفتن مجدد طالبان.
روشن است که دلایل تمایل به مذاکره با طالبان متنوعتر از دو مورد یاد شده است، ولی در همین حد کفایت میکند که تصویری نسبتاً روشن از طرح مذاکره با طالبان و میانجیگری عربستان سعودی به دست آوریم. طالبان در ماههای پایانی 2006 به تدریج قدرت خود را میان قبایل پشتون در دو سوی خط مرزی دیوراند بین پاکستان و افغانستان بازسازی کردند. فرماندهان نظامی آمریکا و ناتو نیز متوجه شدند سطح و کیفیت عملیات نظامی طالبان به نحو محسوسی بالا رفته است. تاکتیکهای عملیاتی طالبان پیچیدهتر شده و عملیات انتحاری القاعده در عراق مورد توجه طالبان در افغانستان قرار گرفته است.
طالبان با قدرتطلبی مجدد عملیات نظامی خود را از جنوب شرق در امتداد مرزهای پاکستان و افغانستان به تدریج به طرف مرکز و حتی شمال کشاندند و این مسأله فرماندهان نظامی آمریکا و ناتو را تا حدی غافلگیر کرد، زیرا انتظار داشتند با گذشت زمان قدرت طالبان تضعیف شود. این انتظار نه تنها برآورده نشد، بلکه طالبان با گذشت زمان موفق به بازسازی خود شدند و در قبایل پایگاههایی مطمئن و امن به دست آوردند. یکی از دلایل مهم قدرتطلبی مجدد طالبان نحوه رفتار نیروهای خارجی با مردم غیرنظامی، بمباران مناطق مسکونی و کشتار مردم بیگناه حتی در مجالس عروسی بود.
رفتار نظامیان خارجی مغایرتی آشکار با سنتهای قومی و دینی پشتونها داشت و طالبان به صورتی ماهرانه قبایل را قانع کردند که کشورشان در اشغال خارجی درست مثل دوران اتحاد شوروی سابق است. اعلام نارضایتی مکرر دولت افغانستان و مخالفت با بمباران مناطق مسکونی و کشتار غیرنظامیان و بیاعتنایی فرماندهان نظامی آمریکا و ناتو قبایل پشتون را در کنار طالبان قرار داد؛ به طوری که امروز طالبان در جنگ با آمریکا و ناتو تنها نیستند و تمام ناراضیان افغان را در صفوف خود جذب کردهاند.
هرچند هنوز کسانی که در کنار طالبان وارد جنگ شدهاند نام و نشانی خاص برای خود انتخاب نکردهاند و در اصطلاح کلی «طالب» میگنجند، دستکم دو جریان شناسنامه خاص خود را دارند. حزب اسلامی گلبدین حکمتیار و گروه «حقانی» در کنار طالبان میجنگند اما طالب به معنای رایج و شناخته شده آن نیستند. گروههای دیگری از مخالفان حضور نظامیان خارجی در افغانستان که در کنار طالبان قرار گرفتهاند، پشتونهایی هستند که ساختار قدرت متوازن قومی ـ مذهبی موجود را که براساس ترتیبات بینالمللی «بن» شکل گرفته است، قبول ندارند و میخواهند از طریق تقویت مواضع طالبان، قدرت قومی 250 ساله پشتون را در کابل احیا کنند. به این ترتیب به نظر میرسد طالبان در جریان قدرت گرفتن مجدد خود موفق شدهاند دو چهره قومی پشتون و ایدئولوژیک اسلامی را ترکیب و خود را نماینده هر دو تلقی کنند. چنین ترکیبی با انتظارات پشتونها همخوانی یافته و موجب گسترش پایگاه اجتماعی طالبان در هر دو سوی مرز دیوراند میان قبایل پشتون شده است.
دلایل واقعی قدرت گرفتن مجدد طالبان هر چه باشد، در اصل قدرت گرفتن مجدد آنها بحثی وجود ندارد. غالب صاحبنظران شکلگیری تفکر مذاکره با طالبان را به ظهور مجدد و قوی آنها در جنگ مرتبط میدانند. شبکه خبری بیبیسی در تحلیلی با تأکید بر این موضوع گفته است: «به نظر میرسد به دنبال آنکه طالبان در دو سال گذشته حضوری قوی و انکارناپذیر یافتهاند و هر از گاهی دولت را در نزدیکی پایتخت به چالش میکشند، طرح مذاکره با طالبان رنگ دیگری به خود گیرد و به عنوان راهکاری جدی برای تأمین امنیت در نظر گرفته شود.»5
اما مهمتر از قدرت گرفتن مجدد طالبان، پیامدهای آن است که تنها در قالب تشدید گرایش به مذاکره با طالبان نمود نیافته است، بلکه ابعاد متفاوتتری دارد. بدین معنی که از یک طرف، اختلافهای بین آمریکا و ناتو را افزایش داده و علنی کرده است و از طرف دیگر، اختلافهای دوباره منشأ قدرتطلبی مجدد طالبان را تشدید کرده است؛ به طوری که آمریکا و دولت کابل را به این باور رسانده که منشأ قدرتطلبی طالبان در داخل افغانستان نیست بلکه برخاسته از مناطق قبایلی شمال پاکستان است. این برداشت، خطر جنگ و گسترش آن را به پاکستان مطرح کرده است که اگر اتفاق بیفتد، جنوب آسیا را با وضعیت پیچیده جدیدی روبهرو خواهد کرد.
بروز شکاف در ناتو ارتباط تنگاتنگی با قدرتطلبی مجدد طالبان دارد، اما این شکاف تنها درباره نحوه اداره جنگ در افغانستان نیست، بلکه ریشههای عمیقتری دارد. در واقع، آمریکا و کشورهای اروپایی عضو ناتو بر سر چگونگی برخورد ناتو با مسائل جهانی با آمریکا اختلاف پیدا کردهاند. یک تحلیلگر ایرانی در این باره مینویسد: «وضعیتی که اکنون سازمان ناتو در افغانستان به آن دچار شده فراتر از یک اختلاف برداشت در نحوه اداره جنگ است. بحران کنونی سازمان ناتو که افغانستان از آن پرده برداشته بحرانی چندسویه است.
بسیاری از استراتژیستها و تحلیلگران حوزه نظامی از مدتها قبل پیشبینی چنین شکافی را در این سازمان بازمانده از عصر جنگ سرد کرده بودند. به باور آنان، مشکل اعضای ناتو با رهبری این سازمان یعنی آمریکا بیش از هر چیز از تردیدهای عمیق آنان نسبت به تعریف وظایف این سازمان و نیز تعهداتشان به این وظایف ناشی میشود. تقابل امروز سازمان ناتو در واقع نمودی از تضادی است که میان نگاه آمریکایی و اروپایی به نقش این سازمان در وادی صلح و امنیت بروز کرده است.»6
در نتیجۀ بروز شکاف در ناتو، در اجلاسهای مکرر سران ناتو و فرماندهان نظامی و وزرای امور خارجه، اعضای اروپایی ناتو تن به درخواستهای آمریکا ندادند و از اعزام نیروهای بیشتر به افغانستان خودداری کردند.
این شکاف به خصوص در نشستهای بروکسل، بخارست و لیتوانی کاملاً خود را نشان داد و معلوم شد کشورهای اروپایی عضو ناتو غیر از انگلیس نه تنها حاضر به اعزام نیروی بیشتر نیستند، بلکه تعریفی متفاوت از مأموریت ناتو در افغانستان دارند. کشور آلمان در این خصوص پیشگام بود و به هیچیک از دو درخواست آمریکا مبنی بر اعزام نیروی بیشتر و انتقال نیروهای موجود از شمال نسبتاً امنتر به جنوب و شرق ناامن افغانستان پاسخ مثبت نداد. بعضی از کشورها نیز تمایل خود را برای خارج کردن نیروهایشان از افغانستان آشکارا اعلام کردند. مأموریت ناتو از نظر اروپا، تأمین امنیت و بازسازی افغانستان مطابق مصوبه شورای امنیت ارزیابی شد و جنگ با تروریسم در حوزه مسئولیت آمریکا و انگلیس قرار گرفت. توافقی که در «بن» شده بود این مطلب را به صراحت مورد تأکید قرار میداد.7
در پی علنی شدن شکاف در ناتو، رابرت گیتس، وزیر دفاع آمریکا، اعضای اروپایی ناتو را مسئول ناکامی در جنگ افغانستان دانست.8 صرفنظر از علنی شدن شکاف در ناتو، پذیرش وجود بنبست نظامی و شکست نظامی آمریکا و ناتو در افغانستان پیامدهایی مهمتر داشت و زمینه را برای تشدید تمایل به مذاکره با طالبان و یافتن راهحلی سیاسی افزایش داد.
آمریکاییها که هرگز در هیچ جنگی اذعان به شکست نمیکردند، این بار به راحتی از آن سخن میگویند. مارک کارلتون اسمیت، فرمانده نیروهای انگلیسی در ولایت هلمند افغانستان، با ناامیدی خبر داد که جنگ در افغانستان هرگز به پیروزی نخواهد رسید.9 روزنامه فایننشال تایمز در گزارشی در این باره نوشت: «مدت زمانی طولانی گذشته و تجارب تلخ بسیاری کسب شده است، اما سیاستگذاران غربی به تدریج این نکته را میفهمند که جنگ در افغانستان به پیروزی نمیرسد.»10
علاوه بر روشن شدن بنبست نظامی و پذیرش آن توسط فرماندهان نظامی آمریکا و ناتو مستقر در افغانستان، قدرتطلبی مجدد طالبان پیامدی مهمتر داشت و آن تقویت این برداشت بود که قدرتطلبی طالبان برخاسته از پاکستان و سیاستهای دوگانه این کشور است و طالبان و القاعده در مناطق قبایلی پاکستان پناهگاههای امنی ایجاد کردهاند. نتیجه تقویت این برداشت از یک سو، تشدید حملات هوایی ارتش آمریکا به مناطق قبایلی بود که باعث اختلاف آمریکا و پاکستان شد و از سوی دیگر، خطر گسترش جنگ از افغانستان به پاکستان را افزایش داد.
آمریکا به پاکستان فشار وارد کرد که مناطق قبایلی را تحت کنترل درآورد و طالبان و القاعده را از آنجا بیرون کند. اما دولت و ارتش پاکستان در عمل توان چنین کاری را نداشتند یا آنگونه که آمریکاییها تصور کردهاند، اراده سیاسی برای اقدام جدی علیه مناطق قبایلی در اسلامآباد وجود ندارد.11 نتیجه در هر حال یکی است و به تدریج زمینه را برای ورود ارتش آمریکا به شمال قبایلی پاکستان مساعد میسازد. به ویژه که اوباما، رئیسجمهور جدید دموکرات آمریکا، راهحل پایان دادن به قدرتطلبی طالبان را برخورد با طالبان ـ القاعده و قبایل هوادار آنها در مناطق قبایلی پاکستان میداند و بارها در مبارزات انتخاباتی خود بر آن تأکید کرد.12
تصور میشود با کشیده شدن جنگ افغانستان به شمال پاکستان، بحران در سطح جنوب آسیا گسترش یابد و اگر فشارهای هند بر پاکستان را پس از حادثه بمبئی به آن اضافه کنیم، اساساً آینده پاکستان با ابهام روبهرو خواهد بود. روزنامه ایران در تحلیلی قدرتطلبی مجدد طالبان را به بحث میگذارد و آن را از زاویه بروز تمایل برای مذاکره با طالبان مورد توجه قرار میدهد و دو هدف اصلی برای آن در نظر میگیرد:
1. تفرقهافکنی در داخل افغانستان؛
2. تحت فشار گذاشتن پاکستان که در مقابل خواست غرب برای کشاندن جنگ به مناطق قبایلی مقاومت کرده است.13
میتوان گفت در طرح مذاکره با طالبان هر دو هدف از نظر طراحان دستیافتنی خواهد بود؛ بدین معنا که مذاکره با طالبان به منظور شریکسازی آنها در قدرت است که با مخالفت جبهه شمال روبهرو میشود و لازمه آن دادن امتیاز به طالبان به زیان جبهه شمال است.
در عین حال، جداسازی طالبان از القاعده و گسترش جنگ به مناطق قبایلی برای تحقق چنین امری هدفی است که هرچند به طور علنی به آن اذعان نشود، در نهایت مذاکره با طالبان به جدایی طالبان از القاعده خواهد انجامید. اما به درستی روشن نیست همانطور که طراحان مذاکره با طالبان میاندیشند، در عمل بتوان به اهداف تعیینشده دست یافت. هم جدایی طالبان از القاعده و هم مخالفت جبهه شمال در این طرح مذاکره بحثانگیز به نظر میرسند، اما اهمیت لازم به آنها داده نشده است.
اهداف بازیگران مذاکرات با طالبان
بدون تردید، هرکدام از بازیگران در افغانستان منافع و اهداف خاص خود را دارند و الزاماً منافع و اهدافشان در یک جهت قرار نمیگیرد. تضاد منافع نیز واقعیتی انکارناپذیر است. با این حال، در طرح مذاکره با طالبان انتظاراتی مشترک بین بازیگران متنوع وجود دارد و احتمالاً همین موضوع، اصل، مذاکره با طالبان را تا حدی پذیرفتنی کرده است.
در غیر این صورت، طالبان با خصلتهای تمامیتخواهانهای که تاکنون از خود بروز دادهاند کمتر قابلیت عملی گنجاندن در پروژههایی را دارند که انتظار میرود از طریق مذاکره به دست آید. بازیگران متنوع در افغانستان را میتوان در دو طیف کلی: بازیگران منطقهای و بازیگران بینالمللی جای داد.
آنچه در مذاکره با طالبان در بعد منطقهای برجسته شده، عربستان سعودی است و کشوری که در عمل قرار است در روند مذاکره نادیده گرفته شود، ایران است. دو طرف اصلی افغانی مذاکرهکننده مجموعه طالبان و مخالفان مسلح و دولت کابل هستند و در وسط این میز هم کشور میزبان یعنی عربستان سعودی قرار میگیرد. در این طرح ظاهراً سایر کشورهای حامی مثل آمریکا و اتحادیه اروپا پشت پرده مذاکرات منظور شدهاند یا نقشی برای آنها دستکم در مراحل اولیه شکلگیری مذاکرات قایل نشدهاند.
ایران، چین، روسیه و آسیای مرکزی از جمله این کشورها هستند که میتوان آنها را در دو طیف مخالف باطنی و بیطرف ظاهری فرض کرد. احتمال دارد وقتی مذاکرات پیشرفت کرد و به سطحی رسید که برای پایان جنگ در افغانستان امیدوارکننده شد، همسایگان افغانستان و روسیه و چین را بتوان در موضعی ضعیفتر وارد میدان کرد. واقعبینانه بودن چنین برداشتی بحثی دیگر است. آنچه در این مقطع زمانی اهمیت دارد باوری است که در ارتباط با مذاکرات صلح با طالبان وجود دارد و براساس همین باور، عربستان سعودی مناسبترین میانجی محسوب میشود.
اما باید دید منافع عربستان سعودی در این میانجیگری، صرفنظر از توفیق یا شکست آن، چیست. واقعیت آن است که عربستان سعودی برای خود جایگاهی را در جهان اسلام اهل سنت تعریف میکند و انتظار دارد همه موضوعات مرتبط با جهان اسلام اهل سنت از مسیر ریاض بگذرد. درباره افغانستان و طالبان نیز حمایتهای گذشته این کشور از طالبان این ذهنیت را در رهبران عربستان سعودی تقویت کرده است که میتوانند مناسبترین میانجی باشند. آنطور که ملاعبدالسلام ضعیف، از مذاکرهکنندگان طالبان پس از افشای دور اول مذاکرات پنهانی مکه، بیان کرد: «عربستان برای حل مشکلات افغانستان مرجع خوبی است و شاید هم آخرین مرجع باشد.»14 به طور خلاصه دو هدف اصلی نقش میانجگیرانۀ عربستان سعودی در روند مذاکره با طالبان عبارتاند از:
1- تثبیت نقش رهبری در جامعه اهل سنت؛
2- حذف ایران از معادله قدرت به عنوان رقیبی ایدئولوژیک.
این واقعیت که عربستان سعودی در کنار پاکستان و امارات متحده عربی تنها کشورهایی بودند که حکومت طالبان را به رسمیت شناختند و تا آخرین روز سقوط طالبان در ردیف حامیان آن باقی ماندند، این فرصت را در اختیار این کشور میگذارد که در وضعیت کنونی مؤثرترین میانجی مورد اعتماد طالبان تصور شود. پیوندهای ایدئولوژیک با طالبان و پیوندهای سیاسی ـ اقتصادی با آمریکا و اتحادیه اروپا نیز عربستان سعودی را به میانجی مناسب برای مذاکره با طالبان تبدیل کرده است. بدون تردید، عربستان سعودی در ایفای نقش میانجی، منافع و اهداف خود را پیگیری میکند.
در پایگاه اینترنتی واشنگتن پریفرم با اشاره به هر دو هدف عربستان سعودی آمده است: «برجسته شدن نقش عربستان سعودی در صحنه سیاسی افغانستان در صورتی که میانجیگریهای آن میان طالبان و کشورهای غربی نتیجه مثبت دهد، بدون شک موجب نفوذ هرچه بیشتر عربستان ـ به جای ایران ـ در افغانستان خواهد شد. زیرا عربستان که روابط خوبی با گروههای طالبان داشته است، تلاش میکند در این بازی دیپلماتیک امتیازاتی برای خود به دست آورد؛ همچنان که ریاض درصدد است خود را به عنوان تنها مسیر رسیدن به صلح از طریق مذاکره با شبهنظامیان افراطی معرفی میکند. یکی از دلایل مهم این اقدام عربستان هراس ریاض از قدرت فزاینده ایران است.»15
جدا از عربستان سعودی، کشور منطقهای مهم دیگر پاکستان است که در مذاکرات طالبان و دولت کابل منافع تعریفشدهای برای خود دارد. آنطور که گفته شده است، نواز شریف، رهبر حزب مسلم لیک شاخه نواز که با گروههای اسلامی حامی طالبان در پاکستان مناسبات دوستانهای دارد و مولانا فضل الرحمن، مولانا سمیع الحق و شیرپائو، وزیر کشور سابق پاکستان، در مذاکرات مکه با طالبان حضور داشتهاند.16
روشن است پاکستان در حمایت از طالبان اهداف و منافع راهبردی خود را دارد و امیدوار است میانجیگری عربستان سعودی به جایی برسد و طالبان در قدرت کابل شریک شوند تا از این طریق منافع خود را تأمین کند. غالب کارشناسان برای پاکستان در افغانستان منافعی در نظر گرفتهاند که حول سه محور متمرکز است:
1. داشتن حکومتی دستنشانده در افغانستان؛
2. تأمین عمق راهبردی در مقابل هند؛
3. دستیابی به آسیای مرکزی.
به احتمال قوی پاکستان، عربستان سعودی و غرب در افغانستان منافعی مشترک دارند که از طریق شریکسازی طالبان در قدرت کابل تا حدی قابل تحقق است. در کنار اینگونه منافع مشترک، پاکستان منافع خاص خود را دارد که بخشی از آن به رقابتهای پشت پرده ایران و پاکستان و هندوستان و پاکستان در افغانستان بازمیگردد. تصور غالب در پاکستان آن است که دولت تحت نفوذ جبهه شمال به طور طبیعی متحد ایران، هند و روسیه است و این معادله را تنها با شریک کردن طالبان و بازگرداندن قدرت قومی پشتون میتوان به نفع پاکستان برهم زد. اتحاد راهبردی پاکستان و عربستان سعودی که از دوران جهاد افغانستان علیه اتحاد شوروی سابق وجود داشته هنوز پابرجاست. از این رو، پاکستان امیدوار است برجستهتر شدن نقش میانجیگرانه عربستان سعودی سبب تسهیل در دستیابی به منافع راهبردی این کشور شود.
در بین بازیگران بینالمللی، آمریکا و کشورهای عضو ناتو که در افغانستان نیرو دارند جایگاهی ویژه در مذاکرات با طالبان مییابند. علتها کم و بیش روشن است. راهحل نظامی موردنظر آنها با خطر ناکامی روبهرو شده و این اندیشه در حال تقویت است که از طریق مذاکره با طالبان میتوان از شکست و فروپاشی احتمالی «ناتو» جلوگیری کرد؛ به ویژه که به تدریج روشن میشود طالبان تنها برای قدرت نمیجنگند، بلکه برای ایدئولوژی مبارزه میکنند. درست همان چیزی که ملاضعیف، آخرین سفیر طالبان در پاکستان، گفته بود: «تا زمانی که آمریکاییها و سایر نیروهای خارجی کشور را ترک نکنند، این جنگ برای سهیم شدن در قدرت نخواهد بود، بلکه جنگی از سر وظیفه خواهد بود ـ جهاد مقدس.»17
ممکن است مفهوم جهاد مقدس به درستی درک نشود، ولی در افغانستان باید آن را جدی گرفت؛ زیرا اگر بحث صرفاً قدرت بود، طالبان در سال 2001 که قدرت را در اختیار داشتند، میتوانستند با تحویل یا اخراج اسامه بنلادن و سازمان القاعده قدرت خود را حفظ کنند، اما چنین نکردند. به نظر میرسد انگلیسیها با توجه به تجربیات گذشته استعماری خود بهتر از آمریکاییها این ذهنیت جهادی را درک کرده باشند.
به همین علت، فکر مذاکره با طالبان را ابتدا انگلیس و پاکستان مطرح کردند. هرچند تجربه مذاکره در موسی قلعه با شکست روبهرو شد، مسیر راهحل مشکل جنگ «افغانستان» را به آمریکا نشان داد. البته انگلیس با این انتقاد گسترده مواجه شد که چرا ولسوالی موسی قلعه را به دست جنگجویان مسلح سپرده است.18
نقش انگلیس در افغانستان فراتر از چیزی است که در ظاهر به نظر میرسد. برخی از کارشناسان افغان بر این باورند که حمله آمریکا به عراق باعث شد ابتکار عمل در افغانستان به دست انگلیس بیفتد همین امر به تقویت طالبان کمک کرد. این گروه از کارشناسان افغان اهداف نسبتاً مشترکی برای انگلیس و پاکستان در افغانستان در نظر میگیرند. «با حمله ایالات متحده آمریکا به عراق، افغانستان به دست انگلیس افتاد و اینگونه بود که انگلیس بار دیگر هیولای طالبانیسم را زنده ساخت. در حقیقت، انگلیس و پاکستان میخواستند زمانی که آمریکا دوباره توجه خود را به افغانستان معطوف میکند، واشنگتن را در برابر واقعیت جدیدی قرار دهند. حقیقتی که طالبان را به عنوان یک قدرت مطرح سازد و اینگونه نیز شد.»19
جدا از اینکه بخواهیم نقش انگلیس را در قدرتطلبی مجدد طالبان براساس تصور افغانها بپذیریم، همه نشانهها حاکی است که انگلیس در نزدیک شدن به طالبان و طرح موضوع مذاکره با آنها نقشی اصلی ایفا میکند و این ناشی از اشتباهی در محاسبه نیست. به احتمال قوی سیاستمداران انگلیسی که به قدرت تنزلیافته انگلیس در معادله قدرت جهانی به درستی آگاه هستند و قدرت عرض اندام آشکار در مقابل آمریکا را ندارند، در اقدامی حسابشدهتر در کنار پاکستان و عربستان سعودی قرار گرفتهاند و با طرح مذاکره با طالبان به تدریج آمریکا را قانع کردهاند که راهحل نظامی در افغانستان وجود ندارد و احتمال گرفتار شدن به سرنوشت اتحاد شوروی سابق در افغانستان منتفی نیست. به همین دلیل، به گفته روزنامه هشت صبح افغان، انگلیسیها کودتای خزنده طالبان را جهت میدهند.20
به نظر میرسد انگلیس در همان حال که متحد و شریک اصلی آمریکا در افغانستان است، اهداف و منافع خاص خود را دارد و از طریق طرح مذاکره با طالبان و شریکسازی آنها در قدرت امیدوار است سهم موردنظر خود را در افغانستان به خصوص در منافع بلندمدت اقتصادی و ذخایر و منابع زیرزمینی این کشور به دست آورد. برخلاف این تصور که این منابع ناشناختهاند، احتمالاً برای آمریکا و ناتو شناخته شدهاند و انگلیس بهتر از هر کشور دیگری از ذخایر زیرزمینی افغانستان خبر دارد.
اما موضوع تمایل آمریکا به مذاکره با طالبان قابل بحثتر است، زیرا این کشور با ذهنیت ابرقدرتی خود منافع گستردهای برای حضور در افغانستان در نظر دارد که تنها به افغانستان محدود نمیشود. آنچه در افغانستان میگذرد و نحوه عمل آمریکا در این کشور از آغاز حمله نظامی و حذف طالبان از قدرت در سال 2001 تاکنون، این تردید را در برخی محافل و کارشناسان منطقهای به وجود آورده است که اگر آمریکا واقعاً میخواست، از توان مادی ـ نظامی و قدرت تأثیرگذاری لازم برخوردار بود و میتوانست در همان روزهای اولیه تهاجم، ضرباتی جدی بر طالبان و القاعده وارد کند و اجازه حضور مجدد به آنها ندهد.
این برداشت که آمریکاییها اطلاعات کافی درباره طالبان نداشتهاند، پذیرفتنی نیست. آمریکا از طریق پاکستان در قدرت گرفتن طالبان نقش داشت. گذشته از این، در مقطع حمله نظامی به افغانستان از کمک جبهه متحد شمال برخوردار شد که از موقعیت طالبان اطلاعات کافی داشت. بنابراین، دور از ذهن است که آمریکاییها به علت ضعف اطلاعاتی اجازه داده باشند که طالبان و القاعده در موقعیتی قرار گیرند که امکان بازسازی قدرت در مناطق قبایلی پاکستان بیایند.
برخی محافل احتمال قوی میدهند که آمریکاییها براساس راهبردی از پیش اندیشیده شده به سرکوب قطعی طالبان و القاعده اقدام نکردند، بلکه این فرصت را به وجود آوردند که در مراحل بعدی طالبان و القاعده در سطحی قابل کنترل باقی بمانند تا ادامه حضور نظامی آمریکا و ناتو را در جنوب آسیا و آسیای مرکزی توجیه کنند. نشریه افغانی فارسی رو ضمن اشاره به سوابق حمایت آمریکا از طالبان و جریانهای رادیکال در مقطع زمانی اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ اتحاد شوروی سابق در مناطق قبایلی پاکستان و تأکید بر این مطلب که آمریکا از تمام پایگاهها و مراکز فعالیت طالبان و القاعده در شمال پاکستان اطلاعات کافی دارد، مینویسد: «پس نتیجۀ منطقی چنین میشود که هدف اصلی و پشت پرده آمریکا و ناتو در افغانستان و سایر کشورهای اشغالشده مبارزه با تروریسم و گروههای افراطی نبوده، بلکه حضور درازمدت آنان در اینگونه کشورها برای تأمین منافع ملی خویش است.
این قدرتها به بهانه مبارزه با تروریسم و افراطگرایی، خودسرانه به کشورهای جهان سوم وارد شدند یا [هنگام] به قدرت [رساندن] دولتهای دستنشانده همزمان برای ایجاد فشار، قوانین بحران را نیز به وجود آوردند تا بدین وسیله ادامه حضور خود را در این کشورها قانونی جلوه دهند. در اصل حامی و پشتیبان تمام گروههای افراطی در کشورهای اسلامی، آمریکا و برخی کشورهای اروپایی هستند.»21
صرفنظر از پذیرش یا رد قضاوت نویسندۀ فارسی رو، واقعیت مهمتر در ارتباط با سیاستهای آمریکا در جنوب آسیا، به ویژه افغانستان این است که این کشور در حال طراحی راهبردی جدید در جنوب آسیاست که در ظاهر به علت ناکامی در راهبرد نظامی جورج بوش، رئیسجمهور سابق این کشور، ضرورت آن احساس شده است و اکنون که باراک اوباما از حزب دموکرات قدرت را به دست گرفته، واشنگتن درصدد طراحی راهبردی جدید متناسب با دیدگاههای حزب دموکرات برآمده است.
اما اگر نگاهی عمیقتر به اهداف تعریفشده و اعلانشده آمریکا در افغانستان، جنوب آسیا و آسیای مرکزی بیندازیم، تفاوت معناداری در راهبرد آمریکا در دوره قدرت بوش و قدرت اوباما نمیبینیم. اکنون به نظر میرسد دو موضوع در راهبرد جدید باراک اوباما برجستهتر شده است:
1. مذاکره با طالبان و شریک کردن آنها در قدرت؛
2. گسترش جنگ به مناطق قبایلی پاکستان.
جای تردید است که آمریکا در پروژه مذاکره با طالبان درست همان چیزی را در نظر داشته باشد که انگلیس، پاکستان یا عربستان سعودی مدنظر دارند. نحوه شریکسازی طالبان در قدرت کابل از زاویه نگاه آمریکا متفاوتتر از نگاه سایر کشورهاست. ظاهراً آمریکا به حرکت پیچیدهتری میاندیشد که در بلندمدت دستکم برای پاکستان به همان نسبت افغانستان خطرناک خواهد بود. آمریکا خواستار شریکسازی طالبان در دو سطح محلی و ملی است و در همین راستا به طالبان پیشنهاد کرده است در 9 ایالت پشتوننشین شرق و جنوب افغانستان قدرت محلی و اسلامی موردنظر خود را به وجود آورند. علاوه بر این، سهم مناسبی در قدرت ملی در کابل به آنها واگذار خواهد شد. احتمالاً آمریکا به درستی میداند طالبان تمامیتخواه هستند و به سهمی پایین از قدرت در کابل رضایت نخواهند داد.
این واقعیت را میتوان از پیشنهاد یازده مادهای طالبان برای صلح درک کرد. در میان موارد یازدهگانه، اخراج گروههای قومی ـ مذهبی از قدرت کابل مهمتر به نظر میرسد. تدبیری که آمریکا برای حل مشکل تمامیتخواهی طالبان اندیشیده اعطای خودمختاری گسترده به حکومت محلی طالبان در 9 ولایت پشتوننشین است. روشن است که برای تحقق چنین پروژهای در نهایت نیاز به اصلاح قانون اساسی موجود و فدرالی کردن افغانستان خواهد بود.
در عین حال، آمریکا به واکنش منفی شمالیها نیز توجه کرده است که تحت هیچ شرایطی و در هیچ سطحی به بازگشت طالبان به قدرت رضایت نخواهند داد. ممکن است طرح فدرالی کردن افغانستان سبب قدرت محلی شمالیها در مناطق قومی ـ مذهبی آنها در همان سطح قدرت محلی طالبان در مناطق پشتوننشین شود و سهم کاهشیافته احتمالیشان را در قدرت مرکزی کابل جبران کند، اما موضوع به همین سادگی نیست و احتمال دارد که آمریکا در پیگیری طرحهای راهبردی خود در جنوب آسیا، افغانستان و آسیای مرکزی نوعی تجزیه قومی کشورهای این منطقه را نیز در نظر گرفته باشد.
هرچند در این باره اطلاعات موثق و قابل اتکای چندانی انتشار نیافته است، از نحوه عمل آمریکا و طراحی راهبرد گسترش جنگ از افغانستان به مناطق قبیلهنشین پاکستان این تردید به وجود میآید که این کشور اهدافی بلندمدت در منطقه دارد. سیاست روز در بحثی با عنوان «افغانستان اولین قربانی تغییر شعاری که اوباما را به پیروزی میرساند» دو محور برای راهبرد جدید آمریکا در نظر گرفته است:
1. طرح افزایش نیروهای نظامی از طرف آمریکا و ناتو در افغانستان؛
2. تقویت شبهنظامیان افغان و قرار دادن آنها در مقابل القاعده.
سیاست روز در ادامه مینویسد: «در این چارچوب، اشغالگران اهدافی برای خود تعریف کردند. مذاکره با طالبان و آوردن آنها در هرم سیاسی کشور، وعده خودمختاری برخی مناطق به آنها دادن و تجهیز نظامی این گروهها، حملات نظامی به مناطقی در افغانستان و پاکستان که به افراطیون شناخته میشوند و... از جمله این تحرکات است.»22 اما خطر راهبرد آمریکا در افغانستان و پاکستان که حتی درباره آن سخن نمیگویند، احتمال تجزیه دو کشور است. چنانکه میدانیم، قبایل پشتون طبق معاهده «دیوراند» در زمان حکومت امیر عبدالرحمنخان، پادشاه وقت افغانستان، و دولت استعماری انگلیس در هند در سال 1893 به دو بخش تقسیم شدند و بخشی از آنها بعد از استقلال پاکستان در سال 1947 به این کشور ملحق شدند. در کنار آن، وجود گرایش قدرتمندی میان قوممحورهای پشتون برای وحدت مجدد این مناطق انکارناپذیر است.
در عین حال، پایگاه قدرت و نفوذ طالبان در مناطق قبایلی پشتون پاکستان را هم کسی نمیتواند انکار کند. آیا آمریکاییها با در نظر گرفتن اینگونه واقعیتهای تاریخی، طراحی آگاهانهای برای تجزیه پاکستان و افغانستان ندارند و واگذاری 9 ایالت پشتوننشین به آنها سرانجام الحاق مناطق پشتوننشین پاکستان را به این مناطق و حل قطعی مسأله خط مرزی دیوراند را در پی نخواهد داشت؟ ظاهراً در حال حاضر هیچکس مایل به طرح اینگونه پرسشهای آزاردهنده نیست، ولی در سطح اشاراتی گذرا بعضی از مقامات پاکستانی از جمله ژنرال بازنشسته و رئیس سابق آیاسآی (بخش امنیتی ارتش پاکستان) و حامی اصلی طالبان، ژنرال حمید گل، چنین تردیدهایی را مطرح کردهاند.23
موانع مذاکرات با طالبان
در این باره که مذاکره با طالبان با موانعی روبهروست، کمتر بحث شده است. بدون تردید، این مذاکرات بر بستری آرام قرار نمیگیرد بلکه با موانعی جدی روبهروست که هرچند در مراحل اولیه ممکن است توجه زیادی را به خود جلب نکند، با گذشت زمان و احتمالاً پیشرفت مذاکرات خود را نشان خواهد داد. در نگاهی کلی میتوان موانع مذاکرات را به دو بخش تقسیم کرد: نخست، موانع داخلی که شامل ساختار قومی و مذهبی قدرت در کابل و تنوع مخالفان دولت کابل است. دوم، موانع خارجی که تفاوت انتظارات آمریکا و ناتو و تضاد منافع همسایگان و کشورهای منطقهای را در برمیگیرد.
روشن است که میتوان درباره هرکدام از این موانع بحثهای گوناگونی مطرح کرد، اما به طور خلاصه و در نگاهی واقعبینانهتر موانع پیشبرد مذاکره با طالبان فقط به موارد فوق ختم نمیشود. در بعد داخلی، بدون شک، دو طرف اصلی دولت کابل و گروه طالبان هستند، اما هریک از این دو طیف در درون خود از تنوعی قابل توجه برخوردارند و یکدستی لازم را ندارند. اگر احیاناً در میز مذاکره ملامحمد عمر از طرف طالبان و حامد کرزای از طرف جناح حکومتی به توافق رسیدند و بر سر تقسیم قدرت خود مدل خاصی را پذیرفتند، آن توافق و فرمول تقسیم قدرت مورد پذیرش دیگران قرار نمیگیرد.
این وضعیت هم در جناح حکومتی وجود دارد و هم طالبان به رغم این تصور که از رهبری واحدی پیروی میکنند، با چنین مشکلی مواجه هستند. نگاهی گذرا به ساختار قدرت موجود در کابل به درستی نشان میدهد که این قدرت مطابق ترتیبات «بن» و در نوعی مصالحه متکی بر قومیت و مذهب شکل گرفت. برداشت اولیه آن بود که یک حکومت متوازن قومی ـ مذهبی شکل گیرد که در آن همه قومیتها و مذاهب موجود در افغانستان سهم مورد انتظار خود را از قدرت بیابند و احساس رضایت کنند.
اما آنچه در عمل پیش آمد، خلاف اینگونه انتظارات بود. حامد کرزای، رئیسجمهور توافق شده از قومیت پشتون، مورد قبول پشتونها قرار نگرفت. براساس قانون اساسی افغانستان، معاون اول به قومیت تاجیک به عنوان دومین قومیت مهم پس از پشتون تعلق گرفت و معاون دوم به گروه مذهبی شیعه اختصاص یافت.
در ظاهر این سهمگیری قومیتها و مذاهب مطرح باید همگان را راضی میکرد، ولی اینگونه نشد. پشتونها احساس کردند که قدرت چند سده خود را از دست دادهاند. هنگامی که حامد کرزای تلاش کرد توجه بیشتری به پشتونها کند، تاجیکها، ازبکها و شیعهها ابراز نارضایتی کردند و حامد کرزای را بیش از آنچه تصور میکردند، پشتون یافتند، در حالی که رئیسجمهور مورد پذیرش پشتونها هم نبود. در نتیجه، بحث قومی ـ مذهبی متوازن قدرت ناتمام ماند و هیچ طرفی را راضی نکرد.
بنابراین، در جریان مذاکرات که بحث سهیم کردن طالبان در قدرت کابل شرط لازم پیشرفت آن خواهد بود، گروه قومی تاجیک به عنوان یک گروه مذهبی شیعه که با طالبان تضاد جدی دارند و برای قدرت در دوره حکومت طالبان جنگیدهاند و با این امید با آمریکا همکاری کردهاند که سهم تضمینشدهای از قدرت داشته باشند، چگونه میتوانند رضایت بدهند طالبان به نمایندگی از قومیت پشتون و ایدئولوژی افراطی مجدداً به قدرت بازگردند؟ با توجه به این واقعیت تردیدی وجود ندارد که وابستگان به جبهه شمال سابق و جبهه ملی کنونی در مقابل بازگشت طالبان مقاومت خواهند کرد و این مهمترین چالش درون حاکمیت کابل خواهد بود.
در پی افشای مذاکره طالبان و دولت کابل در مکه به میانجیگری عربستان سعودی، جبهه متحد ملی افغانستان با صدور اعلامیهای تا حد زیادی نارضایتی خود را از شیوه پنهانی مذاکرات نشان داد. «جبهه متحد ملی افغانستان طی ارسال اعلامیهای اعلام کرده است که مذاکرات دولت افغانستان با طالبان باید در برابر چشم ملت و نگاه رسانهها صورت بگیرد و از هر نوع پنهانکاری در این زمینه خودداری شود و لازم است که افغانها خودشان با درک ضرورت تفاهم بینالافغانی و به صورت خودجوش و با انگیزه استقرار صلح و ثبات در کشور به مذاکره بپردازند.»24
هرچند جبهه متحد ملی به علت فضای موجود سیاسی افغانستان، مخالفتی آشکار با مذاکرات نکرده است، دو نکته اساسی و مهم در این اعلامیه وجود دارد: نخست، مذاکره را بینالافغانی میداند که به معنای نارضایتی از دخالت دیگران از جمله میانجیگری عربستان سعودی تلقی میشود. دوم، مذاکره تحت فشار خارجی را به مصلحت نمیداند و بر همین اساس خواهان مذاکره در داخل کشور است.
جدا از این موضعگیری که بیانگر دیدگاه قومیتها و مذاهب اقلیت شریک در قدرت است، احمد ضیاء مسعود در مراسم سالگرد احمدشاه مسعود، فرمانده اصلی مخالفان طالبان، گفته بود حرکتهای پنهان و غیرشفافی برای نزدیک کردن دولت و طالبان وجود دارد. مسعود ضمن ابراز نارضایتی از این موضوع، از کنار گذاشتن فرماندهان مجاهدین انتقاد کرد.25 «بصیر بیگزار» یک روزنامهنگار افغان نیز درباره نارضایتی مجاهدین سابق از مذاکره با طالبان مینویسد: «دولت در [کنار] مذاکره با طالبان با مشکل بزرگ سهیم ساختن تمام احزاب و اقوام بانفوذ به خصوص مجاهدین که در طول هفت سال گذشته به تدریج از حکومت کنار رانده شدند، [مواجه] خواهد بود.»26
اگر موانع مذاکره با طالبان تنها در طیف حکومتی بود، شاید میشد به گونهای آنها را حل و فصل کرد، ولی جناح طالبان هم با موانعی جدی روبهروست. این موضوع که طالبان یکدست نیستند کمتر مورد توجه قرار گرفته است. تصور اینکه طالبان گروهی ایدئولوژیک تحت رهبری واحدند، با آنچه در صحنه عمل وجود دارد، مغایرت آشکار دارد. هرچند طالبان در محور مخالفان دولت کابل قرار دارند، مخالفانی غیرطالب هم هستند که از دیدگاه طالبان پیروی نمیکنند. بخشی از این نیروها به علت سرخوردگی از رفتار نظامیان خارجی به صف طالبان پیوستهاند. این گروه در واقع نیروهای قبایلی با سنتهای قومی بیگانهستیز هستند که با هرگونه حضور خارجی در کشورشان مخالفت میکنند.
بخشی دیگر را نیروهای حزب اسلامی گلبدین حکمتیار تشکیل میدهند. آنها به رغم اتحاد با طالبان، با شناسنامه حزبی خاص خود و منافع خاص خود میجنگند و به درستی معلوم نیست که در مذاکره با دولت تا چه اندازه از خط فکری طالبان حمایت کنند؛ به ویژه که حزب اسلامی حکمتیار خود یکی از مدعیان اصلی قدرت در افغانستان است. در کنار این نیروها، نظامیان مارکسیست دوره نجیبالله که به مجاهدین پیوستند نیز منافع خاص خود را دارند. حتی تصور میشود قاچاقچیان مواد مخدر هم در کنار طالبان قرار گرفته باشند. ویکتور گارگون، یک کارشناس روس، نیروهای مخالف دولت کابل و نیروهای ناتو را چنین برشمرده است: «در برابر نیروهای ناتو و اردوی افغانستان، «رزمندگان اله»، طالبان و متحدان آنها که در تماس نزدیک با القاعده فعالیت میکنند، قرار دارند. تعداد آنها به صورت تقریبی 12 تا 20 هزار نفر است.
خاصتاً جنبش طالبان «کتله» [طیف] همگون را تشکیل نمیدهد. درباره سازماندهی کدام [هیچ] تشکیلات نظامی و سیاسی اصلاً حرف در میان بوده نمیتواند [سخنی در میان نبوده] است. این مجموعه ائتلاف نیروهای افراطی و نیروهای مختلف ضدحکومتی میباشد که بر ضدرژیم طرفدار غرب حامد کرزای و متحدین آن مبارزه میکنند. برخی اجزای آن اصلاً گروههایی جنایتکار مانند باندهای قاچاقچیان مواد مخدر و قوماندانان [فرماندهان] جنگی هستند.»27
با توجه به گستردگی طیف درونی نیروهای مخالف که به رغم حضور در کنار طالبان، خواستهها و منافع متفاوت دارند، پرسش اصلی این خواهد بود که اگر توافقی بین طالبان و دولت کابل حاصل شود و میانجیگری مورد حمایت آمریکا و ناتو در عربستان سعودی به نتیجه برسد، آیا این گروههای متفاوت به توافق پایبند خواهند بود یا باید با هر کدام از آنها به صورت جداگانه مذاکره و توافق کرد؟ ظاهراً پاسخ روشنی در این باره وجود ندارد. دستکم در مراحل اولیه مذاکرات چنین پرسشی چندان جلب توجه نکرده است.
احتمالاً تصور کلیتر آن است که طالبان بر اینگونه نیروها تسلط کافی دارند و قادرند در صورت توافق آنها را با خود همراه سازند. اما در عالم واقع اینطور نیست. در مطلبی که روزنامه آفتاب چاپ کرده این موضوع با دقت بیشتری مورد توجه قرار گرفته است: «حتی اگر ملاعمر، رهبر طالبان، و کرزای بتوانند بر اختلافهای خود فایق آیند و به توافق بر سر تقسیم قدرت دست یابند، پرسش سیاسی همچنان این است که میزان قدرت ملاعمر چقدر خواهد بود؟
در حالی که وی بر افراد بسیاری در ساختار فرماندهی پیشین طالبان نفوذ فراوانی داشت. ملاعمر [مدتهاست] در پایگاههای قبیلهای و کوهستانی پاکستان پناهنده شده است. اما بخشی از آنچه اخیراً به طالبان افغانستان مشهور شدهاند متشکل از ناراضیان و مطرودشدگان قبایل پشتون هستند که از پایگاه قدرت سنتی خود رانده شده و عمیقاً از فساد و ناکارامدی دولت در کابل ناراضیاند و به تنگ آمدهاند. تنها نکتهای که این گروهها ـ متشکل از جنایتکاران فرصتطلب، بازیگران مهم مواد مخدر و قاچاقچیان و... ـ میتوانند بر آن توافق کنند این است که آنها هم در زمره مخالفان دولت افغانستان هستند. هر مصالحه صحیحی باید این گروهها و رهبران طالبان را نیز در برگیرد و البته این وظیفهای تقریباً غیرقابل تصور است.»28
گذشته از تنوع طیفها در دولت و گروه طالبان که پیشبرد مذاکرات را دشوار میکند، شروط طرفین هم مطرح است. هرچند دو طرف به صراحت شرایط خود را برای مذاکره مطرح کردهاند، ظاهراً اینطور برداشت شده است که این شروط آخرین مواضع طرفین نیست و قابل بحث و چانهزنی در میز مذاکرات است.
با این حال، شرط اصلی دولت، پذیرش قانون اساسی جدید افغانستان از طرف طالبان بیان شده است.29 طالبان نیز فهرستی یازده مادهای از شروط خود دادهاند که دو محور اصلی و غیرقابل قبول در میان آنها جلب توجه میکند: نخست، خروج نظامیان آمریکایی و ناتو از افغانستان؛ دوم، اخراج وزرای متعلق به جبهه شمال از کابینه. هر دو شرط غیرعملی به نظر میرسند، به ویژه که جنگ بدون پیروزی خواستهای نیست که آمریکاییها در این هفت سال به دنبالش بودهاند.30
از طرف دیگر، شرط اخراج قومیتها و سایر مذاهب مخالف طالبان نیز شرطی عملی به نظر نمیرسد.
فرماندهان مجاهدین که در دوره قدرت طالبان با آنها جنگیدهاند و در حذفشان از قدرت با آمریکا و ناتو همکاری کردهاند، سهم خود را از قدرت میخواهند و اگر روزی احساس کنند از قدرت حذف میشوند، به احتمال قوی به مناطق قومی ـ مذهبی خود برمیگردند و دست به سلاح میبرند. در چنین حالتی جنگ در افغانستان پایانی نخواهد داشت و تنها ممکن است حوزه جغرافیایی و قومی آن از شرق و جنوب پشتوننشین به شمال و مرکز تاجیک، ازبک و شیعه هزاره تغییر مکان دهد و در هر حال، افغانستان همچنان در معرض جنگ و حتی تجزیه خواهد بود. با توجه به اینگونه واقعیتها میتوان گفت شروط طالبان در هر حالتی برای دولت کابل و نیروهای خارجی حاضر در افغانستان پذیرفتنی نخواهد بود. در وضعیت کنونی تعدیل این شروط توسط طالبان نیز با دشواریهایی روبهروست مگر آنکه میانجیگری عربستان سعودی و حمایت داخلی و خارجی، طالبان را وادار به این کار کند.
شرط دولت نیز برای پذیرش قانون اساسی با استخوانبندی دموکراسی لیبرال در همین شکل تصویبشدهاش در لویه جرگۀ قانون اساسی که طالبان در آن حضور نداشتهاند، جای بحث دارد، زیرا ساختار قانون اساسی لیبرال دموکرات با حکومت اسلامی موردنظر طالبان تضادهای آشتیناپذیر ایدئولوژیک دارد. این قانون اساسی از نظر ایدئولوژیک چیزی کمتر از شرک در تلقی طالبان تصور نمیشود. بنابراین، شرط دولت برای طالبان نیز قابل قبول نخواهد بود.
در کنار موانع موجود در پیشبرد مذاکرات دولت کابل و گروه طالبان، موانع منطقهای و بینالمللی نیز قابل تصور است. کشورهای همسایه و نزدیک افغانستان در دوره قدرت طالبان با مشکلات امنیتی ناشی از «افراطیگری» روبهرو بودهاند. در این بین، تنها پاکستان، عربستان سعودی و امارات متحده عربی منافع خود را تأمین شده میدانستند. جمهوری اسلامی ایران، فدراسیون روسیه، کشورهای آسیای مرکزی همجوار افغانستان، چین و هندوستان با شرایط جدیدی مواجه شدند که همان تبدیل شدن افغانستان را به کانون اصلی تجمع نیروهای رادیکال اسلامی بود.
روسیه با رشد اسلامگرایی در چچن، آسیای مرکزی با حزب التحریر عمدتاً ازبک، چین با استقلالطلبی ایغورها و هندوستان با رشد گروههای ضدهندی کشمیری درگیر بود. همۀ این گروهها در حمایت طالبان و در مراکز آموزشی سازمان القاعده آموزشهای ایدئولوژیک و نظامی میدیدند تا جهاد را به این کشورها بکشانند. درست به همین دلیل ایران، روسیه و هند آشکارا از جبهه متحد شمال که مخالف طالبان بود، حمایت کردند. در وضعیت کنونی نیز که بحث مذاکره با طالبان و سهیمسازی آنها در قدرت کابل مطرح شده است، این کشورها نباید راضی باشند، زیرا تقویت وضع طالبان سبب تقویت گروههای مخالف داخلی آنها میشود.
در تحلیلی که خبرگزاری صدای افغان درباره مذاکره با طالبان انتشار داده، نگرانی روسیه و ایران با عباراتی نسبتاً روشن توضیح داده شده و بر ضرورت هماهنگی روسها با شرایط جدید تأکید شده است: «به باور روسها، ایجاد یک رژیم بنیادگرا از نوع طالبانی امنیت و ثبات منطقه را برهم خواهد زد. بنابراین، تلاشهای دیپلماتیک دولت افغانستان میتواند ذهنیت روسها را به انجام مذاکره تغییر دهد و به آنها بفهماند که حضور طالبان در قالب یک دولت دموکراتیک به نفع روسیه است تا به عنوان یک جنبش بنیادگرا یا یک امارت اسلامی.»31
صدای افغان در ادامه بحث، درباره ایران نیز بر این باور است که دولت کابل باید تلاش کند ایران را در مذاکره با طالبان همراه خود کند و این کشور را وارد پروسه مذاکره سازد. جالب این است که این خبرگزاری قدرت طالبان را خطرناکتر از حضور آمریکا در افغانستان ارزیابی کرده است: «اگرچه ایران نیز حضور آمریکاییها را در همسایگی خویش نمیپذیرد، به قدرت رسیدن طالبان بنیادگرا و متعصب به مراتب خطرناکتر و چالشانگیزتر از حضور آمریکاییهاست.
ولی اگر طالبان مهار شوند و در قالب یک سیستم سیاسی درآیند، به مراتب بهتر از آن است که خود دولت تشکیل دهند. عطف توجه به ایران میتواند کمک مؤثر در راستای تفاهم با طالبان باشد. البته تلاشهای دیپلماتیک دولت افغانستان را میطلبد که باید ایران را همگام و همراه خود سازد تا با پشتوانهای قویتر در پروسه مذاکره وارد شود.»32
هندوستان نیز به بازگشت طالبان به قدرت از زاویه تقویت مواضع پاکستان در کابل نگاه میکند و طبعاً خواهان آن نیست. علاوه بر این، هندوستان حمایت طالبان از گروههای کشمیری از جمله لشکر طیبه را از یاد نبرده است. آنها هواپیمای مسافربری هند را از نپال ربودند و به قندهار بردند و هند به ناچار رهبر این گروه را که در زندان بود در ازای آزادی مسافران رها کرد. چین هم رشد استقلالطلبی قومیت مسلمان ایغور در ایالت ترکستان شرقی یا سین کیانگ را فراموش نکرده است؛ همچنان که آسیای مرکزی در دوره قدرت طالبان با رشد جبهه التحریر روبهرو بود. رهبران این گروه در پناه طالبان و القاعده بودند و هنوز هم ازبکها نزدیکترین متحدان القاعده باقی ماندهاند.
اما جدا از مخالفتهای منطقهای با مذاکره و سهیم کردن طالبان در قدرت به نظر میرسد مانعی بزرگتر بروز شکاف و اختلاف نظر در ائتلاف بینالمللی است. هرچند با روشن شدن نسبی شکست نظامی به تدریج اصل مذاکره مورد قبول آمریکا و متحدانش در ناتو قرار گرفته است، به نظر میرسد توافق برخی کشورهای اروپایی عضو ناتو تنها در ارتباط با تسهیل شرایط خروج نظامیانشان مدنظر قرار گرفته و این با اهداف راهبردی آمریکا و انگلیس برای دستیابی به پایگاه نظامی و حضور طولانیمدت در افغانستان و آسیای مرکزی چندان سازگار نیست. حتی تصور میشود بین آمریکا و انگلیس درباره چگونگی سهیم کردن طالبان در قدرت اختلاف نظر وجود دارد، چون انگلیس و پاکستان به شکلی جدیتر مذاکره با طالبان را توجیه کردهاند.
نتیجهگیری
مذاکره با طالبان روندی است که تازه آغاز شده است. در پی به بنبست رسیدن راهحل نظامی اکنون آمریکا و ناتو در حال بازنگری بر سیاست نظامی دوران قدرت جورج بوش در کاخ سفید هستند. پیروزی باراک اوباما و حزب دموکرات در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا شرایط را برای بازنگری هموارتر کرده است. با این حال، مذاکره با طالبان بدون مشکل نیست. این گروه ایدئولوژیک و تمامیتخواه با سازمان القاعده در مناطق قبایلی پاکستان پیوند خورده است.
یکی از هدفها برای مذاکره با طالبان و شریکسازی آنها در قدرت کابل جدا کردن آنها از القاعده است؛ هرچند این موضوع به سادگی عملی به نظر نمیرسد. روی این اصل، اوباما موضوع حمله زمینی به مناطق قبایلی پاکستان را مطرح کرده است که در صورت عملی شدن، آیندۀ پاکستان را تا حد فروپاشی قدرتملی و تجزیه با خطر روبهرو خواهد کرد یا باعث تقویت جریان رادیکال اسلامی و طالبانیزه شدن قدرت در اسلامآباد خواهد شد که کاملاً با اهداف آمریکا مغایرت دارد.
در پروسه مذاکره، نقش عربستان سعودی مهمتر در نظر گرفته شده که دلیل آن پیوندهای ایدئولوژیک بین طالبان و این کشور است. با این حال، اهداف پشت پردهای وجود دارد که به گونهای در ارتباط با ایران قرار میگیرد. سهیمسازی طالبان در قدرت کابل به معنای کاهش حضور جبهه شمالیهاست که از متحدان سنتی ایران به حساب میآیند و در همین حال، موضع پاکستان را در کابل تا حدی بازسازی میکند که با مخالفت هند روبهرو خواهد شد.
روسیه و چین نیز از بازگشت طالبان به قدرت در هر سطحی که باشد نگرانیهای خاص امنیتی خود را خواهند داشت؛ همچنان که کشورهای آسیای مرکزی نگران تقویت جناح اسلامگرای رادیکال جبهه التحریر هستند. با توجه به اینگونه موضوعات میتوان تصور کرد در سناریوی جدید مذاکره با طالبان، عربستان سعودی و پاکستان بار دیگر عهدهدار منافع غرب در منطقه خواهند شد تا زمینه خروج آبرومندانه بخشهایی از ارتشهای آمریکا و ناتو را فراهم کنند.
اما جای تردید است که افغانستان از این طریق و با شریکسازی طالبان در قدرت به صلح و ثبات لازم دست یابد. در نگاهی بدبینانهتر، احتمال دارد افغانستان همچنان درگیر جنگ بیپایان قومی ـ مذهبی، زبانی و گروهی باقی بماند. در صورت واگذاری کامل ایالتهای جنوبی و شرقی پشتوننشین به طالبان روبهرو شدن شمالیها با چنین وضعیتی در مناطق قومی خودشان، احتمال تجزیه قومی افغانستان و پاکستان در بلندمدت با در نظر گرفتن تضادهای عمیق سنتی قومی ـ مذهبی در منطقه خطری است که نادیده گرفتن آن واقعبینانه نخواهد بود.