تاریخ انتشار : ۰۳ مهر ۱۳۹۱ - ۱۵:۰۷  ، 
شناسه خبر : ۲۴۶۷۳۴
بهمن شریف‌زاده مقدمه: «ملت ما»: پیرو درج مطلبی پیرامون مواضع آقای شریف‌زاده، جوابیه‌ای از سوی وی به دفتر روزنامه ارسال شد که علی‌رغم اینکه حاوی پاسخ مطالب مطروحه نبود بنا به اخلاق حرفه‌ای در پی می‌آید:

همیشه مشتاق بحث بوده‌ام؛ ولی برخی بحث‌ها انسان را به شوق می‌آورد و برخی دیگر ملال آور است. وقتی طرف بحث به حاشیه می‌رود و می‌کوشد به هر دلیلی تو را هم به حاشیه بکشاند از بحث با او پشیمان می‌شوی؛ چرا که به نیکی می‌یابی از هدف بحث که رشد خود و تنویر افکار دیگران است، دور می‌شوی.
با عرض پوزش باید بگویم طرف بحث ما از موضوع مصاحبه بنده با روزنامه شرق به تاریخ نگار زندگی و نقد شیخ اکبر محی الدین ابن عربی و کپی تعداد زیادی نام تفسیر و آوردن تعداد بسیار زیادی ترجمه از یک آیه پرداخته و بر حجم مقاله افزوده است. البته ممکن است پاسخ دهد که شما از ابن عربی نام بردی و ازآن آیه؛ ولی موضوع سخن نه ابن عربی بود و نه آن آیه. بگذاریم و بگذریم و بدون حاشیه وارد بحث شویم:
1- جناب کلانتری! شما اشراقات را مهملات نامیدی و وقتی بر شما خُرده گرفتم، گفتی »: منظور از مهمل خواندن اشراقیات از آن روی بود که بنده طلبه صفر کیلومتر که به اندازه شما سواد ندارم، تعریضی داشته باشم که اگر شما می‌خواهید دعوی فلسفی و برهانی داشته باشید از باب وهمیات و... استفاده نکنید و به باب برهان برسد. چون بر اساس نص صریح دینی تجربیات عرفانی فقط به درد خود تجربه‌کننده میخورد و بس». بیهوده نبوده است که همان بزرگان و عارفان در سال‌های پیش این را گفته‌اند که:
هر که را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند
جناب کلانتری! شما با آن‌که به گفته خودتان درصدد تبیین منظور خود از مهمل نامیدن اشراقیات بودی، دوباره آنها را وهمیات نامیدی! واقعا بین مهملات با وهمیات، فرقی وجود دارد؟ جناب کلانتری ! کدام نص صریح دینی گفته تجربیات عرفانی فقط به درد خود تجربه‌کننده می‌خورد و بس.
شما آنچه را دانشمندان غربی درباره تجربه دینی می‌گویند، تکرار می‌کنید؛ زیرا آن هاگفته‌اند که تجارب دینی، معیار و ملاک ندارد و هم از این رو فقط برای شخص تجربه‌کننده مفید فایده است و قابل انتقال به هیچ‌کس نیست؛ حتی آنها تا آنجا در این معنا زیاده روی کرده‌اند که می‌گویند این تجارب قابل بازگو کردن هم نیست؛ قاعده مند نبوده و به ضابطه در نمی‌آید.
در حالی که میراث هزار و چند ساله عرفان ما، حکایتی بلند از ضابطه مندی تجارب والای عارفان در قالب منازل سلوک و معارف عرفان نظری دارد. عارفان ما تا آنجا پیش رفته‌اند که حتی برای تشخیص صحت و سقم تجارب باطنی، منطقی تصویر و تالیف کرده‌اند که جا دارد مراجعه و مطالعه کنید. آنها ضمن تصریح بر این‌که دیگر علوم، منطقی دارند و کشف و شهود هم منطق خاص خود را دارد، به بیان معشیارهای این منطق پرداخته‌اند. جناب کلانتری!
فاصله بسیاری بین گفته‌های نویسندگان غربی و عارفان مسلمان است، فاصله‌ای که اگرنگویم به اندازه فاصله بین وجود و عدم است، حداقل به اندازه اضداد است. جناب کلانتری !علت مهر کردن و دوختن دهان متعلمان اسرار الاهی، عدم قابلیت معارف عرفانی و تجارب باطنی برای انتقال به دیگران نیست؛ بلکه عدم قابلیت بسیاری از افراد در گرفتن این معارف است و لابد شما فرق بین عدم قابلیت معارف با عدم قابلیت قوابل را می‌دانید؛
هم از این‌رو است که وقتی عرفا فردی را می‌یافتند که قابلیت انتقال معارف را داشته باشد، معارف را بر آن سرازیر می‌کردند؛ چنآن‌که بارها در حکایاتی مثل حکایت شمس الدین تبریزی و جلال الدین بلخی شنیده‌ایم. بالاتر از این، صدرالمتالهین را قهرمان اقامه برهان بر یافته‌های باطنی عارفان می‌خوانند. آیا نشنیده‌اید که یکی از برترین شاهکارهای ملاصدرا را مبرهن ساختن یافته‌های عارفان برشمرده اند؟!
جناب کلانتری !اگر تجارب باطنی قابل فهم برای هیچ‌کس، غیر از فرد تجربه‌کننده نبود و فقط مفید فایده برای او بود، پس چگونه جناب صدرالمتالهین برآن‌ها اقامه برهان می‌کنند. بله آنچه شما شنیده‌اید درباره خود شهود و لذت آن است که صدالبته ویژه شهود‌کننده است و بس. ولی این به آن معنا نیست که نتوان گفت و نتوان درباره آن اندیشید؛ تازه وصف العیش، نصف العیش؛ چه بسیار لذتی که از شنیدن تجارب عرفانی فراهم می‌شود که همین لذت‌ها بوده که دل‌ها را مشتاق قدم گذاردن در این راه کرده است.
2- جناب کلانتری! فاصله و فرقی که امروزه ما بین دو واژه تصوف وعرفان می‌گذاریم و به‌طور اجمال، عرفان را به حرکت صحیح و تصوف را بر حرکت نادرست اطلاق می‌کنیم در گذشته وجود نداشته است. (البته درگذشته هم بین تصوف صحیح و ناصحیح فرق می‌گذاشتند اما نه با به کاربردن دو واژه عرفان و تصوف؛ چنآن‌که حافظ، هم ازنقدصوفی و هم از کمال برخی دیگر از آنها می‌گوید)
برای همین عارفانی مثل مولوی این دو واژه را از یکدیگر جدا نمی‌کردند. ابوسعید ابوالخیر که عطار و مولوی او را قطب عارفان می‌خوانند، تصوف را به همان معنای عرفان، یعنی یکسان نگریستن و یک‌سونگریستن، تفسیر می‌کند. مولوی در حکایت مسابقه نقاشی بین رومیان و چینیان، چینیان را اهل صورت و همان عاقلان و فیلسوفان معرفی می‌کند و رومیان را اهل دل و همان عارفان می‌داند ولی آنها را با لفظ صوفی یاد می‌کند.
ماجرا از این قرار بوده است که در دیاری نقاشان چینی و رومی هر کدام مدعی مهارت بیش‌تر خود در نقاشی بودند چینیان گفتند ما نقاش‌تر رومیان گفتند ما کر و فر سلطان چون هر دو ادعا را شنید، برای روشن شدن حقیقت، مسابقه‌ای تدارک داد.
چینیان گفتند خانه‌ای به ما و خانه‌ای به رومیان دهید که کارگاه نقاشی ما باشد و سلطان نیز چنین کرد و دوکارگاه نقاشی در برابر یکدیگر در اختیارشان گذارد. چینیان از شاه یکصد رنگ گوناگون طلبیدند، شاه هم در خزانه را گشود تا هر چه می‌خواهند بردارند؛
ولی رومیان هیچ رنگی نخواستند و گفتند ما فقط زنگار از صفحه نقاشی خود بر طرف می‌سازیم؛ بنا براین در کارگاه را بستند و به صیقل زدن مشغول شدند. چینیان صد رنگ از شه خواستند پس خزینه باز کرد آن ارجمند
هر صباحی از خزینه رنگ‌ها چینیان را راتبه بود از عطا
رومیان گفتند نی نقش و نه رنگ در خور‌اید کار را جز دفع زنگ
در فرو بستند و صیقل می‌زدند همچو گردون ساده و صافی شدند
ادامه این مطلب را می‌توانید در سایت ملت آنلاین بخوانید
www.mellatonline.ir