تاریخ انتشار : ۰۷ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۲:۲۷  ، 
شناسه خبر : ۲۴۷۰۷۶
دکتر پروین‌دخت اوحدی‌حایری / استادیار دانشگاه تربیت معلم تهران چکیده: در سال 232 هـ ق متوکل عباسی به خلافت رسید. وی متعصبان از اهل تسنّن را بر امور خلافت مسلّط نمود و به آزار و اذیت مخالفان خود و شیعیان پرداخت. او از همۀ خلفای عباسی، عداوتش نسبت به علویان بیشتر بود. با روی کار آمدن متوکل، دستگاه خلافت عباسی که تا پیش از آن به طور رسمی از معتزله جانبداری و حمایت می‌کرد، به دفاع از این عقیده پایان داد و در عوض، عقیدۀ ظاهرگرایی و اهل حدیث، عقیدۀ رسمی دولت عباسی گردید. مقاله حاضر ضمن پرداختن به وضعیت شیعیان در دوران متوکل و نیز محدودیت‌های اعمال شده علیه آنان، نحوۀ مقابله جریان سلفی با جریانات مخالف در زمینه‌های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی را مورد بررسی قرار می‌دهد. کلید واژه‌ها: خلافت عباسی، متوکل، اهل‌ حدیث، علویان، سلفیه، معتزله.

مقدمه:
بعد از مرگ مأمون در سال 218 هـ ق معتصم به حکومت رسید. (یعقوبی، بی‌تا، ج 2، ص 440) در دوران حکومت او ترکان به دستگاه خلافت راه یافتند و از آن پس رفته رفته، نفوذ خود را افزایش دادند. دلیل این کار، واهمۀ معتصم از قدرت‌یابی سپاهیان موجود خلافت بود. از این رو، وی سعی کرد برای ایجاد تعادل و موازنۀ قوا، نیروی جدیدی از ترکان را وارد امور داخلی خلافت کند. معتصم در سطحی گسترده به جمع‌آوری و خرید غلامات ترک پرداخت و چهار هزار تن از آنان را به خدمت گرفت.
وی نگهبانان خاص خود را از آنان برگزید و مناصب مهم را به آنان سپرد و با این کار زمینۀ سلطۀ آنان را، فرجامش سستی کار خلافت و در نهایت،‌ سقوط آن بود فراهم آورد؛ زیرا غلامان ترک با حضور خود در بغداد و با توجه به رفتار خشن و بی‌رحمی که نسبت به مردم مسلمان انجام می‌دادند دستگاه خلافت را با خطر جدی روبه‌رو کردند و مشکلات فراوانی برای مردم به وجود آوردند. آنان در بازارها و کوچه‌ها اسب می‌دوانیدند، ضعیفان و پیران را لگد کرده،‌ و به زنان تعرض می‌کردند.
مردم بغداد که از این وضعیت به ستوه آمده بودند، علیه آنها سر به شورش برداشتند. از این رو، معتصم ناچار شد آنان را از بغداد بیرون ببرد و در جایی دیگر مستقر کند. به همین دلیل، در سال 220 هـ ق سامرا را برای اقامت خود و بندگان ترک خویش انتخاب نمود. وی قصر و محل ارتش خود را در آن شهر بنا کرد و با انتقال به آنجا، سامرا را مرکز خلافت خود قرار داد. معتصم در سال 227 هـ ق درگذشت. (پیشین، ص 466) بنیانی را که وی پایه‌ریزی کرده بود، به بروز مشکلاتی برای جانشینانش منجر گشت.
پس از معتصم، واثق به حکومت رسید. او نیز مانند پدرش در دورۀ کوتاه خلافت خود، راه را برای گسترش و نفوذ ترکان هموار کرد و ولایات بزرگ را به آنان سپرد. وی در ذی‌الحجه سال 232 هـ ق درگذشت. با مرگ او دورۀ شکوه و اقتدار عباسیان به پایان رسید. از آن پس ترکان چنان بر کارها مسلط گردیدند که به میل خود خلیفه‌ای را به حکومت می‌رساندند و خلیفه دیگر را برمی‌داشتند. واثق در هنگام مرگ در مورد کسی وصیت نکرد.
از این رو، سران ترک جعفربن‌ معتصم را به خلافت رساندند و او را متوکل لقب دادند. (پیشین، ص 466 به بعد) با قدرت یافتن متوکل عباسی، سلطه عقاید معتزلی بر خلافت عباسی پایان یافت. از این زمان به بعد، با دخالت اهل حدیث و ظاهرگرایان در امور سیاسی خلافت، عقیدۀ ظاهرگرایی عقیدۀ رسمی دولت عباسی گردید و پیروان عقاید دیگر همچون شیعیان و معتزلیان مورد تعقیب و آزار قرار گرفتند.
افزایش قدرت و نفوذ ترکان در دستگاه خلفای پیشین متوکل را بر آن داشت تا سلطۀ ترکان را از خلافت کوتاه کند. این امر، موجب دسته‌بندی ترکان علیه وی شد و زمینۀ قتل او را فراهم ساخت.
وضعیت‌ سیاسی ـ اجتماعی شیعیان
پیش از اینکه متوکل به حکومت برسد، سیاست حاکم بر حکومت معتصم و واثق همان سیاست مأمون بود. این سیاست، که از معتزله در برابر اهل‌ حدیث (سنیان افراطی) دفاع می‌کرد (مسعودی، بی‌تا، ج 4، ص 5) در دوران معتصم و واثق همچنان ادامه یافت و بسیاری از بزرگان معتزلی از جمله احمد بن ابی دواد، قاضی القضاة معتصم، بر سر کار بودند و مسئولیت‌هایی برعهده داشتند. (یعقوبی، بی‌تا، ج 2، ص 439)
متوکل در دوران حکومت خود، دست سرداران ترک را در امور سیاسی و نظامی باز گذاشت. با وجود این، خیلی زود از این سیاست روی‌گردان شد و درصدد برآمد تا آنان را از دخالت در امور باز دارد و قدرتشان را محدود کند. (پیشین، ج 2، ص 483 و 486) از این رو، ترکان علیه او توطئه کردند. دسته‌بندی ترکان از یک‌‌‌سو و اختلافات فرزندان متوکل از سوی دیگر، زمینۀ قتل او را فراهم ساخت. سران ترک با همدستی فرزندش منتصر، وی را در سال 247 ق به قتل رساندند.1 مدت خلافت او چهارده سال و دو ماه بود. متوکل خلیفه‌ای عشرت‌دوست و شرابخوار و زنباره بود و بنا به نقل سیوطی، چهار هزار کنیز داشت. (سیوطی، بی‌تا، ص 483 و 486)
وی با شیعیان بسیار مخالف بود و به شکل رسمی و علنی از ذریۀ علی علیْهِ‌السَّلام و شیعیان آن حضرت، اظهار انزجار و تنفر می‌کرد. آل‌ ابی‌طالب در زمان او متحمل مصایب فراوانی شدند و در نهایت محنت و مشقت روزگار می‌گذراندند. (اصفهانی، 1385 ق، ص 395-396) وی با حمایت از اهل حدیث و برانگیختن آنها بر ضد معتزله و شیعه، درصدد نابودی بنیادهای اقتصادی و سیاسی معتزله و شیعه برآمد (مسعودی، بی‌تا، ج 4، ص 86 و 96) و سلفیه را که در دورۀ قبل از موقعیت سیاسی و اجتماعی چندانی برخوردار نبودند رسمیت بخشید.
او کسانی را که گرایش‌های ضد شیعی داشتند در مقامات حکومتی به کار گماشت. ابتدا جرجرائی و سپس عبیدالله بن یحیی بن‌خاقان را که مانند خود وی گرایش افراطی به اتخاذ سیاست‌های ضد شیعی داشتند و از دشمنان سرسخت خاندان علوی بودند، به وزارت منصوب کرد. (مسعودی، بی‌تا، ج 4، ص 89) عبیدالله بن‌ یحیی بن خاقان پیوسته از بنی‌هاشم نزد متوکل سعایت، و او را تشویق به بدرفتاری با آنان می‌کرد. (اصفهانی، 1385، ص 395-396)
تبعید امام هادی علیْهِ‌السَّلام به سامرّا
به گفتۀ ابوالفرج اصفهانی، متوکل در بدرفتاری با خاندان علوی، گوی سبقت از تمامی خلفای عباسی ربوده بود و هر کسی را که به او نسبت طرفداری و دوستی علی علیْهِ‌السَّلام و خاندان او می‌دادند، نابود و مالش را مصادره می‌کرد. (پیشین) متوکل در بحبوحۀ این سختگیری‌ها دستور داد امام هادی علیْهِ‌السَّلام را در مدینه بازداشت کنند و به سامرا بیاورند. (مجلسی، 1403ق، ج 50، ص 200 و 209)
عبدالله بن محمد هاشمی که مسئول سپاه و نماز مدینه بود، با ارسال نامه‌ای به متوکل، ادعا کرد که فعالیت‌های امام در مدینه علیه سلامت و امنیت دولت است. وی با سخن‌چینی شایع کرد که در خانۀ امام اسلحه و نیز نامه‌هایی وجود دارد. (مفید، بی‌تا، ج 2، ص 296 – 297)
امام هادی علیْهِ‌السَّلام طی نامه‌ای به متوکل، گزارش‌های دروغین برخی افراد بدبین به خاندان رسالت را تکذیب کرد. متوکل در پاسخ امام، نامۀ احترام‌آمیزی نوشت و ضمن اعلام عزل عبدالله بن محمد هاشمی (ابن ‌صباغ، بی‌تا، ص 170) منافقانه ادعا کرد که مشتاق دیدار آن حضرت است و از امام خواست با هر کسی از خانواده و دوستان خود که بخواهد به سامرا بیاید. (مفید، بی‌تا، ج2، ص 296-297؛ مجلسی، 1403 ق، ج 5، ص 300؛ ابن ‌الجوزی، بی‌تا، ص 202) این اقدام در راستای همان سیاستی بود که خلفای پیش از او نیز عمل می‌کردند؛ چنان‌که مأمون با حضرت رضا و حضرت جواد عَلیْهِما‌السَّلام نیز به این روش اقدام نمود و کوشید آنان را از مدینه دور کند و در محیط و دستگاه دولت، زیر نظر نگاهبانان نگه دارد.
سرانجام نیز امام رضا علیْهِ‌السَّلام را در طوس به شهادت رساند. (مفید، بی‌تا، ج 2، ص 260-261) طبق روایات شیعه، معتصم امام جواد علیْهِ‌السَّلام را به بغداد احضار کرد و در سال 220 ق آن حضرت را مسموم کرد و به شهادت رساند. (کلینی، 1405 ق، ج 2، ص 110؛ ابن شهر آشوب، بی‌تا، ج 4، ص 399) متوکل، یحیی بن هرثمه را مأمور نمود که امام را با خود به سامرا بیاورد. (مجلسی، 1403 ق، ج 50، ص 200؛ مفید، بی‌تا، ج 2، ص 298-299)
امام به ناچار به اتفاق فرزندشان امام حسن عسکری علیْهِ‌السَّلام که کودکی خردسال بود، همراه یحیی بن هرثمه در سال 234 هـ ق از مدینه به سامرا آمد و تا پایان عمر خویش (بیش از بیست سال) در این شهر به سر برد. (ابن‌ شهر آشوب، بی‌تا، ج 4، ص 399) بدین‌سان، متوکل با احضار امام، همۀ حرکات و سکنات آن حضرت را با دقت تمام زیر نظر گرفت.
به نقل شیخ مفید: «نخستین روزی که امام وارد سامرا شد متوکل با آن همه وعده‌ها و ابراز علاقه‌ای که در نامه خود نسبت به امام آورده بود، یک روز خود را از آن حضرت پنهان کرد و دستور داد تا آن حضرت را در خان‌الصعالیک2 نگاه داشتند و روز بعد به خانه‌ای که برای اسکان آن حضرت در نظر گرفته شده بود، بردند. امام در مدت اقامت اجباری خود در سامرا به ظاهر مورد احترام خلیفه بود ولی در باطن به وسیلۀ متوکل دسیسه‌هایی علیه آن حضرت می‌شد.» (مفید، بی‌تا، ج 2، ص 299)
هدف متوکل از احضار امام به سامرا این بود که ضمن نظارت کلی، از ابهّت و عظمت امام در چشم مردم بکاهد. در تمام مدت اقامت آن حضرت در سامرا بارها خانۀ امام از سوی مأموران مورد تفتیش و بازرسی قرار گرفت ولی آن حضرت با درایت و هوشیاری نمی‌گذاشتند کوچک‌ترین مدرکی از ایشان به دست آید؛ زیرا آنچه را که مشکوک بود پنهان می‌ساختند. (مجلسی، 1403 ق، ج 50، ص 203) جاسوسان خلیفه هرگاه باز می‌گشتند، تأکید می‌کردند که در سرای آن حضرت چیزی که مایۀ شک باشد وجود ندارد و این خبر باعث آرامش متوکل می‌شد و نسبت به آن حضرت احترام و قدردانی ابراز می‌داشت.
روزی جاسوسان دربارۀ امام هادی علیْهِ‌السَّلام نزد متوکل سعایت کردند و گزارش دادند که در منزل امام سلاح و نامه‌ها و چیزهای دیگر از شیعیان وجود دارد. متوکل دستور داد عده‌ای از سربازان و مأموران غافلگیرانه به منزل امام حمله ببرند. دستور اجرا شد و شبانه به خانه حضرت هجوم بردند و او را در اتاقی دربسته یافتند که فرشی جز ریگ نداشت. آن حضرت لباسی پشمینه بر تن داشت و مشغول تلاوت آیاتی از قرآن کریم بود. امام را به مجلس متوکل، که در حال نوشیدن شراب بود، بردند.
هرگاه خانۀ امام مورد بازرسی قرار می‌گرفت، آن حضرت با نهایت آرامش و بی‌اعتنایی، به مأمورانی که برای تجسس آمده بودند کمک می‌کرد تا مأموریت خود را انجام دهند و حتی برایشان شمع روشن می‌کرد و اتاق‌های خانه را به آنها نشان می‌داد تا بدین وسیله هرگونه شکی را از حکمرانان در مورد فعالیت خویش بزداید.
بطحایی نزد متوکل سخن‌چینی کرد که در منزل امام اسلحه و پول و نامه‌هایی از شیعیانش وجود دارد. متوکل به سعید حاجب دستور داد به خانۀ امام حمله برد و پول‌ها و اسلحه‌های نگهداری شده در خانه را نزد او آورد. سعید با نردبانی وارد پشت‌بام خانه گردید و در تاریکی از نردبان پایین آمد و نمی‌دانست چگونه وارد اتاق‌ها شود. امام با کمال آرامش او را ندا داد: «ای سعید، بر جای باش تا شمعی برایت بیاورم.» سعید می‌گوید: بر جای ماندم تا شمع آوردند.
در نور شمع پایین رفتم. او را در حالی دیدم که عبایی پشمین بر تن و کلاهی از همان جنس بر سر داشت و بر سر سجاده‌ای از حصیر نشسته و در حال عبادت و توجه به سوی حق‌تعالی بود. امام به وی گفت: این خانه و اتاق‌ها. سعید وارد اتاق‌ها شد و چیزی نیافت و کوشید از امام پوزش طلبد و عذر مأمور بودن خود را بخواهد. اما امام این آیه را تلاوت کرد: «و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون» (سورۀ شعرا، آیۀ 227) (مفید، بی‌تا، ج 2، ص 291-292) عمل یورش و هجوم به خانه حضرت چندین بار اتفاق افتاد و هر بار حضرتش را در همان حال به مجلس متوکل می‌بردند.
یک بار در حالی که متوکل در حال نوشیدن شراب بود، امام را به مجلس وی بردند. متوکل جامی را که در دست داشت به حضرت تعارف کرد. حضرت فرمود: مرا معذور و معاف ‌دار، تاکنون گوشت و خون من هرگز به شراب آلوده نشده است. متوکل پذیرفت. پس از آن از حضرت خواست شعری بخواند. حضرت فرمود: کمتر شعر می‌خوانم. متوکل گفت: چاره‌ای نیست.
آن حضرت اشعاری را که متضمن بی‌وفایی دنیا و مرگ سلاطین و ذلت و خواری ایشان پس از مرگ بود، انشا فرمود که متوکل و اطرافیانش را سخت تحت تأثیر قرار داد. (مسعودی، بی‌تا، ج 4، ص 91-92؛ قلقشندی، بی‌تا، ج 1، ص 232) آنگاه خلیفه دستور داد بساط شراب را برچینند و امام را با احترام به خانه‌اش بازگردانند.
متوکل از امام می‌خواست تا مانند رجال دربارش لباس‌های فاخر بپوشد و مانند دیگران در رکاب وی راه برود. (ابن ‌طاووس، بی‌تا، مهج ‌الدعوات، ص 265) او همچنین اصرار داشت امام در مجالس بزم وی حضور داشته باشد تا از این طریق بهتر بتواند آن حضرت را تحقیر کند و از دیده‌ها بیندازد و افکار وی را بی‌ثمر و بی‌تأثیر گرداند. متوکل اعتراف می‌کرد مقاومت امام مانع از آن گشته بود که بتواند او را در بزم شراب حاضر کند. (مفید، بی‌تا، ج 2، ص 294)
از دیگر روش‌های متوکل صف‌آرایی در مقابل امام و به مبارزه طلبیدن او از نظر علمی بود تا آن حضرت را در تنگنا قرار دهد، به گونه‌ای که نتواند از عهدۀ حل آن برآید. متوکل از ابن‌ سکیت خواست مسئلۀ پیچیده و دشواری را در حوزه او مطرح کند و از امام جواب آن را بخواهد. ابن ‌سکیت برخی از مسائل را که دشوار می‌دانست، از امام پرسید. امام علیْهِ‌السَّلام جواب او را داد و در مباحثه پیروز گردید. (ابن‌ شهر آشوب، بی‌تا، ج 4، ص 403) ابن‌ اکثم به متوکل اظهار کرد: دوست ندارم پس از پرسش‌های من از امام چیزی پرسیده شود؛ زیرا وقتی آشکار گردد او دانشمند است، رفضیان تقویت می‌گردند.3
دو سال بعد از ورود امام به سامرا، متوکل دستور داد آرامگاه سرور شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین علیْهِ‌السَّلام در کربلا، که از مراکز عمده تجمع و زیارت شیعیان بود و نیز بناهای اطراف آن و زمین پیرامون آن را کشت کنند. همچنین دستور داد مردم را از زیارت امام حسین علیْهِ‌السَّلام و قبور ائمه منع کنند و هر کس را در این مکان‌ها بیابند دستگیر نمایند. (اصفهانی، 1385 ق، ص 395-396؛ مسعودی، بی‌تا، ج 4، ص 51؛ سیوطی، بی‌تا، ص 321)
دیزج یهودی مأمور تخریب مرقد امام حسین علیْهِ‌السَّلام بود. پس از خرابی آن، عده‌ای از یهودیان را برای زراعت به آنجا فرستاد و سربازان مسلح را در اطراف آن گماشت. (اصفهانی، 1385 ق، ص 395؛ مسعودی، بی‌تا، ج 4، ص 51)
خراب کردن قبر امام حسین علیْهِ‌السَّلام مسلمانان را بسیار غمگین ساخت، به گونه‌ای که مردم بغداد شعارهایی بر ضد متوکل بر در و دیوار مساجد نوشتند. شعرا با سرودن اشعاری، او را هجو می‌کردند. (سیوطی، بی‌تا، ص 321) پس از قتل متوکل، دوباره شیعیان با همکاری علویان،‌ مقبره آن حضرت را بازسازی کردند. از جمله اقدامات متوکل، مصادره دارایی و ملک فدک بود. درآمد فدک در آن زمان بالغ بر 24000 دینار بود که متوکل آن را به عبدالله بن عمر بزیار که از هواداران او بود، بخشید. (ابن‌ طاووس، بی‌تا، ص 124)
متوکل و اقدامات او علیه شیعیان
شیعه در این دوره از نظر سیاسی، اجتماعی زیر فشار شدید قرار داشت. آنان از همه مناصب رسمی دولتی طرد، و از نظر اجتماعی منزوی گردیدند. اسحاق بن ابراهیم، حاکم سامرا و سیروان در استان جبل، به دلیل شیعه بودن از سمت خود برکنار شد. (مسعودی، بی‌تا، ج 4، ص 106)
متوکل به صراحت در حق امیر مؤمنان علی علیْهِ‌السَّلام بی‌حرمتی می‌کرد و گرایش عثمانی از خود نشان می‌داد و دربارۀ آن حضرت می‌گفت: وی رافضی بوده و من تحمل او را ندارم. (ابو سعید آبی، 1981م، ج 3، ص 30) بنا به نوشته کندی، متوکل به حاکم خود در مصر دستور داد با علویان براساس قواعد زیر برخورد کند:
1- به هیچ یک از علویان هیچ‌گونه ملکی داده نشود یا اجازه اسب‌سواری یا حرکت از فسطاط به شهرهای دیگر اعطا نگردد.
2- به هیچ یک از علویان جواز داشتن بیش از یک برده داده نشود.
3- چنانچه دعوایی مابین یک علوی و یک غیرعلوی صورت گرفت، قاضی نخست به سخن غیرعلوی گوش فرا دهد و پس از آن بدون گفت‌وگو با علوی آن را بپذیرد. (کندی، 1407 ق، ص 159)
او علویان را در محاصرۀ اقتصادی قرار داد و هرگونه احسان و نیکی را در حق آنان منع کرد و متخلفان را به سختی مجازات می‌نمود. (اصفهانی، 1385 ق، ص 396)
متوکل، عمر بن فرج رخجی را فرمانروای مکه و مدینه ساخت. او نسبت به آل‌ ابی ‌طالب بسیار سخت‌گیری می‌کرد و به دستور متوکل، ساکنان حجاز را از نیکی و احسان نسبت به آنان باز می‌داشت. وی به مردم هشدار داد هیچ‌گونه ارتباطی با علویان برقرار نسازند و آنها را از نظر مالی حمایت نکنند. بسیاری از ساکنان حجاز به این جرم به شدت مجازات شدند. (پیشین)
پس از آن، مردم از بیم جان، از حمایت علویان دست برداشتند و زندگی سادات علوی در حجاز به سختی سپری می‌شد. حتی بانوان علوی از تن‌پوش مناسب برخوردار نبودند. آنان به وقت نماز، کهنه چادری را به نوبت بر سر می‌کردند و نماز می‌گزاردند (پیشین) و با چرخ‌ریسی روزگار می‌گذراندند. علویان پیوسته در چنین سختی بودند تا متوکل به هلاکت رسید. (پیشین) در کنار این فشارها و محدودیت‌های جانکاه، متوکل میلیون‌ها دینار خرج بنای کاخ‌ها و عیاشی‌های خود می‌کرد و اموال بی‌حسابی را به دلقک‌ها و آوازه‌خوان‌ها می‌داد. (یعقوبی، بی‌تا، ج 2، ص 455)
در نتیجۀ این اعمال در مدینه، علویان به طور کامل از دیگر مردم جدا شده بودند و از حداقل امکانات زندگی محروم ماندند. (اصفهانی، 1385 ق، ص 396)
متوکل بسیاری از بزرگان شیعه از جمله چند تن از وکلای امام را دستگیر و زندانی کرد و یا به شهادت رساند. یحیی بن عمر علوی از جمله کسانی بود که به اتهام توطئه دستگیر، و در بغداد زندانی گردید. (طبری، 1413 ق، ج 9، ص 134؛ اصفهانی، 1385ق، ص 420) ایوب بن نوح وکیل آن حضرت در کوفه تحت تعقیب قاضی شهر قرار گرفت.
ابو علی بن ارشد را که سروکیل امام در بغداد و مدائن و قراء بود، به شهادت رساندند و بعضی دیگر نظیر عیسی بن‌ جعفر بن عاصم و ابن بند را با ضربت عمود کشتند، و یا ابتدا سیصد ضربه تازیانه زده و سپس در دجله انداختند. (اربلی، ‌1364، ج 3، ص 247)
علی بن جعفر یکی از وکلای امام هادی علیْهِ‌السَّلام از اهالی همینیا، از قرای بغداد بود. گزارش فعالیت او به متوکل رسید. متوکل او را بازداشت و زندانی کرد. وی پس از گذراندن دورۀ طولانی زندان به دستور امام هادی علیْهِ‌السَّلام رهسپار مکه شد و تا آخر عمر در آنجا ماند. (طوسی، بی‌تا، ج 2، ص 799 و 863)
ندیمان و یاران متوکل همه ناصبی و دشمن علی علیْهِ‌السَّلام بودند. عمر بن فرج رخجی و عبدالله بن محمد بن داوود هاشمی، از جمله کسانی بودند که متوکل را از علویان بیمناک می‌کردند و از او می‌خواستند آنان را سرکوب کند و وادار نماید تا نسبت به علی علیْهِ‌السَّلام توهین کنند. (ابن ‌اثیر، 1407 ق، ج 6، ص 108-109؛ اصفهانی، 1385 ق، ص 396؛ اربلی، 1364، ج 3، ص 242)
با توجه به رشد کمّی شیعه در سرتاسر بلاد اسلامی در این دوران و به رغم محدودیت و اختناق شدید، ارتباط امام هادی علیْهِ‌السَّلام با پیروانش همچنان برقرار بود. سازمان وکالت ضامن پیدایش و دوام و استحکام این ارتباط بود. نمایندگانی که به عنوان وکیل از طرف امام رضا علیْهِ‌السَّلام و پس از آن امام جواد علیْهِ‌السَّلام و امام هادی علیْهِ‌السَّلام مسئولیت ایجاد نظم و ارتباط میان امام و شیعیان را برعهده داشتند. (جاسم حسینی، 1377 ش، ص 84-85)
علاوه بر جمع‌آوری خمس و فرستادن آن برای امام، در حل مشکلات و معضلات کلامی و فقهی نیز نقش سازنده‌ای داشتند و به وسیله نامه با امام در ارتباط بودند. (پیشین)
متوکل در آخرین روزهای زندگی خود تصمیم گرفت امام هادی علیْهِ‌السَّلام را به شهادت برساند. از این رو، آن حضرت را به دست سعید حاجب سپرد تا خواستۀ وی را عملی سازد. اما خود متوکل دو روز بعد، همان‌گونه که امام علیْهِ‌السَّلام پیشگویی کرده بود، شبانه مورد حمله ترکان قرار گرفت و کشته شد و بدین‌سان، امام از خطر وی رهایی یافت. (اربلی، 1364، ج 3، ص 260-261)
تسلط عقیدتی سلفیه بر خلافت عباسی
در دورۀ اول نفوذ ترکان، یعنی از دوران حکومت معتصم تا دوران متوکل، اگرچه ترکان در خلافت عباسی نفوذ داشتند، همچنان ادارۀ امور به دست معتزله بود. البته اوج قدرت سیاسی معتزله در دورۀ حکومت مأمون بود. علت اصلی روی آوردن مأمون به معتزله را در اختلافات درونی میان عباسیان باید جستجو کرد؛ زیرا جناح عرب و قومیت‌گرای عباسی که توسط امین رهبری می‌شد، با عقاید حشویه هماهنگی بیشتری داشت و منافع خود را در این همسویی می‌دید.
مأمون پس از غلبه بر امین، با جناح قشری و پرقدرت عباسیان روبه‌رو شد که او را نمایندۀ واقعی اهل ‌سنت نمی‌دانستند. (مسعودی، بی‌تا، ج 4، ص 5) از این رو، قیام‌های متعدد علیه او برپا کردند.4 وی برای رویارویی با آنان به عقاید معتزلی پناه برد و سپس به سرکوبی دشمنان خود و اهل حدیث پرداخت. بدین‌ منظور، با آزمودن قاضیان و محدثان، آنان را در مسأله حدوث کلام‌الله مورد تفتیش عقاید قرار داد. عمال حکومتی در تفتیش عقاید (معروف به محنه) شدت عمل به خرج دادند. (یعقوبی، بی‌تا، ج 2، ص 426 و 427)
محنه به ظاهر مبارزه با مخالفان خلق کلام‌الله و در باطن، سلاحی سیاسی علیه مخالفان دستگاه حکومتی بود. (Mac Donald, 1985, p.98) پس از مأمون، معتصم و واثق نیز به تفکر معتزله روی آوردند. (مسعودی، بی‌تا، ج 4، ص 52) آنان با شناسایی موافقان جریان سلفی و جناح قومیت‌گرای عباسی (یعقوبی، بی‌تا، ج 2، ص 432-444) مخالفان این اندیشه را شکنجه و آزار می‌‌دادند و گاهی به قتل می‌رساندند.
از جمله کسانی که در این مسأله به دست واثق کشته شد احمد بن نصر خزائی بود (مسعودی، بی‌تا، ج 4، ص 76؛ یعقوبی، بی‌تا، ج 2، ص 445) یعقوبی دربارۀ اقرار به خلق کلام‌الله داستان عجیبی نقل می‌کند. وی می‌نویسد:
امپراتور روم به واثق خلیفه‌ نامه نوشت و به او خبر داد که اسیران بسیاری از مسلمانان را در اختیار دارد. اگر خلیفه در مقابل آنها فدیه دهد، او حاضر است اسیران مسلمان را آزاد کند. واثق این پیشنهاد را پذیرفت و نمایندگی به مرز فرستاد. نمایندگان خلیفه، اسیران را یک یک تحویل می‌گرفتند و عقیدۀ آنان را در مورد مخلوق بودن قرآن می‌پرسیدند و تنها کسانی را که به این سؤال پاسخ مثبت می‌دادند، می‌پذیرفتند و لباس و پول در اختیارشان قرار می‌دادند. (یعقوبی، بی‌تا، ج 2، ص 444) این مسأله موجب تشدید تضاد میان معتزله و اهل حدیث شد.
اما تودۀ مردم به پیروی از سردمداران خود به دنبال عقایدی بودند که سمرة بن جندب، ابوهریره و عروة بن زبیر، آنها را انتشار داده بودند. بنابراین، به زودی دامنۀ نقل حدیث گسترش یافت و این در حالی بود که در ابتدا پیشوایان اهل ‌سنت، تصریح به عدم نقل حدیث پیامبر داشتند، به گونه‌ای که مجموع احادیث منقول پیامبر از چند حدیث تجاوز نمی‌کرد، ولی از اواسط قرن دوم به بعد تعداد این حدیث‌ها به چندین هزار و پس از مدتی به چند صد هزار رسید. (خطیب بغدادی، بی‌تا، ج 3، ص 416)
بدین‌سان، نظم دینی جامعه براساس این احادیث شکل گرفت و پیروان آن را که بیشتر تودۀ مردم تشکیل می‌دادند سنی (اهل‌ حدیث) نامیدند؛ افرادی که سطحی‌نگر بودند. این سطحی‌نگری و ساده‌اندیشی به مذاق تودۀ مردم سازگارتر بود و راحت‌تر به آن جذب می‌شدند. اهل حدیث در دورۀ مأمون در مقابل معتزله قرار گرفتند و در دوران معتصم و واثق نیز همچنان از مواضع خود حمایت کردند و از مخالفان معتزله به شمار می‌رفتند.
با روی کار آمدن متوکل، بحث و جدل و مناظره اهمیت خود را از دست داد (مسعودی، بی‌تا، ج 4، ص 86)؛ زیرا متوکل در دوران خلافت خود با چرخشی آشکار، سیاست حمایت از اهل حدیث و سرکوبی معتزله و شیعیان را در پیش گرفت.(پیشین، ج 2، ص 86)
متوکل طرح مباحث عقلی را تعطیل کرد و سنت‌گرایان را ارج و مقام بخشید و برای احمد بن حنبل به عنوان یکی از نمایندگان شاخص اهل‌ حدیث، ارج و مرتبتی بسیار قائل شد و احمد بن دواد قاضی‌القضاة را، که از بزرگان معتزلی بود، از کار برکنار کرد. (پیشین، ج4، ص 96 و 98)
وی از محدثان خواست تا حدیث و مذهب سنت را رواج دهند. در نتیجۀ این اقدامات، در این دوره، جوامع روایی و صحاح اهل ‌سنت همچون مصنف ابن ابی شیبه، صحیح بخاری و صحیح مسلم با حمایت و پشتیبانی وی تدوین گردیدند. (شاکر، بی‌تا، ج 1، ص 164)
با رسمیت یافتن مذهب تسنن، معتزله موقعیت سیاسی و اجتماعی خود را از دست داد. همزمان با معتزله، شیعیان نیز تحت فشار اهل حدیث قرار گرفتند؛ زیرا متوکل از سویی کسانی را که سیاست ضدشیعی داشتند به کار گماشت5 و از سوی دیگر، به تعقیب و دستگیری شیعیان امامی مبادرت ورزید.
متوکل با حمایت از سلفیه در پی اهداف سیاسی خود بود. وی با این سیاست توانست علویان را شکست دهد و از صحنه بیرون کند. (جاسم حسین، 1377، ص 82)
به دلیل سطحی‌نگری و ساده‌اندیشی ترکان در این زمان، گرایش آنها به اهل ‌سنت و سلفیه بیشتر بود و دوری آنان از شیعیان و معتزله طبیعی به نظر می‌رسید. از سوی دیگر، ترکان سود خود را در همراهی با سلفیه می‌دیدند و سران ترک همچون فتح بن خاقان، عبیدالله یحیی بن خاقان و احمد بن عبدالله بن یحیی بن خاقان که از دشمنان سرسخت شیعه بودند، خلفای عباسی به ویژه متوکل را در دشمنی با شیعیان تقویت می‌کردند. (یعقوبی، بی‌تا، ج 2، ص 457) متوکل برای رسیدن به اهداف خود روش‌های خاصی را در پیش گرفت؛ از جمله: ممنوع کردن تفتیش عقاید مذهبی (المحنه) و ارج و مقام بخشیدن به افرادی که گرایش ضد شیعی داشتند (پیشین، ص 447) و نیز حمایت از اهل حدیث.
از سوی دیگر، بعدها علمای شیعه نیز در دفاع از عقاید شیعه به تألیفاتی دست زدند؛ از جمله شیخ صدوق کتاب التوحید را تألیف کرد که به اقرار خود وی هدفش از تألیف آن، دفع شبهه از شیعه بوده است. (صدوق، 1398 ق،‌ ص 17) همچنین ابوسهل نوبختی در دفاع از عقاید شیعۀ امامیه در برابر غلاة واقفه و اهل حدیث به تألیف کتاب پرداخت. (نجاشی، 1398 ق، ص 32 و 33) فضل بن شاذان نیز از دیگر علمای شیعه امامیه بود که در دفاع از شیعه در مقابل آرای مختلف و اهل حدیث و حشویه، به تألیف کتب متعددی دست زد. (پیشین، ص 307)
تألیف کتاب‌های متعدد از سوی علما و متکلمان شیعۀ امامیه در دفاع از عقاید شیعه در برابر آرای اهل حدیث و رد آرای حشویه، دلیل بارزی بر وجود اختلاف میان دو فرقه سلفیه و شیعه در قرن سوم می‌باشد. همچنین تدوین جوامع روایی از سوی اهل حدیث نیز گواه روشنی بر جدال بین تشیع و اهل حدیث بود؛ زیرا اهل حدیث با جمع‌آوری احادیث فراوان، مجموعه‌ای از اعتقادات مذهبی را در مقابل رقیب خود گردآوری کردند که جهت‌گیری اصلی آن، تأکید بر مواضع اهل‌ سنت و اهمیت دادن بر حدیث بود.
از این رو، این جریان به «اهل حدیث» معروف شد. دشمنی خلفای عباسی با شیعیان، بخصوص از دورۀ متوکل به بعد، سرسختی ترکان نسبت به شیعیان و نیز تسلط عقیدتی سلفیه، اتحاد مثلثی را علیه شیعیان امامی به وجود آورد که آنان را از جهات اقتصادی، اجتماعی سیاسی در تنگنا قرار داد.
پس از کشته شدن متوکل و روی کار آمدن منتصر، سخت‌گیری نسبت به شیعیان کاهش یافت. (اربلی،‌1364 ش، ج 3، ص 260-261) منتصر دستور توقف سرکوبی و دستگیری علویان را صادر نمود، و این خود موجب کاهش فشار حکومت بر علویان، از جمله امام هادی علیْهِ‌السَّلام بود، گرچه در شهرهای مختلف، فشار دولتمردان عباسی همچنان بر علویان و شیعیان ادامه داشت.
منتصر اجازه داد تا شیعیان قبور امام حسین علیْهِ‌السَّلام و سایر امامان علیْهِ‌السَّلام را زیارت کنند. ملک فدک نیز به دستور منتصر به علویان بازگردانده شد. طبق نقل ابوالفرج اصفهانی، منتصر با کارهای پدرش متوکل مخالف بود و در طول خلافت خود به فرزندان ابوطالب آزاری نرساند و کسی را زندانی نکرد. (اصفهانی، 1385 ق، ص 419)
پس از مرگ منتصر در سال 248 ق سرداران ترک از بیم انتقام، پسران متوکل را از حکومت محروم کردند و خلافت را به احمد بن محمد بن معتصم، ملقّب به مستعین سپردند. مستعین نیز مردی ضعیف و بی‌اراده و بازیچه ترکان و ضرب‌المثل طاعنان و شعرا بود. درباره او می‌گفتند:
خلیفه فی قفس
بین و صیف و بغا
یقول ما قالا له
کما یقول البیغا
(مسعودی، بی‌تا، ج 4، ص 145)
در دوران حکومت مستعین، سیاست حمایت از علویان متوقف شد و وضع به حال سابق برگشت. همچنین امامیه در مصر از سوی یزید بن عبدالله ترکی، حاکم مصر مورد آزار قرار گرفتند. وی ابی ‌هضره از رهبران علوی و پیروانش را دستگیر کرد. اینان که متهم به انجام فعالیت‌های زیرزمینی بودند، در سال 248 هـ ق به عراق رانده شدند. (کندی، 1407 ق، ص 159)
بنا به نقل کلینی عملیات دستگیری و تعقیب علویان بر پیروان امام هادی علیْهِ‌السَّلام در مصر اثر گذاشت؛ آن‌گونه که محمد بن فرج از یاران امام هادی علیْهِ‌السَّلام به دستور حاکم مصر دستگیر گردید. (کلینی، 1405 ق، ج 1، ص 500)
پس از برکناری مستعین توسط سران ترک، معتز فرزند متوکل در 252 هـ ق به خلافت رسید.
قیام‌های علویان
فساد و ضعف دستگاه خلافت و حیف و میل بیت‌المال و تسلط سران ترک از یک‌سو و فشار و ظلم و اختناق شدید بر تودۀ مردم از سوی دیگر، به آشوب‌ها و قیام‌های متعدد در این دوره منجر شد، به گونه‌ای که بیش از بیست جنبش و نهضت در جای جای قلمرو خلافت به وجود آمد. به رغم وجهۀ زیدی قیام‌ها، در برخی موارد شیعیان امامی نیز با آنها همگام می‌شدند و یا آنان را به سبب صداقت و خلوص نیتشان مورد تأیید قرار می‌دادند و از نظر عاطفی با آنها همدردی می‌کردند.
علی بن موسی بن اسماعیل بن موسی کاظم که مبلغ آیین امامیه در ری بود، توسط معتز دستگیر شد. وی نوه اسماعیل بن موسی کاظم بود و در قیام ری شرکت داشت. (مسعودی، بی‌تا، ج 4، ص 181)
یحیی بن عمر در کوفه قیام کرد. بنا به نقل ابوالفرج اصفهانی، او در کوفه مردم را به «الرضا من آل‌ محمد(صَلَّی‌اللهُ‌عَلَیْهِ‌وَآلِه)» دعوت می‌کرد. بسیاری از یاری‌کنندگان یحیی از اهل‌ کوفه و از دانشمندان بودند. (اصفهانی، 1385 ق، ص 420 و 424) حسین بن اسماعیل با او جنگید و او را کشت و سرش را برای مستعین فرستاد. (پیشین، ص 424؛ طبری، 1413 ق، ج 9، ص 134-136) در دوران معتز حکومت عباسی به این نتیجه رسید که شیعۀ امامیه با قیام‌کنندگان روابط مستقیم داشته‌اند. بنابراین، به دستگیری شخصیت‌های بزرگ امامیه در بغداد پرداخت و آنان را به سامرا گسیل داشت که در میان آنها ابوهاشم جعفری دیده می‌شد. علاوه بر آن، حکومت عباسی اقدام به دستگیری امام حسن عسگری علیْهِ‌السَّلام و برادر ایشان جعفر نیز نمود. ابوهاشم جعفری6 می‌گوید: ما چند نفر بودیم که امام عسکری علیْهِ‌السَّلام و برادرش جعفر را وارد زندان کردند. (مجلسی، 1403 ق، ج 50، ص 254) در این دوران نهضت‌های علوی یکی پس از دیگری در اطراف مملکت اسلامی برپا می‌شدند. ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین به برخی از این قیام‌ها اشاره کرده است. (اصفهانی، 1385 ق، ص 464 به بعد)
از خلال این وقایع می‌توان به ظلم و فشار بسیار زیاد حکومت نسبت به علویان و شیعیان که یا از نظر نسب و یا عقیده شیعه بودند، پی برد؛ چرا که در غیر این صورت، قریب بیست نهضت در طول نیم قرن به وجود نمی‌آمد و این همه قربانی داده نمی‌شد. روشن است که این نهضت‌ها با فشار و بیدادگری‌های حکومت تناسب داشت؛ آن‌گونه که در زمان منتصر، که نسبت به اهل ‌بیت از خود تمایلی نشان می‌داد، نهضتی پیش نیامد. (مسعودی، بی‌تا، ج 4، ص 134)
نتیجه:
از ویژگی‌های این دوره تسلط اهل حدیث و سران و فرماندهان ترک بر امور خلافت بود. تمام توجه دستگاه خلافت در این عصر متوجه تعقیب و آزار و اذیت علویان و شیعیان بود و در خصوص اتخاذ این سیاست، خلیفه، وزیران و فرماندهان ترک با یکدیگر هم‌عقیده بودند. کوچک‌ترین نشانه‌های مخالفت یا شکل‌گیری نهضت علویان، دستگاه خلافت را به وحشت می‌انداخت و فرماندهان ترک و سایر سران حکومت را بلافاصله با انواع روش‌ها، به منظور سرکوب نهضت گسیل می‌داشت. در این میان، شیعیان امامی و رهبری شیعه بیش از همه در معرض تهدیدها و آزارهای حکومت قرار داشتند.
متوکل عباسی آشکارا و به شکل رسمی از ذریّۀ علی علیْهِ‌السَّلام و علویان اظهار انزجار و تنفر می‌کرد. در زمان او آل‌ ابی‌طالب در نهایت مشقّت و محنت بودند و در وضعیت اجتماعی بسیار نامساعدی به سر می‌بردند. برخی از اقدامات متوکل علیه شیعیان و علویان، به ویژه رهبری شیعه، عبارت بودند از: تبعید و احضار امام هادی علیْهِ‌السَّلام از مدینه به سامرا و نظارت و کنترل شدید نسبت به آن حضرت؛ توطئه برای کشتن ایشان؛ خراب کردن قبر امام حسین علیْهِ‌السَّلام و نابودی و مصادرۀ اموال دوستداران علی علیْهِ‌السَّلام و یا هر کسی که به او نسبت طرفداری از خاندان علی علیْهِ‌السَّلام می‌دادند.
از دورۀ خلافت متوکل، سلفیه بر دولت عباسی مسلط گردیدند و پیروان مذاهب دیگر همچون شیعیان و معتزله مورد تعقیب و آزار قرار گرفتند. در این میان، چون بسیاری از سران معتزله از طبقات حاکمه یا رجال برجسته علمی بودند، به تدریج خود را از زیر فشارهای سخت و طاقت‌فرسای دستگاه خلافت بیرون کشیدند و عقاید خود را در محافل و مجالس علمی، که مخفیانه تشکیل می‌گردید، رواج دادند.
پس از فروکش کردن آتش خشم متوکل و جانشینان او نسبت به معتزله، آنان توانستند تعلیمات خود را در مناطق دورتر از مرکز خلافت گسترش دهند؛ چنان‌که این جریان در قرن چهارم تجدید حیات دیگری یافت. با وجود این، سیاست متوکل، در آزار و سخت‌گیری نسبت به شیعیان تا پایان حکومت او ادامه داشت.