مولف: محمد آیدین
مترجم: مهدی حجت
فارابی درباره اینکه کدام قالب نمادین مظهر کدام مذهب است چیزی به ما نمیگوید. احتمالاً وقتی او از بهترین قالب سخن میگوید مقصودش اسلام است و زمانی که از دیگری یاد میکند بتپرستی را احتمالاً ضعیفترین قالب تصور میکند. بین این دو، قالبهای نمادین دیگر زیادی وجود دارند که مظهر مذاهب دیگر هستند و او با آنها آشنا بود. ابن عربی (مرگ 1240 میلادی) این ایده را بسط داد و به نظر میرسد ادعا نموده که هیچ مذهبی نمیتواند درکی بسنده از خدا، آنگونه که خود میشناسد در اختیار ما بگذارد. همه آنها تقریبی هستند. به نظر میرسد ابنعربی تاثیر خاصی بر برخی متفکران سنتگرا و جاویدگرا نظیر نصر، رنه گنون، اف.بشون و مانند آنها داشته است.
این اصل فلسفی مزایا و نیز برخی اشکالات جدی خاص خود را دارد که در اینجا مجال پرداختن به آنها نیست. به نظر میرسد مفروضات عمده آن (اینکه خداوند را نمیتوان شناخت و مذاهب پاسخهایی هستند و غیره) عموماً پذیرفته شده است، اما بیشتر مومنان پذیرش یکی از نتایج اصلی آن را دشوار مییابند یعنی اینکه "یک پاسخ در صورتی که خردمندانه به فهم درآید و تفسیر شود به همان میزان پاسخهای دیگر معتبر است".
قبل از جمعبندی باید به یک یا دو نکته که به بحث ما نیز مربوط میشود اشاره کنیم. "اسلام اساساً بر قرآن که از طریق وحی الهی بر پیامبر اسلام نازل گردیده مبتنی است". از اینرو به قرآن اغلب به عنوان "کلام" یا "کتاب" خدا اشاره میشود. باید توجه داشت که این فرض دلالتهای قابل ملاحظهای دارد و دیدگاههایی چون جهانبینی تقدیر الهی، نگرش جامعهمحوری و حاکمیت خداوند و غیره را تقویت مینماید.
آیا این دلالتها رویارویی با چالشهای برخی اشکال پلورالیسم را با مشکل مواجه نمیکنند و یا حتی ناممکن نمیسازند؟ البته این امر بستگی دارد به اینکه ما چگونه این دلالتها را درک و تفسیر نماییم. اگر آنها به نحوی "بنیادگرایانه" تفسیر شوند، آن طور که میگویند به خصوص برخی انواع پلورالیسم احتمالاً شانسی برای ریشه دوانیدن نخواهند داشت.
خلاصه اینکه اسلام آن گونه که من نشان دادهام "دین نشات گرفته از کتاب مقدس" است. اهمیت این کتاب مقدس در حیات فردی و جمعی فرد مسلمان (از جمله حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی) ورای هرگونه بحث و گفتوگو است.
نیازی به گفتن نیست که قرآن کتابی در باب نظریه یا نظام اجتماعی یا اقتصادی نیست. اما این بدان معنی نیست که قرآن منبعی الهامبخش برای تجربههای زندگیای که من به آنها اشاره نمودهام نیست. استخراج یک نظام اجتماعی، سیاسی و اقتصادی یک چیز است و کتاب مقدس را به عنوان راهنما یا مرجع تلقی نمودن یک چیز دیگر. یک چنین نگرشی لزوماً ما را از دین آن بستر اولیه اجتماعی ـ تاریخی که این متن ابتدا در آنجا به وجود آمده، منع نمیکند. یکی از اهداف اولیه این متن ایجاد خدا ـ آگاهی عمیق و نیرومند در خود فردی و آمادهسازی او برای درک هستی از طریق این آگاهی است.
در ثانی هدف محوری دیگر قرآن همانگونه که فضل الرحمن خاطرنشان میسازد "عبارت از استقرار یک نظم اجتماعی پایدار در زمین که عادلانه و بر مبنای اصول اخلاقی خواهد بود". قرآن از مومنان (امت) میخواهد برای استقرار خیر و نیکی و نابودی شر تلاش نمایند. بهترین جامعه، جامعهای است که خود را به اخلاق معتدل و میانه بیاراید تا گواه مردم باشد. (سوره بقره آیه 143، سوره آلعمران آیه 110، سوره نساء آیه 135 و سوره حجرات آیه 10). قرآن بر ملایمت اجتماعی، بنای اخلاقی زندگی اجتماعی، از جمله جنبه سیاسی آن که باید تحت لوای قوانین اخلاقی طرحریزی شود، اصرار میورزد.
این معنی دید اجتماعی جامعهمحور است که نیازمند فضلیت اجتماعی، احساس قوی، وظیفه و مسئولیت است. آیا این بدین معنی است که قرآن فرد را نادیده میگیرد و در زندگی اجتماعی سرانجام "حق" را تابع "سودمندی" مینماید. من اینگونه فکر نمیکنم. چنین تمایزات روشنی معمولاً در کتابهای مربوط به فلسفه اخلاق ترسیم میشوند. از نقطه نظر قرآن حفظ حقوق بنیادی افراد بنیاد اخلاقی زندگی مشترک را تشکیل میدهد، در جامعهای که حقوق افراد به طور مرتب زیر پا گذاشته میشود، بعد اجتماعی زندگی اخلاقی شانس چندانی برای رشد نمیتواند داشته باشد.
در جهان اسلام مشکلات جدی مربوط به حقوق بشر وجود دارد و طبقات حاکم اغلب مستبد و خودکامه هستند. اما مذهب به عنوان یک واقعیت اجتماعی تنها تا حدی مسئول این وضعیت است. ریشههای مشکل استبداد و خودکامگی را باید ابتدا در فرهنگ سیاسی مسلط، وضعیت اقتصادی غیرقابل تحمل "شبکه روابط بینالمللی، و سپس احتمالاً در اندیشه و کنش اسلامی مدرن جستجو نمود.
به عبارت دیگر، پلورالیسم مذهبی را باید در رابطه با تمامی عوامل اجتماعی مربوط دیگر مورد توجه قرار داد، در جامعهای که حاکمیت قوانین و عدالت اجتماعی استقرار یافته باشد، تقاضا برای مشارکت دموکراتیک شکل میگیرد، انواع وسیعی از نقشها به افراد واگذار میشود، خشونت به نحوی منظم کاهش مییابد و سرانجام اینکه یک فرهنگ سیاسی عام برای مدیریت درست منازعه به وجود میآید، و مذهب و زندگی مذهبی شانس بیشتری پیدا خواهند کرد تا بیشتر مذهبی و کمتر سیاسی، ایدئولوژیک و... باشند. اما اگر کشوری از یک چارچوب ساختاری و فرهنگ سیاسی پلورالیستی و یک نظام اجتماعی ـ اقتصادی عادلانه برخوردار نباشد، هرگز نمیتواند بینش پلورالیستی را بسط دهد، حتی اگر گرایشات لیبرالی خاصی در حیات مذهبی وجود داشته باشد.
ما به خوبی میدانیم که اسلام مدرن تلاشهای لیبرالی زیادی را در حوزه مذهب از اواسط قرن نوزدهم به این سو انجام داده است. این جنبش با ترکهای جوان عثمانی در دهه 1860 آغاز گردید. این گرایش معروف به گرایش مدرنیستی که از سوی شخصیتهایی نظیر شاه ولیالله دهلوی، سید احمدخان در شبه قاره هند، افغانی و عبدو در مصر، سیدحلیم پاشا، محمد عاکف و دیگران در ترکیه نمایندگی میشد، عناصر لیبرال و مترقیای در ایدهها و اندیشههای خود داشتند. از بعضی جهات همه آنها شکست خوردند یا حداقل به سطحی که انتظار میرفت نرسیدند.
دلایل این شکست و ناکامی متعدد بودند که میتوان از وجود گرایشهای قوی محافظهکارانه، حتی تمایلات ارتجاعی، سوءاستفاده از مذهب برای اهداف دنیوی، ساختار سیاسی ضددموکراتیک، ملاحظات نظامی و فقدان نهادهای آموزشی لیبرال نام برد. نژادپرستی غرب، سیاستهای بینالمللی امپریالیستی و فعالیتهای مسیونری مسیحی یک سر انگشت نمک بر این زخم میافزود. تمام این عوامل به نوبه خود در ظهور به اصطلاح اسلام سیاسی با دستور کار کاملاً شناخته شده حال حاضر آن که محورهای عمدهاش سیاسی هستند تا مذهبی دخیل بودند. مذهبی بودن به معنی حساسیت و آگاهی اخلاقی و مذهبی که قرآن از آن تحت عنوان تقوا یاد میکند، همیشه غنی نیست، علیرغم آنکه ما برخی اوقات سادهدلانه فکر میکنیم که هست.
با این حال من بدبین نیستم. نیاز به دموکراسی پایدار و عدالت اجتماعی ـ اقتصادی در حال تبدیل شدن به امری ضروری و مبرم است. شمار روشنفکران مسلمان رو به فزونی است. آنها نیز (خوشبختانه) از دستاوردها و ناکامیهای غرب آگاهی دارند. بسیاری از آنها به نظر میرسد اکنون درک میکنند که راهحل حداقل برخی از این مشکلات فوری و مبرم از عرصه گستردهای میگذرند که بین لیبرالیسم تا اندازهای تجریدی و رویهای و جامعهگرایی (کمونیتاریالیسم) سرکوبگر و پسرفتگرای گسترش دارد. روشنفکران مسلمان با در اختیار داشتن ارزشهای اسلامی به نحو مناسب استقرار یافته، و رهاوردهای اندیشه و علم مدرن در ذهن باید فهمی جدید از آنچه که ممکن است "لیبرالیسم جامعهگرای" خوانده شود عرضه بدارند.
آنها در حالی که تلاش مینمایند تا بدین هدف دست یابند باید سعی کنند به طور دقیق با تجربه غرب از جمله ابعاد مسیحی این تجربه به منظور آموختن از یک سو و عدم تکرار اشتباهات مشابه از سوی دیگر آشنا گردند. نگارنده خود شخصاً با دیدگاههای آن دسته از متفکران غربی که معتقدند به خصوص از دوران روشنگری به بعد مسیحیت تلاشهای کافی برای ترکیب ارزشهای عقلی، علمی و لیبرال با ارزشهای اخلاقی ـ معنوی مذهب انجام نداده است، موافقم.
البته کارهای زیاد دیگری وجود دارند که آنها باید انجام دهند. برای مثال، آنها باید سخت کار کنند تا جوی اجتماعی ـ سیاسی به وجود بیاورند که در آن کنش مکالمهای و اگر بخواهیم اصطلاح معروف یورگن هابرماس را به کار ببریم "کنش ارتباطی" بتواند بدون ترس و واهمه از هرگونه سرکوبگری شکل بگیرد. تنها بدین طریق فضای عمومی جدیدی که در آن تکثری از همه انواع حضور دارند میتواند امکانپذیر گردد.
این پرورش به زندگی عملی که به نظر میرسد از منطق خاص خود برخوردار است غنا خواهد بخشید. بسیاری از تغییرات نیک نه در نتیجه پروژههای خوب تعریف شده یا مشتاقانه تعقیب شده، بلکه تقریباً به عنوان محصول فرعی زندگی عملی یا "زیست ـ جهان" رخ خواهند نمود.
برای مثال بسیاری از جنبشهای اسلامگرا نظام چندحزبی را با طرح و برنامههای متفاوت چیزی غیر اسلامی و حتی ضد اسلامی تصور میکردند اما امروزه آنها خود میخواهند که به عنوان احزاب سیاسی مورد پذیرش قرار گرفته و به ثبت برسند.
در تمامی سنتهای بزرگ، فهم و تفسیری جدید از منابع و تجربه غنی تاریخی بایسته و ضروری است. به خاطر بسیاری از دلایل تاریخی و سیاسی، عناصر فرهنگی مناسب گفتگو، پلورالیسم و زندگی مشترک احتمالاً هنوز در تمامی فرهنگها پرورش نیافتهاند. اکنون باید آنها را مورد تاکید قرار داد و پرورد.
در اینجا اقدامی دوجانبه میتواند مفید واقع گردد: حرکت از واقعیت، از مسائل و مشکلات واقعی به سمت منابع، و بازگشت از منابع به سمت واقعیت. به عبارت دیگر، هر دو روش قیاسی و استقرایی را باید با هم و در کنار هم به کار برد. در حال انجام این کار باید به خاطر داشته باشیم که تمام روشهای مناسب مربوط به مطالعات تاریخی، فرهنگی، زبانی، ادبی و فلسفی احتمالاً ـ و در واقع حتماً ـ میتوانند در این امر یاری رساننده باشند. هر دو به اصطلاح عقل مذهبی هژمونیک و ماهیتگرایی مذهبی باید موضوع بررسی این رویکرد علمی جامع قرار گیرد. نگارنده معتقد است که نتایج تلاش علمی راه را برای حذف بسیاری از باورهای سطحی و غیرعقلانی، پیشداوریهای بیپایه و اساس، بسیاری از ایدهها و کاربستهایی که ناشی از سنت و تاریخ هستند و نه مذهب هموار خواهد ساخت.
این امر، در صورتی که روی دهد، بستر را برای پلورالیسم داخلی که در بسیاری از کشورهای به اصطلاح در حال توسعه سخت مورد نیاز است، مهیا میسازد، تمایل دارم بر این نکته تاکید ورزم. برای مثال از حیث تاریخی نگرش عامه مسلمانان نسبت به ادیان و مذاهب دیگر همواره از نگرش آنان نسبت به انشعابات درونی با تساهل و بردباری بیشتری همراه بوده است. این مساله احتمالاً در دورانهایی که همگنی اجتماعی در موقعیت خوبی قرار داشت خیلی ویرانگر نبود.
اما در دوران ما که با تنوع فرهنگی و تنوع مذهبی همراه است اندیشهای که باز و نسبت به مقوله تکثر دارای حساسیت است باید پرورش یابد. مسلماً واگراییها در همه شرایط قابل پذیرش نیستند (و چه بسا نباید هم باشند). برای مثال هیچ مسلمان متعهدی آمادگی پذیرش تفسیری که بر اساس مبانی عقلانی و مبتنی (به مفهوم بسیار وسیع که بخش اعظم سنت را در برمیگیرد) قابل استدلال و دفاع نباشد را، به عنوان تفسیری اسلامی ندارد.
با این وجود نوآوریها و رویکردهای جدید احتمالاً با هدف حتی مطالعه و بررسی منابع اصلی، از جمله قرآن، با کمک ابزارهای علمی مدرن نیاز به تشویق و فضای بیشتری دارند. اینجاست که برخی از روشنفکران مسلمان با واکنشهای مختلکننده از سوی گروههای محافظهکار و سنتگرای جزماندیش اسلامی روبرو میشوند. با این حال حتی در این شرایط اجتماعی، جهان اسلام نیاز به مباحث عقلانیتر، آزادی و دموکراسی بیشتر تحت لوای حاکمیت قانون دارد، که بدون آن هیچگونه تکثری احتمالاً امکان رویش ندارد.