تاریخ انتشار : ۰۱ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۳۴  ، 
شناسه خبر : ۲۴۹۲۸۹
پاسداران از پشت در لشکر دشمن نفوذ کردند

فخرالدین حجازی
دزفول مظلوم

شبانه وارد دزفول شدیم، تاریک و خاموش باز هم بسراغ سپاه رفتیم، سپاه پاسدارانی که جوهره انقلاب است و امید امت و امام، و با این جلادتها و شهادتهایش یادآور شهیدان صدر اسلام ولی گروهی هم دشمن اویند و فاشیست و فالانژ و حامی ارتجاعش میدانند، نمیدانم چکنیم با اینهمه ناهنجاری و ناصوابی.
این گروهکها به آنها حمله میبرند و خونی و مجروحشان می‌کنند و بعد هم فریاد می‌کشند که این فالانژها ما را زدند و کشتند و برخی روزنامه‌ها هم بحمایت گروهها می‌پردازند و پاسداران را میکوبند واقعا این حق نیست که این چنین حق‌کشی شود.
تا وارد مرکز سپاه شدم جوانکی سپاهی لاغر و کوچک اندام به پیشم دوید و هیجان زده گفت مژده... مژده... زدیم، کشتیم، آوردیم، نگذاشت بنشینم مرا برد پای یکدستگاه پیچیده عجیب و غریب گفت نگاه کن این دستگاه دقیق ردیاب است، ساخت جدید انگلیس که محل توپها را از مسیر گلوله‌هاشان پیدا میکند، ما این را دیشب از عراقیها گرفتیم ولی بخشی از آن نابود شده است.
پاسدارها دورش جمع شدند با التهاب گفت دیشب کیلومترها با جیپ از کنار دشمن گذشتیم و بعد پیاده شدیم و سه ساعت راه‌پیمائی کردیم و از پشت در نیروی دشمن نفوذ کردیم. ما پنج نفر بودیم و آنها هزاران نفر با صدها تانک آهسته پیش رفتیم و سه نگهبان را از پشت بزمین انداختیم و بدون شلیک گلوله‌ای نابود کردیم، بعد در حدود سی افسر عراقی دور این دستگاه جمع شده بود ناگهان با شلیک مسلسل آنها را از پای درآوردیم و دستگاه را منهدم کردیم و بخشی از آنرا برداشتیم و در سیاهی شب گم شدیم، سر راه به یک نفربر دشمن برخورد کردیم آنرا هم با سرنشینانش نفله کردیم و در آخرین مرحله سه نفر را هم به اسارت گرفتیم و سحرگاه سالم به قرارگاهمان بازگشتیم.
دهانم باز ماند گفتم شاید افسانه میگوید ولی از طرف مسئولان تائید شد گفتم پارتیزان‌های اوکراین و ایرلند و یوگسلاوی و پاریس و رم حتی فلسطینی‌های کارکشته باید از این بچه‌ها درس جنگ بیاموزند ولی اینها جنگشان از خشمشان و خشمشان از ایمانشان میجوشد همچنان گمنام میروند و میکشند و کشته میشوند و هیچ ادعائی و خواست و طلبی هم ندارند شب را با گفتگو گذراندیم و کمی هم استراحت.
صبح آقای زرهانی وکیل دزفول آمد، جوانی روشن و مبارز، آرام و پرکار که از آغاز جنگ در جبهه بوده است و در میان مردم، اصولا نمایندگان خوزستان همگی خوب و مومن و مردمی‌اند ولی بعضی‌ها از اینها خوششان نمی‌آید و میگویند احساساتی هستند و پر سر و صدا، البته اگر آنها هم بمب توی سرشان میخورد چنین نمی‌گفتند، (چه میدانند حال ما سبکباران ساحلها)
زرهانی ما را سوار کرد و براه افتاد تمام خیابانهای این شهر مظلوم و منکوب پر از مردم بود و شهر دائر گویا اتفاقی نیفتاده است.
نخست بمزار شهیدان رفتیم صدها قبر تازه کنار هم ردیف شده بود و گلها هنوز بر روی آنها نشاطی داشت، اینها قربانیان موشکهای دشمن بودند.
بر این مزارستان سرخ نسیم عطرآگین شهادت میوزید و از سکوتش نغمه ایمان برمیخاست گویا خانه‌های فقر دزفولی برایشان تنگ بود که اینک بفراخنای مزارستان آمده بودند هر خانواده در یک ردیف گویا قبرها از زیر زمین بهم راه داشت و از آنجا به تالار بهشت می‌پیوست.
قطره‌های اشک جلو مردمک چشمم را گرفت نمیتوانستم ببینم چشمانم را بستم دیدم گورها برانگیخته شد و کشتگان خون‌آلود از خاک سر برآوردند، حریر بهشتی پوشیده بودند فرشتگان بال میگشودند و در زیر گامشان پرهای خود را می‌گستردند، یاقوتهای سرخ بهشتی بر گردنشان آویزان بود، از چهره‌شان نور می‌تابید و شهیدان تاریخ همراهشان بودند بما لبخندی زدند و بسوی عرش پر کشیدند، درهای آسمان گشوده بود، نگاهم بدنبالشان بود، بدست و پا افتادم، فریاد زدم مرا هم ببرید ببرید منهم میخواهم بیایم، نروید بیائید، مرا ببرید، رحم کنید.
بازویم را گرفتند، که بس است برویم یکدفعه بخود آمدم مزارستانی بود، خاموش و کشتگان خفته، تا روزی برخیزند و بدادگاه عدل الهی از ستم جنایتکاران شکایت برند گفتند حالا برویم و جاهای فاجعه را ببینیم از چند خیابان گذشتیم و بخیابان کوچکی پیچیدیم و پائین آمدیم، ای وای مغزم سوت کشید.
زمین صاف و هموار بود در گستره‌ای دهها خانه را کوبیده بودند، چنانکه آنها پیچ خورده و لوله و ذوب شده بود و سنگها و آجرها پودر و درها و پیکرها ریخته، صد رحمت بزلزله، کفشها و لباسها سوخته بود، خاک بود و خاکستر، شعله‌های حیات خاموش بود و مرگ نفیر میکشید، از کاروان شهیدان جز خاکستری باقی نمانده بود همه رفته بودند، لاغرکی از ایوان ویرانی سرک کشید و جلو آمد گفت اینجا خانه خواهرم بود که با همه بچه‌هایش مردند.
زنی با چادر سیاه بر روی ویرانه‌ها می‌گشت و طلب از گمشدگان لب دریا میکرد، بچه‌ها بهت زده بودند و روی خاکها میگشتند و با انگشتان لرزانشان بما نشان میدادند که اینجا سعید کشته شده و آنجا حمید اینها همدرسان ما بودند...
دوربین‌ها خیره بود و فیلمها می‌چرخید، گفتند مخبرین خارجی آمده‌اند و سفیرکبیرها و وزیر خارجه فلان، نماینده سازمان بهمان ولی آخرش چی؟ هیچی دنیا کر است و کور است و گنگ و خفقان گرفته.
اف بر دموکراسیش و سوسیالیزه‌ش و واتیکان و سازمان ملل و شورای امنیت و دیوان لاهه و کنفرانس ژنو و زهرمار و درد و کوفت و مرگ و بلایش.
پدر سوخته‌ها، دروغگوها، مسخره‌ها، جادوگرها، ننگ‌ها، رسواها، بی...ها بگذار فحش بدهم تا دلم خالی شود، غم بر دلم چنگ میزد، دستهائی گلویم را می‌فشرد دست دیو بود آستینی داشت با خطهای سرخ و زمینه آبی و چهل و هشت ستاره و دکمه آستینش ستاره داود بود و آنطرفش داس و چکش از پنجه‌هایش خون می‌چکید، خون بچه‌های فلسطین، زنان لبنان، خانواده‌های فیلیپین، افغانستان، ایران و جاهای دیگر.
جیغ کشیدم و با دو دست و همه توانم این پنجه خونین عفریت را از گلویم دور میکردم و او هی فشار میداد و من فریاد میکشیدم و می‌گفتم:
(لا و الله لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا اقرلکم اقرار العبید)
مسجد لبریز از مردم و مردم از دیوارها و پشت‌بامها فرو میریختند جمعیت از مسجد بکوچه و از کوچه بمیدان و از میدان بخیابانها ریخته بود و من در برابر آن گروه انبوه همچنان فریاد میزدم و سخنان حسین را از حلقومم سر میدادم. مردم خشمگین بودند و مصمم، مشتها گره خورده بود و بهوا پرتاب می‌شد آفتاب تاسوعا بر چهره خشمناک مردم می‌تافت و عقده‌ها در گلوها میترکید. همه وجودم حلقوم شده بود و تمام توانم فریاد، بلندگوها داشت میترکید از در و بام آدم میریخت، شوری بود و آشوبی، دستهایم بهوا پرت می‌شد پاهایم را بزمین میکوبیدم قلبم تا نیرو داشت میزد و خونها را بصورتم می‌پاشید، زنها فریاد میزدند، مردها، بچه‌ها، پاسدارها، سربازها و روحانیون، مردم یکپارچه آتش شده بودند و شعله میکشیدند شعله‌ها در هوا بلند بود و از میانش دود برمی‌خاست اشتعال خشم را میدیدم که دور کاخ سفید حلقه زده و سیاهش کرده بود، سران آمریکا از میان دود و آتش میگریختند و پایشان بهم می‌پیچید و می‌افتادند و به آتش جهنم واصل می‌شدند.
شعله‌ها همچنان به تل‌آویو، لندن، قاهره، امان و مسکو و بغداد سر می‌کشید و ائمه کفر را در هم می‌پیچید و میسوخت و خاکستر میکرد. همچنان فریاد میکشیدم و می‌گفتم امشب عاشورا است و حسین زمان در حسینیه جماران است و یزید در آمریکا و پسر زیاد در بغداد و ما تا نابودی کامل کفر خواهیم جنگید.
صدای تکبیر به آسمان میرفت، تکبیرهای سرخ بر آسمان آبی بالا میرفت و شفق را خونین میکرد فرشتگان خون شهیدان را در ابریقهای بهشتی بسوی خدا میبردند و خدا بر کرسی عرض نشسته بود و خونها را با ترازوی تقدیر وزن میکرد و می‌خرید و بجایش بهشت رضوان میداد.
پیامبر از احد آمده بود با پیشانی خون‌آلود، زرهی بر تن داشت و شهیدان دزفول را از میدان جمع میکرد و بمدینه میبرد علی(ع) بخونین شهر رفته بود و ذوالفقارش در نخلستانها زبانه میکشید، فاطمه(ع) حصیری را سوزانده و خاکسترهای گرم را بر روی زخمهای مجروحین آبادان مرهم میگذاشت پاسدارهای دارخوئین به پیش حسین می‌آمدند و اجازه نبرد میخواستند ابوالفضل مشگی بر دوش داشت و آنرا از رودخانه بهمنشیر پر کرد و بطرف جبهه مارد رفت از بازوانش خون می‌چکید و خود را به نخلستانها رسانید و سربازهای تشنه را در سنگر سیراب ساخت.
علی‌اکبر پیشاپیش جوانان بسیج پیش میرفت از فرق شکافته‌اش خون می‌چکید و فریاد میزد (والله لا یحکم فینا ابن الدعی) و جوانها فریاد میزدند، آری نمی‌گذاریم حرامزادگان بر ما حکومت کنند، زینب نماز شبش را در اهواز نشسته میخواند و خیمه‌های نیم‌سوخته سوسنگرد را بهم می‌بافت و برای آوارگان، اردوگاه می‌ساخت شیرخواران مجروح بمباران شوش جام آبی از کارون به لبهای شیرخوار کربلا میرساندند ولی آبها از گلوی خونینش پائین نمی‌رفت دستهایم را بالا میبردم و به سینه می‌کوبیدم آهنگ طبل و سنج و شیپور این کوبه را تنظیم میکرد.
مردم در خیابانها صف کشیده بودند و بر سینه می‌کوبیدند، با لباسهای سیاه زنجیرها پشتشان را خونین کرده بود و فریاد میکشیدند:
حسینم وا حسینم وا حسینم
حسینم وا حسینم وا حسینم
منهم سینه میزدم و سرم را بدیوار می‌کوبیدم برق از چشمم پرید، از حال رفتم، گلاب برویم پاشیدند گلاب محمدی، بوی خون شهید میداد بوی آشنائی بود، امیر رفیعی، جوانی بلند قامت بود و در خرمشهر قلبش را سوراخ کرده بودند پدرش نمی‌دانست امیر برادر کریم بود. کریم جوانی آرام بود در دانشکده اقتصاد تهران، پدرش آشپز بیمارستان بود و کریم با ماهی سیصد تومان که از دانشکده میگرفت زندگی میکرد، زمان طاغوت بود و او با کفشهای سوراخ کتانیش از میان برفها پیاده می‌آمد به انتشارات بعثت، سر گوشی با من حرف میزد، تا سرهنگی که با لباس شخصی هر روز ببهانه خریدن کتاب به انتشارات بعثت می‌آمد نشنود اهل مطالعه بود، من را در تهیه سخنرانیها راهنمایی میکرد.
یکدفعه غیبش زد، رفت که رفت، جزء گروه مهدیون شده بود و مسلح و یک روز گفتند که با گلوله عوامل طاغوت شهیدش کرده‌اند.
من چند بار روضه کریم خوانده بودم، پارسال که بخرمشهر رفتم برادرش امیر را دیدم که در تشکیلات رزمندگان اسلامی است چشمانش مثل چشمهای کریم بود و بوی کریم را میداد پیش من آمد گفت شنیده‌ام روضه کریم را خوانده‌ای نوارش را بفرست و من اکنون باید روضه امیر را بخوانم و اکنون این دو برادر در کنار همند زیر درخت طوبی و کنار کوثر و من در این تیره خاکدام، خدا کند که از شفاعتشان محروم نمانم.
در پایگاه وحدتی
تنگ غروب بود که به پایگاه وحدتی دزفول رفتیم و یکسر به اطاق جنگ رفتم، دستگاههای عجیب و غریب رادار کار میکرد و نقشه‌ها بر دیوار بود و خط‌های سرخ و آبی بر روی نقشه‌ها و تلفنها بر روی میزها و فرمانده با مهربانی و خوشحالی تعارفی کرد و نقشه عراق را نشان داد نقشه پر از سنجاق بود نشانه پایگاه‌های نظامی دشمن که بدست خلبانان نیرومند و با ایمان ما بمباران شده بود. میگفت دشمن فلج و نابود شده و همه چیزش دود شده و بهوا رفته است.