ف.م. هاشمی
اندیشههای مطرح شده توسط «مکتب فرانکفورت» (school Frankfurt) را عموما در چارچوب «تئوری انتقادی» دستهبندی میکنند. اما، باید دانست که تئوری انتقادی، یک کل منسجم و واحد نبود و تمامی مدافعان آن دارای دیدگاهی یکسان درباره مسائل نظری نبودند. در واقع، دو جریان عمده را میتوان در این نحله فکری تشخیص داد: گرایشی که حول انستیتوی تحقیقات اجتماعی فرانکفورت در سال 1923 شکل گرفت، پس از سال 1933 به تبعید رفت و در آمریکا استقرار یافت و پس از جنگ دوباره در اوایل دهه 1950 در فرانکفورت استقرار یافت. شاخصترین چهرههای این انستیتو عبارت بودند از: ماکس هورکهایمر، فیلسوف، جامعهشناس و روانشناس اجتماعی؛ فریدریش پولاک، اقتصاددان؛ تئودور آدورنو، فیلسوف و جامعهشناس؛ اریش فروم، روانکاو؛ هربرت مارکوزه، فیلسوف؛ فرانتس نومان، حقوقدان و اندیشمند اجتماعی، اندیشمند علوم سیاسی؛ لئولاونتال، کارشناس فرهنگ عامه و ادبیات؛ هنریک گراسمن، اقتصاددان سیاسی؛ آرکادی گارلند، اقتصاددان و جامعهشناس و والتر بنیامین، منتقد ادبی و روزنامهنگار؛ تمامی این افراد، به رغم تفاوت نظرات، زیر نام مکتب فرانکفورت دستهبندی میشوند. اما، این نام میتواند تا حدودی گمراهکننده نیز باشد. زیرا آثار نویسندگان فوق، الزاما به صورت هماهنگ و در چارچوب یک پروژه مشترک خلق نشده است. از میان این خیل متفکرین، فقط به آثار هورکهایمر، آدورنو، مارکوزه، لاونتال، پولاک و تا حدودی فروم. میتوان «مکتبی» اطلاق کرد. اما، حتی میان این افراد نیز، تفاوت و تنوع عمیقی حکمفرماست.
دومین شاخه از نظریه انتقادی، با آثار «یورگن ها برماس» در فلسفه و جامعهشناسی عجین شده است. دیگر متفکرینی که در این نحله قرار میگیرند عبارتند از: آلبرت ولمر، فیلسوف، کلاوس اونه، جامعهشناس و سیاستمدار، کلاوس ادر، مردمشناس. در سطور بعد، به نظرات چهرههای برجسته مکتب فرانکفورت میپردازیم. نخست باید به برخی نکات مشترک در آثار این اندیشمندان اشاره کنیم. بسط مفهوم «انتقاد»، از یک احتمال عقلی (کانت) به انعکاسی از پیدایش روح (هگل) و سپس تاکید بر شرایط خاص تاریخی (کاپیتالیسم)، از مهمترین نکات مشترک در آثار این متفکران است.
آنها سعی داشتند که بینش انتقادی را به تمامی عرصههای پراتیک اجتماعی تسری دهند. بدیهی است که در این صورت، نوک تیز این انتقاد، متوجه ایدئولوژی میشد که به نظر ایشان واقعیت اجتماع را قلب کرده و تلاش مینماید تا مناسبات نامتقارن قدرت را از انظار پنهان کرده و آن را مشروع جلوه دهند. این متفکرین، در تلاش بودند راهی نو برای تبیین تضادها و مخاصمات اجتماعی و بیان منافع گروههای جامعه بیابند. آنها امیدوار بودند با بررسی دقیق سیستمهای تولید و بازتولید «سلطه» بتوانند به ریشههای «سلطه» دست پیدا کرده و آن را از ورای پوششهای ایدئولوژیک به جامعه بنمایانند.
اغلب این متفکرین، نخست به عنوان فیلسوف تربیت شدند و آموزش دیدند. تقریبا همه آنها، میراث فلسفی آلمان را به نقد کشیدند و بالاخره تکتک این افراد سعی کردند حصارهای بلندی را که به دور تفکر و اندیشه بشری کشیده شده بود و او را درون سیستمهای بسته فکری محصور کرده بود بشکنند. تنها در این صورت بود که اندیشه انتقادی فرصت رشد و نمو پیدا میکرد. هر چهار متفکر برجسته مکتب فرانکفورت (هورکهایمر، آدورنو، مارکوزه، هابرماس) عناصر برجستهای از ایدهآلیسم آلمان را با خود داشتند. (مثلا نظر آنها درباره ماهیت عقل، حقیقت و زیبایی) اما، این عناصر را به شیوه کانت و هگل مورد بازنگری و فرمولبندی مجدد قرار دادند. پس از مارکس، آنها نیز «تاریخ» را محور نگرش فلسفی و اجتماعی خود عنوان کردند اما، در حالی که، آنها همه دانش و معرفت بشری را به لحاظ تاریخی مشروط میدانستند، در عینحال اعلام میکردند که حقیقت تا حدود زیادی مستقل از منافع اجتماعی (و طبقاتی) است.
بخش اعظم آثار نظریهپردازان مکتب انتقادی را مجموعهای از دیالوگهای انتقادی با فلاسفه قبل و معاصر و نیز متفکرین اجتماعی تشکیل میدهد. در واقع، چهرههای سرشناس مکتب فرانکفورت، کاری جز تلفیق نظرات کانت، هگل، مارکس، وبر، لوکاچ و فروید انجام ندادند. برای «هابرماس» برخی سنتهای فکری آنگلو آمریکایی، از جمله فلسفه لینگوئیستیک (Linguistic) و فلسفههای غیراجتماعی، از اهمیت فراوان برخوردار بود.
دیالکتیک در نزد هگل، یک جریان پیوسته نفی و اثبات است: آنتیتز، تز را نفی کرده و در سنتز به اثبات درمیآید. دیالکتیک منفی مکتب فرانکفورت سعی میکند این خصلت سازنده و مثبت دیالکتیک هگل را از آن سلب کرده و مرحله سوم جریان دیالکتیکی یعنی مرحله سنتز را حذف کند و آن را در یک نفی همیشگی و پایدار نگاه دارد. اندیشه، همواره باید در حال ویران کردن و نفی باشد، بیآنکه راه اثباتی نشان دهد.
این حقیقت که مارکسیسم در دوران استالین به یک ایدئولوژی سرکوبگر تبدیل شد، یکی از ارکان استدلالی مکتب فرانکفورت بود که آن را دلیلی بر نقض مفاهیم کلاسیک مارکسیستی در برخورد با پدیدههای عینی زندگی قلمداد میکردند. آثار «وبر» و «فروید»، متوجه پاسخگویی به معضلاتی بود که رویاروی مارکسیستها قرار داشت (مثلا اینکه چرا انقلاب در غرب محتمل است اما به وقوع نمیپیوندد؟). بسیاری از اندیشمندان مکتب فرانکفورت، تحتتاثیر نظرات ضدمارکسیستی «وبر» و «فروید» قرار گرفتند اما، تاکید آنها بر اندیشههای غیرمارکسیستی نباید دلیلی بر گرایشات ضدسوسیالیستی آنها تلقی کرد. به عنوان مثال، مکتب فرانکفورت، تاکید بیش از حد مارکس را بر اقتصاد سیاسی برای تبیین مسائل مبتلا به جامعه معاصر، کافی نمیدانست. توسعه بیش از حد دامنه فعالیتهای دولت، رابطه تنگاتنگ و فزآینده «روبنا» و «زیربنا»، گسترش آنچه که «صنعت فرهنگی» نام گرفته، و رواج بیش از حد خودکامگی و اقتدارگرایی، همه و همه نشانگر ضرورت ادغام عناصر جدید در تئوری اقتصاد سیاسی مارکس است. جامعهشناس سیاسی، انتقادگرایی فرهنگی (Criticism Cultural) و روانکاوی ابزارهایی بود که مکتب انتقادی برای نیل به این هدف مورد استفاده قرار میداد. مکتب فرانکفورت، با طرح مسائلی در زمینه تقسیم کار، بوروکراسی، الگوهای فرهنگی، ساختار خانواده و نیز مسئله محوری مالکیت و کنترل، قصد داشت مفهوم انتقاد را گسترش دهد و به تحول در مفهوم «سیاست» نائل شود.
در آثار متفکرین مکتب فرانکفورت، آن جایی که به مسئله پیچیده مناسبات اجتماعی و شیوه تولید اشاره میشود بر اجتنابناپذیر بودن گذار جامعه از مراحل تاریخی تاکید میگردد و در واقع نوعی تفسیر پوزیتویستی و جبرگرایانه از تاریخ جامعه ارائه میگردد. این متفکرین بر استفاده از روش شناختی علوم طبیعی برای تبیین مراحل تاریخی جامعه، پافشاری میکردند. مارکس از این نگرش تحت عنوان، ماتریالیسم مشاهدهای نامی که مارکس بر ماتریالیسم «فوئرباخ» نهاد یاد میکند و آن را به دلیل نادیده گرفتن نقش محوری فعالیت ذهنی بشر، به باد انتقاد میگیرد. تضاد میان نیروهای مولده و مناسبات تولید الزاما، همیشه و همه جا به اشکال واحدی از بحران نمیانجامد. نوع و ماهیت بحران و روش حل آن به عمل عوامل اجتماعی و چگونگی درک شرایط موجود توسط آنها بستگی دارد. دفاع مارکوزه از «رضایت شخصی» (در برابر انقلابیونی که روشهای زاهدانه را پیشنهاد میکردند) آزادی فردی (در برابر کسانی که آزادی را در گرو تغییر مناسبات تولیدی و نیروهای مولده میدانستند) و تجدیدنظر بنیادین در روابط میان بشر و طبیعت (در برابر کسانی که تسریع فرآیند توسعه فنی را پیشنهاد میکردند)، همگی حاکی از رویگردانی کامل وی و همفکرانش از دکترین سنت مارکسیسم است. هورکهایمر، آدورنو و مارکوزه، هرگز نظرات خود را در قالب خواستههای مشخص سیاسی مطرح نکردند. اگرچه مکتب انتقادی یک تئوری سیاسی مدون و جامع را عرضه نکرد اما، با قاطعیت از اجماع سوسیالیسم و آزادی دفاع میکرد و معتقد بود اهداف یک قاطعیت از اجتماع سوسیالیسم و آزادی دفاع میکرد و معتقد بود اهداف یک جامعه، باید با ابزارهای نیل به این اهداف، همخوانی داشته باشد.
در تمامی سالهای دهه 1930 و 1940، انستیتوی تحقیقات اجتماعی فرانکفورت، تحت رهبری هورکمایمر، تحقیقات متعددی را در زمینههای مختلف از جمله فرآیند شکلگیری هویت فردی، مناسبات خانوادگی، بوروکراسی، دولت، اقتصاد و فرهنگ انجام داد. اگرچه تئوری اجتماعی مکتب فرانکفورت با برخی فرضیات مارکسیستی آغاز میشود اما اغلب نتیجهگیریهای آن با تئوری مارکسیستی در تضاد قرار میگیرد. عناصر زیر محور بررسیهای متفکرین مکتب فرانکفورت از جامعه سرمایهداری معاصر است:
1ـ ادغام فزآینده اقتصاد و سیاست. انحصارها بیش از پیش رشد کرده و در کار دولت دخالت میکنند. ضمن اینکه دولت نیز برای حفظ و تضمین فرآیند رشد اقتصادی به دخالت روزافزون در امور جامعه و اقتصاد میپردازد.
2ـ ادغام روزافزون اقتصاد و سیاست، ابتکارات فردی و محلی را زیر تدابیر بوروکراتیک مدفون میکند و نقش بازار را در اختصاص منابع به نفع دولت و برنامهریزی مرکزی کاهش میدهد. در این حالت، امور جامعه توسط حضور آمرانه دستگاههای اداری (دولتی یا خصوصی) کنترل و هماهنگ میشود.
3ـ گسترس بوروکراسی و تشکیلات در جامعه، نهایتا موجب عقلایی شدن حیات اجتماعی از طریق گسترش خردابزاری که نوعی پراگماتیسم است، میگردد.
4ـ تداوم تقسیم کار، موجب تجزیه بیش از پیش وظایف میشود. هر چه کار مکانیزهتر شود، سازماندهی نیروی کار دشوارتر و درک فرآیند کلی کار مشکلتر میشود. اکثریت مشاغل، خودکار شده و به واحدهای منفرد و مجزا تبدیل میشوند.
5ـ با تجزیه بیش از پیش نیروی کار و دانش بشری، تجربه طبقاتی افول میکند و «سلطه» رنگ غیرشخصی به خود میگیرد. مردم به ابزار اجرای اهدافی مبدل میشوند که هیچ همخوانی با طبیعت و تمایلات ایشان ندارد. هر چه عرصههای بیشتری از حیات اجتماعی، خصلت کالایی به خود بگیرد، فرآیند شیء شدن تشدید شده و مناسبات اجتماعی نیز بیش از پیش خصلت تجزیه شده و پراکنده به خود میگیرد. در این حالت، مناقشات اجتماعی به سوی مسائل حاشیهای که هیچ خللی به مبانی جامعه وارد نمیآورد، رانده میشود.
هورکمایمر و آدورنو معتقد بودند که دستاوردهای بزرگ فرهنگی و هنری عصر بورژوازی و نیز نوآوری دوران قرون وسطی و عصر رنسانس را باید تا حدودی مستقل از حسابگریهای صرفا پراگماتیستی مورد بررسی قرار داد. این هنرمندان تا آنجایی که به سبک و شکل کار هنری آنها مربوط میشود، تجربه شخصی خویش را عرضه میکردند.
نظریهپردازان مکتب فرانکفورت معتقد بودند که در جامعه سرمایهداری، فرهنگ به کالا تبدیل شده و تولید محصولات فرهنگی به یک صنعت مبدل میگردد. واژه «صنعت» در اینجا به معنی «استاندارد کردن و فردی کردن دروغین فرهنگ» است.
مکتب فرانکفورت، با وام گرفتن بسیاری از مفاهیم روانکارانه سعی میکند چگونگی شکلگیری شخصیت فردی و اجتماعی افراد را توضیح دهد. در فرآیند اجتماعی شدن، نقش والدین به تدریج کمرنگ میشود. در آنجایی که خانواده دیگر در برابر فشارهای جهان خارج، حمایت چندانی از فرزند به عمل نمیآورد، روز به روز از مشروعیت و قدرت پدر در خانواده کاسته میشود. به همین دلیل، دیگر فرزند تمایلی به الگوبرداری از پدر ندارد و در جستوجوی یک «پدر» قویتر برای خود، قدم به اجتماع میگذارد. آدورنو در کتاب «شخصیت اقتدارگرا» به طور مشروح به این مبحث میپردازد.
یکی از مهمترین دلمشغولیهای مکتب فرانکفورت این بود که چرا انقلاب آنطور که مارکس آن را به تصویر میکشد، در غرب به وقوع نپیوست؟ در توضیح این امر باید گفت که هرگونه تغییر در جامعه، هنگامی به وقوع میپیوندد که قدرتی ترمزکننده در برابر حرکت نظم موجود حضور داشته باشد. این نگرش بدانجا میانجامد که مکتب فرانکفورت برای نیروهای تثبیتکننده نظم موجود، قدرت و توانایی بیش از حد قائل میشد و درباره ظرفیت سیستم برای جذب نیروهای مخالف راه اغراق میپیمود. بدین ترتیب، متفکرین مکتب فرانکفورت روی جنبشهای اعتراض گسترده در غرب چشم فرو بستند: جنبشهایی که در برخی موارد، تغییرات گسترده سیاسی را موجب گردید.
مکتب فرانکفورت به علت خصلت انتقادی اندیشههایی که عرضه میکرد، توانست پوشش عقیدتی برای شورشهای دانشجویی آلمان فراهم آورد. اما درست در حساسترین لحظات آنجا که اندیشه میبایست در قالب عمل متجلی شود خود را کنار کشید و وحشتزده اعلام کرد که آموزشهای این مکتب هیچگونه سنخیتی با اهداف دانشجویان ندارد.
انتقادات فراوان دیگری به مواضع و اندیشههای مکتب فرانکفورت وارد است که نگارنده قصد پرداختن به آن را ندارد. نسل دوم اندیشهپردازان مکتب انتقادی و در راس آنها «هابرماس» خود نظرات نسل اول را به نقد کشیدند. این انتقاد به حدی گسترده بود که نظرات «هابرماس» هنوز فرآیند تکاملی خود را طی میکند و هنوز برای ارزیابی نهایی آن، زود است.
نمایندگان مکتب فرانکفورت در شمار اندیشمندانی قرار میگیرند که انگیزههای بنیادی فلسفی خود را از مارکسیسم گرفته و کوشیدند که برپایه آن، رویکرد فلسفی نوینی به زندگی فردی و اجتماعی جهان معاصر عرضه بنمایند. آنها در این راه، بسیاری از اندیشهها را از کسان دیگر به وام گرفتند و از آمیختن آنها به یکدیگر، روش تفکر به اصطلاح تازهای به میان آوردند. اما، در واقع کوشش نمایندگان مکتب فرانکفورت، متوجه جان بخشیدن به تفکر مارکسیستی و پیش راندن آن نبود، بلکه نفی مارکسیسم و بیرمق کردن روح جهانبینی مارکسیستی و جدا کردن تئوری از عمل بود.