تاریخ انتشار : ۱۶ آبان ۱۳۹۱ - ۱۱:۵۰  ، 
شناسه خبر : ۲۵۰۱۲۲

سیروس محمودیان
سه‌شنبه اول فروردین 1391 با عجله صبحانه را می‌خورم تا به مراسم سال تحویل مزار شهدا برسم. مادرم سر سفره می‌پرسد به ارزروم هم خواهی رفت؟ می‌گویم نمی‌دانم اما سعی می‌کنم موقع بازگشت از استانبول به ارزروم هم سری بزنم. دیشب به بهانه خلاصی از دست برنامه‌های آبکی صدا و سیما فرصتی دست داد تا دیروقت در شب سال تحویل بخشی از کتاب حماسی کوراوغلی را برای محمد- پسرم- و مادرم بخوانم؛ داستان سفر ارزروم کوراوغلی را.
محمد از داستان کوراوغلی و شیرین‌کاری‌های «کچل حمزه» و «دلی ایواز» خیلی خوشش می‌آید و مادرم از وفاداری و عاشق‌پیشگی «نگار خانم» یعنی زن کوراوغلی. 2 اسب «قیرآت» و «دورآت» کوراوغلی هم نزد محمد جای خود را دارند. پدرم در دوران کودکی هر شب قصه کوراوغلی را با احساس تمام به زبان ترکی برای خانواده می‌خواند. از همان دوران کودکی که پدرم هنگام خواندن داستان اساطیری کوراوغلی از شهر ارزروم با آب و تاب نام می‌برد نوعی علاقه باطنی همراه با احترام به این شهر قائل بوده‌ام.
همیشه در قاب تصورات ذهنی جا مانده از کودکی‌ام برای این شهر تاریخی عظمت زیادی قائل بوده‌ام. گشت و گذاری کوتاه در این شهر کافی است تا با دیدن فقر و فلاکت‌های سهمگین شهر و مردم خوبش یکباره چهارستون تمام ذهنیاتم فروریزد و پشت بند آن غم ناهضمی بر تار و پود وجودم سنگینی کند و مقایسه کوچه و بازار این شهر سنتی با دیگر مناطق توریستی و مرکزی ترکیه بر شدت غم و غصه‌هایم بیفزاید. از اول صبح تا نزدیکی‌‌های ظهر در کوچه پس‌کوچه‌های فقرآلود ارزروم به گشت و گذار مشغول می‌شوم.
یابوهای پیر و قاطرهای پا به سن گذاشته که در حال جولان در محلات و خیابان‌های اصلی شهر هستند با آن درشکه‌های قدیمی‌شان هیچ نشانی از اسب رهوار «قیرآت» کوراوغلی به خود ندارند. سر ظهر دیگر کاملا خسته و از پا افتاده‌ام. دنبال جایی می‌گردم تا نفسی چاق کنم. از صبح علی‌الطلوع در حال گشت در محلات ارزروم بوده‌ام. نزدیک‌های ظهر است که از چند کوچه تنگ و گشاد که تا عمق زیادی پر از گل و لای و لجن هستند چندتایی عکس می‌گیرم. خانه‌های گاه کاهگلی در کنار ساختمان‌های چندطبقه قدیمی بدجوری توی ذوق آدم می‌زنند.
وارد پس‌کوچه‌ای می‌شوم که در گودی سمت چپ آن یک مدرسه بزرگ با شیروانی و دیوارهای قرمزرنگ با نوار آبی قرار دارد. از دیوار بتونی کناری سرکی به حیاط مدرسه می‌کشم. مدرسه سوت و کور است، ظاهرا تعطیل شده است. کوچه هم کاملا خلوت است. انباشت زباله سر کوچه و بوی تعفن آن نفس کشیدن را سخت می‌کند. پاچه‌های شلوارم را کمی جمع می‌کنم که بیشتر از این گلی نشوم.
در 2 طرف ابتدای کوچه چند مغازه‌ای که هنوز به سبک و سیاق قدیم در‌های دوتکه چوبی دارند با قفل‌های بزرگی به زنجیر کشیده شده‌اند. در اواسط کوچه به یک دوراهی می‌رسم. مسیر سمت چپ را انتخاب می‌کنم. کمی آنطرف‌تر مقابل یکی از این مغازه‌ها چند صندلی پلاستیکی کهنه رنگ و رو رفته‌ گذاشته‌اند. کمی دورتر هم چند مرد نشسته‌اند. از کنارشان که رد می‌شوم با کنجکاوی خاصی براندازم می‌کنند. با خود فکر می‌کنم شاید گل و لای لباس‌هایم برایشان عجیب باشد و شاید هم عکس گرفتن‌هایم. به انتهای کوچه که می‌رسم تازه علت نگاه کنجکاوانه آنان را می‌فهمم؛ کوچه بن‌بست است.
چند ماشین مدل‌بالا هم آنجا پارک شده است. دیدن چند ماشین مدل‌بالا در آن منطقه برایم بسیار عجیب است. ماشین‌ها با ساختمان‌های چندطبقه قدیمی اصلا همخوانی ندارند. کمی این پا و آن پا می‌کنم و راه رفته را دوباره بازمی‌گردم. نزدیک مردها که می‌رسم یکی از آنها که سبیل پرپشتی دارد و کتی را بر دوشش انداخته است بدون سلام و احوالپرسی سین جیمم می‌کند: «دنبال چیزی می‌گردی؟» با حرکت لب و شانه جواب «نه» می‌دهم و حرکت می‌کنم. مرد با صدای بلند می‌گوید اگر دنبال «خانه عمومی» هستی خانه روبه‌رو‌‌ است.
نگاهی دوباره به مرد و 3 دوستش می‌اندازم و می‌پرسم: «خانه عمومی؟» یارو که از حرف زدن من می‌فهمد اهل ترکیه نیستم برایم از اوصاف خانه عمومی و ناتاشاهایش می‌گوید. تازه متوجه می‌شوم که خانه عمومی یعنی فاحشه‌خانه محلی. گویا در هر محله چندتایی از این خانه‌های عمومی وجود دارد. عنوان ناتاشا در ترکیه یک عنوان عبرت‌آموز تاریخی است. ناتاشا عنوان کلاسیک بدکاره‌های ترکیه است.
سالیان پیش که لائیک‌ها در پی جاگیر کردن مراکز فحشا در جای‌جای کشور مسلمان ترکیه بودند، برای آلوده کردن جوانان جامعه ابتدا روسپی‌های خارجی عموما روسی‌تبار را وارد ترکیه کردند که در همان زمان به آنها ناتاشا می‌گفتند و از آن تاریخ بدکاره‌ها را در ترکیه با این نام می‌خوانند. به هر حال با شنیدن نام خانه عمومی و دقت در محیط و قیافه غلط‌انداز آن 4 نفر کمی نگران می‌شوم. به تندی استغفراللهی می‌گویم و ادامه می‌دهم «نه، آرکاداش! من حاجی هستم» و بعد بدون هیچ کلامی از کنار آنها دور می‌شوم.
هنوز صدای خنده‌شان بلند است. استفاده از واژه «حاجی» برای خلاصی از دست این قبیل شیاطین زمینی از تجربه سفرهای قبلی‌ام به کشور ترکیه است. عموما در ترکیه دلال‌ها و بدکاره‌ها با شنیدن نام «حاجی» کرکره تبلیغ شیطانی‌شان را به سرعت پایین می‌کشند. مثل داستان بسم‌الله است و جن. به اواسط کوچه که می‌رسم نفس راحتی می‌کشم و از دور چند عکس می‌گیرم. از همان نزدیکی‌ها صدای اذان ظهر هم به گوش می‌رسد. در ترکیه 5 نوبت اذان می‌دهند.
تک‌مناره مسجد را در نبش کوچه که می‌بینم دیگر خیالم کاملا راحت می‌شود. مسجد 2 در دارد؛ یکی با پله‌های آهنی که به همان کوچه باز می‌شود و دیگری با پله‌های سنگی به خیابان روبه‌رو‌‌. پله آهنی مسجد کاملا با برف پوشیده شده اما پله‌های سنگی مسجد برف‌روبی شده و قابل عبور است. در حیاط پشتی مسجد وضو می‌گیرم و داخل مسجد قدیمی اما کوچک بساک می‌شوم. با تابلوی کوچکی به لاتین بر سردر مسجد نوشته‌اند «BASAK CAMI1962».
مردم ترکیه معمولا پایبند نماز جماعت اول وقت هستند. مرد میانسال خوش‌تیپی که سه‌تیغ کرده است از در وارد می‌شود، اغلب جماعت به احترامش بلند می‌شوند. از کمددیواری نزدیک منبر عبایی را برداشته و کلاه قرمزرنگ مخصوصی را با دقت بر سر می‌گذارد و پشت سر او صفوف نماز جماعت شکل می‌گیرد. تا ردیف اول کاملا پر نشده باشد کسی در صف دوم قرار نمی‌گیرد. اگر در صف اول جا نبود آنوقت نمازگزاران صف دوم را تشکیل می‌دهند. نماز جماعت اهل سنت آداب و رسوم خاص خودش را دارد.
در گوشه‌ای با مهر سنگی نماز فرادا می‌خوانم و از مسجد بیرون می‌زنم. هنوز در فکر آن مردان و خانه عمومی و بی‌تفاوتی اهل مسجد نسبت به وجود مراکز فحشا در همسایگی مسجد و مدرسه هستم. به انتهای خیابان که می‌رسم چند غذاخوری می‌بینم که در همه آنها شیشه‌های رنگارنگ مشروب هم دیده می‌شود. با خود فکر می‌کنم از خیر ناهار بگذرم و با ساندویچی یا خرید خوراکی از دستفروش‌های پرشمار لب خیابان‌های ارزروم ناهار را سر کنم تا شام.
در نبش خیابان بعدی غذاخوری‌ای می‌بینم که ظاهرا برای خوردن ناهار مناسب است. داخل می‌شوم. چند نیمکت به سبک و سیاق قهوه‌خانه‌های سنتی ما در کنار میز و صندلی‌های خوشرنگ گذاشته‌اند. سلامی می‌دهم و سر میزی می‌نشینم. پسر جوانی برای گرفتن سفارش غذا می‌آید و ردیفی از اسامی غذاهایی را نام می‌برد که نمی‌دانم چه هستند. فقط نام پلو آشناست. در ویترین شیشه‌ای روبه‌رو‌‌ داخل پیاله‌های کوچک سفالی مقداری سیب‌زمینی و گوشت پخته با کمی آب به چشم می‌خورد. فلفل سبز درشتی روی پیاله‌ها غذا را خوشرنگ‌تر کرده است.
در دیگ بزرگی هم همان خوراک لوبیای خودمان. با اشاره انگشت پیاله‌ای سفارش می‌دهم و به زبان پلویی. صاحب مغازه پیرمرد جالبی نشان می‌دهد. چند عکس بزرگ قاب گرفته از دوران مختلف سنی‌اش پشت سر به دیوار آویزان کرده است. عینکی به چشم دارد و شال‌گردن راه‌راهی روی کاپشن چرمش. موهای سفید پیرمرد جذابیت خاصی به چهره او داده است. اجازه‌ای می‌گیرم و عکسی. می‌گوید بگذار ژست بگیرم بعد. عکس را نشانش که می‌دهم با خنده کوتاهی کلی از تیپ و قیافه و ژست آرتیستی‌اش تعریف کرده و از جوانی‌هایش می‌گوید.
عکس‌های پشت سرش را نشانم می‌دهد و با آهی بلند افسوس گذر ایام گذشته را می‌خورد. تازه سر میزم نشسته‌ام که 3 جوان وارد غذاخوری می‌شوند و روی نیمکت‌های سنتی می‌نشینند. یکی از آنها موهای سرش را با تیغ از ته تراشیده، با صدای بلند با هم حرف می‌زنند و شوخی می‌کنند. صاحب مغازه چند باری نگاهی معنادار به آنها می‌اندازد ولی چیزی نمی‌گوید.
جوان‌ها کیفشان کوک است و با هم شوخی و بگو و بخند می‌کنند. صبر پیرمرد که تمام می‌شود با اشاره از آنها می‌خواهد کمی آرام‌تر حرف بزنند. می‌گوید رعایت احترام غذا و سفره واجب است. یکی از پسرها با تندی به پیرمرد جواب می‌دهد که ما کاری به کسی نداریم، خودمان می‌گوییم و خودمان هم می‌خندیم. پسر کچل که در حال پک زدن به سیگارش است نگاهی به اطراف می‌اندازد و با صدایی شبیه فریاد می‌گوید مگر جاندارم- مامور پلیس- هستی که امر و نهی می‌کنی. پول می‌دهیم و دلمان می‌خواهد سر غذا خوش باشیم؛ از سیاست، دولت، گرانی، بدبختی و بیکاری حرف نمی‌زنیم که قدغن باشد. برای لحظاتی پیرمرد خیره‌خیره جوان‌ها را نگاه می‌کند و بعد می‌گوید اولادم! اگر دنبال دردسر می‌گردید بروید جای دیگر.
من کاری به سیاست و دولت ندارم. اصلا هم حال و حوصله بحث ندارم. به اندازه کافی تاوان داده‌ام. زندان هر عاقله‌مردی را از سیاست بیزار می‌کند. اینجا ترکیه است. سیاست یعنی زندان و زندانی شدن. یکی از پسرها کوتاه نمی‌آید. حرف زدنش شبیه آدم‌های مست است. نمی‌دانم شاید مست باشد. وقتی دعوا و مرافعه لسانی‌شان بالا می‌گیرد پیرمرد شروع به تهدید و خبر کردن جاندارم– پلیس- می‌کند. جالب است که برخلاف ایران خودمان، 3 شاگرد جوان پیرمرد هیچ دخالتی در بگو و مگوها یا هواخواهی از صاحبکارشان ندارند. بالاخره جوان‌ها با شنیدن نام پلیس قافیه را باخته و کمی آرام می‌شوند. غذا خوردنم که در میان شر و شور جوان‌ها تمام می‌شود 20 لیری– حدود 20 هزار تومانی- برای یک پیاله سیب‌زمینی، چند تکه گوشت و چند قاشق برنج سرد شده خمیر می‌دهم و از غذاخوری بیرون می‌آیم.
گرانی در ترکیه قابل ملاحظه است. شاید یکی از دلایل اصلی پذیرش فساد موجود از سوی جامعه فقر و بیکاری باشد. شاید هم نتیجه روشن انفعال دینی تدریجا به ارث رسیده از لائیک‌های آتاتورکی. در واقع انفعال دینی اگرچه یکی از ویژگی‌های قابل مشهود در بخش اجتماعی– دینی ترکیه به حساب می‌آید اما لازم به اشاره است که در بخش سیاسی هم اوضاع ترکیه بسیار به هم ریخته‌تر از این حرف‌هاست. صحبت درباره آتاتورک و لائیک‌ها و هر چیز مهم و نامهمی که به دولت و حکومت مربوط می‌شود خط قرمز پررنگی است که نشان روشنی از استبداد سیاسی حاکم بر ترکیه دارد.
دوگانگی و تعارض در گفتار و عمل دولت کنونی اردوغان از دیگر مشخصه‌های سیاسی ترکیه است. دولت اردوغان اگر چه با نشان اسلام و اسلامگرایی سر کار آمده اما بدیهی است دولتمردان مثلا اسلامگرا وابستگی ذاتی به آمریکایی‌ها دارند. در حقیقت وابستگی دولتمردان ترکیه به غربی‌ها بویژه آمریکا انفعال سیاسی قابل تاملی را در عرصه سیاست خارجی بر ترکیه تحمیل کرده است. دولت اردوغان در حوزه سیاست خارجی عملا هیچ اراده‌ای از خود ندارد. در حقیقت دولت اردوغان برای بقای خود و مصون ماندن از نوک تیز حملات کودتامحور ژنرال‌های چهارستاره مکلف است تا رضایت صهیونیست‌ها را تمام و کمال جلب کند، اگرچه این سیاست‌ها برخلاف منافع ملی دولت و ملت ترکیه به حساب بیاید.
دخالت‌های پرهزینه دولت ترکیه در امور داخلی سوریه شمشیر دولبه‌ای است که با منافع ملی ترک‌های عثمانی هیچ همخوانی ندارد. ترکیه خود روی بشکه باروتی قرار دارد که فروپاشی نظام سیاسی سوریه و خودمختاری کردهای آن کشور می‌تواند این بشکه باروت را ناگهان منفجر کند. این روزها به تبع اتفاقات داخلی سوریه درگیری‌های قومی شدیدی در مناطق شرقی و جنوب شرق ترکیه رخ داده است که این درگیری‌ها دیگر احزاب سیاسی فعال در ترکیه را به ابراز مخالفت علنی علیه سیاست‌های غلط و استعماری اردوغان واداشته است.
به نظر می‌رسد استقرار نیروهای سراپا مسلح ارتش ترکیه در مرزهای سوریه نه به خاطر حمله نظامی به خاک سوریه بلکه ترساندن تجزیه‌طلبان پرشمار کردتبار ترکیه است که از پیروزی‌های محدود کردهای سوریه در تسخیر چند شهرک و قصبه به وجد آمده‌اند. 20 میلیون کرد ترکیه کماکان منتظر لحظه تاریخی! تشکیل حکومت مستقل در شرق ترکیه هستند. تروریست‌های پ‌ک‌ک ترکیه اکنون در مناطق کردنشین سوریه در حال جنگ با ارتش آن کشور هستند.
با این وجود اردوغان به اشاره آمریکایی‌ها و با میدانداری کمال داوود اوغلو با حرارت برای سقوط نظام بشار اشد تلاش می‌کند. شکی وجود ندارد تشکیل کردستان بزرگ متشکل از مناطق وسیعی از ایران، عراق، سوریه و ترکیه یکی از آرزوهای خام اما قدیمی صهیونیست‌هاست. ترکیه سال‌هاست با تجزیه‌طلبان کرد درگیری‌های خونین نظامی دارد و مجامع سیاسی– پارلمانی ترکیه با حساسیت روزافزون تحولات منطقه را درباره تشکیل کردستان بزرگ پیگیری می‌کنند.
حرکت به سمت تشکیل کردستان بزرگ خط قرمز سنتی لائیک‌های ترکیه است اما اردوغان با اصرار بر مداخله در امور داخلی سوریه کشور ترکیه را در باتلاق سیاسی گرفتار کرده که طبیعی‌ترین نتیجه آن تجزیه ارضی کشور ترکیه به 2 منطقه کرد و ترک‌نشین است. جالب است که متن نقشه صهیونیستی «کردستان بزرگ» مناطق بزرگی از ایران از شمال غرب کشور تا کناره‌های خلیج فارس و خوزستان در برمی‌گیرد. به هر شکل در عین حالی که فروپاشی نظام سوریه عملا گام مهمی در تحقق آرزوی قدیمی صهیونیست‌ها در تشکیل کردستان بزرگ! به حساب می‌آید اما با این وجود پرسش بی‌پاسخ این است که چرا دولت اردوغان با کنار گذاشتن تعمدی منافع ملی کشور خویش مطیع فرامین صادره از سوی کانون‌های قدرت صهیونیستی‌ باشد. شاید تعمق در گرجستان‌تباری اردوغان رمزگشای این پرسش سر به مهر باشد.