تاریخ انتشار : ۲۳ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۶:۳۴  ، 
شناسه خبر : ۲۵۱۱۴
مقدمه: مقاله حاضر تحلیلی است از ری تکیه که در شماره اخیر فارن افریز چاپ شده است. وی در این مقاله می‌کوشد تا به نقد سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا در قبال ایران از ابتدای انقلاب اسلامی ایران بپردازد و علل شکست این سیاست‌ها را بررسی نماید. در انتها سعی دارد راه‌کاری برای برون‌رفت ایالات متحده از بن‌بست مواجه شده در سیاست خارجی آمریکا در قبال ایران ارائه دهد.

طی پنج سال گذشته، بعد از آن که بوش متعهد به ایجاد تغییر و دگرگونی در خاورمیانه شد، این منطقه فوق‌العاده متفاوت شده است. بخت بد واشنگتن در عراق، تحقیر قدرت اسرائیل در لبنان، خیزش شیعیان که زمانی ناچیز شمرده می‌شدند و قدرت رو‌ به رشد احزاب اسلامگرا همگی مظاهر این تفاوت هستند. در میان این گرفتاریها جمهوری اسلامی قرار دارد. این رژیم نه تنها علیرغم حمله بی‌امان آمریکا همچنان پابرجاست و به حیات خود ادامه می‌دهد بلکه موفق شده است تا نفوذ ایران را در منطقه افزایش دهد. ایران اکنون در کانون مشکلات خاورمیانه قرار گرفته است ـ از جنگهای داخلی در عراق و لبنان تا چالشهای امنیتی در خلیج‌فارس؛ و این تصور که این مشکلات بدون همکاری تهران حل‌وفصل شود، دشوار است. در ضمن، قدرت تهران بواسطه برنامه هسته‌ای آن به طور مستمر رو به افزایش است؛ که علیرغم انتقادهای جامعه بین‌المللی بدون مانع در حال پیشرفت است. تحولات اخیر، واشنگتن را دچار دردسر کرده است. از زمان سقوط شاه در سال 1979، آمریکا یک رشته سیاست‌های گسیخته و نامفهوم را در قبال تهران دنبال کرده است. از جهات گوناگون آمریکا در تلاش برای سرنگونی رژیم ایران حتی از طریق حمله نظامی بود. از سوی دیگر آمریکا به دنبال مذاکره بر سر چند موضوع محدود هم بوده است. در تمام این مدت، آمریکا تلاش می‌کرد که نفوذ ایران را در منطقه محدود کند. اما هیچکدام از این رویکردها موفق نبود؛ بویژه سیاست تحدید نفوذ که هنوز استراتژی برگزیده و منتخب در مباحثات مربوط به سیاست ایران است. اگر آمریکا امیدوار است که ایران را مطیع خود سازد باید استراتژی خود را از اساس مرور کند. جمهوری اسلامی ایران در آینده نزدیک سرنگون نخواهد شد و رشد نفوذ آن در منطقه نمی‌تواند محدود شود. آمریکا باید در ظاهر از گزینه نظامی، تصور مذاکره مشروط و از سیاست تحدید نفوذ خود در مورد ایران به ازاء سیاست جدید تنش‌زدایی اجتناب کند. بویژه این که این پیشنهاد فرصتی به عملگرایان تهران جهت از سرگیری روابط دیپلماتیک و اقتصادی با آمریکا می‌دهد. عملگرایان، با مجهز شدن به تصور روابط جدید با آمریکا، در موضعی قرار خواهند گرفت که تندروهای ایران را کنار گذاشته و تلاش خواهند کرد تا این تعادل قوا را به سود خود تغییر دهند. بزودی واشنگتن این واقعیات را در می‌یابد و در نهایت روابط آن با دشمن دیرینه خود در خاورمیانه بهبود خواهد یافت.

گزینه‌های نامناسب

وقتی که در مورد ایران بحث می‌شود، جرج بوش همواره تاکید می‌کند که همه گزینه‌ها روی میز است. همین مسئله سبب این تصور می‌گردد که در صورت شکست سایر موارد واشنگتن از قوه قهریه علیه ایران استفاده خواهد کرد. این تهدید، بی‌توجهی و نادیده گرفتن این حقیقت است که آمریکا گزینه نظامی واقعی علیه ایران ندارد. ایران به منظور حفاظت از تاسیسات هسته‌ای خود در برابر حملات آمریکا، همه آنها را در سراسر کشور پراکنده کرده یا در اعماق زمین پنهان کرده است. هرگونه حمله آمریکا هم از جهت چالشهای اطلاعاتی (چگونه این سایتها باید پیدا شوند) و هم از جهت مشکلات لجستیکی (چگونه باید آنها را از بین ببرد) محکوم به شکست است. (در مورد عراق نشان داده شد که اطلاعات آمریکا آنگونه که باید همواره قابل اطمینان نیست.) و حتی در صورت یک حمله نظامی موفقیت‌آمیز نمی‌تواند به بلندپروازی هسته‌ای حکومت ایران پایان دهد. این امر تنها ایران را تحریک می‌کند که تاسیسات ویران شده خود را از نو بسازد و توجه کمتری به تعهدات خود کند. نظر شما درباره مذاکره مشروط شبیه آنچه که کاندولیزا رایس وزیر امور خارجه آمریکا پیشنهاد داد چیست؟ در ماه می 2006، وقتی که رایس اعلام کرد اگر ایران فعالیتهای غنی‌سازی اورانیوم خود را متوقف سازد آمریکا راغب به مذاکره چندجانبه با ایران در خصوص مسئله هسته‌ای است، به نظر می‌رسید که وی گام جدی و مهمی را برداشته است. اما این اظهارات نقش خود را در مناقشه میان ایران و آمریکا به عنوان یک مشکل ساده در مورد خلع سلاح خوب بازی نکرد. در حقیقت اختلافات سیاسی و استراتژیکی میان دو کشور بسیار عمیق بوده و نیازمند یک رویکرد بسیار جامع و گسترده است. با توجه به این واقعیتهای ناخوشایند، بسیاری از سیاستگذاران آمریکا به سوی آنچه که آنها آن را آخرین گزینه عینی تلقی می‌کنند کشیده شده‌اند یعنی: سیاست تحدید نفوذ. آنها امیدوارند که کاربرد سیستماتیک فشارهای دیپلماتیک و تحریمهای اقتصادی در کوتاه‌مدت با طرحهای اهریمنی تهران مقابله خواهد کرد و در نهایت یک دولت جدید ایرانی را بوجود خواهد آورد که بیشتر دموکراتیک و در برابر منافع آمریکا بیشتر مسئول است. ایده مهار ایران جدید نیست. از آغاز حیات جمهوری اسلامی ایران این ایده سیاست‌سازان آمریکا بوده و از حمایت گسترده هر دو حزب برخوردار بوده است. با وجود این کسی باید پاسخ این پرسش مهم را بدهد که: آیا می‌توان کشوری را که طرحهای آن نفوذ از طریق ابزارهای غیرمستقیم مانند همکاری با گروههای شیعه است را به درستی مهار کرد؟ آیا سایر کشورهای منطقه راغب به کمک به آمریکا جهت منزوی کردن ایران هستند؟ اگر واشنگتن به طور عقلانی آلترناتیوهای خود را بررسی می‌کرد به سرعت درمی‌یافت که پاسخ به این پرسشها منفی است. اما سیاست آمریکا تحت تسلط تردید ذاتی از تهران است. طی روزهایی که انقلاب 1979 ایران در جریان بود خشم اسلامگراها به نحو حیرت‌آوری آشکار و به نحو خطرناکی گسترش یافت. نخبگان روحانی حاکم بر ایران مرزهای ایران را به عنوان میراث گذشتگان بی‌اعتبار تلقی کرده و متعهد به صدور انقلاب شدند. با وجود این، نظم منطقه‌ای باثبات‌تر از آن بود که روحانیون ایران انتظار داشتند و اکثر رویاهای انقلابیون ایران طی نبرد با عراق در دهه 1980 از توان افتاد. جنگ پرهزینه با بغداد نخبگان روحانی ایران را مجبور کرد که محدودیتهای قدرت و بلندپروازیهای غیرعملی خود را درک کنند. ایران به لفاظی‌ها عمومی خود ادامه می‌داد اما سیاست خارجی آن کاملا عملگرا و واقع‌بینانه شد. هنوز تصوری از ایران به عنوان یک نیروی بی‌ثبات‌کننده در تفکرات آمریکا نقش بسته و تاکنون نیز پایدار مانده است. به عبارت دیگر سیاست تحدید نفوذ متوقف شد زیرا از اینکه ایران یک دولت انقلابی شود که بتواند مدل انقلابی خود را به زور صادر کند، جلوگیری شد. در حقیقت سیاست تحدید نفوذ هرگز موفق نبوده است. و حتی شانس کمی برای کار با آن در آینده وجود دارد. شکست این سیاست به خوبی در گزارش سالانه وزارت امور خارجه آمریکا ثبت شده است که در آن جزئیات حمایت آتی ایران از تروریسم را بیان کرده و در خصوص پیشرفتهای برنامه هسته‌ای آن هشدار داده است. تحریمها و دیگر اشکال فشار آمریکا در بازداشتن ایران از بدرفتاری شکست خورده است. بدتر از همه اینکه، دولت بوش اخیراً گامهایی را برداشته که سیاست تحدید نفوذ را یک سیاست کم‌اثر کرده است. تهاجم آمریکا به عراق، ایران را از طریق همدردی با احزاب شیعه عراق منتفع ساخته است. زمان زیادی لازم است تا یک قدرت سنی بتواند بر عراق مسلط شود و در عین‌حال به عنوان یک وزنه تعادل در برابر قدرت شیعه در ایران عمل کند. شیعیان عراق به شدت یکدست و همگن هستند اما احزاب شیعه حاکم در بغداد ـ مانند حزب الدعوه، شورای عالی انقلاب اسلامی عراق ـ روابط عمیقی با تهران دارند. این امر بدان معنا نیست که رهبران جدید عراق راغب هستند که منافع خود را تابع ایران سازد اما بعید است که آنها به دستور آمریکا با ایران مقابله کنند. امروز هیچ کشوری در خاورمیانه وجود ندارد که در مقابل ایران بایستد. سنت طولانی مدت خرید امنیت از امپراتوری انگلیس و سپس آمریکا به شیخ‌نشینهای خلیج‌فارس درجه‌ای از استقلال را در مقابل همسایگان قدرتمند خود اعطا کرده است اما رفتار نسنجیده دولت آمریکا و عدم توانایی آن در ایجاد امنیت در عراق اعتماد منطقه‌ای را از توانایی آمریکا سلب کرده است. سیاست ضدآمریکایی شایع در منطقه این امر را برای دولتهای منطقه دشوارتر ساخته است که با آمریکا همکاری نمایند یا به نیروهای آمریکایی اجازه حضور در خاک خود را بدهند. آمریکا ممکن است قادر باشد که نیروهای دریایی خود را در آبهای ساحلی یا پایگاههای کوچک خود را در کشورهای مطمئن مانند کویت حفظ کند اما با توجه به نفرت مردم منطقه از آمریکا و نخبگان نامتعادل آن بعید است که بتواند نیروهای نظامی چشمگیری در منطقه داشته باشد. اکنون بسیاری از کشورهای منطقه اطمینان بیشتری به انگیزه‌های ایران در قبال طرحهای بی‌ثبات‌کننده آمریکا دارند و در حالیکه قدرت ایران افزایش می‌یابد شیخ‌نشینهای منطقه احتمالا ترجیح خواهند داد که به جای مقابله با ایران نسبت به آن خوش‌برخورد و منعطف باشند. غرب مایل است که سیاستهای داخلی ایران را به عنوان یک رقابت بین تندروها و عملگرایان ببیند. برخلاف اسلاف آنها طی دهه 1980، رهبران جدید ایران حتی محمود احمدی‌نژاد از انتقاد و طرح سرنگونی پادشاهی‌های حوزه خلیج‌فارس و رژیمهای طرفدار غرب یعنی اردن و مصر خودداری می‌کند. آنها بسیار نگران روابط خارجی این کشورها نسبت به ماهیت داخلی آن هستند. آنها همچنین از صدور انقلاب ایران به زمینه‌های مساعد در عراق خودداری می‌ورزند. به نظر می‌رسد که جامعه بین‌المللی به نسبت، در قبال اقدامات ایران بی‌تفاوت و بی‌اعتنا هستند. طی سال گذشته، آمریکا چند روش کار را برای مقابله با تهران تنظیم کرد. برای مثال، با توجه به فشارهای واشنگتن، شورای امنیت سازمان ملل ایران را محکوم کرد و خواستار تعلیق برنامه هسته‌ای آن کشور شد. علیرغم چنین موفقیت نمادین، اکنون تعداد کمی از قدرتهای بزرگ از اعمال تحریم علیه جمهوری اسلامی ایران حمایت می‌کنند. این امر بدان معنی نیست که فرانسه ترسو است یا روسیه بی‌وجدان است بلکه بدین خاطر است که متحدان آمریکا با این موضوع موافق نیستند که ایران یک تهدید عمده و فوری است. برای آنها، بلندپروازیهای هسته‌ای ایران و حتی تمایل آن برای کمک به تروریسم نگران‌کننده است اما چالشهای مهارشدنی هستند که می‌توان بدون تشبث به قوه قهریه یا اقدامات اقتصادی زورگویانه مدیریت شوند. طی روزهای آخر جنگ سرد، آمریکا قادر به کسب حمایت برای مهار اتحاد جماهیر شوروی بود زیرا اکثر متحدان اروپایی‌اش درباره شوروی نگران بودند. اما امروز این امر در مورد ایران صادق نیست. به استثناء اسرائیل، به نظر می‌رسد تعداد کمی از دوستان آمریکایی نگران هستند. به منظور توسعه یک سیاست زیرکانه علیه ایران، آمریکا باید ابتدا حقایق مسلم ناخوشایند را بپذیرد. ـ مانند صعود ایران به عنوان یک قدرت منطقه‌ای و دوام آن رژیم ـ سپس بپرسد که چگونه می‌توان با این امور همراهی و سازگاری کرد. علیرغم ادعاهای افراطی و لفاظی‌های آتش‌افروز، جمهوری اسلامی ایران آلمان نازی نیست. ایران یک قدرت فرصت‌طلبانه است که به دنبال کسب امتیازات مهم از میان همسایگان بدون توسل به جنگ است. با توجه به این نکته که ایران یک قدرت خیزش یافته است آمریکا باید باب مذاکره را با این نگرش و دید که چارچوبی جهت کنترل نفوذ ایران ایجاد کند، باز نماید و تمایل خود را برای همزیستی با ایران در حالی که افراط‌کاریهای آن را محدود می‌سازد را به نمایش گذارد. به عبارت دیگر واشنگتن باید سیاست تنش‌زدایی را بپذیرد. این خواسته ممکن است بسیار دور از ذهن باشد که آمریکا تجربه تعامل و رفتار با قدرتهای به ظاهر سرکش را دارد. در اواخر دهه 1960 هنگامی که حضور آمریکا در آسیا رو به زوال بود، چین شروع به منقبض کردن توان خود در کشورهای پیرامونی کرد. ریچارد نیکسون رییس‌جمهوری وقت آمریکا و هنری کسینجر مشاور امنیت ملی آن، هیچ پاسخی را با نادیده گرفتن قدرت واقعی چین ندادند. آنها با چین مذاکره کردند و کمک چین سبب پایان دادن به جنگ ویتنام و ایجاد ثبات در شرق آسیا گردید. مشابه آن، سیاست تنش‌زدایی دولت نیکسون در قبال اتحاد جماهیر شوروی بود که نه تنها سبب جلوگیری از جنگ با مسکو شد بلکه همکاری آن را در مسئله مهم کنترل تسلیحات بدست آورد. این امر کاملا روشن نیست که آیا ایران ـ مانند زمانی که روسیه و چین راغب به مذاکره بودند ـ راغب به مذاکره هست. اما دلایلی برای این که در این خصوص امیدوار باشیم وجود دارد. تحولات اخیر در خاورمیانه و داخل ایران، تهران را در یک وضعیت حیاتی و مهم قرار داده است. ظهور ایران به عنوان یک دولت قدرتمند در خلیج‌فارس به این معناست که تهران ممکن است در نهایت رابطه خود را با عواقب و کیفر بزرگتر عوض کند. ایران باید به سوی همزیستی یا مواجهه با آمریکا حرکت کند. با توجه به تلاشهای پیشین برای مذاکره با واشنگتن، دولت ایران خواستار مذاکره جامع در مورد موضوع مورد نظر آنها بود. در آخرین پاسخ به پشنهاد آمریکا و اروپا در تابستان گذشته، تهران تمایل خود را برای همکاری طولانی‌مدت در حوزه‌های امنیتی، اقتصادی، سیاسی و انرژی به منظور دستیابی به امنیت پایدار در منطقه و امنیت طولانی‌مدت در خصوص انرژی ابراز داشت. همچنین استدلال شده است که برای حل این مسئله به شیوه‌ای پایدار، هیچ گزینه‌ای جز تشخیص و از بین بردن ریشه‌های نهفته و دلایلی که منجر به آن شده که دو طرف به موضع دشوار کنونی برسند، وجود ندارد. عبارت "موضع دشوار" ممکن است نیازمند آن باشد که واشنگتن توجه بیشتری به تغییرات اخیر در تهران بنماید. غرب مایل است که سیاستهای داخلی ایران را به عنوان یک رقابت بین تندروها و عملگرایان ببیند. برخلاف اسلاف آنها طی دهه 1980، رهبران جدید ایران حتی محمود احمدی‌نژاد از انتقاد و طرح سرنگونی پادشاهی‌های حوزه خلیج‌فارس و رژیمهای طرفدار غرب یعنی اردن و مصر خودداری می‌کند. آنها بسیار نگران روابط خارجی این کشورها نسبت به ماهیت داخلی آن هستند. آنها همچنین از صدور انقلاب ایران به زمینه‌های مساعد در عراق خودداری می‌ورزند. با توجه به مخالفت زودتر از موعد نسبت به چنین تلاشهایی از سوی روحانیون شیعه عراق و سیاستمداران این کشور، ایران ترجیح داده است تا بیشتر بر روی نگرانی‌های واقعی تمرکز کند. گرچه آنها خواستار یک همسایه سازگار و همدرد هستند اما آنها تصور نمی‌کنند که شیعیان عراق مطیع و فرمانبر تهران شوند. آنها از احزاب شیعی عراق حمایت می‌کنند نه به این خاطر که آنها امیدوار باشند که یک دولت دست‌نشانده یا یک دولت نیابتی در آنجا روی کار آید بلکه به این خاطر که آنها امیدوارند از این طریق از روی کار آمدن یک رژیم دشمن دیگری که سنی‌ها بر آن حاکم باشند، جلوگیری کنند. این موضوع پیشنهاد می‌کند که راست جدید در ایران به دنبال تغییرات بی‌معنی در روابط بین‌المللی ایران نیست. اما این مباحثات توجه امروز تهران را به این موضوع معطوف کرده است که چگونه این رژیم می‌تواند حوزه نفوذ خود را تحکیم بخشد و چگونه می‌تواند از این وضعیت به عنوان یک قدرت نوظهور هژمون بهره جوید. سرنگونی طالبان در افغانستان و صدام حسین در عراق منجر به واکنش ایران برای استفاده از فرصت منحصر به فرد جهت خیزش کشور شده است. ایران اکنون خود را به عنوان کشور مهم و حیاتی در خاورمیانه می‌نگرد. در حالیکه این امر در میان جناح حاکم بر ایران مرسوم بوده، اما راست جدید خود دچار شکاف شده است و یکی از موضوعات مهمی که سبب این شکاف گردیده این است که آیا منافع ایران بوسیله همزیستی با آمریکا بهتر تامین خواهد شد یا ایستادگی در برابر آن. در یک طیف تندروها قرار دارند که مظهر آن احمدی‌نژاد است اما افراد دیگری که در پستهای کلیدی قرار دارند مانند مرتضی رضایی معاون سپاه پاسداران و مجتبی هاشمی ثمره معاون وزیر کشور است. ترسیم توان آنها از سپاه پاسداران (بویژه تشکیلات اطلاعاتی آن)، نیروهای بسیج و گروههایی مانند ائتلاف توسعه‌دهندگان و جامعه اسلامی مهندسان نمی‌تواند به آسانی نادیده گرفته شود. گرچه بسیاری از اعضای ارشد روحانی رفتار مذهبی احمدی‌نژاد را نپذیرفته‌اند اما وی توانست حمایت بخش کوچکی از طبقه روحانیون بویژه آیت‌الله محمدتقی مصباح‌یزدی را کسب کند. شکل‌دهنده تجربه سیاسی بسیاری از تندروها، انقلاب 1979 نبوده است اما جنگ عراق در دهه 1980 آنها را از آمریکا و جامعه بین‌المللی بیزار کرد و آنها را به خوداتکایی واداشت. با توجه به این تجربه، جنگ نشان داد که منافع ایران نمی‌تواند از طریق پایبندی به معاهدات بین‌المللی یا استفاده از نظرات غرب حفظ شود. بویژه احمدی‌نژاد و متحدان وی، آمریکا را به عنوان "شیطان بزرگ" و به عنوان یک منبع آلودگی فرهنگی و قدرت سرمایه‌داری حریص که به طور ذاتی منابع را استثمار می‌کند، می‌نگرند. در دیدگاه آنان آمریکا عامل بدبیاری ایران از رژیم شاه تا حمله به این کشور از سوی عراق است. اما آنها همچنین آمریکا را یک قدرت رو به زوال می‌نگرند. حسین سلامی یکی از فرماندهان سپاه در ماه مارس 2006 گفت: ما این قدرت برتر جهان را ارزیابی کرده‌ایم و بر این اساس هیچ چیز نگران‌کننده‌ای وجود ندارد. علیرغم این اعتقاد راسخ مذهبی، احمدی‌نژاد یک موعود باور نیست که به دنبال هدایت و کنترل یک نظم جدید جهانی باشد. او یک فرد زیرک است که درصدد برانگیختن خشم عمومی در محیط پیرامون آشوب‌زده خود می‌باشد. او می‌داند که قتل‌عام در عراق، توقف روند صلح اسرائیل ـ فلسطین، عدم توانایی حاکمان عرب برای مقاومت در برابر واشنگتن احساسات شدید ضدآمریکایی را در سراسر خاورمیانه ایجاد کرده و تمایل مردم برای حمایت از رهبری که در برابر آمریکا و اسرائیل ایستاده در حال رشد است. و او می‌خواهد که آن رهبر مورد نظر باشد. در نتیجه، لفاظی‌های آتشین وی درباره هولوکاست و اسرائیل، حمایت از حزب‌الله و تقاضای برای یکپارچگی مسلمانان جهت غلبه بر شکافهای فرقه‌گرایی، این کشور شیعه فارسی را به یک هدف مطلوب و مورد خواست برای عربهای سنی تبدیل کرده است. همچنین این موضوع قابل درک است که احمدی‌نژاد و متحدانش دستیابی به انرژی هسته‌ای را برای تحکیم و تقویت موضع ایران و کمک به کشور جهت تحت‌الشعاع قرار دادن نفوذ آمریکا در منطقه مهم می‌دانند. آیت‌الله مصباح‌یزدی آن را "آزمایش بزرگ الهی" دانسته و روزنامه کیهان استدلال کرده است که "دانش و توانایی ساخت بمب هسته‌ای برای آماده شدن جهت ورود به مرحله بعد و در نبرد آتی ضروری است." تندروهای ایران معتقدند که اهداف آمریکا برای مقابله با مسئله هسته‌ای ایران اهمیت کمتری از بهره‌برداری آمریکا از این مسئله جهت کسب حمایت علیه ایران دارد. در این خصوص احمدی‌نژاد اظهار داشته که "اگر این مشکل حل شود، آمریکا مسئله حقوق بشر را مطرح می‌سازد. اگر مسئله حقوق بشر حل شود آنها مسئله حقوق حیوانات را به میان می‌کشند." اقدامات عجیب و غریب احمدی‌نژاد در تبدیل وی به کانون توجهات بین‌المللی طی دو سال گذشته موفق بوده است و سبب شده که ناظران خارجی از ظهور یک اردوگاه در میان جناح راست جدید آگاه نشوند. این گروه، گرچه نومحافظه‌کارند، اما تمایل به اعمال فشار بر ملی‌گرایی ایران درباره هویت اسلامی و عملگرایی درباره ایدئولوژی دارند. در میان رهبران این گروه، علی لاریجانی دبیر شورای عالی امنیت ملی، عباس محتاج فرمانده سابق نیروی دریایی و عزت‌الله ضرغامی رییس صدا و سیمای جمهوری اسلامی قرار دارند.