تاریخ انتشار : ۱۰ دی ۱۳۹۱ - ۱۱:۳۰  ، 
شناسه خبر : ۲۵۱۴۹۰

علی ابوالحسنی (مُنْذِر)
6 – 5. سؤال از نخست‌وزیر راجع به تعیین وضعیت نیروهای آمریکایی در ایران (پاییز 24)

5 مهر 24، اکثریت مجلس 14 (شامل کسانی چون سیدضیاءالدین طباطبایی و علی دشتی) به برنامۀ دولت صدرالاشراف رأی اعتماد داد و این امر به شدت مورد مخالفت لنکرانی، دکتر مصدق، دکتر فریور، دکتر معظمی (و... نیز فراکسیون حزب توده) قرار گرفت. علت مخالفت اقلیت مجلس با صدرالاشراف، چنانکه دکتر مصدق در نطق خود فاش ساخت، «سست‌عنصری و تذبذب» وی در دوران دیکتاتوری رضاخانی (و اطاعت از دستورهای رضاخان حتی در کشف حجاب همسر خویش) بود که طبعاً خطر تسلیم وی به فشارها و تحکّمات قدرتهای خارجی (خاصه انگلیس) را در اوضاع پرمخاطرۀ آن روز کشور در پی داشت. 10 مهر 24 (برابر سپتامبر 1945) لنکرانی، به عنوان نمایندۀ مجلس 14، متنی را برای طرح در مجلس شورا خطاب به وزیر خارجه تنظیم کرد که در آن از وی می‌پرسید علت عدم الحاق دولت آمریکا به پیمان سه‌گانه، یا دلیل عدم انعقاد قراردادی مستقل با آمریکا برای تعیین وضعیت نیروهای آن کشور در ایران چیست و چه کسانی مانع این امر بوده‌اند؟
مروری بر تاریخچۀ ورود سربازان آمریکا به ایران پس از شهریور بیست، و مکاتبات دو دولت ایران و آمریکا بر سر آن، حکمت و ضرورت سیاسی این اقدام لنکرانی را کاملاً روشن می‌سازد. به نوشتۀ محققان:
اندکی پس از اشغال ایران به توسط قوای روس و انگلیس، بریتانیا از ایالات متحده خواست که برای ارسال مواد و مهمات جنگی به شوروی از طریق ایران، لندن را یاری کند. با اعلام جنگ هیتلر به آمریکا (11 دسامبر 1941) و پیشروی نیروهای آلمان به سوی مسکو، ارسال مواد به پشت جبهۀ شوروی اهمیت استراتژیک یافت و کمبود ظرفیت بنادر ایران برای تخلیۀ بار، ظرفیت حمل ناچیز راه‌آهن سراسری این کشور و وضع جاده‌های آن، کمی نیروی انسانی و متقابلاً افزایش روزافزون میزان کمکهای متفقین به شوروی، و همچنین ناتوانی لندن از تأمین نیروی انسانی کافی و منابع مورد نیاز برای رفع مشکل حمل مواد به روسیه، نخست‌وزیر انگلیس (چرچیل) را وادار به قبول پیشنهاد روزولت رئیس‌جمهور آمریکا مبنی بر واگذاری مسئولیت حمل مواد و مهمات در ایران به آمریکاییها ساخت. در سپتامبر 1942 (مهر 1322) آمریکا «میسیون نظامی ایران»1 را تشکیل داد تا کار فراهم ساختن تسهیلات لازم برای تأمین نیازهای انگلستان در منطقۀ خلیج‌فارس و همچنین کمک به شوروی را سامان دهد. مقامات آمریکا دلیل تشکیل این میسیون را «پیشبرد مقاصد آمریکا در هدفهای جنگی خود» عنوان کردند. اولین دسته از نیروهای غیرجنگندۀ آمریکایی وابسته به میسیون مزبور، که اغلب آنها از رستۀ مهندسی ارتش آمریکا بودند، در دسامبر 1942 (دی 21) وارد ایران شدند و تا پایان سال 1942 عملیات حمل مواد و ادارۀ راه‌آهن ایران را در منطقۀ جنوب به طور کلی از انگلیسیها تحویل گرفتند و بسیاری از کارهای ساختمانی، تعمیرات و عملیات راه‌آهن ایران در قسمت جنوب را انجام دادند.
تعداد نیروهای آمریکایی که برای این منظور به ایران آمدند بسیار زیاد بود و روز به روز نیز بیشتر می‌شد، به طوری که در ژانویۀ 1943 (بهمن 1321) شمار آنها به 30 هزار رسید. حضور این همه سرباز، تنها به درخواست انگلستان از آمریکا صورت گرفته بود و در این باره هیچ موافقتنامه یا قراردادی بین ایران و آمریکا امضا نشده و حتی مذاکره‌ای هم انجام نگرفته بود، در حالی که پیمان اتحاد سه‌گانه میان ایران، روسیه و انگلیس (9 بهمن 1320) وضع قوای روس و انگلیس در ایران، و زمان خروج آنها از این کشور را روشن ساخته بود.
دولت ایران برای روشن شدن وضع سربازان آمریکا در ایران و تعیین نحوۀ فعالیت و علت حضورشان در این کشور، در تاریخ 16 بهمن 1321 یادداشتی برای سفیر آمریکا ارسال داشت تا به اطلاع دولت خویش برساند که ایران «برای روشن نمودن روابط فیمابین حاضر است پیمان اتحاد سه‌گانۀ منعقده در نهم بهمن 1320 را با شرکت دول متحدۀ کشورهای آمریکای شمالی مبدل به پیمان چهارگانه نماید». متعاقب این امر، به سفیر ایران در آمریکا (محمد شایسته) نیز فرمان داده شد که موضوع را پیگیری کند.
دولت ایران می‌خواست آمریکا را متعهد به تضمین استقلال و حفظ حاکمیت ایران بسازد و ضمناً تاریخ تخلیۀ کشور از نیروهای آمریکایی را (همچون قوای روس و انگلیس) حداکثر شش ماه پس از پایان جنگ تعیین کند. لذا دستور‌العمل دیگری برای سفیر خود در واشنگتن ارسال کرد از این قرار:
چون ورود نیروهای آمریکا ادامه دارد و هیچ نوع قراردادی در این باب با آنها نداریم و بالنتیجه تعهد تخلیۀ نیروهای خود را شش ماه پس از ختم جنگ به طوری که متفقین پیمان سه‌گانه ملزم به آن هستند ننموده‌اند، لازم است در دنبال اقدامات خود نسبت به الحاق دولت آمریکا به پیمان سه‌گانه متذکر شوید که طبق منشور آتلانتیک ملزم به محترم شمردن حق حاکمیت و استقلال ما می‌باشند...
احمد قوام نخست‌وزیر وقت ایران (که در آن زمان، مورد حمایت جدّی لنکرانی قرار داشت) در تلگراف مورخ 29 دی 1321 خود به شایسته نوشت که چون قرارداد ایران با متفقین براساس منشور آتلانتیک بوده و مبتکر این فکر نیز دولت آمریکاست «دولت ایران علاقه دارد که دولت آمریکا استقلال ایران را با ملحق شدن به پیمان سه‌گانه رسماً تضمین نماید».
با این همه، دولت آمریکا به عذر آنکه قرارداد اتحاد سه‌گانه بین ایران و دو کشوری امضا شده که آن را به اشغال نظامی خود درآورده‌اند و سربازان آمریکایی ایران را اشغال نکرده و حضورشان در ایران صرفاً جنبۀ فنّی و کمک به امر حمل مواد و مهمات به شوروی دارد، از امضای پیمان سه‌گانه و تضمین استقلال و حاکمیت ایران سرباز زد و پیشنهاد کرد قرارداد جداگانه‌ای بین ایران و آمریکا منعقد شود. دولت ایران، که از پیوستن آمریکا به پیمان سه‌گانه ناامید شده بود، ناگزیر به عقد قرارداد جداگانه با آن کشور رضایت داد. قرار شد واشنگتن طرح قراردادی را تهیه کند که مسئلۀ تضمین استقلال ایران و خروج سربازان آمریکایی حداکثر شش ماه پس از جنگ در آن لحاظ شود. طرح مزبور، که در آوریل 1943 (اردیبهشت 22) به دولت ایران تسلیم شد، رضایت کامل ایران را فراهم نساخت و دولت ایران تغییرات و اصلاحاتی در آن به عمل آورد. یکی از اشکالات عمده‌ای که در طرح پیشنهادی آمریکا وجود داشت و منطقاً نمی‌توانست مورد قبول ایران قرار گیرد مسئلۀ مالکیت ساختمانها و تأسیساتی بود که آمریکاییها در ایران ساخته بودند و بند سوم از مادۀ 6 طرح مزبور مقرر می‌داشت که دولت ایران، بعد از جنگ، ترتیبی برای مالکیت آن بدهد. مفهوم این بند آن بود که مثلاً اگر آمریکاییها در بنادر ایران اسکله‌هایی ساخته بودند می‌توانستند به استناد همین ماده (با وجود آنکه آن تأسیسات و ساختمانها به تقاضای دولت ایران ساخته نشده بود) ادعاهایی بنمایند و روشن است که تصدیق آن، چه مشکلاتی برای ایران به بار می‌آورد. مورد دیگر، اشاره‌ای بود که در همان مادۀ 6 طرح پیشنهادی، به فصل 4 منشور آتلانتیک شده بود. فصل مزبور مربوط به بازرگانی آزاد و دسترسی همۀ کشورها به مواد خام، به طور یکسان، است. معلوم نیست چه ضرورتی اشاره به این امر را در طرح پیشنهادی ایجاب می‌کرد، ولی مسلماً با تأیید این بند از مادۀ 6 به توسط ایران، آمریکا می‌توانست به اتکای آن، حقوقی برای خود در استفاده از مواد خام ایران که شامل معادن و غیره نیز می‌شد قائل شود و شکی نیست که منظور آمریکاییها از گنجانیدن این موضوع در قرارداد، استفادۀ آتی از منابع نفتی ایران بود که آمریکاییها آن را زیرکانه در قرارداد راجع به حضور نیروهای آمریکایی در ایران گنجانیده بودند. در اصلاحاتی که دولت ایران در طرح پیشنهادی آمریکا انجام داد، ضمن حذف این دو بند از مادۀ 6، برخی تغییرات دیگر نیز صورت گرفت و چون از طرفی بعضی شرایط و مسائلی که در قرارداد پیش‌بینی شده بود با ورود ایران در جنگ دیگر وجود نداشت مسئلۀ دفاع ایالات متحده از ایران نیز مورد توجه قرار نگرفت. در اصلاحات پیشنهادی ایران، کوشش شده بود که آمریکا به قبول مسئولیتها و ضمانتهایی دربارۀ ایران متعهد شود و حاکمیت، استقلال و تمامیت ارضی آن را محترم شمارد. مقامات آمریکا، پس از مطالعۀ اصلاحات ایران در طرح پیشنهادی خود، طرح جدیدی تسلیم ایران کردند که نه تنها اصلاحات پیشین ایران در آن منظور نشده بود بلکه در بعضی قسمتها از طرح اول هم مشکل‌تر می‌نمود! از این رو، دولت ایران مجدداً تغییرات و اصلاحاتی را پیشنهاد کرد و در نهایت، کار عقد و امضای قرارداد به فرجام مطلوب نرسید.2
بدین‌گونه، وضع سربازان آمریکایی در ایران نامعلوم ماند و ناگفته پیداست که ادامۀ حضور نیروهای هر یک از سه کشور اشغال‌کنندۀ ایران، گره اشغال کشورمان به دست متفقین را محکم‌تر می‌ساخت و به بقیه امکان می‌داد که برای ادامۀ حضور سربازان خود در ایران بهانه و توجیهی تراشیده و استقلال و تمامیت ارضی کشورمان را به بازی گیرند. متقابلاً خروج نیروهای هر یک از سه دولت از ایران، عرصه را بر بقای سربازان دیگر کشورها در این سرزمین تنگ می‌ساخت و فریاد اعتراض دولت و ملت ایران را نسبت به ادامۀ‌ حضور بقیه رساتر می‌کرد. از این رو لنکرانی، به حق، اصرار داشت که تکلیف نیروهای آمریکا در ایران هر چه زودتر روشن شده زمینۀ خروج آنها از کشور فراهم گردد؛ و سؤال او از وزیر خارجۀ صدرالاشراف، معطوف به همین قصد بود.
از اعلامیۀ مورخ پاییز 1324 سفارت آمریکا در تهران، که بخشی از آن در سؤال لنکرانی از وزیر خارجۀ دولت صدرالاشراف منعکس شده، چنین برمی‌آید که مذاکرات دولت ایران با آمریکا در ماه دسامبر 1943 (دی 22)، زمان نخست‌وزیری سهیلی3 و وزارت خارجۀ ساعد، «به طور ناگهانی» از سوی دولت ایران قطع شده و برخلاف گذشته، تا روی کار آمدن دولت سهام‌السلطان بیات (که مورد حمایت اقلیت مستقل مجلس 14: مصدق و لنکرانی و... قرار داشت) هیچ‌گونه اقدام عملی در این زمینه صورت نگرفته است. همچنین، سؤال لنکرانی از وزیر خارجۀ صدر حاکی است که دست اجنبی (انگلیس و روس) نیز به نحوی در جلوگیری از عقد پیمان بین ایران و آمریکا فعال بوده و به رغم شایعاتی که دائر بر اهمال و استنکاف آمریکا از تن دادن به این پیمان در اذهان رواج داشته، «عدم تمایل دیگران به تشیید روابط حسنۀ بیشتر» بین ایران و آمریکا در جلوگیری از عقد آن پیمان بی‌تأثیر نبوده است؛ چنانکه اعلامیۀ سفارت آمریکا در تهران (پاییز 24) نیز با این عبارت، سستی بنیان آن شایعه را آشکار می‌ساخت: «دولت آمریکا مایل بود قراردادی کتبی راجع به موقعیت نیروی آمریکا در این کشور منعقد نماید. در سال 1943 مذاکراتی به این منظور جریان یافت لکن این مذاکرات در ماه دسامبر آن سال [برابر دی 22، زمان نخست‌وزیری سهیلی] به طور ناگهان از طرف دولت ایران قطع شد. گرچه مکرّر دولت ایران تمایل خود را به تجدید مذاکرات اظهار داشت، هیچ‌گونه اقدامی از طرف مقامات ایرانی تا ماه مارس 1945 [فروردین 24، اواخر حکومت سهام‌السلطان بیات] به عمل نیامد. در آن تاریخ وزیر مختار ایران در واشنگتن به وزارت امور خارجۀ آمریکا اطلاع داد که دولت ایران دیگر قراردادی را لازم نمی‌داند و موضوع را کلاًّ تمام شده تلقی می‌کند. بنابراین، روشن است مسئولیت فقدان قرارداد رسمی راجع به حضور نیروی آمریکا در ایران به کلّی برعهدۀ خود دولت ایران می‌باشد». لنکرانی، چنانکه در سؤال خود تصریح دارد، «کراراً از خیلی از پیش از ورود» به مجلس 14، پیگیر این موضوع بوده و «به دولتهای وقت و بالاتر [شاه ایران؟] در این باب مراجعه» می‌کرده ولی «با وعده‌های مکرّر ظاهراً امیدبخش» ولی بی‌نتیجه و «بلااثر» روبه‌رو می‌‌شده است. اینک، به دلیل وخامت اوضاع کشور، و به عنوان مقدمۀ اخراج قوای متفقین از ایران، می‌بایستی اقدام جدّی‌تری در این راه صورت می‌گرفت، که طرح سؤال از وزیر خارجه به همین منظور بود.
با این حال، در نتیجۀ کشمکشهای سیاسی جاری در کشور، و چالش سخت اقلیت مجلس (لنکرانی و مصدق و...) با نخست‌وزیر، امکان تقدیم سؤال فوق به دولت پیش نیامد و لنکرانی سؤال مزبور را در 13 آبان همان سال (برابر نوامبر 1945) خطاب به نخست‌وزیر وقت (حکیمی) مطرح ساخت.4 لنکرانی در آن نوشته، خواهان افشای «توطئه‌های مرموز» جاری «بر ضدّ ملت ایران»، و معرّفی عواملی شده بود که با تحریک بعضی از دول سلطه‌جوی خارجی (خصوصاً انگلیس) دولت ایران را از عقد قرارداد دفاعی با آمریکا و الحاق آن دولت به پیمان سه‌گانه باز داشته و (به رغم استقبال خود آمریکاییها از این امر) مانع انجام گرفتن آن شده‌اند.
این زمان، دوران ادامۀ اشغال ایران به توسط ارتش سرخ، و اوجگیری تحکمات روسیۀ شوروی و غائلۀ پیشه‌وری در ایران بود. درست در روز رأی مجلس به نخست‌وزیری حکیمی (15 آبان 24) عبدالصمد کامبخش (عضو فراکسیون حزب توده در مجلس 14، و عامل مهمّ روسیه در حزب مذکور) طی نطقی در مجلس، تلویحاً از ادامۀ حضور ارتش سرخ در آذربایجان دفاع کرد و 29 آبان نیز ارتش سرخ، در شریف‌‌آباد قزوین، رسماً از ورود ارتش مرکزی ایران به آذربایجان جلوگیری کرد و با این حادثه، بحران آذربایجان به نقطۀ اوج خود نزدیک شد.
متن سؤال لنکرانی از حکیمی چنین بود:
جناب آقای حکیمی نخست‌وزیر
این سؤال قبلاً در موقع خود به عنوان وزیر امور خارجۀ دولت قبل تهیه، و عللی باعث تأخیر آن شد. اینک عین آن سؤال را (که راجع به سیاستهای مربوط به دولتهای قبل از کابینۀ فعلی آن جناب است فقط با تبدیل عنوان وزیر امور خارجه به عنوان نخست‌وزیری) برای مبارزه با توطئه‌های مرموزی که ضدّ ملت ایران می‌شود و تأمین مصلحتهای مهمّ ملّی، به آن جناب تقدیم و با تمنای تسریع در جواب، تجدید احترامات می‌نماید.
همه می‌دانند که عدم الحاق دولت آمریکا به پیمان سه‌گانه و یا عدم انعقاد قراردادی بین ایران و آمریکا راجع به موقعیت نیروی آمریکا در ایران، همواره مورد اعتراض عمومی قرار گرفته و آن وضع مبهم به شکل اسرارآمیزی ادامه می‌یافت و توجه علاقه‌مندان به مصلحت مملکت را جلب می‌نمود و خودم هم کراراً از خیلی از پیش از ورودم به مجلس به دولتهای وقت و بالاتر در این باب مراجعه و با وعده‌های مکرّر ظاهراً امیدبخش، که در نتیجه بلااثر می‌ماند، استقبال می‌شدم.
از اطراف و جوانب و بعضی نواحی هم به طور غیرمستقیم سعی می‌شد که عدم انعقاد قرارداد را ناشی از بی‌میلی و استنکاف دولت آمریکا نشان دهند و اشاعات زیادی هم در این باب می‌شد. به اندازه‌ای که افراط در این اشاعات، باعث عکس‌العمل و منتهی به خلاف مقصود اشاعه‌دهندگان شده و ایجاد زمینه برای این حدس نمود که شاید علت آن ابهام و خفا، و منشأ این همه فعالیت در این اشاعات، همان عدم تمایل دیگران به تشیید روابط حسنۀ‌ بیشتری بین ما و آمریکا باشد و اعلامیۀ اخیر سفارت کبرای آمریکا در تهران مطالبی مهم را که کوشش در اخفای آن می‌شد مکشوف و پرده‌های ضخیم را از روی سرائری که سعی در استتار آن می‌شده برداشت. لذا از لحاظ اینکه این جریان پای ملت ایران حساب نشود، برای اینکه نقشه‌های ظالمانه‌ای که برای ایجاد وضعیت خاص نامطلوبی بین ما و آمریکا از گذشته‌های تاریخ معاصر تا به حال مستمرّاً به کار رفته و می‌رود عقیم گردد، برای اینکه آمریکاییها متوجه شوند که تا چه اندازه کوشش می‌شود که ملت ایران از دوستی شدید و علاقه‌های قلبی خود به ملت آمریکا نتایج معکوس ببرد، برای اینکه مسئولین داخلی عواقب این روّیۀ سوء شناخته شده به ملت ایران معرفی شوند، برای اینکه بتوان به مسئولین این اوضاع به نام خیانت به ایران علی‌التعیین اعلام جرم نمود، با نقل عین عبارات بند دوم و بند سوم از اعلامیۀ سفارت آمریکا سؤالات زیرین را از جناب آقای وزیر امور خارجه می‌نمایم.
از اعلامیۀ سفارت آمریکا:
2. ایران متفق جنگی کشورهای متحد آمریکا بود و دولت آمریکا چنین فهمیده بود که کار نیروی آمریکا در ایران برای نیل به پیروزی مشترک از طرف دولت و ملت ایران، که با سایر ممالک دنیا در بلیّات شکست سهیم می‌شدند، مورد استقبال واقع گردیده است.
3. با وصف این، دولت آمریکا مایل بود قراردادی کتبی راجع به موقعیت نیروی آمریکا در این کشور منعقد نماید. در سال 1943 مذاکراتی به این منظور جریان یافت؛ لکن این مذاکرات در ماه دسامبر آن سال به طور ناگهان از طرف دولت ایران قطع شد. گرچه مکرّر دولت ایران تمایل خود را به تجدید مذاکرات اظهار داشت، هیچ‌گونه اقدامی از طرف مقامات ایرانی تا ماه مارس 1945 به عمل نیامد. در آن تاریخ وزیر مختار ایران در واشنگتن به وزارت امور خارجۀ آمریکا اطلاع داد که دولت ایران دیگر قراردادی را لازم نمی‌داند و موضوع را کلّا تمام شده تلقی می‌کند. بنابراین، روشن است مسئولیت فقدان قرارداد رسمی راجع به حضور نیروی آمریکا در ایران به کلّی برعهدۀ خود دولت ایران می‌باشد».
این بود موارد مرتبط به سؤال و این است سؤالات که از وزیر امور خارجه می‌شود، و این سؤالات نمی‌تواند کوچک‌ترین نمونه‌ای از موافقت و یا عدم موافقت من نسبت به قبول یا ردّ معاملۀ اموال آمریکاییها در ایران واقع گردد و خدای ایران مردم خیرخواه را در مواقع خود به طرف وظائف ملی و مصلحتهای اجتماعی و تکالیف وجدانی آنها هدایت خواهد فرمود:
1. کیفیت امر چه بوده و قضیه از چه قرار است و علت اخفای این جریان ممتد در این طول مدت از مردم و مجلس چه بوده است؟
2. در تاریخی که اعلامیۀ سفارت آمریکا اشعار می‌دارد که «مذاکرات به طور ناگهان [کذا] از طرف دولت ایران قطع شده» کدام دولت زمامدار بوده و وزیر خارجۀ وقت ما کی بوده است؟
3. اینکه اعلامیۀ سفارت آمریکا اشعار می‌دارد «گرچه مکرر دولت آمریکا تمایل خود را به تجدید مذاکرات اظهار داشت هیچ‌گونه اقدامی از طرف مقامات ایرانی تا ماه مارس 1945 به عمل نیامد» در مواقع مکرّرۀ این اظهار تمایلها چه دولتهایی در ایران زمامدار بوده و وزرای خارجۀ وقت ما چه اشخاصی بوده‌اند؟
4. اینکه اعلامیۀ سفارت آمریکا اشعار می‌دارد «وزیر مختار ایران در واشنگتن به وزارت خارجۀ آمریکا اطلاع داد که دولت ایران دیگر قراردادی را لازم نمی‌داند و موضوع را کلّاً تمام شده تلقی می‌کند» در زمامداری کدام دولت است و وزیر خارجۀ وقت که بوده و در این موقع و سایر مواقع مرتبط به موارد سؤال، وزیر مختار ایران در آمریکا و یا مسئول سفارتخانۀ ما در آنجا چه شخص و اشخاص بوده‌اند؟
در موقع معیّن برای جواب این سؤالات توضیحات کافی‌تری به عرض مجلس شورای ملی خواهم رساند.
با تقدیم احترامات: ش. حسین لنکرانی.
7 – 5. بهره‌گیری از تضاد آمریکا با روس و انگلیس، برای نجات ایران از اشغال و تجزیه (25 – 1324)
یکی از مهم‌ترین ادوار فعالیت حادّ و پرمخاطرۀ سیاسی در زندگی لنکرانی سالهای 1324 – 1325 شمسی مقارن با دوران اشغال آذربایجان به توسط ارتش سرخ و غائلۀ پیشه‌وری است، که در نهایت به تبعید لنکرانی به کرمان انجامید. در این دوران حساس، لنکرانی در سنگر نمایندگی مجلس 14 و نیز نمایندگی دولت قوام در مذاکره با پیشه‌وری و هیئت همراه وی در باغ ارباب مهدی (واقع در جوادیۀ سرخه حصار تهران) برای رفع و دفع این غائله به سود مصالح ایران فعالیت داشت و گزارش اقدامات گوناگون وی در این برهه، کتابی مبسوط می‌طلبد. از جملۀ آن اقدامات، دامن زدن به تضاد آمریکا با روس و انگلیس برای برهم زدن نقشۀ تجزیۀ ایران به مناطق نفوذ شوروی و بریتانیا بود که شرح کامل آن به فرصتی بیشتر نیاز دارد و در اینجا مختصراً به آن اشاره می‌کنیم:
در فاصلۀ 29 آذر تا 7 دی 1324، کنفرانس ثلاث در مسکو با شرکت وزاری خارجۀ‌ انگلیس (مستر بوین)، روسیه (مولوتف) و آمریکا (برنس) برگزار شد. در پایان، کنفرانس مزبور به دولت ایران پیشنهاد داد کمیسیونی سه‌جانبه از سوی دولتهای روس و انگلیس و آمریکا در تهران به مدت 25 سال تشکیل شود و به کار نظارت بر اجرای قوانین و اصول مشروطه و استقرار آرامش و رفع نارضایتیها در ایران بپردازد. تلقّی ملّیون از کمیسیون مزبور، نابودی استقلال ایران و تجدید سناریوی کهنۀ تجزیۀ ایران به مناطق نفوذ بود.
از این رو، دکتر مصدق در 19 دی 24 در مخالفت با کمیسیون سه‌جانبه (که به درستی از آن با عنوان «کمیسیون قیمومت» یاد می‌شد) در مجلس به سخنرانی پرداخت. اکثریت انگلوفیل مجلس می‌خواست با انداختن مجلس از اکثریت، مانع سخنرانی وی شود که لنکرانی به کمک وی آمد و، با فریادهای بلند اعتراض، ترفند آنها را به هم زد. مصدق، اطلاعات خود راجع به کمیسیون را از طریق اللهیار صالح که جزو وزرای کابینه بود،5 به دست آورده بود. در 26 دی حکیمی از روسها به شورای امنیت شکایت برد. او همچنین عزم سفر به مسکو و گفت‌وگو با روسها را داشت که با عدم قبول آنها روبه‌رو شد و بحران ناشی از این امر، به استعفای وی از نخست‌وزیری انجامید. 7 بهمن 24 فرمان نخست‌وزیری قوام از سوی شاه صادر شد و او زمام ادارۀ کشور بحران‌زدۀ ایران را در دست گرفت و در 12 بهمن مظفر فیروز ـ عنصر مرموزی که لنکرانی وی را جاسوس انگلیسیها می‌انگاشت ـ به سمت ریاست تبلیغات و معاون سیاسی نخست‌وزیر منصوب گشت.
29 بهمن قوام در رأس هیئتی بلندپایه به مسکو رفت و به مذاکره با استالین پرداخت. در آستانۀ عزیمت او، لنکرانی در برابر مجلس خطاب به مردمی که به نفع وی و قوام و نمایندگان مبارز مجلس ابراز احساسات می‌کردند گفت: «علاوه بر اینکه از قوام‌السلطنه و دولت او پشتیبانی می‌کنید، باید در کار او نظارت هم بکنید و اعمال دولت را کنترل بنمایید. باید حرکات ملّی را مراقبت کرد و نباید به دنبال شخص برویم. باید برای آزادی و استقلال ایران عزیزمان فداکاری کنیم، زنده‌باد ‌آزادی». هشدار لنکرانی در جراید وقت از قبیل ایران ما انعکاس یافت.
اوایل اسفند 24 اعلامیۀ خبرگزاری شوروی مبنی بر تعویق تخلیۀ آذربایجان از قشون شوروی تا مدت نامعلوم انتشار یافت و باعث نگرانی زیادی شد. در نهم اسفند (21 فوریۀ 1946) مستر بوین، وزیر خارجۀ انگلیس، در مجلس عوام لندن نطق مهمی ایراد کرد و در آن، ضمن اشاره به سابقۀ اتحاد روس و انگلیس در قرارداد 1907 (تجزیۀ‌ ایران به مناطق نفوذ روس و انگلیس) و لزوم ادامۀ آن سیاست در ایران، بحث و گفت‌وگوی نمایندگان سه دولت در کنفرانس ثلاث مسکو پیرامون نفت و نیز تعدد زبان و قومیتها در ایران، طرح مسئلۀ کمیسیون سه‌جانبه (قیمومت)، به دفاع تلویحی از غائلۀ آذربایجان و کردستان پرداخت. نطق مزبور، حاکی از همدستی لندن و مسکو در تجزیۀ ایران بود. دو روز پس از آن نطق، یعنی در یازدهم اسفند 24، موعد خروج قشون روس و انگلیس از ایران فرا رسید، اما روسها به تعهد خود عمل نکردند و این امر (در کنار سایر عوامل) موجبات غائلۀ‌ آذربایجان را فراهم آورد.
در دوازدهم اسفند 24 دکتر مصدق طی نطقی در مجلس، به نرفتن قوای شوروی از ایران شدیداً اعتراض کرد. در 16اسفند قوام از مسکو به تهران بازگشت و در 21 اسفند گزارش سفرش را به مجلس ارائه داد و همان روز، عمر مجلس 14 نیز پایان یافت و دوران خطرزای فترت در ایران فرا رسید.
در 25 اسفند حسین علاء شکایت ایران از مداخلات ارتش سرخ را مجدداً در شورای امنیت مطرح کرد و لنکرانی از وی در هیئت دولت حمایت نمود. در 29 اسفند سادچیکف (سفیر شوروی) وارد تهران شد و در سوم فروردین 1325 مذاکرات قوام با وی آغاز شد و در پی آن، مقاوله ـ نامه (موافقتنامۀ) قوام ـ سادچیکف مبنی بر تخلیۀ ایران از قوای شوروی تا 19 اردیبهشت 1325، تشکیل شرکت مختلط نفت ایران و شوروی برای اکتشاف و استخراج نفت در شمال ایران، و نیز حلّ و فصل مسالمت‌آمیز غائلۀ آذربایجان، امضا شد. در 25 فروردین سادچیکف به قوام قول و اطمینان داد که ارتش سرخ از خاک ایران تا روز 16 اردیبهشت 25 کاملاً از ایران خارج خواهد شد. روز بعد قوام به حسین علاء دستور داد که شکایت ایران (از شوروی) را از شورای امنیت پس گیرد.
8 اردیبهشت 25 – پیشه‌وری همراه با هیئتی از تبریز به تهران آمد و در باغ ارباب مهدی (واقع در جوادیۀ سرخ‌حصار) اقامت گزید و هیئتی متشکل از لنکرانی و مستشار‌الدولۀ صادق و...، از سوی دولت قوام به گفت‌وگو با وی پرداختند. لنکرانی (برای آنکه با نقشۀ تجزیۀ ایران، به اسم ترک و فارس، مخالفت کند) در آغاز نطق خود در آن مجمع گفت: «من چون خون آذربایجان را دارم، به زبان فارسی صحبت می‌کنم»، و به روزنامه‌نگاران گفت: «بنویسید به پارسی!»
14 اردیبهشت ـ مصاحبۀ لنکرانی با هفته‌نامۀ‌ مرد امروز (به مدیریت محمدمسعود، ش 54، صص 1 و 2 و 9) انتشار یافت. موضوع مصاحبه مسائل آذربایجان بود و لنکرانی ضمن تنقید شدید از عملکرد دولتهای پس از شهریور 20، حلّ ریشه‌ای غائلۀ آذربایجان از طریق تصفیۀ هیئت حاکمه از عناصر ناصالح و وابسته و اصلاح رویّۀ استبدادی ـ استعماری دولت مرکزی را خواستار شد. لنکرانی در این مصاحبه، دربارۀ عواقب سوء ادامۀ سیاستهای ظالمانۀ جاری برای کشور هشدار داده گفت:
عقیدۀ من ـ که کراراً از طرف عناصر صالح مطلع هم تأیید شد ـ این بوده و این است که یک امر واقع شده (قیام آذربایجان) را به نفع تمام ایران و تأمین حاکمیت ملی و بسط عدالت اجتماعی و ریشه‌کن کردن اوضاع ننگین جاری مورد استفاده قرار دهیم؛ این است آرزوی من... من صریح می‌گویم هیئتهای خائن و یا سفیه [تهران] نتوانسته‌اند این حقیقت را متوجه شوند که اگر تمام کتابها از اول باید خوانده شود ولی کتاب سیاست از آخر، باید شروع شود... من به شما هنوز هم اطمینان می‌دهم که اگر ایران دارای حکومت ملی عاقلی باشد تمام مشکلات داخلی و خارجی ما رفع خواهد شد..
17 اردیبهشت 1325 – جرج آلن، سفیر کبیر جدید آمریکا، وارد تهران شد6 و چهار روز بعد استوارنامه‌اش را به شاه تقدیم کرد. ورود آلن در آن برهۀ حساس، به گردش چرخ دیپلماسی آمریکا در ایران سرعت بخشید7 و این امر فرصتی زرّین برای کوشندگان راه استقلال و آزادی در کشورمان پیش آورد که از آمریکا «به عنوان ابزاری برای ایجاد توازن سیاسی»8 بهره گیرند و از تضاد منافع آن ابرقدرت با لندن و مسکو به سود ایران سود جویند. به نوشتۀ محققان:9
در بهار 1325 جرج و آلن به عنوان سفیر، جانشین لیلاند موریس گردید. در دوران تصدی آلن، ایالات متحده عمیق‌تر درگیر سیاستهای داخلی ایران شد. برخی از پژوهشگران نوشته‌اند که در آن روزها ایرانیان بیش از آنچه ایالات متحده در ایران اعمال نفوذ می‌کرد، خودشان را فعالانه درگیر اعمال نفوذ در سیاست آمریکا کرده بودند. یکی از نویسندگان ادعا کرده است که آمریکا پس از جنگ جهانی دوم به درگیر شدن در مسائل ایران کشانده شد و به جای اینکه بتواند مقاصدش را به دولت بی‌میل تهران تحمیل کند، دولت ایران فعالانه می‌کوشید درگیری آمریکا در امور داخلی ایران را به عنوان وزنۀ متقابلی در برابر انگلستان و شوروی به کار گیرد. جرج آلن در تیرماه 1325 همین نظریه را ابراز کرد و مدعی شد که ایرانیان او را محاصره کرده و از او می‌خواهند ایالات متحده نقش فعال‌تری در امور داخلی کشورشان داشته باشد.10
لنکرانی از جملۀ کسانی بود که می‌کوشیدند برای برهم زدن نقشۀ دو همسایۀ طماع و تجاوزگر ایران (روس و انگلیس)، مبنی بر تجزیه و چندپارگی ایران، از هر وسیله‌ای (و از آن جمله، آمریکا) بهره جویند.
23 اردیبهشت 25 – پیشه‌وری و هیئت نمایندگان آذربایجان،‌ بدون نتیجه موردنظر،‌ با یک هواپیمای شوروی به تبریز بازگشتند. قوام، خود نیز در مذاکرات با پیشه‌وری در باغ جوادیه شرکت داشت، ولی ایجاد توافق بین او و پیشه‌وری در مذاکرات ـ به علت وجود تضادهای سیاسی بین سه دولت خارجی مذکور، و سایۀ سنگین آن بر رویدادها - به سختی پیش می‌رفت و لنکرانی از تضادهای قدرتهای جهانی با یکدیگر، که به نفع استقلال و آزادی ایران بود، خوشحال بود و خود نیز، در حدود توان، به آن دامن می‌زد چنانکه همان روزها، با شور و شعف، به دوستانش، که از آینده و نتیجۀ اوضاع می‌پرسیدند، مژده داد: «تاکنون تضاد روس و انگلیس، و بهره‌برداری رندانۀ رجال ملّی ایران از این تضاد، مایۀ خنثی شدن بسیاری از نقشه‌ها و توطئه‌های این دو ابرقدرت می‌شد؛ حالا آمریکا نیز اضافه شده و تضاد، سه‌جانبه گردیده است....»
آقای حسین شاه‌حسینی، از دوستان و آشنایان دیرین لنکرانی، آیت‌الله لنکرانی را از آن دسته آزادیخواهان و ملّیون می‌شمرد که در سالهای پس از شهریور بیست، و برخلاف احزاب چپگرا و راستگری وقت، معتقد بودند که روسها و انگلیسیها، هر دو، استقلال و آزادی کشورمان را تهدید می‌کنند و ما باید در برابر آنها یک سیاست بینابین اتخاذ کنیم. ما منافعی داریم، آنها هم منافعی دارند؛ بنابراین، مثل دو تاجر یا مثل دو شریک تجاری، می‌آییم در چهارچوب منافع خویش با هم بده‌بستان سیاسی می‌کنیم؛ ولی به هیچ‌وجه دخالتی در کار هم نمی‌کنیم و هر کس متاع ما را بهتر خرید به او می‌فروشیم و هر متاعی را هم لازم داشتیم از هر کس که ارزان‌تر می‌دهد می‌خریم. چهاردیواری مملکتمان را هم حفظ می‌کنیم و این رویّه تحت عنوان «سیاست موازنۀ منفی» بهترین رویّه‌ای است که می‌تواند کشور ما را نجات بدهد. حتی اعتقاد داشتند حالا که در دنیا آمریکایی هم پیدا شده و جزو قدرتمندانی است که پس از جنگ بین‌الملل دوم سربلند کرده است،‌ در نتیجه (به قول مرحوم شیخ حسین لنکرانی) دیگر میخ، سه شاخه پیدا کرده و ضربه‌های خیلی قوی می‌خواهد که این میخ سه شاخه به زمین سیاست فرو برود، این برای ما بهترین شانس است که باید از طریق ایجاد تضاد و موازنه بین این سه، منافع ملّی خودمان را تأمین کنیم.11
اقدام مدبّرانۀ دیگر لنکرانی، ایجاد شکاف بین پیشه‌وری و سفیر روسیه در ایران، و نیز طرّاحی نقشۀ نهضت جنوب، با اجرای ناصر قشقایی و شاه» بود که شرح آنها موکول به فرصتی دیگر است.
خرداد 25 ـ اولین شمارۀ روزنامۀ وجدان (با صاحب امتیازی و مدیریت محمود مصاحب) به عنوان روزنامه‌ای مستقل از روس و انگلیس و راست و چپ، حامی منافع ایران و طرفدار عدالت اجتماعی، انتشار یافت. روزنامۀ مزبور در همان نخستین شماره، به انتقاد از قوام، میلسپو و نیز کسروی‌گری و بهائیت پرداخت و طیّ مقاله‌ای با عنوان «خانۀ لنکرانی یا یک مکتب ملّی» به قول خود: قسمتهایی از «افکار بزرگ آقای شیخ حسین لنکرانی، قهرمان ملّی ایران» را درج کرد12 که خشم قوام را برانگیخت.
اقدامات لنکرانی برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران، سرانجام به تبعید پنج ماهۀ او و سه تن از برادرانش در 24 مرداد 25 از سوی قوام به کرمان منجر شد. وی در مصاحبه‌ای که مدتها پس از آن تاریخ، یعنی بهمن 1326، با محمدمسعود انجام داد (و متن منتشر نشدۀ آن در اختیار نگارنده قرار دارد) در بیان علت اختلاف حود با قوام و راز تبعیدش به کرمان چنین گفت:
... اولین دقیقه‌ای که قوام‌السلطنه احساس کرد و برای او این مطلب کشف شد که من در هیچ طرف، پشتیبان خارجی ندارم از اولین فرصت برای درهم شکستن من به اتکاء استقلال و فقدان پشتیبان خارجی استفاده کرد!... علت اساسی [تبعید من از سوی قوام]، تمام عقاید سیاسی من و تمام عقاید قوام‌السلطنه بوده است. مظفر فیروز هم در این آنتریک دست داشته است و اگر من بگویم کدام منبع خارجی، تبعید مرا پیشنهاد کرده و کدام منبع دیگر، آن را تقویت و تأیید کرده و کدام منبع سوم، موقع را مغتنم شمرده13 تعجب خواهید کرد. خواهشمندم به هر چه استنباط می‌فرمایید اکتفا کنید.
گفتنی است که، لنکرانی نسبت به قوام‌السلطنه و دستیار وی (مظفر فیروز) دیدگاهی شدیداً منفی داشت. قوام را سیاستمداری مستبد، کژاندیش و فاقد قوّۀ تشخیص نفع و ضرر سیاسی، و در نتیجه دارای اشتباهات فاحش و مکرّر در سیاست داخلی و خارجی می‌شمرد و مظفر فیروز را نیز عامل انگلیسیها در دستگاه روسها قلمداد می‌کرد.14 در ماجرای غائلۀ آذربایجان هم لنکرانی اولاً غائلۀ مزبور را بخشی از سنناریوی تجزیۀ ایران به مناطق نفوذ روس و انگلیس قلمداد می‌کرد؛ ثانیاً طرّاح اصلی غائله را انگلیسیها می‌شمرد و نقطۀ شروع آن را سخنرانی مزوّرانۀ بوین، وزیر خارجۀ بریتانیا، در مجلس عوام لندن (اسفند 24) می‌دانست که متعاقب تشکیل کمیسیون ثلاث در مسکو و تصمیم‌گیری آنان راجع به ایران (دی 1324 شمسی)‌ صورت گرفت. بوین در آن سخنرانی، ضمن بیاناتی تحریک‌آمیز دربارۀ وجود زبانها و نژادهای متنوّع ایران و مسئلۀ کردستان، سخن را به پیشینۀ اتحاد روس و انگلیس در 1907 (دائر بر تجزیۀ ایران به مناطق نفوذ) کشانده و تلویحاً خواستار تجدید آن اتحاد شده بود.
لنکرانی (برخلاف تحلیل مثبتی که نوعاً نسبت به عملکرد قوام در قضیۀ نجات آذربایجان ابراز می‌شود) قوام را، به ویژه در اوایل امر، به نحوی شریک صحنه‌گردانان سناریوی تجزیۀ ایران می‌دانست و نقش او و مظفر فیروز را (به نوعی)‌ مشابه نقش وثوق‌الدوله (برادر قوام) و نصرت‌الدوله (پدر مظفر فیروز) در قرارداد 1919 ارزیابی می‌کرد. از همین رو بود که لنکرانی ـ هر چند در روی کار آمدن قوام (در بار اول و دوم نخست‌وزیری وی پس از شهریور بیست) بی‌نقش نبود ـ اما در طول دوران حکومت قوام، با او شدیداً درگیری و اختلاف پیدا کرد و در نتیجه نیز در مرداد 1325 (با فشار روس و انگلیس و مماشات آمریکا) از سوی قوام برای مدت چند ماه به کرمان تبعید شد. چنانکه پس از بازگشت از تبعید کرمان هم، تمهیدات قوام در اواخر نخست‌وزیری‌اش برای بقای حکومت خود به کمک آمریکاییها را خنثی گذاشت. وی در یادداشتها و مصاحبه‌های منتشر نشدۀ خویش به این مطالب اشاره دارد که ذکر آنها در این مختصر نمی‌گنجد.
به هر روی، اوایل آذر 25 دولت آمریکا یادداشتی خطاب به دول انگلیس و روس صادر کرد که ضمن اعلام خروج نیروهای نظامی خود از ایران، خواستار خروج سریع قشون آن دو از این کشور می‌شد. طبق این یادداشت، دولت ایران به دولت ‌آمریکا اطلاع داده بود که رؤسای لشکری اتحاد جماهیر شوروی مانع آن شده‌اند که نیروهای انتظامی دولت ایران در ایالتهای آذربایجان نظم و آرامش را برقرار سازند.15 متعاقب این امر، در تاریخ 18 آذر عملیات نظامی ارتش مرکزی برای پاکسازی آذربایجان از متجاسران آغاز شد و، سرانجام، نهایتاً ارتش در 21 آذر بر تبریز تسلط یافت و منطقه را از وجود دمکراتها پاک کرد. در همۀ این مراحل، و همچنین در جریان طرح شکایت ایران از شوروی در شورای امنیت، آمریکا پشتیبان ایران در برابر روسیه بود.16 روز 12 دی 25 نیز فرمان آزادی لنکرانی و برادران وی (از تبعید کرمان) از سوی قوام صادر شد و لنکرانیها بعدازظهر 22 دی در میان استقبال باشکوه مردم پایتخت به تهران بازگشتند.
8 – 5. تلاش برای محرومیت قوام از پشتیبانی آمریکا (پاییز 1326)
پیش از این، به اجمال، از دیدگاه شدیداً منفی لنکرانی نسبت به قوام، و تبعید وی به دستور قوام به کرمان، سخن گفتیم. با این سابقه، لنکرانی مترصد بود که در نخستین فرصت، ضربۀ کاری را برای برکناری وی از سریر قدرت وارد آورد. 16 تیر 26 اعلامیۀ قوام بر ضدّمطبوعات و اعلام برقراری مجدد حکومت نظامی در تهران انتشار یافت و روز بعد شمار زیادی از مدیران جراید نظیر حسن صدر (مدیر روزنامۀ قیام ایران) دستگیر و روزنامه‌های آنان توقیف شد. پیرو این امر، بین قوام و سپهبد امیراحمدی مناقشۀ لفظی شدیدی در گرفت که در جامعه بازتابی وسیع یافت. امیراحمدی، در دوران دیکتاتوری بیست ساله، از ارکان رژیم رضاخانی محسوب می‌شد و اینک نیز سمت وزارت جنگ را در کابینۀ قوام برعهده داشت. قوام، به سپهبد فرمان داد استعفا دهد ولی او نپذیرفت و این امر را به شاه ارجاع داد. کشمکش مزبور، در نهایت، به استعفای امیراحمدی انجامید.17 حدود 22 تیر سپهبد امیراحمدی با شاه در دربار به صرف شام پرداخت و این عمل بین مردم به عنوان حمایت شاه از ارتشیان مخالف قوام تلقی شد.18
آن روزها جرج آلن، سفیر کبیر آمریکا در ایران، که خود را هوادار آزادی و دمکراسی می‌شمرد، در برابر روسها که به قوام فشار می‌آوردند تا، طبق توافقهای پیشین، نفت شمال را در اختیار روسها بگذارد، از قوام جانبداری می‌کرد.19 محمدمسعود مدیر مرد امروز، که به دیکتاتوری قوام شدیداً معترض بود و طبعاً پشتیبانی آمریکا از وی را برنمی‌تافت، در 28 شهریور 26 سرمقاله‌ای در جریدۀ مرد امروز درج کرد که در آن با اشاره به نطق اخیر آلن «در خصوص پشتیبانی از ایران در مقابل تجاوزات احتمالی به عنوان حمایت از دمکراسی» و سوءاستفاده سیاسی دولت قوام از نطق مزبور به نفع خود، از سیاست روسیه و آمریکا در ایران و نیز عملکرد قوام شدیداً انتقاد شده بود.20
در آبان 26 نیز، همزمان با مخالفت جمعی از نمایندگان مجلس با قوام، شایعۀ حمایت جرج آلن از قوام در برخی مطبوعات منعکس شد.21 در همین ایام (پاییز 1326) لنکرانی ـ که برای سرنگونی قوام، لحظه‌شماری می‌کرد ـ نوشته‌ای خطاب به سفیر آمریکا (جرج آلن) تنظیم کرد که احتمالاً آن را اللهیار صالح یا مورخ‌الدولۀ سپهر به او داده بودند (و شاید شاه هم در جریان بوده است). لنکرانی در این نوشته، ضمن شرح سوابق ارتباط و دوستی میان ایران و آمریکا و کمکهای صریح آمریکا به ملت ایران بر ضد قرارداد خائنانۀ 1919، به آمریکا در مورد دسایس انگلیس برای خراب کردن موقعیت معنوی وی در ایران هشدار داد و در این زمینه نقش مرموز مستر بوین (وزیر خارجۀ انگلیس) در زمینه‌سازی غائلۀ آذربایجان به توسط روسها را متذکر شد:
(1. متوجه بلاهایی که برای خراب کردن سوابق مستر شوستر 22 و دکتر میلیسپوی سابق، سر دکتر میلسپوی بعدی آورده و او را به طرف اشتباهات فاحش که در واقع برای خراب کردن موقعیت معنوی آمریکا در ایران [انجام گرفت] سوق دادند، باشند. (2. متوجه تدابیری که یک حریف کهنه‌کار23 برای رسوا کردن حریف قدیمی تازه‌کار دیگرش در ایران و مشرق24 به کار برده بشوند و مراقبت کنند که همان نقشه در مورد خود آمریکا هم اعمال نگردد. فراموش نشود که البته حوادث آذربایجان، مولود نطق بوین وزیر خارجۀ انگلیس در کنفرانس ثلاث 25 راجع به ترک و کرد و عرب در ایران است...
سیاست این دو رقیب (مخصوصاً اگر احتمالات سیاسی بعضی مطبوعات آمریکا را صائب دانسته و معتقد شویم که خدای نخواسته معاهدۀ بیشرفانۀ 1907 تجزیه و تقسیم بین آنها سرّاً تکرار شده است) زندگانی ما را طوری کرده است که به اسم حفظ استقلال، دمکراسی و آزادی ما تهدید می‌شود و به اسم ایجاد آزادی و دمکراسی، استقلال ما. و صریح‌تر باید گفت که خوب مواظب باشید که رنود کهنه‌کار داخلی26 بر روی سر و سرهای کاری نکنند که موقعیت آمریکا در کمکهای عملی نسبت به ایران در مقابل متجاوزین به استقلال ما، مستلزم از بین بردن آزادی و دمکراسی ما و ایجاد رژیم دیکتاتوری و یا حکومت میلیتاریسم و تجدید اوضاع بیست ساله به شکلهای دیگر بشود، که بالنتیجه سیاست آمریکا هم در ایران گرفتار بدنامیهای سیاست آن دو رقیب شده و تجدید رژیم استبداد در ایران، تمام سوابق حسنۀ آمریکا را پایمال سازد... وای به روزی که آمریکا در ایران جنبۀ سیاست تکروی را ترک کند و در بدنامییهای تاریخی دیگران در ایران خود را سهیم سازد، و آرزوی ملت ایران برای تجدید دمکراسی در نتیجۀ سیاست دوستانه و بیغرضانۀ آمریکا، به طور غیرارادی دفن شده و اوضاع بیست ساله تجدید گردد.
نکتۀ مهم دیگر در نوشتۀ لنکرانی، انتقاد توأمان وی از سپهبد امیراحمدی و قوام، به عنوان دو روی یک سکه، و مظاهر دیکتاتوری «چکمه» و «شاپو»، بود: رقابت بین قوام و دستگاه رضاشاهی... بر روی بدبختی ایران دور می‌زند. قوام می‌خواهد از اوضاع برای دیکتاتوری خود نتیجه بگیرد و قشون و دستگاه رضاشاهی هم برای تجدید میلیتاریزم با اینکه اوضاع و احوال عین این مقصود را تأیید می‌کند...
تنها آمریکاست که می‌تواند به نفع ایران، به نفع خودش، به نفع دنیا، رویّه‌ای اتخاذ کند که جنبۀ استقلال و آزادی ما روی هم رفته مخدوش نگردد...
هدف از نوشتۀ مزبور، چنانکه گفتیم، انصراف آمریکا از حمایت از قوام و رفع موانع برای عزل وی از نخست‌وزیری از طریق مجلس 15 بود. در 29 مهر 26، مقاوله‌نامۀ قوام ـ سادچیکف از سوی نمایندگان مجلس، به عنوان عدم انطباق با قانون 11 آذر 23 (ممنوعیت واگذاری امتیاز از سوی دولت به بیگانگان) رد شد. این امر، حملات شدید رادیو مسکو و جراید شوروی به دولت و مجلس ایران را در پی داشت و سادچیکف نامه‌ای تند به قوام نوشت. متقابلاً آمریکا و سفیر آن در ایران به پشتیبانی صریح از اقدام دولت و مجلس پرداختند. نمایندگان مجلس در 12 آذر از اعلامیۀ مفصل قوام اظهار نارضایی کرند و حتی فراکسیون حزب دمکرات ایران در مجلس با وی (که مؤسس حزب بود) از در مخالفت درآمد و 10 تن از وزرای کابینه، برخلاف میل قوام، استعفا دادند. در خلال بحران، بعضی از وزرای قوام به لنکرانی مراجعه کردند که به حمایت از قوام برخیزد؛ اما او پاسخ رد داد و اظهار داشت که: «ما با نفس دیکتاتوری مخالفیم؛ خواه زیر پاگون و چکمه باشد، خواه زیر شاپو و کراوات...»! لنکرانی همچنین در 16 آذر بیانیه‌ای دائر بر تنقید از نقاط سوء سیاست قوام در مطبوعات انتشار داد که در آن از وی با عنوان «متخصص خرابکاری در سیاستهای داخلی» و بی‌اعتنا به «قانون و اصول آزادی و... حکومت ملّی» یاد شده بود.27
در روز 19 آذر 26 رحیمیان (نمایندۀ مجلس) قوام را استیضاح کرد و پس از پاسخ قوام، مجلس با رأی عدم اعتماد به او، راه را بر سقوط وی از نخست‌وزیری گشود. در 26 اسفند همان سال لنکرانی طی مصاحبه‌ای با مخبر روزنامۀ قیام ایران (به مدیریت حسن صدر) ضمن انتقاد از دولت حکیمی، استقلال خود و ملت ایران را از وابستگی به دو جبهۀ شرق و غرب (یعنی آمریکا و شوروی)، که مقاصد سیاسی خود را در پوشش عناوین کمونیسم و دمکراسی پیش می‌برند، اعلام کرد:
من رُبع قرن است که در زندان به سر می‌برم... هنوز کسی اسرار تبعید مرا [به کرمان] نمی‌داند... می‌گویند دنیا به دو جبهه تقسیم شده است: یکی کمونیستی و دیگری دمکراسی... این کلمۀ دو جبهه نباید مردم را به اشتباه بیندازد... دنیا به دو جبهه تقسیم نشده است، بلکه دو جبهه در دنیا به وجود آمده؛ کسانی هم هستند [که] جزو هیچ‌یک از این [دو] جبهه به شمار نمی‌روند و ما مردم بیچاره از آن دسته هستیم.
9 – 5. دیدار با فرستادۀ‌ ترومن به ایران (تابستان 26)
تابستان 1326 دکتر پرینز هاپکینز آمریکایی در منزل لنکرانی (واقع در سنگلج تهران) با وی مصاحبه کرد و لنکرانی در این گفت‌وگو، ضمن تنقید از رویۀ استعماری روس و انگلیس در ایران، نسبت به اتخاذ این روّیۀ سوء از طرف آمریکای متظاهر به بشردوستی ابراز نگرانی کرد و در پایان اظهار داشت که: راه اصلاح مشکلات موجود کنونی، گفت‌وگو و تفاهم بین رجال عاقل انسان‌دوست آزاد و آزادۀ جبهۀ شرق و غرب و وضع یک قانون اساسی جهانی براساس عقل سلیم و امکانات است.
هاپکینز در زمان ریاست دکتر میلیسپو بر دارایی ایران (دی 1321 – بهمن 1323) مشاور روزولت رئیس‌جمهور آمریکا بود.28 وی در گزارشی از آن دیدار، که برای لنکرانی فرستاد، نوشت:‌
در ساعت ده صبح ما پذیرایی شدیم در خانۀ سادۀ یک ملای بسیار جالب توجه (روحانی اسلامی) که معلوم شد مرد سیاسی است، آقای لنکرانی. او هنوز به لباس روحانیت ملبّس است ولی علاقۀ او اساساً در بهتر کردن اوضاع زندگی مردم ایران است. اخیراً او به حدّی به مسائل آذربایجان علاقه‌مند شد که دولت او را در تحت تردید کمونیست بودن بازداشت نمود در حالی که در این ضمن، قدرت شوروی برای بیرون آوردن او نفوذ به کار برد.29 مخصوصاً برای اینکه وی کمونیست نبود. خانۀ او واقع است در یک منطقۀ‌ مرکزی شهر و خیلی ساده (غیرمتظاهر) برای مدتی طولانی او یکی از چپ‌ترین اعضای مجلس قبل بود.
من صحبت خودم را با شرح مختصری از نظریات سیاسی خود و مختصر بازداشت‌شدگی در آمریکا در بیست و پنج سال پیش ‌آغاز نمودم و پس از آن او نیز با صراحتی به همان اندازه نظریات خود را شرح داد.
سپس گفت: «من مانند همۀ ملت ایران، روی هم رفته، دخول آمریکا را در امور شرق نزدیک خیر مقدم می‌گویم ولی نگرانیهایی دارم. روسیه در تحت تظاهر کمک به توده‌ها فقط علاقه‌مند به بلعیدن آنهاست، به همان نسبت نیز انگلستان، مع‌التأسف، علاقه‌مند به شکوه امپراتوری است. آمریکا فی‌الحال می‌نماید که بشردوست است ولی هنوز چیزی نگذشته که می‌نماید که در جای قدمهای انگلیس راه خواهد رفت. آیا مثل دیگران نخواهد بود؟30
چند نامه از هاپکینز خطاب به لنکرانی و بالعکس، مربوط به شهریور و مهر 26، موجود است که ذیلاً می‌خوانید:
1. نامۀ لنکرانی به هاپکینز (ظاهراً به قلم کیاعلی‌کیا):
آقا شیخ حسین لنکرانی ـ تهران، ایران
27 سپتامبر 1947
دکتر هاپکینز گرامی
رسید نامۀ دهم سپتامبر شما را با تشکر اظهار می‌کنم. به ضمیمۀ آن، قطعه‌‍[ای] مربوط به ملاقات و صحبت شما با من در هنگام مسافرت شما در ایران بود. از نامۀ شما این طور فهمیدم که قطعۀ مزبور به منظور درج در کتابی است که قصد انتشار آن را دارید. به ضمیمه نیز نیم دلار ارسال کرده بودید که به منظور هزینۀ پست پاسخ من بود. من از ملاحظه‌کاری شما در هر دو مورد ممنونم. یقین دارم آن چک را که به منظور تمبر پست پاسخ من ارسال فرموده‌اید طبق رسم شما است، ولیکن طبق رسم ما (در ایران) من آن را با تشکر برمی‌گردانم. راجع به قطعۀ ارسالی و مصاحبۀ ما نظر به اینکه صحبتهای آن روز ما هنوز در فکر من روشن مانده است من قسمتهایی از یادداشتهای ارسالی و کلمات شما را با سخنان خود که خوب در ذهن من مانده آمیخته‌ام و به ضمیمۀ این نامه ارسال می‌دارم. اگرچه سخنانی که میان ما رد و بدل شد قدری مفصل‌تر بود، من کوشیده‌ام آنها را به صورت کنونی خلاصه‌تر کنم.
آشنایی ما،‌ در نظر من، نه تنها رابطۀ میان دو نفر می‌باشد، بلکه به مثابه رابطه‌ای میان دو ملت است و به سود ملت من است و به همین جهت من به خود برای آشنایی با شما تبریک می‌گویم. من یک متن فارسی آن را نیز ضمیمه کرده‌ام؛ ممنون خواهم شد که هر گاه قصد طبع دارید فقط به همان نحوی که ضمیمه کرده‌ام منتشر کنید و هر گاه چاپ نحوه [کذا] برای شما غیرمقدور است مرا ممنون خواهید ساخت که هیچ مطلبی در این موضوع ننویسید.
قبلاً متشکرم از اینکه وعده فرموده‌اید نسخه‌ای از کتاب آیندۀ خود را پس از انتشار برای من بفرستید. موجب ممنونیّت من خواهد بود که در آینده مستقیماً به من بنویسید. با تشکرات صمیمانه.
شیخ حسین لنکرانی
2. نامۀ هاپکینز به لنکرانی:
PRYNS HOPKINS
شمارۀ 1900 گاردن استریت، سانتاباربارا، کالیفرنیا، تلفن 26964
14 اکتبر 1947
آقای شیخ حسین لنکرانی
ارفع السلطنه، ا.م.خان فرخ، کوچۀ هدایت،‌ نمرۀ 22، لاله‌زار بالا، تهران ـ ایران.
آقای لنکرانی عزیز
پست امروز صبح نامۀ مورخ 27 دسامبر شما را برای من آورد. این لطف شما بوده است که زحمت تصحیح نسخۀ مرا تحمل کرده‌اید و همچنین برای برگرداندن چک خود از شما تشکر می‌کنم. من البته آن شرح تصحیح شده را در دفترم مورد استفاده قرار خواهم داد. فقط متأسفم که شما احساس کرده‌اید که لازم است در آنچه شما می‌خواسته‌اید گفته شود، رعایت اختصار گردد. من واقعاً خیلی خوشوقت می‌شدم که شما این شرح را بسط بیشتری می‌دادید.
ممکن است که این اتصال و ارتباط ما به همان اندازه منافعی را که شما فکر می‌کنید، داشته باشد. من اکنون تصمیم دارم که یک مسافرت دیگری برای آشنایی با اوضاع مخصوصاً آلمان به اروپا بکنم و به هر حال امیدوارم که در ظرف این چند سال بتوانم به مشرق و ایران بیایم.
دوست صمیمی شما، پرینز هاپکینز
پرینز هاپکینز
شمارۀ 1900، گاردن استریت، سانتا باربارا، کالیفرنیا
10 سپتامبر 1947
آقای لنکرانی
تهران، ایران
آقای لنکرانی عزیز،
به تازگی شرح سفر تابستانی خود به اروپا و خاور نزدیک را در قالب یک کتاب تنظیم کردم. در این کتاب به خود جسارت دادم تا برخی از یادداشتهای فی‌مابین را در آن ذکر کنم.
همان‌طور که انسان معمولاً دوست دارد بداند چگونه سخنانش مطرح می‌شوند، فکر کردم شما نیز مایلید ببینید من چه گفته‌ام؛ در نتیجه در اینجا بخش مرتبط [با سخنان شما] را از میان متن دست‌نویس برایتان ضمیمه می‌کنم. اگر اشتباهی در آن می‌بینید و یا با بخشی از آن مخالفید و یا مایل به افزودن چیزی هستید، لطفاً محبت کنید و تغییراتی را که باید انجام شود، یادداشت کنید و سپس نسخۀ تصحیح شده را در پاکت آدرس‌داری که به ضمیمه برایتان می‌فرستم، برایم ارسال نمایید.
برای اینکه تصحیحات شما قبل از رفتن کتاب به چاپخانه به دست من برسد، از شما تقاضا می‌کنم آن را با پست هوایی بفرستید که برای تأمین هزینه آن حواله بانک نیویورک را برای مبلغ مورد نظر به ضمیمه ارسال می‌کنم.
با کمال خرسندی، نسخه‌ای از این کتاب کوچک را، به محض انتشار آن به عنوان یادگاری از ملاقاتمان برای شما ارسال خواهم کرد.
ارادتمند
پرینز هاپکینز
لنکرانی برای گفت‌وگوی خود با هاپکینز، اهمیت و تأثیر تاریخی قائل بود و گه‌گاه، به مناسبت، از آن یاد می‌کرد. برای نمونه، در کنفرانس مطبوعاتی‌ای که چهار سال پس از آن تاریخ، یعنی در 2 اردیبهشت 1330 شمسی در جمع خبرنگاران داخلی و خارجی برگزار کرد، به مناسبت کشمکشهای فزایندۀ روز بین بلوک شرق و غرب بر سر کوه و... (که جهان را در معرض خطر ایجاد جنگ جهانی سوم قرار داده بود) به دیدار و گفت‌وگوی چند سال پیش خود با هاپکینز اشاره نمود و بر لزوم تدوین قانون اساسی جهانی توسط اندیشمندان «بی‌غرض و آزادفکر» جهان تأکید کرد. در آن مصاحبه، لنکرانی رو به خبرنگاران خارجی کرده با تنقید از تضادی که میان حرف و عمل هر دو جبهۀ شرق و غرب راجع به صلح جهانی وجود دارد، اظهار داشت:
آقایان... به نام یک فرد بشر می‌گویم که این کشاکشها طرفین و بشریت را به سوی نیستی سوق می‌دهد. من در یک مصاحبه‌ای که با یکی از آقایان خارجیها که گویا از آمریکا آمده بود و در دو یا سه سال پیش با حضور عده‌ای کردم مخصوصاً خاطرنشان نمودم که این کشاکش کسب شدت می‌کند و طرفین در مقابل آنچه نمی‌خواهند قرار می‌گیرند و متذکر شدم که اگر هیئتهای حاکمۀ طرفین به اجتماع بشری و خودشان رحم کنند و فلاسفۀ بیغرض و ‌آزادفکر را میدان دهند که در یک تجمع آزاد، قانون اساسی عمومی جهانی از لحاظ اقتصادی و سیاسی برای دنیا وضع کنند و همه در برابر آن خشوع نمایند، ممکن است برای یک مدتی عالم رو به آرامش برود؛ و تصور نمی‌کنم که طرفین اگر باور کنند که با حسن‌تفاهم از چنین امری استقبال خواهد شد به آن تن در دهند. اینک بهترین فصل است برای این کار، چون فردای خطرناکی، امروز بشریت را استقبال می‌کند. آخر خود آنها هم بشرند... لنکرانی همچنین در مصاحبه با مجلۀ گلستان (اسفند 40 شمسی) هاپکینز را فرستادۀ ترومن (رئیس‌جمهور اسبق آمریکا) به ایران جهت مطالعه در امور کشورمان خواند و افزود که گفت‌وگوی وی با هاپکینز، در اظهارات کاخ سفید بی‌تأثیر نبوده است:
دنیا در میان کشمکش‌ سیاستمداران دو جبهۀ به اصطلاح شرق و غرب قرار گرفته و سایر افراد و اقوام و ملل در این کوران، زندگانی تلخ و حتماً بی‌سابقه‌ای را می‌گذرانند و ملل عاقل در همین حال بهره‌برداری هم می‌کنند.
در یک مصاحبه‌ای که زمان ریاست جمهوری مستر ترومن، یکی از مقامات خارجی دنیای جدید، که به تشخیص من مخصوصاً به ایران آمده بود، در منزل سنگلج با من به عمل آورد مطالبی گفتم و نتیجه گرفتم که راه تخلص این است که طرفین، رجال عاقل انسان‌دوست آزاد و آزادۀ خود را با هم ارتباط دهند و به وسیلۀ‌ وضع یک قانون اساسی جهانی براساس عقل سلیم و امکانات، خودشان و بشریت را از این ورطۀ هولناک خلاصی بخشند و به آقایان دیگری که از هموطنانم در آن مصاحبه حضور داشتند گفتم: اگر امروز (یعنی آن روزها) زمینه برای این مقصود مساعد نباشد فردا مساعد خواهد شد.
پس از چند ماهی همین عنوان (قانون اساسی جهانی) در خلال بیانات آقای ترومن به گوشم خورد ولی دیگر از آن خبری نشد. خلاصۀ آن مصاحبه هم ضمن کتابی از آمریکا برایم فرستاده شد که موجود است. حقیقت مطلب این است، که نه آن وضعی را جبهۀ غرب خواستار آن بوده و یا هست می‌تواند به همان شکل نگاهدارد و نه تمام آنچه را که جبهۀ شرق می‌خواهد، عملی و قابل اجراست. به طوری که می‌بینیم مرور زمان هر دو جبهه را، خواه ناخواه، از عوالم خیالبافی و فرضیه‌های جامد و نتایج تلخ آن تا به حدی به طرف عالم عقل و امکان سوق داده است. امروز شرایط برای این مقصود مساعدتر است؛ زیرا جبهۀ شرق یعنی روسیه مراحل اولیۀ مقتضیات انقلاب کور را پشت سر گذارده و متوجه ناپایداری حرکت قسری31 شده است و جبهۀ غرب هم در زیر آوار احلام و آرزوهای استعماری خود به شکل محتضری دست و پا می‌زند. هر دو طرف می‌دانند که باید به طرف امکانات بروند ولی ترس از یکدیگر هر دو را از منافع این انتباه محروم نگاه داشته. گرچه وجود این تضاد را لطف الهی می‌دانم و طرفین قبول داشته و یا نداشته باشند، بخواهند و یا نخواهند، به طرف نتیجۀ مقدس این تضاد (اگر جنگ نشود) و به طرف فنا و زوال (اگر خدای نخواسته جنگ بشود) می‌روند. پس راه منحصر همان است که طرفین در مقابل یک قانون اساسی جهانی جامعی که تکلیف بشریت را از هر حیث تعیین کند صمیمانه خضوع نمایند.32
پژواک اظهارات لنکرانی راجع به خطر تجدید جنگ عالمگیر و لزوم تدوین یک قانون اساسی جهانی برای جلوگیری از آن را می‌توان در سخنرانی ارل وارن (رئیس دیوان عالی کشور آمریکا) نیز که 27 تیر 42 در انجمن ایران و آمریکای تهران ایراد شد، مشاهده کرد. مضمون اصلی سخنرانی وارن، لزوم حلّ مشکلات ملل و دستیابی به صلح جهانی از طریق ایجاد نهضتی از سوی حقوقدانان عدالتخواه سراسر جهان برای تدوین قانون بین‌المللی، و ایجاد دادگاهی مبتنی بر آن، بود. شباهتهای زیادی که، به لحاظ محتوا، بین اظهارات مستر وارن (در تیر 42) با سخنان لنکرانی (در گفت‌وگو با هاپکینز و خبرنگاران خارجی در فاصلۀ سالهای 1326 – 1341)‌ وجود دارد، گویای نوعی تأثیرپذیری مقام عالی‌رتبۀ قضایی آمریکا از سیاستمدار و نظریه‌پرداز پیر ایرانی است. به بخشی از سخنان وارن اشاره می‌کنیم:
من سه هفته پیش به این قسمت از جهان وارد شدم که در کنفرانس قضات و حقوقدانان دربارۀ «صلح جهان از طریق حکومت قانون» شرکت کنم. حقوقدانانی از کلیۀ نقاط دنیا که نمایندگان فرهنگها، مذاهب و سیستمهای مختلف سیاسی بودند در این کنفرانس شرکت داشتند. شرکت در این کنفرانس، تجربۀ بسیار هیجان‌انگیزی بود. ما در آنجا به عنوان نمایندگان علائق خاص یا سازمانهای بخصوصی نبودیم. حتی در این کنفرانس ما به عنوان «اتباع دنیا» که معتقدند اگر قرار باشد صلح جهانی داشته باشیم باید بین ملتها قانون همان‌طور حکمفرما باشد که در داخل ملتها حکمفرماست، شرکت کرده بودیم.
در گذشته، سیستمهای قدیمی و کند مخابرات و مواصلات و وسایل نقلیه تغییری پیدا نمی‌کرد و ملل دنیا به علت نبودن وسایل مؤثر جهت تفاهم بین ملل مختلف از هم دور و جدا مانده بودند. آنها، صرف‌نظر از آنچه که در دل و در سر داشتند، لزوماً از رهبران خود پیروی می‌کردند بدون آنکه توجهی به این امر داشته باشند که تصمیمات رهبران آنها تا چه حد ملّی یا شخصی یا مستبدانه و یا تجاوزکارانه باشد. ولی در اواسط قرن بیستم هنگامی که ارتباطات مخابرات آنی است و سرعت حمل و نقل قدری کندتر از ارتباط مخابراتی است؛ یا هنگامی که مردم یک کشور در هر روز سال می‌توانند بدانند که در قسمتی دیگر از دنیا چه حادثه‌ای اتفاق می‌افتد و هنگامی که مردم می‌توانند در عرض چند ساعت به هر نقطه‌ای از دنیا سفر کنند نمی‌توان بهانه‌ای برای قصور در امر قانون و نظام بین‌المللی داشت.33 ما نمی‌توانیم ادعا بکنیم که از امیدها و آرزوهای مردم تمام نقاط دنیا، از بیعدالتیهایی که مانع نیل آنان به این آرزوها و امیدها می‌گردد اطلاع کافی نداریم. دیگر نمی‌توان اعمال بد و حتی علل و اسباب ناشایست را از چشم مردم دور نگه داشت.
هنگامی که امروز به خطرات اصطکاک بین‌المللی می‌اندیشیم احساس می‌کنیم که برای ما کوشش در راه ایجاد قوانین بین‌المللی بیش از پیشرفت در قوانین داخلی اهمیت دارد. گرچه تغییرات قوانین داخلی نیز اهمیت خاص خود را دارد ولی من این را از آن جهت می‌گویم که ما همگی قوانین داخلی خود را قبلاً منظم و متشکل ساخته‌ایم. ما قوانین دادگاهها و سازمانهای اجرایی و قوانین داخلی خود را داریم؛ ولی هنوز همۀ مردم دنیا لزوم مطلق داشتن یک دادگاه قانون بین‌المللی که حق حاکمیت و اتخاذ تصمیم در مورد مسائل جاری داشته و وسایل لازم برای اجرای احکام خود [را] در اختیار داشته باشد، درک نکرده‌اند. علاوه بر این، مردم به لزوم یک عقیدۀ‌ جهانی که از خود مردم سرچشمه گرفته باشد و پشتیبان سازمانهای قانون بین‌المللی باشد و دائماً محیطی ایجاد نمایند که قانون در آن توسعه‌ یافته و گسترش پیدا کند اهمیت نمی‌دهند.
چون ‌آنهایی که در کنفرانس اخیر شرکت کردند به لزوم چیزهایی که در بالا بدانها اشاره شد ایمان دارند و علاقه‌مند هستند که دوشادوش برادران قانونگذار خود در هر مملکت برای رسیدن به نیّات بالا بکوشند؛ من بسیار خوشوقت هستم که یکی از آن افراد بودم و می‌خواستم برای نیل به این هدف، قدرت ناچیز خود را به کار اندازم. خوشوقت هستم که ما در آن کنفرانس، به عنوان افرادی که نمایندۀ‌ نحوۀ تفکر و آرزوهای قسمت عمده‌ای از اجتماع کشورهای متبوع خود بودند، شرکت کرده بودیم، من به این موضوع اشاره می‌کنم، زیرا اگر قرار باشد که نظام بین‌المللی براساس قانون داشته باشیم باید آن نظام از قلوب مردم جهان سرچشمه گرفته باشد، باید جنبۀ جهانی داشته باشد و باید از این آرزوی پرشور سرچشمه گرفته باشد که تمام ملل دنیا از بزرگ و کوچک و قوی و ضعیف در سایۀ قوانینی که توسط تمام مردم جهان می‌توان قوانین عادلانه و درست تشخیص داده شده است در صلح زندگی کنند.
حقوقدانان دنیا باید قبل از هر کس دیگر قبول کنند که مسئولیت ایجاد نهضتی برای حل مسائل ملل توسط وسایلی غیر از جنگ بر دوش آنهاست. آنهایی که در کنفرانس شرکت کرده بودند ایمان داشتند که دنیا به این نهضت بیش از هر چیز احتیاج دارد؛ ولی میلیونها و شاید بیشتر حقوقدانان هستند که در کنفرانس شرکت نداشتند. آنها نیز لااقل تا حدی به اهمیت این حقیقت وقوف دارند. بسیاری از حقوقدانان هستند که علاقه دارند [اما] وسیلۀ تجلی عملی برای نیروی خود در اختیار ندارند. دیگران در آن بی‌اعتنایی‌‍[ای] که مدت درازی است دنیا را فرا گرفته، فرو رفته‌اند؛ ولی اگر قرار بر این باشد که واقعاً پیشرفت بکنم باید همه بیدار شوند و بفهمند که کاری در پیش است و باید انجام یابد و برای همکاری و انجام آن کار احتیاج به سازمانی هست. اگر هدف ما صلح جهانی است باید آن را بر همه چیز مقدم بداریم. اگر ما عقیده داریم که این کار [را] از طریق قانون جهانی می‌توان انجام داد باید در مورد اصولی که تمام ملل دنیا آنها را به عنوان اجزاء لاینفک تمدن قرن بیستم شناخته‌اند توافق پیدا کنیم. ما باید از قوانینی که این اصول به عنوان نیروی راهبر آنها برای حفظ حیات ملتها و مردم جهان است حمایت بکنیم. این نخستین کنفرانس بین‌المللی حقوقدانان صد کشور جهان، به عنوان آغاز کار، ممکن است حتی از یک کنفرانس بین‌المللی دولتهای متبوع ما مؤثرتر بوده باشد...
بسیاری از ما که در این سالن هستیم در طول عمر خود ناظر و شاهد دو جنگ جهانی بوده‌ایم و باید گفت که جنگ جهانی دوم به مراتب مخر‌ب‌تر و مهلک‌تر از جنگ نخستین بود و شک نیست که اگر جنگ سومی پیش آید تمدن ما به پرتگاه انهدام سوق داده خواهد شد...
10- 5. مناقشه با شاه بر سر «نوع ارتباط» با آمریکا (1328 شمسی)
می‌دانیم که محمدرضا پهلوی در سالهای نخست سلطنت خود، با برخی از شخصیتها دیدار و گفت‌وگو داشت که یکی از آنان آیت‌الله لنکرانی بود.34 در این ملاقاتها، دربارۀ مسائل سیاسی و اجتماعی روز کشور بحث می‌شد و شاه از نظریات و رهنمودهای لنکرانی بهره می‌برد و بعضاً از آن تبعیت می‌کرد. روابط مزبور ـ که شرح آن، مقاله‌ای مستقل می‌طلبد ـ کمابیش تا سال 1328 ادامه یافت و پس از آن برای همیشه قطع شد و علت قطع آن نیز، دقیقاً به موضوع روابط همکاری ایران و آمریکا، و چگونگی این روابط، مربوط می‌شد. لنکرانی می‌فرمود:
در یکی از دیدارها، ضمن صحبت، محمدرضا به طور بی‌سابقه‌ای اظهار داشت: ما باید با آمریکا روابط «صمیمانه» برقرار کنیم. من گفتم: «روابط ما با کشورها، و از آن جمله با آمریکا، مانعی ندارد بلکه بعضاً گریزی از آن نیست. «صمیمانه‌»اش را حذف کنید، روابط اشکالی ندارد.» گفت: «نه، نه، باید روابط صمیمانه برقرار کنیم! من مجدداً گفتم: «ما از داشتن روابط با کشورهای دنیا ناگریزیم و آمریکا هم یکی از آنهاست. صمیمانه‌اش را حذف کنید. روابط معمولی با آمریکا مسئله‌ای نیست. یادم هست زمانی هم که می‌خواستیم از هم جدا شویم، برای چندمین بار تأکید کردم: قربان! صمیمانه‌اش را حذف کنید، روابط، مسئله‌ای نیست!»
شاه در آن ملاقات، از تأکیدهای من ناراحت شد و پس از آن نیز رشتۀ دیدارها بین من و او از هم گسست و او در راهی افتاد که فرجام آن، قبول مصونیت مستشاران آمریکایی و وابستگی روزافزون کشور به آمریکا بود،‌ که همین باعث سقوط دهشت‌بار او از سلطنت و آوارگی در جهان گردید.
فکر می‌کنم زمانی که شاه (در نتیجۀ قیام ضدّاستعماری ـ ضدّاستبدادی ملت ایران در سال 1357) از کشور گریخت و آوارۀ جهان شد و حتی آمریکاییها ـ به رغم خدمت بسیاری که او به آنها کرده و به همین علت نیز منفور و مطرود ملت خویش شده بود ـ روی ملاحظات سیاسی و حفظ منافع خویش، نخواستند یا نتوانستند به او پناه دهند35 و عاقبت در مصر، به گونه‌ای مشکوک36 و با حالتی بسیار زار و غریبانه در گذشت. [لابد] در روزها و ساعات آخر عمر خویش، یاد حرف آن روز من افتاده است که چند بار به او تأکید کردم: «صمیمانه‌»اش را حذف کنید، داشتن روابط با کشورها و از آن جمله آمریکا (در حدود حفظ مصالح و منافع ملی) مسئله‌ای نیست!»
11 – 5. لنکرانی و آمریکا در جریان ملی شدن صنعت نفت (1329 – 1332)
لنکرانی نسبت به رویۀ دکتر مصدق در سیاست داخلی (به ویژه برخی از انتصابات او) انتقادهای جدّی داشت، و در عین حال، «امانت» و «درایت» وی در سیاست خارجی را می‌ستود. کراراً می‌گفت: «اگر دکتر مصدق، سند فروش ایران را امضا کند، من چشم بسته زیر آن را امضا خواهم کرد» (کنایه از کمال اطمینان به وطنخواهی مصدق) و نیز می‌افزود: «من در سیاست خارجی، به لحاظ خبرگی و درایت، دکتر مصدق را از بیسمارک و میرزا تقی‌خان امیرکبیر هم بالاتر می‌دانم، ولی در سیاست داخلی به او نمرۀ پایین می‌دهم». در همین زمینه، به یاد دارم که روزی می‌گفت: «تز اقتصاد منهای نفت را، دکتر مصدق علیه آمریکا مطرح ساخت و لبۀ تیز این سیاست، متوجه آمریکاییها بود».
1- 11 – 5. دیدار لنکرانی با مکی و حائری‌زاده
از خاطرات جمعی از بنیادگذاران جبهۀ ملی نظیر احمد ملکی،37 دکتر بقائی، حسین مکی و دیگران برمی‌آید که دکتر سیدحسین فاطمی در آغاز دوران اوجگیری نهضت ملی (نیمۀ 1329 شمسی) همراه جمعی دیگر از اعضای هیئت مؤسس جبهۀ ملی (ابوالحسن حائری‌زاده، مظفر بقائی، مهدی میراشرافی، احمد ملکی و جلال نائینی) با اعضای سفارت آمریکا در ایران: جرالد دوهر، ویلز، دیشر، و دکتر گرنی (به تربیت: مأمور برجستۀ اطلاعاتی آمریکا در ایران، مستشار، وابستۀ مطبوعاتی، و وابستۀ فرهنگی سفارت آمریکا) دیدار و گفت‌وگو داشته‌اند و حتی نطفۀ حزب زحمتکشان بقائی (تأسیس: اردیبهشت 1330) با کمک مادی و معنوی آمریکا و تصویب اعضای جبهه، در همین جلسات ریخته شده است. آمریکاییهای مزبور، نخست بار با «فعالیت شدید» و «برحسب دعوت» دکتر فاطمی گرد آمده و باب گفت‌وگوهای مفصل را با اعضای کمیسیون مطبوعات و کمیسیون سیاسی جبهۀ‌ ملی در خصوص «اهداف جبهۀ ملی و علت مخالفت آنها با دولتی» و سپس مسائل سیاسی روز از جمله مبارزه با کمونیسم و مسئلۀ نفت گشوده‌اند.38 مذاکرات هم، به تناوب، در باغ صبا (متعلق به میراشرافی)، باغ احمد ملکی در حصارک کرج و یا احیاناً در منزل خود آمریکاییها، و در قالب مهمانی و پذیرایی، صورت می‌گرفته است. حصارک کرج، محل اقامت مرحوم لنکرانی نیز بود و داستان زیر قاعدتاً در همان ایام (و احتمالاً در بازگشت حائری‌زاده و مکی از یکی از آن جلسات) رخ داده است. آقای محمود رامیان در دفتری که از اظهارات و خاطرات مرحوم لنکرانی گرد آورده‌اند تحت عنوان «حائری‌زاده و مکّی؛ از آمریکا هم می‌توان استفاده کرد!» خاطرۀ زیر را از آن مرحوم نقل می‌کند:
کرج نشسته بودم، دیدم آقای حائری‌زاده و آقای مکی وارد شدند. کمی نشستند و بعداً گفتم آمدیم شما را برای گردش به جادۀ چالوس ببریم، و با عجله مرا برداشتند و به سوی جادۀ چالوس راه افتادیم و در هتل گچسر پیاده شویم…
من در موقع ورود، خصوصی از یک نفر بومی راجع به کارگرهای آنجا پرسش کردم و مطمئن شدم همه مسلمان‌اند، و نشستیم. ضمن غذاهایی که آوردند یکی هم دلمۀ‌ گوجه‌فرنگی بود که از نظر من خیلی خوشمزه بود و گفتم که آشپز بیاید و طبخ آن را به من بیاموزد… آخر، من آشپزی هم بلدم (دیگران می‌گویند، من باورم شده).
در گفت‌وشنود بین راه، موضوع نفت مطرح شد… حائری‌زاده و مکی که هماهنگ بودند اشاره به وجود شرایط می‌کردند که تشویق شوم… از همه جا گفت‌وگو شد و من بحث را ادامه می‌دادم که به هدف درونی خود برسم… خیلی طبیعی بحث به جایی رسید تحت عنوان اینکه: از موقعیت آمریکا هم می‌شود استفاده کرد… آنچه را که می‌خواستم بفهمم، دانستم… با اینکه خیلی سابقه دارم که همیشه پیشقدم در تشویق برای نجات نفت بودم و پی فرصت می‌گشتم… دربارۀ مفهوم این جمله که مثلاً از موقعیت آمریکا هم می‌شود بهره‌برداری کرد، مرا چکش [؟] تجربیاتم واداشت که با شوخی بگذرانم و آن جدّی را جنبۀ عادی بدهم… مقصود آنها، مخصوصاً حائری‌زاده، این بود که مثلاً من بیرقدار باشم…
یکی دو ساعت برای این ملاقات و گفت‌وگو صرف وقت شد و بالاخره در پایان، با این قول و قرار که هم آنها و هم من دربارۀ موضوع فکر کنیم، خداحافظی کردند و رفتند. چیزی نگذشت که هیاهوی نفت شروع شد و جنبۀ وسیع پیدا کرد. من هم با حمایتها و همکاریهای بدون مسئولیت، کمک داده و می‌دادم…
بگذارید بگویم: من حدس می‌زنم که این جمله را که از موقعیت آمریکا هم می‌شود استفاده کرد، روی تجربه‌ای که از مذاکرۀ‌ با من به دست آمده بود به مصدق نگفته باشند.39
برداشت لنکرانی از سخنان مکی و حائری‌زاده را ـ علاوه بر جلسات یاد شده بین برخی از اعضای جبهۀ ملی با آمریکاییها ـ اسناد دیگر نیز تأکید می‌کند. در گزارشهای محرمانۀ‌ شهربانی، مورخ 13 مرداد 1328 می‌خوانیم: عصر 11 مرداد «حسین مکی… در کافۀ قنادی فردوسی به چند نفر از رفقای خود در باب انتخابات آینده اظهار داشته است: برخلاف آنچه که مردم خیال می‌کنند من با صحبتهایی که در جلسات اخیر مجلس نمودم موضوع نمایندگی خود را در دورۀ شانزدهم تثبیت کرده‌ام؛ زیرا با این اظهارات، فعلاً قدرت عظیم اتازونی پشت سر ما می‌باشد».40 در گزارش 3 مرداد همان سال نیز آمده است: بنا به اظهار شخص موثقّی شب گذشته، میراشرافی مدیر روزنامۀ آتش در انجمن روزنامه‌نگاران اظهار می‌داشت که: «مکی نمایندۀ مجلس گفته است چندی قبل من خیال داشتم به اتفاق حائری‌زاده مسافرتی به اروپا بنماییم و برای انجام این مقصود تقاضای گذرنامه هم نموده بودیم. ولی مستر دوهر وابستۀ سیاسی سفارت آمریکا ما را از انجام این مسافرت منع نمود و حالا که موضوع نفت بدین صورت مطرح می‌شود می‌فهمیم که علت منع او چه بوده است».41
گذشت زمان، البته نشان داد که مذاکرات خصوصی مرحوم دکتر فاطمی، با آمریکاییها وی را در دام زد و بند با آنها نیفکنده است؛ زیرا اگر غیر از این بود، پس از کودتای 28 مرداد به چنان فرجام خونینی دچار نمی‌شد. به قول حسین مکی: فاطمی «از وقتی به جبهۀ ملی پیوست کاملاً به نفع ملت ایران و ملی شدن صنعت نفت قدم زد. مصدق آن زمانی که نخست‌وزیری را قبول نمی‌کرد همیشه به افراد جبهۀ ملی می‌گفت قلم فاطمی به اندازۀ چند سپاه به ما کمک کرده. خوب است بدانید فاطمی را انگلیسیها کشتند».42 آنچه گفته شد پیداست که به معنای قبول دربست تمام مواضع دکتر فاطمی به ویژه پاره‌ای از تندرویهای او در جریان نهضت ملی نیست، که نقل و نقد آن خود فرصتی مستقل می‌طلبد. اما آن دیگران…؟ تکلیف میراشرافی (عضو فعال کودتای 28 مرداد در شبکۀ بدامن (Bedaman) که پس از کودتا نشان درجۀ یک رستاخیز گرفت)43 معلوم است. در مورد غیر او، بد نیست داستانی دیگر در این زمینه را ـ که باز به نحوی، پای لنکرانی در آن، به میان می‌آید ـ نقل کنیم.
2-11-5 . اطلاع (و نقش؟) مکی در کودتای 28 مرداد
مرحوم حاج کیاعلی‌کیا از سیاسیون شریف، پرتلاش و ثابت‌قدم، و از روزنامه‌نگاران مبارز و استوار سالهای پس از شهریور بیست (عمدتاً دهه‌های 20 و 30) بود که در روز 25 مرداد 32 نیز یکی از برگزارکنندگان میتینگ باشکوه مردم تهران بر ضدّ شاه فراری بود. وی در عمر پرتلاطم خویش، بارها به زندان افتاد و یا رنج تبعید را به جان خرید. از جمله اقدامات وی، تحصن او همراه با جمعی از روزنامه‌نگاران (همچون شمس قنات‌آبادی و ابراهیم کریم‌آبادی) در مجلس 16 است که با عنوان اعتراض به دستگیری دکتر فاطمی از سوی دولت رزم‌آرا و لزوم اصلاح قانون مطبوعات آغاز شد و به اعتصاب غذای چند روزه و طرح شعار ملی شدن نفت انجامید.44 کیا با روزنامۀ «مردم ایران»، ارگان مرکزی جمعیت آزادی مردم ایران (که علاوهر بر ضدیت آشکار با حزب توده، جنبۀ ضدّآمریکایی بارز داشت)45 همکاری می‌کرد46 و همراه آقای احمد سمیعی (الف. شنوا) رابط جمعیت با آیت‌الله لنکرانی بود.47 کیا از دوستان و دست‌پروردگان لنکرانی بود که تا آخر عمر در دوستی با ایشان پایدار ماند.48 وی سینه‌ای سرشار از خاطرات جالب و مستقیم تاریخی مربوط به حوادث آن روزگاران داشت و خوشبختانه پاره‌ای از این خاطرات را با قلم روان و جذّاب خود در مجلۀ کوثر (منتشر شده در سال 1358 شمسی) منعکس کرده است. داستان زیر از جملۀ خاطراتی است که کیا برای این بنده نقل کرد. متأسفانه چون مطلب را در همان زمان ضبط نکرده‌ام، برخی از جزئیات داستان (که البته به اصل مطلب لطمه نمی‌زند) از ذهنم رفته است. کیا گفت:
چندی پیش از کودتای 28 مرداد در بهارستان در دفتر آقای هاشمی حائری‌،49 که از روزنامه‌نگاران وقت بوده و در جرگۀ دوستان سیدضیاء و مخالفان دکتر مصدق قرار داشت، با حسین مکی روبه‌رو شدم. مکی که مرا آنجا دید پنداشت من هم از مخالفان دکتر مصدق، و همفکران او و هاشمی هستم. در خلال سخن رو به من کرده و پرسید: تو فکر می‌کنی این پیر خرِف تا کی روی کار باشد؟! من تأملی کرده و گفتم:
فعلاً می‌بینید که سرِکار است و مردم هم پشتیبان اویند، و وجهی ندارد که سرنگون یا برکنار شود. مکی گفت:‌ نه، تو اشتباه می‌کنی، این پیر خرِف، 9 روز دیگر یا 9 هفتۀ دیگر یا 90 روز دیگر سرنگون می‌شود.50
اینکه مکی با آن اطمینان، عدد خاصی را (9 روز... 9 هفته... 9 روز) برای سرنگونی مصدق تعیین کرد، برای من بسیار عجیب و تکان‌دهنده آمد و به نظرم رسید که کودتایی برای برکناری دکتر مصدق در جریان است که جزئیات آن نیز از قبل مشخص و تعیین شده است. نگرانی و التهاب روحی سختی در من به وجود آمد، به گونه‌ای که نمی‌دانم چگونه و با چه سرعتی از نزد مکی خارج شده و خود را شتابان به منزل لنکرانی رساندم و موضوع دیدار خود با مکی و سخنان وی را با ایشان در میان گذاشتم.
کیا در اینجا توضیح داد که:
آقای لنکرانی، بسته به اهمیتی که به محتوای شنیده‌ها و مسموعات خویش می‌داد، عکس‌العمل نشان می‌داد. بسا می‌شد که ما، مطلبی را، با صدای غرّا و بلند، به ایشان گوشزد می‌کردیم و ایشان ـ چون به موضوع آن خبر، یا نحوۀ تحلیل ما از آن، اهمیتی نمی‌داد ـ خود را به اصطلاح به نشنیدن می‌زد و می‌گفت: نفهمیدم چه گفتی، و بحث را عمداً عوض می‌کرد! اما گاه نیز ما مطلبی را (که از نظر او مهم تلقی می‌شد) به طور معمولی و عادی، بلکه با صدایی آرام و ضعیف برای او نقل می‌کردیم و او مطلب را از روی همان حرکت لب ما می‌خواند و سریعاً با جدّیتی شایان دربارۀ آن موضوع، اقدام مقتضی را به عمل می‌آورد.
در اینجا نیز آقای لنکرانی، به محض شنیدن مطلب، آن را بسیار بااهمیت تلقی کرده، فوراً به وسیلۀ تلفن با شخص دکتر مصدق تماس گرفت و در حالی که التهاب بسیار داشت گفت: آقا، کودتا در کار است و زمان و خصوصیات آن هم مشخص شده است؛ فکری بکنید! دکتر مصدق هم قول مساعد داد که مسئله را به طور جدی و سریع پیگیری کند.
حقیر از مرحوم کیا پرسیدم: نتیجۀ آن تذکر چه شد؟! گفت: هیچ! دکتر مصدق، طبق معمول خود، مسئولان مربوط را گرد آورده و موضوع را با آنها در میان گذاشته بود که: می‌گویند کودتا در کار است و…. آنها هم گفته بودند: «نخیر قربان، خاطر مبارک آسوده باشد، نقلی نیست و اگر چیزی هم باشد ما جلوگیری خواهیم کرد» و این‌گونه حرفها… (پایان اظهارات کیا).
در همین زمینه افزودنی است که خطر وقوع کودتا، و آمادگی هواداران نهضت ملی برای مقابلۀ جدّی با آن، از دل‌مشغولیهای مرحوم کیا در بهار و تابستان 1332 بود و در این زمینه، حتی مقاله‌ای نیز در برخی جراید وقت درج نمود که از دولت می‌خواست هواداران نهضت را برای مقابله با کودتا مسلّح کند… اما متأسفانه هشدار او و دیگران به جایی نرسید.
3- 11- 5. ‌آیا مقابله با کودتا امکان داشت؟
مرحوم لنکرانی، سرکوبی کودتای 28 مرداد را از سوی دولت ملی، امری امکان‌پذیر می‌دانست و می‌فرمود: کودتا، نخست با تظاهرات مشتی فاحشه و الواط در خیابانها آغاز شد و چنانچه در همان دقایق و ساعات اول، مختصر مقابله‌ای با آن جماعت صورت می‌گرفت و سردمداران آنها چند کشیده و لگد می‌‌خوردند، کودتا شکست می‌خورد و موضوع، منتفی می‌شد؛ ولی متأسفانه این امر انجام نگرفت و رادیو به جای آنکه برنامه‌های خود را قطع کند، و شیپور دفاع را به صدا درآورد، تا ساعات بعدازظهر آن روز که کودتا به پیروزی رسید، تحلیل اقتصادی داشت!51 در نتیجه، چندی پس از جولان لاتها و فواحش در میدان بی‌حریف، ارتشیان وابسته (به عنوان حمایت از «قیام ملی»!) با توپ و تانک به کمک پیشقراولان کودتا آمدند و آنچه نباید بشود، شد.
آقای احمد سمیعی، از دوستان ‌آیت‌الله لنکرانی و فعالان نهضت ملی کردن صنعت نفت، که با محمد نخشب در جمعیت آزادی مردم ایران همکاری می‌کرد، در تاریخ 12 خرداد 81 اظهار داشتند: ما قبل از کودتای 28 مرداد، چند ملاقات با دکتر مصدق داشتیم که یکی از آنها (که ذیلاً شرح می‌دهم) در همان ایام قبل از کودتای 28 مرداد در روزنامۀ مردم ایران، ارگان مرکزی جمعیت آزادی مردم ایران، درج شده و من نیز در کتاب 37 سال به تفصیل به آن اشاره کرده‌ام:
درست صبح روز 27 مرداد 1332 بود که من برای گرفتن پول یک آگهی شهربانی که در روزنامۀ‌ مردم ایران چاپ شده بود به شهربانی رفتم. آن موقع، سرهنگ اشرفی فرماندار نظامی بود و سرهنگ دوم واثقی معاون وی بود که پس از کودتا مدتی رئیس شهربانی حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام شد و بعد هم سمتهای دیگر پیدا کرد. نخست سراغ سرهنگ اشرفی را گرفتم که گفتند نیست. گفتم یک سری به اتاق واثقی می‌زنم. وقتی به سمت اتاق او رفتم دیدم در اتاق او باز بوده و خود روی صندلی‌گردان، مشغول گفت‌وگوی تلفنی است و حواسش یکسره معطوف به این گفت‌وگو است. وقتی من وارد اتاق شده و آن صحنه را دیدم، با خود گفتم مزاحمش نمی‌شوم تا تلفنش تمام شود. لذا چیزی نگفتم و او هم متوجه ورود من نشد. در آنجا شنیدم که پشت تلفن به طرف می‌گوید: ما این مقدار تفنگ فرستادیم، این مقدار لباس نظامی فرستادیم، این مقدار…!
با توجه به کودتای نافرجام دو روز پیش (یعنی 25 مرداد) و وضعیت خطیر کشور در آن ایام، فهمیدم مسائل، خیلی حاد شده و ظاهراً آقایان راستی راستی دارند زمینه را برای تجدید کودتا فراهم می‌بینند! سرفه‌ای کردم و واثقی یکمرتبه برگشت و چشمش که به من افتاد گفت: کی تشریف آوردید؟ گفتم الآن وارد شدم (در صورتی که مدتها گوش ایستاده بودم و حرف او را می‌شنیدم). فهمیدیم او با کودتاچیان مربوط است. طرف خطاب او در تلفن، سپهرنامی بود که حزب آریا را داشت و بعد هم صحنه‌هایی که در هنگام بیرون آمدن از اتاق وی دیدم موضوع عملیات کودتا را تأیید کرد؛ زیرا از پله‌ها که پایین آمدم، در خود محوطۀ شهربانی چشمم به فردی افتاد که زمانی که در نظام وظیفه خدمت می‌کردم سمتی همردیف سروانی داشت. دیدم او با درجۀ سرهنگ تمامی، لباس شهربانی پوشیده و پاسبانها را سوار ماشین می‌کند! با حیرت پرسیدم: تو کی درجه گرفتی و کی سرهنگ شدی؟! که انگشتش را روی دماغش گذاشت و گفت: «هیس، چیزی نگو»! که دیدم بله، مسئله چیزی دیگری است!
از آنجا با سرعت به کاخ شمس‌العماره آمدم که دفتر مدیرکل دکتر مصدق، آقای تویسرکانی، در آنجا قرار داشت. جریان را که به تویسرکانی گفتم او گفت: همین الآن به خانۀ دکتر مصدق برو و موضوع را با او در میان بگذار. و دستور داد با یک ماشین جیپ مرا به خانۀ دکتر رساندند. به محض ورود با آقای فریور، منشی و رئیس دفتر دکتر مصدق، طرح موضوع کردم و او را پس از شنیدن ماجرا، مرا به اتاق دکتر راهنمایی کرد. دکتر مصدق روی تخت استراحت کرده بود. ماجرا را برای وی شرح داده و گفتم که آقای تویسرکانی نیز از قضیه مسبوق‌اند و خود ایشان به من گفتند که نزد شما آمده و موضوع را به شما گزارش دهم. و افزودم که: ما قرار است امشب، در حزب مردم ایران عکس شما را به حراج بگذاریم که گذشته از جنبۀ سیاسی آن، به هر حال یک درآمدی هم برای حزب حاصل شود. دکتر مصدق دست زیر تخت برد و جعبۀ گزی بیرون آورد و گفت: می‌برید با رفقا تقسیم می‌کنید. این خبرها چیست که می‌گویی؟ کودتا چیه؟! هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند، و خلاصه موضوع را انکار، و ما را مرخص کرد!52
لنکرانی، مصدق را در کار مقابله با کودتا، قاصر می‌شمرد و در پاسخ به این سؤال که: «چطور شد مصدق با کودتا برخورد قاطع نکرد»؟ می‌فرمود: در حلّ این معما به اینجا رسیده‌ام که: خوبها، به تصور اینکه ما خوبیم و دلیلی برای برکناری و شکست‌مان وجود ندارد، در تمهید مقدمات دفاع از خویش، قصور می‌ورزند، و همین امر سبب شکست آنان و پیروزی غافلگیرانۀ دشمن می‌شود. زیانش را هم ملت می‌برد. در همین زمینه، در نوشتۀ آقای رامیان تحت عنوان «رهبران و صلحا» از زبان مرحوم لنکرانی، چنین می‌خوانیم: «صلحای امت و رهبرها را فکر خودشان به خطر انداخته است… آنان فکر می‌کنند و می‌بینند با تمام وجود خیرخواه مردم‌اند و باور نمی‌کنند ملتی که با فکر آنها آشناست در موقع خطر آنها را تنها بگذارد؛ ولی نمی‌دانند آنچه آنها می‌دانند دیگران نمی‌توانند بدانند و تمام بزرگان ما را همین‌ طرز فکر شکست داده است… بنابراین، بزرگان باید ضمناً حزم و احتیاط را نیز رعایت کنند… باید بگویم مصدق و دیگران را همین‌ طرز فکر شکست داد!»53
4- 11- 5. لنکرانی و دکتر بقائی
به گفتۀ سرهنگ سیدجعفر پورسجادی (از بستگان نزدیک آیت‌الله حاج شیخ محمدتقی آملی، و دوست دیرین لنکرانی): «بین اعضای جبهۀ ملی، دکتر بقائی خیلی با مرحوم لنکرانی ضد بود و آقای لنکرانی هم او را هیچ‌گاه قبول نداشت و همیشه با او مخالفت می‌کرد».54
آ‌یت‌الله لنکرانی در تاریخ دوم اردیبهشت 1330 شمسی، دربارۀ مسئلۀ ملی شدن نفت، ترور رزم‌آرا از سوی فداییان اسلام، و جبهۀ ملی، مصاحبه‌ای با مخبران جراید انجام داد که در روزنامه‌های گوناگون درج و منتشر شد.55 مصاحبۀ مزبور، اواخر دوران نخست‌وزیری حسین علاء، و پنج روز پیش از روی کار آمدن دکتر مصدق انجام گرفت. لنکرانی در این مصاحبه، ضمن اعلام عدم مشروعیت ترور در اسلام، ترور رزم‌آرا به دست فداییان را عملاً به سود مبارزات ضدّاستعماری ملت ایران قلمداد کرد و ضمن تأیید «مشروط» جبهۀ ملی، آرزو کرد که در مسیر نهضت ضدّاستعماری ملت ایران، پایدار بمانند و «رعب و دهشتی در آنها تأثیر نکند». در پاسخ به سؤال یکی از خبرنگاران که پرسید: «راجع به جبهۀ ملی نظر شما چیست و چه فکر می‌کنید؟» اظهار داشت: «کسانی که قوۀ تشخیص این را دارند که در پناه افکار عمومی ملتشان حرکت کنند پیش خواهند رفت. جبهۀ ملی نیز فقط یک افتخار دارد که آن هم بزرگ‌ترین افتخار است که پیروی از افکار ملتش در مورد ملی شدن صنعت نفت کرده است و مادامی که این رویّه را ادامه دهد احترام خود را حفظ خواهد کرد و آرزو می‌کنم این حسن تشخیص دوام یابد، و رعب و دهشتی در آنها تأثیر نکند».
افسوس که پس از صعود دکتر مصدق به مسند نخست‌وزیری، خیلی زود دامنۀ‌ اختلاف وی با جمعیت فداییان اسلام بالا گرفت، چندانکه نخست‌وزیر به عنوان نداشتن تأمین امنیت جانی از سوی فداییان،‌ در مجلس متحصن شد (23 اردیبهشت 1330) و تا رهبر فداییان، مرحوم نواب صفوی، در 14 خرداد بازداشت نشد به تحصن پایان نداد. مشاهدۀ این امر، برای لنکرانی که اختلاف بین سران و فعّالان نهضت را مایۀ تضعیف بلکه نابودی آن می‌دید، بسیار تلخ و ناگوار بود و تمام سعی خود را از یک سو (توسط دکتر سنجابی) برای آزادی فداییان از زندان به کار بست و از دیگر سو به فداییان توصیه کرد که از برخورد تند با دولت ملی بپرهیزند.56 اسناد و مدارک موجود نشان می‌دهد که شایعۀ تصمیم فدائیان به قتل دکتر مصدق، توسط شاه (و به نقل از یکی از اعضای سازمان دکتر بقائی موسوم به سرتیپ دیهیمی) به مصدق گوشزد شد، و این، حاکی از نقش تفرقه‌افکنانۀ بقائی (و شاه) در این رویداد است.57 به این علت و علل دیگر، (از قبیل بیقیدی بقائی نسبت به احکام اسلامی)، نقار بین فدائیان اسلام و بقائی بالا گرفت و جراید وابسته به فدائیان حملات خود به بقائی را شدت بخشیدند و متقابلاً گروه بقائی نیز دست به مقابلۀ به مثل زدند. با اوجگیری این اختلاف، پای لنکرانی نیز (که به رغم انتقاد از برخی مواضع تند فدائیان، خلوص دینی و نیز نقش برجسته و حماسی ایشان در گشایش فضا ـ با ترور رزم‌آرا و هژیر ـ‌ به سود نهضت و استقرار دولت ملّی را ارج می‌نهاد) به میدان معارضه با بقائی کشیده شد. توالی عملها و عکس‌العملها به آنجا کشید که مرحوم کیاعلی‌کیا (یار و همرزم لنکرانی) طی اعلامیه‌ای به انتقاد از بقائی پرداخت.
لنکرانی در داوری نسبت به افراد و شخصیتها، گذشته از عملکرد روزمرۀ آنان، به سوابق خانوادگی و نیز میزان تدیّن و طهارت اخلاقی ایشان بهای بسیار می‌داد. بر این اساس، لنکرانی نمی‌توانست میانۀ خوبی با دکتر مظفر بقائی داشته باشد. چه، وی پدر دکتر بقائی، میرزا شهاب کرمانی را (که همکار سلیمان میرزا در حزب سوسیالیست بود) از عوامل ارتقای رضاخان به نخست‌وزیری و سپس سلطنت می‌شمرد و حتی در ترور شهید مدرس دخیل می‌دانست. نسبت به مظفر نیز اولاً وی را از دوران جوانی گرفتار مفاسد اخلاقی می‌دانست؛ ثانیاً بقائی عضو حزب دمکرات قوام‌السلطنه و نمایندۀ آن حزب در مجلس 15 بود و دخالت «غیرقانونی»‌ قوام در انتخابات دورۀ 15 مجلس، از دیدگاه لنکرانی، یک نقطۀ سیاه در پروندۀ وکلای آن حزب به شمار می‌رفت، که طبعاً دامن بقائی را نیز می‌گرفت. مهم‌تر از همه، بر این باور بود که بقائی با آمریکاییها و نیز دربار سر و سرّ دارد و می‌فرمود: چندی بعد از کودتای 28 مرداد هم یک محاکمۀ ساختگی به راه انداختند و تبرئه‌اش کردند.
به گزارش مأمور ساواک: در جلسۀ هفتگی لنکرانی و دوستان مبارزش (‌آیت‌الله شهید سعیدی، سیدمجتبی صالحی، محمد منتظری، شیخ حسینعلی منتظری، مجید خراسانی و…) که در تاریخ 16/2/48 در منزل سیدمرتضی صالحی تشکیل گردید «محمد منتظری از شیخ حسین لنکرانی سؤال نمود… من با بعضی از اطرافیان دکتر مظفر بقائی تازه آشنا شده‌ام؛ وضع بقائی چطور است؟ لنکرانی پاسخ داد: وضع بقائی معلوم است. او به وسیلۀ آمریکاییها روی کار آمد و نباید به وی اعتماد کرد و بعد به منتظری نصیحت کرد که با احتیاط کار کند. لنکرانی در دنبالۀ سخنان خود گفت: بقائی از اوّل هم با شاه رابطه داشته و به نفع او کار کرده است».58
در تأیید روابط بقائی با آمریکا، می‌توان به گزارش ابوالحسن ابتهاج اشاره کرد که می‌نویسد: جان وایلی، سفیر «مغرور» و «مداخله‌جو»ی آمریکا در ایران (سال 1327 ش / 1948 م) از شایستگی دکتر بقائی برای نخست‌وزیری ایران سخن می‌گفت! ابتهاج می‌نویسد:
وایلی یک روز به من گفت من یک نفر ایرانی را پیدا کرده‌ام که شخص فوق‌العاده‌ای است و خیلی خوب هم فرانسه حرف می‌زند. بعد شروع کرد به تعریف از طرز فکر، طرز بیان و شخصیت آن شخص، و بعد از آن همه تعریف معلوم شد مقصودش مظفر بقائی است. وایلی می‌گفت به عقیدۀ من این یکی از اشخاصی است که برای نخست‌وزیری صلاحیت دارد.59
ابتهاج، جان وایلی را یکی از نالایق‌ترین سفرای آمریکا در ایران، و شخصی دائم‌الخمر، بی‌کفایت، شوخ و مسخره، و مداخله‌جو در امور داخلی ایران معرفی می‌کند60 و اظهارات مشفق کاظمی، عضو وزارت خارجۀ ایران، نیز مؤید داوری منفی ابتهاج نسبت به وایلی است.61
سالها بعد، یک بار دیگر نیز در 25 ژوئن 1963 (4 تیر 1342،‌ حدود 20 روز پس از فاجعۀ 15 خرداد) در ضیافتی که اتاق تجارت نیویورک به افتخار سفیر و کنسول ایران در آمریکا برگزار کرد و منصور رفیع‌زاده (دوست ساواکی بقائی نیز در آن حضور داشت)‌ مضمون گفت‌وگوها این بود که بقائی نخست‌وزیر خواهد شد و در «محافل بالا»‌ی آمریکا سخن از او است.62
عکس لنکرانی به اتفاق بقائی و چند تن از شخصیتها (ظاهراً در ایام تبعید کرمان) دارد.
گفتنی است که در آغاز امر، آقای لنکرانی به دلایل گوناگون، نسبت به بقائی، حفظ‌ الغیب می‌کرد و متعرّض او و امثال او، که در مجلس 15 و 16 نقشی در پیشبرد نهضت ملی کردن صنعت نفت داشتند، نمی‌شد، بلکه احیاناً به حکم اشتراک در هدف (= قطع چنگال کمپانی استعماری انگلیس از منابع نفتی ایران) با وی همکاری نیز می‌نمود.63 به گفتۀ آقای احمد سمیعی در 19 خرداد 81: «در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت، مخصوصاً شرایط 30 تیر، بسیاری از آقایان (مکی و بقائی و…) با آقای لنکرانی به طور تلفنی یا ملاقات حضوری در تماس بودند. بارها دیدم که دکتر بقائی همراه آقای عباس دیوشلی به خانۀ آقا می‌آمدند و دربارۀ مسائل روز با ایشان گفت‌وگو می‌کردند…». اما توالت حوادث، و انتقادات «اصولی» لنکرانی از مواضع بقائی، به ویژه روابط مشکوک وی با دربار و عناصر خارجی، و نیز اختلاف‌افکنی وی در صفوف نهضت ملی، بسیار زود آن دو را رودرروی هم قرار داد. در اینجا متن اعلامیۀ کیا بر ضد بقائی را (که بی‌شک اطلاعات تاریخی آن راجع به پدر بقائی،‌ از آن لنکرانی است) ذیلاً می‌خوانیم:
بحث تحلیلی در مورد مصاحبۀ حضرت آیت‌الله لنکرانی
یکی از علل انحطاط و بدبختی کنونی نیز مولود عدم تفکیک خوبی از بدی و زشتی از نیکی می‌باشد. چنانچه متأسفانه معمول شده، هر کس که با شخصی کوچک‌ترین غرضی یا اختلاف‌نظر خصوصی و یا تاکتیکی دارد، بدون توجه به آثار و عواقب، از روی کمال بی‌انصافی اظهاراتی می‌نماید که در نتیجه موجب وسعت آشفتگی و دشمنی و خصومت می‌شود. در صورتی که اصولاً از نظر اخلاق و مخصوصاً در مورد جریانات اجتماعی و سیاسی انسان بایستی حداکثر انصاف و بی‌نظری را پیشۀ خویش ساخته و در واقعیتهای سیاسی از روی کمال بی‌نظری و انصاف قضاوت نماید.
چنانچه حضرت آیت‌الله آقای شیخ حسین لنکرانی با اینکه به خوبی از طرز عمل و سوابق جریان زندگانی خصوصی و سیاسی و خانوادگی اکثر از اعضای جبهۀ ملی مطلع می‌باشند، و با اینکه می‌دانند مرحوم میرزا شهاب‌کرمانی در مجلس مؤسسان اول شرکت داشته و در قتل جنت مکان مرحوم سیدحسن مدرس اعلی‌الله مقامه شریک و سهیم بوده، و با اینکه از طرز چگونگی انتخاب آقای مظفرخان بقائی در دورۀ پانزدهم به دست قوام‌السلطنه مستحضر هستند، آری با این ترتیب در وقت قضاوت در برابر سؤال مخبرین جراید خارجی روی اصل تقدیر از خوبی و تنفر از بدی می‌فرمایند: جبهۀ ملی در مورد ملی شدن صنعت نفت پیروی از افکار ملت ایران کرده، و مادامی که این رویّه را ادامه دهد احترام خود را هم حفظ خواهد نمود. ولی آن مولود تازه به دوران رسیدۀ آزادی، که در دورۀ پانزدهم به دست قوام‌السلطنۀ خائن از شهرستان کرمان به ملت مظلوم ایران تحمیل شد، او، آری او، چون در جای دیگر از مصاحبۀ حضرت آیت‌الله در مورد جمعیت مستقل فداییان اسلام می‌فرمایند که: من به همۀ جمعیتهای مستقل احترام می‌گذارم و یکی دو کار در ایران انجام شده که به فداییان اسلام نسبت می‌دهند و این دو کار نیز با هر مقدمه‌ای که انجام شده باشد نتیجۀ آن به نفع ملت ایران بوده. و چون روزنامۀ‌ نبرد ملت، ارگان جمعیت مزبور، در اولین شمارۀ سال 1330 به سازشکارهای جبهۀ ملی حمله نموده و آنها را از عواقب عملیات سوء خودشان مستحضر ساخته است، از این رو مولود تازه به دوران رسیدۀ‌ آزادی از اظهارنظر حضرت آیت‌الله در مورد جمعیت مستقل فداییان اسلام نگران شده و در پشت پرده قُرقُر می‌کند.
در صورتی که هیچ مرد بی‌انصاف و بی‌وجدانی نمی‌تواند منکر زحمات و فداکاریهای افراد مبارز و جانباز جمعیت فداییان اسلام در کوران مبارزات انتخابات دورۀ پانزدهم بوده باشد.64 زیرا آنهایی که وارد در مبارزات انتخاباتی بوده‌اند می‌دانند که اگر زحمات و مشقات افراد فداییان اسلام نبود اساساً این عناصر پرمدعا و سازشکار نیز محال و ممتنع بود که در انتخابات موفق شده و به پارلمان بروند؛ چون فشنگ شادروان سیدحسین امامی بود که تمام سدهای مقاومت را شکست و اوضاع را به نفع ملت ایران تغییر داد؛ ولی آنهایی که از فلسفۀ خائنانۀ دیسرائیلی نخست‌وزیر متوفی [متوفای] انگلستان پیروی می‌کنند (در مورد اینکه هیچ وجدانی نیست که قابل خرید نباشد) آنها، آری آنها زود و خیلی زود، فداکاریهای دلیرانۀ این بزرگ سربازان مجاهد عالم اسلام را که در کمال خلوص نیست و پاکی و صداقت در راه موفقیت موالید تازه به دوران رسیده، مبارزه کرده و قربانی دادند فراموش کرده‌اند، و علاوه بر این نیز در نهایت ناجوانمردی و فرومایگی بیشرمانه از پشت هم خنجر می‌زنند.
درست به خاطر دارم که چندی قبل یک اعلامیه‌ای تحت عنوان مظفّر هلو در چاپخانۀ باقرزاده چاپ شد؛ ولی آقای کریم‌پور، مدیر روزنامۀ‌ شورش، نویسنده را از جریان مطلع کرد و یک شماره از فوق‌العادۀ مزبور را که در زیر چاپ بود داد که آقای دکتر بقائی را از وضع مطلع کنم. از این رو موقعی که به اتفاق یکی [از] دوستان آقای کریم‌پور، که اسم او هم بقائی است، به چاپخانه رسیدیم، دیدم که جناب مظفرخان مشغول ایران سخنرانی است. ایشان در خلال بیانات مشروح خویش مطلبی را عنوان نمودند که لازم است شمّه‌ای از آن در اینجا یادآوری شود. وی گفت: من سی سال نسبت به آقای تقی‌زاده علاقه و محبت داشتم و ایشان را یکی از آزادیخواهان نامی و مبارز ایران می‌شناختم،‌ تا در دورۀ پانزدهم موقعی که آقای عباس اسکندری مطالبی را راجع به ایشان فاش کرد آن وقت فهمیدم که تقی‌زاده خائن است. ضمناً خاطرنشان ساختند که عباس اسکندری نیز از قماش تقی‌زاده است. و سپس اضافه کردند که من در دورۀ عمرم خیلی اشتباه کردم، به طوری که اگر تحولاتی در زندگی سیاسی من ایجاد نمی‌شد شاید من هم امروز در کنار سران حزب توده یا فراری و یا در زندان و یا در خارج از ایران بودم؛ زیرا من به شدت تحت تأثیر مبانی و ایدئولوژی سیاسی حزب تودۀ ایران قرار گرفته بودم و حالا خوشوقتم که متوجه خطبهای خودم شدم.
آن شب موقعی که آقای دکتر این بیانات را در حضور بیش از چهارصد نفر از دانشجویان و سایرین ایراد فرمودند، نویسنده ناگهان استدلال تقی‌زاده در مجلس پانزدهم به خاطرم آمد؛ زیرا او نیز در مقابل استدلال شکننده و خردکنندۀ آقای عباس اسکندری گفت: من آلت فعل بودم و گناه از [رضاخان] بود…65
آقای کیا سپس با اشاره به سوابق مداخلۀ نامشروع قوام در انتخابات دورۀ پانزدهم مجلس و تحمیل بقائی (با فشار حزب دمکرات قوام) بر مجلس 15 می‌نویسد:
… بسیاری از حقایق را که تا امروز برای بسیاری از مردم ایران مکتوم بوده فاش می‌کردم تا همه به ماهیت واقعی و خانوادگی این مولود کرمانی آشنا شده باشند؛ زیرا صدمه‌ای که این خانواده به آزادی ایران زده است به راستی جبران‌ناپذیر بود؛ زیرا همۀ مردم و تمام خانواده‌هایی که در صحن مطهر حضرت علی بن موسی‌الرضا قربانی دادند و فرزندانشان در راه حفظ پرستیژ اسلام شهید شد، همه و همه، ستمدیدگان مازندران و ایل جلیل… [یک کلمه افتاده. شاید: سنجابی] و قشقایی عموماً از رضاخان متنفر و منزجر هستند ولی باز هم عموم مردم می‌دانند که موجد و مسبّب دیکتاتوری بیست ساله همان کسانی هستند که با دیکتاتور همکاری کرده و نردبان ترقی او شدند…
دکتر بقائی در روز دوشنبه 25 آبان 1366 دار فانی را وداع گفت: روزنامۀ‌ جمهوری اسلامی (س 9، ش 2457، 27 آبان 1366، ص 2) با عنوان «مظفر بقائی‌‌مرد» به نقل از خبرگزاری جمهوری اسلامی نوشت:‌ «مظفر بقائی رئیس حزب منحلۀ زحمتکشان ایران روز دوشنبه بر اثر بیماری سیفلیس در بیمارستان مهر تهران مرد. وی چندی پیش بر اثر پیشرفت بیماری و حاد شدن مرحلۀ سوم بیماری سفلیس66 از بازداشتگاه به بیمارستان منتقل شد و نهایتاً روز دوشنبه در این بیمارستان مرد. بقائی از عناصر سرسپردۀ انگلیس بود و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایجاد تفرقه و توطئه نقش مؤثری داشته است. وی پس از انقلاب ظاهراً ادعای طرفداری از انقلاب را داشت اما انتشار وصیتنامۀ سیاسی او نشان داد به هیچ چیز پایبند نیست و دقیقاً سیاستهای بیگانگان را در داخل دنبال می‌کرده است. مظفر بقائی همچنین متهم به شرکت در قتل افشار طوس، رئیس شهربانی دوران حکومت مصدق، بود».
آقای سیدمحمد طباطبایی، از دوستان مرحوم لنکرانی، بریدۀ روزنامۀ مذکور را همراه با نامه‌ای به حضور لنکرانی ارسال کرده و در آن نامه با اشاره به بیماری کهنۀ سیفلیس در بقائی نوشت: «یادم به فرمایش آن روز حضرت عالی افتاد که فرموده بودید: به این شخص می‌گفتند مظفر هلو و فرمودید که من راضی نیستم جایی نقل شود. به دنبال این فرمایش شما، حقیر هم کوشش کردم جایی نقل نکنم ولی در روزنامه در شرح احوال مرگ این شخص ذکر شده است که به علت بیماری سیفلیس در بیمارستان مهر درگذشته است و در وصیتنامۀ سیاسیش هم ضدّیت خود را با این جمهوری اسلامی و امام خمینی ذکر نموده است، در حالی که این فرد معلوم‌الحال قبلاً خود را با انقلاب، موافق قلمداد می‌کرد…».
مرحوم دکتر سیدحسن آیت (عضو مستعفی حزب زحمتکشان بقائی) در نامۀ انتقادی مفصلی که در تاریخ 3 آذر 42 به بقائی دارد، «سربسته» از وی می‌خواهد که «از تظاهر به هر عملی که مغایر ظواهر سنن و شعائر مذهبی و ملی باشد» خودداری کند.67 تعریض آیت در این تذکر، از جمله، به مشروب‌خواری بقائی است که خود بقائی در خاطراتش بارها به آن اعتراف کرده است.68 حتی حسین خطیبی، از عناصر مرموز حزب زحمتکشان، در زمان تبعید بقائی (مرداد 34) به وی نوشت:‌‌ «خوردن مشروب را در انظار حتی محارم نزدیکتان ترک کنید. در اینجا این موضوع انعکاس نامطلوب پیدا کرده است».69 به قول شمس قنات‌آبادی: «بقائی عاشق چایی پررنگ و مشروبات الکلی» بود.70 مخالفت با روحانیت شیعه و اموری چون حجاب و…، دیگر خصوصیت منفی بقائی است که طبعاً در مواضع سیاسی و فرهنگی او بازتاب داشته است.71 با این روحیه و سوابق، بقائی نمی‌توانست با انقلاب اسلامی ملت ایران و نظام دینی برخاسته از آن، سازگار باشد و لذا صرف‌نظر از اطلاق «انقلاب کور»! بر قیام 15 خرداد و جانبداری از سلطنت پهلوی تا اواخر انقلاب، تنها در اوایل پیروزی انقلاب مدتی کوتاه به جانبداری از نظام جمهوری اسلامی پرداخت و سپس به سرعت از آن فاصله گرفت و روند این جدایی در سیر فزایندۀ خود به آنجا کشید که در وصیتنامۀ سیاسی خود با قانون اساسی جمهوری اسلامی (به لحاظ اندراج اصولی چون ولایت فقیه در آن) مخالفت کرد و نقش الله‌اکبر را (به جای شیر و خورشید) بر روی پرچم ایران شدیداً محکوم ساخت!
اسناد موجود، حاکی از تشکیل سازمانی مخفی با عنوان «کمیتۀ مجازات» در لایه‌های پنهان حزب زحمتکشان بقایی، و اقدام آن کمیته به پخش شبنامه‌هایی بر ضدّ مرحوم ‌آیت‌الله کاشانی است. اما افسوس که مرحوم کاشانی به دکتر بقائی اعتماد داشت و این امر، در اختلاف تدریجی وی با دکتر مصدق و نیز فدائیان اسلام بی‌تأثیر نبود. یکی از گلایه‌های لنکرانی از آیت‌الله کاشانی، همین اعتقاد و اعتماد وی به بقائی بود که از نظر لنکرانی، حاکی از فقدان بینش «عمیق» سیاسی در آن مرحوم بود.
آقای نصرت‌الله فتحی (آتشباک) ـ از دوستان لنکرانی، و مشروطه‌نگار مشهور معاصر ـ نیز در تیر و اسفند 1329 کتابی با عنوان ناراضی نوشته و در خرداد 32 به چاپ رساند که ضمن جانبداری از جنبش ملی شدن صنعت نفت، نسبت به وابستگی جمعی از مخالفان انگلیس در کشور به آمریکا هشدار می‌داد: «امروز کسان انگشت‌شماری که از «گریدی» نقشه دریافت می‌دارند و از روی‌ آن رل خود را بازی می‌کنند مربوط به ملت ایران نیستند و نباید آنها را به حساب ملت ایران بگذاریم. آنها نوکرهای ناراضی انگلیسیها هستند که درصدد به دست آوردن ارباب جدید می‌باشند و در عقیدۀ بیشتری از طبقات ممتازۀ ما «دست بزن عوض می‌شود و الاّ پس‌گردن است که بود»، یعنی برای آنها تفاوت نمی‌کند که ملت ایران را هر چندی به یکی از دولتهای بزرگ بفروشند. آنها حاضرند در مقابل حفظ منافع خصوصی خود گاهی از آلمان، زمانی از انگلیس، چندگاهی از روس و مدتی از آمریک پس‌گردنی را بخورند… و هدف مشخص و معلومشان حفظ خود و معامله روی کشور و مردم است و حال آنکه در مقابل ملت واقعی ایران، اجنبی اجنبی است و هر نوع تحمیل اراده در هر لباسی و با هر منطقی بوده باشد خلاف مصلحت کشور و مضرّ بر استقلال ملی است».72 آقای فتحی نسخه‌ای از کتاب خود را در 14 تیر 32 «به کتابخانۀ شخصی جناب آقای شیخ حسین لنکرانی اهدا» نموده و افزون بر این، داستانی از اهتمام مرحوم لنکرانی در سال 1324 به الغاء امتیاز نفت جنوب در کتاب خود آورده است.
12- 5. انتقاد از سیاست روس و آمریکا در ایران (دوم اردیبهشت 1330) (لنکرانی و کنگرۀ جهانی صلح)
لنکرانی در خلال کنفرانس مطبوعاتی خود راجع به جبهۀ ملی و نهضت نفت (مورخ دوم اردیبهشت 1330 شمسی) سخنانی نیز دربارۀ بلوک شرق و غرب ایراد کرد که دریغ است از ذکر آن درگذریم. گفتنی است که در آن روزها، نزاع سیاسی شدید بین دو ابرقدرت طماع و فزونخواه وقت (روسیه شوروی و آمریکا) بر سر تسخیر جهان، و اصطکاکهای حاصل از آن در نقاط گوناگون دنیا، جهان را در آستانه وقوع یک جنگ جهانی دیگر قرار داده و این امر، اندیشمندان سراسر جهان را شدیدا نگران ساخته بود. در عین حال، دو ابرقدرت مزبور به منظور فریب ملتها و به عنوان جزئی از جنگ سرد خویش با حریف، خود را حامی صلح و مخالف جنگ شمرده و در این راه، هر کدام به شیوۀ خاص خویش، تبلیغات وسیعی را راه انداخته بودند، که از دیدگاه برخی صاحبنظران (و از آن جمله: آیت‌الله لنکرانی) تکاپوی عناصر چپ در کشورمان مبنی بر همنوایی با کنگرۀ صلح استکهلم و جمع‌آوری امضا به نفع آن، نیز در همین راستا ارزیابی می‌شد.73 به همین سبب، زمانی که در مصاحبۀ مزبور از لنکرانی سؤال شد: «جناب عالی اعلامیۀ [صلح] استکهلم را امضا کرده‌اید یا نه؟»، ایشان فرمود: «در این باب اگر قلم به دست بگیرید من جواب می‌دهم و سپس» افزود:
تصور می‌کنم اجتماع بشر ـ به استثنای افرادی که اگر عدد یک را دست چپ بگذاریم بیشتر از سه صفر دست راست نخواهیم گذاشت ـ در دنیا طرفدار جنگ پیدا نمی‌شود و شاید عدد طرفدار حقیقی جنگ در دنیا، از این هم کمتر باشد. به این جهت من معتقدم طرفداران جنگ باید ورقه امضا کرده باشند، نه طرفداران صلح. پس، بنابراین، یک بشری نمی‌توان تصور کرد که هم شریف باشد و هم طرفدار جنگ، ولی من چون همیشه به استقلال خودم بیشتر از هر چیزی احترام می‌گذارم، از این رو از هر عملی که مرا به یکی از دو جبهه ارتباط دهد خودداری می‌کنم. در یک مصاحبه‌ای که گویا پس از مراجعت از تبعید بوده در یکی دو سال قبل (مقصود تبعید کرمان است) گفتم: اینکه می‌گویند دنیا به دو جبهه تقسیم شده من تصدیق نمی‌کنم، بلکه در دنیا دو جبهه تشکیل شده و اجتماع بشری در بین این دو جبهه سرگردان و سعادت او روزی است که مستقل و آزادانه فکر طرح‌ریزی زندگانی خودش باشد و راه آن هم به نظر من زیاد مشکل نیست؛ اگر همان عددی که قبلاً به آن اشاره کردم مزاحم نباشد. به همین جهت در عین اینکه دشمن جنگم، آن ورقۀ معیّن را امضا نکردم.
در پایان مصاحبه نیز لنکرانی رو به مخبرین و نمایندگان جراید خارجی کرده و با اشاره به تضاد قول و فعل دو جبهۀ شرق و غرب در مورد صلح جهانی، اظهار داشت:
آقایان، من از شماها خواهش می‌کنم که این خواهش وجدانی مرا به ملل خودتان اطلاع دهید. همه، حرف از صلح می‌زنند و همه از جنگ خود را متحرّز74 و هراسان نشان می‌دهند؛ ولی رویّۀ آنها طوری است که درست نقض غرض و خلاف مطلوب است. من می‌ترسم که این کشاکش در ایران باعث اشتعال ناگهانی نائرۀ جنگ سوم شود. بلی، مملکت بزرگ ما را مطامع و غرض‌ورزیها به این روز نشانده است. من بیم دارم رویّۀ هر چه بادا باد دنیا را در آتش بکشد، و طلیعۀ آن هم از وطن مظلوم ما باشد. اگر جنگ نمی‌خواهند ما را به اختیار خودمان بگذارند. تصور می‌کنم این رویّه به نفع هر دو جبهه باشد که هر دو مدّعی صلح‌طلبی هستند. مقتضیات زمان را ملل و دول آشناتر به اوضاع زمان باید بیشتر موردنظر قرار دهند. در عرب، مَثَلی است که می‌گویند (رُبّ أَکلَةٍ مَنَعَت أَکَلات) یعنی ای بسا یک لقمه‌ای است که شخص را از لقمه‌هایی باز می‌دارد. این محال است که ملت هوشمند ایران این فرصت را از دست بدهد. به طرفین می‌گوییم از محبت ملت ایران (فقط محبت نه همکاری)، دولی مستفید خواهند شد که یک ملت به تمام معنی مظلوم و عصبانی را عصبانی‌تر نسازند.
این راجع به ایران، و اما در مورد اوضاع عمومی، نمی‌توانید منکر باشید که من هم یکی از افراد اجتماع بشری هستم و به نام یک فرد بشر می‌گویم که این کشاکشها طرفین و بشریت را به سوی نیستی سوق می‌دهد. من در یک مصاحبه‌ای که با یکی از آقایان خارجیها که گویا از آمریکا آمده بود و در دو یا سه سال پیش با حضور عده‌ای کردم مخصوصاً خاطرنشان نمودم که این کشاکش کسب شدت می‌کند و طرفین در مقابل آنچه نمی‌خواهند قرار می‌گیرند و متذکر شدم که اگر هیئتهای حاکمۀ طرفین به اجتماع بشری و خودشان رحم کنند و فلاسفۀ بیغرض و ‌آزاد فکر را میدان دهند که در یک تجمع آزاد، قانون اساسی عمومی جهانی از لحاظ اقتصادی و سیاسی برای دنیا وضع کنند و همه در برابر آن خشوع نمایند، ممکن است برای یک مدتی عالم رو به آرامش برود و تصور نمی‌کنم که طرفین اگر باور کنند که با حسن تفاهم از چنین امری استقبال خواهد شد به آن تن در دهند. اینک بهترین فصل است برای این کار، چون فردای خطرناکی امروز بشریت را استقبال می‌کند. آخر خود آنها هم بشرند.
ضمناً نمی‌خواهم زیاد مزاحم آقایان شده باشم، لذا حاضرم موقع دیگری که صلاح بدانند برای تکمیل عرایضم در اختیارشان قرار گیرم. اجازه بفرمایید فعلاً به همین مقدار اکتفا کنیم. من در هر موقع مناسبی در اختیار آقایان هستم و خوشحالم که تمام مصاحبه‌های من همیشه با حضور ملت خودم انجام می‌یابد و به همین جهت مایل شدم و استقبال کردم که جراید داخلی هم مثل همیشه در این مجلس حضور داشته باشند و خوشوقتم که حاضرند.75
امتناع لنکرانی از امضای اعلامیۀ صلح استکهلم، در حالی بود که شخصیتهایی چون ملک‌الشعرای بهار، دکتر سیدعلی شایگان، حائری‌زاده و آیت‌الله کاشانی عضویت خانۀ صلح را پذیرفته و اعلامیۀ صلح را امضا کرده بودند.76 احمد لنکرانی (برادر مرحوم لنکرانی) دبیر جمعیت صلح، و ملک‌الشهرای بهار رئیس آن بود. فراتر از این، لنکرانی حتی از سوی سران کنگرۀ جهانی دفاع از صلح دعوت به همکاری شده بود. چنانکه جولیوت کوری، رئیس کمیتۀ کنگرۀ جهانی دفاع از صلح در پاریس در تاریخ 1 مه 1950 میلادی (برابر با 9 اردیبهشت 1331 شمسی) طی نامۀ زیر به لنکرانی، خواستار همنوایی و همراهی وی با کمیتۀ مزبور گردید، اما وی به علت آنکه این حرکت را (به نحوی) مرتبط به یکی از دو بلوک می‌دید، از پذیرش آن سرباز زد:
پاریس، 1 مه 1950
آقای عزیز، زمانی که موقعیت جهانی به گونه‌ای نگران‌کننده شروع یک جنگ جهانی دیگر را خبر می‌داد، کنگرۀ جهانی دفاع از صلح در تاریخ 19 مارس 1950 در استکهلم تشکیل یافت و مسئولیت سنگین مراجعه به آراء عمومی در جهان را برعهده گرفت.
افکار عمومی در جهان، مسابقات تسلیحاتی بین دولتها را محکوم ساخته و خواستار توقف مطلق مسابقات تسلیحات اتمی، و ایجاد یک نیروی کنترل بین‌المللی دربارۀ انرژی است. بسیاری از شخصیتهای بزرگ عمل ما مبنی بر مراجعه به آراء عمومی را تأیید کرده‌اند و ما امیدواریم یک حرکت عمومی حول این مسئله در تمام کشورها به وجود آید.
هم‌اکنون وابستۀ سفارت کشور شما در پاریس به عنوان یک عامل مهم در ایجاد صلح فعالیت دارد و ما همیشه از شما خواهان بوده‌ایم با ما در این زمینه همنوا شوید تا همۀ مردم صدای صلح را بشنوند.
جولیوت کوری
با کمال آرزو [با بهترین آرزوها]، رئیس کمیتۀ کنگرۀ جهانی دفاع از صلح (امضا)

سالها بعد از آن تاریخ نیز، زمانی که سناتور معتصم‌السلطنۀ فرّخ (به اشارۀ رژیم پهلوی، و نیز از سر عقدۀ دیرینه) از تریبون مجلس سنا به لنکرانی حمله برده و او را عامل شوروی، هوادار واگذاری نفت شمال به روسیه، و همدست کمونیستها شمرد (آذر 50)، مأمور ساواک در گفت‌وگویی که به همین مناسبت با آیت‌الله لنکرانی داشت (13 دی 50) نوشت: لنکرانی می‌گوید: «علاوه بر آنکه کمونیست نیست، فعالیتهای این گروه مورد اعتراض و ایراد او نیز بوده و آن زمان که اغلب رجال مملکت تأییدیۀ جمعیت هواداران صلح وابسته به این گروه را امضا می‌کردند وی در مقابل پیشنهاد کمونیستها مبنی بر تأیید این جمعیت که قصد بهره‌برداریهای تبلیغاتی از نام او را داشتند تسلیم نشد و آن را امضا نکرد و همیشه با سران و گردانندگان حزب منحلۀ توده اختلاف‌نظر و عقیده داشته است...». گزارشگر ساواک افزود: مشارٌالیه (لنکرانی) سپس با ارائۀ فتوکپی شمارۀ 25 مورخ 21 آذر سال 31 روزنامۀ‌ شرق و مشروحه‌ای که یکی از دوستانش به نام علی‌کیا در پاسخ اظهارات سناتور فرخ به مجلس سنا ارسال داشته...، با استناد به مندرجات این روزنامه افزوده: به خلاف اظهارات فرخ، نه تنها شخصاً مایل به دادن نفت شمال به روستا نبوده بلکه مخالفت این موضوع و حتی اوّلین کسی بوده که در پارلمان خواستار استیفای حقوق حقۀ ایران از شرکت سابق نفت جنوب بوده است. نامبرده فرخ را یک فراماسون و فاحشۀ سیاسی شناخته شده معرفی کرده و اضافه نموده: دولت و دستگاههای مسئول چگونه اجازه می‌دهند این شخص به اظهاراتی آن هم در یک مکان رسمی و از بلندگوی یک مرجع قانونی مبادرت نماید که نتیجۀ آن به زیان مملکت است... سناتور فرخ در مجلس سنا اظهار داشته وزارت اطلاعات باید از انتشار مطالب و گفتار لنکرانی در جراید جلوگیری کند. آیا این اظهارات جز معرفی وزارت اطلاعات به عنوان دستگاه سانسور و قیچی مطبوعات در افکار عمومی مردم ایران و جهان تعبیر دیگری هم دارد؟...
نامبرده در پایان این مصاحبه بار دیگر خود را فردی خدمتگزار و دلسوز به حال مردم و مملکت معرفی کرده و علاوه نموده جای تأسف است که در گذشته افرادی نظیر مستوفی الممالک‌ها، مؤتمن‌الملک‌ها و مدرس‌ها، حتی مقامات عالیه و مسئول مملکت در مسائل مختلف سیاسی و بحرانهای جاری، براساس تجربیاتش در جهت تعالی کشور از او ایده می‌گرفته‌اند ولی امروز به کنجی نشسته و گرد نسیان بر او پاشیده‌اند. او اکنون نه طالب مقام است و نه در پی منصب و پول و هیچ‌گونه انتظار شخصی هم از دستگاه ندارد. وی مردی است آزاده و ضداستعمار و دشمن بیگانه و بیگانه‌پرست که زندگی سیاسیش در همین چند کلام خلاصه می‌شود. اگر هم حرفی زده و یا می‌زند در مسیر رهایی کشور از هر گونه وابستگی به سیاستهای خارجی و قید و بندهای استعماری اعم از شرق و یا غرب است...77
13 – 5. لنکرانی و کودتای آمریکایی 28 مرداد
برای مرحوم لنکرانی که سخت دلبستۀ نهضت ضداستعماری ملت ایران برای نجات کشور از استعمار و استبداد وابسته به آن بود، وجود اختلافات فزاینده در صفوف نهضت و وقوع کودتای آمریکایی ـ انگلیسی 28 مرداد، رویدادی بسیار تلخ و کشنده بود. آقای باقر ترقی ـ در مصاحبه‌ای که به اتفاق دوستشان آقای عبدالعلی ادیب برومند، شاعر زبردست معاصر، در تاریخ 22 فروردین 1373 در منزل آقای برومند با حقیر دربارۀ لنکرانی داشتند ـ اظهار داشتند:
در تمام جریانات سیاسی، چه قبل از کودتای 28 مرداد و چه بعد از کودتا و زمان اختناق، هرگاه خدمت آیت‌الله حاج شیخ حسین لنکرانی می‌رسیدیم ایشان همان طریق ملی و صلاح مملکت را به ما سفارش می‌کرد و هیچ پرده‌پوشی هم نمی‌کرد. بعد از کودتای 28 مرداد وقتی خدمت ایشان می‌رفتیم خیلی صریح می‌فرمود: آمریکاییها به این مملکت خیانت کردند، به این مردم خیانت کردند، و خیلی صریح اسم شما را می‌برد. و در قضایای حکومت مرحوم دکتر مصدق تا آن موقعی که اتحاد و اتفاق بین آقای کاشانی هم می‌آمدند و آقای کاشانی خیلی احترام ایشان را داشتند، و بعد که اختلاف پیش آمد خیلی سفارش می‌کردند. یادم هست روزی که من هم حضور داشتم به آقای کاشانی عرض کردند: آقا! این اختلاف شما صدمه‌اش را مردم می‌خورند. برای رضای خدا سعی کنید این اختلافات حل بشود، و اگر موضوعی هست که حل نمی‌شود این را مکتوم نگهدارید، نگذارید مردم صدمه بخورند؛ که روابط آن دو متأسفانه اصلاح نشد و آن قضایای تلخ پیش آمد...
به گفتۀ آقای حسین شاه حسینی: شاه، پس از کودتای 28 مرداد، قصد اعدام دکتر مصدق را داشت اما لنکرانی (به توصیۀ آیت‌الله حاج ‌آقا رضا زنجانی) از طریق دستهایی که داشت مانع انجام یافتن این امر شد:
آ شیخ حسین با مرحوم آ سیدابوالقاسم کاشانی روابط بسیار دقیقی داشت و مبارزات ضداستعماری و ضداستبدادی آ سیدابوالقاسم کاشانی را چه در انتخابات دورۀ چهاردهم و پانزدهم و چه در مجالس شانزدهم و هفدهم تأیید می‌کرد. زمانی که بین مرحوم آسید ابوالقاسم کاشانی و مرحوم دکتر مصدق به عقیدۀ من یک اختلاف سلیقه ـ نه اختلاف راه ـ پیدا شده بود، مرحوم آقای لنکرانی معتقد بود که این اختلاف ناشی از توطئه‌هایی است که به وسیلۀ آقای دکتر بقائی انجام می‌شود. آقای لنکرانی بر این باور بود که، آیت‌الله کاشانی یک مرد شجاع مبارز سیاسی مذهبی است، ولی در کار سیاسی، روی هم رفته آن کیاست و پختگی لازم را ندارد و آدم دیپلمات و کیاسی نیست، و چون آدم شجاعی است آقای دکتر بقائی از شجاعت ایشان بهره‌برداری نموده و به این شکل درصدد ایجاد اختلاف بین او و مصدق است. خیلی هم افسوس می‌خورد و می‌گفت:‌ ما سالیان سال کوشش دست انگلستان را از این مملکت جدا بکنیم؛ بالأخره با این نهضت و حرکت، بخشی از این مقصود انجام گرفت، ولی اینها نگذاشتند که ملت ایران به طور کامل به مقصد برسد.
حتی بعد از اینکه دکتر مصدق را دستگیر کرده و به محاکمۀ او پرداختند، روزی من به خدمت آقای لنکرانی رسیدم تا پیام آیت‌الله حاج سیدرضا زنجانی را به ایشان ابلاغ کنم. پیام مرحوم زنجانی را که به ایشان رساندم، شروع کردند به گریستن و گفتند:‌ چه کنم که دیگر حالا دستم... پیام این بود که: آقا، ما با همکاری آقای شهیدزاده و آقای حسن صدر، مشغول تهیۀ لایحۀ دفاعیۀ دکتر مصدق هستیم. (شهیدزاده و حسن صدر، مدیر روزنامۀ قیام ایران، از وکلای مبرّز و درجه یک دادگستری بودند). با اطلاعاتی که من دارم و مسائل از این طرف و آن طرف بسیار زیاد است، شما می‌توانید به آن فرد موردنظر بگویید خشونت نکنند، خشونت به نفع مملکت نیست. بعدها من فهمیدم که مقصودش شاه بوده است. مراد ‌آیت‌الله زنجانی این بود که، مرحوم لنکرانی برای تعدیل حکم دادگاه دربارۀ دکتر مصدق، توصیه‌ای به شاه بکند...
1- 13- 5. می‌شد کار شاه را تمام کرد، اگر...!
حجت‌الاسلام و المسلمین حاج شیخ ابراهیم وحید دامغانی ـ نویسنده و مترجم آثار گوناگون، مدیر نشریۀ وزین ندای قومس،‌ و از یاران نواب صفوی ـ در بهمن 1380 اظهار داشتند:‌
مرحوم نوّاب صفوی به چند نفر در تهران خیلی علاقه‌مند بود و ما را به آنها ارجاع می‌داد: حاج شیخ عبدالحسین ابن‌الدین، حاج سراج انصاری، حاج شیخ حسین لنکرانی، حاج شیخ عباسعلی اسلامی و سیدمحمود طالقانی. وی به حاج سراج، «پدر» خطاب می‌کرد و افزون بر این، به نظریات مرحوم لنکرانی احترام بسیار می‌گذاشت و می‌گفت: ایشان از وجودهای مغتنم هستند؛ قدرشان را بدانید و از وی استفاده کنید. علت آشنایی من (وحید دامغانی) با مرحوم لنکرانی نیز همین توصیه‌ها بود. لنکرانی هم متقابلاً به نواب علاقه‌مند بود و از او تعریف می‌کرد. نواب و فدائیان ـ در کلّ ـ مورد تأیید و حمایت لنکرانی قرار داشتند، منتها وی معتقد بود که نواب باید همکاری و هماهنگی بیشتری با دیگران داشته باشد و می‌افزود: اگر هماهنگی و اتحاد بیشتری بین آقای کاشانی و دیگران وجود داشت و او و نواب و دکتر مصدق از هم جدا نشده بودند، می‌شد کار را یکسره کرد و در نتیجه این جوانها هم ـ اشاره به فدائیان اسلام ـ این‌گونه مظلومانه به شهادت نمی‌رسیدند و مقررات اسلامی اجرا می‌شد... در جریان دستگیری و محاکمۀ نواب، من حدود دو سال در دامغان و مازندران و مشهد فراری بودم و زمانی که پس از بازگشت به تهران، خدمت مرحوم لنکرانی رسیدم ایشان را از شهادت فدائیان اسلام شدیداً ناراحت و متأثر یافتم.
2- 13- 5. دوستان لنکرانی، در چالش با رژیم کودتا
گفتنی است دوستان و دست پروردگان آقای لنکرانی نیز پس از کودتای 28 مرداد بر ضد رژیم وابسته‌ای که روی کار آمده بود شدیداً فعال بودند. آقایان کیاعلی‌کیا، ابراهیم کریم‌آبادی، نصرالله اهورهوش شیرازی، حسین شاه حسینی و ابوالفضل مرتاضی از جملۀ این عناصرند که در حدّ وسیع خویش با کودتا مبارزه کردند و چوب این مبارزه را نیز خوردند.
مرحوم حاج‌ کیا‌علی‌کیا در جنبش ملی کردن صنعت نفت، در صف کوشندگان راه آزادی و استقلال ایران قرار داشت و در روز 25 مرداد 32 برگزارکنندۀ میتینگ سیاسی باشکوهی بود که در میدان بهارستان در مخالفت با شاه و حامیان خارجی وی برگزار شد. وی پس از کودتا، در حالی که جانش شدیداً در معرض خطر بود، مرتباً در مطبوعات روز با نامهای گوناگون بر ضد فرماندار نظامی وقت: سرهنگ «دادستان»78 (و به قول خودش: «جان‌ستان»!) مقاله می‌نوشت، چندانکه کاربرد واژۀ جا‌ن‌ستان راجع به فرماندار نظامی در مقالات جراید، اسم رمز کیا نزد دادستان محسوب می‌شد، و بر سر این مبارزه سختیها و دربدریهای بسیار کشید.
مرحوم ابراهیم کریم‌آبادی از فعالان پابرجا و متدین نهضت ملی، و مدیر روزنامۀ‌ اصناف، لحظه‌ای سلطۀ کودتاچیان بر مقدّرات خود و ملت خویش را تاب نیاورد و در زندان نیز چون شیری بر سپهبد آزموده غرّید که: «تیمسار می‌توانی مرا بکشی، ولی حق نداری فحش بدهی»! (اعلامیۀ پرشور مرحوم‌کیا در حمایت از کاندیداتوری وی برای مجلس شورای اسلامی، در صفحۀ بعد کلیشه شده است).
آقای حسین شاه حسینی گذشته از ضرب و جرح شدیدی که در زندان کودتا دید و کشید، در نهضت مقاومت ملی شرکت جست و در مقام عضو کمیتۀ مرکزی نهضت، دستیار آیت‌الله حاج آقا رضا زنجانی بود و با لنکرانی در مسائل مربوط به نهضت مشورت می‌کرد. در گفت‌وگویی که حقیر در روزهای 20 و 27 اسفند 72 با ایشان داشتم (و در شماره‌های پیشین مجلۀ تاریخ معاصر ایران چاپ شد) نقل کردند: «بعد از کودتای 28 مرداد که من در کمیتۀ نهضت مقاومت ملی عضو بودم، یک روز از آقای لنکرانی پرسیدم که:‌ آقا، ما می‌خواهیم مبارزات مرحوم دکتر مصدق را ادامه دهیم. در شرایط کنونی چه باید بکنیم؟ ایشان فرمودند که: ما در کمیته‌ای که بر ضد قرارداد 1919 وثوق‌الدوله تشکیل داده بودیم، شروع کردیم یک چیزهایی تهیه کردن روی کاغذ‌های خاصی، ولی حالا که آن کاغذها نیست، شما همین‌طوری شروع بکنید؛ ولی ترتیبی بدهید آنهایی که اعلامیه‌ها را می‌نویسند، توزیع‌کنندۀ آن نباشند و آنها که توزیع می‌کنند غیر از نویسنده‌ها باشند». پس از آن نیز هیچ‌گاه در مبارزه با رژیم پهلوی کوتاه نیامد و زندان، خانۀ دومش بود.
دکتر جواد خاوری، وکیل فعلی دادگستری، در 28 مرداد چنان از ایادی کودتا کتک خورد که مدتها بیمار در منزل افتاد. وی در جریان انتخابات مجلس 18 نیز که با اعمال نفوذ سپهبد زاهدی صورت گرفت، کتک مفصلی از دست اشرار خورد که یک هفته در خانه بستری شد.
نصرالله اهورهوش شیرازی (از دوستان لنکرانی و فعالان نهضت ملی نفت، و مدیر روزنامۀ جوشن) پس از کودتا به جرم مخالفت با سپهبد زاهدی، روزنامه‌اش توقیف و خودش بازداشت و در زندان قزل قلعه محبوس گردید. پس از رهایی از زندان، روزنامۀ‌ کورش را (که امتیاز آن به نام همسرش، توران اهورهوش بود) سنگر حمله به زاهدی ساخت و در نتیجه پس از 4 شماره (که تیتر شمارۀ آخر آن چنین بود: «استبداد است یا مشروطه؛ تمام مظاهر آزادی‌کشی در مملکت ما حکمفرماست») کورش نیز تعطیل و اهورهوش به دستور فرماندار نظامی وقت (تیمور بختیار) دستگیر شد و مجدداً به زندان افتاد. چندی بعد که از زندان آزاد شد بر ضد قرارداد نفت امینی ـ پیچ79 (شهریور 1333 ش / اوت 1954 م) به پا خاست و دو کتاب به نام جوشن‌کبیر در مخالفت با قرارداد کنسرسیوم و عاقد ایرانی آن منتشر کرد که به توقیف چندبارۀ او انجامید. وی در دهۀ 40 نیز (زمان نخست‌وزیری هویدا) با لنکرانی بر ضدمظالم دستگاه همکاری داشت. به گزارش مأمور ساواک (مورخ 24/3/44): «برابر اطلاع، اخیراً افراد روحانی در منزل آقای لنکرانی تماسهای مشکوک می‌گیرند و شیخ ربانی80 که تازه از زندان آزاد شده، از طرف لنکرانی مأموریت پیدا نموده جزوه‌ای را که از طرف اهورهوش راجع به عملیات مرحوم حسنعلی منصور و همچنین آقای هویدا نخست‌وزیر در دورانی که در خارج بودند، نوشته به دست بیاورد و در دسترس عامّه قرار دهد».81
دوست و دست‌پروردۀ دیگر لنکرانی که نامش در طومار مبارزه با رژیم کودتا ثبت است آقای حاج ابوالفضل مرتاضی لنگرودی، از همفکران و همرزمان دیرین محروم طالقانی و شهید مطهری (در مسجد هدایت و مسجد‌الجواد علیه‌السلام) می‌باشد که سابقۀ مبارزات وی با استبداد و استعمار به پس از شهریور بیست باز می‌گردد. مرتاضی ـ که خود و برادرش، مرحوم افصح لنگرودی، را در رشتۀ مبارزه و سیاست، فارغ‌التحصیل مکتب آیت‌الله لنکرانی می‌شمارد82 ـ در واپسین ماههای دوران حکومت دکتر مصدق دست به انتشار مجلۀ وزین و انقلابی گنج شایگان زد که امثال سیدغلامرضا سعیدی و مهندس بازرگان در آن مقاله می‌نوشتند و چندی پس از انتشار پنجمین شمارۀ مستشاران آمریکایی در مجله نوشت، کودتاچیان را که آبستن دلارهای اجنبی بودند سخت خشمگین ساخت. در نتیجه، به دستور فرماندار نظامی دستگیر شد و به زندان افتاد و پروانۀ مجله نیز برای همیشه لغو شد…
ویژگی جالب سرمقالۀ مرتاضی آن است که از موضع تشیع انقلابی، در یک زمان با هر دو جبهۀ راست و چپ (غرب کاپیتالیست و شرق کمونیست) و ستون پنجم آنها (رژیم کودتا و حزب توده) در افتاده و در مورد «مطامع استعماری» آنان هشدار می‌دهد، ولی در آن میان، به طور ویژه، از خطر نفوذ استعمارگر تازه‌نفس آمریکا در ایران و به قول خودش: سیاست «آمریکانیزه کردن ایران» اظهار نگرانی می‌کند.
بخشهایی از مقاله آقای مرتاضی را از نظر می‌گذرانیم:
ملت مسلمان ایران مستشار مسیحی نمی‌خواهد
خدا آن ملتی را سروری داد
که تدبیرش به دست خویش بنوشت
به آن ملت سر و کاری ندارد
که دهقانش برای دیگری کشت
اقبال
ای کسانی که خود را مؤمن و مسلمان می‌دانید، یهودیان و نصارا را ارباب خویش قرار مدهید، آنان دوستان یکدیگر و همگی‌ خواهان ذلت شما هستند. هر کس از شما با آنان دوستی و سازش کند از خیل آنان بوده و مورد هدایت خداوند نخواهد بود (قرآن مجید: 50 – 5).
یهودیان و مسیحیان از تو راضی نخواهند شد و تو را دوست و جزو «بلوک» خویش نخواهند خواند مگر آنکه از نیت و مرام آنان پیروی [کنی] و قید عبودیّت‌شان را بر گردن نهی، باید از خدا رهنمایی خواست. هر آینه بعد از اینکه آگاهی یافته‌ای، از خواستهای آنان تبعیت کنی از جانب پروردگار هیچ‌گونه حمایت و پشتیبانی نخواهی دید (120 – 30).
ای کسانی که ایمان آورده‌اید کفار خارج از دین را دوست صمیمی و نهانی خویش نگیرید (و به خانۀ خویش راه ندهید). آنان از هیچ فساد و تباهی[ای] دربارۀ شما کوتاهی نمی‌کنند. آنان دوستدار و خواهان رنج [و] بدبختی شما هستند. کینه و دشمنی از زبان و گفتار آنان می‌بارد ولی آنچه در دل دارند از آن شدیدتر و هولناک‌تر است. ما این آیات را بر شما روشن کردیم شاید فکر کنید و موقعیت خویش بشناسید» (144 – 3).
این حکم قرآن است. این دلیل متین و بی‌چون و چرای کتاب آسمانی و منبع الهام‌دهندۀ 500 میلیون مسلمان جهان است. فرمان جاویدان قرآن و اسلام برای خوشبختی،‌ برای تکامل و برای برتری و سروری امت مسلمان صادر شده است، ولی ما مسلمانها و حکام و زمامداران ما و رجال اشباه83 الرجال ما از این احکام قاطع و صریح چه آموخته‌ایم؟!...
ایران در اسارت خارجیان!
ملت مسلمان ایران هم‌اکنون در میان سه نیروی خارجی قرار دارد که همگی از نظر دشمنی با عالم اسلام به مصداق اَلکُفر مِلَّةٌ واحدة84 از یک قماش‌اند. به هر وسیله‌ای می‌خواهند و می‌کوشند با القاء دوستی خویش در اجتماع ما نفوذ کرده و مطامع استعماری خویش را اعمال نمایند.
همسایۀ شمالی ما دارای ستون پنجمی است که به صورت مخفی و علنی در این کشور مقاصد و هدفهای او را عملی می‌سازد: با نشر فساد و الحاد، سعی در سستی بنیان اخلاق و معنویات مردم ما و بالاخره محو شخصیت ملی و دینی و امحاء استقلال سیاسی ما می‌نماید. دیگری از چهار قرن پیش، از زمانی که با قیافۀ فریبندۀ برادران شرلی به بهانۀ ایجاد روابط تجارتی و آشنایی با ایران وارد دربار شاه عباس شد و او هم آنها را پذیرفت و یکی از آنان را سفیر ایران در فرنگ ساخت، نفوذش شروع گردید و با گذشت زمان وسعت و دامنه یافت و به تدریج سایۀ حکومت آن بر کلیۀ شئون اجتماعی کشور ما از دولت و دربار و نظام و تشکیلات اداری افکنده شد؛ و به نحوی نفوذ‌ نموده که به کلّی شیرازۀ مدنیّت و عظمت قدیمی ایران و مسلمانان ایران را از هم پاشید. حتی با اینکه در این شرایط فعالیت ظاهری در ایران ندارد، آثار شوم نفوذ آن هنوز از اندیشۀ رجال و زمامداران و اشراف و اعیان ما نرفته است. اسفا! قرآن چه خوب گفته و چه نیکو آتیۀ ملت اسلام را پیش‌بینی نموده بود: یا ایهاالذین آمنوا لا تتخذوا بطانةً من دونکم لا یألونکم خبالاً ودّوا ما عنتّم قد بدت البغضاء من افواههم و ما تخفی صدورهم اکبر، قد بیّنا لکم‌الآیات ان کنتم تعقلون.85
آن همه بیدارباش و هشدار از جانب پایه‌گذار و شارع امت وسط و ملت اسلام، و این همه سستی و خواب‌آلودگی از طرف مسلمانان!
آن سفارش پیشوایان، و این خیانت زمامداران و فرمانروایان!!
اثری که از روابط چند صد سالۀ ما با این دو کشور خارجی به جای مانده و هم‌اکنون بالاترین درد ملک و ملت ماست و همچون سمّ مهلکی تمام آثار مدنیّت دینی و ملی ما را سوزانده و نابود کرده و می‌کند، همان حسّ زبونی و ضعف نفس و تحقیر خویش در برابر خارجی است که در تمام شئون اجتماعی ما، در ادارات و دستگاههای دولتی ما، در ارتش و دربار و انتظامات ما،‌ در بازار و صنایع ما ریشه دوانده است و نتایج شوم و تأثرانگیزی به بار آورده که همگان شاهد و ناظر آن هستیم.
ولی نهضت ملی ما که چند سال است بر ضدّ همین نفوذ و دخالتهای استقلال‌شکنانۀ خارجیان شروع شده، آهنگ نجات‌بخش و پیک امیدی است برای رهایی از اسارت.
با مجاهدات و مبارزات مسلمانان وطندوست ایران باید امید داشت که نهضت ملی ما تا سرحدّ پیروزی نهایی ادامه داشته همای سعادت و ترقی ملت اسلام را بر میهن ما سایه‌گستر سازد.
اما خطر دیگری که اکنون حیات ملی و دینی ما را تهدید می‌کند نیروی خارجی ثالث است. آن نیروی تازه‌نفسی که با همان نیات استعماری بیگانگان، با قیافۀ جدیدی که در تاریخ نمونه‌های فراوان دارد وارد گردیده است:
و آن نفوذ آمریکا در ایران و به اصطلاح آمریکانیزه کردن ایران است. آری آنها پس از ترکیه، میهن ما را هدف قرار داده‌اند. آمریکاییها اکنون به عناوین مختلف در جامعه و دولت ما نفوذ کرده‌اند:
1. مستشاران.
2. کمکهای فنّی و اصل چهارم.
3. انجمن ایران و آمریکا و میسیونهای مذهبی و بهداری.
تحلیل دقیق آثار این مظاهر استیلا و تسلط بیگانه را از نظر ضیق صفحات مجله به شمارۀ آتیه موکول می‌کنیم. در آنجا نشان خواهیم داد که چگونه تاریخ تکرار می‌شود و چسان این کمکها و ای انجمنها بظاهر برای کمک و همکاری، و در باطن برای تخریب اساس معنوی و دینی و روحی ملت ایران در وطن ما فعالیت می‌کنند و با استفاده از حربۀ قدیمی پول، شراب [و] زن، رجال و فرمانروایان و زمامداران ما را می‌خرند.
شما این فرمانداران، رجال، فرمانروایان کشور و و شما ای روحانیون و پیشوایان و هادیان قوم، ما با ذکر این آیات و دلایل صریح و روشن، با دادن این نمونه‌های بارز، شما را متوجه خطری که در انتظار ملت و میهن ماست می‌کنیم.
این سرمقالۀ تند و آتشین، درست در آغاز دورانی حساس از تاریخ ایران اسلامی نگارش‌یافته که ویژگی بارز آن، هجوم فزایندۀ مستشاران حریص، سلطه‌جو و اسلام‌ستیز آمریکایی (همراه با کلان سرمایه‌داران صهیونیست) به کشورمان است و می‌توان در آینۀ هشدارهای آن، هستی ملتی را در خطر غارت «صلیب - صهیون» دید، چنان که، هشدارها و اخطارهای آن، به نحوی، متوجه نسل امروز این سرزمین نیز هست. می‌بینیم که حریف، برای اعادۀ نفوذ خود در ایران انقلابی، و چنگ‌اندازی بر مقدّرات این مرز و بوم، چگونه به آب و آتش می‌زند، و برای چیدن چنگ و دندان ما، از سیاست «تازیانه و هویج» بهره می‌جوید و ما را از احکام قدرت‌بخش قرآن (و اعدّوالهم ما استطعتم من قوّه…) دور می‌خواهد؟! انقلاب اسلامی، با همان منطق و اندیشه‌ای پیروز شد که جهت و آهنگ هشدارها و توصیه‌های این مقاله را سامان داده است.86 سرمقالۀ آقای مرتاضی، کیفرخواستی علیه قدرت و سیاست 25 سالۀ حاکم بر ایران از کودتای 28 مرداد تا بهمن 57 است، و شگفت آنکه در آن، تلویحاً سفارتخانه‌های بیگانه «لانۀ جاسوسی» نام گرفته است، همان عنوانی که ملت ایران، کوتاه مدتی پس از سرنگونی رژیم منحط پهلوی، بر پیشانی سفارت آمریکا آویخت و تاکنون نیز از چهرۀ آن پاک نشده است.