بررسی دیدگاههای مخالف علم دینی
غالب اختلافها در این بحث، به مشترکهای لفظی برمیگردد. بسیاری از اختلافات برای این است که آن کسی که منکر است چیزی را نفی میکند و آن که مثبت است چیز دیگری را اثبات میکند و در واقع تنافی آن چنانی وجود ندارد. بنابراین، باید قبل از بحث، روی اصطلاحات مورد نیاز، توافق شود. حال، با توجه به تأکیدی که بر اختلاف اصطلاحات شد، بعضی از نظرات مخالف را بررسی میکنیم.
بعضی گفتهاند علم دینی به این دلیل غلط است که «هر علمی موضوع معینی دارد. موضوع علم، اختیاری نیست، مثلا هستیشناسی، گیاهشناسی، یا علمشناسی موضوع معینی دارد و آن موضوع هم تعریف معینی دارد». تا اینجا که هر علمی موضوع معینی دارد مورد قبول و توافق همه فرهیختگان عالم است که علوم را بر اساس موضوعات تقسیم میکنند. ما نیز همین را میپذیریم و هیچ اشکالی ندارد. از اینجا که میفرمایند «هر موضوعی تعریف معینی دارد»، این تعریف را چه کسی کرده است؟ چه کسی باید بگوید موضوع انسانشناسی چیست؟
برخی میگویند موضوع انسانشناسی همین بدن است. ما میگوییم بدن مادی، بُعد کوچکی از انسان است و بُعد بزرگتر انسان، حقیقتی نادیدنی به نام روح است. حال، انسان کدام یک از اینها است؟ موضوع انسانشناسی کدام است؟ حقیقت انسان و مسائلی مانند معاد، ارزشها، قرب، و مکانت و کرامتش برای این بدن نیست. کسی که انسان را مادی میداند، از او تعریفی مادی ارائه میدهد. آیا این تعریف مورد قبول است؟ اصلا بحث در مورد همین است که حقیقت انسان چیست.
اگر انسان را همین موجود مادی بدانیم، یک نوع حیوانی خواهد بود که زمانی متولد میشود، بعد از مدتی میمیرد، میپوسد و تمام میشود. در این صورت دیگر جایی برای بحث راجع به ارزشها، حیات ابدی، پاداش و کیفر، و... باقی نمیماند. پس، هرچند علم موضوع معین دارد، اما این گونه نیست که آن موضوع با تعریف دیگران معین شود. منظور ما از انسانی که کرامت دارد، عمر ابدی دارد، قرب به خدا پیدا میکند، و... انسانِ دارای روح است و منظور دیگران از انسانی که این ویژگیها را برای او خیالات میدانند همین انسان مادی و بدن او است. اسم هر دو انسان مشترک است.
پس، باید پیرامون تعریف انسان توافق کنیم و تعریف را صرفا آنچه دیگران میگویند ندانیم. ما حرف دیگران را بهعنوان یک تعریف میپذیریم و بحث پیرامون یک موضوع با این تعریف اشکالی ندارد، اما این تعریف، تعریف دیگر را نفی نمیکند. در جای دیگر باید اثبات کنیم که آیا روح وجود دارد یا خیر. وجود روح در خود انسانشناسی اثبات نمیشود. اتفاقا در علمشناسی این بحث مطرح است که موضوع هیچ علمی توسط خود علم تعیین نمیشود، بلکه علمی مافوق باید آن را اثبات کند. لذا میگوییم موضوعات تمام علوم باید نهایتا به فلسفه برسد و فلسفه مادر علوم است.
حرف ما این است که موضوع علم را چه کسی تعریف میکند؟ کجا تعریف شده است؟ از کجا فرض شما صحیح باشد؟ شما از کجا میگویید روحی وجود ندارد؟ این خودش یک ادعای غیر علمی است. چون ادعای علمی طبق تعریف خود شما آن است که با روش تجربی اثبات شود. آیا شما با روش تجربی اثبات کردهاید که روحی نیست؟ مگر تجربه میتواند عدم را هم اثبات کند؟! تجربه نتایج عینی روابط پدیدهها را میتواند بیان کند. بله، عقل میتواند بگوید چیزی هست یا نیست. برهان داریم، اما تجربه نمیتواند نفی را اثبات کند.
حداکثر میتواند بگوید در این حوزه تجربه، چنین چیزی یافت نشد، اما ممکن است در واقع باشد ولی تجربه به آن دست نیافته باشد. همان گونه که امواج الکترومانیتیک تا صدها سال پیش اصلا ناشناخته بود، اما حالا همین امواج، محور اکثر علوم مترقی عالم است. چنین امواجی قبلا هم بود ولی ما نمیشناختیم. پس تجربه نمیتواند نفی کند. ادعای شما که میگویید غیر از بدن چیزی وجود ندارد، غیرعلمی است؛ زیرا بر اساس تعریف خودتان، چیزی علمی است که با روش تجربی اثبات شود، در حالی که شما نبودن روح را نمیتوانید با روش تجربی اثبات کنید. پس ادعای اینکه روح نیست، ادعایی غیرعلمی است و اعتباری ندارد.
در ادامه نتیجه گرفتهاند که «اگر ما عوارضی را برای انسان اثبات کردیم، علم انسانشناسی را کامل کردهایم» -یعنی انسانشناسی مبتنی بر مادی بودن انسان- «معنا ندارد که بگوییم دو گونه انسان داریم».
بله، طبق تعریف شما معنا ندارد. اما اگر انسان طبق تعریف دیگر، روح هم داشته باشد، آن وقت نمیگوییم دو گونه انسان داریم، بلکه میگوییم انسان دو بخش یا دو ساحتِ بدن و روح دارد. آنچه شما گفتید راجع به بدن اوست و درست هم هست و ما قبول کردیم، اما ساحت روح را نفی نمیکند.
برخی گفتهاند که «تعریف اسلامی و تعریف غیراسلامی نداریم». پاسخ آن است که چرا نداشته باشیم؟ چه کسی گفته تعریف شما درست است؟ شاید اصلا تعریف ما درست باشد که انسان دو بخش بدن و روح دارد. اگر شما دلیل بخواهید، ما باید آن را اثبات کنیم. البته اثبات این مطلب، دیگر تجربی نیست، بلکه باید با استدلال عقلی و فلسفه اثبات شود و اگر آن را قبول ندارید، باید پیرامون فلسفه بحث کنیم که آیا اصلا استدلال عقلی قابل قبول داریم یا خیر. باید سراغ معرفتشناسی برویم و بحث کنیم که آیا در معرفتشناسی، فقط معرفت تجربی صحیح است یا معرفت عقلی هم صحیح و بلکه اصح است. در این صورت، بحث از انسانشناسی خارج میشود.
در معرفتشناسی روشن میشود که چه چیزهایی با عقل قابل اثبات است که تجربه به آن نمیرسد، مانند وجود خدا که به محض دسترسی نداشتن تجربه به آن، نباید بگوییم اعتقاد به خدا غیرعلمی است. بله، اگر علم به معنای علم تجربی باشد، اثبات خدا علم تجربی نیست، اما آیا علم عقلی هم نیست؟ علم عقلی هم کشف واقع است. کشف واقع منحصر در تجربه نیست. با برهان عقلی هم میتوان واقع را کشف کرد، بلکه در بعضی موارد، فقط با برهان عقلی کشف میشود و در بعضی موارد، فقط با ابزار حسی در مقابل عقل.
میگویند که «لذا ما نه دوچرخه اسلامی داریم، نه انسان اسلامی». چه ربطی به هم دارند؟ دوچرخه اسلامی نداریم، اما چرا انسان اسلامی یعنی انسان طبق تعریف اسلام- هم نداریم؟ دوچرخه، طبق توافق و قرارداد، نام وسیلهای است که دو چرخ دارد و از فلز خاصی ساخته شده است، اما درباره تعریف انسان توافق نکردهایم. ما میگوییم انسان علاوه بر بدن، بخش دیگری نیز به نام روح دارد که اصالت با آن بخش است، ولی شما میگویید انسان، روح ندارد. بنابراین، توافقی در تعریف نداریم. انسان طبق تعریف ما یک معنا دارد و طبق تعریف شما دارای معنای دیگری است. پس، انسان دو معنا دارد. چه کسی گفته دو تعریف ندارد؟
گویا همین گوینده گفته است که «برخی اعتقاد دارند تمایز علوم به تمایز روشها است». بله و بعضی اضافه کردهاند که ما میتوانیم دو علم داشته باشیم که موضوعشان یکی، اما روشهایشان مختلف باشد. بنابراین، از آن جهت که دو روش دارد، میتوان گفت دو علم هستند و از این جهت که مسائلش با دو روش اثبات میشود، یک علم با یک نام دلخواه است. اگر بگوییم کلام و فلسفه موضوعات مشترکی دارند، کلام از روش دینی و تعبدی هم استفاده میکند، ولی فلسفه منحصرا از دلیل عقلی استفاده میکند، آیا دو علم هستند یا یک علم؟ میتوانیم بگوییم دو علم هستند؛ زیرا روش هر یک با دیگری فرق میکند. روش فلسفه، تعقلی محض است، ولی کلام از روش نقلی و تعبدی هم استفاده میکند. پس این جهات مشترک فلسفه و کلام را به دو روش میتوان اثبات کرد.
از این رو، اگر روش را در تعریف علم دخالت بدهیم، دو علم هستند، وگر نه ممکن است بگوییم یک علم است که با دو روش اثبات میشود، یعنی اثبات یک قضیه با هر روشی باشد، علم مثلا علم کلام است، خواه با روش عقلی باشد، مثل معادی که با عقل اثبات میشود و خواه با روش نقلی باشد، مثل معادی که با قرآن اثبات میشود. پس این سخن شما که هر علمی یک روش بیشتر ندارد باید تفسیر شود؛ ممکن است یک علم باشد یعنی گزارههایشان یکسان باشد مانند اینکه خدا هست، انسان در روز قیامت زنده میشود، و...، اما متد تلفیقی داشته باشد؛ گاهی از راه عقل و گاه از راه وحی اثبات شود. پس، دلیلی ندارد که بگوییم هر علمی فقط یک متد دارد.
گفته شده است که «معیار نهایی داوری درباره علوم، تجربه و واقعیت است» یعنی معیار حق و باطل بودن و درست یا نادرست بودن علوم باید با تجربه معلوم شود. «که آن هم دینی و غیردینی ندارد». تجربه، دینی و غیر دینی ندارد. هر کس تجربه کند نتیجه میگیرد.
سؤال ما این است که معیار نهایی داوری یعنی چه؟ اگر کسی براساس شواهدی نظریهای را در یک علم ارائه داد و خودش هم قبول داشت که همانند اکثر نظریات علوم یقینی نیست و ممکن است بعدا کشف خلاف شود، آیا معنایش این است که آخرین معیارمان برای داوری همین است؟ آیا اگر یک آیه قطعی قرآن برخلاف این ظن علمی داشتیم نمیتوانیم بگوییم شما اشتباه کردهاید؟ قبل از این هم حتی در ریاضیات احتمال اشتباه میدادیم. خود ریاضیات اشتباهبردار نیست، اما عمل ریاضی اشتباهبردار است. در قواعد ریاضی اشتباه راه ندارد، اما آن کسی که حساب میکند ممکن است اشتباه کند. پس، معنای اشتباه کردن این نیست که در این علم اشتباه وجود دارد. منظورتان از ملاک نهایی بودن تجربه و واقعیت چیست؟ یعنی چیزی که فوق آن چیزی اثبات نمیشود؟ شاید وحی درست باشد. شاید پیغمبر واقعیت داشته باشد.
ما در مقام بحث، شاید میگوییم؛ إِنَّا أَوْ إِیاکُمْ لَعَلَى هُدًى أَوْ فِی ضَلَالٍ مُبین6 شاید این 124هزار پیغمبری که آمدند واقعا پیغمبر بودند، شاید راست میگفتند. شما از کجا میدانید اینها دروغ است؟ اگر آنها به مقتضای دلیل عقلی، راست میگفتند و ما خبر یقینی داریم که آنها چه گفتند، سخن آنها است که میتواند معیار داوری باشد نه تجربه خطاپذیر ما. اشتباه بودن بسیاری از چیزهایی که به تجربه نسبت داده شده، بعدا معلوم شده است، اما در وحی پیغمبر اشتباه نمیشود، هرچند در نقلش ممکن است اشتباه شود.
آیا در صورتی که خود پیغمبر بگوید به من وحی شده که مسأله این گونه است، ولی تجربه حسی آن را نشان ندهد، باید بگوییم ملاک داوری نهایی همین تجربه است؟! ملاک داوری در اینجا، وحی قطعی الهی است. چه کسی به شما گفته است که معیار نهایی تجربه است؟ ممکن است فوق تجربه هم معیار ارزندهتری وجود داشته باشد. ممکن است در برابر مسائل علمی ظنی، یک آیه قطعی داشته باشیم که در دلالتش هیچ شکی نباشد یا روایت متواتری داشته باشیم که شکی در صدور یا در معنایش نداشته باشیم. قطع، حاکم بر ظن است. اگر بین دلیل قطعی و ظنی اختلاف باشد، باید به دلیل قطعی تمسک کرد نه دلیل ظنی. در این صورت، معیار نهایی همان دلیل شرعی قطعی است.
برخی با لفظی رقیق گفتهاند که «فضای دینی چندان سنخیتی با فضای علمی ندارد». اینکه چندان سنخیتی ندارد به این معنا است که گاهی ممکن است سنخیت داشته باشد. ما همانجا را عرض میکنیم. پس، شما قبول دارید که میشود یک فضای دینی وجود داشته باشد که با فضای علمی هم سنخیت داشته باشد. آیا سنخیت نداشتن با فضای دینی به این معنا است که علم دینی به هیچ معنا نمیتواند وجود داشته باشد؟ این ادعا خیلی ضعیف است.
برخی فرمودهاند که «حوزه عقل و علم از دین جداست». علم و دین در این ادعا به چه معنا است؟ شما کدام تعریف از علم را در اینجا پذیرفتهاید؟ اگر علم چیزی است که با تجربه حسی اثبات میشود و دین چیزی است که فقط با وحی اثبات میشود و بگویید هر علمی هم متد خاص خودش را دارد، این ادعا درست است. چیزی که فقط با تجربه اثبات میشود با چیزی که فقط با وحی اثبات میشود ارتباطی ندارد و با هم اصطکاکی پیدا نمیکنند. فرض شما در این ادعا چنین معنایی از علم و دین است، اما اصطلاح مورد قبول، این نبود. بیان شد که علم به معنای کشف واقعیت است، خواه از راه تجربه باشد یا از راه وحی. با پذیرش این تعریف، یک چیز، هم میتواند در حوزه علم باشد، هم در حوزه دین.
اگر دین را به معنای نگاه الهی به کشف واقعیات پذیرفتید، همه علوم از آن جهت که شناخت افعال خداست و مخلوق خداست میتوانند در حوزه دین قرار بگیرند. چرا با هم اصطکاک ندارند؟ افعال الهی را میخواهیم بشناسیم؛ بعضی از آنها با تجربه شناخته میشود، بعضی هم با عقل، وحی، یا شهود عرفانی. البته در مقام اثبات این روشها نیستیم، ولی دلیلی هم بر حصر نداریم. ادعای جدایی حوزه عقل و علم از حوزه دین، درست نیست. بیان شد که بخشی از دین باورهای اصلی دین فقط باید با عقل اثبات شود. پس، چگونه میتواند حوزهاش از دین جدا باشد؟ اعتقاد به خدا، وحدانیت خدا، صفات خدا، افعال خدا، حکمت الهی، نظام احسن خلقت، و... هم در حوزه عقل هستند و هم در حوزه دین؛ زیرا از یک طرف، جزء اصلی و ریشه دین هستند و از طرف دیگر با عقل اثبات میشوند.
فرض میکنیم حوزه علم از حوزه دین جدا باشد که این طور هم نیست، ولی چرا حوزه عقل از دین جدا باشد؟ بخش عظیمی از مسائل دینی در زمینه باورها، ارزشها، و حتی احکام عملی و مسائل فقهی با عقل اثبات میشوند. مگر عقل بهعنوان یکی از ادله اربعه در فقه شمرده نمیشود؟ پس چگونه حوزه عقل از دین جدا باشد؟ این ادعا پوچ و بیاساس است.
برخی گفتهاند که «ما شناخت کامل و درستی از اسلام نداریم». بایدچنین شناختی را پیدا کنید. این سخن دلیل بر تباین داشتن دین و علم نیست. بحث ما درباره شناخت نیست. شناخت دین راههای خاصی دارد که در جای خودش باید بررسی شود که کدام راه یقینی و کدام ظنی است، کدام راه اختلافبردار است و کدام اختلافبردار نیست. بسیاری از مسائل دینی مسائل شرعی اختلافی است و هر کسی باید طبق نظر مرجع تقلید خودش عمل کند، اما بعضی از مسائل دینی بخصوص عقاید اصلی اختلافبردار نیست و انکار یکی از آنها مساوی با انکار کل دین است.
منظور شما از شناخت کامل اسلام چیست؟ نسبت به اصول دین باید شناخت واقعی عقلانی پیدا کنیم و نسبت به فروع دین مانند مسائل ظنی دیگر باید به نظر خبره مراجعه کرد. مثل اینکه برای همه مسائل مربوط به سلامتی خود به پزشک مراجعه میکنیم و چه بسا نظر یک پزشک با نظر پزشک دیگر مخالف باشد، ولی در زندگی به همین ظنیات اکتفا میکنیم. درفروع دین نیز اینگونه عمل میکنیم و چه بسا مسائل رساله عملیه یک مرجع با دیگری متفاوت باشد، اما مسائل اساسی، ضروری، و قطعی دین اختلافبردار نیست و همه باید نسبت به آنها شناخت درستی داشته باشند و اگر کسی چنین شناختی ندارند باید به دنبال آن باشد و اگر بخواهد راهش باز است.