تاریخ انتشار : ۰۸ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۹:۳۴  ، 
شناسه خبر : ۲۵۱۹۸۰

 صادق زیباکلام
بحرانی که در رابطه با نخستین رییس جمهور ایران اسلامی به وجود آمد، به هیچ روی قابل پیش بینی نبود و هیچ کس تصور نمی کرد که ابوالحسن بنی صدر، نظریه پرداز اقتصاد اسلامی و چهره و شخصیتی که درآن مقطع مورد احترام بسیاری از تحصیلکردگان مسلمان قرار داشت، به چنان سرنوشتی دچار شود. رییس جمهور بعدی، مرحوم شهید محمدعلی رجایی هم به سرنوشت غم انگیز دیگری دچار شد تا رسیدیم به آیت الله خامنه ای و دو دوره ریاست جمهوری ایشان. هشت سال ریاست جمهوری ایشان مصادف با جنگ تحمیلی بود و از سوی دیگر مجموعه حاکمیت از مرحوم امام خمینی تبعیت کامل داشتند. اما در موارد بسیاری ایشان با مواضع نخست وزیر وقت هم رای نبودند.
زعامت امام از یک سو و تدبر، کاردانی و کیاست مجموعه دست اندرکاران وقت از سوی دیگر باعث پیشبرد امور و اجماع کلی نظام می شد تا در آن هشت سال و با وجود اختلافات میان رییس جمهور و نخست وزیر، کار نظام به بن بست کشیده نشود. در واقع دلیل اصلی ای که سمت نخست وزیری در قانون اساسی حذف شد، تجربه آن هشت سال بود. به نظر می رسید قوه مجریه به عنوان گرداننده اصلی نظام دارای دو راس و دو واحد تصمیم گیرنده بود. به هر حال تصمیم بر آن شد که قوه مجریه فقط یک راس یا یک رییس داشته باشد و آن هم رییس جمهور باشد تا دیگر از این حیث مشکلی وجود نداشته باشد. اما آن هماهنگی در دو دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی و انسجامی که در اداره کشور انتظار می رفت، با وجود حذف پست نخست وزیری حاصل نشد.
آقای هاشمی رفسنجانی با همه وجود به دنبال از میان برداشتن اقتصاد دولتی ناکارآمد و نه چندان سالم ایران بود در حالی که بخش های دیگری از حاکمیت همچنان به تداوم تسلط دولت بر اقتصاد کشور تمایل داشتند. این دوگانگی سرانجام سبب شد آقای هاشمی برنامه کلان رفرم اقتصادی اش را به بایگانی بفرستد. بعد رسیدیم به دوران اصلاحات خاتمی به عنوان رییس جمهور اصلاح طلب. شرح مشکلات و دشواری های هشت سال ریاست جمهوری اصلاح طلبان در قالب یک مثنوی است و صرفا به این مختصر اشاره کنیم که ناهماهنگی در اداره کشور و دوپارگی در قدرت ابعاد به مراتب گسترده تری از زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی پیدا کرد.
اگر در دوران هاشمی معضل اساسی و اختلاف نظر اساسی بر سر اصلاحات اقتصادی بود، در دوران خاتمی مساله کلان توسعه سیاسی که شامل مقولاتی همچون آزادی مطبوعات، آزادی اندیشه، آزادی بیان، انتخابات آزاد، پاسخگو بودن حاکمیت و مهم تر از همه حاکمیت قانون بود هم باعث بروز تعارضات و مناقشات جدی در کشور شد. نهایتا با پیروزی اصولگرایان در تیرماه سال 84 به نظر می رسید آن مشکلات که ظرف 16 سال گذشته کشور را در خود فرو برده بود، به پایان رسیده است. قدرت در سال 84 برای نخستین بار بعد از پیروزی انقلاب کاملایکپارچه و یکدست شده بود. یک جریان سیاسی واحد به نام اصولگرایان تمامی قدرت را در دست گرفته بودند.
قوه مجریه، قوه مقننه و قوه قضاییه به همراه تمام نهادها و ارگان های دیگر از صدا و سیما گرفته تا نیروهای انتظامی، مطبوعات دولتی، ائمه جمعه و جماعات و... جملگی در یک خط و یک جبهه قرار گرفته بودند. چنین یکپارچگی در قدرت حتی در زمان مرحوم امام خمینی هم به وجود نیامده بود. اصولگرایان در عمل حاکمیت خود را با کنار گذاشتن جملگی مدیران و مسوولانی که در زمان هاشمی رفسنجانی و خاتمی مسوولیت داشتند، یکپارچگی شان را بر ارکان قدرت کامل کردند. اما با وجود یکپارچگی در قدرت و بیرون گذاشتن کلیه چهره ها، شخصیت ها و مسوولان غیراصولگرا از حاکمیت، تجربه ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد از جهاتی به مراتب تلخ تر از تجربه هاشمی و خاتمی از آب درآمد.
با هاشمی و خاتمی هر مشکلی بود، به بیرون درز نمی کرد اما اختلافات با احمدی نژاد همچون داستان عشق سعدی تبدیل به حدیثی شد که روایت آن بر سر هر کوی و بازاری افتاد. اشکال کار در کجاست؟ و چرا تجربیات ریاست جمهوری گذشته موفق نبوده است؟ آیا راه حل در تجدید حیات نخست وزیری و حذف پست ریاست جمهوری است؟ آن گونه که برخی از نمایندگان مجالس هشتم و نهم ظرف یک سال گذشته به طور خیلی جدی آن را مطرح کرده اند؟اشکال (اگر آن را اشکال بنامیم) به نظر می رسد در اختیارات وسیعی است که قانون اساسی به رییس جمهوری داده است. او در راس قوه مجریه قرار دارد و مسوولیت اجرای قانون اساسی (با وجود اینکه سخنگوی شورای نگهبان آن را انکار می کند) نیز بر عهده وی است. قانون اساسی او را در جایگاه دوم مدیریت کشور و نظام قرار داده و در عین حال که از اختیارات وسیعی برخوردار است، در برابر مجلس و نمایندگان ملت نیز باید پاسخگو باشد. او به هر حال در نگاه میلیون ها نفر که به او رای داده و او را انتخاب کرده اند، مسوولیت داشته و موظف به اجرای قانون اساسی است.
مشکل هم دقیقا از همین جا شروع می شود. اگر او بر حسب مسوولیتی که قانون اساسی به وی اعطا کرده، خواسته باشد نظرات، تصمیمات و سیاست های خود را اعمال کند و در قبال اخذ آن تصمیمات به مردم و مجلس هم پاسخگو باشد، در آن صورت باید اختیار داشته باشد و در امر تصمیم گیری مخیر باشد. در سال 84 که احمدی نژاد انتخاب شد، از دید اصولگرایان کسی از او اصولگراتر، انقلابی تر، ساده زیست تر، به دنبال تحقق عدالت و در یک کلام ایده آل تر به نظر نمی رسید اما آنقدرها طول نکشید که مشکلات و مصائب شان با احمدی نژادی که از همه نظر کامل و ایده آل بود و اصولگرایان کوچک ترین انتقاد و ایرادی را به وی برنمی تابیدند، شروع شد.
واقعیت آن است که ماه عسل احمدی نژاد با اصولگرایان خیلی به درازا نکشید. اگر با خاتمی و هاشمی رفسنجانی مشکلات از همان ابتدا بروز کرد، با احمدی نژاد از دوره دوم ریاست جمهوری اش بود که به تدریج اختلافات از عمق به سطح آمدند. اگر اختلافات با هاشمی رفسنجانی بر سر اصلاح ساختار اقتصادی کشور و با اصلاح طلبان بر سر توسعه سیاسی و دموکراسی بود، با احمدی نژاد به شکل دیگری این اختلافات و البته به مراتب عمیق تر ظاهر شدند. اختلافات با احمدی نژاد نه بر سر اصلاح ساختار اقتصادی کشور بود و نه همچون دوران اصلاح طلبان بر سر دموکراسی و آزادی.
معذالک و با وجود آنکه احمدی نژاد همچنان از محبوبیت نزد بسیاری از اصولگرایان برخوردار بود، اما حجم اختلافات آنقدر بالاگرفت که حتی در مقطعی فکر استیضاح وی و دچار شدن به سرنوشت بنی صدر خیلی جدی مطرح شده بود. اگرچه کار به استیضاح احمدی نژاد کشیده نشد، اما دامنه و عمق کدورت و اختلافات میان احمدی نژاد از یک سو و مابقی اصولگرایان از سوی دیگر به مراتب عمیق تر و بدتر از دو رییس جمهور پیشین شد. به نظر نمی رسد همه مشکل در احمدی نژاد خلاصه شود. احتمالاهر اصولگرای دیگری هم که در سال 92 رییس جمهور شود، هر قدر هم که هماهنگ با اصولگرایان باشد.