نوشته: «استفان. ام. والت» / ترجمه: محمود فاضلی بیرجندی
ایالات متحده آمریکا از سال 1945 قدرت فائقه دنیا بوده و تمامی رهبران آمریکا هم در خلال این مدت کوشیدهاند تا این موقع ممتاز را محفوظ بدارند. رهبران آمریکا مانند بیشینه مردم آن کشور میدانسته و میدانند که دست یافتن به امتیازات ویژه، ملازم برتری و تفوق است.
همین تفوق آمریکا موجب شده که سایر دولتها به گرد تهدید مستقیم آمریکا یا منافع آن کشور نگردند. تفوق ایالات متحده موجب فروکاستن رقابتهای میان قدرتهای بزرگ شده و امکان حفظ موازنه قدرت را در مناطق مختلف دنیا به آمریکا داده و حاصل آن شکل گیری محیط بینالمللی آرام و عاری از تنش بوده است. بدیهی است که دنیا در محیط آرام بینالمللی شکوفا میشود و در چنان محیطی، چون خطر وقوع جنگ اندک است، سرمایهگذاران و بازرگانان با اطمینان بیشتر دست به کار میزنند. تفوق آمریکا به آن دولت اجازه داده تا در جهت رسیدن به اهداف سازنده حرکت کند، در پی حفظ و تحکیم مبانی حقوق بشر برآید، جلو تولید و تکثیر سلاحهای کشتار جمعی را بگیرد و...
درست است که آمریکا در اوج قدرت در دنیاست و هماوردی ندارد، اما مردم آن کشور این عقیده را ندارند.
هرگاه دولتی، در اوج و درمنتهای قله قدرت قرار داشته باشد، دیگر لاجرم مسیری جز فروافتادن برایش متصور نخواهد بود. این است که مردم آمریکا حتی در آن برههها هم که مناظر تیره و تاری در افق مشاهده نمیکردند، به کرات از احتمال سقوط و اضمحلال دولت خود ابراز نگرانی کردهاند.
در سال 1950 گزارش شماره 68 شورای امنیت ملی آمریکا حکایت از دست یافتن شوروی به سلاح هستهای میکرد و فرارسیدن دورانی را خبر میداد که در آن، کفه شوروی در جغرافیای سیاسی دنیا سنگینتر از پیش باشد. چند سالی پس از آن، روزی که سفینه «اسپوتنیک» شوروی به فضا پرتاب شد، این نگرانی در نظر بسیاری شکل گرفت که مبادا زمان تحقق وعده «نیکیتا خروشچف» مبنی بر «دفن کردن» نظام سرمایهداری غربی فرا رسیده باشد. معروف است که وقتی «جان اف.کندی» رئیسجمهوری آمریکا شد، گفته بود که اتحاد شوروی در نهایت ثروتمندتر از آمریکا خواهد شد و نظر «ریچارد نیکسون» هم که گفته بود «ایالات متحده غول ترحمآور و بینوایی بیش نیست» زبانزد همگان بود. ظرف حدود یک دهه پس از آن، شکست آمریکا در هندوچین و بروز مسائل مبرم اقتصادی، دانشمندان برجسته را به این نتیجه رساند که کتابهایی با عنوانهایی از این قبیل به چاپ برسانند: آمریکا؛ کشوری معمولی، یا پس از سیادت.
تراکم همان نگرانیها از تفوق شوروی بر دنیا بود که یکی چون رونالد ریگان را به ریاست جمهوری آمریکا رساند و او در دهه 1980 مبادرت به توسعه شگرف زیربنای نظامی آمریکا کرد. اما گویا دغدغه سقوطی ناگهانی، هرگز و حتی از آن روز که شوروی فروپاشید و آمریکا تنها قدرت مسلط جهانی شد، از خیال مردم آمریکا رخت برنمیبندد.
زمینههای تنزل قدرت
حرفها و حدیثها بر سر تنزل آمریکا از روزی که کتاب «پل کندی» با نام ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ منتشر شد و در زمره آثار پرفروش قرار گرفت، از نو جریان یافت. او در کتابش بحثی را باز کرد و گفت که آمریکا در معرض این خطر قرار دارد که وزن سنگین ابرقدرت بودن، آن را ازپا درآورد. به عقیده او اگر انگلستان به سرحد قدرت متوسطی تنزل کرده همانا ناشی از صرف مبالغ گزاف برای حفظ منافع در نقاط دور از دسترس و شرکت در جنگهای پرهزینه بوده است. او آمریکا را برحذر میداشت که در چنان مسیری گام بگذارد.
از آن زمان، کتابها و مقالههای بسیاری با همین موضوع منتشر شد و نویسندگان آنها در این باب صحبت داشتهاند که برتری آمریکا تا به کی دوام خواهد داشت.
اما هر چه کاغذها و کتابهای بیشتری در این باره به مصرف رسید، مخالفان همچنان بر یک مساله پا میفشردند. کسی هرگز نپرسید که مثلا آیا آمریکا به همان راهی میرود که انگلستان میرفت و دچار چه نوع مصایبی خواهد شد. پرسش همه فقط این بود که آن چه «عصر آمریکا» خوانده میشود کی به سر خواهد رسید؟
ویژگیهای عصر آمریکا
عصر آمریکا از روزی آغاز شد که جنگ دوم جهانی به پایان رسید. اروپا به مدت بیش از سه سده مرکز ثقل سیاست در دنیا بود. اما دو جنگ ویرانگر جهانی موجب شد که قدرتهای بزرگ اروپایی از جایگاه رفیع خود فرو افتند. گروه سیاستگذاران وزارت امور خارجه آمریکا در سال 1947 اعلام داشت که «هدف سیاستهای ایالات متحده، میبایست نیل به موقع قدرت برتر باشد». به عقیده متخصصان روابط بینالملل، این درست همان زمانی بود که دنیا از موقع چندقطبی به تکقطبی گام نهاد. دنیای تک قطبی دوره جنگ سرد نیز از همان آغاز، دنیای نامتعادل و نامتوازنی بود.
در آن دوره آمریکا نصف تولید ناخالص دنیا را در اختیار داشت. موازنه مثبت تجاری آمریکا اجازه میداد تا بزرگترین دولت باشد، بتواند در فقر و تنگنای سالهای پس از پایان جنگ جهانی به بقیه دولتها کمک مالی هم بکند و عظیمترین نیروی دریایی و هوایی دنیا را در اختیار داشته باشد. موقع و قدرت صنعتی آمریکا چنان بود که در دنیا تالی نداشت. تنها دارنده سلاح هستهای بود و پایگاههای نظامی در هر کجا، دورتادور کره زمین در اختیار داشت. دولت واشنگتن با حمایتی که از نیروهای ضداستعماری روز دنیا میکرد و با اجرای طرح مارشال برای بازسازی اروپا، توانست حسن نیت ملتها را در بیشتر کشورهای پیشرفته و درحال پیشرفت، متوجه خود کند.
مهمتر از هرچیز آن که ایالات متحده از موقع بسیار مطلوبی در جغرافیای سیاسی دنیا برخوردار بود. در نیمکره غربی به جز آمریکا هیچ قدرت مهمی نبود و آمریکا از بابت حمله و هجوم احتمالی بیگانه، هرگز خیالی به دل راه نداد. اتحاد شوروی، تنها رقیب مهم آمریکا، اقتصادی به مراتب کوچک داشت که کارآمدی اقتصاد آمریکا را نداشت. بنیه نظامی شوروی هم که صرفا بر نیروی زمینی تکیه داشت، ابدا به پای قدرت نظامی جهان شمول آمریکا نمیرسید. دیگر کانونهای بزرگ قدرت نیز جملگی در جاهایی حوالی فلات آسیای مرکزی واقع میشدند و همین مجاورت با شوروی و فاصله از آمریکا، حتی برای رقیبانی چون آلمان و ژاپن هم موجب میشد که در جست و جوی پشتیبانی آمریکا از خود، در برابر خطر احتمالی شوروی باشند. به این ترتیب بود که به موازات پیشرفت جنگ سرد، ایالات متحده توانست گروه متحدانی قدرتمند و پایدار به گرد خود فراهم آورد. حال آن که شوروی نتوانست بیش از چند هم پیمان نسبتا کم بنیه مهیا کند که اشتیاقی هم به نگهداری عهد و پیمان خود با کرملین نداشتند. به عبارتی، موقع آمریکا حتی پیش از فروپاشی شوروی هم به طور کلی، موقعی فراتر از جایگاهی بود که هر قدرت عظیم دیگری در تاریخ معاصر داشته است.
اما ایالات متحده با چنین امتیازات چشمگیری چه کرد؟ آمریکا در دهههای پس از پایان جنگ دوم جهانی، نظام سیاسی، امنیتی و اقتصادی خاصی را در سراسر دنیا، به استثنای مناطق زیر نفوذ شوروی و همبستگان کمونیست آن کشور، مستقر کرد و خود مشغول اداره آن شد. آمریکا در خلال چندین دهه، بیشتر کشورهای دنیا را به درون سازمانهایی چون ملل متحد، بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول، موافقتنامه تعرفه و تجارت و... که خود تاسیس کرده بود، کشاند. افزون بر این، در طول آن دههها، خود نیز جایگاه برتر و ارشد را در تمامی سازمانهای یاد شده، حفظ کرد.
با اجرای طرح مارشال در اروپا، اقتصادهای آن قاره از نو جان گرفت. همزمان، اعمال نفوذ آمریکا ضامن منع دستیابی احزاب کمونیست به قدرت میشد. ناتو نیز حافظ صلح برای اروپا بود و راه سلطهجویی شوروی را مسدود میداشت. نظامیان آمریکایی همواره سمت فرماندهی را در جمع همپیمانان ایالات متحده داشتند. ممکن نبود که اروپا قدمی در جهت امور امنیتی خود بردارد و طی آن از پشتیبانی و تایید آمریکا بی نیاز باشد. تنها استثنا، حمله مشترک سه دولت انگلستان، فرانسه و اسرائیل به مصر در خلال بحران آبراه سوئز در سال 1956 بود. داستان آن حمله چون با مخالفت شدید آمریکا روبه رو شد، ناکام به پایان رسید. ایالات متحده، نظام امنیتی پایداری را در آسیا، از راه عقد پیمانهای دوجانبه با کشورهای ژاپن، استرالیا، زلاند نو، مجمعالجزایر فیلیپین و چند کشور دیگر بنا گذاشت و هر یک از کشورهای یادشده را نیز در سامانه اقتصاد لیبرالی مسلط بر دنیا، وارد کرد. واشنگتن در خاورمیانه، هم و غم خود را مصروف تاسیس و بقای اسرائیل کرد. در عین حال از برقرار کردن پیمانهای امنیتی با عربستان سعودی، اردن، ایران عصر پهلوی و خُرده دولتهای واقع در حاشیههای خلیج فارس نیز غافل نماند. در نیمکره غربی نیز با ابزارهای گوناگون درپی سرنگونی دولتهای چپ گرای گواتمالا، دومینیکن، شیلی و نیکاراگوا برآمد. در قاره آفریقا که هنوز منطقهای حیاتی شناخته نمیشد، فقط در حدی مبادرت به اعمال نفوذ کرد که ضامن حداقل منافع باشد.
با این همه، ایالات متحده چنان نبود که اختیار تام و تمام رویدادها را در مناطق زیر نفوذش در دست داشته باشد. در سال 1959در کوبا و در سال 1979 در ایران انقلاب شد. فرانسه در سال 1966 از عضویت در تشکیلات فرماندهی ناتو خارج شد. اسرائیل، هند، کره شمالی و پاکستان به سلاح هستهای دست یافتند. آمریکا نتوانست مانع وقوع هیچ یک از رویدادهای یاد شده بشود، اما در عوض، نفوذ گسترده خویش را در هریک از مناطق دنیا همچنان برقرار نگه داشت.
افزون بر اینها، باز اگرچه موقع آمریکا هرازگاهی، مثل شکست در ویتنام، دستخوش تزلزل میشد، به طور کلی در معرض نابودی قرار نمیگرفت. یا اگرچه آمریکا در هندوچین هم با شکست مواجه شد، سامانه همپیمانان ایالات متحده در آسیا همچنان به قوت خود برقرار ماند. کار به آن جا کشیدکه حتی دولت پکن هم در دهه 1970 موقتا تن به همکاری با آمریکا داد. چین از اندیشههای مارکسیست - لنینیستی در کار حکومت داری هم دست کشید و در نهایت، داوطلبانه به نهادهایی پیوست که ایالات متحده بنیاد نهاده بود. برخی همپیمانان اصلی شوروی مثل مصر هم در فرجام، از مسکو دست شستند و به صف هواداران آمریکا پیوستند. به عبارتی، گو این که آمریکا گه گاه ناچار به پسرفتهایی تن میداد، اما تمامی جنبههایی که مشخصه عصر آمریکا بود، همگی سربه سر، برپا بود.
شاید نیاز به ذکر نباشد که آمریکا با داشتن پنج درصد از جمعیت دنیا توانست در فاصله سالهای 1945 تا 1990 نظام سیاسی، اقتصادی و امنیتی موافق خواست خود را به تقریب در هر کجای دنیا برپا بدارد.
در آن زمان بود که اتحاد شوروی فروپاشید و آمریکا تنها ابرقدرت دنیای تک قطبی شد. به قول «برنت اسکوکرافت» یکی از مشاوران پیشین امنیت ملی آمریکا «دولت ایالات متحده به یک باره متوجه خود شد و دید که یکه و تنها بر نوک قله قدرت ایستاده است. یعنی در موقع و موضعی بیقرین در تاریخ. موضعی که به ما نادرترین فرصت را میدهد تا در پرتو آن در شکل و شمایل دنیا دست ببریم».
چنین هم شد. آمریکا بیشتر اعضای پیمان ورشو را به عضویت ناتو درآورد. به ترویج اقتصاد بازار و تشکیل نهادهای دموکراتیک مطابق تعریف خود، در سراسر کشورهایی کوشید که تا پیش از آن، از ابواب و اجزای دنیای کمونیستی بودند.
لحظه، لحظه پیروزی بود: عصر آمریکا به اوج خود رسیده بود. اما آتش مشعلهایی که برای شادمانی برافروخته بودیم، چشمان ما را کور کرد و نگذاشت مسیری را ببینیم که به سقوط راه میبُرد و جای جای آن پر از پرتگاه بود.
تغییر شرایط
در دو دهه اخیر که بر دنیا گذشته، کانونهای تازه قدرت در چندین نقطه سربرآورده اند. مشهودترین آنها چین است که رشد انفجاری اقتصاد آن، بی گمان مهمترین تحول در جغرافیای سیاسی دنیا ظرف دهههای جاری است. ایالات متحده از آغاز سده 1900، برترین اقتصاد دنیا بوده است، اما چنان که برمیآید، چین در اندیشه نشستن بر این جایگاه است و این کار را هر اندازه هم با تاخیر صورت دهد، باز هم از سال 2025 درنخواهد گذشت.
کسب چنان موقعی، چین را دلیر خواهد کرد که جای فعلی آمریکا را در آُسیا هم بگیرد. آمریکا هم این مسائل را خوب درمی یابد. از طرفی، چین از دوام حضور گسترده نظامیان آمریکایی در شرق آسیا و اقیانوس هند و نیز تداوم کار شبکه همپیمانان آسیایی آمریکا، ناراحت است. چین به مرور بر آن خواهد کوشید تا دولتهای آسیایی را از ادامه همپیمانی با ایالات متحده باز بدارد و آمریکا هم البته به مقابله با این کار برخواهد خاست. درنتیجه، جریان پرسروصدا و نیرومندی از رقابتهای امنیتی به راه خواهد افتاد.
با پیدایش قدرتهای عدیده منطقهای چون هند، ترکیه و برزیل، ترتیبات امنیتی هم که شاخص عصر سیادت آمریکا بود، مضمحل خواهد شد. این کشورها هریک در طول دهه گذشته به رشد اقتصادی شایانی دست یافتهاند و هریک از آنان دوست میدارند که مسیر خاص خود را سوای خواستها و ناخواستهای واشنگتن، ترسیم کنند و بپیمایند. از این گروه، البته هیچ یک در آستانه دست یازی به قدرت جهانی نیستند، اما هر یک توانستهاند دولت تاثیرگذاری در منطقه خود باشند. مصداق این توزیع تدریجی قدرت، در آنجا معلوم میشود که مجموعه موسوم به گروهـ 8، به تازگی به گروه 20 تبدیل شده است. یعنی تاکید ضمنی بر این که نهادهای بین المللی که پس از جنگ جهانی دوم زاده شدهاند، پیوسته منسوختر میشوند و بیشتر محتاج اصلاح و دگرگونی هستند.
این قدرتهای منطقهای، هر یک به سهم خود نظامی دموکرات هستند، بدین معنی که رهبران آنها به افکار عمومی، سخت توجه دارند. ادامه دارد...