نویسنده: سیدنصرتالله موسوی / کارشناس روابط بینالملل
بریتانیا (پیر استعمار) پس از جنگ جهانی دوم به دلایل چندی از جمله ضعف و ناتوانی در ادراه مستعمرات خود، سرزمینهایی که سالهای در آن بیتوته کرده و زالووار از آنها مکیده بود و آنها را همچون تکهای از سرزمین خود میدانست را به حال خود واگذاشت و با ورود قدرتهای جدید به عرصه نظام بینالمللی، مجبور به عقبنشینی از این سرزمینها شد.
این عقبگرد و خروج نیروهای انگلیسی از منطقه خلیجفارس در سال 1972 اتفاق افتاد و بعد از آن، به دلیل ضعف و سستی و عدم کفایت حاکمان منطقه، آمریکا از این فرصت تاریخی پیش آمده نهایت بهره را برد (و چون دایهای دلسوزتر از مادر) کوشید که جای انگلیس را در منطقه به بهانه حفظ امنیت و آرامش منطقه گرفته و به عنوان یک عامل اصلی از تصمیمگیرندگان منطقه درآید.
در همین راستا، طی یک طرح آمریکایی که در سالهای اولیه دهه 1980 شکل گرفت و ایالات متحده آمریکا مبتکر آن بود، توانست با تاسیس شورای همکاری خلیجفارس، کشورهای خلیج فارس را کاملا تحت نفوذ خود درآورد.
آمریکا از این طرح به دنبال اهدافی چون: اعمال فشار به تهران، جلوگیری از پیروزی ایران با عراق، محدود کردن دامنه نفوذ شوروی و خارج ساختن آن از منطقه خلیج فارس و تسلط بر کشورهای عرب حوزه خلیج فارس بود.
در ادامه دهه 1980 و 1990 میلادی با رویهای که شورا (همکاری خلیج فارس در گسترش حضور غرب در منطقه خلیجفارس در پیش گرفته بود، همانطور که "کاسپار واینبرگر" وزیر دفاع وقت دولت ریگان، در کتابی تحت عنوان "منازعه برای صلح" آورده است، به این سیاست شورای همکاری خلیج فارس اشاره میکند و در نوع همکاری این شورا با غرب و آمریکا مینویسد که کشورهای شورای (همکاری خلیجفارس) در پیگیری و اجرای عملیات "استانچ" (Staunch operation) از سوی آمریکا که هدف آن جلوگیری از فروش اسلحه به ایران بود، همکاری مهمی با ایالات متحده داشتند."(1)
دولت آمریکا نیز در پی این تحریکات سیاسی شورا، با توجیهاتی نظیر جلوگیری از گسترش حضور شوروی در منطقه و حفظ امنیت دوستان خود در برابر خطرات بسط جنگ، زمینه را برای افزایش حضور سیاسی و نظامی خود در منطقه کاملا مناسب یافت، و روز به روز حضور سیاسی و نظامیاش را در منطقه پررنگتر نمود.
کشورهای منطقه خلیج فارس به لحاظ ژئوپولیتیکی و موقعیت ژئواستراتژیکی منحصر به فرد و خاص خود، با 8 (هشت) کشوری که در حاشیه این دریا قرار دارند و با وجود نقاط اشتراک فراوان میان آنها، میتواند به تشکیل یک اتحاد منطقهای قدرتمند و منسجم منجر شود که خود به عنوان عامل تعیینکننده ثبات منطقهای وارد عمل شده و زمینههای ورود و نفوذ کشورهای بیگانه در این منطقه را از بین ببرد؛ شکل نگرفته است.
اما دلایلی که در عدم شکلگیری و تحقق نیافتن یک اتحاد منطقهای با حضور تمامی کشورهای منطقه ذکر میشود، شامل، ساختار و بافت ناهمگون شورای همکاری خلیج فارس، عدم مقبولیت حکومتهای منطقه از جانب مردم آنها؛ عدم وجود اعتماد بین کشورهای منطقه، عدم حضور و وجود یک اراده قوی بین سران کشورهای خلیج فارس به همگرایی و در نهایت دخالت و کارشکنیهای دولتهای فرصتطلب چون آمریکاو... که تا به امروز مانع تحقق واقعی چنین همگرایی منطقهای شده است.
لیکن دولت ایالات متحده آمریکا با بهرهگیری از ضعف نظام بینالمللی، با تسری دادن مفهوم امنیت ملی (خود) و گسترش آن به خارج از مرزهایش، قصد دارد که بر مراکز حساس جهانی و مناطق مهم و بزرگ انرژی جهانی تسلط پیدا کند و... در چارچوب استراتژیهایی است که "نیکسون" (رئیسجمهور اسبق آمریکا) در دهه 1980 میلادی درباره اهمیت منطقه خلیج فارس میگوید: "خلیج فارس در دهههای آینده از اهمیت راهبردی فراوانی برخوردار خواهد شد."(2)
در ادامه ابراز چنین سخنانی "حوادث غمانگیز خلیج فارس (در دهه آخر قرن بیستم) یک چیز را ثابت کرد و آن لزوم بازنگری و ارزیابی مجدد"(3) در سیاستهای دولتهای منطقه است.
در چنین حاشیه امنیتی است که رئیسجمهور اسبق آمریکا (نیکسون) با بالقوه خواندن تهدید دولت عراق، پیشنهاد میکند که آمریکا جهت حمایت از منافع خود و رویارویی با باجگیران منطقه، همواره در خلیج فارس حضور داشته باشد. این اظهارات بیانگر سیاست روشن و تدریجی آمریکا برای تسلط بر منطقه خلیج فارس میباشد.
این همان سیاستی است که "دیک چنی" وزیر دفاع آمریکا (در ایالات متحده بعد از پایان جنگ سال 1991) در گفتههای خود بیان میکند و میگوید: "ما معتقدیم که آمریکا خواستههای همیشگی دارد که باید از طریق اعمال قدرت و تسلط بر دریاها و اقیانوسها آنها را حفظ کنیم و معتقدیم که جنگ 1991 خلیج فارس، زمینههای لازم را برای حضور قانونی و دایمی نیروهای آمریکایی در منطقه خلیج فارس فراهم ساخته است."(4)
آمریکا با دامن زدن به اختلافات بین کشورهای حاشیه خلیج فارس که عموما اختلافاتی قدیمی و قومی و مذهبی بوده که بعدا به صورت اختلافات، مرزی، سیاسی و تاریخی در آمده است، سعی در توجیه حضور خود در منطقه دارد و به نظر میرسد که حمله عراق به کویت و جنگ دوم خلیج فارس (91-1990)، گواهی صدور چنین حکمی را برای حاکمان دولت آمریکا صادر کرده است.
از آنجایی که کشورهای منطقه بیش از هر زمان دیگری نیاز به همکاری و هماهنگی دارند و همگرایی و تعاون بدون در نظر گرفتن کلیه کشورهای منطقه به بیراهه میرود، باید نقاط اشتراک خود را تقویت و نقاط افتراق خود را تعدیل کنند تا در خلیج فارس که امروزه از نگاه کارشناسان به عنوان خلیج امن آمریکا در همه جا شناسانده میشود، بهعنوان خلیج دوستی و همکاری میان اعراب و ایران و دولتهای منطقه خلیج فارس مطرح شود و خلیج فارس، با ثبات خود عامل نظم و امنیت منطقهای گردد.
اما شرایط جدید ژئوپلیتیک منطقهای و جهانی؛ آسیبپذیریهای جدیدی را بر این اختلافات افزوده است. این آسیبپذیریها نتیجه تحریف فزاینده اختلافات جغرافیایی منطقهای برای توجیه نظامهای جدید ژئوپلیتیک هستند.
موازنه قوا در خلیجفارس نیز متعاقب بحران کویت در دهه 1990 میلادی متحول شده و پای ایالات متحده را به عنوان بزرگترین حضور نظامی نیرومند به منطقه باز کرده است.
"این حضور با شورای همکاری خلیجفارس ارتباط تنگاتنگی داشته و ایران از مشارکت عقب مانده و عراق هنوز در شرایط فلج کامل به سر میبرد."(5) (عراق علیرغم درس تلخی که در ژانویه سال 1991 گرفت، صرفا از روی اکراه و اجبار ادعای حاکمیت نسبت به کویت را موقتا معلق گردانید.)
اما امروزه مبارزه با خطر گروههای تروریستی و تسلیحات کشتار جمعی و میکروبی و سایر موارد، به موضوعات خاص حاکمیت و کنترل استراتژیک محلی تبدیل شدهاند که بیشتر ناشی از مصلحتاندیشی سیاسی قدرتهای بزرگتر در منطقه است.
ایالات متحده آمریکا، با بزرگنمایی خطرهای منطقهای، به توجیه حضور نظامی خود دست میزند و همچنین "برای ملاحظات ژئوپلیتیک خود منازعاتی را ایجاد کرده و به آنها دامن میزند، اما همکاری رو به گسترش دولتهای عرب نظیر کویت، عربستان سعودی، قطر، عمان و بحرین با ایران، شاید نشانه خوبی برای رشد روابط میان ایران و اعراب در منطقه باشد."(6) و در کنار آن، مواضع اخیر دولتهای عرب منطقه نشان میدهد که دیگر آمریکا یگانه هدف و استراتژی منتخب دولتهای عرب منطقه خلیجفارس نیست.
حضور آمریکا در خلیجفارس، علاوه بر مسایل اقتصادی، به سایر علل دیگر نیز باز میگردد. اگرچه به نظر نویسندگانی چون آرنولد ولفرز که معتقد بودند "امنیت در دوران سالهای قبل از 1945 برای مردم و رهبران آمریکا ـ امنیت ـ بیشتر جنبه و معنای اقتصادی داشته است."(7) اما آنچه که امروزه کاملا محسوس است، امنیت هر چه بیشتر پشتوانه نظامی و سیاسی یافته و تحت تاثیر ملاحظات سیاسی و نظامی اقدام مینماید و به شدت از هم اثر پذیرفته و بر هم اثر میگذارند.
اما درک جنبههای مدیریتی این مفهوم نیز مهم است و خود به تنهایی روی دیگر سکه است. به نظر میرسد امروزه مدیریت بر بحرانها، به عنوان "کلان نقشها" ارزیابی میشود که آمریکا به عنوان یکی از قدرتهای محوری جهان، قصد دارد که به منطقه خلیج فارس به عنوان منطقهای برای بقا و برای حفظ قدرت جهانی خود به عنوان ملزومات اولیه نگریسته و منافع سیاسی و نظامی و سود اقتصادیاش را در آن جستجو کند و برای آن از نگاه پشتوانههای قدرت جهانی خود، حسابی تازه باز نماید.
آمریکا در درازمدت قصد دارد همانگونه که رهبران و سیاستمداران آمریکایی نظیر نیکسون، بوش کسینجر، کلینتون، دیک چنی و... بارها در سخنان خود گفتهاند، به اهداف زیر دست یابد:
الف ـ منافع و سود اقتصادی و صدور منابع به طور کلی منابع انرژی ارزان و مطمئن به بازارهای خود.
ب ـ حضور مطمئن و دائم در منطقه.
ج ـ فروش گسترده تسلیحات به منطقه با توجیه و ایجاد یک دشمن فرضی.
د ـ تسلط بر بازار نفت و بزرگترین گلوگاه نفتی جهان که چرخ اقتصادی و نبض کشورهای صنعتی جهان است.
ه ـ حفظ و حراست از اسرائیل و تأمین امنیت آن به عنوان بزرگترین و مهمترین و در عین حال استراتژیکیترین همپیمان منطقهای و جهانی آمریکا.
و ـ گسترش فرهنگ آمریکایی تحت لوا و عنوان فرهنگ جهانی و تحتالشعاع قرار دادن فرهنگهای بومی و محلی و منطقهای و ...
اما آنچه که در کنار سایر علل و عوامل ذکر شده بر مشکلات منطقهای افزوده است؛ عدم درک صحیح، عدم تلقی و برداشت درست و عدم توانایی شناخت از موقعیت منطقه چه در گذشته و چه در حال حاضر از جانب دولتهای منطقه نظیر عراق است که زمینههای حضور بیشتر و گستردهتر بیگانگان خصوصا ایالات متحده را در منطقه موجب شده است.