تاریخ انتشار : ۰۷ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۰:۳۶  ، 
شناسه خبر : ۲۵۳۲۴۷
سرهنگ دوم آنتولیو جی. اچه واریا1 ترجمه: ناصر بلیغ چکیده: تنها چند سال از آغاز هزاره جدید می‌گذرد، و اکنون دیگر نیازی به گفتن این نکته نیست که جهانی‌سازی ـ گسترش اطلاعات و فناوری‌های اطلاعات، همراه با افزایش مشارکت عمومی در فرایندهای اقتصادی و سیاسی ـ تمامی جنبه‌های زندگی بشر را تغییر می‌دهد. اما آن‌چه هنوز روشن نیست تأثیر این روندهاست، مخصوصاً این که تأثیر احتمالی آنها بر ماهیت جنگ چیست. اهمیت درک ماهیت جنگ تنها دلایل آکادمیک ندارد؛ ماهیت یک چیز معمولاً نحوه کاربرد یا عدم کاربرد آن را هم مشخص می‌کند، که در مورد جنگ، آن را برای رهبران سیاسی و نظامی فوق‌العاده با اهمیت می‌کند. بیشترین تأکید مقاله بر دیدگاه‌های کارل فون کلاوسویتز است که شاید بیش از هر نظریه‌پرداز جنگ (معاصر یا غیرمعاصر خود) دیگری وقت صرف این موضوع کرد. در این نوشتار پس از بررسی تأثیرات جهانی‌سازی بر ماهیت جنگ، این مطلب استنتاج می‌شود که حتی با ظهور جهانی‌سازی، ماهیت جنگ اساساً کلاوسویتزی باقی می‌ماند و جنگ هم هنوز بیان پویای تعارض اراده‌های سیاسی است. واژگان کلیدی: جنگ، جهانی‌سازی، راهبرد، دفاع، القاعده، فناوری اطلاعات.

جهانی‌سازی و ماهیت جنگ
تنها چند سال از آغاز هزاره جدید می‌گذرد و اکنون دیگر نیازی به گفتن این نکته نیست که جهانی‌سازی ـ گسترش اطلاعات و فناوری اطلاعات، همراه با مشارکت بیشتر مردم در فرایندهای اقتصادی و سیاسی ـ در حال تغییر دادن تمامی جنبه‌های زندگی انسانی است.(1) در واقع، جهانی‌سازی باعث تقویت امکان حرکت مجازی و واقعی افراد، اشیاء و اندیشه‌ها می‌شود و پیوندهای متقابل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را در سراسر جهان افزایش می‌دهد. برای مثال از سال 1980 تا 1996، درصدی از جمعیت جهان که به صورت منظم سفرهای بین‌المللی انجام می‌دهند از 5/6 درصد به 10 درصد رسید.(2)
به همین نحو، تعداد کامپیوترهای شخصی متصل به اینترنت بیش از 30 سال است که با نرخ رشدی معادل 70 درصد در سال رو به افزایش است.(3)
همراه با آن گسترش اندیشه‌های دموکراتیک و ارزش‌های بازار آزاد به افزایش تعداد کل دموکراسی‌ها در جهان به میزان 14 درصد فقط در دهۀ گذشته، کمک کرده است.(4) علاوه بر این، شواهد مهمی حاکی از آن هستند که جهانی‌سازی باعث افزایش وابستگی متقابل اقتصادهای ملی و منطقه‌ای می‌شود، و بدین ترتیب یک اقتصاد بازار جهانی یک‌پارچه را پدید می‌آورد.(5) پس روشن است که جهانی‌سازی نحوه تعامل ما با دنیایمان را تغییر می‌دهد.
آن‌چه هنوز روشن نیست تأثیرات این روندهاست. با آن که شاید دنیا اکنون بیش از همیشه حکومت‌های دموکراتیک داشته باشد، اما چه تعداد از آنها رژیم‌های پایدار با جوامع مدنی تثبیت شده دارند که در آنها سنت قدرتمند متابعت از قانون وجود داشته باشد؟
همان‌‌طور که نمونه (جمهوری) وایمار2 در آلمان نشان می‌دهد، دموکراسی‌های نوپا ممکن است سریعاً عقب‌گرد کنند و به رژیم‌های خطرناک استبدادی تبدیل شوند. با وجود اعتبار نسبی این نظر که «دموکراسی‌های تثبیت شده وارد جنگ با دموکراسی‌های دیگر نمی‌شوند، تعداد دموکراسی‌های تثبیت شده نسبتاً کم است.(6) ضمناً، با آن که جهانی‌سازی باعث افزایش ثروت عمومی، ارتقای معیارهای زندگی و افزایش امید به حیات در سراسر جهان شده است، 60 درصد از ثروت دنیا همچنان در میان کشورهای توسعه‌یافته دست به دست می‌شود، و سهم بیشتری از سود را نصیب آنها می‌کند. شاید فقرا ثروتمندتر شده باشند، اما ثروتمندان هنوز هم از آنان ثروتمندترند؛ و فاصله میان آنها در حال افزایش است.(7) علاوه بر این‌ها، آن‌طور که جنگ‌های جهانی اول و دوم نشان می‌دهند، ارتباط متقابل اقتصادی و رشد مستمر لزوماً مانع جنگ و درگیری نمی‌شوند.
به رغم تأثیر مثبت ظاهری جهانی‌سازی بر گسترش دموکراسی و اقتصادهای بازار آزاد، شاید این پدیده، جهانی خطرناک‌تر و غیرقابل پیش‌بینی‌تر به وجود آورد، مخصوصاً اگر واکنش فرهنگی ناشی از آن شتاب و توان بیشتری پیدا کند. شاید ویژگی این دنیا جابه‌جایی روابط قدرت، ترتیبات امنیتی خلق‌الساعه، و یک شکاف دائماً در حال گسترش میان ثروتمندترین و فقیرترین ملت‌ها باشد.(8) تعدادی از دموکراسی‌های جدید ـ فاقد سنت‌های قوی برای تداوم کنترل و حفظ تعادل ـ ممکن است پس از دستیابی به موفقیت‌های گذرا دچار اضمحلال شوند. تهدیدهای فراملی، مانند سندیکاهای بین‌المللی تبهکاری، شبکه‌های تروریستی، و کارتل‌های مواد مخدر، می‌توانند به صورت مستمر قدرت و نفوذ خود را افزایش داده و در میان کشورهای استبدادی، ضعیف یا به اصطلاح شکست‌خورده (ورشکسته)، به رشد و نمو خود ادامه دهند و رقابت‌های قومی، ناسیونالیسم، تضادهای مبتنی بر دین، و رقابت بر سر منابع محدود، شامل آب، ممکن است حل نشده باقی بمانند. بدین ترتیب، در بروز بحران‌های جدی، مخصوصاً با توجه به تداوم رشد جمعیت جهان، تردیدی وجود ندارد.
از طرف دیگر، جهانی‌سازی ممکن است دنیایی با‌ثبات‌تر پدید آورد که در آن منافع ملی با هدف کلی پیشبرد صلح، ثبات، و رفاه اقتصادی، ادغام می‌شوند.(9) در این دنیا، حکومت قانون و وجود نظام‌های سیاسی تکثرگرا تداوم می‌یابد؛ و تعداد اقتصادهای بازار آزاد افزایش پیدا می‌کند، و باعث توزیع بیشتر رفاه اقتصادی می‌شود. حتی اگر این، «آرمانشهر» تحقق پیدا کند، احتمالاً پیش از آن چندین بحران بروز کرده است ـ که برخی از آنها بدون تردید مستلزم مداخله نظامی خواهند بود ـ زیرا اغلب رژیم‌های استبدادی احتمالاً بدون مبارزه دست از قدرت نخواهند کشید. به علاوه، همان‌طور که بحران سال 1999 کوزوو3 نشان داد، حتی کشورهای نسبتاً کوچک عمدتاً مسلح به سلاح‌های متعارف می‌توانند چالش‌های امنیتی قابل ملاحظه‌ای را به یک ابرقدرت و شرکای راهبردی آن تحمیل کنند.(10)
بنابراین لازم نیست دنیا دچار یک «برخورد تمدن‌ها» یا یک «هرج و مرج آینده» شود تا قدرت نظامی هم‌چنان به ایفای یک نقش مهم در آینده ادامه دهد.(11)
در هر صورت، جهانی‌سازی یقیناً ادامه خواهد یافت و شاید، اگر بتوان از روی داده‌های مربوط به سرعت تغییرات تکنولوژیکی قضاوت کرد، حتی شتاب بیشتری پیدا کند.(12) همان‌طور که در چندین مطالعه و مقالات راهبردی ذکر شده است، جهانی‌سازی اکنون هم در حال تغییر دادن نحوه جنگ در قرن بیست و یکم است، و جنگ‌ها را از هر دوره پیش از این خطرناک‌تر کرده است.(13) به عبارتی تحرک بیشتر افراد، اشیاء و اندیشه‌ها به معنای افزایش قابلیت جابه‌جایی کنش‌گران غیردولتی، سلاح‌های کشتارجمعی و تمامی انواع بنیادگرایی رادیکال خواهد بود.
در واقع، وزارت امور خارجه ایالات متحده اکنون از وجود 60 گروه تروریستی فعال (با حدود 100 هزار عضو) خبر می‌دهد؛ که یک سوم آنها توانایی فعالیت در سطح جهانی دارند.(14)
به علاوه، تروریست‌های امروزی ثابت کرده‌اند که بسیار انطباق‌پذیرند، از نسل‌های قبلی درس می‌گیرند و در پاسخ به اقدام‌های جدید ضدتروریستی تاکتیک‌های خود را تغییر می‌دهند.(15) روشن است که جهانی‌سازی توانایی‌های فوق‌العاده‌ای برای برقراری ارتباط و هماهنگی فعالیت‌های آنان در اختیارشان قرار می‌دهد.
جهانی‌سازی تکثیر توانایی‌های موجب بی‌ثباتی، مانند سلاح‌های کشتار جمعی، را هم تسهیل می‌کند. در حال حاضر یازده کشور برنامه‌های تولید سلاح هسته‌ای دارند؛ سیزده کشور دیگر هم فعالانه در پی دست‌یابی به سلاح هسته‌ای هستند.(16) بیش از 25 کشور اکنون موشک‌های بالستیک دارند، و بیش از 75000 موشک کروز تاکنون ساخته شده و پیش‌بینی می‌شود و تا سال 2010 میلادی تعداد آنها به 80 تا 90 هزار عدد برسد.(17)
ضمناً، حداقل 17 کشور در حال حاضر برنامه‌های فعال تولید سلاح‌های شیمیایی و بیولوژیکی دارند، و تعداد آنها در حال افزایش است.(18) همان‌طور که معاون وزیر خارجه در زمینه عدم تکثیر سلاح‌های کشتارجمعی اخیراً توضیح داد، به رغم تمهیدات پیمان منع تکثیر سلاح‌های هسته‌ای و عهدنامه‌های مربوط به سلاح‌های شیمیایی و بیولوژیکی، تکثیر سلاح‌های شیمیایی، بیولوژیکی، رادیولوژیکی، هسته‌ای و دارای قدرت انفجار بسیار زیاد، در سراسر دنیا ادامه دارد: «نوع شدیدی از همکاری میان کشورهایی که تلاش می‌کنند این سلاح‌ها را به دست آورند، جریان دارد.»(19) برای مثال چین و کره‌شمالی از مدت‌ها پیش هم برای کسب یک اهرم راهبردی علیه ایالات متحده و هم به خاطر امتیازهای اقتصادی در زمینۀ تکثیر سلاح‌های شیمیایی و بیولوژیکی نقش داشته‌اند.(20) بدین ترتیب، جهانی‌سازی به برخی از انگیزه‌های قوی که علیه تلاش‌های عدم تکثیر وجود دارند، کمک می‌کند.
مخصوصاً سلاح‌های بیولوژیکی تهدیدی جدی نه تنها برای جمعیت‌های انسانی، بلکه برای کشاورزی و دام‌ها نیز ایجاد می‌کنند. متأسفانه، محصولات کشاورزی ایالات متحده فاقد تنوع ژنتیکی هستند و به همین دلیل در برابر بیماری آسیب‌پذیرند. به علاوه، شیوه‌های متمرکز تغذیه و عرضه به بازار، دا‌م‌ها را در برابر یک حمله بیولوژیکی، فوق‌العاده آسیب‌پذیر می‌کنند. اگر قرار باشد چنین حمله‌ای روی دهد، یک اثر موجی مخرب یقیناً در سرتاسر اقتصاد جهانی گسترش می‌یابد زیرا ایالات متحده 30 تا 50 درصد مواد غذایی دنیا را تولید می‌کند.(21)
جهانی‌سازی، جنگ سایبرنتیک را به عنوان شکل تازه‌ای از جنگ معرفی کرده است. بیش از 30 کشور ـ شامل روسیه، چین و چندین حکومت به اصطلاح یاغی ـ دارای یا به دنبال کسب توانایی اجرای حملات سایبرنتیک در سطح راهبردی هستند.(22) ارتباط متقابل بسیاری از زیرساخت‌های کشور به معنای آن است که یک حمله سایبرنتیک موفق علیه یک بخش واحد در یک کشور ممکن است منجر به بروز آثار نامطلوب‌ در سایر بخش‌های همان کشور یا همسایگان آن شود. در واقع آثار زیان‌بار خواسته (یا ناخواسته) آن ممکن است به تمام دنیا سرایت کنند.(23)
اگر جهانی‌سازی جنگ را خطرناک‌تر می‌کند و ابعاد جدیدی به آن می‌افزاید (مانند فضای سایبرنتیکی)، آیا به نحوی ماهیت جنگ را تغییر می‌دهد؟ ماهیت جنگ دقیقاً چیست؟ اهمیت این سؤال‌ها بیش از یک علاقه صرفاً آکادمیک است، زیرا ماهیت یک چیز معمولاً نحوه استفاده کردن یا نکردن از آن را تعیین می‌کند.
برای پاسخ دادن به پرسش در مورد ماهیت جنگ، باید به سخن فیلسوف جنگ مشهور اتریشی، کارل فون کلاوسویتز (1831 ـ 1780) توجه کنیم، که بیش از هر نظریه‌پرداز نظامی دیگری (معاصر یا غیرمعاصر) وقت خود را صرف درک ماهیت جنگ کرد. به نظر می‌رسد نظریه‌های غربی در مورد ماهیت جنگ ـ به انحاء مختلف ـ برگرفته از کار خود کلاوسویتز در این مورد باشند. به رغم طولانی بودن و نثرگاه سنگین آن، شاهکار وی، دربارۀ جنگ4، مورد اشارۀ اکثر دانشمندان و تحلیل‌گران دفاعی مصر ما بوده است. در واقع معروف‌ترین نظر در این مورد که «جنگ فقط استمرار سیاست با استفاده از ابزارهای دیگر است» اکنون هسته مرکزی دیدگاه غربی، و مخصوصاً آمریکایی، را در مورد جنگ تشکیل می‌دهد.(24) این باور در انبوه متون معاصر در مورد جنگ، از آن جمله خاطرات فرماندهان نظامی برجسته، بازتاب‌یافته است.(25) فهم غالب ـ و از بسیاری جهات سربسته ـ از این جملات آن است که جنگ پیش از هر چیز یک عمل سیاسی است و فقط سیاست تعیین می‌کند (یا باید تعیین کند)‌ که هدف جنگ چیست، چه میزان تلاش باید صرف آن شود، و از چه ابزارهایی باید استفاده کرد. چون سیاست به جنگ هدف و جهت می‌دهد، بر مبنای این استدلال، عنصر محوری ماهیت جنگ سیاست است.
اما این باور عمدتاً یک پدیده مربوط به پس از جنگ ویتنام است. پیش از آن، اغلب نویسندگان نظامی ماهیت جنگ را چیزی شبیه مفهوم جنگ تمام‌عیار کلاوسویتز، یک افراط آرمانی شده، تلقی می‌کردند، اما افراطی که به ادعای برخی در نبردهای تمام‌عیار قرن بیستم تقریباً تحقق‌یافته بود.(26) یک نظر پرطرفدار در میان نظامیان ایالات متحده آن بود که ماهیت ـ زشت و وحشیانه ـ جنگ اساساً تغییرناپذیر است.(27) تنها چیزی که در طول زمان تغییر کرد خصوصیت آن ـ یعنی نحوه جنگیدن ـ بود. نظر همتای نظر قبلی آن بود که درگیری‌های کم‌شدت و چریکی انواع «معتبر» جنگ نیستند و به همین دلیل نظامیان حرفه‌ای باید از آنها بپرهیزند؛ جنگ حقیقی حتی در درگیری‌های دارای اهداف به اصطلاح محدود محتاج بسیج کامل اراده مردم و راهبرد مبارزه تمام‌عیار علیه دشمن است.(28) تولد دوبارۀ کلاوسویتز در متون نظامی و علمی پس از جنگ ویتنام، یقیناً نقش مهمی در آگاهی عمومی از محوریت سیاست در نظریۀ جنگ او داشته است.(29)
اما برخی از منتقدان کلاوسویتز ـ مانند جان کیگان5، مورخ ـ معتقد بوده‌اند که، برای بسیاری جوامع، جنگ بیشتر یک کارکرد دینی یا فرهنگی دارد تا یک کارکرد سیاسی.(30) کیگان این اندیشه کلاوسویتز را، که جنگ استمرار سیاست است، رد کرده و ادعا می‌کند که این اندیشه «ناقص، محدود و در نهایت گمراه‌کننده است».(31) به قول کیگان، سیاست در بسیاری از موارد در خدمت فرهنگ است، که او آن را به طور کلی چنین تعریف می‌کند «باورها، ارزش‌ها، رابطه‌ها، اسطوره‌ها، تابوها، ضرورت‌ها، رسوم، سنت‌ها، روش‌ها و شیوه‌های تفکر، سخن گفتن و بیان هنری مشترک که عامل حفظ تعادل در هر جامعه‌ای هستند».(32) در واقع، فرهنگ با این تعریف کلی مسئول بسیاری از وقایع خواهد بود. او معتقد است که برخی جوامع فقط به این دلیل جنگ می‌کنند که انجام این کار بخشی لاینفک از فرهنگ آنان است؛ بدین ترتیب جنگ‌ها همان ویژگی را به خود می‌گیرند که فرهنگ‌ها مسبب آن هستند. بر این مبنا، خود جنگ هیچ ماهیت خاصی ندارد.(33)
منتقدان دیگر، مانند مورّخانی چون مارتین ون کرولد6 و راسل ویگلی7، مستقیماً با مفهوم سیاست مخالفت کرده‌اند. ون کرولد سعی می‌کند کلاوسویتز را از صحنه خارج کند. او معتقد است که گفته کلاوسویتز در مورد این که جنگ در خدمت سیاست است فقط می‌تواند به این معنی باشد که جنگ تداوم عقلانی و منطقی اراده حکومت است، در غیر این صورت این گفته چیزی بیش از یک کلیشه بی‌معنا نیست. بر همین مبنا، اگر گفته کلاوسویتز فقط مربوط به اراده عقلانی حکومت باشد، تکلیف انبوه انگیزه‌های غیرعقلانی عامل جنگ را روشن نمی‌کند. خلاصه آن که، به گفته ون‌کرولد، کلاوسویتز فقط می‌گوید که ماهیت جنگ چه باید باشد. نه آن که واقعاً چیست. بنابراین، نظریه او فاقد ارزش کاربردی است.(34) متأسفانه، همان‌طور که خواهیم دید، ون‌کرولد، مانند بسیاری کسان دیگر، کتاب «درباره جنگ» را بد تفسیر کرده است.
ایگلی هم به سهم خود معتقد است که سیاست معمولاً تبدیل به یک ابزار جنگ می‌شود نه برعکس. ایگلی، در مقاله‌ای در مورد ارزیابی اثربخشی نظامی در جنگ‌های جهانی اول و دوم ـ درگیری‌های جهانی حقیقی در قرن بیستم ـ چنین نتیجه گرفت که «جنگ پس از شروع شدن معمولاً همواره سیاست خاص خود را پدید می‌آورد: ایجاد علت برای ادامه خود، ملغی کردن اهداف سیاسی شروع جنگ، و ایجاد اهداف و مقاصد سیاسی خاص خود جنگ».(35) پس طبق این نظر، ضرورت‌های نظامی و تکاپوی نبرد، مخصوصاً نبرد مقیاس جهانی یا با اهداف نامحدود، معمولاً سیاست را محدود و تابع خویش می‌سازند. اما ارزیابی ویگلی در نهایت بیش از آن که یک نقد معتبر اندیشه کلاوسویتز باشد نوعی تأیید ناآگاهانه آن است، زیرا همان‌طور که نظریه‌پرداز پروسی توضیح داد، در جریان یک نبرد، اهداف سیاسی آماده تغییر، گهگاه حتی تغییر اساسی، هستند. اما این تغییر آشکارتر از آن خواهد بود که واقعی باشد، زیرا فقط بازتاب این واقعیت است که اهداف سیاسی و نظامی تصادفاً با هم سازگار بوده‌اند. به عبارت دیگر، خود سیاست تا هنگامی که چهره‌ای «جنگ مانند» به خود بدهد، و درگیر یک مبارزه برای مرگ و زندگی جلوه کند، تسلیم ضرورت‌های جنگ نمی‌شود. به همین دلیل، در اندیشه کلاوسویتز، سیاست، که دو چهره هم دارد ـ چهرۀ تهاجمی و چهره مسالمت‌جویانه ـ همان‌قدر در جنگ‌های با اهداف نامحدود حضور دارد که در جنگ‌های با اهداف محدود حاضر است.(36)
ماهیت کلاوسویتزی جنگ
بررسی اندیشه‌های کلاوسویتز در مورد ماهیت جنگ به از میان بردن این سوء فهم‌ها کمک می‌کند؛ یک مفهوم جدید را آشکار می‌کند که پایداری و انعطاف حیرت‌آوری دارد، مفهومی که در قرن بیست و یکم هم اعتبار خود را حفظ می‌کند. مهم‌ترین جنبۀ اندیشۀ کلاوسویتز در مورد ماهیت جنگ به نحو غیرقابل توضیحی مورد توجه قرار نگرفته است ـ این که جنگ ماهیتی دوگانه دارد، نه به مفهوم دوقطبی که در آن جنگ‌ها یا محدودند یا نامحدود، بلکه به مفهومی برگرفته از سنت فلسفی آلمان که در آن پدیده‌ها دارای ماهیت‌های عینی و ذهنی تلقی می‌شوند.(37) اولی مربوط به آن جنبه‌هایی از یک پدیده است که اعتبار عام دارند؛ دومی مربوط به آن جنبه‌هایی است که تنها برای زمان و مکان خاصی مصداق دارند. پس ماهیت عینی جنگ شامل عناصری ـ مانند خشونت، اصطکاک، شانس و عدم قطعیت ـ است که در همه جنگ‌ها مشترک است، بدون توجه به آن که کجا و در چه زمانی اتفاق می‌افتند. درگیری‌ها طیف گسترده‌ای دارند، از یک حمله با تمام قوا تا برای مثال یک جنگ نظارتی (حفظ صلح)، اما همه آنها به درجات گوناگون تمامی این عناصر را در خود دارند.
برعکس، ماهیت ذهنی جنگ در بردارندۀ عناصری ـ مانند نیروهای نظامی، دکترین‌های آنها، سلاح‌هایشان و همچنین محیط وقوع جنگ (خشکی، دریا، هوا و خطر) ـ است که هر جنگ را به یک پدیده بی‌همتا تبدیل می‌کنند. یک راه برای درک این ساخت، درونی تلقی کردن عناصر عینی و بیرونی انگاشتن عناصر ذهنی است.
برای مثال نبردهای دریایی ظاهری متفاوت با نبردهای زمینی دارند، اما از لحاظ ویژگی‌های درونی کاملاً مشابه آنها هستند. حتی یک نبرد واحد هم ممکن است با ورود و خروج مبارزان تازه به صحنه نبرد، یا کاربرد سلاح‌ها، تاکتیک‌ها و روش‌های تازه در جنگ، در طول زمان ظاهر خود را تغییر دهد، همان اتفاقی که در جنگ‌های سی ساله افتاد.
جالب آن که، در اندیشه کلاوسویتز، ماهیت‌های عینی و ذهنی جنگ پیوند نزدیک و تعامل مستمری با یکدیگر دارند. برای مثال، سلاح‌ها یا روش‌های تازه می‌توانند درجه خشونت یا عدم قطعیت را افزایش یا کاهش دهند، گرچه احتمالاً هرگز باعث از میان رفتن کامل آنها نمی‌شوند. به همین نحو، انگیزه‌های سیاسی یک جنگ ممکن است باعث استفاده یا عدم استفاده از سلاح‌ها یا تاکتیک‌های خاصی در جنگ از سوی رزمندگان شوند. مانند جنگ سرد که در آن هم ایالات متحده و هم اتحاد شوروی اساساً مجموعه‌ای از پیمان‌ها را تأسیس کردند که هدف از طراحی آنها پیش‌گیری از تصاعد درگیری تا حد یک نبرد هسته‌ای بود. بدین ترتیب، تعامل میان ماهیت‌های ذهنی و عینی جنگ یک عامل پویاست. به گفته کلاوسویتز، ماهیت‌های عینی و ذهنی جنگ آن را به چیزی بیش از یک «حرباء ساده»8، که ماهیت خود را فقط تا حدی تغییر می‌دهد، تبدیل می‌کنند.(38) یک حرباء ممکن است برای مثال رنگ خود را عوض کند، اما اندام‌های داخلی آن تغییری نخواهند کرد. از طرف‌ دیگر، تمایلات درونی جنگ ممکن است از لحاظ شدت، نسبت و نقش نسبی با تغییر در ویژگی‌های بیرونی جنگ، دچار تغییر شوند. بنابراین،‌ در نظام فکری کلاوسویتز، ماهیت جنگ را نمی‌توان از ابزارها و کنش‌گران درگیر اجرای آن جدا کرد.
سه‌گانه کلاوسویتزی
چون جنگ‌ها در خلأ رخ نمی‌دهند بلکه در پیچیدگی‌های دنیای مادی اتفاق می‌افتند، کلاوسویتز وقت بالنسبه اندکی را به بررسی جنگ ـ همراه با ماهیت آن ـ به عنوان یک فعالیت مجزا اختصاص داد. بلکه در مورد ماهیت جنگ از طریق یک مفهوم شناخته شدۀ دیگر یعنی سه‌گانه «شگفت‌آور» یا «قابل توجه» ـ بحث کرد که او هم آن را بنیانی برای نظریه جنگ تلقی می‌کرد. مبنای این سه‌گانه نیز همان ساختار عینی ـ ذهنی مورد بحث در بالا بود، که شاید فهم آن را در اولین نگاه دشوار کند.(39) در مفهوم عینی، این سه‌گانه شامل سه نیروی پویاست: یک تأثیر مسلط یا هدای‌کننده؛ بازی شانس و احتمال؛ و نیروی خصومت مبنایی کلاوسویتز در این مورد می‌گوید:
«پس جنگ نه تنها یک حربای حقیقی است، چون در هر مورد خاص ماهیت خود را قدری تغییر می‌دهد، بلکه از لحاظ جلوه‌های کلی، با توجه به گرایش‌های مسلط بر آن، ترکیبی از خشونت حقیقی ماهیت جنگ، یعنی نفرت و خصومت، که می‌توان آنها را یک نیروی طبیعی تلقی کرد که استفاده از آنها کورکورانه است؛ بازی احتمالات و شانس، که آن را به یک فعالیت غیرقابل پیش‌بینی بدل می‌کند؛ و ماهیت سلطه‌‌گرانه یک ابزار سیاسی هرگاه خود را تسلیم عقل و منطق کند، است که این موارد یک سه‌گانه حیرت‌آور را تشکیل می‌دهند.(40)
این نیروها در هر جنگی ایفای نقش می‌کنند، گرچه نقش یکی از آنها گهگاه از بقیه برجسته‌تر یا نافذتر است. با معرفی کردن این سه‌گانه، کلاوسویتز از بحث در مورد جنگ به عنوان یک پدیده مجزا و به خودی خود، رویکردی که در سنت فلسفی آلمانی وجود داشت، دور شده و به این نتیجه می‌رسد که جنگ را نمی‌توان به عنوان یک پدیده مستقل به درستی درک کرد. بدین ترتیب، این سه‌گانه به ما می‌گوید که ماهیت جنگ را نمی‌توان از زمینه‌های تاریخی و اجتماعی سیاسی محل وقوع آن مجزا کرد، و هیچ گرایشی در یک قیاس نظری نافذتر از گرایش‌های دیگر نیست. پس، جدا کردن سیاست به عنوان عنصر‌محوری ماهیت جنگ سنخیتی با اندیشه کلاوسویتز ندارد.
از یک دیدگاه ذهنی، این گرایش‌ها خود را به سه شیوه نشان می‌دهند: از طریق دولت9، که سعی می‌کند جنگ را به سوی هدف هدایت کند؛ از طریق کنشگران نظامی، مانند فرمانده10 و ارتش او11، که باید با غیرقابل پیش‌بینی بودن جنگ رودررو شوند؛ و از طریق مردم12، که به عنوان منبع ذخیرۀ توان عاطفی لازم برای تداوم یک مبارزه جدی، عمل می‌کنند. اما این عناصر در طول زمان و در میان فرهنگ‌های مختلف اشکال متنوعی به خود می‌گیرند.(41) اصطلاح «دولت» نیز، آن‌طور که کلاوسویتز از آن استفاده می‌کند، هر تشکیلات حاکم بر جامعه است،‌ هر «تجمع نیروهای دارای پیوندهای سست»، یا هر «هوشمندی تجسم‌یافته در یک فرد».(42) به همین نحو نظامیان تنها به معنای ارتش‌های تعلیم دیده نیمه‌حرفه‌ای عصر ناپلئون نیست، بلکه هر مجموعه‌ای که در هر عصر کار جنگیدن را انجام می‌داده، موردنظر است. اشارات کلاوسویتز به «مردم» نیز شامل مردم در هر جامعه یا فرهنگی در هر دوره از تاریخ می‌شود.
جمله «جنگ فقط استمرار سیاست با استفاده از ابزارهای دیگر است» مستلزم توضیح بیشتری است زیرا این جمله، بیش از هر جمله دیگری، تبدیل به مظهر اساس اندیشه کلاوسویتز شده است. در زبان آلمانی کلمه Politik می‌تواند هم به معنای کار سیاسی و هم به معنای سیاست باشد. با آن که ممکن است ما فرق آن دو را در یک لحظه دریابیم ـ اولی یک فرایند است و دومی یک محصول ـ اما این تمایز همواره در ترجمه‌های انگلیسی آشکار نیست. در زبان کلاوسویتز، اصطلاح Politik هم جنبه‌های عینی و ذهنی دارد.(43) در مفهوم عینی، Politik به معنای تداوم اراده حاکم از طریق یک فرایند ـ هم رسمی و هم غیررسمی ـ برای رسیدن به یک تصمیم به منظور تعقیب یک هدف است. در مفهوم ذهنی، معنای واضح Politik یک سیاست خاص است، یک تجلی عملی کار سیاسی،‌ که در هر عصری با عصر دیگر و از قومی به قوم دیگر بر مبنای میزان تأثیر فرهنگ، جغرافیا، سنت، شخصیت و مهارت و عوامل دیگر، متفاوت است.
پس از نظر کلاوسویتز، مفهوم این کلمه چیزی بیش از سیاست، یا یک محاسبه عقلانی اهداف، روش‌ها و ابزارهاست. در واقع، او آن را «یک هنر» می‌دانست که در آن «قضاوت» انسانی ـ‌ تحت تأثیر «ویژگی‌‌های درونی ذهن و شخصیت» فرد ـ ایفای نقش می‌کند.(44) عوامل بیرونی مانند خصوصیات جایگاه ژئوپلیتیکی یک تشکل حاکم و همچنین ذهنیت عمومی «روحیه رایج در عر عصر»، هم برآن تأثیر می‌گذارند.(45) کلاوسویتز در ادامه توضیح می‌دهد که نقش سیاست در جنگ‌های توسعه‌طلبانه امپریالیستی ناپلئون بناپارت، درست به اندازه نقش آن در تهاجمات قبیله‌ای برای غارت و کشورگشایی تاتارهای نیمه‌چادرنشین، بود(46) با آن که شاید اهداف سیاسی قبایل تاتار در مقایسه با اهداف سیاسی بناپارت پیچیدگی کمتری داشتند، اما هر دو برگرفته از عوامل مشابهی بودند. برای مثال جنگ تاتارها بازتاب منابع (ابزارهای) موجود، جایگاه ژئوپلیتیکی قبایل به عنوان ترکیبی از اقوام مغولو ترک در آسیای مرکزی، فرهنگ و سنن کوچ‌نشینی آنان، و نفوذ ذینی اسلام، بود.(47) بدین ترتیب استفادۀ کلاوسویتز از کلمۀ Politik مظهر مجموع نقاط قوت و ضعف یک قوم، شامل امکانات، ائتلاف‌ها و پیمان‌ها، و فرایندهای تصمیم‌گیری خود آن قوم و همچنین مهارت و شخصیت سیاستگذاران آن است. به یک مفهوم Politik از نظر کلاوسویتز همان چیزی است که کیگان آن را فرهنگ (که قبلاً تعریف شده است) می‌نامد.
ماهیت کلاوسویتزی جنگ و جهانی‌سازی
کلاوسویتز به این ترتیب به مفهوم ماهیت جنگ دست یافت که ابتدا فرض کرد چنین چیزی واقعاً وجود دارد. تحلیل‌های او از نبردهای تاریخی با آشکار کردن این نکته که هر جنگ خصوصیات مشترکی با همه جنگ‌ها دارد، به این فرض اعتبار بخشید، گرچه آن خصوصیات ممکن است از نظر تسلط و شدت نسبی متفاوت باشند. چون ماهیت کلاوسویتزی جنگ عناصر درونی و بیرونی دارد که هم متغیر و هم قادر به تأثیرگذاری بر یکدیگرند، به اندازه هر مفهوم نظری دیگری پویایی جنگ واقعی را مجسم می‌کند و بر همین مبنا، برای درک ماهیت جنگ در محیط جهانی امروز از همه گزینه‌های دیگری که پیشتر ذکر شدند مناسب‌تر است.
عنصر سلطه ـ جنگ به عنوان یک ابزار سیاسی
جنگ علیه القاعده و سایر گروههای تروریستی بین‌المللی نماینده نخستین درگیری قرن بیست و یکم است که در آن خصوصیات جهانی‌سازی ـ تقویت قدرت تحرک افراد، اشیاء و اندیشه‌ها ـ ایفای نقش می‌کنند. این یقیناً جنگی است که در آن هیچ یک از طرفین نمی‌خواهند و نمی‌توانند باخت را تحمل کنند. اهداف سیاسی مبارزان بازتاب درک این نکته است، با آن که هیچ‌یک از دو طرف تا امروز تمام نیروهای خود را بسیج نکرده است. منابع آگاه خاطرنشان می‌کنند که، گرچه القاعده لزوماً قصد انهدام کامل و فوری ایالات متحده را ندارد، اما هرگز مصالحه نخواهد کرد و تا از میان رفتن ارتداد دینی، تا زمانی که همۀ رژیم‌های نامشروع یا فاسد اسلامی جای خود را به یک تشکیلات سیاسی متحد مسلمان و خلافت اسلامی بدهند، و همه کافران از سرزمین‌های مقدس مسلمین بیرون رانده شوند، به مبارزه ادامه خواهد داد.(48) ایالات متحده منبع عمدۀ حمایت از رژیم‌های مرتد تلقی می‌شود، و به همین دلیل، تضعیف سیاسی و اقتصادی آن یک شرط ضروری موفقیت است. اما به منظور تضمین پیروزی نهایی، شاید لازم باشد یک نبرد نهایی با «شیطان بزرگ» صورت گیرد.
ایالات متحده هم به سهم خود چیزی کمتر از خنثی شدن، یا انهدام، کامل‌القاعده را نخواهد پذیرفت. پس برخلاف آن چه مورخانی چون مارتین ون‌کرولد بر آن معتقدند، تکثیر سلاح‌های کشتارجمعی و ظهور کنش‌گران قدرتمند غیردولتی، مانند القاعده، به معنای پایان نبرد قاطع یا جنگ‌های عمده میان کشورها، نیست.(49) در عوض، ما شاهد یک گرایش عمومی به سمت اشکال تأخیری‌تر و پنهانی‌تر درگیری هستیم، با آن که در عین حال قدرت‌های بزرگ مانند ایالات متحده بر تمایل بیشتر به اقدام پیشگیرانه یک‌جانبه یا پاسخ دادن به حملات صورت گرفته با استفاده از سلاح‌های کشتارجمعی به هر شیوه‌ای که مناسب تشخیص بدهند، از آن جمله حملات عظیم تلافی‌جویانه علیه کشورهای بزرگ، تأکید می‌ورزند.(50)
علاوه بر این، به جای آن که فرهنگ، سیاست را که نیروی عمدۀ پشت پرده درگیری و نبرد است، از جایگاه خود خارج کند، جهانی‌سازی عملاً باعث افزایش نقش سیاست، هم در تعیین هدف برای جنگ و هم تأثیرگذاری بر نحوه جنگیدن، شده است. هم رئیس‌جمهور جورج واکر بوش و هم رهبر تروریست‌ها اسامه بن لادن بیانیه‌هایی داده‌اند که حاکی از پیوند آشکار اعمال آنان با اهداف صریح سیاسی بوده‌اند. هر دو به روشنی از جنگ برای دستیابی به اهداف سیاسی استفاده می‌کنند، نه آن که طبق اعتقاد کیگان برای ارضای یک تکانه فرهنگی دست به نبرد بزنند.
مطمئناً، فرهنگ و سیاست پیوندی جدایی‌ناپذیر با این درگیری دارند. شاید هدف رهبری القاعده تحریک ایالات متحده به یک پاسخ نظامی در برابر حملات 11 سپتامبر بوده است، تا بتواند آن را به عنوان حمله به اسلام جلوه دهد. این امید وجود داشت که این حمله عمومی باعث شود تمام دنیای اسلام علیه غرب قیام کند.(51) در واقع، غرب با آگاهی از این امکان زحمت زیادی کشیده است تا این درگیری را نبردی علیه تاکتیک‌های تروریستی نشان دهد، نه جنگ علیه اسلام، و باید به این تلاش ادامه دهد. در غیر این صورت، درگیری میان القاعده و غرب ممکن است به پدیده‌ای خطرناک‌تر، یعنی «برخورد تمدن‌ها» تبدیل شود. با وجود این، استفاده طرفین از جنگ به عنوان یک ابزار سیاسی، همچنان یک واقعیت است، یعنی، آنها جنگ را وسیلۀ دست‌‌‌یابی به اهداف سیاسی قرار می‌دهند.
رهبران سیاسی در هر دو طرف می‌توانند هم‌زمان با وقوع اقدام‌های نظامی به اخبار آنها دسترسی داشته باشند. اما باید امیدوار بود که در مورد القاعده این دسترسی دشوارتر باشد.(52) هنوز هم، طرفین کم و بیش می‌توانند عوامل خود را در صحنه عملیات از نیات خود آگاه کنند و به این ترتیب بر سیر وقایع در طول هر مرحله از یک عملیات نظامی، در هر جا که روی دهد، تأثیر بگذارند. این توانایی یعنی آن که هدایت سیاسی یک عملیات می‌تواند از مرز زمان و فاصله عبور کند و کوچک‌ترین جزئیات را تحت تأثیر قرار دهد، نه آن که باید چنین باشد. علاوه بر این، بیانیه‌های عمومی جورج بوش و پیا‌م‌های ویدیویی گاه به گاه بن‌لادن از طریق شبکه الجزیره نشان می‌دهند که هر یک از طرفین می‌تواند به حامیان و طرفداران خود خط‌مشی یا انگیزه بدهد. یا حمایت بیشتری را جلب کند، و در عین حال حریفان خود را به مبارزه بطلبد یا دچار سردرگمی کند. پس این درگیری در هر سطحی، و حداقل تاکنون در تمام مراحل عملیاتی، هم‌چنان شدیداً سیاسی باقی می‌ماند. به علاوه، اکنون به نظر نمی‌رسد که این روند حالت معکوس پیدا کند.
عنصر خصومت ـ نیروی طبیعی‌محور
در نبرد جهانی علیه تروریسم، عنصر نیروی طبیعی محور نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا می‌کند. جهانی‌سازی به ایجاد محیط پرورش حاصل‌خیزی برای تروریسم کمک می‌کند. زیرا برخی گروه‌ها سعی می‌کنند در برابر نفوذ جهانی‌سازی مقاومت کنند. ایالات متحده از نظر القاعده تداعی‌کننده جهانی‌سازی است، که القاعده آن را شکلی از فساد می‌داند. بر مبنای این فرض که مشکلات اقتصادی و سیاسی فعلی جامعه اسلامی نتیجه ارزش‌های منحط و سیاست فریبکارانه غرب است. القاعده در سازمان‌های غیردولتی اسلامی نفوذ کرده و خود را در بافت اجتماعی، سیاسی و دینی جوامع مسلمان جای داده است. در نتیجه، توانسته است یک مبنای پشتیبانی اساسی برای خود ایجاد کند که این امر ممکن است توانایی بازسازی نامحدودی به این تشکل بدهد.(53) به رغم دستگیری صدها تن از عوامل آن در آمریکای شمالی و سایر نقاط پس از حملات 11 سپتامبر 2001، القاعده توانسته است هسته‌های جدید ایجاد کند و هسته‌های قدیمی را از نو تشکیل دهد.(54) با آن که عملیات در افغانستان و جاهای دیگر منجر به کشته یا دستگیر شدن حدود 16 نفر از 25 نفر رهبران کلیدی القاعده شده است، ایدئولوژی آن دست‌نخورده باقی مانده و احتمالاً در آینده همچنان برای جوانان مسلمان جذابیت خواهد داشت.(55)
شواهد حاکی از‌ آن است که افراط‌گرایی اسلامی، یا به نظر برخی از مؤلفان اسلام‌گرایی، در حال حرکت از حاشیه طیف سیاسی اسلامی به سمت مرکز آن بوده است.
به نحوی که بن‌لادن و سایر رهبران کلیدی تروریست‌ها ممکن است در خصوص سخنان و اعمال خود از هم‌دردی، اگر نگوییم دل‌سوزی، قابل ملاحظه‌ای از سوی مردم برخوردار شوند.(56) ذهنیت اسلام‌گرایان آن است که جنگ فعلی جنگی است که در آن جنگجویان خداوند ـ مجاهدین ـ قهرمانانه در حال مبارزه با نیروهای شیطان، سربازان ایالات متحده هستند.(57) در این جنگ، مردم غیرنظامی هر دو طرف چیزی بیش از مظهر یا منبع ذخیرۀ «نیروی طبیعی کور» هستند. آنها به هدف عمده فیزیکی و روانی برای القاعده و هدف عمده روانی برای ایالات متحده تبدیل شده‌اند.
القاعده با قدرتی که از آن به عنوان «قدرتی ویروس مانند برای آلوده مردن مردم بومی» یاد می‌شود، خود را به یک سلاح ایدئولوژیکی تبدیل کرده است که برتری آشکاری در زمینه تبلیغات برای جلب حمایت از هدف خود دارد.(58) در مقایسه، مردم آمریکا که پیش از 11 سپتامبر 2001 فاقد هر گونه احساس خصومت عمیق بودند، اکنون توسط رهبران سیاسی خود از نظر روانی برای یک نبرد طولانی آماده می‌شوند (که در مورد کیفیت این آمادگی جای بحث وجود دارد) که در آن اوضاع قبل از بهتر شدن ممکن است بدتر از این هم بشود ـ مخصوصاً اگر حمله‌ای علیه عراق یا دیگر کشورهای به اصطلاح «یاغی» صورت گیرد. در واقع، برخی از اظهارات سیاسی فعلی دولت و حامیان آن، نبرد علیه تروریسم جهانی را به «جنگ جهانی چهارم» تشبیه می‌کنند.(59) به بیان دیگر، نبرد علیه تروریسم جهانی پیش از هر چیز یک نبرد اندیشه‌هاست ـ اندیشه‌هایی چنان قدرتمند که موجب بروز احساسات خشونت‌آمیز می‌شوند. در نتیجه، تکلیف پیروزی یا نبرد در این جنگ در همین عرصه روشن خواهد شد.
عناصر شانس و عدم قطعیت ـ نیروهای نظامی
برای ایالات متحده و هم‌پیمانان غربی آن، عناصر شانس و عدم قطعیت اکنون خود را به شکل سازمان‌های نظامی و انتظامی سنتی، ولو در حال تغییر، نشان می‌دهند. اما برای کنش‌گران غیردولتی مانند القاعده شانس و عدم قطعیت در نیروهای نامنظمی تجسم پیدا می‌کنند که یک ایدئولوژی دینی گسترده، یک زیرساخت سازمانی و عملیاتی وسیع، و چندملیتی بودن اعضاء، عوامل حفظ و تقویت روحیه آنان هستند. به شکل متناقضی، جهانی‌سازی و توسعه فناوری اطلاعات این احتمال را به وجود آورده‌اند که هر دو طرف شانس و عدم قطعیت بیشتر ـ نه کمتر ـ‌ی را پدید آورند. برای مثال به رغم وجود یک شبکه گسترده جاسوسی و مراقبت مبتنی بر فناوری، هنوز هم در مورد یک واحد اطلاعات تاکتیکی دارای اهمیت راهبردی، یعنی محل اقامت اسامه‌بن‌لادن، عدم قطعیت فراوانی وجود دارد. البته، کلید موفقیت در نبرد علیه تروریسم، اطلاعات مخصوصاً اطلاعات دارای منبع انسانی، است. متأسفانه، به دلایل بودجه‌ای و فرهنگی، ایالات متحده سطح تلاش‌های خود را در زمینه گردآوری اطلاعات از منابع انسانی، است. متأسفانه، به دلایل بودجه‌ای و فرهنگی، ایالات متحده سطح تلاشهای خود را در زمینه گردآوری اطلاعات از منابع انسانی تا حد قابل ملاحظه‌ای کاهش داد.(60)
یقیناً، فناوری‌های اطلاعات اکنون بیش از هر زمان دیگر اطلاعات در اختیار تصمیم‌گیران و حامیان آنان قرار می‌دهند. اما باز هم، اطلاعاتی که آنها فراهم می‌آورند، بدون تحلیل و تلفیق همواره ناکافی است. همان‌طور که حملات القاعده تا امروز نشان داده‌اند، هسته‌های کوچک تروریستی با وجود شبکه گسترده اطلاعاتی و فراوانی فناوری‌های اطلاعات، قادرند حملات غافل‌گیر‌کننده هماهنگ شده ـ و حقیقتاً مخرب ـ خود را اجرا کنند.(61)
بنابراین، نمی‌توانیم به سادگی به یک همبستگی مستقیم خطی میان اطلاعات و آگاهی قائل باشیم. مقدار کل اطلاعات ـ که شامل اطلاعات نامربوط و نادرست است ـ ممکن است تا درصد معینی افزایش یابد، اما معنای این سخن آن نیست که آگاهی هم به همان نسبت افزایش پیدا می‌کند. غالباً پی بردن به کیفیت یا درستی اطلاعات تا زمان پس از وقایع ـ هنگامی که می‌توان آن را با نحوه وقوع عملی اتفاقات مقایسه کرد ـ ممکن نیست.
ما بهتر است قضاوت مبتنی بر تجربه را توسعه داده و یاد بگیریم که از عدم قطعیت در مورد چیزهایی که نمی‌توانیم بدون تردید منطقی از آنها آگاه شویم ـ ناخشنود نشویم نه آن که خود را فریب دهیم و تصور کنیم فناوری‌ ما همه دانشی را که برای دستیابی به پیروزی لازم است در اختیارمان قرار خواهد داد. اما قضاوت از روی تجربه را تنها با صرف زمان می‌توان ممکن ساخت؛ و در عصری که به نظر می‌رسد تغییر با شتاب فراوان روی می‌دهد، شاید ما چنین امکانی را در اختیار نداشته باشیم.(62) به بیان دیگر، دانش فقط تابعی از اطلاعات موجود نیست. صرف گردآوری اطلاعات بیشتر در مورد مشکل باعث حل آن نخواهد شد. پس برخلاف پیش‌بینی صاحب‌نظران، جهانی‌سازی و گسترش فناوری‌های اطلاعات هنوز هم باعث حذف عناصر شانس و عدم قطعیت در جنگ نخواهد شد. در واقع، در برخی موارد، این عناصر ممکن است زیادتر شوند، مخصوصاً اگر دشمنان از اطلاعات غلط برای مقابله با نبرد مبتنی بر اطلاعات بیشتر استفاده کنند.
مقام‌های دفاعی مکرراً تأکید کرده‌اند که در مطالب مربوط به رزم، تفکر جدید هنوز تا مرحله قرار گرفتن به جای تفکر قدیم فاصله دارد. اما در این جا نباید بیش از حد عجولانه عمل کرد. با آن که بسیاری از سلاح‌های امروزی نسبت به یک قرن پیش تفاوت قابل توجهی دارند. بسیاری از اصول تاکتیکی و عملیاتی زیربنای دکترین نظامی هنوز هم معتبرند. برای مثال مطالعه جنگ‌های اخیر در افغانستان نشان می‌دهد که اصول قدرت آتش و حرکت که سربازان را قادر ساخت در طول جنگ جهانی اول از منطقه مرگ‌بار عبور کنند در مقابله با نیروهای پنهان شده طالبان و القاعده هنوز به همان اندازه اساسی و ضروری هستند.(63)
با وجود این، حداقل یک مفهوم بنیادین دکترین نظامی غربی ـ مرکز ثقل مورد اشاره کلاوسویتز ـ محدودیت‌های جدی دارد و ممکن است دوران مفید بودن آن تمام شده باشد. برای ده‌ها سال، مخصوصاً نظامیان آمریکایی به غلط مرکز ثقل را به عنوان «یک منبع قدرت» تعریف می‌کردند. اما مفهوم اصلی موردنظر کلاوسویتز از مرکز ثقل بیشتر شبیه مفهوم یک نقطه کانونی، جایی که در آن انرژی‌ها مجتمع می‌شوند تا دوباره هدایت شده و در جای دیگر دوباره متمرکز شوند، است.(64) این به خودی خود نه یک نقطه ضعف است نه یک نقطه قوت، اما ممکن است قوی ـ محافظت شده ـ باشد یا نباشد. اما حتی با یک تعریف مجدد هم ممکن است این مفهوم در یک محیط عملیاتی جهانی شده که در آن حریفان می‌توانند در شبکه‌های گسترده توزیع شده بجنگند، بدون آن که لزوماً به یک قدرت مرکزی، یا قدرت دیگری، متصل باشند، کاربرد محدودی داشته باشد. مفهوم مرکز ثقل از نظر کلاوسویتز وابسته به این شرط است که دشمن چنان ارتباط مستحکمی داشته باشد که بتواند به عنوان یک موجودیت واحد عمل کند. در نتیجه، هنگامی که چنین حالتی وجود نداشته باشد، این مفهوم کاربرد ندارد.
متأسفانه در یک محیط عملیاتی جهانی شده موارد کم‌تری وجود دارند که در آنها دشمنان به عنوان یک موجودیت واحد عمل کنند. شبکه تروریستی جهانی القاعده به الگوی هسته‌ای یا واحدی، که در آن هسته‌های زیادی وجود دارند اما اعضای هر هسته خاص لزوماً یکدیگر، یا اعضای سلو‌ل‌های دیگر را نمی‌شناسند، وفادار است. اگر یک عضو دستگیر شود، سایر اعضاء و دیگر هسته‌ها در معرض خطر نیستند.(65) پس انهدام هسته‌های القاعده در اروپا، لزوماً باعث فروپاشی هسته‌های القاعده در اندونزی نمی‌شود. در واقع انهدام چنین دشمنان توزیع شده‌ای در یک محل ممکن است منجر به پیامدهای فوق‌العاده نامطلوبی شود. البته در صورتی که هسته‌های مستقر در محل‌های دیگر با استفاده از یک سلاح کشتار جمعی در یک شهر بزرگ دست به تلافی بزنند. به همین دلیل، ایالات متحده باید جهانی‌تر فکر کند ـ یافتن راه‌هایی برای وارد کردن ضربه به هسته‌های دشمن تا حد امکان به صورت هم‌زمان. علاوه بر این، مرکز ثقل‌القاعده ممکن است در جوهر ایدئولوژیکی آن ـ نفرت آن از ارتداد و دیدگاهش در مورد یک امپراتوری اسلامی ـ قرار داشته باشد. زیرا همین جوهر است که آن را قادر به جذب نیروهای تازه و پشتیبانی از آنان می‌سازد. اما ایدئولوژی هدفی است که وارد کردن ضربه نظامی به آن دشوار است. هنوز هم نیروی نظامی، در صورتی که در کنار سایر عناصر قدرت ملی به کار گرفته شود، ممکن است، حتی در این نوع درگیری، بسیاری باارزش باشد.
تفکر نظامی در دهۀ اخیر تغییر زیادی کرده است. اما هنوز هم باید برخی از مفاهیم خطی را که دیگر کاربرد ندارند کنار بگذارد و اندیشه جنگیدن در یک محیط گسسته و فوق‌العاده ناپایدار را برای خود درونی کند و باید راه‌های بهتری را برای تجمیع آثار عملیات نظامی با اقدامات اقتصادی، سیاسی و اطلاعاتی نیز پیدا کند.
از این نظر تفکر نظامی تنها نیست. راهبرد «مصون‌سازی حلقه‌ای» که مقام‌های مراکز کنترل بیماری (CDC) می‌خواهند از آن به عنوان راهی برای مقابله با حملات زیستی آبله و بیماری‌های واگیردار مشابه آن استفاده کنند نمونه‌ای از یک مفهوم خطی به همان اندازه نامناسب است.(66) به طور خلاصه، این راهبرد می‌گوید که تنها افرادی را باید مصون‌سازی (واکسینه) کرد که احتمالاً در تماس با یک فرد آلوده قرار می‌گیرند (برای مثال کارکنان اورژانس یا خدمات پزشکی)، و به این ترتیب، حداقل به صورت نظری، حلقه‌ای را پدید آورد که بیماری را، حتی پیش از کشف شدن، محصور خواهد کرد. اما، با آن که این راهبرد در کنترل و از میان بردن موارد شیوع طبیعی آبله در آسیا و نقاط دیگر کاملاً مؤثر بود، نمی‌توان انتظار داشت در مقابل حمله‌ای که هم‌زمان در چند نقطه ـ برای مثال، در 3 یا 4 فرودگاه بزرگ، میادین ورزشی یا فروشگاه‌های بزرگ ـ صورت گیرد، مؤثر باشد. در یک دنیای جهانی شده، که در آن افراد آلوده به عفونت در سراسر کشور سفر می‌کنند، سرعت شیوع و گسترش بیماری بیش از آن خواهد بود که این‌گونه اقدام‌های کنترلی مؤثر باشند.(67)
بر همین مبنا، مقام‌های مسئول برای تدوین راهبردهای مقابله با بیماری‌ها، درست به اندازه کسانی که مسئول مقابله با دشمنان فوق‌العاده غیرمتمرکز هستند، باید با این مسئله از یک منظر جهانی و غیرخطی برخورد کنند.(68) البته یک رویکرد راهبرد مصون‌سازی عمومی است. اما در حال حاضر واکسن آبله برای برخی از جمعیت‌ها خالی از خطر نیست، و این باعث عدم مقبولیت راه‌حل مصون‌سازی عمومی می‌شود. روشن است که واکسن ایمن‌تری لازم است، خیلی سریع، و نه فقط برای آبله بلکه برای سایر بیماری‌های واگیردار و راهبردهای متفاوت برای دفاع در مقابل حملات بیولوژیکی باید هم‌زمان تدوین و در بازی جنگ آزموده شوند. برای مثال ایالات متحده در صورت وقوع یک حمله بیولوژیکی جدی چه وقت باید مرزهای خود را ببندد و تمامی رفت و آمدها را متوقف کند؟ و برای چه مدت؟ اگر به یک کشور همسایه حمله شده باشد چه باید کرد؟ این کار چه تأثیری بر اقتصاد جهانی خواهد گذاشت؟ این سؤال و سؤال‌های مشابه را باید از پیش در نظر داشت و در تدوین هر راهبرد قابل اجرایی پاسخ آنها را گنجاند.
همه این نکات سؤال‌هایی را در مورد یک مفهوم کلیدی دیگر کلاوسویتز مطرح می‌کنند، نظر او درباره توان نسبی حمله و دفاع. کلاوسویتز معتقد بود که دفاع شکل قوی‌تر جنگ است زیرا امتیازهای آن ـ پوشش و پنهان‌سازی، خطوط تدارکاتی کوتاه‌تر، زمان، آماده‌سازی منطقه نبرد ـ ضعف‌های روانی و فیزیکی دفاع‌کننده را، حداقل تا حدی، جبران می‌کنند. علاوه بر این، هدف دفاع‌کننده حفظ موجودیت خویش است، هدفی که دست‌ یافتن به آن از راه متقاعد کردن حمله‌کننده به رها کردن جنگ هم ممکن است. حفظ خویشتن وضعیتی است که پیش از آغاز خصومت‌ها وجود دارد و در برخی موارد، حتی در صورت شکست نیروی نظامی طرف دفاع‌کننده هم دست‌نخورده باقی می‌ماند. از طرف دیگر، حمله‌کننده از امتیازهای ابتکار عمل و غافل‌گیری استفاده می‌کند، اما این امتیازها در مواجهه با مسئولیت تلاش برای وادار کردن حریف به تسلیم شدن، که کاری بسیار دشوارتر از حفظ بقای خویش پس از آغاز خصومت‌هاست، به تدریج اهمیت کم‌تری پیدا می‌کنند.(69) به همین دلیل، کلاوسویتز با آن که دفاع را قدرتمندتر تلقی می‌کرد، اما به بهتر بودن آن اعتقاد نداشت. دفاع لزوماً یک راه‌حل تعیین‌کننده نیست، زیرا طرف مهاجم، حتی پس از پذیرفتن ترک مخاصمه و پایان جنگ، می‌تواند دوباره در زمان دیگری حملات خود را از سر بگیرد.
آیا هنگامی که حمله‌کننده حاضر است حتی بیش از دفاع‌کننده قربانی بدهد و می‌تواند در یک محیط جهانی فوق‌العاده پرتحرک دست به عمل بزند، باز هم می‌توان استدلال‌های کلاوسویتز را معتبر دانست؟ همان‌طور که بحث قبلی نشان داده است، جهانی‌سازی باعث آسیب‌پذیرتر شدن جوامع در برابر حمله شده است. دفاع کردن در برابر تمامی اشکال قابل قصور حمله فوق‌العاده پرهزینه ـ و شاید غیرممکن ـ است. بر همین مبنا، یک دشمن مصمم اکنون فرصت‌های بیشتری برای به دست گرفتن ابتکار عمل و غافل‌گیری دارد. مخصوصاً اگر یک کنش‌گر غیردولتی بالنسبه پنهان از نظر باشد. علاوه بر این، اگر هدف او پیروزی تمام‌عیار و انقیاد دشمن نباشد، که به نظر می‌رسد در مورد القاعده چنین باشد، مجبور نخواهد بود بار سنگین مسئولیت‌های سنتی طرف حمله‌کننده را به دوش بکشد.
با وجود این، سخن کلاوسویتز در روزگار خودش نادرست نبود، و در عصر حاضر هم کاملاً نادرست نیست. همان‌طور که او اشاره کرد، حمله و دفاع مفاهیم مانعه‌الجمع نیستند: یک حمله جنبه‌های دفاعی دارد؛ و در دفاع هم عناصری از حمله وجود دارند. او نوشت که یک دفاع درست معمولاً متشکل از ضربات تهاجمی متعدد، مانند ضدحمله‌ها و حملات انهدامی است.(70) به همین نحو، ارتش ایالات متحده، همراه با وزارت امنیت داخلی و سازمان‌های دیگر، باید یک مفهوم «دفاع عمقی فعال همه‌جانبه» را، بر مبنای این اصل که بهترین دفاع شامل عناصر عمدۀ یک حمله تهاجمی است، تدوین کنند. برای موفقیت در محیط نوظهور جهانی، یک راهبرد دفاعی باید تروریست‌ها و هم‌دستان آنها را شناسایی و بی‌وقفه تعقیب کند، آنها را در حال فرار نگه دارد و فرصت‌های طراحی، سازماندهی و اجرای یک حمله عمده را از آنان بگیرد. چنین راهبردی باید شامل تمهیداتی برای هدف قرار دادن فعالانه منابع تأمین مالی تروریست‌ها و امکانات دیگر آنان ـ نظیر نیروی انسانی ـ نیز باشد و باید در آن ترتیبات امنیتی متکی بر همکاری، هم در داخل کشور و هم خارج از آن، گنجانده شوند، که اقدام‌های امنیتی هم‌پوشان، یا حتی مضاعف، در مورد همۀ نواحی و حوزه‌های مهم را ممکن می‌سازند. به بیان دیگر، با آن که جهانی‌سازی به نفع مهاجم است، می‌توان راه‌هایی را یافت که آن را وادار به کمک کردن به مدافع بکنند. هر چیزی که کم‌تر از این باشد ممکن است فقط فرصت‌هایی را برای فرار از عبرت گرفتن به تروریست‌ها بدهد.
نتیجه‌گیری:
اگر نبرد علیه تروریسم یک نشانه هادی باشد، جهانی‌سازی به طرق گوناگون در حال تغییر دادن ماهیت جنگ است. اول آن‌که، نقش سیاست را در جنگ با دادن توانایی اعمال کنترل لحظه‌ای بیشتر بر عملیات نظامی به آن، تقویت می‌کند. البته این کنترل با توجه به شخصیت دست‌اندرکاران و توانایی رزمنده برای ممانعت از ارتباط میان نیروهای دشمن، متغیر خواهد بود. دوم آن که، جهانی‌سازی حساسیت عنصر خصومت را افزایش می‌دهد. رهبران سیاسی اکنون می‌توانند با سرعت بیشتر و در حوزه‌هایی گسترده‌تر از سابق، مخصوصاً در مناطقی که دچار عوارض گسترش جهانی‌سازی شده‌اند، احساسات خصومت‌آمیز را پدید آورند.
تصاویر و اندیشه‌هایی که آنها به دیگران منتقل می‌کنند شاید اکنون نقشی تعیین‌کننده‌تر از شمشیر داشته باشند. اما شاید فرونشاندن شعله این احساسات دشوارتر از برافروختن آن باشد. سرانجام، جهانی‌سازی به این معناست که دشمنان (حتی اگر همسایه باشند) اکنون می‌توانند در فواصل جهانی، در ابعاد جدید، و با مجموعه گسترده‌تری از سلاح‌ها، با یکدیگر نبرد کنند. این تغییرات ممکن است در مجموع منجر به افزایش عناصر دوگانه شانس و عدم قطعیت در تمام سطوح جنگ بشوند. باید دید که آیا فناوری اطلاعات این توسعه را کاهش خواهد داد یا تشدید خواهد کرد. مطمئناً فرماندهان کارآزموده و نیروها نظامی تعلیم‌دیده هنوز هم اهمیت دارند.
اما، همان‌طور که نشان داده شد، حتی با وجود تأثیرات سریعاً در حال گسترش و تشدید جهانی‌سازی، ماهیت جنگ هم‌چنان کلاوسویتزی خواهد ماند. هنوز هم جنگ یک بیان پویای تعارض اراده‌های سیاسی است، که ابزار برخورد آنها با هم خشونت سازمان‌یافته با استفاده از جمعیت‌های چندملیتی هم به عنوان منابع و هم به مثابه اهداف، است. نیروهای تروریسم اسلامی با اندیشه‌های افراطی ناپایدار بیشتر تهییج می‌شوند و به همین دلیل، نبرد جهانی علیه تروریسم همچنان در کانون تعارض اندیشه‌های مخالف باقی می‌ماند. ایالات متحده و شرکای راهبردی آن، باید در آن جبهه وارد نبرد با دشمن شوند و در همان جا قاطعانه پیروز شوند.