تاریخ انتشار : ۰۷ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۱:۳۲  ، 
شناسه خبر : ۲۵۳۹۹۲
سیدقاسم منفرد / کارشناس ارشد علوم سیاسی مقدمه: اگرچه تعاملات واحدهای سیاسی، به ویژه قدرتهای بزرگ در عرصه بین‌المللی تا حدود زیادی تعیین‌کننده نوع ساختار نظام حاکم بر عرصه جهانی است، اما دگرگونیهای سیاست خارجی خود این کشورها نیز به نوعی تحت تاثیر ترتیبات و ساختار نظام بین‌المللی قرار دارد. دگرگونیهای ساختاری نظام بین‌المللی در قالب توازن قوا، ساختار دوقطبی (منعطف یا متصلب)، سلسله مراتبی و... تحولات سیاست خارجی کشورها را پدید آورده است. در جنگ جهانی اول و دوم، ایالات متحده آمریکا از آموزه مونروئه که مبتنی بر انزواگرایی در زمینه معادلات بین‌المللی بود، پیروی می‌کرد. سیاست خارجی آمریکا تا دوران روزولت، به نوعی بر محور همین دکترین تنظیم شده بود، اما پس از این دوران رفته رفته چرخشی در سیاست خارجی این کشور به وجود آمد که طی آن دولت آمریکا نقش فعال‌تری را در صحنه بین‌الملل بر عهده گرفت. این تحولات با ساختار نظام دوقطبی در دوران جنگ سرد همراه شد و دو بلوک شرق و غرب به رهبری اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده آمریکا، با به‌کارگیری ایدئولوژیهای سوسیالیستی و سرمایه‌داری در برابر یکدیگر صف‌آرایی کردند. از این مقطع به بعد سیاست خارجی آمریکا دوره‌های متفاوتی از برتری‌طلبی و مداخله‌گرایی تحت عنوان استراتژیهای انتقام گسترده آیزنهاور، پاسخ انعطاف‌پذیر کندی، سیاست منطقه‌ای نیکسون، حقوق بشر کارتر و بالاخره نظم نوین جهانی و سیاستهای منطقه‌ای جورج بوش را به نمایش گذاشت. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ایالات متحده تلاش کرد تا در راستای سیاستهای مداخله‌گرایانه خود در عرصه بین‌المللی، برتری خود را در راس هرم نظام بین‌الملل تثبیت کرده و خلا ناشی از فروپاشی شوروی را از طریق دنبال کردن سیاستهای منطقه‌ای، به طور یکجانبه پر نماید. گسترش روابط با اسرائیل، جنگ افغانستان و عراق، فشار به دولتهای عربی تاثیرگذار در منطقه خاورمیانه نظیر عربستان، سوریه و همین‌طور جمهوری اسلامی ایران، همگی در راستای سیاستهای منطقه‌ای ایالات متحده و به منظور گسترش مداخله‌گرایی و تثبیت ساختار تک‌قطبی در عرصه نظام بین‌الملل، به وقوع پیوسته‌اند.

الف) مداخله‌گرایی به عنوان مولفه‌ای برای تثبیت پیشتازی و گسترش قدرت هژمونیک در عرصه نظام بین‌الملل
اساسا مداخله در امور داخلی کشورها از مشخصه‌های بارز سیاست خارجی ایالات متحده از بعد از دوران جنگ سرد بوده است. در واقع بررسی تحولات سیاست خارجی آمریکا بعد از دوران جنگ دوم جهانی، نمایانگر این مطلب است که پس از طی یک دوره انزواگرایی در عرصه نظام بین‌الملل، اینک رویکرد سیاست خارجی آمریکا وارد مرحله نوینی به نام مداخله‌گرایی شده است.1
ریشه‌های جهت‌گیری کنونی در سیاست خارجی آمریکا به بعد از دوران جنگ دوم بازمی‌گردد. در این مقطع رفته رفته نگرش انزواجویانه رنگ باخته و نگرشهای سیاسی مداخله‌گرایانه و رهیافتهای واقع‌گرا جایگزین می‌شوند. دولت ریچارد نیکسون و گروه تصمیم‌گیری هنری کیسینجر از نخستین بنیانگذاران چنین رویکردی در سیاست خارجی ایالات متحده به شمار می‌آیند. به دنبال این تحولات، منافع ملی به عنوان راهنمای سیاست خارجی آمریکا مدنظر قرار گرفت.
به طور کلی باید اذعان کرد که ایدئولوژیها در واقع ابزار سیاست خارجی دولتها در رویارویی با واحدهای سیاسی دیگر به منظور دستیابی به منافع ملی تلقی شده و منافع ملی نیز به عنوان جهت‌دهنده و تنظیم‌کننده سیاست خارجی کشورها محسوب می‌شود.
امروز ایالات متحده سعی می‌کند تا در حوزه سیاست خارجی، هم‌زمان از دو ابزار قدرت سخت‌افزاری (نظامی، اقتصادی و فنی) و قدرت نرم‌افزاری (حقوق بشر و دموکراسی) جهت حفظ قدرت هژمون خود بهره گیرد. از این رو این کشور با توجه به توانمندیهای داخلی خود در هر دو زمینه قدرت سخت‌افزاری و نرم‌افزاری، توانسته است از یک سو با چالشهای بین‌المللی مقابله کرده و از سوی دیگر در جهت دستیابی به منافع حیاتی خود، ارزشهای آمریکایی را تسری بخشد. بیش از 11 هزار میلیارد دلار تولید ناخالص ملی و توانمندی نظامی این کشور که به تنهایی ده برابر مجموع توان نظامی اتحادیه اروپا و چین را شامل می‌شود، همگی آمریکا را در پیشبرد اهداف سیاست خارجی‌اش در عرصه بین‌المللی یاری می‌کند.2
با آغاز دهه 90، سیاست خارجی ایالات متحده را گروهی هدایت می‌کرد که متعلق به گرایش استراتژیک‌گراها در حوزه رفتار خارجی آمریکا بودند، نظیر جیمز بیکر، لورنس ایگل برگر و ادوارد جرجیان. این گروه متعلق به نسل دهه 70 در حوزه تصمیم‌گیری در سیاست خارجی ایالات متحده و به نوعی تحت تاثیر افکار و نگرش کیسینجر و نیکسون بودند. از سال 1993 که کلینتون به قدرت رسید، گروه جدیدی وارد حوزه سیاست‌گذاری خارجی شد که عمدتا به تشکلهای اسرائیل‌محور تعلق دارند. مهم‌ترین ویژگی این گروه را باید زیاده‌روی و افراط در منطقه‌گرایی دانست؛ زیرا در این مقطع تاریخی، نظام دو قطبی کارکرد و هویت خود را از دست داده بود. از این رو تیم سیاست‌گذاری کلینتون در صدد مهار آن دسته از مسائل و بحرانهای منطقه‌ای بود که منافع ایالات متحده را در زمینه‌های مختلف به چالش کشیده بودند.
با ظهور شرایط جدید بین‌المللی، تصمیم‌گیران حوزه سیاست خارجی آمریکا در کابینه کلینتون که عمدتا به گروه مداخله‌گرایان منطقه‌گرا تعلق داشتند، استراتژی ایالات متحده را با توجه به چالشهای سیاست خارجی آمریکا طراحی کردند. در همین راستا آنتونی لیک، مشاور امنیت ملی کلینتون، استراتژی گسترش را جهت توسعه مداخله‌گری آمریکا ضروری و اجتناب‌ناپذیر معرفی کرد.3 با وجود این، سیاستهای حزب دموکرات همواره مورد انتقاد شدید نظریه‌پردازان و سیاستمداران محافظه‌کار حزب جمهوری‌خواه بوده است.
به عنوان نمونه جمهوری‌خواهان بر این عقیده‌اند که دولت کلینتون در فضای پس از فروپاشی اتحاد شوروی نتوانست چندان در تثبیت قدرت و جایگاه ایالات متحده در عرصه نظام جهانی موفق باشد. آنها بر این عقیده‌اند که ایالات متحده هرچند به صورت یکجانبه و حتی با تحمل تلفات قابل ملاحظه، باید در جهت کسب و حفظ منافع ملی خود در عرصه بین‌المللی، اقدام کند. از این رو جنگ افغانستان و البته عراق را (با وجود مخالفتهای وسیع مجامع بین‌المللی و افکار عمومی) می‌توان اقدامی در راستای همین تفکرات ارزیابی کرد.
جریان 11 سپتامبر 2001 توانست از یک سو سیاستهای مداخله‌جویانه آمریکا را وارد مرحله نوینی کرده و از سوی دیگر امیدهای این کشور را جهت تثبیت ساختار تک‌بعدی در نظام بین‌الملل، پررنگ‌تر کند. به واقع حمله آمریکا به افغانستان و سپس عراق آغاز روند تازه‌ای از سیاست برتری‌جویانه این کشور بوده است.
حوادث 11 سپتامبر را از دو بُعد می‌توان مورد توجه قرار داد: «بُعد اول، اوج ضربه‌پذیری قدرت برتر جهان بود که می‌توانست نظام بین‌الملل را به سمت نظامی چندقطبی پیش ببرد. اما بُعد دوم واکنش سریع آمریکا نسبت به این واقعه و اقدام برای اثبات استمرار نظام تک‌قطبی بود».4 در این راستا سیاستمداران کاخ سفید در صدد برآمدند تا از طریق مدیریت بحران، از تهدید به وجود آمده به عنوان فرصتی جهت تثبیت قدرت هژمونیک خود در عرصه جهانی استفاده کنند. به دنبال این جریان مفهوم مقابله با تروریسم به منزله دکترین جدید سیاست خارجی آمریکا در دستور کار سردمداران سیاسی این کشور قرار گرفت و آنها تلاش یکجانبه‌ای را برای دستیابی به اهداف بین‌المللی خود در پیش گرفتند. به طور کلی برخی از اهداف کلان دولت جورج بوش در خاورمیانه عبارت‌اند از:
1- نهادینه کردن حضور آمریکا در منطقه؛
2- تسلط بر بازار نفت و به چالش فراخواندن اوپک از طریق تسلط بر منابع نفت عراق؛
3- مهندسی جدید خاورمیانه از طریق تغییر دولت عراق و دنبال کردن مسائل مربوط به اسرائیل؛5
4- مقابله با به اصطلاح بنیادگرایی اسلامی و ایجاد ثبات در منطقه.
ب) منافع ملی راهنمای سیاست خارجی آمریکا در رابطه با اسرائیل
شناخت الگوی حاکم بر روابط ایالات متحده و اسرائیل، موضوعی است که از دیرباز مورد توجه محققان و سیاستمداران، به ویژه در منطقه خاورمیانه بوده است. به همین منظور موضوع اخیر جایگاه بسیار حائز اهمیتی را در مطالعات دفاعی استراتژیک به خود اختصاص داده است. سیاستهای ویژه آمریکا در قبال اسرائیل و کمکهای مالی و نظامی گسترده این کشور، عملا اسرائیل را از یک نقش محوری در منطقه خاورمیانه برخوردار کرده است. به گمان مقامات کاخ سفید، اسرائیل به عنوان دموکراتیک‌ترین کشور خاورمیانه و وفادارترین واحد سیاسی در منطقه نسبت به ارزشهای آمریکایی مطمئن‌ترین حامی و حافظ منافع آمریکا در منطقه محسوب می‌شود. یک بررسی میدانی که در سال 1995 در ایالات متحده انجام گرفت نشان داد که 64 درصد مردم این کشور اسرائیل را حافظ منافع حیاتی آمریکا و متحدی کلیدی تلقی می‌کنند.6
بسیاری از پژوهشگران، توجه خاص ایالات متحده به اسرائیل را صرفا به فعالیت گروههای نفوذ صهیونیستی (لابیهای یهودی) که بر مراکز اقتصادی و تجاری و همین‌طور سیاست‌سازی این کشور سیطره یافته‌اند،‌ نسبت می‌دهند. به طور کلی در یک تقسیم‌بندی کلان می‌توان دو دیدگاه متفاوت را در زمینه روابط آمریکا با رژیم صهیونیستی، از یکدیگر تفکیک داد. دیدگاه نخست‌ پیروی اسرائیل از ملاحظات و استراتژیهای متنوع ایالات متحده را به بحث می‌گذارد و تمامی کمکهای اقتصادی ـ نظامی واشنگتن به تل‌آویو را در راستای تامین منافع آمریکا در بالاترین سطح ممکن قلمداد می‌کند و از این رو مورد توجه نوشتار حاضر است.
نیز یکی از دلایل عمده سری بودن زرادخانه‌های هسته‌ای اسرائیل، الحاق تبصره سیمینگتون 1976 به قانون کمکهای خارجی 1967 ایالات متحده مبنی بر قطع تمامی کمکهای اقتصادی ـ دفاعی آمریکا به اسرائیل در صورت آشکار شدن برنامه هسته‌ای آن است.7 همین‌طور در سال 1993، 78 سناتور آمریکایی طی نامه‌ای به بیل کلینتون تاکید کردند که کمک به اسرائیل در سطح کنونی ادامه یابد. آنها این مطلب را با توجه به حجم عظیم خریدهای تسلیحاتی اعراب توجیه کردند. بدین ترتیب کمکهای مالی ـ نظامی ایالات متحده به متحدان سیاسی‌اش را اساسا باید در چارچوب تامین و حفظ منافع استراتژیک این کشور ارزیابی کرد.
دیدگاه دومی نیز در خصوص ماهیت روابط آمریکا و اسرائیل مطرح است. این دیدگاه معتقد است که در واقع این آمریکاست که میان تدابیر ظریف و بنیانی اسرائیل و گروههای فشار صهیونیستی قرار گرفته و سیاستهای خود را با سیاستهای این کشور تنظیم می‌کند.8
جدای از دو دیدگاه مزبور، باید اذعان کرد که سیاستهای خاورمیانه‌ای ایالات متحده و روابط دیپلماتیک این کشور با رژیم صهیونیستی تا حد زیادی بر روابط اسرائیل با کشورهای عربی و همسایگانش موثر واقع شده است. روابط آمریکا و اسرائیل در هر دوره‌ای، همواره تغییر و تحولاتی را در روابط اعراب و اسرائیل به دنبال داشته است، چنانچه پس از سال 1967 اجرای طرحهای اولیه پیمان دفاعی آمریکایی ـ اسرائیلی عقب‌نشینی کامل اسرائیل از سرزمینهای اشغال ‌شده در جنگ شش روزه مشروط شد.9 همین‌طور حمله آمریکا به عراق در دوم اوت 1990 به امضای پیمان غزه ـ اریحا توسط طرفهای فلسطینی و اسرائیل منتهی شد.10
در روابط خارجی آمریکا با دیگر واحدهای سیاسی در نظام بین‌الملل همواره دو مقوله منافع ملی و امنیت ملی به عنوان اولویتهای نخستین مدنظر قرار می‌گیرند. حال پرسش اساسی این است که منافع ایالات متحده احتمالا در چه مناطقی از جهان مورد تهدید واقع می‌شود؟ رابرت گیلیپن اشاره می‌کند:‌ «معمولا جنگها در مناطقی رخ می‌دهند که توازن قدرت در آن مناطق بر هم خورده است. یعنی کسانی که از شرایط کنونی در منطقه خشنود نیستند، می‌خواهند با بر هم زدن سیستم منطقه‌ای و توازن قدرت، اکوسیستم روابط کشورهای منطقه را به نفع خود تغییر دهند و در این راستا جنگ، بهترین وسیله برای ایجاد تغییرات مزبور است».11
کشورها معمولا برای تامین منافع ملی خود به یکی از دو سیاست امنیت یا همکاری روی می‌آورند. در حال حاضر ایالات متحده حدود 43 کشور هم‌پیمان دارد و همان‌طور که آرنولد ولفرز می‌گوید: «این پیمانها برای بهره جستن از همکاری و مقابله مشترک با تهدیدات به وجود می‌آیند.»12 شکی نیست که یکی از مهم‌ترین درسهای بحران خلیج‌فارس این بود که در دوران پس از جنگ سرد مناقشه‌های منطقه‌ای ابعاد بسیار خطرناک‌تری برای امنیت جهان یافته‌اند و به این ترتیب رها کردن این مناقشات به حال خود، دیگر برای جامعه بین‌المللی قابل قبول نیست. به همین دلیل نیز مسئله اسرائیل در اولویت برنامه‌های دولت آمریکا برای برقراری نظم نوین در جهان و منطقه خاورمیانه قرار دارد.
جنگ دوم خلیج‌فارس در واقع نیاز اسرائیل به روند صلح را افزایش داد. صدام رئیس‌جمهوری وقت عراق با حملات موشکی خود به تل‌آویو، حیفا و دیگر مناطق اسرائیل، امنیت داخلی این کشور را به شدت مورد تهدید قرار داد. آسیب‌پذیری امنیتی اسرائیل به دلیل برخوردار نبودن این کشور از عمق استراتژیک به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی‌اش، از دیرباز نگرانی عمده رهبران رژیم صهیونیستی محسوب می‌شده است. وی همچنین درصدد ادغام بحران خلیج فارس با بحران اعراب و اسرائیل برآمده بود. در 12 اوت 1990 صدام اعلام کرد که «بحران خلیج‌فارس فقط در چارچوب حل سایر مناقشات محلی، یعنی حضور اسرائیلیها در سرزمینهای اشغالی و اشغال قسمتی از لبنان توسط سوریه و نفوذ اسرائیل در جنوب لبنان حل‌ شدنی است.»13
به دنبال این اظهارات، جورج بوش رئیس‌جمهور وقت آمریکا اعلام کرد که «پس از عقب‌نشینی صدام حسین از کویت، مسائل خاورمیانه باید حل شود».14 بر همین اساس پس از خاتمه جنگ، رسیدگی به منازعات اعراب و اسرائیل در دستور کار دولت بوش پدر و بعدها کلینتون قرار گرفت. جورج بوش برای ایجاد هماهنگی میان فشارهای سیاسی طرفداران اسرائیل در کنگره و همپیمانان آمریکا در جنگ که خواستار اولویت دادن به مسئله اشغال ساحل غربی از سوی اسرائیل بودند، استراتژی دوگانه‌ای را پیشنهاد کرد که طی آن مذاکرات موازی از سوی اسرائیل و گروههای فلسطینی از یک طرف و اسرائیل و کشورهای عربی از طرف دیگر، در یک کنفرانس منطقه‌ای به رهبری واشنگتن و مسکو صورت می‌گرفت.
به این ترتیب در 30 اکتبر 1991 واشنگتن یا نظارت مسکو، کنفرانس صلحی ترتیب داد و اسرائیل، سوریه و هیئتی فلسطینی ـ اردنی همراه با گروهی از ناظران سازمان ملل و جامعه اروپا را برای مذاکره درباره برقراری صلح، دور یک میز جمع کرد.15 در راستای چنین سیاستهایی، اسرائیل توانست به تنهایی بیشتر از سرانه تولید ناخالص کل سالیانه چندین کشور عرب اعم از مصر، موریتانی، سودان، یمن و مراکش، هر ساله از ایالات متحده کمکهای مالی دریافت دارد. کمکهای مالی آمریکا به اسرائیل از اوایل دهه 50 با حجم کم آغاز شد. پس از جنگ 1967 این کشور یک سری وامهای نظامی را در اختیار رژیم صهیونیستی قرار داد. این کمکها رفته رفته در سال 1985 مبدل به کمکهای بلاعوض شدند.
با اینکه کمکهای خارجی ایالات متحده به اسرائیل طی سالهای 1946 – 1973بالغ بر 2/3 میلیارد دلار بود، این رقم بین سالهای 1974 – 1997 به 75 میلیارد دلار افزایش یافت.16 در بودجه سال 2003 مبلغی بالغ بر دویست میلیون دلار به صندوق اضطراری امنیت اسرائیل به منظور تامین مسائل دفاعی و تسهیلات ضدتروریستی اختصاص یافت. علاوه بر آن مبلغ شصت میلیون دلار نیز برای اسکان مجدد یهودیان آواره در اسرائیل در نظر گرفته شد.17
کمکهای مالی رو به افزایش ایالات متحده به اسرائیل در حالی انجام می‌گیرد که تولید ناخالص داخلی این کشور به تنهایی بیش از مجموع تولید ناخالص داخلی مصر، لبنان، سوریه، اردن، ساحل غربی و غزه است. اسرائیل با درآمد سرانه تقریبی 14 هزار دلار، شانزدهمین کشور ثروتمند جهان محسوب می‌شود.18 امروزه در پی کمکهای مالی و نظامی آمریکا، اسرائیل از نخستین کشورهایی است که در منطقه خاورمیانه توان بهره‌گیری از موشکهای ضدبالستیک را داراست. این کشور بیش از یک میلیارد دلار تا به حال در این پروژه سرمایه‌گذاری کرده است که بیشتر این مبلغ توسط آمریکاییها تامین شده است.
پس از جنگ دوم خلیج فارس که طی آن برای نخستین بار پس از 1948 مراکز جمعیت اسرائیل هدف حمله نظامی قرار گرفت، نیروی هوایی اسرائیل با در اختیار گرفتن 21 هواپیمای اف ـ 15 آی که پیشرفته‌ترین جت جنگنده‌ای است که توسط ایالات متحده به کشورهای خارجی صادر شده است، توانست به یکی از دیرینه‌ترین اهداف خود که به‌کارگیری هواپیماهای برد بلند و استراتژیکی با توان عملیاتی در تمامی شرایط جوی منطقه بود، دست یابد.19
نکته مهمی که باید به آن توجه نمود این است که تمامی کمکهای نظامی و اقتصادی ایالات متحده به اسرائیل در راستای منافع ملی این کشور تنظیم شده است. در واقع دلیل اصلی برای جهت‌گیری سیاست آمریکا نسبت به اسرائیل، نقشی است که این کشور برای آمریکا ایفا می‌کند. اسرائیل به شکست حرکتهای ناسیونالیستی رادیکال در لبنان، اردن، یمن و نیز فلسطین کمک کرده است. آنها سوریه را سالها به عنوان یک نیروی رادیکال قدرتمند، تحت کنترل خود درآوردند. نیروی هوایی این کشور توانسته است بر سراسر منطقه با در نظر گرفتن تنوع آب و هوایی، مسلط شود. جنگهای پی در پی اسرائیل میدان آزمایش مناسبی برای تسلیحات آمریکایی مهیا ساخت. همچنین اسرائیلیها واسطه مطمئنی برای انتقال تسلیحات آمریکا به رژیمها و جنبشهای غیرمردمی همانند آفریقای جنوبی، ایران پهلوی، گواتمالا و نیکاراگوئه بوده‌اند.21
البته اسرائیل تنها واحد سیاسی‌ای نیست که در منطقه از کمکهای مالی و نظامی ایالات متحده برخوردار است، بلکه بسیاری از کشورهای حوزه خلیج فارس نیز از چنین کمکهایی بهره می‌برند. اما آنچه مهم است اینکه، شکنندگی کشورهای عرب در جنگ، (به سان کویت در حمله عراق به این کشور) و توانمندیهای دفاعی اسرائیل در مواجهه با تهدیدات و چالشهای خارجی، در عمل این کشور را به یک متحد استراتژیک در مقابل دیگر متحدان آمریکا در منطقه مبدل ساخته است.
ارزیابی نهایی
ناسیونالیسم ریشه‌ای و اخیرا نیروهای تندرو اسلامی و پدیده‌ای به نام تروریسم و به اصطلاح بنیادگرایی اسلامی همانند کمونیسم از سوی سیاست‌گذاران آمریکایی به عنوان تهدیداتی محسوب می‌شوند که منافع ملی و استراتژیک این کشور را در سراسر جهان مورد تهدید قرار داده‌اند. این موضوع زمینه را برای همکاری و نزدیکی ایالات متحده و اسرائیل به طور فزاینده فراهم آورده است. ایالات متحده در دوران بوش تلاشهای فراوانی را برای عادی‌سازی روابط کشورهای جهان با اسرائیل به عمل آورد.
در این زمینه کنگره آمریکا طی گزارشی اعلام کرد:‌ «اسرائیل دوست و متحد ایالات متحده است و امنیت این کشور برای ثبات منطقه و منافع ایالات متحده حیاتی است».22 در واقع ثبات خاورمیانه از مهم‌ترین عواملی است که منافع ملی آمریکا را محفوظ می‌دارد. بنابراین، تلاشهای پیوسته این کشور به منظور پیشبرد مذاکرات صلح خاورمیانه و حمایت از طرحی موسوم به نقشه راه، تلاشهایی در راستای اهداف ذکر شده است. این طرح سه مرحله‌ای که توسط کمیته چهارجانبه صلح خاورمیانه متشکل از روسیه، سازمان ملل، آمریکا و اتحادیه اروپا تصویب شد، بر تشکیل کشور مستقل فلسطینی تا سال 2005، خلع ‌سلاح گروههای تندرو فلسطینی و عقب‌نشینی اسرائیل به مرزهای پیش از سپتامبر سال 2000 (یعنی زمان آغاز انتفاضه دوم) تاکید دارد.
طرح صلح موسوم به نقشه راه که از سوی ایالات متحده پیشنهاد شده،‌ نهایتا در صدد پایان دادن به تنشهای میان اعراب و اسرائیل و برقراری ثبات در خاورمیانه است. در حالی که مصر و سوریه تا پیش از حمله آمریکا به عراق حاضر به حل و فصل اختلافات خود با رژیم صهیونیستی نبودند،‌ اما پایان جنگ عراق توانست روند مذاکرات میان طرفین درگیر را وارد مقطع نوینی کند.
پس از پایان جنگ عراق مذاکراتی از سوی طرفهای اسرائیلی و مصری در زمینه نوار غزه و کرانه باختری رود اردن صورت گرفت و به پیشنهاد اسرائیل قرار شد، منطقه تحت کنترل مشترک نیروهای دو طرف قرار گیرد که مسئله اخیر به دلیل نگرانی حسنی مبارک از نیروهای حزب‌الله لبنان مسکوت ماند. همچنین سوریه نیز متعهد شد نیروهای حزب‌الله را تحت کنترل درآورده و از این کشور اخراج نماید. در همین راستا در اقدامی دیگر آریل شارون نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی برنامه خروج مهاجران یهودی‌نشین از شهرکهای 20 گانه در نوار غزه را اعلام نمود.23
فراتر از فراز و نشیبهای مذکور، نهایتا باید گفت که جنگهای منطقه‌ای، گسترش فعالیتهای تروریستی در گوشه و کنار جهان و به ویژه در خود آمریکا و همین‌طور بحرانهای موجود در نظام بین‌الملل، همگی نشان می‌دهد که علی‌رغم اراده آمریکا مبنی بر ایجاد یک نظم هژمونیک و به‌کارگیری اقتدار فراگیر بر دیگر بازیگران بین‌المللی هنوز به گونه‌ای همه‌جانبه محقق نشده و آمریکا برای بسط و گسترش اقتدار مورد نظر خود با مشکلات بسیاری روبه‌رو بوده است. در این بین مهم‌ترین مسئله نبود پشتوانه‌های تئوریک برای به‌کارگیری این اقتدار و پذیرش آن از سوی سایر قدرتهای جهانی است. کشورهایی همچون ایران نیز نشان داده‌اند که هیچ گاه حاضر به پذیرش این اقتدار نیستند.