جهانی شدن و جهانیسازی دو روی یک سکه؛ مفهومی نو برای فرآیندی کهن
مروری بر ادبیات موضوع جهانی شدن نشان میدهد آنچه مورد اتفاق پژوهشگران در این زمینه میباشد پذیرش و تصدیق یک، شدن جهانی است. گویی جهان (زمین کوچک انسانها) با تمام نیروهایش از خرد تا کلان در حال شدن میباشد و بحث تنها بر سر چرایی، چگونگی و فرجام آن است. فراتر از همه این بحثها، این شدن، چه در معنای فرآیندی طبیعی یا یک پروژه اجباری و تحمیلی مسیر خود را میپیماید و توقفی برای آن متصور نیست.
با این اوصاف میتوان گفت جهانی شدن(سازی) یک مفهوم انتزاعی است که برای مشخص نمودن روند کلان فعالیتهای فنی، علمی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، امنیتی و زیستمحیطی در سطح جهانی وضع شده است. جهانی شدن یا جهانیسازی در واقع مفهومی ذهنی است و واقعیت بیرونی مشخصی ندارد بلکه صرفا از طریق آثار و تبلیغات آن روند کلان، این مفهوم استناد میشود. به عنوان مثال اگر جهانیسازی را تشدید روابط اجتماعی میان انسانها بدانیم در این صورت پدیده اینترنت برای ما بسیار جالب توجه و تامل خواهد بود اما نمیتوانیم بگوییم، جهانیسازی مساوی با اینترنت است. در حالیکه میتوان گفت اینترنت زمینهساز و وسیلهای جهت تشدید روابط اجتماعی است.
همچنین در نگاه منفی به جهانی شدن که در مفهوم جهانیسازی مستتر است احساس میشود که پروژههایی برای اهدافی کاملا مشخص در دست اجرا میباشد که به مجموعه آنها جهانیسازی اطلاق میشود. از این منظر نیز با توجه به نشانههای عینی و اثرات بیرونی گفته میشود که جهانیسازی یعنی گسترش فقر در جهان و افزایش فاصله طبقاتی، در حالیکه فقر و گسترش آن در سطح جهان معلول روندهای کلان بوده و نمیتوان ادعا کرد جهانیسازی مساوی با گسترش فقر است. بر همین اساس تعاریفی از این دست نمیتواند از نوع نگرش پژوهشگر بر کنار بماند، که نتیجه این حالت نیز بیشتر توجیه یا تقبیح پدیده جهانی شدن میباشد. از این رو شاید بیوجه نباشد اگر جهانی شدن و جهانیسازی را دو روی یک سکه قلمداد کنیم. به عبارت دیگر هر چند آنها دو مفهوم جدید هستند اما نو بودنشان به معنای تازگی این پدیده نیست و به نظر میرسد صرفا مفاهیمی نو برای فرآیندی کهن میباشند.
جهانی شدن، آرمان همیشگی بشر بوده و انسان همواره برای تحقق آن تلاش کرده است. این فعالیتها از زمانی که بشر قدرت مقابله جدی با طبیعت و تغییر در آن را پیدا کرد به صورت جهانیسازی جلوه کرد. به این معنی که وجود منافع و محدودیتها، بازیگران را به برنامهریزی وا میدارد. اما روند تغییرات به گونهای فرابرنامهای خود را به برنامهها تحمیل مینماید که در این وضعیت، بازیگران نهایت تلاش خود را به کار میبرند تا از موقعیت جدید حداکثر بهرهبرداری را بنمایند. از همین روست که مفاهیم نوینی از مدیریت ارائه میگردد و پیشنهاداتی در مورد تغییر معنای حدود و وظایف مدیریت در جهت سازگاری بیشتر و توان بهرهبرداری افزونتر از موقعیتها داده میشود. در هر صورت چه قایل به جهانیسازی باشیم و چه موافق جهانی شدن، بیتردید کارگزار این شدن و ساختن همانا اراده، فعل و برنامه انسان است که این موارد نیز نمیتوان فارغ از برخی محدودیتها باشد.
اما جملگی این تحولات، ناشی از عمل و اراده انسان بوده و مخلوق قوای آدمی است. بنابراین شاید بهتر باشد که در تحلیلها خصوصا در حوزه فرهنگ توجه خود را هر چه بیشتر به کارگزاران روند کلان جهانی شدن معطوف کرده و در این راستا از تقسیمبندیهای بیفایده و بعضا مضر پیشینیان دست برداریم. به نظر میرسد وقت آن رسیده است که تفکیکهای مبتنی بر علایق ذهنی، فردی و گروهی از قبیل؛ غربی، شرقی، سنتی و مدرن مورد تجدیدنظر قرار گیرند. بر این مبنا در صورتی که وجوه فرهنگی جهانی شدن میتوان به طور جدی تامل کرد که «انسان» را در بستر نظام فرهنگی ـ اجتماعیاش مورد مطالعه قرار داد چرا که محدودیت با انسان است نه با شرق و غرب و نه سنتی و مدرن. تفکیکهای جغرافیایی و جداسازیهای فکری از این دست، ناپایدارند و حال آنکه سازندگی، رشد و خلاقیت در گرو مباحثه و مراوده میباشند. در این صورت آنچه در مرحله اول مورد تردید واقع خواهد شد همانا شیوههای زندگی رایج است که به صورت «عادت» درآمده و برای قوام خود از تمام موارد بهرهبرداری میکند. تجدید تعاریف، مهمترین گام برای شناخت وضعیت کنونی جهانی و اولین قدم جهت تمهید بستری است که به کمک آن بهتر بتوان از قوای خلاق انسانی سود جست.
نسبت جهانی شدن با نظامهای مختلف
از آنجا که موتور محرکه پدیده جهانی شدن چه در معنای مثبت و چه در معنای منفی آن یکی علم (فن و تکنیک) است و دیگری منافع (اقتصادی)، عملا نفع اقتصادی با رشد علمی گره خورده است. در این تحلیل میتوان نفع اقتصادی را متغیر مستقل و تحولات نظامهای فرهنگی را متغیر وابسته دانست. به عبارت دیگر گسترانیده شدن نفع اقتصادی توام با علم در سراسر جهان آثار متفاوتی برجای میگذارد که از آنها با عنوان جهانی شدن یا جهانیسازی یاد میشود. امروزه این پدیده، خود به عنوان یک «داده» برای نظامهای مختلف از جمله نظامهای فرهنگی تلقی میگردد. اما این تحلیل از نسبت جهانی شدن (سازی) با نظامهای فرهنگی خالی از اشکال نیست چرا که نه علم و نه نفع اقتصادی هیچ یک به طور کامل مشخص، روشن و ثابت نیستند و لذا نمیتوان مطمئن بود که این استناد به اندازه کافی متقن باشد. همچنین عواملی که جهانی شدن (سازی) را میآفرینند تنها موارد فوق نیستند بلکه متغیرهای مهمتری چون «ظرفیت» و «هویت» نظامهای مختلف سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی وجود دارند که تعیین کننده نحوه مواجهه آنها با پدیده جهانی شدن (سازی) میباشند. آنچه جنجالبرانگیز و محل مناقشه بوده نتیجهای است که از این تعاملات و تعارضات حاصل میشود. بنابراین شاید از این منظر بتوان متغیرهای مستقل را «ظرفیت» و «هویت» نظامهای مختلف از جمله نظامهای فرهنگی تلقی کرد و جهانی شدن را به عنوان برآیند مجموعه تعاملات، متغیر وابسته دانست.
صورتهای احتمالی چالشهای فرهنگی جهانی شدن
براساس مطالب گفته شده در نسبت جهانی شدن با نظامهای مختلف میتوان چنین نتیجهگیری کرد که اگر ظرفیت نظام فرهنگی افزایش یابد و هویت آن تقویت شود، آنگاه قدرت تعیینکنندگی آن نظام فرهنگی در چالشهای ناشی از جهانی شدن، افزایش خواهد یافت. با چنین رویکردی، چالشها به عنوان میدان رقابت و آزمون میتوانند دو نتیجه احتمالی به همراه داشته باشند: 1- چالشها، افزایش ظرفیت (مضاعف) و تقویت ریشههای هویتی را به دنبال خواهند داشت.2- چالشها، کاهش ظرفیت، رکود فرهنگی و انقطاع هویتی را در پی خواهند آورد. در واقع نظام فرهنگی نوید داده شده در انقلاب اسلامی در صورتیکه «وجوه» و «اثر» داشته باشد به عنوان یک طرف چالش فرهنگی با عملکرد خود برای رشد و بقاء تلاش میکند که ثمره آن همان حالت اول خواهد بود چرا که رویارویی همواره منجر به تقویت گردیده و افکار را به سمتی سوق میدهد که بتوانند هرچه بیشتر مبانی خود را مستحکم نمایند. اما در صورتکیه کارآیی لازم وجود نداشته باشد، عرصه رقابت و آزمون، تبدیل به میدان شکست و انزوا خواهد شد و رویارویی، اثر معکوس میگذارد. به عبارت دیگر به جای تقویت، ضعف و سستی نمودار گشته و صرفنظر از چالشگریهای نیروهای بیرونی، قوای داخلی نیز با تحقیر خود دچار انحراف کارکرد شده و بدون تلاش و مقاومت حتی روند تخریب نظامی که به آن تعلق دارند را در پیش خواهند گرفت.
اهداف فرهنگی انقلاب اسلامی ایران
انقلاب یکی از پدیدههای نادر، جذاب و پیچیده اجتماعی میباشد که تبیین آن متضمن در نظر گرفتن وجوه متعدد و متنوع دخیل در ظهور آنست. در اینجا و با توجه به موضوع، صرفا بر وجوه فرهنگی انقلاب اسلامی و به عبارتی فرهنگ انقلاب اسلامی اشاره خواهد شد. انقلاب اسلامی ایران به مثابه جنبشی دینی که متاثر از قیام مصلحانه امام حسین(ع) بوده است در بردارنده نگاه حسینی به زمانه میباشد و ترجیحا آرمانهای دینی را به عنوان اهداف برنامههای فرهنگی جامعه در حوزههای مختلف برگزیده و برای این گزینش هزینههای سنگینی را تاکنون متحمل گردیده است. به عبارت دیگر اصلیترین عنصر فرهنگی در انقلاب ایران که ماهیت آن را متمایز از دیگر انقلابها میسازد، حضور پررنگ و هدایتگر «دین» است. وجه دینی انقلاب ایران، برنامههای فرهنگی جمهوری اسلامی را تحتالشعاع قرار داده و تلاش برای نزدیک شدن به حکومت مطلوب اسلامی، وظایف و توقعات خاصی را در حوزه فرهنگ ایران مطرح کرده است که به طور اجمالی میتوان این موارد را چنین ذکر کرد: معرفی حکومت دینی و باور به سیاسی بودن دین، رشد روحیه و ظرفیت عدالتپذیری و عدالتخواهی، تاکید بر تعاون و همکاری، اصلاح فرهنگی و احیای ارزشهای اسلامی، توجه خاص به تربیت و تعلیم با محوریت دستورات دینی، تاکید بر اعتماد به نفس، خودکفایی و استقلال در برابر وابستگیهای مختلف و مبارزه با جلوههای استکبار.
در راستای قانونی و عملی ساختن خواستههای فوق علاوه بر حساسیتپذیری قانون اساسی و تدوین آن براساس مسئولیتهای مذکور، به صورت مشخص شورای عالی انقلاب فرهنگی در قالب اهداف فرهنگی جمهوری اسلامی موارد ششگانه زیر را به تصویب رسانده است:1
1- رشد و تعالی فرهنگ اسلامی و بسط پیام و فرهنگ انقلاب اسلامی در ایران و جهان. 2- استقلال فرهنگی و زوال مظاهر منحط و مبانی نادرست فرهنگهای بیگانه و پیراسته شدن جامعه از آداب و رسوم منحرف و خرافات. 3- به کمال رسیدن قوای خلاقه و شایسته وجود آدمی در همه شئون و به فعالیت در آمدن استعدادات خدادادی و استحصال دفائن عقول و ذخائر وجودی انسان. 4- آراسته شدن به فضایل اخلاقی و صفات خدایی در مسیر وصول به مقام انسان متعالی. 5- تحقق کامل انقلاب فرهنگی در جهت استقرار ارزشهای مورد نظر اسلام و انقلاب اسلامی در زندگی جمعی و فردی و نگاهبانی از آنها و استمرار حرکت فرهنگی برای رسیدن به جامعه مطلوب. 6- درک مقتضیات و تحولات زمان و نقد و تنقیح دستاوردهای فرهنگی جوامع بشری و استفاده از نتایج قابل انطباق با اصول ارزشهای اسلامی.
مهمترین چالشهای انقلاب اسلامی
1- شناخت واقعیت جهانی شدن
این موضوع صرفا جنبه داخلی داشته و بیانگر آن است که به جای طرح مساله و مواجهه شدن با آن به حذف موضوع اقدام شود. پدیده جهانی شدن یک واقعیت انکارناپذیر و اجتنابناپذیر است و ما باید دقیقا مشخص کنیم که در مواجهه با آن چه برنامههایی داریم. در واقع مبنای این نظرگاه خلط نسبیت فرهنگی با نسبیت اخلاقی است. پذیرش انسانهای دیگر و تنوع فرهنگهایشان یک مساله است و قبول و تبلیغ بیبند و باری اخلاقی موضوعی دیگر. تصدیق و پذیرش واقعیت بیرون به معنای تصدیق صحت و درستی آن نمیباشد، چرا که در این صورت باید بر هر آنچه که هست مهر تایید زد و از هرگونه نقد، اصلاح و نوآوری اجتناب کرد. از آنجا که غالب تبلیغات و روند کنونی جهانی شدن براساس مادیگرایی و مفاسد اخلاقی است.
برخی هراسناک از این موضوع از تفکر و شناخت کل موضوع منصرف شدهاند. تداوم این حالت مانع از ترسیم صحیح وضعیت موجود و هدفگیری و طرح استراتژی برای آینده خواهد شد. چالشگری جهانی شدن، زمان و سرعت برخورد ما با مسائل است و تاخیر در برخورد آگاهانه و معقول خسارات جبرانناپذیری برجای خواهد گذاشت. در تکمیل مقوله فوق گفتنی است که: «نسبیت اخلاقی در واقع تجویز تنوع اخلاقی است و حکم به موجه بودن حسن صدق و قبح آن، البته در زمینه فرهنگی خاص میباشد. نسبیت اخلاقی (Ethical relativity) باید از آنچه که نسبیت فرهنگی (relativity cultural) خوانده میشود، متمایز گردد، در مقوله نسبیت فرهنگی بحث بر سر تنوع و تکثر واقعی و خارجی فرهنگها و زیرمجموعههای آن از جمله اخلاق است. در نسبیت فرهنگی ما به توصیف وضع واقع میپردازیم ولی صحت و درستی هر یک از آن فرهنگها و از جمله اخلاق آنها را توجیه نمیکنیم و تنها یک گزارش مردمشناسانه از وضع آنها میدهیم. در حالیکه در نسبیت اخلاقی، موضعگیری وجود دارد. اصولا اخلاق ماهیت انعطافپذیر دارد و این انعطافپذیری برحسب عوامل مختلف بیرونی است و از این رو نمیتوان در مقایسه دو اخلاق متفاوت از صحت یکی و سقم دیگری سخن گفت.»2 در نتیجه مظاهر بیرونی و مفاسد اخلاقی نباید ما را از توجه و شناخت دقیق و از نزدیک شدن به وضعیت دنیای امروز منصرف گرداند. جهل نسبت به موضوع مساوی با عقبماندگی بیشتر و تاخیر در انجام حرکتهای انقلابی (اصلاحی) خواهد شد. بنابراین آنچه گام نخست در برخورد با مسائل فرهنگی جهانی شدن میباشد، ضرورت باور به چالشگری جدی وضعیت موجود (جهانی شدن) است.3
2- ساخت متمرکز سیاسی و اداری:
ساختارها به عنوان طریقههای موثر بر جابجاییها و رفت و آمدهای روابط مختلف نظیر روابط قدرت و روابط فرهنگی میان اجزاء متنوع سازنده یک جامعه، سبب میشوند که هر جامعهای آنگونه که هست باشد و بماند. وجود ساخت متمرکز سیاسی و اداری و تقویت آنها در هر نظام ملی منجر به کاهش انعطافپذیری گردیده و بیاختیار نیروها و گروههای ناراضی ایجاد میکند. در مورد انقلاب اسلامی وضعیت دشوار به ارث رسیده در نحوه حکومت و سیستم تصمیمگیری که به صورت متمرکز و بسیط میباشد، کلیه معایب اینگونه نظامها را در حالی بر آن تحمیل مینماید که بافت فرهنگی و بستر نظام ادراکی و معناییاش به صورت چند فرهنگی و تنوع قومی شکل گرفته است. به این ترتیب نارضایتیها و علل نابرابریها به صورت ذهنی و عینی متوجه قوه تصمیمگیر و تصمیمساز « مرکز» گردیده و هیات مستقر سیاسی را با تکیه بر اصول و اهداف فرهنگی انقلاب اسلامی مورد انتقاد قرار داده و مستعد پذیرش پیامهای جذاب نیروهای مخالف فرهنگ انقلاب اسلامی میگرداند. در نتیجه به نحو روزافزونی از قدرت نفوذ و تاثیرگذاری رسمی (انقلاب اسلامی) به مثابه فرهنگ ملی کاسته خواهد شد.
کاهش مشروعیت اهداف فرهنگی انقلاب اسلامی به جهت ضعف در اجرای آن، روند باز تولید نظام ارزش جامعه را با مشکل روبرو میسازد و یک نوع تاخیر و گسست غیرطبیعی در جامعهپذیری نسل جدید ایجاد خواهد کرد که این موضوع نهایتا وحدت ملی را آسیبپذیر میگرداند. در یک جمعبندی میتوان گفت ضعف مدیریتی که ثمره ساخت متمرکز سیاسی و اداری و البته مولد آن میباشد، منجر به نابرابری اجتماعی در مسائل مختلف و تقویت و تشدید آن میگردد که با وعدهها و ماهیت فرهنگی انقلاب اسلامی منافات داشته و نهایتا نقد و طرد آن را به همراه خواهد داشت. البته شاید بتوان ادعا کرد که علاقه به دین در جامعه سبب میگردد که مردم دین را با عملکرد مسئولان خلط نکنند، لیکن نمیتوان گفت که در چنین وضعیتی، شعارهای غیردینی که در اثر روند جهانی شدن در دسترس آنان قرار دارد، برایشان جذابیت نخواهد داشت.
ضعف وحدت ملی، اقتدار ملی را متزلزل میگرداند و هویت و ظرفیت حضور در مقابل فرهنگهای گوناگون که مدعی هویتبخشی و ظرفیتسازی برتر و بهتر هستند را به کمتر از حد قابل قبول و لازم میرساند. البته تاکنون فعالیتهای مهمی صورت گرفته که نباید از نظر دور داشت مانند افزایش تعداد شبکههای تلویزیونی و تاسیس شبکههای استانی و اجرای قانون شوراها که در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران به صراحت مورد اشاره قرار گرفته است. لیکن باید در نظر داشت که موضوع بسی ریشهدارتر و حتی فراتر از این قبیل اقدامات است. خصوصا آنکه عدم عملکرد صحیح و ظریف اینگونه فعالیتها میتواند به جای خنثی نمودن احساسات منفی و ضد ملی، ابزار مناسبی برای ترویج افکار و اندیشههای گروههای مخالف باشد.
3- نمایندگیهای سیاسی (دولتی و غیردولتی):
پیرو مورد شماره قبل، در صورتی که قدرت اعمال شده و تصمیمات مربوط به اداره کشور به صورت بیشتر انحصاری و کمتر چرخهای وجود داشته باشد، پایههای مردمی نمایندگیهای سیاسی نظیر مجلس و احزاب روند نزولی به خود میگیرد و احساس موثر بودن در سیاستها و برنامهها به احساس بیاعتنایی و بیتفاوتی بدل خواهد شد. از آنجا که نظام کنونی براساس یک انقلاب شکوهمند مردمی مستقر گردیده، ریزش این پشتوانه به هر صورت و عنوانی که باشد قدرت فرهنگی انقلاب اسلامی را برای معرفی و حضور در مقابل سایر فرهنگها تضعیف نموده و شعار «ما میتوانیم» فراموش شده و ضعف، تسلیم و استحاله جای آن را میگیرد. بنابراین اهمیت دادن به مشارکت سیاسی و درگیر نمودن دائمی و کانالیزه مردم در قالب احزاب پایدار و برنامهدار میتواند یک حداقل قابل قبول در رقابتهای هویتی، فرهنگی و سیاسی به دست آورد که در چالشهای فرهنگی، امید به موفقیت و کسب امتیاز بیشتر را در عرصههای جهانی افزایش خواهد داد. در مجموع باید گفت خطر حاشیهنشینی سیاسی و فرهنگی، نتیجه چالشها را به سمت گسست فرهنگی و ضعف هویتی و سیاسی سوق خواهد داد و کاهش مشارکت تا آنجا پیش خواهد رفت که سخن از «اکثریت خاموش» به میان میآید که مغایر با اهداف فرهنگی انقلاب اسلامی در خصوص حق و تکلیف متقابل مردم و حکومت میباشد. بیتوجهی مردم در مشارکت و حمایت از حکومت، به ضعف اقتدار میانجامد و فرجام سستی حکومت در انجام امور محوله، گسست وحدت ملی خواهد بود.
4- بافت فرهنگی متنوع (پلورالیسم فرهنگی):
در یک سیر منطقی، موضوع پلورالیسم فرهنگی به مثابه یکی از اصلیترین عرصههای رقابتی و چالشی قابل طرح است. تنوع قومی که در ایران اسلامی وجود دارد حکایت از گونه گونی تنوع زیستی میکند که همجواری مسالمتآمیزشان در قالب دولت ملت ایران قابل رویت است. پذیرش آزادیهای مشروع و میدان دادن به رشد آنها بیانگر ارائه یک نوع تجربه فرهنگی است که از قدمت طولانی نیز برخوردار میباشد. اما در وضعیت فعلی زمینهسازی و تهیه فرصتها به جهت ضعفهای برشمرده شده در قسمتهای قبل، چنانکه باید صورت نگرفته است. این حالت میتواند زمینه تاکید بر بقای همجواری تنوع قومی در قالب وحدت ملی در دولت ملت ایران در برابر تجزیه را به سمت خطرناکی سوق دهد. به عبارت دیگر نابرابریهای اجتماعی در اثر روند صعودی سیر تقاضاها و آگاهیها، موضوع خواستهای مردم در مناطق مختلف را به صورت مطالبات قومی طرح نموده و سپس آن را از حالتی فرهنگی در چارچوب ملی به صورت سیاسی و نهایتا خواه ناخواه در راستای فراملی در میآورد.
به این ترتیب که با تکیه بر امکانات در دسترس از یکسو و آزادیها و اطلاعات وعده داده شده در روند جهانی شدن از سوی دیگر به تاکید بر نیازهای فرد ملی مانند برجسته نمودن خصایص خرده فرهنگی قومی پرداخته و گزینه تجزیه فرهنگی را به دو صورت متفاوت: استفاده از دستاوردهای جهانی شدن به عنوان هدف (استحاله فرهنگی) و یا وسیله برای احیای هویت قومی در برابر هویت جهانی انتخاب خواهد کرد. شکنندگی و سستی در مرزهای جغرافیایی، حاکمیت ملی و فرهنگ ملی در اثر روندهای جهانی شدن به معنای تضعیف و تحدید قلمروهای دولت ـ ملت است که ناگزیر منجر به تقویت هویت در گسترههای کوچکتری میشود، چرا که خلاء هویتی مساوی با بحران هویت نیست بلکه برابر با مرگ و نیستی است. ضعف یک هویت ملی، زمینههای گرایش به دیگر هویتهای پیشنهادی را افزایش میدهد و در این صورت شاهد رشد هویتهای منتسب به گروههای قومی، قبیلهای، مذهبی و طبقات محلی خواهیم بود. در واقع ترکیب ناخالص ملی به هویت خالص گروهی ـ به فرض پیروان آن گروه تجزیه میشود.
در این راستا هر چه تقابل حکومت و برخوردهای نامناسب در برابر عطش هویتطلبی در فضای ضعف هویت ملی بیشتر باشد، شکافها نیز افزون شده و تعمیق مییابند و بیثباتی سیاسی، امنیت ملی کشور را تهدید نموده و مشروعیت حکومت نیز به تدریج مورد سوال و تردید واقع خواهد شد. در یک جمعبندی میتوان گفت که تبدیل پلورالیسم فرهنگی به پلورالیسم سیاسی در فضای ملتهب ناشی از نابرابریهای اجتماعی، ظرفیت و هویت نظام موجود را به چالش میکشد. به عبارت بهتر در حالیکه دولت - ملت ایران به شدت به یک گفتمان ملی برای حل مشکلاتش نیاز دارد، روند ناشی از جهانی شدن به تفکرات کثرتگرایی در یک گفتمان فراملی منجر خواهد شد. در این زمینه عنصر زمان بسیار حایز اهمیت است و سرعت در فعالیتها نتایج نهایی را رقم میزند.
5- پیوند هویت ملی با هویت دینی:
در قسمتهای پیشین گفته شد که واحد سیاسی جدید دولت ـ ملت بوده و کلیه کوششها معطوف به انطباق مرزهای فرهنگی با مرزهای جغرافیایی گردیده است. از این رو پیوسته در تبلیغات سعی شده نوعی درهم تنیدگی میان گستره حاکمیت ملی و هویت سیاسی و دینی مردم ایران القاء شود و به وجود آید. اکنون چالش اصلی آن است که در اثر روند جهانی شدن پایههای حاکمیتی که داخل مرزهای کشور را پوشش میداد، سست گردیده است. پیوند هویت سیاسی با هویت ملی این معضل را ایجاد کرده که اگر هویت سیاسی تعریف شده در قالب شهروندان ایران بنا به ضروریات زمانه تغییراتی به خود بپذیرد، آیا این موضوع به معنای تضعیف و تغییر در مبانی تعیینکننده هویت دینی خواهد بود؟ به عبارت دیگر از آنجا که در ایران حکومت دینی عهدهدار امور است اگر کم و کیف تلاش برای بقاء حضور سیاسی در صحنه بینالمللی را به طور مطلق به دین ارجاع دهد در آن صورت فراز و فرودش خواسته یا ناخواسته به دین منتسب خواهد شد. به جهت اینکه واقعیت همراه با شکستها و کامیابیهاست نباید زمینه ذهنیای فراهم شود که دین مسول وضعیت موجود معرفی گردد. نکته دیگر ماهیت انسانی و فراملی دین اسلام میباشد که مخاطب خود را محدود به فرقه، نژاد، طبقه و سرزمین خاصی ننموده و اساسا به جهت ماهیت آسمانیاش در محدوده سنتهای مصنوعی نظیر دولت ـ ملت نمیگنجد.
تاکید بر مفهوم «امت» نشاندهنده این موضوع است که ملاکهای دیگری ـ که در دین معرفی گردیده ـ مطمح نظر تقسیمبندی دینی میباشند. در نتیجه، تلاش برای محدود کردن آن نمیتواند با موفقیت همراه باشد. در واقع دولت ملی ایران میکوشد به جهت برخورداری از یک نظام سیاسی دینی، دین را همراه حاکمیت گرداند، لیکن پیام دین، انسانی و جهانی است و وجه فراملیاش با روندهای جهانی شدن به معنای گسترش یافتن در سطح جهانی با تکیه بر فطرت، وجدان و عقل انسانی همخوانی دارد. این امر هر چند در قالب ایرانی رنگ و صورت خاصی یافته اما به معنای محدود شدن در ایران نمیباشد و آرمان صدور انقلاب دقیقا بر همین اساس و هدف طرح گردید. گذشت زمان نتیجه این چالش را براساس عملکرد مسئولان که عهدهدار حفظ آرمانهای فرهنگی انقلاب اسلامی، اجرای آن و حفظ مصالح و منافع ملی هستند نشان خواهد داد. به عبارت دیگر ثمره کششها و بعضا تعارضات میان اجرای برنامههای دینی و ملی یکی از جدیدترین تجربههای تاریخی در خصوص حکومت دینی را رقم خواهد زد.
6- صداقت و اعتماد در دو سطح فردی و ملی:
زمانی که یک جامعه با نظم به سخن آمده و در کلام و هدف متحد میشود، رشتههای همبستگی نوینی تکوین مییابند که علیرغم بهرهمندی از عناصر مهمی چون صداقت و اعتماد از بنیانهای مستحکمی برخوردار نیستند. تحکیم بنیانها منوط به عملکردهای جدی حکومتهاست. با توجه به افزایش ارتباطات و گردش اخبار و اطلاعات به صورت کنترل نشده و کم هزینه، رقابتهای رسانهای با جهتگیریهای سیاسی به ارسال و پردازش آنها میپردازند. هرگونه تاخیر و یا انحصاری خبری و اطلاعات در جامعه به صورتی که باور افکار عمومی را نسبت به چگونگی وضعیت امور خدشهدار سازد، سبب میگردد بحران صداقت و اعتماد در رفتارهای متنوع اجتماعی به وجود آید. بنابراین رقابت برای ترسیم وضعیت موجود و تخمین آینده، اصلیترین چالش را در زمینه صداقت و اعتماد میان حکومت و مردم ایجاد مینماید.
مطلب دیگر در مورد صداقت و اعتماد در لایههای زیرین و به صورت ریشهایتر نسبت به آگاهیها و تصورات فردی و گروهی است که مبنای نگرش افراد یک جامعه را شکل میدهد. روابط محدود طبعا دانستهها را تایید میکنند و تجربهگرایی و ابطالپذیری، چندان محلی از اعراب ندارد در حالیکه روند رو به گسترش تبادل اطلاعات و فشارهای روزافزون برای بازنمودن عرصههای فرهنگی زمینه شکلگیری تجربیات جدیدی را فراهم میآورد که الزاما موید دانستههای پیشینی نبوده و چه بسا به چالشگری و یا تخاصم با آنها برآیند. در چنین وضعیتی اگر تغذیه فکری و برهانی در مورد مسایل مختلف صورت نپذیرد، بحران صداقت و اعتماد به باورها، جایگزین تعهدات سابق میگردد و کاهش ظرفیت و بحران هویت را در پی خواهد آورد.
نکته مهمی که نباید فراموش کرد پرهیز از افراطگرایی در تحلیلها و خصوصا در مورد افزایش ارتباطات میباشد. فقدان زیرساختهای فنی و ارتباطی در سطح و کیفیتی که بتواند کل جامعه ایران را پوشش دهد و ضعف آموزشی سبب میشود که امکان استفاده بهینه از همین امکانات (محدود) موجود نیز غیرممکن گردد. بنابراین نباید در طرح چالشها، موضوع را بیش از اندازهای که هست جلوهگر نمود.
افزایش مشکلات و ضعف کارآمدی زمینهای نه تنها برای به وجود آمدن نارضایتی، بلکه بستری مساعد برای برداشتهای نادرست است. با از دست رفتن صداقت و اعتماد به نفس، در جامعه و حکومت حالت گسیختگی ذهنی و روانی ایجاد گردیده، امید به آینده از دست میرود و احتمال رو آوردن به اقدامات مخرب و خسارتبار افزایش مییابد.
7- مادیگرایی و الحاد:
جامعهخواهان ایمان و معنویت، همواره نگران سستی ایمان و رنگ باختن معنویت میباشد. نباید تصور کرد که مادیگرایی و الحاد در دوردستها و در جمع بیگانگان منزل دارد، زیرا احادیث و سیره معصومین به ما آموخته است که دشمن بزرگتر در درون انسان قرار دارد. سقوط، همیشه آسانتر از صعود بوده و برآیند عملکردهای یک جامعه دینی (اسلامی) اگر از یک حد مطلوبی پایینتر آید، هویت دینی و ظرفیت نظام متکی بر آن برای جهتگیری و برنامهریزی در راستای هدایتهای دین (اسلام) خدشهدار خواهند شد. شهید مرتضی مطهری در بررسی دلایل گرایش به مادیگرایی به علل نارسایی مفاهیم اجتماع و سیاسی، نقض روشهای تبلیغی و نامساعد بودن جو اخلاقی و اجتماعی4 اشاره میکند. وی معتقد است برای جلوگیری از لغزش فکری باید به یک «مکتب استدلالی سیستماتیک الهی»5 که پاسخگوی این نیاز باشد، بپیوندیم. این مهم به عهده حوزههاست که متاسفانه بنا به دلایل تاریخی مدتها از حکومت و مسائل کلان اجتماعی دور بودهاند. چالش اصلی امروز، پاسخگویی به مقتضیات دنیای پیچیده و سریع کنونی است که آرامش سابق و روحیات ایمانی را زایل میسازد.
حفظ ایمان مردم منوط به وجود و ارائه پاسخهای قابل اطمینانی است که در عرصه عمل فردی، اجتماعی، ملی و بینالمللی احساس بودن، امید و عزت را ایجاد نماید. به عبارت دیگر نیازمند تخصصی شدن مباحث دینی و تقویت مباحث شناختی و کلامی براساس فضای فکری نسل کنونی هستیم. جالب توجه است که چنین ضرورتی را شهید مطهری در بیان وظایف اصلی حوزههای علمیه یادآور شده و بدان اشاره نموده است.6 حتی قبل از وی بازرگان دیگری نیز ضرورت مطالعات تطبیقی و شناخت دنیای دیگران (غربیها) را به قصد تبیین و احیانا نقد آنها از دیدگاه اسلامی مطرح کرده بودند. نباید غافل بود که دینداری کیمیای زمانه بوده و این وضعیت در زندگی بشر طی تاریخ وجود داشته است. چالشی که میتواند به مادیگری و الحاد ختم شود، ناکارآمدی مفاهیم سیاسی، اجتماعی و اقتصادی منتسب به دین در ترسیم، تبیین، تفسیر، نقد و بیان چگونگی خروج از بنبستها است که نهایتا به عنوان ضعف فکری متفکران بلکه به مثابه ضعف دین قلمداد میشود. نتیجه آنکه، باطل در جامعه رواج یافته و به صورت هنجار در میآید و در هدایت رفتارها (انحراف از معیارهای ایمانی و قرآنی) موثر و نافذ میگردد. این چرخش در هر جامعه دینی میتواند رخ دهد و وضع را به سرانجامی برساند که به تعبیر مرحوم علامه جعفری «مردم، برای فسق و فجور، هماهنگیها میکنند. گویی ضرورتی حیاتی ایجاب کرده است که عفت، حکمت، عدالت، شجاعت و تقوا را کنار بگذارند و زندگی خود را با معاصی و کثافتها بیالایند.»7
موضوع الحاد و مادیگری صرفا در حوزه ظرفیتهای بالقوه دینی در جامعه محدود نمیشود بلکه مسائل علمی را نیز دربر میگیرد. در واقع تا زمانی که ضعف فکری در حوزه شبهات دینی و در حوزه مهندسی اجتماعی به معنای ظرفیتسازی و تمهید بسترهای مناسب و موید رشد انسانهای مومن وجود داشته باشد، سخن از استقلال و آزادی فکری در برابر رواج وابستگی و تقلید فکری میسر نخواهد بود. اگر ایرانیان احساس نکنند که چیزی دارند، احتمال این تصور که ایمانشان سودی ندارد، بسیار افزایش خواهد یافت. بدینترتیب متغیرهای مستقل «ظرفیت» و «هویت» به جهت ضعف، به جای ایفای نقش مثبت در روندها و فرصتهای جهانی شدن و در جهان بودن، زمینههای عمیق وابستگی، بیایمانی و تقلید فکری و فرهنگی را فراهم میآورد. موضوعات چالشگری که تحت عنوان روند جهانی شدن برای فرهنگ انقلاب اسلامی که خواهان علم هماهنگ با اهداف الهی و دینی است قابل ذکرند عبارتند از: علمزدگی، تکنیک محوری و عقب ماندگی علمی ایران
8- نابرابری اجتماعی:
هر چند چالشها پایانناپذیر و بسیار متنوعند و در یک نگاه جزءگرایانه موارد متعددی قابل طرح و پیگیری میباشند لیکن شاید بتوان مدعی شد که به دلایل زیر موضوع نابرابری اجتماعی با ابعاد متنوع آن احتمالا اصلیترین چالش برای اهداف فرهنگی انقلاب اسلامی در روندهای جهانی شدن به شمار میرود: الف- ذهنیت عمومی در جامعه دینی بوده یعنی صبغه دینی داشته و نسبت به کدهای (علائم و نشانههای) دینی حساس است و آموزههای دینی در آن بسیار تاثیرگذار میباشد و از همین رو عدالتمحور و برابریخواه است.
ب- سابقه طولانی استبداد، خواستههای عدالت و برابری را به عنوان نیاز مبرم و غیرقابل اغماض درآورده است.
ج- یکی از علل وقوع انقلابها وجود نابرابریها بوده و وعده عدالت اجتماعی از شعارهای اصلی انقلاب به شمار میرود که بیتوجهی به آن آینده انقلاب اسلامی را به خطر میاندازد.
د- ماهیت اسلامی انقلاب ایران، برپایی قسط و عدل را در صدر وظایف نظام برخاسته از انقلاب یعنی جمهوری اسلامی قرار داده است. ضمن آنکه بستر فرهنگی و اجتماعی و سیاسی در ایران به شدت به این موضوع دامن میزند.
هـ- مسئولان و کارگزاران حکومت اسلامی مفهوم سیاست در نظام بینالملل (سیاست مبتنی بر قدرت) و رویههای موجود در غالب مباحث فرهنگی جهانی شدن را به جهت نفع محوری آنها مورد انتقاد قرار میدهند و مبنای تمام اعتراضهای حکومت ایران همانا بیتفاوتی نسبت به عدالت و در نظر نگرفتن آن است. بنابراین اگر در اجرا و تحقق عدالت در شاخههای مختلف آن اهمال و سستی نمایند وارد چالشی سخت و سنگین شدهاند به نحوی که اگر پاسخ درخوری ارائه نشود، دشمنان فرصت را غنیمت شمرده با شعارهای انقلاب، انقلاب را پایان یافته اعلام میکنند.
با چنین پیشینههای ذهنی و عینی، توجه خاص به موضوع عدالت و نابرابری در ملاکهای مقایسه و ارزیابی افکار عمومی از وضعیت موجود، مشهود است. بنابراین وجود نابرابری اجتماعی، چالشی فرهنگی ـ سیاسی بسیار مهمی برای دولت ملی ایران میباشد. میدانیم که هسته اصلی سیاست و فرهنگ عنصر «پیوستگی» است و میزان پیوستگی در درون دولت ـ ملت متاثر از وضعیت نابرابری اجتماعی بوده و به جهت آنکه نابرابری اجتماعی نقطه مقابل عدالت اجتماعی میباشد، رابطهای معکوس بین این دو برقرار است.
به جرات میتوان گفت ناکامی در رفع نابرابریها، موجودیت (هویت و ظرفیت) انقلاب اسلامی را به چالش میکشد. بافت فرهنگی متنوع و رسوخ روحیات عشیرهای در رفتار سیاسی ایرانیان احتمال هویتی کردن نابرابری اجتماعی را افزایش میدهد و همچنین میتواند پتانسیل موجود در معضلات هویتی ناشی از چالشهای زندگی جدید را فوقالعاده فعال، هیجانآمیز و احساسی نماید که این امر به راحتی مورد سوءاستفاده قدرتهای ذینفع و فرصتطلب قرار میگیرد. در این صورت روحیات قدرتگریزی و ضدیت با حکومت بار دیگر زمینه مساعد رشد مییابند و حکومت مرکزی با آماج انتقادات غیرمنصفانه و خصمانه مواجه میشود و زمینه برای برخوردها و درگیریهای شدید و خشونتآمیز هموار میگردد. در چنین وضعیتی شناخت نابرابریها از هویتهای قومی و موانع و کاستیهای اجتنابناپذیر بسیار دشوار خواهد بود و زمینه هرگونه گفتگو، تفاهم و واقعگرایی برای بحث در مورد تبیین نابرابریها و مسائل اجتماعی از میان میرود. اگر زنده بودن فرهنگ انقلاب اسلامی را نه صرفا در شعارها بلکه در عملکردها جستجو نماییم در آن صورت باید گفت هر تغییری که اجرای آرمانهای فرهنگی را با مشکل مواجه سازد چالشگری آنها را آغاز خواهد کرد.
به نظر میرسد بعد از سال 1368 (پایان جنگ و رحلت امام خمینی(ره))9 روحیات نوظهور متاثر از تحول انقلاب افراد رو به افول گذاشت و نظام ادراکی و معنایی جامعه حرکتهایی متضاد با گذشته را در پیش گرفت. در این زمان تا حد زیادی به توجیه نابرابریهای اجتماعی به عنوان امری طبیعی، عادی و پذیرفته شده، پرداخته شد و رفتارها از مدار نظام ارزشی عدالتمحور خارج گردید و مردم خود را در یک نظام ارزشی سودمحور یافتند. در نتیجه، این احساس عمومی در جامعه به وجود آمد که دستهبندیهای جدیدی مبتنی بر ثروت و برخورداری از امکانات مادی در حال شکلگیری است و ناکامی در دستیابی به آنها مساوی با عقبماندگی و طرد شدن براساس ملاکها و هنجارهای جدید خواهد بود. نکته اساسی آنست که علیرغم شعارها و نیات عدالتطلبانه، گویی حکومت و عملکردهای نظام سیاسی متاثر از فشارهای اقتصادی جهانی شدن، ناموفق در برقراری عدالت اجتماعی، اقدام به زمینهسازی برای استقرار پایههای نابرابری اجتماعی و طبیعی جلوه دادن آن کرده است. به عنوان مثال برنامه اقتصادی مثبتی چون خصوصیسازی وقتی به صورت افراطی به مرحله اجرا درآمد این اندیشه را هر چه بیشتر رایج ساخت که نگاه کلان و عمومی به مصالح کشور امری درجه دو و حتی تحقیرآمیز است و رفتار عقلایی، صرفا منافع فردی، شخصی و گروهی را در برمیگیرد. در واقع در حالیکه وضعیت اقتصادی اقشار ضعیف و محروم10- که بیشتر با وجه ایدئولوژیک حکومت آشنایند ـ وخیمتر میشود، نظام سیاسی نیز به پیروی غیر آشکار و احتمالا اجباری از تجارت جهانی و برنامههای پیشنهادی بانک جهانی و نهادهایی مانند آن، نظر مخالف دارد.