تاریخ انتشار : ۱۸ فروردين ۱۳۸۷ - ۱۵:۲۳  ، 
شناسه خبر : ۲۵۶۸۸
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
خبرگزاری فارس: قاسم غنی در حاشیه وصلتی که آغاز مبهم و نامأنوس و پایانی تلخ داشت، نامش شهره عام و خاص شد. چرا که او هم در شکل‌گیری پیوند سببی بین دو دربار ایران و مصر نقش داشت و هم در پایان بخشیدن به آن. در آن ایام، مدتها علت فرار فوزیه از دربار ایران و تلاش غنی برای بازگردانیدن اولین همسر محمدرضا پهلوی بر سرزبانها بود.

آقای قاسم غنی در حاشیه وصلتی که آغاز مبهم و نامأنوس و پایانی تلخ داشت، نامش شهره عام و خاص شد. چرا که او هم در شکل‌گیری پیوند سببی بین دو دربار ایران و مصر نقش داشت و هم در پایان بخشیدن به آن. در آن ایام، مدتها علت فرار فوزیه از دربار ایران و تلاش غنی- به عنوان سفیر و نماینده تام‌الاختیار- برای بازگردانیدن اولین همسر محمدرضا پهلوی بر سرزبانها بود. مأموریت اول غنی یعنی عضویت در هیئت انتقال دهنده فوزیه به ایران، اعتماد پهلوی اول به وی و مأموریت دوم یعنی فراهم کردن زمینه‌های بازگشت ملکه فراری شده نیز میزان اعتماد پهلوی دوم را به صاحب اثر مشخص می‌کند. قاسم غنی را هرچند باید از گروه نیروهای تربیت شده در دوران قاجار دانست، اما از جمله افرادی است که توانست با دیکتاتوری رضاخانی کنار بیاید و در چهار دوره (دهم، یازدهم، دوازدهم و سیزدهم) نماینده منتخب وی در مجلس باشد. از اینرو غنی را هم میراث بر توانمندی‌های مدیران قبل از پهلوی‌ها و هم مؤید مشی فرد محوری قلدرمابانه بعد از آن باید دانست. همین نیز از وی فردی غیرقابل تعریف می‌سازد که گاه مبلغ دیکتاتوری سیاه و زمانی منتقد تبعات مخرّب آن بر مدیریت کشور است.

برای شناخت چنین فردی با خصوصیات نه چندان همگون، گردآوری و انتشار نامه‌های دکتر قاسم غنی توسط فرزندش می‌توانست اقدام بسیار مفید و ارزنده‌ای باشد، به شرط آنکه نامه‌ها و مکتوبات به دوران خاصی محدود نمی‌شد. مکتوبات عرضه شده در این اثر، همه مربوط به سالهای پایانی دهه20 است و نمی‌تواند بی‌تأثیر از مبارزات مردم ایران علیه سلطه انگلیس و نهضت ملی شدن صنعت نفت باشد؛ زیرا این دوران، یکی از مقاطع نمایش اقتدار و صلابت ملت علیه سلطه بیگانه و دیکتاتوری بود و لندن و دربار وابسته به آن در انفعال کامل به سر می‌بردند. از این رو باید اذعان داشت نامه‌های گزینش شده مربوط به این ایام نمی‌تواند تصویر صادق و جامعی از شخصیت فکری و سیاسی آقای غنی ارائه نماید، به ویژه اینکه وی سیاست پیشه‌ای مبرز و زیرک بود و علی‌القاعده احتمالات متعددی را در هر زمان لحاظ می‌کرده است. پژوهشگرانی که صرفاً از طریق این مکتوبات با یک دیپلمات کارگشته دوران پهلوی‌ آشنا شوند، به طور قطع او را عنصری طرفدار نهضت ملی شدن صنعت نفت، منتقد جدی دستکم حواشی پهلوی‌ها و دربار، مخالف سرسخت سلطه بیگانه بر ایران (به استثنای آمریکا که هنوز هویت سلطه‌گری به خود نگرفته بود)، صاحب اندیشه و فکری مستقل و مبرا از آلودگی‌های آن ایام و... ارزیابی خواهند نمود، اما آیا در حقیقت امر آقای غنی دارای همان خصوصیاتی بوده است که در قالب این نامه‌ها به خواننده انتقال می‌یابد؟ بدون تردید در این گردآوری، خواسته یا ناخواسته در چارچوب اقدامی گزینشی، پنجره شناخت خواننده اثر محدود و زمینه تأثیرگذاری و جهت‌دهی خاص تا حدودی ایجاد می‌شود. البته در ادامه این بحث، به تفصیل به این امر می‌پردازیم و درصدد مقایسه بین واقعیت‌ها و آنچه در این اثر عرضه می‌شود برخواهیم آمد. اما قبل از قرار گرفتن در این وادی لازم است تأملی بر نکته‌ای از این مکتوبات که می‌توان از آن برای روشن ساختن زوایای تاریخ معاصر بهره گرفت، داشته باشیم و آن تفاوت بین مدیران دوره قاجار و پهلوی است.

هرچند دکتر قاسم غنی به دلایلی روشن حاضر نیست در مقام ریشه‌یابی علل تنزل شدید سطح مدیران کشور برآید، اما در این مکتوبات به واقعیتهایی معترف است که چرایی حاکمیت مطلق بیگانه بر کشور را می‌نمایاند. آقای غنی همزمان با کودتای رضاخان بعد از اخذ دکترای خود از مدرسه آمریکایی بیروت به ایران مراجعت کرده است؛ لذا رشد فکری و تحصیلاتی‌اش را مدیون دوران قاجار است و مقایسه‌ای که وی بین مدیران تربیت شده در دو دوران قاجار و پهلوی به عمل می‌آورد، کاملاً از روی شناخت صورت می‌گیرد: "مقصودم شخص حکمت نیست مقصودم نوع او و محیط زندگی مملکت امروزی ایران است که از کران تا کران را لنگر دروغ و تصنع و حقه‌بازی و پدرسوختگی و سالوسی فرا گرفته است. مایه تاسف این است و هر روز دسته‌ئی روی سن می‌آیند که آدم باز بشخص حکمت احترام می‌گذارد که لااقل اگر عربی و تفسیر نمی‌داند ذوق و قریحه‌های دیگر دارد و فارسی خوب می‌داند فارسی شیرین می‌نویسد چهار تا دیوان شعر فارسی را خوانده و تتبع کرده است. من یکوقت برئیس التجار مهدوی در خراسان با نظر تحقیر می‌نگریستم که ظالم است، متعدی است، شر است، مال مردم را می‌برد، غاصب است، وفا ندارد صفا ندارد. خدا می‌داند الان باو رحمت می‌فرستم که بعد از همه حرفها یکنفر ایرانی متعدی که حق چهار نفر ایرانی دیگر را غصب می‌کرد ولی رئیس‌التجار در عمرش جاسوسی خارجی نکرد، در عمرش آلت دست هیچ سفارتی نشد، کارد که باستخوان می‌رسید می‌استاد. نسبت به خارجی تحقیر داشت تا چه رسد بآنکه نوکر نفت جنوب شود یا سیاست همدستی و جاسوسی مسکو و لندن را اختیار کند. یک فقره هم در عمرش چنین چیزی نبود... مقصود فساد مملکت بود فساد اخلاق و تدنی سطح فضائل انسانی، حقیقتاً وحشت‌آور است آنهائیکه وارد این مبحث‌اند در ایران راست است از نزدیک می‌بینند." (صص4-163)

آقای غنی در نامه دیگری به عبدالحسین دهقان در 4 اسفند 1330 می‌نویسد: "نظر به آن که گریه بر هر درد بیدرمان دواست بمناسبت سوم اسفند نوحه سرائی کردم. خود انگلیزها البته صورت حساب را خوب دارند. در این دوازده سال احتلال ایران کار تدنی اخلاقی را (سایر چیزها را وارد نمی‌شویم) بجائی رسانده‌اند که وحشت‌آور است یعنی بازار بی‌حیائی، جاسوسی، وقاحت، دزدی، احتکار، رشوه و ارتشاء، شغل و مقام فروشی، فساد از خانواده‌های اول مملکت تا عامه مردم و امثال اینها بدرجه‌ئی رسید که از حیز تصور خارج است." (ص66)

آقای غنی به شدت اکراه دارد که دربارة دو سال پایانی حکومت رضاخان که دیکتاتوری وی به اوج خود رسیده بود توضیحاتی بدهد و بگوید چه اتفاقی رخ نمود که اوضاع ایران به لحاظ رونق یافتن جاسوسی، بی‌حیایی، دزدی و... وحشت‌آور شده بود. ولو اینکه بپذیریم چنین وضعیت فاجعه‌آمیزی در اواخر دوران حکومت پهلوی اول رخ نموده باشد، آیا رضاخان در شکل‌گیری آن هیچ‌گونه نقشی نداشته است؟ مگر منطقاً می‌توان پذیرفت که جامعه‌ای به یکباره و بی‌هیچ دلیلی در پایین‌ترین مراتب اخلاقی و سیاسی قرار گیرد؟ آیا نوع روی کار آمدن رضاخان و دفع و جذب مدیران از ابتدای کودتای سوم اسفند 1299 هیچگونه تأثیری در شکل و وضعیت اسفبار مورد اشاره آقای غنی در سال 1318 (یعنی دو سال قبل از روی کار آمدن محمدرضا پهلوی) نداشته است؟ چرا اصولاً سال 1318 مبنای این چرخش اساسی گرفته شده است؟ آیا سال 1312 چنین وضعیتی بر کشور حاکم نبوده است؟ مگر در این سال قرارداد دارسی به صورت بسیار خفت‌بارتری به تصویب نرسید؟ بنابراین تلاش آقای غنی برای مبرا ساختن رضاخان در مصائبی که بر کشورمان وارد شد چندان نتیجه‌بخش نخواهد بود زیرا بر خواننده روشن می‌شود که صاحب اثر می‌خواهد به این طریق خود را از اتهام همکاری با دیکتاتوری که چنین وضعیتی را موجب شد، مبرا سازد. اگر آقای غنی در مورد جاسوسی و حاکمیت بیگانه بر کشور حساسیتی داشت نباید خود را در خدمت رضاخان قرار می‌داد؛ زیرا چنین فردی بر اساس مسلمات تاریخی و حتی به اعتراف فرزند ایشان یعنی سیروس غنی منتخب بیگانه بود: "... نقش وزیر مختار انگلستان در این کودتاست، این شخص از همان لحظه ورود به تهران به ابتکار خویش به کارهایی کاملاً برخلاف توصیه‌های وزارت خارجه انگلیس پرداخت تا آنجا که سرانجام اعتماد وزیر خارجه بریتانیا را به کل از دست داد. کودتای سوم اسفند 1299 و آمدن رضاخان نتیجه مستقیم ادامه سیاست ناواقعگرای قرن نوزدهمی حکومت بریتانیا و گل سرسبد آن قرارداد 1919، در ایران پس از جنگ جهانی اول بود." (ایران برآمدن رضاخان برافتادن قاجار و نقش انگلیسها، سیروس غنی، ترجمه حسن کامشاد، چاپ سوم، سال 80، ص13) هرچند در این فراز آقای سیروس غنی به منظور تطهیر انگلیس، به حاکمیت رضاخان جنبه فردی می‌دهد، اما این موضوع نیز تغییری در دست نشانده بیگانه بودن پهلوی اول ایجاد نمی‌کند؛ کما اینکه دکتر مصدق نیز در این زمینه می‌نویسد: "همه می‌دانند که سلسله پهلوی مخلوق سیاست انگلیس است، چونکه تا سوم اسفند 1299 غیر از عده‌ای محدود کسی حتی نام رضاخان را هم نشنیده بود و بعد از سوم اسفند که تلگرافی از او به شیراز رسید هرکس از دیگری سئوال می‌کرد و می‌پرسید این کی است، کجا بوده و حالا اینطور تلگراف می‌کند. بدیهی است شخصی که با وسایل غیرملی وارد کار شود نمی‌تواند از ملت انتظار پشتیبانی داشته باشد. بهمین جهات هم اعلیحضرت شاه فقید و سپس اعلیحضرت محمدرضا شاه هر کدام بین دو محظور قرار گرفتند. چنانچه می‌خواستند با یک عده وطن‌پرست مدارا کنند از انجام وظیفه در مقابل استثمار باز می‌ماندند و چنانچه با این عده بسختی و خشونت عمل می‌کردند دیگر برای این سلسله حیثیتی باقی نمی‌ماند تا بتوانند بکار ادامه دهند." (خاطرات و تالمات مصدق، به کوشش ایرج افشار، انتشارات علمی، سال 65، صص4-343)

آقای قاسم غنی بدون عنایت به عواقب این امر که وقتی بیگانه توانست فرد مورد نظر خود را در رأس امور مملکت به کار گمارد به طور طبیعی در تمامی سطوح اجرایی کشور قادر به گماشتن افراد وابسته خود خواهد بود (و همین مسئله نیز موضوعی است که ایشان از آن می‌نالد) یک صدایی ناشی از دیکتاتوری را به عنوان امتیازی از آن دوران آنچنان حائز اهمیت برمی‌شمرد که بتواند توجیه¬گر تأثر ایشان از غیبت دیکتاتور در هر سالگرد شهریور 1320 باشد: "با همه افراط و تفریط امنیتی بوجود آمده بود و بد یا خوب هر چه بود یک صدا در مملکت بلند بود یک اراده حکومت داشت و از هیچ زبانی یک جمله خلاف نظم عمومی خارج نمی‌شد تا چه رسد بداعیه سروری داشتن عبدالقدیر آزاد و پسر امام جمعه خوئی و بیچاره سید محمد علی شوشتری و شیخ علی دشتی و فریور و لنکرانی و تیمسار محمدحسین میرزا فیروز و سگ و گربه و خوک و گراز و کفتار و سایر عجائب که ملاحظه می‌فرمائید، واقعاً یاد باد آن روزگاران یاد باد من از 1320 هجری شمسی هر سال روز سوم اسفند محزون و مغموم می‌شوم" (ص58) ظاهراً برای افرادی مثل آقای غنی صرفاً یک صدایی اصالت دارد، حتی اگر کاملاً در خدمت بیگانه باشد. جالب اینکه ایشان خوب و بد عملکرد رضاخان را حائز اهمیت نمی‌داند، یعنی به نوعی اذعان به بد بودن آن دارد، اما درباره اینکه چرا انگلیسی‌ها ترجیح می‌دادند یکصدایی در کشور برقرار شود و آیا این وضعیت می‌توانست به نفع جامعه باشد یا خیر، بهتر است نظر آقای مصدق را در این زمینه یادآور شویم: "تشکیل دولت دیکتاتوری هم که بیست سال بمعرض آزمایش قرار گرفت ثابت نمود که بهترین وسیله برای پیشرفت سیاست بیگانگان در این قبیل ممالک حکومت فردی است. چونکه با یک نفر همه چیز را می‌توانند در میان بگذارند و او را طوری اداره نمایند که هر وقت خواست کمترین تمردی بکند بیکی از جزایر اقیانوس تبعیدش کنند. بطور خلاصه هرکس را بخواهند وارد مجلس کنند و هر کس را بخواهند متصدی کار نمایند و هر چه بخواهند از چنین مجلس و دولت بگیرند اگر دولت دیکتاتوری تشکیل نشده بود قرارداد دارسی تمدید نمی‌شد، چنانچه آن مجلس نبود قرار داد 1933 بتصویب نمی‌رسید." (خاطرات و تألمات مصدق، به کوشش ایرج افشار، انتشارات علمی، سال 65، ص261) آیا چنین دورانی که دیکتاتور منشانه منافع بیگانه در ایران تأمین می‌شود و هیچ‌کس جرأت کمترین ابراز وجودی ندارد و به زعم آقای غنی فقط یک صدا در کشور حاکم است "یاد باد" دارد؟ رضاخان تمام کسانی را که مخالف سلطه بیگانه بر کشور بودند از دم تیغ گذراند. حتی برخی افرادی که سالها در خدمت انگلیس بودند، اما به دنبال منفور شدن این کشور در میان ملت ایران سعی کرده بودند از انگ وابستگی به لندن فاصله بگیرند، همه به بدترین شکل توسط رضاخان تنبیه شدند: "با فعال شدن پرسی لورن وزیر مختار انگلیس در تهران یکی یکی کسانی که در دو سال گذشته به بریتانیا خیانت کرده بودند بدست رضاخان زده شدند." (این سه زن، مسعود بهنود، نشر علم، چاپ چهارم، سال 75، ص168) با این اوصاف آقای دکتر غنی چگونه می‌تواند از رضاخان به نیکی یاد کند، در حالی‌که بعد از به قدرت رسیدن توسط انگلیسی‌ها، افرادی را که از وابستگی به لندن فاصله گرفته بودند به نوعی تنبیه کرد که کسی جرئت نکند از خدمت به بیگانه طفره رود. برای نمونه نصرت‌الدوله که در وابستگی وی به انگلیس هیچ‌گونه تردیدی نیست، صرفاً به دلیل مخالفت با نصب شدن پرچم انگلیس برفراز اسکله خرمشهر آنچنان مورد غضب واقع می‌شود که علاوه بر از دست دادن جایگاه رفیع سیاسی و حکومتی‌اش، صرفاً مجازات مرگ برای وی می‌تواند یک صدایی مورد نظر انگلیسی‌ها را تأمین کند: "فرمانفرما با سالار لشکر و محمدولی میرزا، پسرانش به رایزنی نشستند یعنی کدام کار نصرت‌الدوله چنین رضاشاه را عصبانی کرده بود. حدس و گمان‌ها شروع شد. فرمانفرما خود فقط یک روایت را می‌پذیرفت و آن داستان بود که سه هفته پیش در بازگشت از سفر به خوزستان نصرت‌الدوله خود برای پدر نقل کرده بود. در آن زمان، نصرت‌الدوله که کم‌کم اقتدار خود را نزد رضا شاه چنان می‌دید که برایش قطعی شده بود که رضاشاه بدون او و تیمورتاش و داور نمی‌تواند سلطنت کند، به دستور شاه برای سرکشی بنادر جنوب رفته بود... ماژور آندرود افسر انگلیسی در آن زمان به عنوان رئیس بندر بصره، در حقیقت فرمانده شط‌العرب بود و در سواحل ایران، طرف خرمشهر نیز اداره، و اسکله و دستگاهی برای خود داشت که بر بالای همه آنها پرچم انگلستان نصب شده بود. نصرت‌الدوله... تا چشمش به اسکله ماژور افتاد، به رئیس گمرک خرمشهر که در رکاب حاضر بود دستور داد به محض رسیدن به ساحل دستور بدهد که این بساط را جمع کنند... دقایقی بعد پرچم بریتانیا از بالای اسکله پائین کشیده شد... فرمانفرما حالا خشمناک به بچه‌هایش می‌گفت: این مرتیکه نوکر انگلیسی‌هاست. و آنها می‌دانستند مقصود از مرتیکه کیست" (همان، ص1-220)

جالب آنکه در چندین فراز آقای غنی در دهه 20 از اینکه رجال کشور در برابر بیگانه نوکرصفت شده‌اند منتقد است. آیا واقعاً ایشان علت رواج فرومایگی در میان دست‌اندرکاران و روی کار آمدن فرومایگان را نمی‌داند؟ آیا خدمات رضاخان به انگلیس در گسترش فرهنگ وابستگی در کشور نقش محوری و تعیین کننده نداشت؟ چگونه ممکن است در رأس امور کشور فردی را داشته باشیم، که در خدمت بیگانگان نباشد، اما همه رجال کشور در مسیر وابستگی قرار گیرند؟ علاوه بر یادآوری این نکته که "ماهی ز سر گنده گردد نی ز دم" باید این مسئله را خاطرنشان ساخت که صرفاً با وابستگی رأس کشور، در خدمت بیگانه درآمدن امری عادی خواهد شد وگرنه در صورت موضع داشتن حکومت در قبال سلطه اجنبی حتی اگر کسی در خدمت بیگانه باشد این امر را مخفی خواهد داشت تا به عقوبت نرسد، نه آنچنان که آقای غنی ترسیم می‌کند: "اما رجال کشور متاخر خودمان حکایت بردگی و غلامی است یعنی این اشخاص که عرض شد از آن قبیل است. انگلیسیها هم نه برای آنها احترامی قائل‌اند نه برای مملکت ایران. در کتاب لغت این فرومایه‌ها روسوفیل یعنی آلت دست و جاسوس بودن امثال پیشه‌وری‌ها. انگلوفیل یعنی غلام حلقه‌ بگوش انگلستان. ژرمانوفیل یعنی تحت امر آلمان بودن، آمریکانوفیل خر سواری آمریکا بودن. نتیجه‌اش همینهاست که ملاحظه می‌فرمائید." (صص 5-194) از آقای غنی باید پرسید مگر رضاخان بعد از آنهمه خدماتش به انگلیس‌ها، اجر و قربی نزد آنان داشت؟ نمی‌توان به فراموشی سپرد که در شهریور 1320 لندن حتی این زحمت را به خود نداد تا مستقیماً با پهلوی اول تماس گیرد و وی را قانع سازد که باید از سلطنت کناره‌گیری و کشور را ترک کند، بلکه به فروغی فراماسون مأموریت داد تا این دستور را ابلاغ نماید. آیا جز در شرایط وابستگی تمام عیار چنین چیزی متصور است که بیگانه به پادشاه کشور، آن هم از طریق یک واسطه اعلام کند که باید قدرت را ترک گویی و او نیز بی‌هیچ مقاومتی تسلیم اراده بیگانه شود؟ دکتر مصدق در این زمینه ضمن مقایسه قاجار با پهلوی می‌گوید: "آیا کسی تصور می‌کرد وقتی به اعلیحضرت فقید بگویند از مملکت بروید با داشتن ارتشی در تحت امر راه جزیره "موریس" را که تا آنوقت اسمی از آن نشنیده بودند در پیش بگیرند. این اطاعت صرف و تمکین محض برای این بود که در قلب مردم جایی ذخیره نکرده بود و به همین جهت هم نفرمود من پادشاه ملتی هستم و تکلیف مرا باید ملت تعیین کند. من از خانه و وطن خود چرا دور شوم و کجا بروم. مرحوم احمد شاه که با قرارداد (1919) مخالفت نمود با اینکه نظامی نبود و آرتشی تحت امر نداشت نتوانستند بدون تمهید و مقدمه او را خلع کنند. مقدمات خلعش چند سال طول کشید که یکی از آن دخالت دولت در انتخابات دوره پنجم تقنینیه بود که وکلائی به مجلس بروند و به ماده‌ی واحده‌ای که برخلاف قانون اساسی تنظیم شده بود رای بدهند." (خاطرات و تألمات مصدق، به کوشش ایرج افشار انتشارات علمی، سال 65، ص257) این میزان تسلیم در برابر اراده بیگانه صرفاً اوج رابطة به تعبیر آقای غنی، غلام گونه رضاخان را با کسانی که به قدرتش رسانده بودند ترسیم می‌سازد. همان‌گونه که می‌دانیم در دوران قاجار، پادشاهان علی‌رغم همه مفاسدشان دست نشانده نبودند و بیگانه در کشور مبسوط‌الید نبود، هرچند در برخی مقاطع امتیازات خفت‌باری را به شرکتها و کمپانی‌های خارجی می‌دادند، اما عملکرد پهلوی اول به گونه دیگری است. وی به کمک افرادی که آقای غنی به پستی از آنان یاد می‌کند، ضمن فریب مردم امکان استیلای کامل بیگانه را فراهم می‌سازد. برای نمونه همان‌گونه که دکتر مصدق در خاطراتش به صورت مشروح بیان می‌کند ابتدا رضاخان به کمک افرادی چون عباس مسعودی ژست مخالفت با قرارداد استعماری دارسی را می‌گیرد و آن را در بخاری می‌اندازد سپس این پیروزی را جشن می‌گیرند، در حالی‌که در پس پرده قرارداد توسط عنصر وابسته به ماسونری چون تقی‌زاده مجدداً به صورت بسیار خفت‌آورتری تمدید می‌شود: "دولت ایران امتیاز معادن نفت جنوب را برای مدت شصت سال به یکی از اتباع انگلیسی موسوم به دارسی داده بود و اکنون که شصت سال از آن می‌گذرد این امتیاز به آخر رسیده بود. متاسفانه در زمان اعلیحضرت فقید صحنه‌سازی‌هایی شد که آن را مدید کنند و صحنه‌سازی از این جهت بود، اگر اعلیحضرت فقید می‌توانستند و قادر بودند قبل از مذاکره با صاحب امتیاز و تهیه زمینه، آن را لغو کنند بدون شک قادر بودند که از تجدید قرارداد و بالخصوص از تمدید آن جلوگیری فرمایند و اکنون باید دید آن صحنه‌سازی‌ها چه بود. اولین رل آن به دست آقای عباس مسعودی مدیر اطلاعات صورت گرفت که طبق دستور شرکت اعتراض نمود و از آن انتقاد کرد و طبق دستور از این جهت که اطلاعات هیچوقت از هیچ استعماری انتقاد نکرده و برای حفظ وضعیت خود همیشه با هر سیاست استعماری در این مملکت ساخته است. رل دوم را خود شرکت نفت بازی کرد که به دولت اعلام نمود و حق‌الامتیاز سال 1310 کمتر از یک چهارم سال قبل خواهد بود... رل سوم را خود شاه بازی فرمودند که امتیازنامه را انداخت در بخاری و سوخت. چنانچه این کار نمی‌شد دولت انگلیس برای یک کار عادی بجامعه ملل نمی‌رفت و شکایت نمی‌کرد. چهارمین رل بدست دکتر بنش وزیر خارجه چک‌اسلواکی صورت گرفت که بجامعه ملل پیشنهاد نمود دولت ایران و شرکت نفت با هم وارد مذاکره شوند و کار را تمام کنند که چون مقصود طرفین همین بود جامعه ملل آن را تصویب نمود. پنجمین رل را هم آقای سید حسن تقی‌زاده بازی کرد که قبل از تقدیم بمجلس قرارداد را منتشر ننمود و بمعرض افکار عموم قرار نداد... پس لازم بود که قرارداد را خود شرکت تهیه کند و کسی از مفاد آن مطلع نشود تا مجلس بتواند آن را در یک جلسه تصویب نماید (همان،صص 9-198) همچنین دکتر مصدق نظرات آقای حسن پیرنیا را در مورد خدمت بی‌شائبه رضاخان به لندن این‌گونه بیان می‌دارد: "یکی از روزهای دوره دیکتاتوری که شادروان حسن پیرنیا مشیرالدوله بدیدنم آمده بود و صحبت ما بکار نفت کشید... نظریات خود را بدین طریق بیان نمود. (1) از نظر سیاسی- تمدید مدت سبب شد که باز تا شصت سال دیگر یعنی از 1933 تا 1992 ایران نتواند قدمی در راه آزادی و استقلال خود بردارد. (2) از نظر اقتصادی- سال 1960 که قرارداد منقضی میشد تاسیسات نفت بدولت ایران تعلق می‌گرفت و سپس تمام عواید نفت متعلق بایران بودند نه 16% که شرکت نفت می‌پرداخت و اکنون باز همین مبلغ را بصورت دیگر خواهد پرداخت... گفتم اینها همه صحیح پس چرا برای چنین قراردادی جشن گرفتند و چراغان کردند؟ گفتند از بی‌اطلاعی و اختناق مردم سؤاستفاده نمودند و آن عده‌ای هم که می‌دانستند در سایه امنیت و تسلط دولت بر اوضاع نتوانستند حرفی بزنند و اعتراض کنند و این بزرگترین استفاده‌ای بود که دولت انگلیس از تشکیل دولت دیکتاتوری و امنیت سطحی می‌کرد. از آن ببعد من همیشه در این صدد بودم که مضرات تمدید را گوشزد کنم. ولی اوضاع و احوال اجازه نمی‌داد و کسی قادر نبود حتی یک کلام در صلاح مملکت اظهار کند این بود که نه چیزی گفتم نه چیزی نوشتم و با این حال بدون ذکر هیچ دلیلی روز پنجم تیرماه 1319 دستگیر شدم." (همان صص3-292) بنابراین چگونه آقای غنی می‌تواند از یک سو تک صدایی حاکم شده در دوران رضاخان را که بیگانگان مسلط از آن بهره مبسوطی می‌بردند مثبت جلوه‌گر سازد و از دیگر سو از اینکه کشور در برابر بیگانگان ذلیل و بی‌مقدار شده بود ابراز ناراحتی کند؟ اگر به واقع نویسنده مکتوبات از تحقیر ایرانی در برابر بیگانه متأثر بوده می‌بایست همچون دکتر مصدق از عوامل موثر در این تحقیر تبری جوید. جالب اینکه حتی افرادی چون ابوالحسن ابتهاج انزجار خود را از این‌گونه خیانتهای رضاخان اعلام می‌دارند و از دیکتاتور مورد نظر انگلیس تمجید نکرده‌اند: "رضاشاه در سال 1312 ناگهان تصمیم گرفت که قرارداد امتیاز نفت را که در سال 1901 بین دولت ناصرالدین شاه قاجار و ویلیام دارسی انگلیسی بسته شده بود، فسخ کند... سپس به دستور رضاشاه تقی‌زاده قرارداد جدیدی با شرکت نفت ایران و انگلیس امضاء کرد، و به موجب آن همان امتیاز برای مدت 32 سال دیگر تجدید شد و این قرارداد به تصویب مجلس شورای ملی هم رسید، در صورتی که قرارداد سابق به تصویب مجلس نرسیده بود. گذشته از این، طبق قرارداد سابق، در انقضای مدت امتیازنامه تمام دستگاههای حفر چاه بلاعوض به مالکیت ایران درمی‌آمد و حال آنکه در قرارداد جدید این ماده حذف شد." (خاطرات ابوالحسن ابتهاج، به کوشش علیرضا عروضی، چاپ پاکاپرینت لندن، سال 1991، ص234) البته منافع بیگانه در حاکم‌سازی دیکتاتوری سیاه بر ایران محدود به غارت نفت نبود، بلکه تمامیت ارضی کشور هم دستخوش منافع بیگانه بود و هر زمان انگلیس اراده می‌کرد بدون هیچ‌گونه مقاومتی بخشی از خاک ایران به سایر کشورهای وابسته به لندن واگذار می‌شد یا به طور کلی حاکمیت خود را بر مناطقی چون بحرین اعمال ‌داشتند. مسعود بهنود در این زمینه می‌نویسد: "حادثه دیگری که می‌توانست آرامش خاطرشاه را فراهم آورد، پیمان سعدآباد بود. وزیران خارجه ترکیه، عراق و افغانستان در تهران گرد آمدند و در سعدآباد بر پیمانی امضا گذاشتند و اینها هم معنای استقرار رژیم را داشت برای رسیدن به این پیمان، رضاشاه، به اختلافات ارضی با ترکیه و عراق پایان داد. از نفت خانقین گذشت و هم از ارتفاعات آرارات. این مجموعه به اضافه باجی که در قرارداد نفت به انگلیسی‌ها داده بود، در آستانه جنگ جهانی حکومت او را به عنوان حلقه‌ای از کمربند دور شوروی در چشم لندن عزیز می‌داشت. گذراندن قانونی که داشتن هر نوع افکار اشتراکی را در ایران ممنوع و غیرقانونی اعلام می‌داشت، نکته دیگری بود که براساس خواست انگلیسی‌ها به تصویب رسید." (این سه زن، مسعود بهنود، نشر علم، سال 75، چاپ چهارم، ص277) در ایام دیکتاتوری رضاخان حتی به انگلیسی‌ها اجازه داده شده بود در تعیین مقامات کشور و افرادی که باید به مجلس شورای ملی راه یابند دخالت مستقیم نمایند. برای نمونه، تلگرافچی مخصوص رضاخان در خاطرات خود معترف است که سفارت انگلیس در تهران فهرست کسانی را که باید از صندوق‌ها بیرون می‌آمدند تأیید می‌کرد: "هرچه خواستم بفهمم که علت این تغییر چیست، بالاخره چیزی نفهمیدم. فقط در بین گفتگو این طور اظهار داشت که گویا مقامات خارجی با انتخاب شدن من مخالف هستند و البته مقصودش انگلیسها بود" (شش سال در دربار پهلوی، به کوشش عبدالرضا مهدوی، خاطرات محمد ارجمند، نشر پیکان، سال 85، ص77) دکتر مصدق نیز در مورد دخالت مستقیم بیگانه در تعیین نمایندگان مجلس در دوران حکومت پهلوی اول می‌گوید: "کدام مجلس، همان مجلس که در زمان تسلط شاه فقید هیچ وکیلی به مجلس نرفت مگر با تصویب سفارت انگلیس باز همان مجلس که رئیس آن را یک اکثریت متکی به سیاست بیگانه انتخاب نمود". (خاطرات و تألمات مصدق، به کوشش ایرج افشار، انتشارات علمی، سال 65، ص191) به همین دلیل نیز سفیر انگلیس در تهران جرئت می‌کند در برابر نخست وزیر ایران برخورد بسیار تحقیرآمیزی با نمایندگان مجلس دست‌نشانده بنماید. اگر دیکتاتوری رضاخان اجازه می‌داد مردم خود به انتخاب نمایندگان بپردازند آیا بیگانه می‌توانست این‌گونه ملت ایران را تحقیر کند: "قوام‌السلطنه، ساعد و مرا دعوت کرد تا حرفهای بولارد (سفیر انگلیس) را بشنویم. آن روز بولارد گله کرد که چرا دولت ایران زودتر پول لازم را در اختیار ارتش انگلیس قرار نمی‌دهد. ساعد گفت اینکار احتیاج به قانون دارد و مجلس باید آن را تصویب کند. بولارد و ساعد به فرانسه با هم حرف می‌زدند. بولارد در جواب ساعد گفت شما اگر بخواهید می‌توانید این کار را انجام بدهید، وکلای مجلس مگر کی هستند؟ هرچه که شما بخواهید مجلس فوراً اطاعت می‌کند. بولارد در میان حرفهایش عبارت موهنی درباره وکلای مجلس بر زبان آورد..." (خاطرات ابوالحسن ابتهاج، به کوشش علیرضا عروضی، چاپ پاکاپرینت لندن، سال 1991، ص150) چه عاملی موجب می‌شود که سفیر انگلیس در برابر مقامات عالیرتبه ایرانی پایش را روی میز بگذارد و به نمایندگان مجلس فحش دهد؟ آیا عاملی جز همان یک صدایی ایجاد شده توسط رضاخان که آقای غنی مبلّغ آن است، در خفقانی که بیگانه از طریق حاکم ساختن یک قلدر قداره بند ایجاد می‌کند در همه شئون ملت ایران دخالت داشته و افرادی چون عباس مسعودی را به نمایندگی مجلس می‌رساند؟ آقای غنی خود در مورد چنین افرادی اعترافات تکان دهنده‌ای دارد: "عباس مسعودی پسر یکنفر قصابی است طهرانی که هر روز کوچک ابدال کسی بوده او را به سردار معظم (تیمورتاش) که شانزده رقم هرزه بود معرفی کردند. سوادی داشت همین قدر که بخواند و بنویسد در واقع عامی محض." (ص40) مگر خود رضاخان عامی محض نبود که بر ملت ایران مسلط شد؟ اگر عباس مسعودی - بازوی رسانه‌ای رضاخان - سوادی در حد خواندن و نوشتن داشت پهلوی دوم از همین موهبت نیز محروم بود؛ بنابراین چگونه است که قدرت گرفتن افرادی چون عباس مسعودی جای اشکال دارد و در چندین فراز از مکتوبات آقای غنی نشانه‌ای از وضعیت فاجعه‌آمیز جامعه گفته می‌شود، اما بودن رضاخان در رأس امور، چون منتخب مستقیم بیگانه است جای ابراز تأسف ندارد؟ مگر جز این است که رضاخان جماعتی از قزاق را به روی کار آورد که به لحاظ اخلاقی، پست‌ترین و بی‌بندوبارترین افراد جامعه بودند؟ سپهبد حاجعلی رزم‌آرا در مورد ویژگی‌های قزاقها می‌گوید: "زندگی کردن با افسران قزاق امر بسیار دشوار و پرمشقت بود چون من نه مشروبخور و نه مبتلا به سایر ابتلائات بودم. گذشته از حفظ خود از اعتیاد با تمام جدیت سعی در منصرف کردن رئیس خود داشتم." (خاطرات و اسناد سپهبد حاجعلی رزم‌آرا، به کوشش کامبیز رزم‌آرا، انتشارات شیرازه، سال 82، صص4-32)

رزم‌آرا همچنین در مورد دیکته شدن همه چیز و مسلوب¬الاراده شدن مسئولان در این دوران می‌گوید: "در زمان رضاشاه تشخیص برای مامورین لازم نبود... اگر سربازی را برای فرماندهی لشکر می‌گماردند همان نتیجه از وجود و عمل او حاصل می‌شد که یک شخص تحصیل کرده مجربی گمارده می‌شد کما آن که روی همین اصل اشخاصی مثل جعفرقلی آقا، کریم آقا و غیره که شخصیت و اهمیتی در این کشور نداشتند بدون کوچکترین سابقه تحصیلات و اطلاعی، به سرلشکری و زمامداری امور کشور رسیده، و در حقیقت مرجع امور و کلیه اوامر و دستورات بودند" (همان، صص9-138) بنابراین این رضاخان است که شاگرد قصابها و شاگرد بزازها همچون ملک مدنی؛ "پسره‌ئی است که در ملایر شاگرد بزاز و بعد بزاز بود" (ص42) را به روی کار می‌آورد. چگونه است که آقای غنی از وجود چنین افراد پستی به لحاظ اخلاقی در مصلحت‌سنجی امور به فغان آمده، اما به علت اصلی این موضوع هیچ‌گونه اشاره‌ای ندارد؟ جالب اینکه وقتی رزم‌آرا گزارشی در مورد یکی از سرلشکرهای منصوب شده از سوی رضاخان می‌دهد وی به صراحت به این واقعیت معترف است: "یکمرتبه شاه عصبانی شده گفت این تقصیر من است که شماها را زیردست هر بقال و عطاری می‌گذارم" (همان، ص59)

تلگرافچی مخصوص رضاخان نتیجه گماشته شدن افرادی همطراز رضاخان بر سازمانها و ادارات را این‌گونه توصیف می‌کند: "ادارات دولتی هر یک به نوبه خود مشغول انجام دادن اموری سطحی و بیهوده بودند و فرسنگ‌ها با حقیقت وظیفه‌شناسی فاصله داشتند و فقط در تلاش برای استفاده‌های نامشروع مادی اوقات اداری خود را می‌گذراندند. این برای من آینه‌ای از تشکیلات مصنوعی دولت مرکزی بود، زیرا خوب می‌دیدم که دستورهای صادره از مرکز عموماًً حاکی از تملقات برای خشنودی موقتی ذات ملوکانه است. ما هم که در ایالات و ولایات مجری دستورهای حکومت مرکزی بودیم، بنا بر سیره جاریه پشت پا به ادای وظیفه واقعی اداری خود می‌زدیم و کورکورانه دنبال پیشوایان اداری خود روان بودیم. در نتیجه این وضعیت نمی‌توان ادعا کرد که کوچکترین فایده عمومی و اساسی‌‌ای از تشکیلات وزارتخانه‌ها و ادارات دولتی عاید جامعه می‌شد، بلکه تحمیلات از هر جهت و به هر عنوان همیشه بر پیکر ناتوان ملت فقیر و بیچاره ایران وارد می‌شد." (شش سال در دربار پهلوی، به کوشش عبدالرضا مهدوی، خاطرات محمد ارجمند، نشر پیکان، سال 85، ص204) به اعتراف همه کسانی که به رضاخان نزدیک بوده‌اند دیکتاتوری وی نه تنها حاصلی برای اعتلای ایران و ایرانی نداشت، بلکه عمدتاً موجب رشد افرادی شد که نه از فرهنگ بویی برده بودند و نه از ملیت و نه... لذا با کمترین مبلغی ملت خود را به بیگانه می‌فروختند. متأسفانه با وجود همه واقعیتهای ملموس و به سهولت دست یافتنی، صاحبان دانشی چون آقای غنی در دفاع از دیکتاتور روی کارآمده توسط بیگانه به دلیل منافع شخصی آرزوهای غریبی را مطرح می‌سازند: "افسوس که رضاشاه اهل تشکیلات نبود و مثل آن است که خیال نمی‌کرد روزی خواهد مرد... نتوانست در مدت بیست سال مکتبی ایجاد کند و سامانی بوجود آورد والا بهتر از هرکسی وارد این تشخیص‌ها شده بود و اشخاص و افراد را شناخته بود. فرق او با آتاتورک این است که آتاتورک تشکیلات داد، به مال و ملک بی‌اعتنا بود. دسته‌ئی را پروراند، مکتبی ایجاد کرد و وقتی سر بر بالین مرگ گذاشت راحت مرد."(صص200-199)

در این سخن آقای غنی مشکلات بسیاری از روشنفکران سرگردان یکصدسال اخیر را می‌توان دید. این جماعت از یک سو به دلیل آشنایی با مبانی فکری و اندیشه‌ای، هنجارها و ناهنجارها را به خوبی تشخیص می‌دهند، اما به دلیل زندگی مرفه و اشرافی خود، در دفاع از ارزشهایی که به آن مقرند حاضر به پرداخت کمترین هزینه‌ای نیستند، لذا به وادی‌ای بسیار زیانبارتر از وادی غیرعالمان سوق می‌یابند. امثال آقای غنی در عرصه سخن و نظر، بهتر از هر کسی زشتی وابستگی را تبیین می‌کنند و عالمانه در وصف ارزشهای فرهنگی جامعه قلم می‌رانند، اما اگر از خیل وابستگان کسی خریدار معلومات و توانمندیهای مدیریتی آنان شود به سهولت آگاهی خویش را زیر پا می‌گذارند و از آن نردبانی برای رشد اقتصادی و ارتقای مراتب و مناصب سیاسی خود می‌سازند. البته تفاوت دوران پهلوی اول و دوم در این بود که انگلیسی‌ها در چارچوب سیاست در هم شکستن شخصیت فرهنگی ملت ایران ابتدا دیکتاتوری کم‌نظیری را بر سرنوشت این مرز و بوم حاکم ساختند و سپس روشنفکرانی چون آقای غنی را در خدمت دیکتاتور فرمانبر خویش درآوردند، اما در دوران پهلوی دوم آمریکایی‌ها روشنفکران باسواد و واقف بر توانمندیهای فرهنگی ایران را کنار زدند و مدیران بی‌هویت و بی‌اطلاع و بیگانه با ایران و ایرانی را روی کار آوردند و همین امر نیز سقوط پهلوی‌ها را تسریع کرد. برخلاف مدیران به خدمت رضاخان درآمده که عمدتاً تربیت شده دوران قاجار بودند، مدیران عصر پهلوی دوم کمترین آشنایی‌ای با فرهنگ ملی نداشتند. آقای عبدالمجید مجیدی که خود از این قبیل مدیران است می‌گوید: "یک دفعه حکومت افتاد دست عده‌ای که از دید اکثریت، غرب زده بودند و ایجاد شکاف کرد و این شکاف روز به روز بیشتر شد تا به آخر [اکثریت مردم باور داشتند] که این گروهی که حکومت می‌کنند یک عده آدمهایی هستند که نه مذهب می‌فهمند، نه مسائل مردم را می‌فهمند، نه به فقر مردم توجهی دارند، نه به مشکلات مردم توجه دارند. اینها آدمهایی هستند که آمده‌اند بر ما حکومت می‌کنند غاصب هستند، یا نمی‌دانم، مأمور غربی‌ها هستند." (خاطرات عبدالمجید مجیدی، وزیر مشاور و رئیس سازمان برنامه و بودجه 6-1351، تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات گام نو، سال 81، ص44) اکنون می‌توان به مقایسه آقایان غنی و مجیدی پرداخت. آقای مجیدی که خود اذعان دارد که با زبان مردم یعنی فارسی در جلسات خصوصی تکلم نمی‌کرده‌اند و در مذاکرات رسمی در محافل خود یا به فرانسه سخن ‌گفته‌اند یا به انگلیسی. به همین دلیل با ادبیات فارسی کاملاً بیگانه بودند. اما افرادی چون آقای غنی نه از جنبه اعتقادی بلکه از آن جهت که بتوانند در جامعه تأثیر‌گذار باشند علاوه بر متون عربی با قرآن و تفسیر آن نیز حشر و نشری داشتند، شناخت ادبیات فاخر این مرز و بوم همچون شعر لازمه ارتباطات ارزیابی می‌شد و ... هرچند از لابلای این مکتوبات به سهولت می‌توان دریافت که آقای غنی پیوند اعتقادی چندانی با اسلام حتی با حافظ که به وی ارادت فوق‌العاده‌ای می‌ورزد ندارد، اما به عنوان یک مدیر متوجه این مهم است که در چه جامعه‌ای می‌خواهد مدیریت کند: "باری کاش مجال بود که پیش از اینها بحافظ سر می‌سپردیم. زندگی مرا خواسته بودی، بهر نحوی هست ایام می‌گذرانم... هفته‌ئی چند ساعت قرآن و تفسیر می‌خوانم و برای این کار یکی از شیوخ دانشمند و مدرسین فاضل ‌الازهر را خواهش کرده‌ام هفته‌ئی چند ساعت بیاید. از این راه با لغت عرب که چندی متارکه شده بود، بار دیگر تجدید عهد می‌کنم" (صص7-396) در مورد مبانی اعتقادی آقای غنی باید به چند نکته اشاره کرد تا آرزوی وی در زمینه ایجاد مکتبی توسط رضاخان کمی روشنتر شود. در مورد سوابق خانوادگی صاحب مکتوبات آقای باستانی پاریزی می‌نویسد: "مخالفان، بهایی بودن خاندان مادرش را بهانه قرار دادند و او را نیز متهم ساختند چندانکه ناچار شد به مشهد مهاجرت کند. گویا کاندیدا شدن او برای وکالت مجلس و رقابت با میرزاحسن وکیل موجب این گرفتاریها شده بود. دکتر غنی در 1309 که رضاشاه از سبزوار می‌گذشت، از شاه پذیرایی کرد. شاه او را دلگرمیها داد..." (از مقدمه کتاب خاطرات دکتر قاسم غنی، انتشارات کاوش، صفحه دوازده) آقای باستانی پاریزی همچنین در فراز دیگری از مقدمه خود در این زمینه می‌افزاید: "توضیح اینکه پدر مادر دکتر غنی، ملاعلی کوشک باغی، بعد از آنکه دخترش به ازدواج عبدالغنی درآمد بهایی شد. بنابراین دلیلی نیست که این تغییر عقیده در مادر دکتر مؤثر شده باشد." (همان، ص23) البته تفحص در این امر از دایره این نقد خارج است، اما در مورد آنچه به قیودات اسلامی باز می‌گردد باید گفت جناب غنی به شرب خمر اشاراتی دارد و حتی برای توجیه این عمل بوضوح مغایر با دین،‌ برداشت ناروایی را از اشعار عرفانی حافظ، مستمسک خود قرار می‌دهد: "چه قدر خوشوقت و مسرور شدم که جام شرابی با دوستان به یاد من نوشیده‌اید اگر تاثیری باشد در نفس و همت خمار است و حافظ سالها قبل باین لطیفه پی برده بوده است." (ص297) البته عارف بزرگی چون حافظ، با علم به این که در آینده برداشتهایی سطحی و غیراصولی از اشعارش صورت خواهد کرفت، پاسخی درخور به این گونه ظاهربینی‌ها داده است:

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید شرمنده آنکه نظر بر مجاز کرد

بلاشک این برداشت انحرافی از اشعار جاودانه و روح‌بخش حافظ به رفتار و مشی عملی مدعی حافظ‌شناس باز می‌گردد؛ زیرا در فرازهای دیگر نیز از اعطای چند بطری شراب فرانسوی به دوستی بیمار سخن به میان می‌آورد. آنچه بیش از همه این بیگانگی با روح اسلام را در معرض قضاوت قرار می‌دهد ابراز تأسف بدین جهت است که رضاخان در طول بیست سال نتوانست مکتبی ایجاد کند. با توجه به عناد و ضدیت که این به قدرت رسیده توسط انگلیسی‌ها با اسلام، اگر مکتبی در ایام دیکتاتوری سیاه ایجاد می‌شد فقط می‌بایست همان تقابل و دشمنی در آن نهادینه می‌گشت. رضاخانی که به دلیل حساسیت لندن به قدرت اسلام به بدترین اشکال و خشونتبارترین روش‌ها با مظاهر اعتقادی در جامعه مقابله می‌کرد کدام مکتب را می‌توانست در ایران بنیان گذارد: "حرکت دسته‌های عزادار در ایام عاشورا را ممنوع گردانید و اگر احیاناً در بعضی خانه‌ها محرمانه مراسم عزاداری بعمل می‌آمد صاحبان خانه تحت تعقیب قرار می‌گرفتند و بزندان می‌افتادند. بعداً بجای عزاداری کاروان شادی (کارناوال) در ایام عاشورا براه انداختند و صنوف را مجبور می‌کردند که در برپائی کارناوال پیشقدم شده هر صنفی دسته خود را شرکت دهد. خوب بخاطر دارم در اواخر سلطنت پهلوی حرکت کارناوال (کاروان شادی) مصادف بود با شب عاشورا و در کامیون‌ها دستجات رقاصه با ساز و آواز به پای کوبی و رقص در شهر بگردش درآمده بودند (حسین مکی، تاریخ بیست ساله، صص 20-18)

هیچ صاحبنظر و تاریخ‌پژوهی نمی‌تواند این واقعیت را نادیده گیرد که چنین ضدیتی با اعتقادات دینی جامعه ریشه بیرونی داشته است. انگلیسی‌ها که در جریان نهضت مشروطه به قدرت فرهنگ دینی ملت ایران پی برده بودند بعد از به قدرت رساندن قزاقی که صرفنظر از مفاسد بسیار، حتی توان خواندن و نوشتن نداشت درصدد تخریب بنیانهای فرهنگی این مرز و بوم برآمدند. اگر انگلیسی‌ها نتوانستند همچون ترکیه در ایران به رضا پالانی عنوان "پدر ملت ایران" دهند بدین خاطر نبود که پهلوی اول به جمع‌آوری اموال مشغول شد و چو مصطفی کمال پاشا نتوانست تغییر خط دهد و ملت ایران را از متون فرهنگی خویش منقطع سازد، بلکه به منظور درک علت عدم توفیق دست نشانده انگلیس در ایران برای انجام کارهای بنیادی‌تر و توفیق آن در ترکیه باید به ریشه‌های دیگری در این سرزمین نظر افکند، چرا که لندن به دلیل وحشت بیشتر از سابقه و توان تمدنی ایران، هرآنچه در توان داشت به کار بست تا مکتب دلخواهش را جایگزین کند، اما در ایران و ایرانی همواره قابلیت‌هایی وجود داشته (البته بعضاً آقای غنی نیز به آنها معترف است) که بیگانه را در نیل به اهدافش ناکام گذارده است. برای نمونه، در ترکیه خط تغییر کرد، اما در ایران به دلیل مقاومت همه اقشار نتوانستند به این خیانت جامه عمل بپوشانند. در ترکیه یک دست نشانده عنوان "پدر ملت ترک" گرفت اما در ایران روحانیون و روشنفکران پاکباخته مانع از آن شدند که شأن ملت ایران بدین حد تنزل یابد که یک قزاق دائم‌الخمر بی‌سواد عنوان پدر آنها را گیرد. هرچند بزرگانی چون مدرس، میرزاده عشقی و ... جان خود را در این راه گذاشتند. سروده عشقی که گفت:

پدر ملت ایران اگر این بی‌پدر است بر چنین ملت و گور پدرش باید ر¬ی¬د

برای همیشه تلاش انگلیس را در ایران به منظور انتخاب پدری دست نشانده و ناباب برای یک ملت بزرگ ناکام گذاشت، در حالی‌که لندن به دلیل حساسیت بیشتر در مورد ایرانیان بسیار خشونت‌بار تر عمل کرده بود. قدرتهای سلطه‌گر در دو قرن گذشته به ایران به عنوان کشوری نگریسته‌اند که جملگی پارامترهای تمدن‌سازی یعنی قدرت، ثروت، علم، فکر، فرهنگ و هنر را دارد، به همین دلیل نیز بعد از سلطه یافتن بر این مرز و بوم با تمام توان در صدد تخریب بنیانهای استقلال آن برآمدند. در حالی‌که در ترکیه مصطفی کمال پاشا را که دستکم تحصیلات عالی در رشته حقوق داشت به روی کار آوردند، در ایران به منظور اعمال بالاترین تحقیرها قزاق پرمسئله‌ای را شناسایی کردند و به سلطنت رساندند. یک نویسنده متمایل به پهلوی‌ها در مورد این قزاق منتخب می‌نویسد: "(رضا قزاق) دو سه باری مشمول عنایات فرمانفرما والی کرمانشاه قرار گرفته بود... به پیشنهاد پالکونیک اوشاکف فرمانده روس قزاق کرمانشاه و تصویب فرمانفرما، به عنوان افسر، فرمانده رسته پیاده شد... اما قمه‌کشی، قمار هر شبه و بدمستی از سرش دور نشد... تابستان همان سال در رکاب فرمانفرما به تهران رفت و در بازگشت دستور یافت که زیر نظر افسران روس کار با شصت تیر بیاموزد. لقب تازه‌ای به جای "رضا قزاق" در انتظارش بود "رضا شصت تیر"، در این زمان به امر فرمانفرما، فطن‌الدوله پیشکار شاهزاده، اتاقی در کنار هشتی خانه به او داده بود و هر شب سینی عرق و وافور او را مهیا می‌کردند." (این سه زن، مسعود بهنود، نشر علم، چاپ چهارم، سال 75، ص14)

نکته در خور توجه اینکه آقای غنی به برخی دستور العملهایی که همزمان انگلیسی‌ها به دو دست نشانده خود در ایران و ترکیه دیکته کرده بودند، واکنشهای متفاوت نشان می‌دهد. وی با علم به محروم شدن ملت ایران از غنای منابع فرهنگی خود چون حافظ و غیره با تغییر خط در ایران مخالف بوده است: "مطلب دیگر آن راجع به سعید نفیسی است که پس از مراجعت او از افغانستان کاغذ مفصلی باو نوشتم که آقاجان تغییر الفبا چه صیغه‌ئی است تو که سواد داری تمام عمرت را با تحصیل شعر و ادب ایران گذرانده‌ئی هزارها کتب خطی بدست آورده‌ای ترک‌ها چه فایده بردند؟ بچه‌های ما چه خواهند کرد؟" (ص33) در فراز دیگری به صراحت آقای غنی مسئله نفیسی را ناشی از وابستگی برادرش به انگلیس می‌داند، با این تعبیر که وی و مصطفی فاتح صیغه‌های اندرون یک خان‌اند: "کاغذش را بدقت بخوانید. تمام سعید در این تو است. می‌گوید اوضاع ایران بد است. الفبا را موقتاً تغییر دهیم تا مردم زود یاد بگیرند و رای بدهند و مملکت اصلاح شود... بر فرض آموختن الفباء لاتین آسان هم باشد تازه چه بودجه و چند نفر معلم دارید؟ خلاصه من از وصف آن عاجزم، مگر خودتان بخوانید و حقیقتاً شفقت حاصل کنید. این بیچاره چوب برادر کثیفش مشرف نفیسی را می‌خورد او وقتی با مصطفی فاتح مثل آنکه صیغه‌های اندرون یک خان..." (ص63)

بنابراین به اصطلاح آتاتورک که توانست این خیانت یعنی محروم ساختن آیندگان از متون غنی فرهنگ اسلامی را عملی سازد و با برقرار ساختن مکتب لائیسم تا مدتها ترکیه را پایگاه بیگانه سازد، چرا باید مورد تمجید آقای غنی قرار گیرد؟ البته اگر مدیران این کشور سطحی بالاتر از مدیران رضاخان و محمدرضا پهلوی داشتند، این مسئله به سطح سواد آتاتورک بازمی‌گشت. همان‌گونه که اشاره شد، رضاخان حتی سواد خواندن نداشت، در حالی‌که دست نشانده انگلیس در ترکیه حقوقدان بود و همین موجب شد تا مدیران متفاوتی در ایران و ترکیه تربیت شوند.

ازجمله تناقضات دیگر در مواضع آقای غنی، تجلیل همزمان وی از قاتل و مقتول است. برای نمونه، از یک سو داور را به عرش می‌رساند و از دیگر سو قاتل او یعنی رضاخان را مورد تمجید قرار می‌دهد: "خدا بیامرزد آن مرد بزرگ آسمانی داور را. وقتی با هم صحبت می‌کردیم، صحبت از یک مسئله تاریخی بمیان آمد که مورد بحث و نظر بود..."(ص203) اگر داور مردی آسمانی بود علی‌القاعده کسی که وی را وادار به خوردن تریاک کرد باید فردی شیطانی باشد یا در جایی دیگر آقای غنی از مصدق تجلیل می‌کند، لذا نمی‌تواند از کسی که او را به زندان انداخت و سپس راهی تبعید کرد نیز به نیکی یاد کند، در حالی که وی در نامه‌ای به مصدق می‌نویسد: "قربانت شوم... بحضرت مستطاب‌عالی از روی قلب و صمیمیت دعا می‌کنم و طول عمر و موفقیت می‌طلبم حضرت‌عالی بهترین مثالید بر اینکه نیت پاک منتج چه نتایج عظیمه می‌شود. آنچه تا بحال واقع شده بسیار مستحسن و پسندیده است." (صص1-380)

در حالی‌که مصدق عملکرد رضاخان را کاملاً در جهت خدمت به بیگانه و خیانت می‌شمرد چگونه می‌توان هم عملکرد او را به سبب کوتاه کردن دست انگلیس از سرنوشت کشور ستود و هم عملکرد رضاخان را که به اذعان این شخصیت مورد احترام آقای غنی خیانت به ملت بوده، مثبت ارزیابی کرد؟ برای نمونه، مصدق یکی از عملکردهای عمرانی رضاخان را در جهت تامین اهداف استراتژیک انگلیس خیانت به ملت می‌خواند: "در خصوص راه‌آهن- مدت سه سال یعنی از سال 1304 تا 1306 هر وقت راجع باین راه در مجلس صحبتی می‌شد و یا لایحه‌ای جزء دستور قرار می‌گرفت من با آن مخالفت کرده‌ام. چونکه خط خرمشهر- بندرشاه خطی است کاملاً سوق‌الجیشی و در یکی از جلسات حتی خود را برای هر پیش‌آمدی حاضر کرده گفتم هرکس به این لایحه رأی بدهد خیانتی است که بوطن خود نموده است که این بیان در وکلای فرمایشی تاثیر ننمود، شاه فقید را هم عصبانی کرد و مجلس لایحه دولت را تصویب نمود... در جلسه‌ی 2 اسفند 1305 مجلس شورای ملی گفتم برای ایجاد راه دو خط بیشتر نیست: آنکه ترانزیت بین‌المللی دارد ما را به بهشت می‌برد و راهی که بمنظور سوق‌الجیشی ساخته شود ما را بجهنم و علت بدبختیهای ما هم در جنگ بین‌الملل دوم همین راهی بود که اعلیحضرت شاه فقید ساخته بودند ساختن راه‌آهن در این خط هیچ دلیل نداشت جز اینکه می‌خواستند از آن استفاده سوق‌الجیشی کنند و دولت انگلیس هم در هر سال مقدار زیادی آهن بایران بفروشد و از این راه پولی که دولت از معادن نفت می‌برد وارد انگلیس کند... چنانچه در ظرف این مدت عوائد نفت بمصرف کار[خانه] قند رسیده بود رفع احتیاج از یک قلم بزرگ واردات گردیده بود و از عواید کارخانه‌های قند هم می‌توانستند خط راه آهن بین‌المللی را احداث کنند که باز عرض می‌کنم هر چه کرده‌اند خیانت است و خیانت" (خاطرات و تألمات مصدق، به کوشش ایرج افشار، انتشارات علمی، سال 1365، صص52-349) در حالی‌که مصدق رضاخان را دست نشانده بیگانه و همه خدماتش به آنها را خیانت به ملت می‌داند چگونه آقای غنی می‌تواند ارادتمند هر دو که در دو قطب متضاد قرار دارند باشد؟ این تناقض از آنجا حاصل می‌شود که صاحب مکتوبات در دوران نهضت ملی شدن صنعت نفت اعلام موضع کرده است و از آنجا که احتمال پیروزی کامل مصدق بر دربار وجود دارد، لذا سیاست "یکی به نعل و یکی به میخ" را دنبال می‌کند. البته برخی انتقادات از حواشی دربار نیز برای خواننده اثر کاملاً‌ قابل درک است. آقای غنی به دلیل ارادت ویژه‌اش به آمریکا در ابتدای دهه 20، مایل است به عنوان سفیر در این کشور تعیین شود، اما محمدرضا پهلوی به دلایلی این خواسته را اجابت نمی‌کند و این مسئله موجب مختصر کدورتی در روابط فی‌مابین می‌گردد. آقای غنی این گلایه خود را به طرق مختلف، به ویژه در قالب انتقاد از مدیران وقت ابراز می‌دارد و زمانی که با بی‌توجهی مواجه می‌شود ناگزیر از استعفاست: "بهرحال بنده که بسلامتی کنار رفتم و پریروز تلگرافی کردم بوزارت خارجه و بدفتر مخصوص شاهنشاهی که مرا از هر خدمتی معاف بفرمایند هم در آمریکا و هم در ترکیه... مرا مخیر داشتند که اگر بآنکارا نخواهم برگردم حقوق و فوق‌العاده و امتیازات سفیر کبیری را بدهند برای جلب دوستی آمریکا و تماس با اهل علم و ارباب حل و عقد اینجا. بنده حساب دستم بود و محور کارها چیست می‌دانستم. اتفاقاً همانروز مرقومه شما رسید مثل اینکه پس از تلگراف‌ها خاطرم خوش‌تر شد که چه کار خوبی کرده‌ام. شاه که در آمریکا تشریف داشتند دو مجلس فرمودند که من در آمریکا ماندنی خواهم بود یکدفعه هم در شام ژنرال آیزن‌هاور به ژنرال فرمودند دکتر غنی سفیر من است در ترکیه ولی میخواهم او را در آمریکا بگذارم... همین گفتگوها جماعتی را بیدار کرد که اینجا کارهائی دارند که هم نان در آن خواهد داشت و هم کلیک انگلیسها در چگونگی آن ذی‌نفع است. انتظام را انتخاب کرده‌اند که عمری را به دلقکی و مرد رندی گذرانده."(ص266)

در حالی‌که آقای غنی علت ترک پست سفارت خود در ترکیه و اقامت طولانی در آمریکا را معالجه اعلام کرده بود تا به این ترتیب زمینه انتخابش به عنوان سفیر در این کشور فراهم آید، محمدرضا پهلوی نیز بیماری وی را بهانه قرار داد تا از این اقدام سرباز زند: "پریروز تلگرافی از اعلیحضرت داشتم که مفاد آن این بود: "...خدمات صادقانه شما همواره موجب قدردانی و توجه مخصوص ما بوده و از طولانی شدن کسالت شما قلباً متأثریم چون میدانیم که در راه خدمت همیشه رنج و زحمت را بر خوشی و راحتی خودتان ترجیح داده‌اید شما هیچوقت آلت معطله نبوده‌اید. در صورتیکه نخواهید به آنکارا مراجعت کنید، بنظر ما بهتر است پیشنهاد وزارت امور خارجه را قبول نمائید و در شناساندن ایران و جلب دوستی آنها خدماتی انجام دهید و بر سوابق پسندیده خودتان بیفزائید تا انشاءالله عوارض مزاجی بکلی مرتفع و در کارهای مهم‌تر وجود شما مورد استفاده واقع گردد." هنوز جوابی نداده‌ام فقط با تلگراف بوصول اشاره کردم و گفتم موضوع کسالت من بکلی برخلاف واقع است. حالم خوب است."(ص275)

اقامت طولانی آقای غنی در آمریکا به عنوان سفیر ایران در ترکیه صرفاً با توجیه بیماری صورت گرفته بود تا بدینوسیله زمینه انتصابش به سفارت ایران در واشنگتن فراهم آید، اما زمانی که همین موضوع را محمدرضا پهلوی بهانه قرار می‌دهد تا فرد دیگری را به این سمت بگمارد آقای غنی اعلام می‌دارد که مسئله کسالت به کلی منتفی است. در حالی‌که تا آن زمان بهانه وی برای ترک پست خود در آنکارا و تفریح و گردش در ایالات متحده، صرفاً بیماری بود. داستان این اصرار و انکار به همین‌جا ختم نمی‌شود. آقای غنی در آمریکا می‌ماند و ضمن سعایت و بدگویی در مورد سفرای تعیین شده در آمریکا از سایر مدیران نیز با تحقیر یاد می‌کند تا فشار لازم را برای نیل به خواسته خود وارد آورد. بنابراین انتقادات آقای غنی از مدیران تربیت شده در دوران رضاخان و محمدرضا پهلوی، به دلیل حریت وی در بیان حقایق و انتقاد از مفاسد نیست بلکه به منظور نیل به منافع شخصی صورت می‌گیرد. نکته قابل توجه در این انتقادات حفظ خط قرمزهاست. در حالی‌که عامل اصلی وابستگی در کشور، پهلوی‌ها بودند غنی در انتقاداتش ضمن استثنا کردن پهلوی اول و دوم (حتی بعضاً تجلیل از آنها) به دیگران به شدت می‌تازد و به صورت بسیار اشاره‌وار برخی واقعیت‌ها را بازگو می‌کند: "شما از این مردم چه انتظاری دارید؟ دربار گردون مدارمان در چه حال و در چه کار است که من از یک مشت رجاله که تا تاریخ دنیا بوده کارشان همین نمایش پست‌ترین غرائز حیوانی بوده است بنالم."(ص154)

همچنین انتقادات بسیار سرپوشیده و صرفاً تهدید‌آمیزی از مادر و خواهر محمدرضا مطرح می‌سازد تا نشان دهد می‌تواند اطلاعات خود را در صورت تن ندادن شاه به خواسته‌اش به کار گیرد: "ملکه ننه فراموش شده؟ زندگی اشرف را ندیده‌ایم؟... آیا هر چه می‌گویند دروغ است؟... شخص خودم چیزها برأی‌العین دیده‌ام که خدا می‌داند هیچوقت در جایی ثبت نخواهم کرد زیرا برخلاف عفت ملی است و از حد گفتن خارج است." (ص27) آقای غنی حتی در زمانی که روابطش با دربار تیره می‌شود صرفاً اشاره‌وار و به صورت پوشیده به شرایط خانواده پهلوی می‌پردازد. شاید خواننده تصور کند که مشی وی این‌گونه است که وارد جزئیات اخلاقی افراد نمی‌شود، در حالی‌که اینطور نیست. مرور خاطرات آقای غنی گواه بارزی بر این مدعا است، بویژه اینکه وی بعد از عدم موفقیتش در بازگردانیدن فوزیه به تهران تلاش زیادی دارد تا از او چهره‌ای بسیار زشت ترسیم کند. جناب سفیر ایران در مصر که مأموریت ویژه‌ای برای بازگرداندن ملکه فراری از دربار ایران دارد به نقل از یکی از مقامات مصری به نام یوسف ذوالفقار پاشا می‌نویسد: "کریم ثابت و دکتر رشارد را دو نفر جاکش معرفی می‌کرد که رسماً برای این کار هستند... دکتر رشارد دکتر جوانی است در قشون. زن او زن خوشگلی است. مورد توجه ملک است و فعلاً‌ ندیمه و همدم فوزیه است. مادر این زن دخترخاله یا چیز دیگر شیوه کار خانم مادرزن فخری پاشاه بوده، حاصل انتصاب وصلتی دوری با خانواده دارد... [از] عمر فتحی پاشاه می‌گفت زنش در فاحشه‌خانه بوده. و دختر عموی وی بود، در فاحشه‌خانه عمرپاشا با او آشنا شده و او را زن خود کرد. پرسیدم آیا فوزیه در نظر دارد کسی را ازدواج کند یعنی طلاق بگیرد و زن او شود. می‌گفت: یکوقت شهرت یافت که می‌خواهد زن اسماعیل شیرین شود. پرسیدم او کیست؟ چنین شرح داد: که حسن طوسن یکی از شاهزادگان مصر زنی داشت که تقریباً دختر فاحشه سبکی بود این دختر رسما مترس و معشوقه شاه شد. حسن طوسن در حادثه اتومبیل در پاریس مرد. و این زن هم دور شاه بود. شاه زود زود معشوقه عوض می‌کند، گاهی به مترس‌های قدیم رجوع می‌کند. بهرحال این زن هنوز در اطراف شاه هست. این زن پسرعموئی دارد که او بنام اسماعیل شیرین است. یعنی بنام پدر این دختر (پدر دختر اسمعیل شیرین بوده). این پسر مورد توجه فوزیه واقع شده بطوریکه چندی در افواه شایع بود قسمت بد کار فوزیه این است که دائماً با برادر خود است و تقریباً معروف است که شاه او را وسیله آشنایی با بعضی دختران قرار می‌دهد. چیز دیگری هم گفته شد که من شرم دارم در دفترم قید کنم و من از خارج هم شنیدم، در آمریکا هم شنیدم در محیط وزارت خارجه شنیدم" (خاطرات دکتر قاسم غنی، به کوشش محمدعلی صوتی، انتشارات کاوش، سال 1361، صص8-37) جالب اینکه این نوع اتهام‌زنی‌ها به فوزیه و سعی در تخریب شخصیت وی بعد از تلاش بسیار برای بازگردانید‌نش به ایران صورت می‌گیرد. اگر فوزیه اینچنین بود که ادعا می‌شود، چرا محمدرضا پهلوی برای برطرف کردن آبروریزی فراری شدن ملکه‌اش به هر دری می‌زند و حتی رسماً اعلام می‌کند حاضر است مادر و خواهرش اشرف را از ایران اخراج کند: "اعلیحضرت هم فرمودند: دکتر غنی بسمت سفارت بمصر خواهد آمد و او تنها کسی است که شاید بتواند کاری بکند و در این موضوع اقدامی کند که مشکل حل شود. من باو خیلی اطمینان دارم و او تنها امید من است. خیلی از شنیدن این حرف متاثر شدم. می‌گفت شاه می‌فرمودند: شما بفوزیه بگوئید که اگر بخواهد که من اشرف و مادرم را از ایران خارج کنم، این دو کار را خواهم کرد. و من با پیغام بفوزیه رسانیدم. گفته بود: حالا دیگر این کار دیر است. حالا دیر شده است. دیگر می‌گفت، شاه فرمود که بهرحال من فوزیه را طلاق نخواهم داد." (همان، ص23)

در حالی ‌که حتی به تعبیر آقای غنی "ننه ملکه" در خاطرات خود فوزیه را اُمل می‌خواند، بدین سبب که او از رقصیدن با دوستان محمدرضا امتناع می‌کرد و این بدان معنی است که به لحاظ اخلاقی فوزیه بسیار متفاوت بوده و با مفاسد دربار ایران همراهی نمی‌کرده است. مفاسد دربار ایران که علاوه بر مسائل اخلاقی، دست به هر جنایتی نیز می‌آلود، موجب فراری شدن فوزیه و هراس وی از بازگشت به ایران شود. آقای غنی نیز در خاطرات خود به این واقعیت اعتراف دارد: "ذوالفقار پاشا در طی نقل این صحبت، از من قول خواست که محرمانه بماند و احدی نداند و گفت: سری که به شما بگویم، این است که من باز چون اصرار کردم، فوزیه گفت: بسیار خوب اگر بروم دیگر امید این را نداشته باشید که مرا زنده ببینید. متعجب شدم که یعنی چه؟ گفت: بلی، من یقین دارم که مرا مسموم خواهند کرد و از میان خواهند برد و اسم ناخوشی به آن خواهند چسباند که مثلا بحصبه یا محرقه مرد. از شنیدن این موضوع، مبهوت شدم."(همان، ص15) با علم به عمق فجایع در دربار پهلوی این‌گونه به لجن کشیدن فوزیه بعد از ناامید شدن از بازگشت وی به ایران شرط اخلاق نیست، به ویژه اینکه در فراز دیگری واسطه محبت شدن فوزیه برای برادرش تکذیب می‌شود: "خانم آقای محسن قراگوزلو آمد. در طی اظهارات شرحی از اشاعات راجع بفوزیه و برادرش ملک فاروق اظهار داشت که شیوع کامل دارد. از وقتی که فوزیه بقاهره آمده تا بحال در در و بیرون دیده نشده است و نیز با برادر خود دیده نشده است." (همان، ص41) متأسفانه آقای غنی علی‌رغم معلومات و اطلاعات فراوانش ازجمله روشنفکرانی است که صرفاً می‌خواهد خود را خوب بفروشد. این‌گونه روشنفکران به دلیل عادتشان به زندگی اشرافی (همان‌گونه که از لابلای سطور مکتوبات به خوبی در مورد وی و ایرج افشار می‌توان درک کرد) نمی‌توانند در خدمت ملت درآیند، زیرا در خدمت ملت بودن جز سختی و مرارت چیز دیگری ندارد. چنین روشنفکرانی حتی به درستی از شیخ فضل‌الله نوری تجلیل می‌کنند، اما حاضر نیستند کمترین همراهی‌ای با مشی آنان داشته باشند. زندگی اشرافی برای این قبیل افراد در همراهی با دیکتاتور به روی کار آورده شده توسط بیگانه تأمین خواهد شد و نه با مخالفت عملی با سیاست‌های انگلیس. شخصیتهایی چون مدرس که با سیاست بیگانه مخالفت می‌ورزند علاوه بر سالها زندان و شکنجه عاقبت با زبان روزه به شهادت می‌رسند اما افرادی چون آقای غنی ضمن تفریح و تفرج در آمریکا، اگر دیکتاتور بهای لازم را برای خریدن آنها ندهد به طرح انتقاداتی حاشیه¬ای از او می‌پردازند، آن‌هم نه برای آگاهی مردم، بلکه به صورت خصوصی برای برخی سیاستمداران، تا به طور غیرمستقیم به گوش دیکتاتور برسد و برای ساکت کردنشان، هزینه زندگی اشرافی در آمریکا پرداخت شود، کما اینکه محمدرضا پهلوی حاضر می‌شود حقوق و مزایای سفیر را به آقای غنی بپردازد و وی صرفاً در آمریکا با صاحبان نفوذ، ارتباط غیررسمی برقرار کند. خواننده بخوبی می‌تواند دریابد که توانمندی علمی این‌گونه افراد صرفاً در خدمت قدرتهایی قرار گرفته است که می‌توانسته‌اند هزینه گزاف زندگی اشرافی آنان را بپردازند. توهین‌های آقای غنی به ملت ایران در این مکتوبات فراوان است که عدم اعتقاد وی و امثال وی را به مردم مشخص می‌سازد: "تف بگور پدر این مملکت که تقی‌زاده را خائن وطن میشمارد"(ص265) (این در حالی است که دستکم به دلیل تمدید قرارداد دارسی، همه دلسوزان این مرز و بوم حتی دکتر مصدق او را خائن می‌خوانند)، "تف و هزار تف بگور پدر این مردم. حرف حق صحیحی را دارند باطل میکنند، همین موضوع بانک بین‌المللی اگر با چهار نفر عاقل آشنا بسخن، مباحثه بعمل آید و باصطلاح چانه بزنند ممکن است با شروط بهتری و با شناخته شدن ملی بودن نفت کار خاتمه بیابد"(ص118) (چون ملت ایران در جریان ملی شدن صنعت نفت تن به شرایط غیرعادلانه آمریکا نمی‌دهد مستحق هر توهینی است) و...

آقای غنی با وجود اینکه از احساس حقارت دیگر مدیران کشور در برابر بیگانه به زشتی یاد می‌کند خود به نوعی در ارتباط با آمریکا دچار چنین وضعیتی است: "غالب زمامداران ما بدون اینکه بزبان بیاورند... حس حقارت و فرومایگی عجیبی آنها را فرا گرفته، از خود مایوس‌اند و خود را بسیار حقیر میشمارند. از مختصات این طبقه که گاهی هم از خوبان و پاکان بشمار میآیند این است که بواسطه آن وحشت و این حس یأس دست بهیچ کار اساسی نمی‌زنند". (ص207)

قطعاً این انتقادات را آقای غنی متوجه وابستگان به انگلیس می‌نماید، اما زمانی که از آمریکا سخن می‌گوید به گونه‌ای واله و شیداست که گویی خود را کاملاً محو شده می‌یابد: "یکنفر خارجی و یکنفر انگلیسی حتی مثل آن است که جهت اشتراکی نداشته باشند. همین طور است در مملکت فرانسه که یک فرد، یا فرانسوی است یا خارجی. غیرفرانسوی راهی ندارد که فرانسوی شود ولو تابعیت فرانسه را هم قبول کند، باز خارجی محسوب است... آمریکائی نگاهش بهر فردی از افراد بشر همان نگاهی است که نسبت به آشنایان خود دارد و در عالم ضمیر و اعماق ذهن مطلقاً و ابداً فرقی قائل نیست... خلاصه مطلقاً و ابداً تعصب دیده نمی‌شود، ابیض و اسود گفته نمی‌شود باید خیلی چیزهای آمریکا را بهمین نحو قیاس کرد، مثلاً مساوات. آزادی امری است طبیعی داخل سرشت اینها. یکنفر آمریکائی ایالات و ولایات اصلاً فکر نمیکند که ممکن است غیر از این باشد. این است که هیاهو هم در اطراف این کلمات نیست. هیاهو وقتی است که گل انسان با چیزی عجین نشده باشد." (صص202-201)

خواننده در این فراز آقای غنی را آنچنان مرعوب آمریکا می‌بیند که ظاهراً فراموش کرده آمریکایی‌ها همان اروپایی‌های مهاجرت کرده به سرزمینی‌اند که ساکنان آن سرزمین را با قساوت و بی‌رحمی تمام ‌کشتند و شعار "یک سرخپوست خوب، سرخپوست مرده است" را ترویج ‌کردند. نسل کشی کسانی که آمریکا به آنها تعلق داشت در حدی بود که امروز بندرت در این سرزمین پهناور می‌توان صاحبان اصلی آمریکا را یافت. همچنین ظاهراً جنایات سابقه‌داران اروپایی، به ویژه انگلیسی‌هایی که به آمریکا مهاجرت کردند، در ارتباط با سیاه‌پوستانی که خود به عنوان برده به این منطقه آوردند فراموش شده است و کوکلوس¬کلانها که حتی امروز از جنایات علیه سیاه‌پوستان فروگذار نیستند و... از نظر آقای غنی محو شده‌اند. لذا ایشان در رخ آمریکاییان، سراسر حسن جمال!! می‌بیند.

در آخرین فراز از این نقد باید بر این نکته تأکید کرد که مکتوبات عرضه شده در این اثر کمک شایانی به درک این واقعیت خواهند کرد که علم عالمان هیچ کمکی به جامعه بشری نخواهد کرد مگر آنکه جهت‌گیری درستی داشته باشند. افرادی چون فروغی، تقی‌زاده و ... با وجود معلومات فراوان، در خدمت بیگانگان قرار گرفتند و ضمن توجیه دیکتاتوری سیاه رضاخانی بستر چپاول سرمایه ملی را برای بیگانگان فراهم آوردند. آقای غنی نیز با همه معلوماتش در مورد حافظ و سایر متون ارزشمند ادبیات ایران و جهان (هرچند به لحاظ درک و ارتباط فکری با حافظ محل تردید وجود دارد) در شرایطی که ملت ایران به روشنفکران فرهیخته‌ای که با گذشتن از منافع خود، واقعیت‌ها را به آنان منعکس سازند، نیاز دارد سر در آخور دیکتاتوری فرو برد و زندگی مرفه خود را آبادتر ساخت. چنین علم و معلوماتی صرفاً به کار معامله با اربابان قدرت می‌آید و باید بحق اذعان داشت که آقای غنی جزو افردی است که خود را ارزان نمی‌فروخته و برای خود شأن و منزلتی قائل بوده است.

البته باید یادآور شد این شأن و منزلت در برخی موضعگیری‌های ایشان، همچون مخالفت با بازدید محمدرضا پهلوی از رژه نیروهای اشغالگر آمریکایی در تهران رخ می‌نماید، اما با این وجود در این رژه که عنوان "رقص در عروسی مادر خود" (ص62) را به آن می‌دهد شرکت می‌کند؛ زیرا حاضر نیست بهایی برای اعتقادات خود بپردازد. آقای غنی در مورد رضاخان نیز اطلاعات زیادی در اختیار داشته است، اما برای زیرسؤال نرفتن عملکرد خود از ارائه آن به تاریخ سر باز می‌زند: "می‌گفت من نمیدانم آیا رضاشاه پول پوند داشته. معروف است در انگلستان پوند داشته، در سویس فرانک سویس، در آمریکا دلار. گفتم من مطلقاً و ابداً نمیدانم آنچه معروف است و همه میدانیم که اضافه بر املاک، شصت و سه میلیون تومان در بانک داشت." (ص149) آیا واقعاً آقای غنی از ثروت به غارت رفته از ملت توسط رضاخان مطلع نبوده است؟ رضاخان علاوه بر تصاحب دو و نیم میلیون هکتار از بهترین زمینهای این مرز و بوم، در بانکهای داخلی و خارجی سپرده‌های کلانی داشت، اما آقای غنی برای اینکه مشخص نشود دیکتاتوری چه مصائبی بر ملت ایران وارد آورد ترجیح می‌دهد در این زمینه سکوت کند و مدعی شود که پهلوی اول به ملت خدمت کرده است؛ زیرا اگر رضاخان جز این بود آقای غنی در خدمت وی درنمی‌آمد!! این‌گونه تناقضات موجب می‌شوند که خواننده نتواند بهره لازم را از مکتوبات این اثر ببرد؛ زیرا علاوه بر عملکرد گزینشی گردآورندگان اثر، شرایط زمانی نیز به صورت پاورقی روشن نشده است و همین موجب شده که صاحب اثر، هم طرفدار مصدق و هم مؤید رضاخان جلوگر شود، در حالی‌که آقای غنی نه تنها هیچ گامی در جهت مقابله با بیگانگان و دست نشاندگان آنها برنداشته، بلکه همواره در خدمت آنان بوده است. در پایان باید گفت اطلاعات ارائه شده در لابلای نامه‌های آقای غنی با هر نیتی که صورت گرفته باشد، برای مورخان و پژوهشگران علاوه بر شناخت این گونه صاحبان علم و معلومات و نیز راهیابی به واقعیتهای تاریخی مفید خواهد بود.