شریعتی یکی از بزرگترین و مناقشهانگیزترین روشنفکران ایرانی است. قطع نظر از دوستداران، شاگردان، پیروان و شارحان وی، حتی سکولارهای منصف هم اهمیت درخور اعتنای او را تصدیق میکنند1 و بیمهریها و تغافلهای نسبت به او را سرزنش میکنند. شریعتی که برخلاف جریان روشنفکری روزگار خودش حرکت کرده بود، به واسطه رسیدن به آستانه نقادی، به هر حال از ویژگی مدرن بودن برخوردار شده بود و خطای فاحش همعصران منورالفکرش در شناسایی این همه میتواند در درک خطاهای الگومند روشنفکران ایرانی بسیار راهگشا باشد.2 شریعتی به واسطه مجموعه تناقضهایی که با خود حمل میکرد و امور ظاهراً متباینی (نظیر اسلام، ناسیونالیسم، سوسیالیسم و رادیکالیسم) که در او با هم به وحدت رسیده بودند و برخورداری توامان از شور و شعور، و ویژگیهای دیگری چون صداقت، صمیمیت، خوشبیانی و البته عاشقی و دردمندی، جایگاه و کیفیتی منحصر به فرد را به خود اختصاص داد و منحصر به فردی نقشی که ایفا کرد هم از اینها ناشی میشود. لذا به نظر میرسد که تداوم نیافتن راه شریعتی و کار او، نه به خاطر پایان عصر شریعتی و بلاموضوع شدن دغدغههای او، بلکه بدین سبب باشد که برای رفتن به دنبال شریعتی باید چون او بود.3 ضمن اینکه خود وی اگر میبود در این روزگار کاری دیگر میکرد (نکتهای که مورد غفلت بسیاری از دوستداران او قرار گرفته است). در واقع تکرار ساده نظریات وی را ناکارا و مخالف روش او میسازد. اندیشه شریعتی بنا به تعریف، یک اندیشه مبتکر و مهاجم است و محدود و متوقف به «دفاع» از نظریات او نمیشود. این اندیشه بیقرار و انقلابی سنت و تجدد را همزمان به پرسش میگیرد و با هیچ معجونی هم نمیتوان آن را «بهداشتی» و «خنثی ساخت.»4 به نظر میرسد که جریان روشنفکری دینی [پس از انقلاب] نیز به رغم تمام قرابتها، همسوییها و رفاقتها نمیتواند ثمره و نتیجه منطقی و طبیعی شریعتی به شمار آید. این جریان بالنده شجره دیگری است که در باغ اندیشه ایرانی رستن گرفته ولو اینکه با آرا و دیدگاههای شریعتی همآوایی و همپوشیهای قابل ملاحظهای هم میتواند داشته باشد.5 وانگهی شاید برای داوری درباره آزمون تاریخی اندیشههای شریعتی هنوز زمان مناسب فرا نرسیده باشد. او همچنان حساسیتبرانگیز است و به لحاظ چندبعدی بودن اندیشههایش کماکان سوءتفاهم میآفریند. تجربه انقلاب هم بر مواجهههای با شریعتی بسیار اثر کرده است و همین صفبندیها و تعلقات سیاسی، تفسیر شریعتی را مانند هر پدیده دیگر متاثر کرده و از تعادل و بیطرفی لازمه شناخت راستین هر پدیده انسانی ـ اجتماعی دور کرده است. قطع نظر از افراد و گروههای مختلف، افراد و گروههای نسلی واحد هم در رویارویی با شریعتی بسیار متحول و پرتغیر ظاهر شدهاند. زمانی او را محافظهکار میدانستند (دهه 50)، در دورهای اتهام او را انقلابی بودن و غربزدگی ارزیابی میکردند (دهه 60)، و با دگردیسی آن منتقدان دیروز، وی غربستیز، خشونتگرا و متشرع معرفی میشود. (دهه 70) لذا به نظر میرسد که در این رفتوآمد میان تجربه خود و اندیشه شریعتی، منتقدان به نقد تجربه فکری ـ سیاسی خود مشغول بودهاند و این بدین معنی است که شریعتی پابهپای تحولات جامعه خود به پیش آمده و زندگی کرده است6 و این خصیصه نیز یکی از دیگر وجوه تمایز و منحصر به فرد او در میان همتایان هم عصر اوست. باری از آنجا که شریعتی در جستوجوی انسان کامل است، پیروی از او بسی طاقتفرساست. همراهی با او مستلزم مجاهدتهای غریبی است. او به ظلم به نام دین، فقر به نام آزادی، عقبماندگی و جهل به نام هویت ملی و بیمعنایی به نام مدرنیت، رضایت نمیهد. در واقع او ما را آزاد، آگاه، عدالتطلب و اصیل میخواهد، دعوتی اتوپیایی و آرمانی7 و به همین خاطر است که به کار روزگار میآید.8 گفتنی است که در سالهای گذشته سیر روی آوردن اهل نظر به شریعتی و گرایش به بازخوانی و بازفهمی آرا و آثار او فزونی گرفته است، که در بسیاری از آنها نشان همدلی مشهود است.9 کشف و معرفی وجوه تشابه و قرابتهای میان اندیشه شریعتی و متفکران مکتب فرانکفورت10 و نیز ارائه قرائتی پستمدرن از اندیشههای وی،11را میتوان به منزله نمونههایی گویا از این اقبال متاخر به شریعتی معرفی کرد. (در اینجا سودای تحلیل علل و عوامل و دلایل معرفتی ـ اجتماعی موثر بر این بازیابی شریعتی را در سر ندارم.) به رغم ضرورت مبرمی که در این بازشناسیها وجود دارد، همانگونه که پیشتر اشارت رفت نمیتوان به این مهم اکتفا کرد. اُنس یافتن و درونیسازی نگاه شریعتی هم اهمیت دارد. چرا که پاسخ بسیاری از پرسشهای کنونی ما اساساً نمیتواند در آثار شریعتی وجود داشته باشد. اما اینکه نظر آن بزرگوار در خصوص این مسائل، پرسشها و پرسمانها چه میتوانست باشد، سوال دیگری است. گمانهزنی برای پاسخهای احتمالی به آن هم گامی در راستای شناخت عمیقتر شریعتی و اندیشههای او خواهد بود و هم فرصتی برای شناختن و شناساندن بهتر ما و شرایطمان. از همین روست که نگارنده به اقدام جسارتآمیز ذیل مبادرت کرده است.12
1ـ شریعتی اگر بود پیشنهاد میکرد که حساب اصلاح دینی را باید از اصلاح سیاسی جدا کرد، هر چند آمیختگی دین و سیاست در این دیار ممکن است به ذهن کسانی چنین متبادر کند که این دو کار یکی هستند. اصلاح دینی پروژهای فراگیر و بنیادی است و میتواند ریزشها و آثار و نتایج متنوعی داشته باشد و نیرویی مشوق برای اصلاح سیاسی و سایر تحولات اجتماعی محسوب شود، اما هرگز نمیباید و نمیتواند صرفاً در خدمت آن قرار بگیرد. البته اصلاح سیاسی هم میتواند فضا را برای پیگیری پروژه اصلاح دینی مهیا کند. مصلحان دینی حتی در صورتی که تاملات سیاستنگرانه صورت میدهند باید به عنوان یک شهروند یا فعال سیاسی ـ اجتماعی این کار را انجام دهند نه به عنوان یک اصلاحگر دینی. به هر روی، در پیشرفتهترین دموکراسیها موجود هم امکان و ضرورت دنبال کردن اصلاح دینی وجود دارد.
2 ـ شریعتی اگر بود روشنفکران دینی را دعوت میکرد که به فلسفه تحلیلی و فلسفیاندیشی اکتفا نکنند و مناسبات اجتماعی را بیشتر جدی بگیرند و در کنار دلمشغولیهای کنونیشان یعنی «معرفتشناسی جامعه» از «جامعهشناسی معرفت» غافل نباشند. تصحیح افراد و زدودن کژیهای فکری ـ معرفتی بسیار ضروری و حیاتی است. اما بدون توجه به متن و زمینه اجتماعی پروراننده آن ناراستیها تلاش در جهت آفتزدایی فکری چه بسا که با توفیق قرین نگردد. بذر درمانی،بدون بسترشناسی ممکن و مفید نیست. نقد درمانی روشنفکرانه همه شئون حیات اجتماعی را میباید پوشش دهد، و کار روشنفکری و اقتضائات آن است که تعیین میکند مواد و مصالح موردنیاز روشنفکر چه باید باشد، نه رشته تحصیلی و حوزه علایق مطالعاتی او. اگر هنوز به رسالتی قائلیم باید تابع منطق آن رسالت و ملزومات آن باشیم، آن رسالت تابع تمایل تحلیلی و سلیقه فکری ـ معرفتی ما نیست و قرار هم نیست که باشد.
3ـ شریعتی اگر بود تز تشیع علوی و تشیع صفوی را مجدانه و موشکافانه و با انگیزهای مضاعف دنبال میکرد. اگر همچنان به استادی در دانشگاه ادامه میداد چه بسا که دانشجویانی را وامیداشت که رسالههای تحقیقاتی خود را به همین مضمون اختصاص دهند و نمودهای متنوع و شاخ و برگهای تو بر توی تشیع صفوی در ایران امروز را به مطالعه تجربی بکشند. و از این رهگذر با شناختی دقیقتر و همهجانبهتر احیای تشیع سرخ علوی را در دستور کار قرار میداد و البته با کلام مسحورکننده و دلربایش در تمامی اقشار و اصناف و گرایشات، مخاطبان این پروژه مطالعاتی انتقادیاش را مییافت، خودفهمیهای بدیعتری را ممکن میکرد.
4ـ شریعتی اگر بود از نقد نهادهای تبلیغی باز نمیایستاد و دلسوزانه درجه توفیق و ناکامی آنان را به متولیان امر تذکر میداد و علل و عوامل موثر بر این کمتوفیقی را برمیشمرد. خروش او شنیدنی میبود که داشتن اهداف مقدس و متعالی کافی نیست، اگر صادقانه طالب نیل به اهدافیم اولاً باید از تحققپذیری آنها اطمینان حاصل کنیم و ثانیاً میبایست در جهت هماهنگسازی وسایل با اهداف تعریف شده خود بکوشیم. شاید در این صورت اگر هم حصول نتیجه مطلوب قطعی نباشد، اما دستکم ضریب خطا کاهش مییابد.
5ـ شریعتی اگر بود به همه اندیشمندان و روشنفکران یادآوری میکرد که نقد نظام سرمایهداری جهانی را جدی بگیرند. مواجهه انتقادی با سرمایهداری فقط به دوره جنگ سرد تعلق نداشت. هر چند که سوسیالیسم دیگر گزینهای برای کاپیتالیسم به حساب نمیآید، اما نه سوسیالیست بودن اکنون غیرممکن شده و نه نقادی سرمایهداری منحصر به سوسیالیستها است. این غول هر چه پیشتر میرود مهیبتر میشود و قربانیان خود را با شیوههایی بدیعتر و ظریفتر میبلعد.
مایه کوتاهفکری است که برای خلاصی از باتلاق توسعهنیافتگی، کورکورانه و بیقید و شرط خود را در آغوش این غول بیندازیم و منتظر رقم خوردن تقدیر خود (به خواست او و به دست خود آنچنان که او میخواهد) باشیم. مصرفگرایی همچنان انسان را بیگانه میکند. سرمایهداری انسان مصرفکننده را بر صورت خویش و منطبق با منافع سرمایهداران و منطق سرمایه میآفریند. و چه تاسفانگیز است که مدافعان دربست توسعه سرمایهداری در این دیار (از هر دسته و گرایش و جناح) با این ملاحظات میانهای ندارند.
6ـ شریعتی اگر بود به پستمدرنیستهای وطنی خاطرنشان میکرد که جامعه ما با جوامع غربی تفاوت بسیار دارد. بسیاری از آرایی که در مغرب زمین شکل میگیرند را نمیتوان به آسانی در متن و زمینه اجتماعی ما به کار بست. نمونهاش بحران مشروعیت اجتماعی روشنفکران در مغرب زمین است. آیا روشنفکران ایرانی هم باید با همتایان غربی خود همذاتپنداری کنند و با آنها همدل و همفکر و همزبان و همداستان باشند؟ باری کنش روشنفکرانه قطع نظر از صداقت و صمیمیت و انساندوستی،مستلزم دلیری و درک مسائل و مقتضیات جامعه خود و زمانه خود و آمادگی برای اقدام و عمل است (اقدام و عملی که در هر دورهای و تحت شرایط متفاوت، البته مختلف و ناهمسان خواند بود). مشغول مباحث لذتبخش و مفاهیم مفرح و تعابیر دلانگیز بودن، هرگز هیچ اندیشمند راستینی را از برآورد این معنی که چه افراد یا گروههایی از این بحث و گفتوگوها سود یا زیان میبرند بینیاز نمیسازد. لذا دغدغه پیامد محافظهکارکننده پارهای از نحلههای فکری را هم باید داشت.
7ـ شریعتی اگر بود به آنان که به خاطر دغدغهها، دلچرکینیها و حتی دشمنیهای جناحی و سیاسی (به خصوص در فراسوی مرزها) بر هویت ملی پای میفشرند و ایرانیت را در مقابل هویت ایرانی ـ اسلامی متاخر این سرزمین مینشانند، میگفت که پارهای از نارضایتیها را که عموماً صبغهای سیاسی ـ معیشتی دارد به پای دلزدگی و رویگردانی مردم از اسلام و نیز معنویت به طور کلی ننویسند. او با احاطهای که بر تاریخ ایران داشت احتمالاً میتوانست خبط و خطاها و پیشانگاشتها و جنبههای اسطورهای حاکم بر تصورات این ملیگرایان تخیلی را برملا کند و انگیزههای نوینی برای مطالعات تاریخی معطوف به حقیقت (نه هویتهای جعلی و تقابلی و واکنشی) برانگیزد.
8ـ شریعتی اگر بود با بنیادگرایان مسلمان هم سخنی میگفت. وی ضمن تایید سهم و نقشی که سلطهگران سودطلب در ویرانی و تباهی ممالک وابسته و توسعهنیافته ایفا کردهاند، به آنها نشان میداد که عملکرد خشونتآمیز ایشان تا چه حد زمینه را برای تحکیم سلطه نظام قدرت جهانی بر جوامع اسلامی فراهم کرده است و جابهجا از صدر اسلام برای ایشان حجت میآورد مبنی بر اینکه اسلام و مسلمانی مورد نظر پیامبر با مهربانی و سهلگیری و سعه صدر،مدارا، و نرمخویی بسیار موافقتر است تا شیوهای که آنها در پیش گرفتهاند. او چون راه نفوذ از دلها را ناخوانده آموخته بوده چه بسا که از میان جماعت مبغوض اینان (که کسی تاب و شوق گفتوگوی با آنها را ندارد) هم مخاطبانی مییافت. اول راه مییافت و بعداً مجاب میکرد و دگرگون میساخت.
9ـ شریعتی اگر بود راه مختص به خودش برای گفتوگو با دولت را مییافت و به طیفهای تندرو نهیب میزد که بد دفاع کردن از یک مرام و عقیده، بدترین ضربه کوبنده بر آن است. معتقدانی که در دفاع از عقیده بحق خود، از جاده انصاف و اعتدال خارج میشوند و با دیگران تندخویی و ترشرویی میکنند، بهتر است بدانند که بزرگترین خصم خود و معتقدات خویش هستند.
10ـ شریعتی اگر بود به رغم تایید پارهای از کاستیها و تبعیضها که گروههای قومی را میآشوبد (که ناشی از قصورها با تقصیرهایی قابل تصحیح و جبرانند)، به ناراضیان قومیتها و قومگرایان ملیتستیز نشان میداد که در ظل یک دولت ملی قدرتمند، مصالح و منافع طولانیمدتشان خیلی بهتر تامین میشود، تا یک دولت نوپای کوچک به ظاهر مستقل که به شدت مستعد وابستگی خواهد بود.
11ـ شریعتی اگر بود به تحریمکنندگان فعالیتهای اجتماعی ـ سیاسی تذکر میداد که با مخالفخوانیهای بیحاصل که ناشی از برداشتهایی دور از واقع و دلبخواهی هستند، فضا را پرابهام و تیره نکنند و اگر نمیتوانند برای مردم و مشکلاتشان کاری کنند با نظرات لجاجتآمیز و پیشنهادهای دردسرساز، بر دشواریها و مسائل نیفزایند و گرهها را کورتر نکنند. کسانی که پیامدهای بسیار محتمل و نتایج محتوم عملکرد خود را نتوانند برآورد کنند شاید با سکوت خود بزرگترین خدمت را به خود و دیگران داشته باشند.
12ـ شریعتی اگر بود به اصلاحطلبان میگفت که در نزدیک کردن زبان خود به ذهن مردم از محافظهکاران الهام بگیرند (و این پوپولیست شدن نیست)؛ و به محافظهکاران پند میداد که در ارتقای آگاهی سیاسی ـ فرهنگی مخاطبان و حامیان خود از اصلاحطلبان الگو بگیرند (و این اصولگرا نبودن نیست).
13ـ شریعتی اگر بود به دانشجویان و جوانان ما میگفت که اگر میخواهند اسیر دردهای بزرگ و بلاهای بنیانبرافکن نباشند، خود را وقف شناختن، دانستن و اندیشیدن کنند و به این آفت شوم مدرکگرایی روی خوش نشان ندهند.
14ـ شریعتی اگر بود تمامی روشنفکران را دعوت میکرد که این دعوای بیدلیل جناحبندی میان روشنفکران دینی و غیردینی را فیصله دهند و بر اهداف مشترکی که به یک میزان برای طرفین موضوعیت و اهمیت دارنده هم تکیه کنند. غیر از مصاف با چالشهای فکری و کلنجار رفتن با پرسشهای جدی معرفتی، باید توجه داشت که در چه فضا و شرایطی به مساعی فکری مشغولیم. فقر، بیکاری،اعتیاد، فساد (در همه جلوههایش) نقض سیستماتیک حقوقبشر اتلاف منابع انسانی (به ویژه اهل نبوغ و نخبگی)، پایین بودن نرخ سلامت اجتماعی (و روانی) و امنیت اجتماعی،بحران معنا، افول پایبندی به ارزشهای اخلاقی جهانشمول، ناکارآمدی نهاد آموزش در کشور، عدم عقلانیت ساختیافته (که رشته بسیاری از برنامهریزِیها را پنبه میکند) و بیحرمتی و تخریب محیط زیست فقط بخشی از اولویتهای اصلاحی محسوب میشوند که اساساً درگیر شدن با آنها چه در مقام نظر چه در عرصه عمل ضرورتاً ربط و پیوندی با دیانت نمییابد. هر چند که برای کارهای توانفرسا و همتطلب، به انگیزههای عظیم حاجت است.
15ـ شریعتی اگر بود به فعالان سیاسی (راستین، دردمند و حقطلب) میگفت که کار فرهنگی مهمتر است.
16ـ شریعتی اگر بود به نواندیشان یادآوری میکرد که برای طراوت، پویایی و جامعهگیر شدن نوآوریهای فکری خود، نوایمانی را در دستور کار قرار دهند. بدون نو کردن ایمان برخی از اندیشهها به رغم نوین بودن ابتر میمانند.
17ـ شریعتی اگر بود به روشنفکران دینی یادآوری میکرد که روحانیت چه نقش جایگزینناپذیری در اصلاح و احیای دینی میتواند بازی کند. این نحله با دور کردن خود از روحانیان و علما، جریان اصلاح دینی را از قابلیتها و استعدادهای عظیم بالقوه محروم میسازد. مگر میشود با یک مرجع تقلید زمانشناس نوآور مجتهد (به معنای واقعی کلمه) که دلیرانه برخلاف جریان میرود همان مواجهه را داشت که با سایرین. مگر کدیور، مجتهد شبستری و یوسفی اشکوری روحانی نیستند. در کدام دینی، اصلاح در غیاب این گروه صورت گرفته که خیال کنیم در اسلام میتوان بدون ایشان پروژه اصلاح را به پیش برد.
18ـ شریعتی اگر بود به فعالان حقوق زن و جنبشهای زنان اشاره میکرد که برای محو نابرابری دستکاریهای حقوقی ـ قانونی کافی نیست. تغییر در نگرشها و باورهای راسخ شده در درازنای تاریخ، جز با آموزش و آگاهی و البته برخورداری از شکیبایی و سعه صدر، میسر نخواهد بود. ضمن اینکه زنگرایان مردستیز باید توجه داشته باشند که بسیاری از وجوه نابرابری و ستم، ناشی از ساختارهای ژرف تاریخیت یافته است که زنان و مردان در باز تولید آنها همدستی داشته و دارند.
19ـ شریعتی اگر بود...
منابع در دفتر روزنامه موجود است.