شکلگیری
نومحافظهکاری در دهه 1960 توسط گروهی از روشنفکران آمریکا شامل طبقه دانشگاهیان و روزنامهنگاران این کشور شکل گرفت و کمکم توسعه یافت. هستهی اول این جریان، به شدت نگران شکلگیری جریانی ضدصهیونیستی بودند که در نتیجه رشد جنبش چپ جدید در آمریکا و نیز افزایش نفوذ رهبران سیاهپوست در حزب دموکرات رشد مییافت، با این حال باید گفت که فعالیتهای سیاسی و علمی نومحافظهکاران به دهه 1970 باز میگردد. آنان در سال 1980 و در جریان رقابت ریگان با کارتر به طرفداری از ریگان پرداختند تا از سویی به تیم ریگان، جهتگیری افراطی راست بدهند و از سویی دیگر او را به لحاظ تئوریک تقویت و صاحب یک دکترین کنند. به این ترتیب خیز سیاسی این جریان را باید به دهه 80 مربوط دانست.
کسب قدرت سیاسی
فاصله گرفتن تدریجی محافظهکاران جدید از حزب دموکرات و طیف چپ در آمریکا از آن جهت بود که آنان تهدید را از ناحیه آشوبهای اجتماعی و از جمله پیدایش رگههایی از یهودیستیزی، متوجه دموکراسی میدیدند و در زمینه سیاست خارجی نیز آن چه را که سادهلوحی در برابر تهدیدات بینالمللی و دلایل واهی برای مخالفت با جنگ ویتنام میدانستند، خطرناک میشمردند. بالاخره با پیروزی رونالد ریگان، حضور نومحافظهکاران در گستره سیاست خارجی آمریکا، رنگ و شکل تازهای به خود گرفت و در حقیقت توفیق ریگان در سال 1984 به مفهوم مشروعیت بخشیدن آمریکاییها به تفکرات محافظهکاری جدید بود.
نومحافظهکاری پس از جنگ سرد
پس از جنگ سرد، نومحافظهکاری نیاز به یک باز تعریف داشت. در این میان پل و ولفوتیز، قبل از ترک پنتاگون به تطبیق نومحافظهکاری و خط مشیهای آن با فضای پس از جنگ سرد پرداخت. او در گزارشی که به همین منظور تهیه کرد از دولتمردان کشورش خواست که هر چه سریعتر تفوق نظامی خود را ابدی کرده و پس از فروپاشی شوروی از ظهور هرگونه ابرقدرت رقیب جلوگیری کنند. وی در آن گزارش نشان داد که خواهان جهان تکقطبی آمریکایی و استفاده از قدرت کاخ سفید برای گسترش دموکراسی بوده هر چند این کار جز با یکجانبهگرایی ایالات متحده، میسر نباشد. این رویکرد، به خوبی یادآور عمل کرد امپریالیستهای انگلیسی در اواخر قرن 19 بود که گسترش امپراتوری بریتانیایی را به عنوان بخشی از تکلیف گسترش تمدن میدیدند.
پیامآوران قرن جدید آمریکا
پس از انتخاب بیل کلینتون به ریاست جمهوری، این محافظهکاران از عرصه سیاست تا حدودی کنار کشیده و به مراکز دانشگاهی روی آوردند.
نومحافظهکاران یا همان نئوکانها از سال 1997 با طرح مسألهای چون قرن جدید آمریکا به تدریج زمینه را برای قدرتگیری مجدد در آستانه هزاره سوم میلادی فراهم کردند.
مطرحکنندگان طرح قرن جدید آمریکا (قرن 21) اتفاقاً از سرشناسان نومحافظهکار به شمار میرفتند. دیک چنی، معاون رئیسجمهوری فعلی، رامسفلد وزیر سابق دفاع، پل و ولفوتیز الیوت آبرامز، ماکس بوت و لوئیس لیبی.
بهرهگیری سیاسی از مذهب
با توجه به این نکته که نومحافظهکاران به این امر باور داشتند که جامعه آمریکا یک جامعه مذهبی است، باید از این به بعد به مسأله سوءاستفاده نومحافظهکاران از عنصر مذهب برای پیشبرد برنامههایشان در مسایل داخلی و خارجی آمریکا اشاره کرد. از نظر آنها، دنیا تجلیگاه خیر و شر مطلق و قدرتهای مربوط به هر کدام است که این نگرش مطابق با دیدگاه شخص بوش و مسیحیان راستگرای آمریکا میباشد. مایکل لوین در همینباره میگوید: «من میدانم که جنگ علیه شیطان برای ابد ادامه خواهد داشت.» و اینگونه بود که به تدریج مقابله با محور شرارت و شیطانصفتان به ادبیات سیاسیون این کشور راه مییابد. نقش مذهب را در حیات سیاسی جامعه آمریکا وقتی میتوانیم به درستی درک کنیم که بدانیم از آغاز استقلال این کشور، حدود 2500 گرایش مذهبی در کنار یکدیگر به شکل دادن به روندها و تعاملات اشتغال داشتهاند. شاید از همین رو است که به اعتقاد تحلیلگران، به قدرت رسیدن بوش بیش از هر چیز ناشی از ژست مذهبی او و حمایت گسترده رأیدهندگان گروههای انجیلی موسوم به راست مسیحی بوده است؛ راست مسیحی که البته پیوند عمیق با صهیونیسم مسیحی دارد.
حمله بهترین دفاع است
دکترین پیشدستی در حقیقت محصول تفکرات نومحافظهکاری آمریکایی است. در تحلیل مبانی فکری چنین دکترینی قبل از هر چیزی باید توجه داشت که آبشخور اندیشههای نومحافظهکاران به پدر فلسفی خویش یعنی لئواشتراوس برمیگردد که جملهی معروف او، این بود؛ «بکارگیری زور برای بقای دموکراسی، لازم و ضروری است».
از این منظر برای حفظ وضع موجود و رسیدن به اهداف موردنظر، همواره حمله بهترین دفاع است کما این که حمله نظامی پیشدستانه به منطقه خاورمیانه به همین منظور بوده است و تداوم حضور آمریکا در این منطقه نیز همینطور. نومحافظهکاران معتقدند تحقق ایدهآلها و پاسداری از ارزشهای جهانی تنها در سایه تاءمین منافع آمریکا، ممکن است. با توجه به همین اعتقاد هم در طول دهههای گوناگون از حیات سیاسی آمریکا، دکترینهای متعدد امنیتی تدوین شده است. آمریکا از آنجا که خود را داعیهدار استحکام اصول و ارزشهای جهان شمول میداند و مهمتر از آن مدعی رهبری نظام بینالمللی است لذا خود را دارای صلاحیتی میداند که برای امنیت جهانی دکترین ارایه دهد و خود در مقام اجرای مفاد آن عمل کند.
دکترین امنیت ملی آمریکا با مختصات محافظهکاری
ایده نومحافظهکاران را در تبیین دکترین امنیت ملی آمریکا را میتوان به طور خلاصه چنین جمعبندی کرد؛
1. دکترین امنیت ملی آمریکا برپایه امتیازات (هژمونی، امنیت و منافع ملی) و ارزشها (آزادی، دموکراسی و حقوق بشر) با اولویت امتیازات بر ارزشها در صحنه عمل، طراحی و اجرا میگردد. از این منظر تهدیدات امنیتی علیه منافع و امنیت ملی آمریکا به عنوان کدخدای دهکدۀ جهانی در قالب یک مثلث امنیتی تعریف میشود که دولتهای یاغی، تسلیحات کشتار جمعی و تروریسم، اضلاع سهگانه این مثلث را تشکیل میدهند.
از سویی آنان، گروههای رادیکال مذهبی را در منطقه خاورمیانه، جدیترین چالش استراتژی امنیتی آمریکا در حال حاضر میدانند و اساساً طرحریزی خاورمیانۀ بزرگ که آن را به رایس منتسب میدانند در همین راستا و برای از بین بردن عوامل چنین چالشی میباشد.
2. محافظهکاران در تلاش هستند پس از فروپاشی شوروی، اسلام را خطر جدی برای جهان معرفی کنند و در این میان برآنند تا جمهوری اسلامی ایران را مظهر چنین اسلام ستیزهجویی معرفی نمایند و اینگونه القا کنند که منبع شرارتها و بحرانهای خاورمیانه به عنوان قلب دنیای کنونی، ایران است؛ به ویژه ایرانی که درصدد استفاده از تسلیحات هستهای است.
با تمام این اوصاف، اینک این سؤال اساسی مطرح است که آیا جریان نومحافظهکار آمریکا میتواند با دشمنتراشی فرضی و استراتژی رعب عمومی در جهان به اهداف خود برسد؟ یا این که تحولات آتی از مرگ چنین تفکری در دنیای سیاست خبر خواهد داد؟!