1- معنای مدرنیته: مدرنیته از کلیدواژههایی است که تعاریف و معانی زیادی را برتافته است و سیرش شاید در این دو نکته خوابیده باشد: 1) مدرنیته هویت سیال دارد و به همین خاطر افزایش و کاهشپذیر میباشد و استعداد زیستی در بسترهای مختلف را کسب میکند؛ 2) رویکردهای جامعهشناختی، ادبی، فلسفی و علمی که به آن داده شده است، تصاویر متکثر و گوناگونی از مدرنیته را ترسیم نموده است. سیدحسین نصر، از اندیشمندان معاصر، با اینکه معانی بسیاری را برای مدرن و مدرنیته میپذیرد، خود میگوید: "بلکه مدرن از دیدگاه ما بریدن و گسیختن از اصول استعلایی(2) یعنی از اصول تغییرناپذیر و ابدی است که بر همهچیز حاکم است و انسان از طریق وحی و الهام به آنها آگاه میشود. به این معنا مدرنیسم در تقابل با سنت (دین) قرار میگیرد."(3) دکتر سروش مدرنیته را حالتی میداند که در فکر و یا عالم خارج پدید میآید و عمدتا غفلتآلود نیز میباشد، که این حالت گوهری دارد به نام معرفتهای درجه دوم، ایشان میگوید: "گوهر مدرنیته و نوشدن جهان امروز ظهور معرفتهای درجه دومی است که با پسوند "شناسی" همراهند و به همین دلیل مشاهده میکنیم مقولاتی که در جهان جدید مطرح شده، مطلقا برای کسی که سر از زیر لحاف سنت بیرون نکرده، قابل فهم نخواهد بود. جهان با علم و صنعت جدید مدرن نشده است با نگاه درجه دوم مدرن شده است."(4) دکتر بابک احمدی با اینکه شمار تعریفهای ارائهشده از مدرنیته را بسیار زیاد میداند ولی تلاش در جهت اینکه آنها را در دو دسته کلی جای دهند را تاکنون ناموفق نمیداند. او مینویسد: "بیشتر تعریفهایی از مدرنیته را همچون شکل یا ساختار اجتماعی ـ فرهنگی، و در نتیجه واقعیتی یا دورانی مطرح میکند، در حالی که دسته دوم آن را به مثابه حالتی، رویکردی فلسفی یا جهانبینی تازهای پیش میکشد."(5) اندیشمندان پسامدرن که مدرنیته را پایان یافته میبینند و پسامدرنیته را انفصال از آن و نه ادامه و اتمام مدرنیته میخوانند، کلیت، ضرورت، یقین و فراگیری را ویژگیهای اندیشهها و ایدههای مدرنیته در مورد عالم و آدم میدانند. از همین روی، همگان را نقد نموده و ویژگیهای مقابل آن را برای پسامدرنیته جایگزین مینمایند و ساختمندی، تمرکز، پیشینهسازی و نهادینه شدن را از مختصات روشها و شیوههای مدرنیته در حوزه زیستی و اجتماعی برمیشمرند. طبعا پسامدرنیته را در حوزه روشها نیز در نقطه مقابل مدرنیته مینشانند. ژان فرانسوالیوتار، از پیشتازان پسامدرن، میگوید: "در برابر دیدگان انسان پستمدرن دیگر نشانی از افق تعمیمبخشی، کلیتبخشی، جهانیشدن و رهایی عمومی به چشم نمیخورد.(6)
والتر اندرسون، استینار کوال و استیون کانر... مدرنیته را از خاستگاه تفکر پسامدرن همانگونه میشناسانند. "کانر" میگوید: پستمدرنیته بیانگر سقوط یا دگرگونی و تحول تند و رادیکال در شیوههای مدرنیته سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است.(7) اندیشمندان مدرنیته، همچون یورگن هابرماس، دانیل بل، راجر اسکراتن و آنتونی گیدنز، که باورمندان به استمرار مدرنیته در جهان کنونی میباشند و آن را یک پروژه ناتمام میخوانند و با بازنگری و رویکرد نقادانه به مولفههای آن سخت در تلاشاند تا مدرنیته را به اکمال برسانند، مدرنیته را با دو بعد نامبرده مشخص و معرفی نمایند.(8)
دکتر بابک احمدی در همین رابطه مینویسند: "... امروزه حتی مدافعان سرسخت مدرنیته همچون هابرماس نیز از "پروژهای ناتمام" آن یاد میکنند و گسست نهایی را امری به دست آمده که دیگر پشتسر ماست، تلقی نمیکنند. مسئله چندان ساده نیست که بگوییم همپای با رشد مدرنیته، یا تمامی سنتها زنده میمانند، یا یکسره از میان میروند. نکته اینجاست که همواره عناصری از سنتها، خرافهها و باورهای گذشته و رویکردهای کهن به زندگی باقی میمانند، و شکلی امروزی مییابند. ما همواره با ترکیبهای پیچیده از نوآوری و سنت روبروییم و نمیتوانیم بگوییم که یکی از آنها به طور کامل بر دیگری پیروز و مسلط شده است. این است راز دشواریهایی که معمای مدرنیته را میسازد.(9) همانطور که پیشتر بیان گردید با توجه به این تعاریف که ذکر گردید مولفههای اساسی مدرنیته را میتوان سه عنصر، خردباوری یا همان عقلانی بودن، تغییر یا همان سیالیت و پیشرفت دانست. به این ترتیب این تعاریف از مدرنیته، نشانگر این واقعیتند که: 1) ماهیتی مرکب است نه بسیط؛ چنان که در تعریف اخیر به آن صریحا اشاره شد؛ 2) هویتی سیال دارد و این سیالیت به معنای فروریزی مولفههای بنیادین آن نمیباشد، بلکه سیالیت همان سازههای اصلی است. 3) مدرنیته روش است، نه ارزش و فضیلت؛ منتهی روشی ویژه که تمامی سطوح و حوزهها را پوشش میدهد؛ حوزه اندیشه، بودن و عمل کردن، به گونهای که مولفههای سهگانه او توامان مشارکت فعال و موثر دارند.
2- سازگاری اسلام و مدرنیته در نگره مطهری: از مدرنیته به معنای یادشده دوگونه تلقی امکانپذیر است؛ یکی اینکه مدرنیته را پروژهای غربی بدانیم و در چنین برداشتی با آن اقدام به آمیزش فکری و عینی داشته باشیم. در صورتی که مدرنیته پروژهای غربی دانسته شود. (10) نه تنها جایگاه و خاستگاه آن از جانب غرب معین میگردد، بلکه ساختار، آموزهها و عمر آن نیز از سوی آنها طراحی گردیده و مطابق برنامهای پیش تعیینشده به اجرا در میآید. طبعا در این حالت دیگران عاملین و کارگزاران استخدام شده صاحبان این پروژه خواهند بود که باید طبق برنامه عمل نموده و حق کمترین تصرف را در آن ندارند. یعنی اگر کشور و جامعهای بخواهد مدرنیته را برگیرد، نمیتواند آن را در درون هنجارها و خاستگاههای فکری و فرهنگی خویش نهادینه و بومی نماید. زیرا در این تصویر مدرنیته نمیتواند غیر از آن صورت و سیرتی که صاحبان پروژه برایش ترسیم نمودهاند، نمو داشته باشد. استاد مطهری با چنین تصویری و تلقی از مدرنیته و با هر مقوله دیگر، حتی عدالت، حقوق بشر... به شدت مخالفت مینماید. چون این تلقی و فرآیند هر قدر هم که تکامل یافته باشد، عملا آن را محدود، منفعل و تابع بار میآورد و بزرگترین آسیب را به قدرت تمیز، تشخیص، گزینش و اراده آن جامعه وارد میکند.
در حالی که اراده انسانی مهمترین عامل تغییر و تکامل جامعه از دیدگاه استاد میباشد و بدون تردید پیامد تعطیل اراده یک فرد و جامعه، نه مدرنیته، بلکه سکون و واگرایی بیش نیست. بنابراین اسلام با چنین مدرنیتهای که او را غیرفعال بسازد، همساز نمیافتد. ایشان میفرماید: از نظر اسلام به هیچوجه نمیشود گفت که فکر انسان، وجدان انسان، اراده انسان و ایمان انسان، صرفا یک پرتو و یک مجلی و یک آئینهای است که منعکسکننده وضع محیط است... به همین دلیل اسلام روی اخلاق، تربیت، دعوت، تبلیغ، اختیار و آزادی انسانها در اجتماع... تکیه فراوانی میکند و بلکه آن را اصل و اساس و عزتها و ذلتها را تابع شرایط اختیاری انسانها میداند... این است که در آیات میفرماید: "ولو ان اهل القری آمنوا و اتقوا الفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض (اعراف / 96) (11) پرواضح است که پروژه غربیشدن مدرنیته، اراده و عقل جوامع را تابع میسازد که اسلام آن را برنمیتابد. دوم اینکه مدرنیته پدیدهای انسانی است که در غرب زایش و رویش داشته از مختصات فکری و ساختاری نیز برخوردار میباشد. همانطور که در تعاریف یادشده از مدرنیته بدانها توجه دادیم. قرائت دومی از مدرنیته، در تفکرات استاد مطهری قابل بازخوانی است؛ هرچند استاد مطهری تحت عنوان "اسلام و مدرنیته" و یا "مدرنیته" به تنهایی در آثار خود بحثی ندارد. از این روی، مختصات سهگانه نامبرده (ترکب، خردورزی و پیشرفت) با قالبها، منطق و تفسیرهای ویژه در اندیشههای استاد نمود یافتهاند که در ادامه بدان پرداخته خواهد شد. گفتیم که مدرنیته روش و شیوه اندیشیدن و زیستن است که تغییر، پیشرفت و خردباوری عناصر پایهای آن میباشند. به عبارت دیگر، مدرنیته را با صرف تغییر به تنهایی نمیتوان شناخت و معنا کرد، بلکه نمیتوان بدان دست یافت. مدرنیته با تغییر پیشروانه که برآمده از خردورزی انسان میباشد، لباس عینی به تن مینماید و مشهود همگان میافتد. بنابراین شایسته است که از تغییر آغاز نماییم؛ هرچند اعتبار تغییر از خردباوری میآید و لکن دامنه تغییر مبانی خویش را نیز شامل شده است و به خردورزی نقش کلیدی بخشیده است، بدینجهت آن را پیش انداختیم. مدرنیته با تغییر آغاز میکند، اما نه تغییر بیسروسامان، بلکه تغییر معین و مشخص. اندیشه، انگیزه و به تبع آنها رفتار، سه محور و میدان بود که پیکان تغییر به آنها اصابت کرد. 1) پیش از مدرنیته اندیشه و تفکر آدمی، از حیث مبنا، غالبا مبتنی بر متافیزیک بود و منابع آن بیرون از عالم طبیعت قرار داشت. (12) اسطورهها، ارواح، وحی، ذهنهای کلی و فراانسانی مبانی فعالیتهای فکری را میساختند. اعتبار و حقیقت اندیشه نیز از همان مبانی سرچشمه میگرفتند. به همین خاطر اسطورهها، الهامها و شهودهای روحانی جایگاه بلندی را در زندگی انسانها داشتند. بنابراین اندیشه و تفکر از ریشه و پیشه اصلی خودش که همان خرد انسانی بوده باشد، بیگانه و منفصل نگه داشته میشود. اندیشه و تفکر پیشامدرنیته، از حیث موضوع و قلمرو، فراتر از عالم آزمونپذیر شعاع خویش را گسترانیده بود. عمدتا مقولات و اموری اندیشیده میشد که به سختی تن به این عمل میدادند.
از این روی، غالب داوریهایی که پیرامون آنها صورت گرفته و امروز به دست ما رسیده است بیشتر کلیگویی و یا دادههایی است که هضماش با خرد انسانی بسیار دشوار است و با برچسبهای بدیهی و فطری بودن (اگرچه پارهای از گزارهها بداهت و شفافیت دارند که با سازوکار تصور حرف نیز قابل دریافت و باورند) نیز نمیتوان پرده ابهام را از چهره آنها برداشت. با آغاز مدرنیته که سرفصلی جدید برای اندیشیدن محسوب میگردد، تغییر اساسی و چشمگیری در مبانی و قلمرو اندیشه و تفکر رخ نمود. تفکر و اندیشه به ریشه و جایگاه اصلی خویش برگشت. عقل و خرد انسانی عمدهترین و در مقطعی از مدرنیته تنهاترین مبانی فکر و اندیشه شناخته شد. انسان به وسیله خردش به مرکز آمد و خردباوری و خردورزی به سرعت رشد نمود. در آغاز داوریهای خرد تنهاترین و کاملترین و نهاییترین داوری پذیرفته میشد، هرچند در اثر تکامل مدرنیته که خود برآیند از بازنگری خردباوری به وسیله خرد انسانی است، باب خردمندی انتقادی باز شد و تا حدودی در داوریهای خرد انسانی، بویژه صورتهای خاصی از آن، تعدیل پدید آمد. اما باز هم خردباوری در مرکز قرار گرفت و پیش از آنکه بار دیگر تبدیل به یک اسطوره و سنت از سنخ دیگرش گردد، همچنان مبنای تفکر و اندیشه باقی ماند، یعنی خرد بشری پایه و بنیاد اندیشیدن میشود. پرپیداست هنگامی که مبانی دگرگون گردد قلمرو فعالیت فکری نیز تحول برمیگیرد و نمیتواند ثابت بماند. از این روی، بعد از آنکه خرد بشری مبنای اندیشیدن شد، قلمرو آن محدود به عالم آزمونپذیر گردید؛ هرچند تفسیر واحدی از عالم آزمونپذیر وجود نداشت. در اوایل دایره آن و نیز معیارهایش مضیق بود و به دادهها و رویدادهای عینی بالفعل و کلان که بالفعل آزمونپذیر بودند اطلاق میشد، اما پس از بازکاوی نقادانه خرد، قابلیت آزمون جایگزین فعلیت آن گردید. به این ترتیب قلمرو خردورزی در عالم آزمونپذیر تعریف و تحدید مییابد.
2) بدون شک بالندگی و پویایی افراد و جوامع و نیز پژمردگی و گمراهی آنها در گرو انگیزههایی که در میان آنها وجود دارد و یا به وجود میآید، میباشد. در عصر ایشان پیشامدرن انگیزههایی، که عمدتا در قالب مقاصد و اهداف نمود مییابند، بیشتر هویت استعلایی داشتند که به صورت عواطف انسانی، رضایت الوهی و متافیزیکی، قناعت درونی و حقیقتیابی تعریف میشدند. اما با درآمدن و استمرار مدرنیته انگیزهها عوض شدند. دو هدف و مقصد، انگیزه انسان مدرن را سامان داد: 1) استیلایی معرفتی 2) استیلایی منفعتی (13) مدرنیته با استیلای معرفتی آغاز گردید اما با استیلای منفعتی ادامه پیدا کرد. انسان با تکیه بر خرد خویش (خرد علمی و خرد تکنیکی) عالم و جهان طبیعت را مقهور و در سیطره خود یافت. این روند ادامه پیدا نمود تا اینکه چنان نگرشی نسبت به انسان و عالم انسانی نیز هویدا گردید. طبیعت گریزپا به دام خرد انسانی افتاد، نیروهای غیرمربی و مهارنشدنی آن مربی و کنترلپذیر گردید. اصل فهمپذیری جهان طبیعت و بیرون آمدن از راز آلودگی مقبول افتاد. انسان و طبیعت به مثابه طرفهای معادله با حفظ هویت و واقعیت خود گفتمان را ادامه میدهند. این وضعیت ادامه پیدا میکند، اما آرامآرام خرد انسانی تلاش میکند تا امتیاز و جایگاه بیشتر و برتری به دست آورد، به گونهای که واقعیتدار شدن عالم طبیعت در گرو ورود فاعلانه او در فرآیند شناخت میباشد بویژه این مکانیزم و منطق در روندها و پدیدههای میکرو هستی نمود پررنگتری مییابد و واقعیت در عالم طبیعی و عالم انسانی بیش از آنکه اکتشاف یابد، تولید میگردد. 3) طبیعی و در ضمن منطقی به نظر میرسد که با تغییر در اندیشیدن و تغییر در انگیزهها که با اهداف و مقاصد نوین نمایان میگردد، رفتار انسانی ثابت و یکسان باقی نماند و تحول را تجربه نماید. به این ترتیب سومین تغییری که در مدرنیته آغاز گردید و در واقع آن را پدید آورد، تغییر در رفتار بود. تغییر در رفتار بود. تغییر در رفتار به دو صورت یا در دو محور نمود یافت: یکی، ابزارها، نهاد و تجهیزات و دیگری مدیریت، مولف مقاله آقای مصباح در ادامه این روند را تا حدود بسیار زیادی مطابق با اندیشه استاد مطهری میداند.
3- نقد رویآورد سیدحسین مصباحعاملی در مورد مولفههای مدرنیته و تطبیق آن با نظر شهید مطهری:
در این بخش نیاز است به مقدمهای کوتاه توجه خوانندگان را جلب نمایم همانطور که میدانیم و مطلعیم در باب اندیشههای استاد مطهری کتابهای گوناگونی از سوی افراد متعددی به نگارش درآمده و به زیور طبع آراسته گردیده است. در این نگارشها، رویآوردهای گوناگونی ما در مولفان مشاهده میکنیم. عدهای سخنان آن استاد را بدون تحلیل در مجموعههایی آوردهاند؛ (14) عدهای دیگر اندیشههای وی را بهانهای برای طرح تحلیلها و دیدگاههای خود نموده و برای تبیین و توضیح مباحث خود از نظریات ایشان بهره جستهاند و در موردی به قرائتی غیروفادار به مبانی استاد مطهری رسیدهاند؛ (15) و اما عدهای نیز بودهاند که به قرائت نظاممند از دیدگاههای استاد مطهری دست یافتهاند؛ (16) قرائت نظاممند به این معنا که این عده مولفان در پرتو مطالعات وسیع در آثار استاد مطهری، نظامی که بر آثار استاد مطهری حاکم است را کشف و استخراج نموده است.
به نظر میآید روند مقاله آقای "سیدحسین همایونمصباح" با عنوان "نظریه سازگاری اسلام و مدرنیته در زمره دسته دوم بگنجد که خواسته است تحلیلهای خود را ـ که البته این تحلیلها در بسیاری از آثار آنان که به مدرنیته تقریبا وفادارند و نقدهای بسیار ناچیزی بر آن وارد میدانند ـ بر اندیشههای استاد مطهری سازگار کند.
به نظر میرسد روندی که مولف مقاله "نظریه سازگاری اسلام و مدرنیته" در مورد مولفههای مدرنیته داشته باشد همان سه دوره اگوست کنت را که درباره منشا دینداری ارائه کرده بود را به یاد میآورد. در بحث منشا دین اگوست کنت قانونی را ارائه میدهد که به قانون سه مرحلهای یا قانون پیشرفت بشر مشهور میگردد. گفتنی است که اگوست کنت براساس روش پوزیتویستی ـ که تولدیافته مدرنیته است و کانه مدرنیته به مثابه مادر پوزیتویست است ـ به بحث درباره منشا دینداری میپردازد. به طور خلاصه اگوست کنت بیان میدارد که تکامل ذهن بشر به موازات تکامل ذهن افراد صورت میگیرد. هر انسانی در کودکی، مومنی واقعی است و در بلوغ مابعدالطبیعهگرای انتقادی و در بزرگسالی یک فیلسوف طبیعی است. نوع بشر هم همین سه مرحله را گذرانده است: مرحله اول؛ وضع خداشناسی یا ربانی است. در این دوره بشر همه امور را براساس علل مابعدالطبیعی مقدس تبیین میکند؛ یعنی علل حوادث و پدیدههای طبیعی مانند زلزله، توفان را در امور مابعدالطبیعه مقدس جستجو میکرد. در این مرحله ذهن بشر به دنبال تبیین علمی نبود؛ یعنی سعی نمیکرد با روشهای علمی پدیدههای طبیعی را تبیین کند، بلکه به دنبال ماهیت ذاتی و علتهای نخستین همه معلولها بود. همین تقریر را ما در مقاله آقای مصباحعاملی نیز میبینیم. همانطور که قبلا ذکر گردید ایشان در مورد عنصر تغییر که یکی از مولفههای اصلی مدرنیته است بیان میدارد که: پیش از مدرنیته اندیشه و تفکر آدمی از حیث مبنا، غالبا مبتنی بر متافیزیک بود و منابع آن بیرون از عالم طبیعت قرار داشت. اسطورهها، ارواح، وحی و ذهنهای کلی و فرا انسانی مبانی فعالیتهای فکری را میساختند... (17) مرحله دوم؛ از مراحل سهگانه اگوست کنت، مرحله مابعدالطبیعی (متافیزیکال) است. در مرحله مابعدالطبیعی ذهن به دنبال نیروهای انتزاعی و موجودات مجرد است. ویژگی این مرحله توسل به جوهرهای مجرد و مفاهیمی مانند "ذوات"و "ویژگیهای مابعدالطبیعی" است. با استفاده از این مفاهیم است که حوادث طبیعی تبیین میشود؛ مثلا رشد گیاهان براساس روح نباتی آنها تبیین میشود که مولف موردنقد نیز در باب همان عنصر تغییر، بیان میکند که "اندیشه و تفکر پیشامدرنیته، از حیث موضوع و قلمرو، فراتر از عالم آزمونپذیر شعاع خویش را گسترانیده بود. عمدتا مقولات و اموری اندیشیده میشد که به سختی تن به این عمل میدادند... (18)" مرحله سوم قانون پیشرفت بشر از نظر اگوست کنت، مرحله پوزیتویستی یا اثباتی است. در این مرحله با مشاهده و استدلال، روابط ضروری میان حوادث جستجو میشود و سپس با طرح قوانینی آنها را تبیین میکند. این مرحله با دو مرحله پیشین تفاوتهای عمدهای دارد: اولا انسان در این دوره متواضعتر است؛ زیرا از شناسایی ماهیات و ذوات امور صرفنظر کرده در پی علل نهایی نیست. ثانیا شناخت در این مرحله برای تسلط در جهان است. به نظر اگوست کنت مرحله اثباتی، عالیترین مرحله است که غایت آمال بشر است و هر فردی باید در نهایت به این مرحله برسد. (19) مدرنیته مثابه فرزند پوزیتویسم حاصل این قانون سه مرحلهای است که مولف مقاله "نظریه سازگاری اسلام و مدرنیته" آن را پرورانیده است و میخواهد آن را با اسلام (سنت) از منظر استاد مطهری سازگار نماید. مولف مقاله یادشده، در باب مرحله عالی قانون پیشرفت بشر کنت، دقیقا همان مطالبی که کنت آن را برای قانونش ذکر کرده با همان زبان، آن را بیان کرده است که به طور مثال در جایی از مقالهاش بیان میدارد که:... پر پیداست هنگامی که مبانی دگرگون گردد قلمرو فعالیت فکری نیز تحول برمیگیرد و نمیتواند ثابت بماند. از این روی بعد از آنکه خرد بشری مبنای اندیشیدن شدن، قلمرو آن محدود به عالم آزمونپذیر گردید؛ هرچند تفسیر واحدی از عالم آزمونپذیر وجود نداشت... (20) در جایی دیگر از همین مقاله مینویسد: "انسان با تکیه بر خرد خویش (خرد علمی و خرد تکنیکی) عالم و جهان طبیعت را مقهور و سیطره خویش یافت. این روند ادامه پیدا نمود تا آنکه چنان نگرشی نسبت به انسانها و عالم انسانی نیز هویدا گردید. طبیعت گریزپا به دام خرد انسانی افتاد، نیروهای غیرمریی و مهارنشدنی آن مریی و کنترلپذیر گردید... (21)
حال که مشخص گردید که مولفههای اصلی مدرنیته که آقای سیدحسین همایونمصباح آن را در توجیه نظریه سازگاری اسلام و مدرنیته آن را پرورانیده است بر مبنای قانون پیشرفت بشر یا همان قانون سه مرحلهای است با نقد این سه مرحله پیشرفت بشر، مولفههای مدرنیته که آقای سیدحسین همایونمصباح در مقاله خود در جهت تحلیل و توجیه نظریه سازگاری اسلام و مدرنیته استفاده کرده بود در امان نخواهد ماند و همین نقدها به مقاله ایشان نیز وارد است و البته دیگر کسانی که همین رویآورد را نسبت به مدرنیته اخذ نمودهاند مولفههای مدرنیته را اینگونه ـ یعنی مانند تقریر مقالهای نقد شده تنظیم نمودهاند بر آنها نیز وارد است. لذا ما در اینجا در خاتمه به نقد قانون پیشرفت بشر اگوست کنت ـ که مدت زمان درازی است که بساط آن برچیده شده است ـ میپردازیم. قبل از بیان این نقدها، باید بگویم ما با این نقدهایی که بر مقاله آقای سیدحسین همایونمصباح وارد نمودیم درصدد اثبات این مطلب نیستیم که از آثار استاد مطهری نظریه سازگاری اسلام و مدرنیته یا همان سنت و تجدد برنمیخیزد که این خود نیاز به بحث مستوفایی دارد و این مقال گنجایش آن را نیز ندارد.
1-3- نقد نظریه اگوست کنت مولفههای مدرنیته: نظریههای اگوست کنت را به ترتیب در دو مسئله ذیل نقل میکنیم (22): الف ـ جهل علمی و منشا دین: اگوست کنت، هیچ دلیلی بر این منشا دین، جهل علمی بشر است، اقامه نکرده است. در حقیقت پیشفرض باطل او این است که ادیان گذشته بشریت ممکن نیست منشا معقولی داشته باشند پس باید از جهل بشر ناشی شده باشند. این پیشفرض اثبات نشده است و بلکه دلایلی که مخالفان این نظریات اقامه میکنند. خلاف آن را اثبات میکند. نیز این مطلب پذیرفتنی نیست که دینداران، تبیین از طریق دین را جایگزین تبیینهای علمی میدانستند و همان معامله را با تبیینهای دینی میکردند که قرار بود با قوانین علمی کنند. ساحت دین اساسا غیر از عرصه علم است. ممکن است دانشمندی از طریق قوانین علمی حادثهای را تبیین کند، در عینحال تبیین دینی هم برای این حادثه داشته باشد. یعنی قوانین علمی را بپذیرد و اراده خدا و یا موجود مجردی را در این امر مهم دخیل بداند. بنابراین مسئله علم غیر از دین است. دین در میان عالم و جاهل جایگاه دارد و چنین نیست که انسانها میان دو راه علم و دین، مجبور به انتخاب یکی و کنار زدن دیگری باشند.
ب: نقد قانون حالات سهگانه: در نقد قانون حالات سهگانه باید به دو نکته توجه کرد: نخست به ترتیب و نظمی که اگوست کنت برای سه مرحله در نظر میگیرد و دیگر سه مرحله فرعی که در مرحله نخست (دوره ربانی یا دینی) در نظر میگیرد. استاد مطهری در کتاب علل گرایش به مادیگری و نقد بر این نظریه دارند (23): یک: سه دورهای که کنت مطرح کرده است، از نظر عامه و توده مردم ممکن است صحیح باشد به این معنا که مردم در یک دوره علت حادثهای ـ مثلا بیماری ـ را موجود نامرئی از قبیل جن و دیو میدانستند همچنان که الان در میان تحصیلکردههای اروپایی چنین افراد و طبقاتی وجود دارند. در دوره دیگر به نظامات طبیعی پی بردند و علت بیماری را در عللی که بر بیمار احاطه کرده است جستجو میکردند و اجمالا میدانستند تاثیراتی از ناحیه طبیعت سبب بیماری شده است، همچنان که همه کسانی که طب نخواندهاند و اطلاعات طبی ندارند ولی به نظامات طبیعی ایمان دارند، طبعا تصورشان به همین شکل است. در دوره دیگر رابطه خود پدیدهها را از راه تجربیات علمی کشف کردند این هم تازگی ندارند، هم در قدیم بود و هم در دوره جدید و البته در دوره جدید گرایش بشر به پدیدهشناسی و تحلیل پدیدهها به یکدیگر بیشتر است ولی تقسیمبندی بشر به این شکل غلط است. اگر بخواهیم ادوار تفکر بشر را تقسیمبندی کنیم باید افکار متفکران بشر را تقسیم کنیم نه توده و عامه را. در اینجاست که میبینیم تقسیمبندی اگوست کنت سرتاپا غلط است. دو: از نظر متد اسلامی همه این تفکرات در یک شکل خاص با هم امکان اجتماع دارند؛ یعنی در یک طرزتفکر خاص ـ که ما آن را اسلامی مینامیم ـ همه آن سه نوع تفکر با یکدیگر قابل جمع است. به عبارت دیگر فرد در آن واحد میتواند طرزتفکری داشته باشد که هم الهی باشد، هم فلسفی و هم علمی. نقد دوم بر جنبه تاریخی قانون حالات سهگانه این است که این قانون مبتنی بر پیشفرض باطلی است. پیشفرض اساسی و زیربنایی این قانون، عبارت است از اینکه دین و علم تعارض ذاتی با هم دارند به عبارت دقیقتر، پیشفرض این است که دین به معنای ابتدایی و ادیان قبل از مرحله اثباتی (پوزیتویسم) با علم تعارض ذاتی دارد.