تنظیم: امیرحسین خورشیدفر: پتانسیلها و شایستگیهای جهان برای تغییر و بهبود به شدت محدود است. انسان تمایلات و خواستهای نامتناهی دارد و در مقابل دادههای طبیعت همیشه با خست نسبی همراه است. پس حس ناکامی و میل به تنازع در انسان جاودانه است. ولی روشنفکری سنتی بیتوجه به این امر همیشه وعده دنیایی را میدهد که تا بینهایت قابل بهسازی است. عدهیی همیشه تمایل داشتهاند که از پذیرفتن این اصل طفره بروند. حتی اگر من از این اصل غافل شدم و حرفهایم شکل و شمایل وعدههای بزرگ را داشت به من اعتراض کنید ولی مناظره را نمیپذیرم. خلقت به ما خمیر نداده است تا هر طور که خواستیم شکلش دهیم بلکه چوب خشک داده که در مقابل فشارهای ما احتمالاً میشکند و حس ناکامی به وجود میآید. خشونت به تبع این حس ناکامی در مقابل طبیعت پدید میآید؛ وضعیتی که آرنت در جمله جالبی آن را بیان میکند: «اگر انسانها را در دنیا به حال خودشان رها کنید فقط از قانون مرگ تبعیت میکنند.» که برای ما ناخوشایند و ناپسند است. به همین خاطر روشنفکران همیشه در پی چارهجویی بودهاند.
در زمان روشنگری بحث عقل و دانش طرح شد و با ظهور پرطنطنه پا به میدان گذاشت و به نظر رسید که راهحل مشکلات اساسی در دسترس خواهد بود. ولی به سرعت و در طول دست کم دو قرن مشخص شد که براساس نشانهها، قضاوت عجولانهیی کردهاند. عقل و فلسفه در کشف راست و درست اخلاقی فلسفی دچار شک و رقابت است. به دشواری میتوان یکی را بر دیگری غلبه داد. به دلایل بغرنجی غالباً امکان توافق بر سر مبانی وجود ندارد و اگر سوپراستراکچر را در مبانی بنشانیم استقراری نخواهد داشت. عجالتاً نتیجهیی میگیریم که شاید چندان خوشایندمان نباشد: به نظر میرسد در کنار تلاشهای افتان و خیزان و پرماجرای دنیای علم (که از آن انتظاراتی هم هست) در نهایت بخشی از آن سهمی که به لحاظ تاریخی بر دوش علم و عقل قرار گرفته ـ با کمال تاسف و شرم ـ باید به دوش قدرت منتقل شود. دانشمندان در دنیای معاصر به ندرت همدیگر را قبول دارند. این قبول داشتن لزوماً اخلاقی نیست. ادعای بداهت یک دانشمند را دانشمند دیگری در همان سطح فاقد اعتبار میداند. درست مثل وقتی که یک پرونده قضایی را به دقت دنبال میکنید و عقربه قضاوتتان متناوباً بالا و پایین میرود، در نهایت میبینید که نتیجهگیری کار سختی است و به حدس و گمان مربوط است. اگر کاری قرار است پیش رود سهمی از ایجاد امنیت و کامیابی و زمینهسازی برای آن را باید از دوش جریانهای روشنفکری بر دوش قدرت گذاشت. قدرت تسلیم اختلافنظرهایی که جلوی انجام کار را میگیرند نمیشود و کفایت مذاکرات را اعلام میکند. این مقدمه را از این بابت طرح کردم که میخواهم درباره تراکم قدرت حرف بزنم. قدرت حتی اگر بنا بر ماهیت منفور است از جنبه فانکشنال (Functional) باز شدن راه ناگزیر است. دو دانشمند طراز اول دانشگاه هاروارد بر سر موضوعی در علم نانوتکنولوژی مباحثه کردند. دو رقیب شدند با دو نظریه کم و بیش متفاوت. کنگره آمریکا با معیاری یکی را انتخاب کرد.
این نمونهیی از دخالت قدرت است در بحثی که ممکن است با بیاعتنایی قدرت تا بینهایت ادامه داشته باشد. ما تا به حال به سراغ کسانی رفتیم که قرار بود با طراحی نرمافزارهای فکری و اخلاقی جهان را سامان دهند. این دسته پیشرفتهای افتخارآفرینی کسب کردند ولی وجه اختلافنظر از شیوهشان جداشدنی نیست. البته این را بگویم که در بخش عمدهیی از این بحث ایران را داخل پرانتز قرار دهید. زیرا این مباحث درباره شرایط کنونی ایران مصداق ندارد. اما کمترین ضرورت آن این است که ممکن است 5 سال یا ده سال دیگر ایران هم به یک جامعه دموکراتیک تبدیل شود. آنوقت منتظریم که طلا از آسمان ببارد در حالی که معالوصف ما شاهد یک دموکراسی از نوع پاکستان خواهیم بود با یک شکل پوپولیستی که شورابهیی خواهد بود و برخلاف تصور برخی، مشکلات دود نمیشود. اگر کسی در انتظار معجزه است صراحتاً بگویم که به طرز رقتانگیزی در اشتباه است. وعدههای بزرگ کملطفی در حق شنوندههاست. بنابراین بحث ایران را در این مقدمات از ذهن خارج کنیم و تصور کنیم که در کشوری مثل ترکیه هستیم. بحث صلح و امنیت با این قبیل نرمافزارهای روشنفکری به وضعیت و چشمانداز اطمینانبخشی نرسید و به نظر نخواهد رسید. ناگزیریم که وظیفه را کمی به قدرت محول کنیم. به کار بردن واژه امپریالیسم برای من ناخوشایند است. امپریالیسم عبارت است از یک تفسیر مسلط از پدیدهیی به نام قدرت متراکم لیبرالی. در مباحث فمینیستی جنس و جنسیت با هم فرق دارند. جنس یعنی تفاوت فیزیولوژیک زن و مرد ولی جنسیت تفسیر دیسکورسی و مسلطی است که از این اختلاف ارائه میشود. گفتمان فرهنگی و سیاسی خاصی حکم میکند که این تفاوت متضمن قوانین است از قبیل سلطه بر لباس و شرایط کار. رابطه قدرت و امپریالیسم هم مشابه رابطه جنس و جنسیت است. ما یک قدرت میشناسیم به معنای توانایی ولی یک تفسیر روی آن قرار میگیرد. «این قدرت از کجا آمده؟ مال ما بوده و باید برگردانده شود.» در این تفسیر قدرت متضمن ناامنی، جنگ و اجحاف است و در نتیجه باید در مقابلش ایستاد و زمینش زد. قدرت چنان که گفتیم ذات روابط اجتماعی است ولی ما ترجیح میدهیم که روابط اجتماعی براساس دوستی و ایثار باشد. در حالی که انسان یک حلقه در سلسله تکاملی است.
تفاوت انسان با یک ببر یا گرگ این است که ما انسانها گاهی از عقلمان استفاده میکنیم. البته عقل به دامان دنیا میپیچد ولی این زنگ تفریح عقل است و مسوولیت اصلی عقل برطرف کردن خواهشهاست. وقتی تشنهاید یا گرسنهاید یا خواهشی از نوع دیگر در چشمانتان زبانه میکشد از دستگاه عقل استفاده میکنید. بعضی از این امیال طبیعی توابعی به نام رنج دارد که نقض غرض میکند پس عقل توصیه میکند که به برنامه او توجه کنیم. بیش از 90 درصد احوالات ما جذب مطلوبات اولیه است. کتاب و ملودیهای واگنر و نقاشیهای امپرسیونیستی هم سالاد و ماست سفره است. ما به نحو نگرانکنندهیی با حیوان مشترکیم. اما چرا از تراکم قدرت لیبرالی چنین تفسیری ارائه میشود. من بیان مثبت و قابل دفاعش را میگویم و سراغ بحثهای روانکاوانه، دینی و هویتی که در شکلگیری پدیده امپریالیسم سهیم هستند نمیروم. بسیاری امپریالیسم را همراه سلطهجویی میدانند. قدرت در ذاتش قهار، رقیبسوز و انتشاریاب است. ولی آیا همه انواع قدرت این ویژگی را دارند. چندان لزومی به بحث تئوریک نیست. راستافراطی به قدرت دست یافت. اتفاقاتی رخ داد که در گذشته بیهمتا بود و امیدواریم در آینده هم تجربه نشود. وقتی کتابهایی درباره خشونت غیرقابل باور راست و چپافراطی میخوانیم تا چند روز آرام و قرار نمیگیریم. به چز این دو، بنیادگرایی را هم که خوب میشناسیم. به عراق نگاه کنید. این شرایط با چه تفکری بیرون میآید؛ کسانی که امپریالیسم را نقد میکنند. از طرفی بسیاری از چیزهایی که درباره جنگ ویتنام گفته میشود داستانهای ژورنالیستی است. فاجعه غذای ژورنالیسم است. اما افتخار لیبرالیسم غرب این است که اگر یک سرباز آمریکایی به زنی ویتنامی تجاوز کرد محاکمه شد. رابطه قدرت و خشونت را در این گونههای مختلف بررسی کنید. القاعده، نازیسم، کمونیسم و دنیای لیبرال دموکراسی. اگر به خاطر الفت و انس با سخنانی متفاوت از اینجا نخورید باید گفت ماموریت حفظ امنیت دنیا در مقابل ناامنیهای ناشی از این تفکرات سهگانه بر دوش قدرت متراکم لیبرالی است. بعضی از رفتارهای ژورنالیستی در برابر قدرت تراکم لیبرالی به تعزیههای خودمان بیشباهت نیست. وقتی که مخاطبان بلایی را سر بازیگر نقش شمر میآورند انگار که حقیقتاً خود شمر است.
جنگ جهانی دوم میتوانست چهره دنیا را عوض کند اما لیبرالیسم اجازه نداد. در حمله به بوسنی نیروهای لیبرال بود که به غائله فیصله داد. گرچه با عادت وارونهخوانی پدیدهها میگویند حتماً منافعی در کار بوده. در مورد عراق هم این وارونهخوانی انجام میشد تا اینکه اخیراً اعلام کردند چهل سال نفت عراق هم جواب هزینههای یک سال لشکرکشی به عراق را نمیدهد. بحث سلطهجویی در کار نیست. بلکه این ذات قدرت است. خود ما بعد از انقلاب میخواستیم پرچم اسلام را بر سر کاخهای سرخ و سیاه به اهتزار در بیاوریم. شوروی هم وسیع عمل نکرد اما کامبوج و افغانستان و کوبا را نمیتوان فراموش کرد. خصلت دیسکورسی واژه امپریالیسم در جایی آشکار میشود که ما هیچوقت نمیگوییم امپریالیسم ژاپن 11 میلیون چینی را قتلعام کرد. ولی تمام دخالتها و اعمال نیروهای لیبرالی را وارونهخوانی میکنیم. اما به نظر من تبیین علمی یک معیار رقابت پارادایم این است که چیزی که به نشانههای پشت پرده نیاز ندارد ارجح است. دنیا باید بپذیرد که سیاست همین است که دیده میشود. در همین حکومت ایران برای شناختن کدام واقعیت به اطلاعات پشت پرده نیاز دارید؟ ولی ما فاکتهای صحیحی را کنار میگذاریم و با تفکرات داییجان ناپلئونی به سراغ نشانههای مبهم و پشت پرده میرویم. همیشه فلاکت جوامع را به قدرتهای لیبرالی نسبت میدهیم.
این یک عادت در چارچوب یک دیسکورس خاص است و قابل دفاع نیست. من مدعیام که قدرت متراکم لیبرالی مهمترین مدافع صلح و امنیت است. ضرورتی ندارد که آنها خیراندیش باشند. آنها از طریق منافع خودشان به دیگران هم نفع میرسانند. در بحث امنیت هم نازیسم، کمونیسم و بنیادگرایی هر سه پارتیکولاریسم هستند. یعنی یک معیار را تعیین میکنند و دیگران یا باید کشته شوند یا به حاشیه بروند. استراتژی بنیادگرای حذف تمام تفکرات دیگر است. القاعده چیزی جز انتقام کور غریزه نمیبیند. اما لیبرالیسم اگرچه ارزشهایش را تبلیغ میکند اما برای این کار اسلحه برنمیدارد. قدرت متراکم لیبرالی ایدههایش را با کتاب، سینما و تلویزیون منتشر میکند ولی بعضی کشورها اسلحه توی کیف سامسونت دیپلماتهایشان جاسازی میکنند. هر قدرتی لزوماً صلح و امنیت را تهدید نمیکند. قدرت تهدیدگر پارتیکولاریسم است چه بر اساس مذهب باشد، چه نژاد و... ژاپنیها نتوانستند ایده سامورایی را به جهان صادر کنند. بنیادگراها نتوانستند عملیات انتحاری را صادر کنند ولی لیبرالیسم ایدههایش را با فیلمهای ملودرام به سراسر جهان صادر میکند. قدرتهای اتمی سالهای سال است که امکانات نظامی و بمب اتمی دارند ولی بعضیها فقط با کلاشینکف دنیا را ناامن کردهاند. مثل کشور کره شمالی که از دانش هستهیی برای باجخواهی استفاده میکند. در چنین جامعهیی که از حیث مشروعیت مستحکم نیست، پلیس به عنوان نیروی حفظ حکومت در برابر مردم وارد عمل میشود نه حفظ مردم در مقابل خلافکاریها. به همین خاطر حکومتهای بنیادگرا، فاشیستی و کمونیستی همیشه حکومتهای پلیسی هستند. اگر دنیا بخواهد به سمت صلح برود مهمترین کار کمرنگشدن مرزها است. مسخرهتر از این چیزی نیست که در طول نیم قرن فکر و ذکر دو کشور هند و پاکستان جنگ بر سر کشمیر است. بدون مرز چه انگیزهیی برای جنگ باقی میماند. جهانیشدن بزرگترین ضامن امنیت است. اگر قدرت دول ملی افول کند و مراکز بینالمللی مسوول امنیت باشند شرایط بهتری در انتظار ما خواهد بود. در آپارتماننشینی عبارت «چهار دیواری اختیاری» بیمعناست و حرکت دولتهای ملی به سمت جهانیشدن هم مشابه آپارتماننشینی است. دیگر نمیتوانند در چارچوب کشور خود هرچه خواستند، بکنند.