داود علوی
به چه کسی رای دهیم؟ این سوالی است که در آستانه انتخابات در ذهن تمامی رایدهندگان ایجاد میشود و هر کس برای آن به دنبال پاسخی میگردد. این مسئله نه تنها در انتخابات ریاست جمهوری بلکه در انتخابات مجلس شورای اسلامی و شورای اسلامی شهر نیز وجود دارد که قاعدتا باید در آنها رقابت فهرستهای انتخاباتی احزاب و ائتلافها و پس از انتخابات شکلگیری فراکسیونها را شاهد باشیم. صحنه جالبی است وقتی در شعبات اخذ رای افرادی را میبینیم که در میان فهرستهای انتخاباتی متفاوت نامزدهایی از چند لیست را به اصطلاح گلچین میکنند و در کنار هم قرار میدهند. اما واقعا علت این مسئله چیست؟
ضمانتفردی
در ایران همیشه این تمایل وجود دارد که فردی ضمانت انجام کاری را بپذیرد. این در ساختار بازار سنتی ایران به راحتی مشهود است. حتی در بسیاری از شرکتها و موسسات اقتصادی نیز یک فرد باید مسوولیت پرداختهای مالی را بپذیرد و مهر، امضاها یا به طور کلی مسوولیتهای جمعی نه تنها اعتبار ضمانت یک فرد را ندارند بلکه در بسیاری موارد از دیدگاه اجتماعی مشکوک به نظر میرسند! در فضای سیاسی هم تفاوت چندانی ندارد. برنامهها باید توسط یک فرد بیان شود و ضمانت اجرای آن را یک فرد به عهده گیرد. بنابر این نهادهای سیاسی نیز تنها در صورتی با اقبال عمومی مواجه میشوند که فردی شناخته شده را به نمایندگی خویش انتخاب کنند یا حتی پشت قامت وی قرار گیرند.
عدم اصالت نهادها
در ایران متوسط عمر نهادها از متوسط عمر افراد کمتر است. همچنین قاعدتا نهادها معمولا باید اصالت خود را به اصولی منتسب کنند به طوری که هیچ چیز اعم از پول یا قدرت موجب نقض آن اصول نشود. نهادها در ایران به راحتی اصولی را که مطرح کردهاند بدون مشورت با مخاطبان خود کنار میگذارند و هر عملی که به نفعشان باشد، انجام میدهند. مثلا هیچ تعجبی ندارد اگر بانکی یکهزار دستگاه خودرو را به عنوان جایزه قرعهکشی تبلیغ کند ولی وقتی فهرست کل برندگان بزرگ قرعهکشی منتشر میشود تنها نام 200نفر به عنوان برندگان خودرو دیده شود. شرکتی با تبلیغ سابقه عظیم و قابل افتخار در ساختوساز پروژههای کلان در روزنامههای رسمی و کثیرالانتشار اقدام به پیشفروش میکند و در نهایت مشخص میشود هر واحد مسکونی را به 5 نفر فروخته است! گاهی حزبی با شعاری رای میآورد در نهایت معلوم میشود نه تنها اعتقادی به شعارهای داده شده ندارد بلکه به ضد آن شعارها دلبستگی عجیبی دارد و از آن بدتر اصلا حزب نیست. تابلو بلند شده به سادگی بر زمین گذاشته میشود و در انتخابات بعدی تابلوی دیگری بالا میرود. به هر حال در چنین شرایطی راه سادهتر از منظر ذهن اجتماعی این است که به یک انسان به عنوان موجودی زنده و شخصیتی حقیقی اعتماد کرد و از او برای پیاده شدن وعدهها و ضمانت اجرای برنامهها قول گرفت.
استبدادزدگی
ایران کشور پادشاهان، خانها و اربابهاست. مدیریت در ایران به معنی تسلط یک فرد بر امور انسانهایی دیگر معنی شده و پرسش تیتر این مقاله نیز یک پرسش مظلومانه است. اینبار چه کسی قرار است زمام امور را به دست گیرد؟ بارها شنیدهایم که میگویند انتخابات در ایران انتخاب بین بد و بدتر است. این همان مظلومیت پذیرش است. جامعه پدرسالار ایرانی برخلاف کشورهای توسعه یافته دولت را پدر خود میداند و از او انتظار برآورده ساختن تمامی مایحتاج خود را دارد، حتی اگر این پدر را خود خلق کرده باشد. مردم در ایران تجربه ماندگاری از نهادهای سیاسی بدون اتکا به افراد ندارند؛ اگر چه این از آرمانهای انقلاباسلامی، جنبش مشروطه و دومخرداد بود.
منجیگرایی
منجیگرایی تنها به معنی ظهور نجاتبخش آخر زمان نیست. آن چیزی که انتظار را در شیعه معنا میبخشد و در تمامی ادیان غرب نیز به شکلی خود را نشان میدهد، بلکه این امر به معنای این است که در ایران بخصوص هنگامی که نارضایتی به اوج میرسد، در چنین شرایطی انتظار به قدرت رسیدن فردی منجی با ویژگیهای کاریزما و اقتدارگرایانه نیز به اوج میرسد. طبعا فردی که به چنین ندایی پاسخ میگوید به هیچوجه توانایی برآورده کردن انتظاراتی در این سطح را نخواهد داشت. گاهی انتظار یک منجی در انتخابات یکی از عوامل فردگرایی و مانعی برای ایجاد جامعه مدنی و نهادمند پس از برگزاری انتخابات است.
باندگرایی و مافیای قدرت
متاسفانه بسیاری از افراد جامعه تفاوت بین نیروی سیاسی که خود را در گروههای صاحبنفوذ یا به اصطلاح فرنگیاش، لابی را با حزب نمیدانند. شاید مهمترین تفاوت این دو در دو ویژگی بنیادین باشد، احزاب برنامههای خود را ارائه میدهند و در صورت کسب قدرت خود را ملزم به پاسخگویی در برابر اجرای برنامههای وعده داده شده میدانند. ولی نیروهایی در پشت افراد حاضر در معرض دید و قضاوت افکار عمومی قرار دارند، که نه برنامهای ارائه میدهند و نه مستقیما خود را پاسخگو فرض میکنند. تفاوت دوم در نوع ساختار این دو خود را نشان میدهد. احزاب، نهادهای شفاف سیاسی هستند که امکان عضویت در آنها برای تمامی افراد حاضر به فعالیت در چارچوب معرفی شده، فراهم است. روشهای نظاممندی برای ارتقا و رشد در احزاب و ارتباط مشخصی بین احزاب و سایر نهادهای مردمی وجود دارد. احزاب با فرایند شفاف داخلی خود تلاش میکنند که نظام شایستهسالاری را در سطح مدیریت اجرا کنند ولی سایر انواع نیروهای سیاسی در قدرت جمعی بسته و پشتپرده هستند که معمولا اطلاعی از وجود، نحوه فعالیت، چگونگی عضویت در آنها و سازوکار درونی آنها وجود ندارد. مهمترین دلیل ایجاد چنین نیروهای سیاسی، شرایطی است که الیگارشی را موجب میشود. از جمله ممکن است گاهی انگیزه سوءاستفاده از قدرت به روشهای غیراخلاقی و جلوگیری از محرز شدن جرم هم بتواند در شمار چنین دلایلی باشد. طبعا مفاهیمی چون ارزشیابی و شایستهسالاری در چنین نیروهای سیاسی مفهومی ندارد. ولی مهمترین دلیل ایجاد نهادهای سیاسی مانند احزاب به وجود آوردن فضای شفاف و سالم سیاسی بر مبنای دموکراسی و برنامههای توسعهگراست. معمولا یکی از توجیهاتی که برای برخورد با احزاب عنوان میشود، اعطای صفت باندسیاسی و مافیای قدرت به آنهاست. با توجه به سابقه طولانی فعالیت چنین باندهایی در کشور و گسترش فضای بیاعتمادی در جامعه این تلقی در سطح وسیع وجود دارد. متاسفانه بسیاری از نظرسنجیها نیز حاکی از همین مسئله است.
قومیتگرایی
این معضل در انتخابات محلی و منطقهای مانند مجلس و شورای شهر به شکل محسوسی خود را نشان میدهد. اگر چه در انتخابات ریاستجمهوری نیز در بسیاری از مناطق کشور این امر تعیین کننده است. اینکه کاندیدای انتخاباتی متعلق به کدام قوم باشد یا رقابت بین دو شهر نزدیک به هم برای فرستادن نمایندهای حامی خود موجب تقویت گرایشات احساسی در انتخابات کشور است. این پارامتر نه تنها موجب ارائه شعارهایی حداقل بیارتباط با منافع ملی و توسعه کشور در بسیاری موارد، بلکه حتی ارائه فهرستهای انتخاباتی قومیتی از سوی احزاب میشود. طبعا یکی از پیامدهای این امر آن است که در شرایط طبیعی افراد احتیاجی به قرار گرفتن در فهرست احزاب ندارند، بلکه این احزاب هستند که به دنبال چهرههای محبوب قومیتی خواهند رفت تا قدرت خود را در نهادهای حکومتی افزایش دهند. کسانی که از این طریق به فهرست احزاب وارد میشوند و به قدرت میرسند هیچ الزامی به پاسخگویی به حزب و کلیت جامعه برای اجرای برنامههای حزبی نمیبینند و تنها خود را در برابر قوم خود و اجرای شعارهای قومیتی مسوول میدانند.
نقش حکومتها
همانطور که در ایران در دوران آقای خاتمی احزاب بسیار زیادی با حمایت ایشان و حامیان ایشان از تفکر جامعه مدنی ایجاد شدند، در تمامی کشورها، دولتها در شکلگیری و رشد احزاب یا بالعکس نقشی انکارناپذیر دارند. نمونه بارز این مسئله کشورهایی چون هند و ترکیه است. همچنین گاهی حکومتها تصمیم به سرکوب احزاب و ایجاد نظامهای دیکتاتوری یا استبدادی میگیرند. نمونه بارز این شکل نیز شوروی سابق یا رژیم شاهنشاهی ایران پیش از انقلاباسلامی است. در شرایط کشورهایی کمتر توسعه یافته که جامعه مدنی در آن شکل نیافته است، حکومتها تاثیر قابل ملاحظهای در رشد یا تضعیف احزاب سیاسی دارند.
حزب!
Party واژهای است که در ادبیات سیاسی ما معنای حزب را برای آن برگزیدهاند. این واژه نه تنها به تنهایی نمیتواند تمامی بار معنایی واژه اصلی را به دوش بکشد، بلکه بالذات در ذهن دینی ما دارای بار معنایی منفی است! در قرآن سورهای به نام احزاب وجود دارد. محتوای این سوره به گروههایی میپردازد که در برابر گروه خدا و مروج اسلام ایستادهاند و سنگاندازی میکنند. این سوره در نهایت تمامی احزاب (گروههای مذکور) را شکست خورده و دارای سرنوشتی روشن و تنها حزبالله (گروه پیرو خدا) را پیروز میداند. در چنین شرایطی استفاده از واژه حزب به جای واژه Party در کشوری اسلامی نه تنها موجب بدبینی جامعه به احزاب میشود بلکه گروههای مخالف جامعه مدنی و مدافع انحصار و استبداد تلاش خواهند کرد این احزاب را معادل همان احزاب نامبرده در قرآن با حزبالشیطان و گروههای ضدخدا و قرار گرفته در برابر گروههای پیرو اسلام معرفی کنند و چهبسا که در تاثیرگذاری در اذهان خانوادههای طبقه پایین به لحاظ فرهنگی نیز موفق شوند. شاید اگر به جای این واژه بیگانه از الفاظی فارسی با بار مثبت معنایی مانند نهاد، سازمان، کانون و..... استفاده میشد احزاب در تثبیت خود وضعیت بهتری داشتند. شاید به همین جهت باشد که بسیاری از احزاب سنتی مسلمان از به کار بردن واژه احزاب ابا دارند و از واژگانی عربی با بار مثبت چون جمعیت، جامعه، مجمع، انجمن و...... استفاده میکنند. در این میان باید حرکت جمعیت موتلفهاسلامی را حرکتی ساختارشکن نامید.
عدمشکلگیری اصناف
احزاب در کشورهای توسعه یافته محصول شکلگیری اصناف و اتحادیههای مشاغل به صورت دموکراتیک است. مسئلهای که به سختی میتوان در ایران آن را تایید کرد. در ایران بعد از تضعیف اصناف سنتی، هنوز به معنای واقعی روابط صنفی شکل نگرفته است، چرا که اساسا صاحبان مشاغل ارتباط منسجم و ارگانیکی جهت پیگیری مطالبات و دفاع از منافع جهت حضور در قدرت ندارند. اصناف در ایران همیشه به شدت از طرف حاکمیت کنترل میشدند و پیگیری مطالبات صنفی به صورتهای گوناگون اگر چه به لحاظ قانون اساسی آزاد خوانده میشود، ولی حتی در نظام جمهوریاسلامی نیز نمونههای زیادی از برخورد با تجمعات صنفی و امنیتیخواندن اعتراضات و برآورده نکردن مطالبات را به یاد داریم. برخوردهای بسیار سنگین با رانندگان اتوبوسرانی، معلمان، کارگران و پرستاران آخرین نمونههایی است که در ذهن متبلور میشود. شاید برخوردهایی که با اعتراضات صنفی صورت گرفته است تاکنون در اعتراضات سیاسی خود را نشان ندادهاند. مسئله اقتصاد در شکلگیری احزاب بسیار حائز اهمیت است. تنها در صورت شکلگیری مجامع صنفی و به هم پیوستن آنها و نمود آنها در سیاست میتوانیم از احزابی پویا، هدفمند، دموکراتیک و مردمی برخوردار شویم.
اصالت گفتمان بر سازمان
تمامی حرکتهای اجتماعی موثر در ایران بر مبنای یک گفتمان فراگیر شکل گرفتهاند. حتی زمانی که احزاب و سازمانها در حرکت دخیل بودند هنگامی به موفقیت دست یافتند که گفتمان ایجاد شده توسط آنها گسترش یافت. شاید برای عدهای ناخوشایند باشد ولی شخصا معتقدم انقلاباسلامی و دومخرداد بدون حضور احزاب و سازمان هم به ثمر میرسید! بنابر این در ایران هیچ تعجبی ندارد اگر فردی در انتخابات ریاستجمهوری با یک حزب نیرومند و متشکل به رقابت بپردازد و در نهایت با استفاده از فضای گفتمانی و شانتاژ تبلیغاتی بتواند با اختلاف فاحشی بر رای سازمانی طرف مقابل پیروز شود، اگر چه عدهای معتقدند در انتخاباتهای اخیر رایهای سازمانهای نظامی چون بسیج تعیین کننده بود. شاید اینطور باشد. ولی فراموش نکنیم که انتخابات شورای شهر دوم و مجلس هفتم در فضای کاهش چشمگیر مشارکت عمومی برگزار شد و در چنین فضایی حتی یک سازمان ضعیف هم میتواند با بسیج نیروهای خود اثرگذار باشد. شاید در دوره نخست انتخابات ریاستجمهوری نهم چنین باشد اما در دور دورم قطعا این گفتمان عدالت بود که بر گفتمان توسعه پیروز شد. این ویژگی جامعه ایرانی، بسیاری از احزاب ایرانی در هر دو جناح را مجاب کرده است تا تنها به گردآوری نخبگان و گفتمانسازان بپردازند و سایر نیروها را تنها برای سازماندهی رای اندک خود. مشابه آنچه در دو انتخابات مذکور رخ داد. موثر بدانند.
تاریخچه احزاب
کافی است کمی اسامی مهمترین احزاب تاریخ این کشور را در ذهن خود مرور کنیم. حزبتوده، جبههملی، حزبرستاخیز، فدائیانخلق، مجاهدینخلق، حزب جمهوریاسلامی و........ با تکرار نام هر یک از احزاب در ذهن، این برداشتها به سراغمان میآید. خائن به وطن، وابسته به بیگانه، غیرقانونی، وابسته به حاکمیت، منحرف، تروریست، شهید!. آری احزاب در کشور ما سابقه درخشانی ندارند. وابستگی به استبداد و استعمار بسیاری از آنها چنان تصویری در ذهن متبادر میکند که انسان عطای احزاب را به لقایشان میبخشد. تنها مسئلهای که در تاریخ اکثر احزاب ایرانی اهمیت ندارد، مردم و منافع ملی است. تنها قدرت است که جهتبخش فعالیتهای حزبی است. اگر در این میان حزبی ایجاد شود که به دنبال پیگیری منافع کشور باشد، سرنوشت آن از پیش مشخص است. یا باید منتظر زندان یا ترور شدن اعضایش باشم یا انفجاری کل حزب را به هوا خواهد برد یا در مقاطعی خاص (همانطور که در تاریخ ملیشدن میبینیم) بیتفاوتی مردم ] نسبت به احزاب ملی [زمینه سرکوب آنان را فراهم کرده است. متاسفانه احزابی که جوانان این کشور در پیش از انقلاب تشکیل دادن. به راهی رفتند که فکر کردن در مورد تکرار چنین راهی نیز وحشتناک است. فرض کنید در چنین شرایطی جوانی بخواهد درباره عضویت خود در یک حزب قانونی با خانواده خود مشورت کند. پدر و مادری که از حزب تصاویر فوق را در یاد و خاطره خود دارند. آری تجربه فعالیت حزبی در ایران یک تجربه سیاه و تاریک است. حتی اگر فعالیت سیاسی در ایران فعالیتی پرمخاطره نباشد.
سنت و مدرنیته
به هرحال احزاب و نهادهای مدنی محصول دوران مدرنیته هستند. اما آیا واقعا در ایران چنین فصلی آغاز شده است و ما پای به چنین دورانی گذاشتهایم؟ یا اساسا آیا ما انسانهایی مدرن هستیم؟ به نظر میرسد ایرانیان انسانهایی سنتی هستند که در دنیای مدرن قرار گرفتهاند. میدانند با آنچه تاکنون داشتند دیگر نمیتوانند راه را ادامه دهند، اما قادر به پذیرش و تحمل چیز جدیدی نیز نیستند. آنها هم که میپذیرند آنقد ناآگاهانه و سریع میپذیرند که تنها معایب مدرنیته را به همراه دارند. جامعه احساسی، سنتی که متاسفانه در پارهای موارد تحتتاثیر امواج جریانهای فرهنگی غیرعقلانی یا غیراخلاقی قرار گرفته، در توفانی بین سنت و مدرنیته گرفتار شده است و تنها پایان این توفان و گرداب و فرارسیدن زمان آرامش میتواند زمینه شکلگیری توسعهای پایدار باشد. به درستی در دوره اصلاحات به این نکته توجه شد که یکی از مشکلات توسعه در ایران بیتوجهی به مسائل فرهنگی و اجتماعی به عنوان بنیانهای توسعه است. به همین جهت مفاهیمی چون دموکراسی، جامعهمدنی، آزادی، اصلاحات در زمینههای مختلف بهعنوان مهمترین اصول توسعه اجتماعی و سیاسی (به دلیل نقش دولت) در دستور کار قرار گرفت. ولی انتخابات نهم نشان داد که مفاهیم فوق به هیچوجه نهادینه نشدند و به صورت مطالبات بنیادین جامعه ایرانی دیگر خود را نشان ندادند. روشنفکران ایرانی برای نجات جامعه ایران راهی بس دشوار و پرمخاطره در پیشرو دارند.
عدم شکلگیری فعالیتهای جمعی در ایران
بارها این جمله را شنیدهایم که ایرانیان در فعالیت فردی نابغه و در فعالیتهای جمعی افتضاح هستند! صحت این عبارت در ورزش، فعالیتهای علمی، پروژههای اجرایی، مشاغل صنفی و........ خود را نشان میدهد. شاید این را نپذیرید. ولی به هر حال همین که مشاهده میکنیم در ایران فعالیتهای سیاسی قائم به فرد است و حتی احزاب و گروههای سیاسی زیر چتر افراد جمع میشوند، بیارتباط به این عبارت معروف نیست. اختلاف، انشعاب و روشهای خودسرانه در تمامی فعالیتهای جمعی ایران امری اجتنابناپذیر است.
طبقات اجتماعی
همانطور که در موارد فوق نیز اشاره شد احزاب از به هم پیوستن اصناف و گروههای اجتماعی تشکیل میشوند. اما در نهایت طبقه با طبقاتی از جامعه را نمایندگی خواهند کرد. طبقاتی که قطعا مهمترین محور شکلگیری آنها اقتصاد است. باید اذعان کنیم که اکثریت احزاب ایرانی دولتساز هستند و ارتباط معناداری با جامعه ندارند. آنها نه تنها از طبقات اجتماعی خاصی شکل نگرفتهاند بلکه تلاشی هم جهت دفاع از حقوق طبقهای مشخص، نشان نمیدهند. بنابر این با رفتن هر حکومتی، محو شدن احزاب منتسب به آن حکومت هم بدیهی است. گاهی وضع از این هم بدتر است. احزاب زیر چتر حمایتی فردی خاص در قدرت شکل میگیرند که طبعا با از دست رفتن قدرت آن شخص، حضور آن حزب در قدرت نیز معنا و مفهوم چندانی نخواهد داشت. شاید با تساهل و تسامح بخواهیم برای احزاب پایگاه اجتماعی در نظر بگیریم. آنگاه باز هم نتیجه مبهمی به دست میآید. در بهترین حالت میتوان تعدادی از جریانهای سیاسی در ایران را دارای پایگاه اجتماعی دانست که قطعا این با مفهوم حزب تفاوت آشکاری دارد. بنابر این اگر دوام و قوام احزاب را منوط به طبقات اجتماعی حامی آنها بدانیم تنها میتوانیم اندکی امیدوار باشیم که برخی از جریانهای سیاسی (و نه احزاب) به دلیل برخورداری از پایگاه اجتماعی (و نه طبقات) امید به بقا دارند.
عدم شکلگیری مطالباتاجتماعی
اما تقصیر احزاب نیز در این میانه بیش از 50 درصد نیست! چرا که اساسا در ایران واژهای به نام طبقه به درستی معنا نشده است. به عبارتی دیگر ما در ایران هنوز مفهومی به نام طبقه اجتماعی نداریم. اگر چه تا جایی که دل طلب کند فاصله و شکاف اقتصادی ما بین شهروندان وجود دارد. اما متاسفانه این فاصله اندازهای رو به رشد دارد و گروههای قرار گرفته در آن نیز به راحتی و با حرکت کوچکی در دولت جابهجا میشوند. به راحتی سرمایهداری ورشکسته میشود و به (بهاصطلاح) قشر متوسط یا حتی قشر آسیبپذیر و کم درآمد و ضعیف نقل مکان میکند و به راحتی فردی خانه خود را از جنوبیترین نقطه تهران به شمالیترین نقطه تهران به واسطه یک فاجعه اقتصادی! نقل مکان میدهد. عدم ثبات اقتصادی و فقدان برنامههای بلند مدت اقتصادی در کشور موجب تغییرات و اثراتی غیرقابل پیشبینی در زندگی شهروندان میشود و بنابر این نمیتوان انتظار شکلگیری طبقهای پایدار به لحاظ اقتصادی در کشور را داشت. همچنین پس از شکلگیری طبقات به لحاظ اقتصادی، باید منتظر رفتارهای اجتماعی مشخص از آنها باشیم. با توجه به سابقه شهرنشینی، سواد، افزایش مهاجرت روستایی در کشور با نوعی تغییرات بنیادین در زندگی شهری و در مواردی با نوعی بیهویتی مواجه هستیم. شاید این از خصوصیات دوران گذار باشد. ولی در نهایت انتظار این است که پس از رسیدن به دوره ثبات نوعی رفتارهای اجتماعی مشخص در زندگی طبقات مختلف شهری را شاهد باشیم. این منجر به شکلگیری مطالبات اجتماعی معین و پایدار و به هم پیوستگی شهروندان میشود. در چنین شرایطی میتوان انتظار داشت گروهی در قدرت این مطالبات را پیگیری کند که احتمالاً به آن حزب میگوییم. بنابر این در فضای فعلی ایران تصور حزبی پایا و پویا تصوری واهی است.
اقتصاد سیاسی
در بندهای فوق به مفاهیمی چون طبقه، مطالباتاجتماعی، نقش دولت، اصناف، فردگرایی، استبدادزدگی، نهادها، باندهایقدرت و....... پرداخته شد. باید اذعان داشت که مهمترین مسئله در شکلگیری مفاهیم فوق اقتصاد است. کافی است یکبار دیگر با محوریت قرار دادن اقتصاد موارد فوق را مرور کنیم. فرض کنیم اصناف در اروپا زمانی به وجود آمدند که کارگران کارخانهای احساس کردند که اگر اعتصاب کنند به حق خود خواهند رسید. یا در گام بعدی سرمایهداران متوجه شدند که در صورت عدم پرداخت مالیات دولت فلج خواهد شد. اما در ایران اگر شرکت نفت را مستثنا کنیم! آیا واقعا با اعتصابهای کارگری یا عدم پرداخت مالیات دولت فلج میشود؟! به نظر میرسد از دیرباز تاکنون اقتصاد ایران به شکلی سیاسی و هرمی و متکی بر اقتصاد تعیین کننده نبودند. نسبت صادرات غیرنفتی ایران نشان دهنده سهم جامعه ایرانی از قدرت در برابر حکومت است. تجربه جهانی نشان میدهد آنچه حکومتها را وادار به تمکین در برابر مردم و مردم را صاحب نقش در اداره ارکان قدرت میکند، تنها وابستگی اقتصادی دولت به بخش خصوصی و به عبارتی غیردولتی و به عبارتی بهتر مردمی است. در ایران بخش خصوصی بسیار نوپا و ضعیف است و به راحتی میتوان با هر اتهامی کلیت آن را با خطر مرگ و زندگی مواجه کرد. درآمد سرشار نفتی توسط دولت کسب و به دلخواه او در امور مربوط به اداره حکومت مصرف میشود.
متأسفانه تا زمانی که این وابستگی در دولت احساس نشود و تا زمانی که قدرت اقتصادی در جامعه غیردولتی خود را نشان ندهد، حزب را تنها با پسوند دولتساز میفهمیم و هدف از تشکیل حزب را تنها و تنها حضور در قدرت بدون هیچ هدف بعدی خواهیم دانست. این امری طبیعی است. مثالی ساده برای فهم وجود دارد. ایران جامعهای مردسالار است چرا که اقتصاد خانواده و کشور در دست مردان است. خطه شمالی کشور اگر زنسالار نباشد مردسالار هم نیست چون از دیرباز زن در کار کشاورزی همپای مرد کار کرده است و در درازای زمان نه تنها به استقلال اقتصادی رسیده بلکه صاحب زمین و کاگر و تعیین کننده امور روستا نیز شده است. در هر مسئلهای که به پخش قدرت اجتماعی مربوط باشد، اقتصاد تعیین کنندهترین امر است.