پس از گذشت 5 سال از تعهد بوش مبنی بر تحول خاورمیانه، این منطقه به راستی بسیار متفاوت از گذشته است. بدبیاریهای واشنگتن در عراق، قدرت متزلزل اسرائیل در لبنان، سر برآوردن شیعیان که تا پیش از این به حاشیه رانده شده بودند، و به قدرت رسیدن احزاب اسلامگرا خاورمیانه را بر لبه ناآرامی قرار داده است.
در این میان جمهوری اسلامی ایران به رغم خواست آمریکا، به بقای خود ادامه داده و البته برای افزایش نفوذ و نقشآفرینی بیشتر در منطقه، برنامهریزی نیز کرده است. ایران، هماکنون از نظر جغرافیایی در قلب مشکلات عمده خاورمیانه است، از جنگ داخلی در عراق و لبنان تا معضلات امنیتی در خلیجفارس؛ بنابراین به سختی میتوان تصور کرد که هیچیک از این مسائل بدون همکاری تهران قابل حل و فصل باشند. با این وجود، قدرت تهران از طریق برنامه هستهایاش که پیشرفت آن به رغم اعتراض جامعه بینالملل همچنان ادامه دارد، دو چندان شده است. این تحول آخر، دست و پای واشنگتن را بسته است. دقیقا از فردای پیروزی انقلاب اسلامی، ایالت متحده یک سلسله سیاستهای نامنسجم را علیه ایران تعقیب کرد. از جهات متعددی، آمریکا سعی در ساقط کردن رژیم حتی با توسل به عملیات نظامی داشت. از دیگر جهات، این کشور سعی بر انجام مذاکرات با ایران بر سر موضوعات مشخصی داشته است.
به طور کلی هدف ایالات متحده منزوی کردن ایران و محدود کردن نفوذ این کشور در منطقه بوده است. اما هیچیک از این رهیافتها و به طور مشخص سیاست مهار که همچنان راهبرد انتخابی برای برخورد با ایران است، کارگر نبوده است.
اگر آمریکا امیدوار است که ایران را مهار کند، باید از اساس استراتژی خود را مورد بازبینی قرار دهد. جمهوری اسلامی ایران به این زودی از میدان به در نخواهد رفت و نفوذ رو به افزایش آن محدود نیز نمیشود. واشنگتن همچنین باید از کاربرد زور و عملیات نظامی اجتناب کند، چشمانداز مذاکره مشروط را کنار بگذارد و تنشزدایی را جایگزین سیاست مهار نماید. این کشور به ویژه باید به عملگرایان در تهران فرصتی برای از سرگیری روابط اقتصادی و دیپلماتیک بدهد. بنابراین، عملگراها با پشتگرمی چشمانداز جدید با ایالات متحده، در موقعیتی قرار میگیرند که تندروها را به حاشیه رانده و موازنه قدرت را به نفع خود برقرار میسازند. هر چه زودتر واشنگتن این واقعیت را دریابد و به عادیسازی رابطه با سختترین دشمن خاورمیانهای خود اقدام کند، بهتر است.
گزینههای نه چندان خوب
به هنگام بحث درباره ایران، جرج بوش معمولا بر این نکته اصرار میورزد که همه گزینهها در دستور کار قرار دارند. این امر یادآوری نه چندان زیرکانهای است مبنی بر این که در صورت ناکام ماندن دیگر سیاستها، آمریکا اقدام نظامی را مدنظر قرار خواهد داد. این تهدید از این واقعیت حکایت دارد که ایالات متحده هیچ گزینه نظامی واقعگرایانهای در قبال ایران ندارد.
اما در مورد انجام گفتوگوهای مشروط، مشابه آنچه که کاندولیزا رایس پیشنهاد کرده است، چه باید گفت؟ در ماه مه 2006 چنین به نظر میرسید که رایس گام مهمی به جلو برداشته است؛ زمانی که اعلام کرد ایالت متحده مشروط بر این که ایران فعالیتهای غنیسازی اورانیوم را به حالت تعلیق درآورد، خواهان شرکت در مذاکرات چندجانبه با ایران است. اما این اظهارنظر، به نادرستی، دعوای میان ایران و آمریکا را به مساله ساده خلع سلاح پیوند زد. در حقیقت، روزبهروز تفاوتهای سیاسی و استراتژیک میان دو کشور عمیقتر میشود و از این رو نیازمند رهیافت جامعتری است. با ملاحظه این واقعیتهای نامطلوب، بیشتر سیاستگذاران آمریکایی هماکنون کاملترین و کم ایرادترین گزینه یعنی مهار را مدنظر قرار دادهاند. آنها امید دارند که کاربرد نظاممند فشار دیپلماتیک و موانع اقتصادی، در کوتاهمدت با نقشههای تهران مقابله و در نهایت ایران را به یک دولت دموکراتیکتر رهنمون سازد.
ایده مهار ایران، جدید نیست و در اشکال مختلف، سیاست دو فاکتوری آمریکا را از سال 1357 شمسی به این طرف تشکیل داده است؛ مضافا اینکه حمایت دموکراتها و جمهوریخواهان در واشنگتن را هم پشت سر خود دارد. بنابراین امروز برای تایید و اجرای مناسب آن باید به سوالات مهمی پاسخ داده شود: آیا دیگر دولتهای منطقه به آمریکا برای اجرای این سیاست و انزوای ایران کمک خواهند کرد؟ واشنگتن با ملاحظه عقلانی بدیلهای پیش روی خود به سرعت در خواهد یافت که پاسخ به این پرسش منفی است. اما سیاست ایالات متحده برای مدت طولانی تحت سیطره بدبینی و شک نسبت به تهران بوده است.
در حقیقت مهار، هرگز موفق نبود و از این رو شانس توفیق آن در آینده کمتر هم هست. ناکامی آن که به خوبی در گزارش دولت آمریکا منعکس شده است از هشدار نسبت به پیشروی در برنامههای هستهای این کشور حکایت دارد. ایجاد موانع اقتصادی و دیگر اشکال فشار در جلوگیری ایران از رفتار خود، ناکام ماندهاند. بدتر اینکه، دولت بوش اخیرا گامهایی برای ناکارآمد کردن مهار برداشته است. حمله اشتباه به عراق عملا از طریق تقویت شیعیان این کشور که حامی ایرانند به نفع نظام جمهوری اسلامی تمام شد. هنوز تا عراق قدرتمندی که از سوی سنیان اداره شود و وزنه تعادلی در مقابل شیعیان طرفدار ایران باشد، زمان باقی است. شیعیان عراق چندان همگون و یکدست نیستند، اما احزاب پیشرو شیعه که در موضع قدرتند، پیوندهای ناگسستنی با تهران دارند. این به معنای آن نیست که رهبران جدید عراق خواهان این هستند که منافع خود را تحت قیمومیت منافع ایران قرار دهند، بلکه بیشتر نمیخواهند که با جمهوری اسلامی به خواست آمریکا در بیفتند.
به طور تاریخی سنت دیرپای «دریافت» امنیت از بریتانیا و سپس آمریکا به شیخنشینهای عرب خلیجفارس در مقایسه با همسایه شمالی قدرتمند خود، به این کشورها میزانی از ناامنی و عدم اعتماد به نفس هدیه کرده است. اما رفتار بیپروای دولت بوش و ناتوانیاش در فرو نشاندن ناآرامیهای عراق، اعتماد منطقه به توانمندی آمریکا را تضعیف کرده است. گرایشات ضدآمریکایی گسترده همکاری دولتهای منطقه با واشنگتن را سختتر کرده است.
ایالات متحده ممکن است قادر باشد تا نیروی دریایی خود را خارجه از خاک این کشورها، یا در پایگاههای نظامی رژیمهای قابل اعتمادی مانند کویت نگهدارد، اما از آنجایی که در منطقه اصولا مقبولیت ندارد و در چشم نخبگان و سرآمدان این کشورها نیز غیرقابل پیشبینی است، بنابراین حضور برجستهای نیز نخواهد داشت. بیشتر دولتهای خلیجفارس اکنون به انگیزشهای ایران اعتماد بیشتری دارند تا به طرحهای بیثباتکننده ایالات متحده. همچنانکه قدرت ایران افزایش مییابد، شیخنشینهای خلیجفارس خواهان این هستند که به عوض رویارویی با تهران، خود را با این کشور وفق دهند.
به نظر میرسد که جامعه بینالمللی نسبتا در مقابل رفتار ایران بیتعصب و لاقید است. در طول سال گذشته، دولت بوش چند اصل رویهای را علیه تهران به اجرا گذارد. به عنوان مثال به اصرار واشنگتن شورای امنیت سازمان ملل، ایران را سرزنش کرد و تعلیق برنامه هستهای این کشور را خواستار شد. به رغم چنین موفقیت نمادینی تعداد معدودی از قدرتهای بزرگ اکنون از تحمیل محدودیتها بر جمهوری اسلامی ایران حمایت میکنند. این امر به این علت است که متحدان واشنگتن با این مطلب موافق نیسند که ایران یک تهدید فوری و مهم است. برای آنها، بلندپروازیهای هستهای ایران ناراحتکننده نیست، بلکه بیشتر چالش قابل مدیریتی است که میتوان بدون حمله نظامی یا اقدامات خشن اقتصادی، با آن برخورد کرد. در طول سالهای اولیه جنگ سرد، ایالات متحده قادر بود تا به جمعآوری حمایت برای مهار شوروی بپردازد، چرا که بیشتر شرکای اروپاییاش به همان میزان نسبت به این کشور نگرانی داشتند. اما امروزه، به غیر از اسرائیل، تعداد اندکی از دوستان آمریکا نسبت به ایران نگرانند.
به منظور طراحی یک سیاست عاقلانه نسبت به ایران، رهبران ایالات متحده باید در وهله اول واقعیتهای نامطلوب اما مشخصی مانند استیلای ایران به عنوان یک قدرت منطقهای و دیرپایی نظام حکومتیاش را بپذیرند و سپس بپرسند که چگونه میتوان با این امر کنار آمد. برخلاف انتظارات، ایران یک کشور خطرناک نیست. بلکه بیشتر در جستوجوی ادعای برتری در کشورهای همسایله بدون مبادرت به جنگ است. شناسایی قدرت ایران و اعتراف به توانمندی منطقهای آن از سوی ایالات متحده مبین اشتیاق برای همزیستی با ایران در عین محدود کردن زیادهطلبیهایش است و بنابراین ایالات متحده باید با این طرز فکر که چارچوبی برای قاعدهمند کردن نفوذ ایران به وجود آورد با ایران مذاکره را آغاز کند. به دیگر سخن، واشنگتن باید سیاست تنشزدایی را به اجرا بگذارد.
ایالات متحده تجربه برخورد و رفتار با قدرتهای شبیه ایران را داشته است. در اواخر دهه 60، همچنان که حضور ایالات متحده در آسیا رو به افول میگذاشت، چین نفوذ خود را به همسایههایش گسترش داد. ریچارد نیکسون رئیسجمهور وقت و هنری کیسینجر مشاور امنیت ملی قدرت چین را زیر سوال نبردند، بلکه مذاکراتی را آغاز کردند که به سرعت به کسب همکاری چین در پایان دادن به جنگ ویتنام و ثبات بخشی به شرق آسیا انجامید. به شیوهای مشابه، سیاست تنشزدایی دولت نیکسون با اتحاد جماهیر شوروی، نه فقط در رفع منازعه با مسکو بلکه در به دست آوردن همکاری بر سر مساله کنترل سلاحهای غیرمتعارف موفق شد.
اما کاملا مشخص نیست که آیا ایران مانند چین و روسیه همانقدر مشتاق به مذاکره است یا نه؛ اما دلایلی برای امیدواری وجود دارد.
تحولات اخیر در خاورمیانه و تکانهای داخلی در ایران، تهران را بر سر یک چهارراه تعیینکننده قرار داده است. ظهور ایران به عنوان قدرتمندترین دولت منطقه در خلیجفارس به این معناست که تهران در نهایت رابطه با بزرگترین دشمن خود را جرح و تعدیل کند و به سوی همزیستی یا تقابل با آمریکا حرکت کند.
در جریان کوششهای سابق که برای مذاکره با آمریکا انجام گرفته بود، دولت ایران گفتوگوهای جامعی را بر سر یک موضوع خاص آغاز کرده بود. در آخرین واکنش به اقدام مشترک ایالات متحده و اتحادیه اروپا در تابستان پارسال، تهران به آمادگی خود برای همکاری بلندمدت در حوزههای امنیتی، اقتصادی، سیاسی و انرژی به منظور دستیابی به امنیت پایدار در منطقه و حفظ امنیت انرژی در درازمدت تاکید کرد. همچنین اظهار داشت که برای حل این مساله به شیوهای پایدار، بدیلی نیست جز شناسایی و ریشهکنی علل اساسی که طرفین را به موقعیت پیچیده فعلی رهنمون ساختهاند.
برای عبور از این «موقعیت پیچیده» واشنگتن ممکن است نیازمند پرداختن به توجه بیشتری به تحولات اخیر تهران باشد. نیاز ایران برای داشتن یک سیاست خارجی بهتر، هم برای انجام تغییرات در خاورمیانه، هم دستهبندی همیشگی در داخل نظام و شاید مهمتر از همه ظهور نسل جدیدی از سیاستمداران ایرانی اتخاذ شده باشد که اگر ایالات متحده با هوشمندی از کارتهای خود استفاده کند، میتواند داور مهمی در فرصتهای پیش رو باشد.
غربیها تمایل به این دارند که سیاست داخلی در ایران را رقابتی میان تندروها و عملگراها ببینند. آنها همچنین امیدوارند که فراز و فرودهای جنبش اصلاحات در نهایت به برقراری دمکراسی منجر شود. اما این ناظران این واقعیت را درک نکردهاند که مدل کنونی تقابل میان لیبرالها و محافظهکاران، خیلی وقت است که جواب نمیدهد.
این بدان معنا نیست که راست مدرن به دنبال تغییرات معنادار در روابط بینالملل نیست، اما بحث و جدلها امروزه بر سر این مساله است که چگونه ایران میتواند حوزه نفوذ خود را استحکام بخشد و به بهترین شیوه ممکن از جایگاه خود برای رسیدن به یک هژمونی منطقهای بهرهبرداری کند. سقوط طالبان و نابودی صدام حسین به همراه گیر افتادن آمریکا در باتلاق عراق، مسوولین ایران را به این مسیر سوق داده است که فرصتهای بینظیری برای استیلای ایران در منطقه بیابند. اکنون ایران یک کشور غیرقابل چشمپوشی است.
ما تقسیم شده، ایستادهایم
همچنانکه در مورد همه تقسیمبندیهای عمده در صحنه سیاست در ایران صادق است، راست مدرن در درون خود تقسیمبندیهایی دارد و یکی از موضوعاتی که باعث تقسیم آن به دو اردوگاه شده این است که منافع ایران را چگونه میتوان به بهترین وجه با همزیستی با ایالات متحده یا با جنگ و منازعه با این کشور حفظ کرد.
تجربه سیاسی تعیینکننده این تندروها نه انقلاب اسلامی سال 57، که جنگ تحمیلی عراق بود که آنها را به خود و توانمندیهای خود متکی ساخت. تجربه جنگ به آنها نشان داد که منافع ایران در تبعیت از قراردادهای بینالمللی یا جلب افکار عمومی غرب تامین نمیشود. آمریکا و متحدانش همچنان شیطان بزرگ، منبع تهاجم فرهنگی و یک قدرت سرمایهداری متجاوز هستند که به منافع بومی آنها را به تاراج میبرند.
این دسته به رغم عقاید مذهبی سفت و سخت خود به دنبال برقراری نظم جدیدی نیستند، بلکه بیشتر در پی به حداکثر رساندن منافع ملی ایران از طریق مداخله و دستکاری در امور داخلی همسایگان خود میباشند. آنها بر این باورند که قتل و کشتار روزافزون در عراق، روند صلح اعراب و اسراییل و ناتوانی حکام عرب برای ایستادن در مقابل واشنگتن جو ضدآمریکایی شدیدی در سرتاسر خاورمیانه به وجود آورده است. بنابراین اشتیاق روزافزونی در میان مردم خاورمیانه نسبت به هر فردی که مایل به ایستادن در مقابل اسرائیل و آمریکا باشد وجود دارد. رئیسجمهور فعلی ایران میخواهد که چنین فردی باشد.
ظهور راست مدرن به چشم ناظران غربی سر برآوردن ارودگاه جدیدی از درون تقسیمبندیهای سیاسی رایج در ایران بود. این گروه به رغم محافظهکار بودنشان تاکید بر ملیگرایی ایرانی بر فراز هویت اسلامی و عملگرایی برفراز ایدئولوژی دارند. این گروه معتقدند که پایان جنگ سرد و موقعیت بینظیر جغرافیایی ایران، کشور را به یک قدرت منطقهای تبدیل کرده است و اینکه پیشرفت کشور به واسطه زیادهخواهیهای ایدئولوژیکی و رهیافت خصمانه و غیرمعقول نسبت به غرب ناکام و عقیم مانده است. تنها راه برای شناخته تواناییهای خود، داشتن رفتاری عاقلانهتر است و این متضمن محدود کردن نفوذ ایالات متحده، تن دادن به هنجارهای بینالمللی و مذاکره بر سر معاهدات قابل قبول با رقباست. در دو سال گذشته این گروه عملگرا با استفاده از ارتباطات و پیوندهای خود با شبکه روحانیون سنتی، سعی کردند تا اداره روابط خارجی ایران را به دست گیرند. اهمیت واقعی انتخابات شورای شهر در دسامبر 2006 که تیم رئیسجمهور نتایج چندان امیدوارکنندهای به دست نیاورد، به معنای تولد دوباره جنبش اصلاحات نیست، چرا که در حقیقت محافظهکاران جوانی هم بودند که به رغم تفاوت و اختلاف نظر با وی، در انتخابات موفق شدند.
هیچ چیز بیش از بحث رابطه با آمریکا راست مدرن را به دو گروه تقسیم نمیکند. عملگراهای این گروه استدلال میکنند که سیطره ایران بدون یک رابطه عقلانیتر با واشنگتن نمیتواند تضمین شود. به زعم آنها عادیسازی رابطه با آمریکا به افزایش نفوذ ایران در منطقه میانجامد.
میانهروها با رادیکالها موافقاند که ایران برای افزایش نفوذ خود نیازمند دستیابی به قابلیت سلاحهای هستهای است. اما از سوی دیگر، میانهروها به محدودیت ایران در قالب تعهدات مندرج در پیمان منع اشاعه هستهای (NPT) معتقدند و بر اهمیت ارائه اقداماتی برای اعتمادسازی جامعه بینالملل تاکید دارند. آنها امیدوارند که با بهبود و ارتقای رابطه تهران با واشنگتن بتوانند بدون دست کشیدن از برنامه هستهای خود، از نگرانی آمریکا بکاهند.
به رغم تلاشهای عملگراها برای مذاکره با آمریکا چشمانداز سیاسی در ایران به سرعت تغییر کرد. بخت رو به زوال آمریکا در عراق، پیروزی حزبالله بر اسرائیل در تابستان گذشته و موفقیت دیپلماسی هستهای احمدینژاد موقعیت سیاسی راستها را تغییر داد.
موثرترین شیوه برای واشنگتن برای روبهرو شدن با این تردید و حل آن به نفع خود، به راه انداختن یک دیپلماسی متفکرانهتر است و این به چیزی بیش از تغییر صرف سیاست نیاز دارد و مستلزم تحول در پارادایم است. سیاستمداران آمریکایی تحت تاثیر این مهار برای مدت طولانی، عادیسازی رابطه با ایران را نتیجه نهایی فرایند طولانی مذاکره میدانند.
اما با سیاست جدید مبتنی بر درگیر ساختن ایران، عادیسازی صرفا نقطه آغاز مذاکرات خواهد بود و بعد از آن راه برای مذاکره بر سر موضوعاتی چون خلع سلاح هستهای و تروریسم باز میشود.
یک استراتژی که هدفش ایجاد شبکهای از تقویت امنیت دوگانه و ترتیبات اقتصادی است بهترین شانس برای پیوند زدن ایران با وضع موجود خاورمیانه است.
برای ایجاد چنین تحولی، واشنگتن باید اهرمهای نفوذ عملگرایان در تهران را از طریق برداشتن موانع تجاری و برقراری روابط دیپلماتیک تقویت کند. شناخت واشنگتن از موقعیت منطقهای ایران و پیوندهای اقتصادی عمیق آن با غرب، در نهایت عملگراها را قادر میسازد تا موقعیت خود را مستحکم کرده و تندروها را به حاشیه برانند.
به موازات تجدیدنظر در سیاست نسبت به ایران، ایالات متحده باید از ارائه تضمینهای امنیتی صرفنظر کند. در محافل سیاسی واشنگتن این امر مرسوم و حتی عادی است که معمای پیچیده ایران فقط زمانی قابل حل است که دولت بوش متعهد شود که به ایران حمله نمیکند. این استدلال منعکسکننده بدفهمی بنیادینی است مبنی بر اینکه جمهوری اسلامی امروزه قدرت و جایگاه خود را در منطقه خاورمیانه به چه صورت میبیند. نخبگان سیاسی ایران نه از آمریکا میترسند و نه از جایگاه آسیبپذیری، با جامعه بینالملل در ارتباطند. تهران هماکنون در جستوجوی تایید و تصدیق جایگاه و نفوذ خود در منطقه است.
نیازی نیست تا ایالات متحده تغییر چندانی در الگو و ماهیت رهیافت خود نسبت به ایران ایجاد کند؛ بلکه با توجه به ماهیت اسلامی ایران، باید خود را با ادبیات آن وفق دهد. دولتمردان آمریکا بیش از این نمیتوانند از یک سو ایران را متهم به حمایت از تروریسم کنند و از سوی دیگر به آن پیشنهاد مذاکره بدهند. همانند همه رژیمهای انقلابی، ایران بر این نکته تاکید میورزد که نظام بینالملل نه منافعش را به رسمیت شناخته و نه قدرت آن را مشروع و قانونی میداند. با توجه به ایام جنگ سرد و تقاضاهای اتحاد جماهیر شوروی از اروپای شرقی، باید هماکنون به خاطر داشته باشیم که نخبگان سیاسی ایران، بیمثل و مانند نیستند. یک سیاست جدید نسبت به ایران باید رسما اقتدار و هیمنه جمهوری اسلامی را به رسمیت بشناسد.
به این معنا، واشنگتن باید سیاست ناامیدکننده تغییر رژیم را کنار بگذارد که مشتمل است بر کمک 75 میلیون دلاری به ایرانیان در تبعید و پخش برنامه به زبان فارسی. به یک دلیل چنین ایدهآلیسمی اشتباه است. برعکس اروپای شرقی دهه 80، ایران فاقد یک اپوزیسیون منسجم است که جهتگیری و کمک مالی خود را از آمریکا اخذ کند. دلیل دوم اینکه خواست تغییر رژیم نتیجه معکوس میدهد. تهدیدها و کمکهای واشنگتن به اپوزیسیون دمکراسی خواه، (که البته هماکنون وجود ندارد) بسیاری از ایرانیان تندرو را متقاعد کرده که پیشنهاد مذاکره از سوی آمریکا صرفا کوششی در جهت تضمین رژیم در تهران است. بنابراین هر کوششی از سوی میانهروها برای همکاری با ایالت متحده به راحتی به عنوان دادن امتیاز انحصاری به اقدامات خرابکارانه شیطان بزرگ تقبیح میشود. ایران به طور حتم تغییر خواهد کرد اما به شیوه خود و بر حسب شرایط خود. ایالات متحده در ترویج یک حکومت متساهلتر در تهران منافعی دارد، اما از طریق پخش برنامه از سوی ایرانیان در تبعید یا درخواست بوش از عوامالناس بیتفاوت ایرانی کمکی به خود برای رسیدن به این هدف نخواهد کرد. جذب ایران در اقتصاد بینالملل و جامعه جهانی بیش از هر چیز تحول دموکراتیک این کشور را تسریح میکند.
قواعد درگیر کردن
بهترین راه برای برقراری یک رابطه درگیرکننده و موثر با ایران گشودن باب مذاکره مستقیم در خصوص مسائلی است که اهمیت حیاتی دارند و در امتداد چهار مرحله مجزا از هم انجام میپذیرند. از آنجایی که هدف مذاکرات، عادیسازی رابطه است، اولین راه تعریف و تعبیه جدول زمانی برای از سرگیری روابط دیپلماتیک است که به تدریج به سوی از میان برداشتن موانع و بازگرداندن داراییهای مسدود شده ایران جهتگیری میشود. با بسط یافتن چنین مشوقهای معناداری راه طولانی به سوی مذاکرات سازنده درباره مسائل پیچیدهتر هموار خواهد شد و محتملا موجب ارتقای حسن نیت ایالات متحده در میان افکار عمومی ایرانیان خواهد شد.
با توجه به پیشرفت ایران در برنامه هستهای، این موضوع در گفتگوی مرحله دوم فضل تقدم خواهد داشت. این برداشت که جمهوری اسلامی ایران راه لیبی را دنبال خواهد کرد و به طور کامل زیرساختهای هستهای خود را از کار خواهد انداخت، قابل دفاع نیست. وظیفه مذاکرهکنندگانی که بر روی این موضوع کار میکنند انجام اقداماتی است که تهران باید انجام دهد تا از آن طریق اعتماد جامعه بینالمللی را به دست آورد- مانند نصب دستگاههای بازرسی- تا نشان دهد برنامه هستهای ایران به سوی اهداف نظامی جهتگیری نشده است. ایران باید از حق خود مندرج در NPT برای غنیسازی محدود اورانیوم استفاده کند و در عوض باید مجبور به اطاعت از رویههای تحقیق شود، اجازه حضور دائم پرسنل آژانس انرژی هستهای را بدهد و در مورد فعالیتهای سابق خود شفافسازی کامل به عمل آورد.
مذاکره در مرحله سوم باید به عراق اختصاص یابد. در پرتو گزارش بیکر- همیلتون بسیاری از سیاستگذاران و صاحبنظران در واشنگتن دلایلی اقامه کردهاند مبنی بر این که چرا ایران در این زمینه کمکی به آمریکا نمیکند. اما بسیاری از استدلالهایشان اشتباه است. اسطوره اول این است که تهران ترجیح میدهد نیروهای آمریکایی را شکست خورده و از دست رفته در عراق ببیند؛ چرا که قربانیان روزافزون عراق ایالات متحده را از اشتباه دیگری باز خواهد داشت. در حقیقت پس از گذشت چهار سال از این جنگ بینتیجه، سیاستمداران ایرانی معتقدند که بلندپروازیهای آمریکا با شکست مواجه شده است. اسطوره دوم معتقد است که به دست آوردن همکاری ایران نیازمند حذف محدودیتهای سازمان ملل علیه برنامه هستهای این کشور است. اما چنین استدلالی بر این پیشفرض مبتنی است که این روند انعطافناپذیر در سازمان ملل باید به بعد موکول شود. این استدلال نادرست است، چرا که ایرانیان برخلاف آمریکاییها، ارتباط چندانی میان سیاست خود در عراق و برنامه هستهایشان نمیبینند. امروزه اجماع حاکم در تهران این است که اشغال عراق مانع از پیشرفت سیاسی این کشور میشود و اینکه تنها راه برای به ثبات رسیدن این کشور خروج تدریجی نیروهای آمریکایی است.
برداشتها و انگیزههای تهران هرچه میخواهد باشد، نفوذ این کشور در عراق آن را به یک شریک اجتنابناپذیر تبدیل میکند. اگرچه ایران با این فکر درگیر است که چگونه شانس متحدان شیعه خود در عراق را افزایش دهد و واشنگتن نیز در مقابل با زدن اتهامات متقابل به تهران واکنش نشان داده است، اما هر دو کشور اهداف مشترک بسیاری دارند. تهران مانند واشنگتن به جلوگیری از گسترش جنگ داخلی در عراق و حفظ وحدت ملی این کشور علاقمند است. نخبگان حاکم در ایران همچنین خوشحالند از اینکه مناسبترین راه برای تحقق اهدافشان برگزاری انتخابات در عراق است که بیش از پیش اکثریت شیعه را قدرتمند خواهد کرد. یک دولت کارآمد عراقی باید عزیمت نیروهای آمریکایی به خانه را تسهیل، ناآرامیها را خنثی و سنیان معتدل را وارد نظم حاکم در عراق کند. همه این اهداف به نفع ایران و آمریکاست.
به جای افسوس خوردن از افزایش نفوذ ایران در عراق، سیاستگذاران آمریکایی باید بر این چالش متمرکز شوند که چگونه میتوان به طور سازندهای توان این کشور را کنترل و مدیریت کرد. زمانی که نفوذ مشروع ایران به رسمیت شناخته شود و چارچوبی برای ایجاد هماهنگی میان سیاستهای دو کشور به وجود آید، برای واشنگتن راحتتر است تا تقاضاهایش از تهران را مطرح کند، در آن صورت واشنگتن برای فشار وارد کردن به ایران در جایگاه بهتری است. علاوه بر این، ایران امروزه یکی از بزرگترین شرکای تجاری عراق است و بنابراین ایالات متحده باید تجارت فی مابین دو کشور را بیشتر تسهیل کند، چون این امر به برقراری ثبات در جنوب عراق کمک خواهد کرد. هرچه زودتر واشنگتن دریابد که تهران میتواند نقش مفیدی در عراق ایفا کند، زودتر قادر خواهد بود تا از تجزیه عراق و بیثباتی آتی در خلیجفارس ممانعت به عمل آورد.
چهارمین و پرمخاطرهترین مرحله مذاکرات تمرکز بر روند صلح اعراب- اسرائیل است که تهران تاکنون با جدیت در مقابل آن ایستاده است. مخالفت ایران با اسرائیل مبتنی بر ایدئولوژی نظام است که مشروعیت صهیونیسم را انکار میکند. حمایت ایران از حزبالله و حماس به تهران نفوذی میدهد که با ابزارهای نظامی قابل حصول نیست.
با اوجگیری حزبالله و حمایت مردم لبنان از آن، که از زمان جنگ با اسرائیل در تابستان گذشته به مراتب بیشتر هم شده، جایگاه ایران مستحکمتر شده است. واشنگتن نیازمند این خواهد بود تا چنین تصویری را عوض کند.
یک نگاه دقیق تاریخی به گذشته ایران مبین این امر است که رفتار این کشور بهتر شده است. هماکنون نیز دستاوردهای استراتژیکی که از تنشزدایی حاصل میشود تهران را متقاعد خواهد کرد تا منش خود را عوض کند.
امروز واشنگتن باید آن درسها را به کار بندد، همچنان که ایالات متحده و ایران برای حل اختلافات خود میکوشند. این تغییرات در کنار انگیزههای دیپلماتیک و اقتصادی میتواند کمککننده باشد. نکته این نیست که تهران را به سوی دست کشیدن از حمایت حزبالله ترغیب کرد، بلکه مساله فشار وارد کردن به تهران است که در عوض میتواند حزبالله را وا دارد نقش سازندهای در امور لبنان ایفا کرده و حمله به اسرائیل را متوقف کند.
تقریبا در حدود سه دهه است که برخی مسایل مانع از توسعه و تحول یک رابطه عقلانی میان تهران- واشنگتن شده است. مضافا این که عملگرایی قربانی شده و منافع تاریخی در سایه قرار گرفته است. اما امروزه جناح جدیدی به نام عملگرایان در درون راست مدرن وجود دارد که خاهان دستیابی به تفاهم با آمریکا است. واشنگتن باید با ابتکار پیشنهاد استراتژی تنشزدایی جبران مافات کند و در آن صورت برای هر دو کشور امکان دارد که در نهایت بر خصومت متقابل خود فائق آیند.
یک الگوی جدید نمیتواند مانع ایجاد تنش یا حتی منازعه شود، اما میتواند تهران را قانع کند که برای حفظ منافع خود به بهترین شکل ممکن، به دلخواه تمایلات افراطی خود را مهار کند. ایران در آینده قابل پیشبینی همچنان برای ایالات متحده یک مشکل باقی خواهد ماند و بنابراین مساله این است که چگونه به بهترین شکل ممکن مشکلات و تضادها مدیریت شود. پیشنهاد عادیسازی رابطه از سوی آمریکا و آغاز مذاکرات بر سر همه موضوعات مهم در روابط فی مابین، به ایران فرصت انتخاب میان این دو گزینه را میدهد.