تاریخ انتشار : ۲۶ فروردين ۱۳۸۷ - ۰۹:۱۵  ، 
شناسه خبر : ۲۶۵۳۲

عباس عبدی

بازنگری و نقد گذشته همیشه به عنوان یک اصل مطرح بوده است،‌ اما عمل به آن و نیز طرح جدی این موضوع به اندازه پذیرفتن این اصل رایج نبوده و همین مساله موجب شده که برای جبران این نقیصه در برخی زمان‌ها از آن طرف بام سقوط کنیم و به نوعی افراط در نقد گذشته روی آوریم که در نهایت نتیجه چندان تفاوتی با زمان تفریط در نقد گذشته نکند. من در این نوشته درصدد نقد گذشته نیستم، فقط در پی آن هستم که معنای «اشتباه» را در عرصه سیاست تا حدی بشکافم تا اگر معتقدیم یا معتقد می‌شویم که در گذشته «اشتباهی» صورت گرفته است، حداقل درک و استنباط ما از کلمه‌ «اشتباه» دچار «اشتباه» نشود و به درک مشترکی از رخدادهای گذشته و راه تصحیح آنها نایل شویم. کلمه «اشتباه» در امور روزمره چگونه استعمال می‌شود؟‌ مثلا وقتی می‌گوییم که فلان دانش‌آموز مساله ریاضی یا فیزیک خود را اشتباه حل کرد، بدین معناست که آن مساله فقط و فقط یک راه‌حل دارد و آن راه‌حل هم از پیش به وی آموزش داده شده و راه‌حل هم مستقل از فرد دانش‌آموز است، ضمن اینکه حل آن مساله تجربه و تکرارپذیر است و طبعا چنین خطایی با امتیاز منفی مواجه می‌شود. حال فرض کنید که تصادفی رخ داده. هر تصادفی عموما مستلزم بروز خطایی است. کارشناسان نیز صحنه را بررسی می‌کنند و در نهایت سهم عوامل مختلف را در بروز تصادف تعیین می‌کنند. مثلا تخلف راننده، نقص فنی خودرو یا خرابی جاده و... هرکدام سهمی در بروز حادثه و خسارت داشته‌اند و به نسبت سهمشان هرکدام مقصر هستند و باید جبران خسارت کنند. برخی اشتباهات آماری است؛ مثلا در یک کیسه‌ای که 7 گوی سفید و 3 گوی سیاه قرار دارد، پیش‌بینی درست از هر گوی برداشته شده، صرفا برحسب حدس و گمان علمی امکان‌پذیر است. در چنین مثالی می‌توان حداقل 70 درصد پاسخ‌ها را درست پیش‌بینی و 30 درصد خطا پذیرفتنی است و اشتباه تلقی نمی‌شود. اما در هر حال ویژگی مهم این پیش‌بینی تکرارپذیری آن است. در تمام این موارد چند ویژگی حاکم است:‌ یکی اینکه مسوول و پاسخگو دانستن فرد در برابر خطای ارتکابی با این فرض همراه است که در زمان ارتکاب عمل، می‌بایست طبق قرارداد نوشته یا نانوشته به نحو مشخصی که از پیش تعیین شده عمل می‌کرد و این نحوه عمل کردن عموما مستقل از ویژگی‌های شخصی است. مثلا راننده نمی‌تواند با خودرویی که ترمزهایش خوب نیست رانندگی کند یا بدون توجه به علایم، ‌گردش به چپ کند. اما فرض کنید که یک راننده انحراف به چپ کرد، ‌در یک حالت ممکن است راننده مقابل بسیار زرنگ و حرفه‌ای بوده و توانسته با تجربه و سرعت عمل کافی از برخورد با راننده متخلف پرهیز کند. اما در هر حالت دیگر راننده مقابل راننده‌ای عادی بود که به طور عادی مسیر خود را می‌پیماید و بر اثر گردش به چپ خودرو مقابل تصادف وحشتناکی رخ می‌دهد. در هر دو حالت راننده خلافکار، خلاف معینی را مرتکب شده است. اما در حالت اول به دلیل اینکه راننده روبروی او باتجربه و بامهارت بوده،‌ نتیجه‌ای مسوولیت‌آور بر خطای راننده خطاکار بار نشده است. اما در حالت دوم تصادفی مرگبار رخ می‌دهد که ناشی از مسوولیت در خطای رانندگی است،‌ حال این دو واقعه را به لحاظ سطح اشتباه چگونه مقایسه کنیم؟ در سیاست نه‌تنها هیچ‌کدام از شرایط فوق وجود ندارد،‌ بلکه قضیه بسیار پیچیده‌تر است. این پیچیدگی را می‌توان در تفاوت علوم دقیق فیزیک با علوم انسانی هم دید. به طوری که برخی افراد حتی معتقدند که اطلاق و استعمال یکسان کلمه علم برای دو موضوع فیزیک با مثلا جامعه‌شناسی یا سیاست امکان‌پذیر نیست و این کلمه در این دو زمینه دارای مفاهیم و نتایج متفاوتی است. اما برخی از ویژگی‌های حاکم بر حوزه سیاست که می‌تواند به فهم معنای دقیق‌تر از کلمه «اشتباه» در این حوزه و تفاوت آن با زمینه‌‌ای دیگر منجر شود عبارتند از:

- تکرارناپذیری رویدادهای سیاسی و منحصر به فرد بودن آنها،‌ دستیابی به معیار قابل قبول برای ارزیابی درستی یا نادرستی سیاست را سخت اگر نگوییم ممتنع می‌کند. البته ممکن است در برخی موارد بتوان تشابهاتی را دید یا مثال زد،‌ اما همزمان می‌توان تفاوت‌های بیشتری را هم از دو رویداد برشمرد. در حالی که در علوم دیگر مثال فیزیک یا شیمی کنترل شرایط آزمایشگاهی و تکرار و آزمایش از بدیهی‌ترین ابزار علم است.

- در سیاست نمی‌توان به سهولت و قطعیت راه‌های بدیل را با راه رفته مقایسه کرد، اگر بگوییم که فلان سیاست اشتباه بوده، ‌طبعا آن را در مقایسه با سیاست بدیل اشتباه می‌دانیم. اما امکان اینکه با قطعیت بتوان در همه موارد نتایج سیاست جایگزین را حدس و بیان کرد وجود ندارد. در برخی موارد این کار ممکن است به سهولت انجام شود، ‌اما در مواردی هم چنین امکانی وجود ندارد.

- اشتباه در سیاست از چند جهت با اشتباه در موضوعی چون فیزیک فرق می‌کند. واقعیت فیزیکی،‌ از یک ‌سو مستقل از آزمایش‌کننده است. مثلا اندازه‌گیری طول یک جسم مستقل از فرد اندازه‌گیری‌‌‌کننده است و جسم نیز در برابر این اندازه‌گیری واکنشی ندارد. اما در سیاست چنین نیست. پس از اتخاذ هر تصمیمی و اجرای هر سیاستی که به شدت وابسته به منافع و ارزش‌های کنشگر است، ‌عوامل دیگر هم واکنش نشان می‌دهند. واکنشی که لزوما قابل پیش‌بینی نیست و کنشگر اولیه پس از این واکنش طرف مقابل، ‌تصمیم جدیدی می‌گیرد که این دور می‌تواند تا حلقه‌های متعدد ادامه یابد.

- کنش سیاسی در عقلانی‌ترین شکل خود معطوف به هدف است و در غیر عقلانی‌ترین حالات خود نیز معطوف به احساسات و سنت و... است. اما حتی در حالت عقلانی خود نیز اهداف تعیین شده عموما محصول خواست و اراده جمعی یا اکثریت است و در نقد کنش و تصمیم سیاسی باید میان نقد این خواست و اراده و نیز چگونگی شکل‌گیری آن با شیوه‌هایی که برای تحقق این خواست و اراده انتخاب می‌شود تفکیک قایل شد. این تفکیک از ضروریات نقد کنش و تصمیم سیاسی است.

- هر تصمیم و برنامه سیاسی می‌تواند آثار کوتاه، میان و بلندمدت داشته باشد. مثال روشن آن انقلاب فرانسه است. اگر یک شهروند عادی فرانسوی بودیم چه احساسی طی دهه اول انقلاب فرانسه تا روی کار آمدن ناپلئون و پس از آن نسبت به این انقلاب داشتیم؟ امروز احساس یک شهروند فرانسوی از آن انقلاب و نتایج آن در فرانسه و اروپا چه خواهد بود؟

- کنش سیاسی و نتایج مترتب بر آن لزوما نمی‌تواند به عنوان پایه‌ای برای نقد گذشته و مراحل ابتدایی کنش سیاسی محسوب شود،‌ زیرا این نتایج خود محصول آن واقعه هستند و نمی‌توان با اتکای به آنها رویداد پیشین را مورد قضاوت قرارداد، ‌البته می‌توان از آن درس گرفت ولی نمی‌توان نسبت به آن قضاوتی مبنی بر درست یا اشتباه بودن آن داشت.

به جز موارد مذکور شاید بتوان نکات دیگری را هم به عنوان ویژگی یک تصمیم یا رویداد سیاسی برشمرد، ولی فعلا همین قدر برای بیان مقصود کفایت می‌کند. با این توضیحات آیا می‌توان نتیجه گرفت که هیچ راهی برای نقد و ارزیابی گذشته وجود ندارد؟‌ مسلما پاسخ منفی است. اما این نقد و ارزیابی باید برخی از شرایط را داشته باشد که به آن اشاره می‌کنم.»

- نقد هر تصمیمی باید مبتنی بر اصول (اگزیوم) پذیرفته شده باشد. مثلا سبقت در پیچ خطرناک و عبور از خط ممتد خلاف و اشتباه ناشی از تقصیر است، ‌حتی اگر به هیچ حادثه‌ای و تصادفی منجر نشود. این نقد برحسب نتیجه نیست،‌ چرا که ممکن است چنین سبقتی رخ دهد و اتومبیلی هم از روبرو نیاید، ‌یا بیاید و راننده مقابل احتیاط کرده و مانع تصادف شود و بر اثر این خلاف ممکن است راننده خلافکار زودتر به مقصد برسد (منفعت در سبقت غیرمجاز) اما این کار خطاست و اشتباه توصیف می‌شود، چون براساس اصول پذیرفته شده پیشینی نباید انجام داد. البته اگر تصادفی رخ دهد،‌ عینیت یافتن آثار سوء آن اصول پذیرفته شده است و نفس تصادف مستند خطا بودن سبقت غیرمجاز نیست همچنان که عدم تصادف موجب تبرئه نمی‌شود.

- در صورتی که با اتکا به اصول پذیرفته شده پیشینی نتوان نسبت به تصمیم معینی قضاوت کرد، در این صورت ارزیابی تصمیم را در موقع وقوع باید به عرف و استنباط عمومی از آن تصمیم در زمان خود ارجاع داد. در این مورد هم نمی‌توان قضاوت را از نتایج حاصل از رخداد استنتاج کرد.

- در صورتی داده‌های لازم برای اتخاد تصمیم گردآوری نشده یا در ترکیب داده‌ها و استنتاج از آنها اصول منطقی و استدلالی رعایت نشده است.

در هر سه مورد فوق اگر توانستیم تصمیم یا سیاستی را رد کنیم، ‌در این صورت عامل یا عاملان آن مرتکب «اشتباه» شده‌اند و در مورد اول اشتباه آنها از نوع تقصیر است و در مورد دوم و سوم برحسب شدت فاصله‌ای که تصمیم و سیاست اتخاذی با عرف عمومی دارد،‌ اشتباه از نوع تقصیر یا قصور است. اشتباه از نوع تقصیر متضمن پاسخگویی حقوقی و سیاسی شدید است و اشتباه از نوع قصور موجب پاسخگویی سیاسی عادی است. اما اگر در غیر از دو صورت فوق و صرفا برحسب نتایج حاصل از یک رویداد یا تصمیم سیاسی بخواهیم قضاوت کنیم، هیچ نوع تقصیر یا قصوری را نمی‌توانیم متوجه تصمیم کنیم و تنها می‌توانیم نتایج حاصل را به عنوان خزینه تجربیات تاریخی و سیاسی خود ذخیره و در تصمیمات بعدی از آنها استفاده کنیم. از آنجا که مطالب گفته شده تا حدی ذهنی است،‌ برای فهم بهتر قضیه سعی دارم به برخی رویدادهای مهم و تأثیرگذار اشاره و از زاویه تحلیل فوق آن را ارزیابی کنم. هفته گذشته مصادف با چهلمین سالروز جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل بود. این جنگ به دنبال رجزخوانی‌های مصر و ناصر و زنده شدن فضای جنگی نزد اعراب و با یک حمله سریع اسرائیل به سه کشور مصر، اردن و سوریه رخ داد که کل صحرای سینا، ‌بلندی‌های جولان و غزه و کرانه غربی و بیت‌المقدس شرقی به تصرف اسرائیل درآمد و شکست فاجعه‌باری را بر اعراب تحمیل کرد و موجب تغییرات عظیمی در منطقه شد. شکل‌گیری نهضت مقاومت فلسطین در کوتاه‌مدت و سپس خیزش اسلامی به عقیده بسیار نتیجه بلندمدت این جنگ است. این حمله را چگونه می‌توان از زاویه اسرائیلی‌ها ارزیابی کرد؟ (توجه شود از منظر یک اسرائیلی به موضوع نگاه می‌شود) این ارزیابی فارغ از نگاه رسمی و ایدئولوژیک ما به قضیه اسرائیل و فلسطین است و صرفا به عنوان یک تحلیلگر ناظر و به دور از پیش‌فرض‌های عقیدتی خواهد بود. آیا اسرائیل در حمله به اعراب پیش‌فرض‌هایی را نقض کرده است؟ ‌از نظر اعراب بله، ولی اسرائیلی‌ها به چندگونه می‌توانند تحلیل کنند؛ گروهی به لحاظ معیارهای مذهبی و دیدگاه از نیل تا فرات معتقدند که نه‌تنها اصلی نقض نشده است،‌ بلکه برحسب اصول مذهبی و یهودی این حمله انجام شده. گروهی دیگر از منظر غیرمذهبی می‌توانند بگویند با توجه به تهدیدهای اعراب و اخراج نیروهای سازمان ملل از مرزهای اعراب و اسرائیل و نیز فقدان عمق استراتژیک اسرائیل، اقدام مذکور عملی تدافعی بوده و ضرورت داشته است و بالاخره گروه سوم می‌توانند از منظر غیرمذهبی حرکت کرده و آن را اقدامی تجاوزگرایانه و مخالف منشور ملل متحد دانسته و حمله مذکور را متناسب با دفاع لازم، ندانند.

پس از این مرحله می‌توان به ارزیابی قضاوت عمومی مردم اسرائیل در آن زمان و از آن واقعه پرداخت و این که آیا از آن حمایت می‌کرده‌اند یا خیر و اینکه آیا اطلاعات و استنتاج از آنها درست صورت گرفته است یا خیر؟

پاسخ این است که از منظر درون اسرائیل، نمی‌توان آن حمله را خطای دولت اسرائیل، دانست؛ زیرا از هر نظر و مطابق معیارهای مذکور برای مردم آنجا قابل دفاع بوده است و افکار عمومی اسرائیل نیز در زمان مذکور از حمله حمایت می‌کرده‌اند و همچنین جمع‌آوری اطلاعات و برنامه‌ریزی به نحوی صحیح انجام شده بود. اما به رغم این واقعیات امروز عده‌ای از اسرائیلی‌ها معتقدند که آن جنگ در بلندمدت به نفع نبوده، ‌زیرا از یک سو اعراب را برای جبران شکست متحد و بسیج کرد ( امری که در جنگ رمضان 1973 دیده شد) و از سوی دیگر موجب شکل‌گیری جنبش آزادی‌بخش فلسطین و سپس نیروهای اسلامی شده و در سه دهه بعد به شکل‌گیری جنبش آزادی‌بخش فلسطین و سپس نیروهای اسلامی شده و در سه دهه بعد به شکل‌گیری انتفاضه انجامیده، ضمن این که چهره جهانی اسرائیل را شدیدا مخدوش و افکار عمومی را علیه آن بسیج کرد (حتی اروپا و آمریکا) و اسرائیل را برای چهار دهه در جنگی فرسایشی فروبرد (که هنوز هم پایان نیافته) و ظاهرا به نظر می‌رسد که تا آینده نزدیک هم روی آرامش را نخواهد دید. من می‌خواستم جنگ تحمیلی را به عنوان مثال مطرح کنم،‌ اما دیدم بهتر است موضوعی غیرمرتبط با ایران را مثال بزنم که زمان کافی از آن گذشته و اطلاعات عمومی جامعه هم نسبت به آن مناسب است. به همین دلیل جنگ شش روزه را مثال زدم. آیا در این مثال می‌توان گفت که تحلیل فوق صحیح است؟ ممکن است برخی اسرائیلی‌ها بگویند اگر جنگ شش روزه نبود، ‌رجزخواهی‌های اعراب دیر یا زود منجر به حمله‌ای علیه اسرائیل می‌شد که با توجه به فقدان عمق استراتژیک ممکن بود عوارض امنیتی و تمامیت ارضی زیادی داشته باشد. بنابراین چاره‌ای جز این حمله نبود. عده‌ای دیگر ممکن است بگویند که اگر پس از آن حمله و پیشروی، ‌عقلانیت به خرج داده و صلح با اعراب (مثلا براساس قطعنامه 248 یا طرح صلح و ویلیام راجرز و...) پذیرفته می‌شد،‌ از همان موقع مشکل حل می‌شود و دیگر شاهد چهار دهه جنگ بعدی نبودیم. بنابراین از نظر این افراد سیاست‌های بعد از جنگ شش روزه عامل این بحران است و نه اصل آن جنگ. در واقع به نظر این افراد کاری که مصر پس از جنگ رمضان کرد، ‌درس گرفتن از همین نکته بود که پس از یک پیروزی و خلاص شدن از فشار روانی شکست سال 1967، قرارداد «کمپ دیوید» را پذیرفت و صلح کرد. اما در هرحال از یک نگاه منطقی می‌توان یک درس اساسی از آن واقعه گرفت. این که اشغال یک سرزمین ممکن است قابل اجرا و حتی در ابتدا راحت باشد، ‌اما برای تداوم این اشغال باید خود را برای درگیری طی سال‌ها و حتی دهه‌ها بعد آماده کرد و هزینه پذیرفت. البته این قاعده آنقدر کلی است که سیاستمداران برای اتخاذ تصمیم در هر موردی ممکن است آن را نادیده گرفته و کنار بگذارند، مثل آنچه در عراق رخ داد. چرا پرداختن به این مساله (معنای اشتباه) مهم است؟ امروز نقد و اشتباه دانستن گذشته آنقدر مد شده که برخی برای اثبات وضع فعلی‌شان چشم و گوششان را بسته و صرفا برای خوشایند دیگران و اینکه خیلی نقدپذیر هستند، هر کارشان را در گذشته نقد و رد می‌کنند تا صداقت خود را نشان دهند، ‌غافل از اینکه اثبات صداقت افراد، ‌محصول فرعی نقد گذشته است. نقد گذشه درس‌گیری است. اگر بگوییم به تعداد موی سرمان خطا داشته‌ایم، هیچ چیزی را اثبات نکرده‌ایم جز اینکه مبانی منجر به بروز خطای ما کماکان و هنوز هم همراه فرد هست و ظاهرا سلسله خطاهای مذکور پایان ناپذیر است. بروز خطا همیشه به یک صورت نیست، ‌اگر روزی مد و هنجار غالب، رفتار انقلابی بود و برحسب چنین هنجار و فشار غالب، ‌خطایی صورت گرفته، طبعا امروز مد و هنجار غالب چیز دیگری است و رفتاری که صرفا برحسب هنجارهای غالب باشد، ممکن است چون گذشته، ‌خطا باشد، ‌نه اینکه رفتار برحسب آن هنجار غالب خطا بوده، ‌ولی رفتار برحسب هنجار غالب امروز (چون مخالف هنجار دیروز است) خطا نیست. صرف بیان اینکه در گذشته خطا کرده‌ایم کافی نیست، ‌اگر خطای مذکور تقصیر بوده، باید پاسخگو بود و حتی در سطح قصور هم باید پاسخگو بود و نمی‌توان به سهولت از کنار قضیه رد شد.