سعید حجاریان*
پیش از شروع هر بحثی اول باید ببینیم طبیعت (Nature) دولت مدرن چیست؟ البته من ذاتگرا نیستم. اما به هر حال عقل عرفی و نگاه پدیدارشناسانه میگوید که دولت مدرن و پیشامدرن تفاوتهایی با یکدیگر دارند. در لغت مناقشهیی نیست. میتوانیم به جای ذات بگوییم: ماهیت، چیستی، طبیعت، طبع و... برای روشن کردن طبیعت دولت مدرن میتوان از شرایط دولت مدرن سخن گفت. این شرایط برخی شرط لازم هستند و برخی شرط کافی. اگر شرایط دولت مدرن را شناختیم میتوانیم بفهمیم که در اثر گردهم آمدن چه اجزایی دولت مدرن تشکیل میشود. شرایط لازم دولت مدرن در دولتهای پیشامدرن هم وجود دارد. اما شرایط کافی است که فصل دولت مدرن و پیشامدرن است.
شروط لازم دولت مدرن
1. دولت و انطباق قلمرو با مرز: نخستین شرط دولت قوه نفاذ است. همانی که انگلیسیها به آن میگویند: penetration قوه نفاذ اعم از قوه مجریه است. بهترین برابر برای آن قلمرو است. قلمرو واژهیی است مرکب، تشکیل شده از دو جزء قلم و رو. قلم که نماد فرمان است و رو هم از مصدر رفتن نماد حوزه نفوذ. جایی که قلم سلطان را تا آنجا میخوانند و محترم میدارند. شاید pen در penetration به همان معنای قلم در قلمرو باشد. قلمرو دولت را باید دقیقاً شناخت. مثلاً ممکن است قلمرو شاه تا دروازه باب همایون بیشتر نباشد. اما ایران کجا و باب همایون کجا؟ در واقع شرط اول دولت این است که قلمرو دولت و مرزهای سرزمینیاش با هم منطبق باشند. احتمالاً فیلم آخرین امپراتور برتولوچی را دیدهاید. پویی آخرین امپراتور است. چین هم کشور بزرگی است. از یک طرف منچوری را دارد و از طرف دیگر تبت و کاشغر را دارد. اما قلمرو پویی، آخرین امپراتور فقط شهر ممنوعه است. بقیه کشور در دست قوای خارجی است. در واقع شرط اول دولت اشاره دارد به اینکه در کشور ملوکالطوایف نباشد. مثلاً دربار شاهان خودمان را نگاه کنید. عموماً قلمرو آن منطبق با مرزهایشان نبوده است. از طرف دیگر شما ممکن است بگویید در دولت ـ شهرها هم وضع همینگونه بوده است. مثلاً در یونان باستان، ایتالیای قرن شانزده، ایتالیا در زمان ماکیاولی، یا دوکنشینهای اروپای مرکزی. اما باید از یک مغالطه و اشتباه پرهیز کرد. مرزهای دولت ـ شهر همان شهر و اطرافش است اما وقتی از قلمرو دولت ـ کشور سخن میگوییم، از یک سو کشوری داریم با مرزهایی بینالمللی و از سوی دیگر دولتی هست که قلمرواش ممکن است بر این مرزها منطبق باشد یا نباشد. ایران بعد از مشروطه یکی از مواردی است که مرز و قلمرو با هم منطبق نیستند. خزعل در خوزستان و شوکتالملک در بیرجند یا شیخ عبدالحسین لاری در صفحات لار، هر کدام برای خود قلمرو داشتهاند. اما اینها دولت نبودند، ملوکالطوایف بودند. معنای نافذ این نیست. به همین معنا نمیشود گفت در ایران بعد از مشروطه دولت کاملاً مدرن داشتهایم.
2. نوع نفوذ دولت در قلمرو: شرط دوم نوع نفاذ دولت است. کیفیت و چگونگی نفاذ هم مهم است. نفاذ یعنی چه؟ نفاذ یعنی سرکوب عریان. مثلاً توان سرکوبی که قوه قهریه دارد. اما دولت ابعاد مختلف هم دارد. برای تمشیت همه امور نمیتوان صرفاً بر قوه قهریه تکیه کرد. مهم است که آیا دولت قدرت تطمیع هم دارد یا نه؟ قدرت جلب قلوب را هم دارد؟ به مردم خدمتی میکند یا نه؟ آیا دولت ایدئولوژی دارد تا بتواند نزد مردم برای خودش ایجاد مشروعیت کند؟ مگر چنگیز قلمرو نداشت؟ و مگر در این قلمرو نفوذ و قدرت سرکوب عریان نداشت؟ چرا کسی حمله چنگیز را تشکیل دولت در ایران نمیداند؟ در حالی که پیش از او ترکان هم به ایران حمله کردند و دولتهای سهگانه غزنوی سلجوقی و خوارزمشاهی را تشکیل دادند. دولت میتواند به سرنیزه تکیه کند اما نمیتواند بر سرنیزه بنشیند. حتماً یک عصای ایدئولوژیک هم نیاز دارد. کار دولت به یک معنا افسانهسازی است. دولت باید بتواند افسانه خودش را بسازد و به مردم بقبولاند. دولت باید بتواند افسانهیی را که میسازد به طرق مختلف در سرتاسر قلمرواش ترویج کند.
3. دولت و ایجاد رفاه: دولت باید بتواند از هرم آبراهام مازلو کمکم بالا برود. یعنی در مرتبه نخست، امنیت و ایمنی ایجاد کند. شرط لاینفک هر دولتی ایجاد امنیت در مقابل دشمنان خارجی بوده است. همچنین دولت باید بتواند از هرج و مرج داخلی هم جلوگیری کند. در هرم مازلو پس از امنیت، به خوراک و پوشاک میرسیم. یعنی دولت باید بتواند از احتکار و قحطی و مرگ و میر جلوگیری کند. دلیل نظارت دقیق دولتها بر واحدهای مقیاس و میزان و خلوص سکههای ضرب شده و جلوگیری از ضرب سکه قلب، همین است. دولت باید بتواند فضا و شرایط مناسب خرید و فروش را ایجاد کند. دولت باید بتواند سرپناه برای مردم ایجاد کند. این همان دولت رفاه و چتر تامین اجتماعی است. اگر دولت این کارها را انجام داد میتوان گفت خودش را مستقل نگه داشته است به خصوص در دنیای رقابتی و عصر جهانی شدن. اگر وظیفه دولت در ایجاد امنیت در زمان جنگ و در مقابل دشمن خارجی است؛ در فضای رقابتی و عصر جهانی شدن دولت باید بتواند قابلیت و زمینه رقابت در داخل و خارج از کشور را فراهم کند. دولت از یک نگاه، یک سربازخانه بزرگ است و از نگاه دیگر، یک بنگاه بزرگ. البته منظور این نیست که بنگاهداری بکند بلکه دولت باید بتواند بنگاه را بچرخاند. خیلی از مردم ایران و جاهای دیگر دنیا حاضرند دولت فقط همین دو کار را بکند: ایجاد امنیت و ایجاد رفاه. آزادی هم نبود، نبود. ایرادی ندارد. فرار از آزادی اینجا است که رخ میدهد. نگاه کنید چرا مردم اروپای شرقی یا رومانی حسرت دوران کمونیستها را میخورند؟ آنها میگویند آن موقع با وجود اینکه حکومت، توتالیتر بود اما حداقل نان ما را میدادند. این سه شرطی که ذکر کردیم شروط لازم هر دولتی من جمله دولت مدرن است. اما این شروط برای دولت مدرن کافی نیستند. چرا؟ چون دولت ماقبل مدرن هم میتواند سه شرط پیش گفته را تامین کند. به خصوص در زمان غیررقابتی بودن و عدم جهانی شدن، دولتها خیلی راحتتر میتوانستند آن سه شرط را ایجاد کنند.
شرطهای کافی دولت مدرن
1. مشروعیت دولت مدرن: نخستین شرط، مشروعیت دولت است و چگونگی کسب این مشروعیت. یعنی هم مهم است که دولت مدرن مشروع باشد و هم مهم است که این مشروعیت چگونه کسب و از چه طریقی بیان شود. دولتهای مدرن نمیتوانند منبع مشروعیت را بر منابع سنتی استوار کنند: منابعی مثل: خون، خاک، نسب، نژاد، حقالهی، کاریزما و نظایر اینها. در بخشی از سرود انترناسیونال گفته میشود:
برما نبخشند فتح و شادی
نه بت (در بعضی نسخهها: خدا)،
نه شه
نه قهرمان (در بعضی نسخهها: آسمان)
با دست خود گیریم آزادی
در پیکارهای بیامان
این منابع برای مشروعیتبخشی به دولت مدرن کافی نیستند. در این شعر، شاه نماد خون بود و بت (حق متافیزیکی) هم نماد حقالهی و قهرمان هم همان کاریزما است. البته کمونیستها که اصلاً اعتقاد داشتند انقلاب، منبع مشروعیتبخشی است. آنها دنبال دموکراسی نبودند و دغدغهاش را هم نظراً و عملاً نداشتند. امروزه برخلاف سالیان پیش رواج اندیشه قراردادگرایی از یکسو و گسترش امواج گونهگون دموکراسی از سوی دیگر باعث شده است که حق حاکمیت ملتها به رسمیت شناخته شود و البته حق حاکمیتی که بر مبنایی دموکراتیک به منصه ظهور رسیده باشد. این که حق حاکمیت ملتها به رسمیت شناخته شده است و دموکراسی به عنوان یگانه راه اثبات این حق حاکمیت است مانع نشده است از اینکه در جای جای دنیا دولتها با شیوههای دیگر روی کار بیایند. در قرن بیستم یکی از رایجترین طرق غیردموکراتیک برای به دست گرفتن قدرت، کودتا بوده است. اما جالب اینجا است که این دولتهای حاصل از کودتا هم هر چند مشروعیت ندارند اما به دنبال مشروعیتیابی هستند. نمونهها فراوان است: فیالمثل ناصر در مصر با کودتا بر سرکار آمد، اما سعی کرد به طرق مختلف برای دولتش مشروعیتسازی کند. جنگ با اسرائیل، ایجاد احزاب ناصریست، پشتیبانی از ایدئولوژی وحدت امت عربی، راهاندازی رادیو صوتالعرب از جمله این اقدامات بودند. یا ژنرال پارک در کره جنوبی، راهی که ژنرال پارک برای مشروعیتدهی به دولتش برگزید افزایش رفاه عمومی از طریق بالا بردن درآمد سرانه بود. برای این منظور هم استراتژیهای توسعه صادرات را در پیش گرفت. اما آیا ناصر یا ژنرال پارک نمیتوانستند از مجرای صندوق رای به قدرت، دولت و مشروعیت برسند؟ پاسخ بستگی دارد به اینکه آنها کی حاضر میشدند تن به آزمون دموکراسی بدهند. مسلماً نه ناصر و نه ژنرال پارک پیش از کودتا وجههیی نداشتند که به تبع آن برای خود رایی جمع کنند و اعتباری بیافرینند. اما یقین بدانید اگر پس از اقدامات مشروعیتسازانهشان راه صندوق را در پیش میگرفتند از صندوقهای رای سرفراز بیرون میآمدند و البته با آرای بالا. امام خمینی در کشور خودمان هم اینگونه بود. کسی به امام برای رهبری انقلاب رایی نداده بود. اساساً برای گزینش رهبر انقلاب انتخابات انجام نمیشود اما مسلماً اگر بر فرض مثال یک ماه پس از 22 بهمن 57 انتخابات برگزار میشد برای مقام رهبری، مرحوم امام با رای بالا انتخابات میشد. البته نباید اشتباه برداشت شود که دموکراسی موضوعیت ندارد بلکه طریقیت دارد، بلکه غرض این است که نشان دهیم مساله دولت مدرن و شرط دولت مدرن، مشروعیت است. امروزه مشروعیت عموماً با دموکراسی ابراز میشود اما استثناها را نباید کنار گذاشت.
البته جا دارد دوستان نمونههایی نظیر قذافی را هم همیشه پیش چشم داشته باشند.
2. خاستگاه دولت مدرن: موضوع دیگر خاستگاه دولت مدرن است. دولت مدرن از کجا میآید؟ یا به بیان دیگر دولت خاستگاه دولت مدرن از کجا باید باشد تا بتوان آن را دولت مدرن نامید؟ برای دولت مدرن معمولاً سه خاستگاه را ذکر میکنند. هگلیها اعتقاد دارند روح مطلق در سیر و سلوک خود از سه مرحله عبور میکند: خانواده، جامعه مدنی و دولت. این سه مرحله تقدم و تاخر رتبی بر یکدیگر دارند. نتیجهیی که از این نگرش حاصل آن این است که خانواده، شهروند مدنی میپروراند، شهروند مدنی جامعه مدنی را میسازد و دولت غایت قصوری یک جامعه است. تا جامعه مدنی نباشد دولت مدرن هم شکل نمیگیرد. جامعه مدنی هم به نوبه خود مبتنی است بر شهروندان آزاد که در دل خانوادهها شکل گرفتهاند. لابد همه شما اصطلاح Nation - State را شنیدهاید. در این اصطلاح و در تقدمی که واژه Nation بر واژه State دارد میتوان رگهیی از همین اندیشه هگلی را دید. یعنی Nation تقدم دارد بر دولت. این Nation، همان خانواده و جامعه مدنی است که مجموعاً ملت را میسازد. از این نگرش میتوان گریزی زد به تاریخ ایران. دولت مدرن در ایران کی شکل گرفت؟ نظرها متفاوت است اما از همین نگرش میتوان استفاده کرد و به نقد نظراتی پرداخت که قائلند به اینکه دولت صفوی ایجادکننده دولت مدرن در ایران بوده است. اگرچه دولت صفوی بسیاری از شروط لازم دولت را داشت، یعنی هم نفوذ داشت و هم قلمرو، هم رفاه نسبی در سرزمین ایجاد کرد و هم پشتگرم بود به ایدئولوژی و ملغهیی از تشیع و تصوف؛ اما نیک میدانیم که این دولت هم همچون اسلاف خود با چیرگی قبیلهیی به قدرت رسید. دولت صفوی از دل جامعه مدنی بیرون نیامده بود. دولت صفوی را ملتی واحد بر سرکار نیاوردند، بلکه اتحادی از قبایل بودند که توانستند قدرت خودشان را بر هرج و مرج پیش از خود چیرگی دهند.
خاستگاه دیگری که برای دولت مدرن میتوان ذکر کرد، استعمار است. به نظر شما آیا هند کنونی دولت مدرن دارد؟ استرالیا چطور؟ یا آفریقای جنوبی؟ اگر استعمار به این مناطق نمیرفت آیا قابل تصور نبود که وضعیت هند فعلی چیزی بدتر از افغانستان یا سومالی باشد؟ مارکس هر چند منادی اتحاد ضعفا بود اما اعتقاد داشت که استعمار برای هند مفید بوده است. از سوی دیگر واژه استعمار هر چند طلب عمران کردن است ولی چه بسیار که این طلب، عمران تباهیها و ویرانیهای فراوان هم داشته است. هند، پیش از استعمار انگلستان برای خودش صنعت داشت. صنایع پارچهبافی داشت و استعمار که به آنجا پا گذاشت گو اینکه آنجا را صنعتزدایی کرده است. آنچه انگلستان برای خودش در هند ساخت بازاری بود پرخواستار برای صنایع نساجی هند. استعمار حتی اگر تماماً خرابی و تباهی بوده باشد عقلانیت بوروکراتیک را به کشور مستعمره میآورد. در برخی مواقع حتی صنایع نظامی و تکنولوژی هم میآورد. این عقلانیت بوروکراتیک، ماترکی است از استعمار برای کشور مستعمره که اگر عقل و درایتی باشد میتواند خاستگاه دولت مدرن شود. در بسیاری از کشورها احزاب و پارلمان و انتخابات، مدیون استعمار است: مگر آمریکا مستعمره نبود؟ مگر کانادا مستعمره نبود؟ فرض کنید هیچوقت پای مهاجران و به تبع مستعمرات به آمریکای شمالی باز نمیشد، آیا قابل تصور نبود که آمریکای شمالی با ساکنان بومی و سرخپوستش در بهترین حالت دولتی باشند در حد و حدود و قد و قواره مغولستان؟ خاستگاه دیگر دولت مدرن، دولتسازی است. دولتسازی را State Making میخوانند. دولتسازی یک پروژه است. آن را نباید با پروسه State formation اشتباه گرفت. در انگلستان هیچوقت پروژهیی برای دولتسازی اجرا نشده است بلکه دولت بر اثر فرآیند طبیعی تحول جریانات در تاریخ ساخته شده است. اما همه کشورها تاریخ و تبار انگلستان را نداشتهاند. فیالمثل در کشورهای کمتر توسعهیافته اروپا مثل پروس قرن نوزده یا اسپانیا یا یونان دوره سرهنگها یا روسیه؛ نه استعماری وجود داشته است نه اینکه فرآیند تاریخ این کشورها جامعه مدنی و بورژوازی را ایجاد کرده است. روسیه در این باب شاید بهترین مثال باشد. جامعهیی دهقانی با روستاهای پراکنده. در این موارد که گفتیم، دولت از بالا شکل گرفت و معمولاً طی یک پروژه؛ یعنی کسانی مثل بیسمارک، پطر کاترین و حتی مائو آمدند و با تلاش خود، دولت ساختند. اما مگر دولت را میتوان ساخت؟ پرسش خوبی است. مساله از ارتباط بین دولت و قدرت برمیخیزد. قدرت مظروف است و دولت ظرف آن. تا قبل از دولت مطلقه در اینگونه کشورها قدرت، جمع نمیشد. قدرت یا پراکنده است که در آن ممکن است شاهی و سلطانی بیاید و قدرت را در کف، با کفایت خویش به تجمیع برساند، اما چون دولت مطلقه ساخته نشده است مرگ شاه همان و فروپاشی قدرت هم همان. بهترین مثال در این مورد نادر است. نادر، قدرت را تجمیع کرد به این معنی که ملوکالطوایف را از بین برد اما دولت ایجاد نکرد، ساختاری نساخت تا پس از خودش این قدرت تجمیع شده به انباشت هم برسد. آدام اسمیت در ثروت ملل میگوید ابتدا باید ثروت انباشت شود، بعد به فکر عدالت افتاد چون اگر انباشت سرمایهیی در کار نباشد هر نوع توزیع ثروت در واقع توزیع فقر است ولو عادلانه! قدرت هم همینگونه است. اگر تجمیع قدرتی نباشد و اگر این قدرت تجمیع شده به انباشت و استمراری نرسد هر نوع توزیع قدرتی در واقع توزیع ضعف است. ضعف همان و هرج و مرج هم همان . قصه پر غصه تاریخ ایران هم اینچنین است. همین که دولتی ایجاد نشد تا قدرت را تجمیع کند و استمرار بخشد و به همین دلیل تاریخ ایران چیزی نیست جز ادوار پیدرپی استبداد و هرج و مرج.
دموکراسی هم چیزی نیست غیر از توزیع قدرت. به نظر شما اگر بلشویکها در روسیه قدرت را تجمیع نمیکردند آیا هفتاد سال بعد میتوانستیم شاهد دموکراسی در روسیه باشیم؟ به نظر میرسد دموکراسی بدون تجمیع قدرت در واقع هرج و مرج همگانی است و این است سر مخالفت بسیاری از فلاسفه و دانشمندان در طول تاریخ با دموکراسی. این دولتهای مطلقه که خاستگاه دولت مدرن هستند دو ویژگی دارند که معمولاً در همه آنها مشترک است و همین دو ویژگی است که دولتهای مطلقه یا به زبان دیگر استبداد منور ناشی از دولتسازی را مقدمه الجیش دولت مدرن میسازد:
یکی اینکه دولت مطلقه، توسعهگرا است. دولت مطلقه در واقع میخواهد با میانبر زدن در تاریخ عقبماندگیها را جبران کند. مثلاً در کشورهای توسعهیافته، بورژوازی توسعه صنعتی را ایجاد کرده است اما دولت مطلقه وقتی میبیند بورژوازی و جامعه مدنی ضعیف است خودش آستینها را بالا میزند تا توسعه صنعتی ایجاد کند.
نکته دیگر این است که دولتهای مطلقه گرچه دموکراتیک نیستند اما افق آیندهشان از دیگر دولتها نزدیکتر است به دموکراسی! فیالمثل چین هر چند دموکراتیک نیست اما دورنمایی از دمکراسی دارد.
حالا که اجمالاً با دولت مدرن و ذاتیات و عرضیات و لوازم و کفایتش آشنا شدیم، نیمنگاهی هم داشته باشیم به ایران امروز. پس از روی کار آمدن دولت نهم و حتی قبلتر از آن، بعد از قضایای مجلس هفتم و انتخابات بعدی در گوشه و کنار اردوی اصلاحطلبان زمزمههایی به گوش میرسد. زمزمههایی که معمولاً پشت نقابل انتقاد از پوپولیسم و دموکراسی پوپولیستی است اما در واقع همان حرفهای قدیمی است اندر باب اولویت توسعه بر دموکراسی یا نشان دادن اینکه با چه حدی از درآمد سرانه چقدر دموکراسی میتوان داشت و اینکه تا توسعه صنعتی و خصوصیسازی در کشور محقق نشود، دموکراسی سرابی بیش نیست.
مساله، محدود به سیاسیون یا اقتصادیون نیست. روشنفکران هم گویا از تاریخ درس نگرفتهاند. فضا شبیه شده است به ایران مابین اولتیماتوم روسیه پس از مشروطه تا کودتای سوم اسفند. ابرمردی باید بیاید و اگر چند دموکراسی نمیآورد حداقل اقتصاد را سامانی بدهد تا از قافله پیشرفت اقتصاد جهانی عقب نمانیم. همان حکایت نادری پیدا نخواهد شد و کاشکی اسکندری پیدا شود! برخی از این دوستان هم ـ چه در داخل چه در خارج ـ دنبال ارائه تفسیری نو از حکومت رضاخان هستند. در واقع نشان دادن پایههای توسعه کشور در عصر رضاخانی یکی از مبانی استدلالی آنهاست تا نمونهیی تاریخی از مطلوب سیاسیشان را بیان کرده باشند. اینان دولت رضاخان را موسس دولت مدرن در ایران میدانند. خود من به شخصه به لحاظ ذهنی، جنبش مشروطه را موسس دولت مدرن میدانم. هر چند اعتقاد دارم فرآیند ایجاد دولت مدرن در ایران هنوز کامل نشده است. این دوستان ابتدا باید ثابت کنند که اکنون نیز میتوان با استبداد منور و دیکتاتور مصلح، عقبماندگیهای کشور را جبران کرد. سپس هم نشان دهند که دولت رضاخانی دولت مطلقه بوده است. در زمان رضاخان هم عدهیی مثل امروز فریب این اندیشه را خوردند، اما دولت رضاخان دولت مطلقه مدرن نبود. رگههایی از دولت مدرن و مطلقه داشت اما خصلت سلطانیاش قویتر از خصلت مطلقهاش بود. در واقع دولت رضاشاه به عنوان مقتدرترین دولتی که پس از انقلاب مشروطه شکل گرفت آش درهم جوشی بود از سه گرایش:
1. دولت مطلقه مدرن. یعنی رگههایی از دولت مطلقه مدرن داشت اما صددرصد هم دولت مطلقه مدرن نبود. الگوی رضاخان در این زمینه آتاتورک و آلمانیهای آن روزگار بودند.
2. دومین گرایش دولت رضاخانی، بقایای دولت پاتریمونیال قدیم بود که در تاریخ ایران تداوم داشته است و در واقع نظام پاتریمونیال، ماترکی بود از خاندان قاجار برای رضاخان! من در جای دیگر ویژگیهای نظام پاتریمونیال را به تفصیل شکافتهام!
3. گرایش سوم ترکیبی بود از شاهی باستانی و آرمانی ایران و گفتمان ملیگرایانه آن دوره.
من معتقدم وجه غالب دولت رضاخان همان گرایش دوم یا نظام پاتریمونیال است. اما آنچه باعث مشروعیت دولت رضاخان و حمایت روشنفکران و تکنوکراتها از وی میشد، رگه اول و سوم بود. یعنی رگههای مطلقه و توسعهگرای این دولت از یک سو و اندیشه شاهی باستان ایران از سوی دیگر. مهمترین دلیل هم برای اینکه دولت رضاخان مطلقه نبود این است که پس از جریانات شهریور بیست و جانشینی محمدرضا به جای وی کل ساختار دولتش را هم پاشید و همین پاشیدگی دستگاه بود که در دهه بیست اندکی مجال تنفس و فعالیت آزاد سیاسی به روشنفکران داد.
این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که دولت رضاخان ـ به خصوص در نیمه دوم سلطنتش ـ از سیستم شایستهسالاری دولتهای مطلقه خارج شده بود. اطرافیان فهیم رضاخان یا کشته شده بودند یا در تبعید بودند یا خانهنشین یا در گوشه زندان بودند. خود جناب شاه هم خانی و ملاّکی را به سلطنت ترجیح میداد و تبدیل شده بود به یک ملاک بزرگ. این حرفها، یعنی اینکه فعلاً به توسعه اقتصادی و افزایش درآمد سرانه فکر کنیم و دموکراسی را بگذاریم برای روز مبادا حرفهای جدیدی نیستند. آقای لئوناردپای هم که در زمان محمدرضا به ایران آمده بود توصیهاش به محمدرضا همین بود. میگفت دموکراسی مال درآمد سرانه بالای 6000 دلار در سال است و شما فعلاً کاری با دموکراسی نداشته باشید و بچسبید به همان درآمد سرانه.
درست است که رابطه معناداری میان توسعه اقتصادی و دموکراسی وجود دارد اما این رابطه به قول منطقیون ضروری نیست و الزاماً توسعه اقتصادی علت دموکراسی نیست. توسعه میتواند محرک دموکراسی باشد و حتی تسهیلکننده آن، اما نمیتوان اثبات کرد که دموکراسی نمیآید مگر بعد از توسعه اقتصادی، نمیتوان اثبات کرد که دموکراسی ضرورتاً میآید پس از توسعه اقتصادی. کشورهای حاشیه خلیجفارس را با درآمد سرانه بالای 25000 دلار نگاه کنید. کدامشان دموکراسی دارد، کدامشان پارلمان و انتخابات و احزاب جدی و موثر دارد؟ از آن سو نگاه کنید به هند، بنگلادش و دومینیکن در آمریکای لاتین و به جنوب آسیا. آیا توسعه اقتصادی دارند یا فیالمثل توسعه یافتهاند، اما کدام یک از این کشورها است که دموکراسی به معنی نظام حزبی قوی و انتخابات و پارلمان نداشته باشد؟ مگر آرمان دموکراسی و خاستگاه دموکراسی، آتن نیست، آیا دموکراسی آتنی همراه بوده است با درآمد سرانه بالا یا توسعه و صنعت؟ البته باید دید که با مدافعان این ایده تا کجا میتوان موافقت داشت و همدل بود، ما باید خصال و ویژگیهای پاتریمونیال دولت در ایران را از بین ببریم. در واقع نیاز به یک پروژه پاتریمونیالزدایی داریم. چرا که رگههایی از نظام پاتریمونیال هنوز هم وجود دارد. یعنی یک عواید خاصی (patronage) به دولت میرسد. عواید مفت: نفت! این عواید مفت مثل ارث بادآورده است در رابطه پدر و پسر! که فرزند هرگونه که بخواهد از کیسه مفت خرج میکند. این ارث دولت را بزرگتر میکند، شایستهسالاری را به کناری میگذارد و مبنای مناصب میشود، برکشیدگی! و دولت میشود مجمع عزیزالسلطان و امین حضور و ندیم خلوت! و این عزیزالسلطانها همه جا را هم میگیرند: از امور کشوری گرفته تا امهات مسائل لشکری! مردم هم که اصلاً به حساب نمیآیند. مگر میشود دولتی که مشروعیتش را از مردم نگرفته و جیبش را هم از جای دیگر پر کرده، به فکر افزایش درآمد سرانه مردم باشد تا شاید و احتمالاً پس از آن افزایش درآمد سرانه و به تبع آن کورسویی هم از دموکراسی پیدا شود؟ این خیال خام خودفریبی است و نعل وارونه.
این حرفها و تئوریها شاید به درد افغانستان بخورد اما برای ایران ـ با تبار و تاریخش ـ دارویی نیست که درمان کند تازه اگر به مرگ بیمار نینجامد. ملتی که 100 سال پیش نهضت مشروطه داشته، نهضت ملی شدن نفت را داشته، انقلاب اسلامی سال 57 را تجربه کرده است، دوم خرداد را دیده است، مردمی که از سطح باسوادی بالا برخوردارند، اکثرشان شهرنشین هستند و چندرسانهیی و چندمنبعی هستند، به این مردم نمیشود دیکتاتوری کرد؛ ولو دیکتاتوری صالح توسعهگرا! مردم ایران شاید هنوز شهروندان خوبی برای دموکراسی نباشند و مشتاقانه از یک فعالیت دراز آهنگ و طاقتفرسای اصلاحطلبانه برای دموکراتیک کردن دولت کاملاً و مستمراً حمایت نکنند، اما یقیناً زیر علم دیکتاتوری همسینه نخواهند زد. در ضمن، خود دیکتاتوری صالح توسعهگرا هم لوازم و شرایطی دارد. حزب و تشکیلات میخواهد. آن هم تشکیلاتی که هر روز یک انشعاب تازه از آن بیرون نزند. حمایت و همدلی بدنه نیروی نظامی را میخواهد. خواب رزمآرا و رضاشاه خوابی است سنگین. البته شاید رویای شیرینی باشد اما از خوابگران خیز!