مازیار آقازاده
طی هفتهها و ماههای اخیر روابط روسیه و اتحادیه اروپا دستخوش تحولاتی منفی شده است. انتقادهای مداوم برخی افراد، احزاب و نهادهای اروپایی از شیوه حکمرانی پوتین در روسیه از سویی و اظهارات ولادیمیر پوتین در اجلاس امنیتی مونیخ در فوریه 2007 و انتقاد صریح وی به سیاستهای واشنگتن و نیز طعنه و کنایههای تلویحی وی علیه برخی کشورهای اروپایی در این اجلاس، پس از سالها خاطره جنگ سرد را زنده کرده است. به جرات میتوان گفت که تحولات ماههای اخیر در روابط روسیه و اروپا پس از جنگ سرد تقریبا بیسابقه بوده است. هر چند که روسها به طور تاریخی هیچگاه مجال دخالت فعال در سیاستهای اروپا را نیافتهاند، اما همواره اروپا اولویت اول روسیه در سیاست خارجی این کشور بوده است.
کشورهای اروپایی به طور تاریخی نسبت به نفوذ و حضور روسها در اروپا به ویژه در اروپای غربی و مرکزیها حساس بودهاند و این نگرانی از حضور روسیه همواره باعث ایجاد نوعی همدلی و همگرایی در زمینه سیاست خارجی کشورهای اروپایی بوده است. خاطره جنگهای کریمه در نیمههای قرن نوزدهم و کمک فرانسه و بریتانیا به دولت عثمانی در جنگ با روسیه در بالکان، به رغم خصومت عمیق فرانسه و بریتانیا با دولت عثمانی از سویی و نیز اختلافات دو دولت اروپایی فرانسه و بریتانیا از سوی دیگر نشان داد که در مورد جلوگیری از افزایش قدرت روسیه در بالکان دو قدرت رقیب وحدتنظر دارند. هر چند که فاشیسم و نازیسم در اروپا و خطری که از جانب این دو ایدئولوژی مخرب کل اروپا و جهان را تهدید میکرد باعث اتفاق دول فرانسه، بریتانیا و شوروی در برابر خطر هیتلر شد، اما به موازات سرنگونی هیتلر و پایان جنگ دوم جهانی و به موازات ورود ارتش سرخ به برلین به عنوان اولین فاتحان این شهر، دوباره چنان جبههگیری عظیمی در اروپا شکل گرفت که نماد آن دیوار قطور برلین بین شرق و غرب بود. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی دوباره این فرصت را به دو طرف داد تا بتوانند تجربه سالها جبههگیری علیه یکدیگر را به فراموشی بسپارند و با ایجاد و تحکیم رویکردی همگرایانه بتوانند زمینههای رشد و صلح دو طرف را فراهم سازند. اما جو ناشی از بیاعتمادی بین دو طرف از سویی و نیز نگرانی ایالات متحده از ترکیب قدرت سخت روسیه با قدرت نرم اتحادیه اروپا و ظهور ابرقدرتی هماورد در عرصه جهانی از سوی دیگر، باعث شد تا روسیه و اتحادیه اروپا کمتر در جهت همگرایی حرکت کنند. در دوران پس از جنگ سرد مواردی از قبیل گسترش اتحادیه به شرق، توسعه ناتو به مناطق همجوار روسیه، وضع حقوق بشر در روسیه و نظام اقتدارگرای حاکم در این کشور که با پیوند پنهانی کرملین و برخی باندهای قدرت و ثروت معنا مییابد از جمله موارد اختلافزا در روابط دوجانبه بوده است. بر این مبنا وابستگی اروپا در برخی از امور از جمله در زمینه تامین انرژی به روسیه و نیز ضعف ذاتی سیستم حاکم بر روسیه در مقابل الگوی لیبرال دموکراسی حاکم در کشورهای غرب اروپا، تبدیل به برگهای برنده روسیه و اتحادیه اروپا در تعاملات دوجانبه شده است.
برگ برنده انرژی
موضوع وابستگی اکثر کشورهای اروپایی به انرژی روسیه، امروزه دیگر نه بحثی اقتصادی بلکه موضوعی امنیتی شده است.
به ویژه از زمان برخورد سنگدلانه روسیه با همسایه تاریخی و نزدیک خود اوکراین و بستن شیر گاز روی این کشور در اوج سرمای زمستان و نیز پیگیری همین روند در زمستان 2005 با گرجستان، سیاستمداران اروپایی متقاعد شدند که روسیه قصد دارد تا از انرژی به عنوان سلاحی کارآمد بهره جوید. وابستگی اکثر کشورهای مهم اتحادیه اروپا به نفت و گاز روسیه، این کشورها را در میانمدت و حتی بلندمدت نسبت به سیاستهای کرملین آسیبپذیر میسازد. در فرانسه وضع بهتری نسبت به سایر کشورهای اروپایی برقرار است، چرا که تقریبا سه چهارم انرژی برق این کشور از راه انرژی هستهای تامین میشود. اما بریتانیا و آلمان در این زمینه آسیبپذیرترند. در بریتانیا اخیرا بحثهایی در مورد گسترش استفاده از انرژی هستهای صورت گرفته است. بنا به ادعای نشریه فایننشیال تایمز، انگلستان در صورت عدم سرمایهگذاری جدید روی انرژیهای جایگزین در سال 2020 باید حدود 70 درصد از انرژی مصرفی خود را از روسیه تامین کند. این وضع در آلمان نیز به نوعی دیگر مطرح است. سبزها در سال 2001 با فشار به دولت ائتلافی با سوسیال دموکراتها در لایحهای که در پارلمان (بوندستاگ) به تصویب رساندند بسته شدن 19 نیروگاه اتمی کنونی فعال در آلمان را به یک الزام قانونی تبدیل کردند. حال آنکه در آیندهای میانمدت و بلندمدت هیچ انرژی جایگزین (و البته پاکی) نمیتواند جای انرژی هستهای را بگیرد. بنابراین آلمان بیش از سایر کشورهای اروپایی به انرژی روسیه نیاز داشته و خواهد داشت و یکی از دلایل روابط دوستانهتر آلمان با روسیه نیز در همین امر است. براین مبنا پروژه خط لوله گاز دریای بالتیک بین دو کشور در حال اجراست که پیشبینی میشود در سال 2010 به بهرهبرداری برسد. این خط لوله که 742 مایل طول دارد با هزینهای بالغ بر پنج میلیارد دلار ساخته خواهد شد و سالانه میلیاردها مترمکعب گاز را از غرب سیبری به آلمان و سایر کشورهای اروپایی منتقل خواهد کرد. در واقع چشمانداز سال 2020 حجم عمده گاز وارداتی اروپا که سهچهام از کل گاز مصرفی این قاره خواهد بود، از روسیه به این کشورها صادر خواهد شد. برهمین مبناست که بسیاری از صاحبنظران معتقدند که وابستگی اروپا به گاز روسیه در آینده، باعث آسیبپذیری بیش از پیش کشورهای اروپایی در مقابل سیاستهای کرملین خواهد شد. وضع کنونی وابستگی را رونالد ریگان در دو دهه پیش به دولتمردان و نخبگان اروپای غربی هشدار داده بود. او وابستگی این کشورها به انرژی روسیه را باعث آسیبپذیری سیاسی و امنیتی در آینده دانسته بود.
دموکراسی و حقوق بشر
از دید اروپاییها، عمدهترین نقطه ضعف روسیه، وضعیت دموکراسی و نقض آشکار حقوق بشر در این کشور است. گزارشهای مداوم برخی نهادهای اتحادیه اروپا از جمله پارلمان و کمیسیون اروپا در مورد موارد نقض حقوق بشر در روسیه، ناشی از این دست دغدغههای حقوق بشری اروپا در مورد روسیه است. از دید روسیه دخالت نهادها و دولتهای اروپایی در مورد موارد نقض حقوق بشر در روسیه، بیشتر ماهیتی سیاسی داشته و جهت تضعیف امنیت ملی روسیه به اجرا درمیآید. از همین رواست که روسها پشت سر هر حادثهای در کشور خود به دنبال مسبب خارجی میگردند و بخشی از اقتدارگرایی پوتین در واقع ناشی از همین فوبیای (ترس) قدرت و امنیت است. بازداشت و زندانی کردن فودور کوفسکی، سرمایهدار معروف روسیه و رقیب بالقوه انتخاباتی ولادیمیر پوتین مویدی بر این ادعاست. اعتراضات ماه آوریل در مسکو و شرکت برخی افراد و جریانات طرفدار غرب در این تظاهرات، بدبینی روسها را نسبت به سیاستهای آمریکا و اروپا در قبال روسیه بیشتر کرده است. به ویژه اینکه باید در نظر داشت درست یک ماه پس از سخنان انتقادآمیز پوتین در اجلاس امنیتی مونیخ و محکوم کردن برخی کشورهای اروپایی از جمله لهستان و چک درباره استقرار سیستم دفاع ضدموشکی و رادارهای فوق پیشرفته ایالات متحده در این کشورها و نیز اظهارات تهدیدآمیز رئیس ستاد نیروهای مسلح روسیه علیه برخی کشورهای اروپا شرقی و آمریکا، تظاهرات و اعتراضات ماه آوریل در مسکو روی داد. هر چند که جورج بوش و برخی دیگر از مقامات نظامی و امنیتی ایالات متحده تهدید موشکی ناشی از جمهوری اسلامی ایران را دلیل بر استقرار این سیستمهای نظامی در اروپا میدانند، اما مقامات کرملین به خوبی واقفند که توانایی نظامی و نیز حوزه علایق استراتژیک ایران در حدی نیست که بخواهد یا بتواند امنیت اروپا را با تهدید مواجه کند. بنابراین روسها هدف اصلی استقرار سیستمهای نظامی آمریکا در لهستان و جمهوری چک را به هم زدن توازن استراتژیک منطقه شرق و مرکز اروپا به ضرر روسیه میدانند. به هر حال بسیاری از مقامات کرملین از جمله ملیگرایان و کمونیست که دید منفیتری نسبت به غرب و سیاستهای اروپا و آمریکا دارند، معتقدند ناآرامیهای ماه آوریل در روسیه منبع خارجی داشته و ایالات متحده و برخی کشورهای اروپایی در این ناآرامیها نقش داشتهاند. در اکتبر 2006 هنگامی که خبر کشته شدن روزنامهنگاران زن روسی «آناپولیتکوفزکایا» منتشر شد، بسیاری از مقامات و رسانههای اروپایی زبان به انتقاد گشوده و اظهارات تندی علیه پوتین و باندهای مافیایی قدرت و ثروت موجود در نظام شبهاقتدارگرای روسیه بیان داشتند. در این زمینه «سیم کالاس» یکی از معاونین کمیسیون اروپا در اظهارات تندی این مرگهای سیاسی و مرموز را با کشتار سازمانیافته دوران استالین مقایسه و انتقادات تندی علیه روسیه و شخص پوتین ایراد کرد. اما بیان این اظهارات و انتقادها بیشتر در حد بیانیههای سیاسی برخی نهادهای اتحادیه باقی ماند و کمتر به عرصه دیپلماسی و روابط دوجانبه یا چندجانبه کشورهای اروپایی و روسیه تسری یافت؛ امری که در واقع همواره از سوی برخی نخبگان اروپاگرا مورد انتقاد بوده است. در این میان اتحادیه اروپا دو چهره یا حتی چند چهره از خود به نمایش میگذارد و در پیگیری مسائل مربوط به دموکراسی و حقوق بشر در دیگر نقاط جهان کمتر جدی گرفته میشود. چرا که تکتک اعضای اتحادیه سیاستها و رویههای ملی و دوجانبه خود را با دیگر کشورها از جمله روسیه، بسیار مهمتر از سیاست مشترک اروپا میدانند. بنابراین اتحادیه اروپا به عنوان سازمانی فراملی سه رویکرد یا گزینه را در نحوه تعامل با روسیه پیشرو دارد. گزینه اول تعامل با روسیه بر مبنای ارزشهای مشترک است. تجربه 15 سال اخیر نشان داده است که اگر این گزینه مورد توجه قرار گیرد اولا ممکن است منافع ملی تکتک اعضای اتحادیه مورد بیتوجهی قرار گیرد و بیشتر در حد یک سیاست اعلامی و تبلیغی باشد و ثانیا روسیه در تعاملات خود با اروپا جبههگیری کرده و از تعمیق روابط با اروپا اجتناب ورزد. سیاست تاکید بر دموکراسی و حقوق بشر در واقع پیگیری گزینه اول است که تاکنون چندان موفق نبوده است. گزینه دوم تعامل با روسیه به صورت منافع ملی و فردی دولتهای اروپایی است. این گزینه بیشتر مورد پسند روسیه است، اما اتحادیه اروپا را به عنوان سازمانی فراملی (supernational) با چالش وجودی مواجه میکند و سیاست خارجی و امنیتی مشترک اروپایی (CFSP) را حتی از وضع نه چندان مطلوب کنونی به قهقهرا خواهد برد. اما گزینه سوم گزینه تعامل با روسیه برمبنای منافع مشترک است. این رویکرد به طور مشخص برای نقاط مثبتی است که در دو گزینه نیمه اول موجود نیست، زیرا: 1) از حساسیت روسیه در مورد برخی موضوعات از جمله دخالتهای حقوق بشری (ارزش مشترک) اروپا درباره روسیه خواهد کاست و بدینسان جبههگیری روسها علیه اروپا را کاهش خواهد داد.
2) به طور متوازن میتواند در سطح کشورهای عضو اتحادیه رویههای ملی را با رویههای قارهای و مشترک در هم آمیزد و از برخورد منافع ملی اعضا با منافع جمعی اتحادیه بکاهد.