عقبنشینی نکن!
«ممکن نیست هفته آینده بحران جدیدی داشته باشیم، چون به اندازه کافی برنامه کاریام پر شده است». این یکی از نقل قولهای مشهور از «هنری کسینجر» است که با داشتن 84 سال سن همچنان سرپاست و آن طور که «باب وود وارد» روزنامهنگار مشهور آمریکایی در کتاب «بوش در جنگ» مینویسد؛ علاوه بر کار در «دفتر مشاورهای هنری کسینجر»، نگارش روزانه مقالهها و شرکت در کنفرانسهای مختلف، سمت مشاور جورج بوش رئیسجمهور آمریکا و دیک چنی- معاونش- را نیز برعهده دارد. کسینجر که زمانی به «پسر شایسته» دیپلماسی آمریکا مشهور بود، امروز فقط به دلیل پرکاری و فعالیتهای سیاسیاش در ذهنها نمانده است، بلکه شخصیت جنجال برانگیز وی، او را همچنان به عنوان چهره روز آمریکا و جهان، حفظ کرده است. فلسفه زندگی کسینجر به گفته خود او یک چیز است: «عقبنشینی نکن!» و این فلسفهای است که هنری کسینجر به سیاست نیز تعمیم داده است. همچنان که وی با وجود شکست سنگین ارتش ایالات متحده در ویتنام تا لحظه آخر مخالف خروج از آنجا بود و آنچنان که «باب وود وارد» در کتابش مینویسد: «او امروز نیز مخالف خروج آمریکا از عراق است و بارها این مسأله را به بوش و چنی خاطرنشان ساخته است».
وود وارد در کتابش مینویسد: «کسینجر به بوش گفت؛ بهترین راهبرد برای خروج از عراق، پیروزی بر شورشیان مسلح عراقی است. او سپس لحن سخنش را تندتر کرد و گفت: عقب نکشید، اگر روزنامهنگارها، اعضای کنگره و مردم آمریکا بفهمند که شما در عراق زمینگیر شدهاید بازی را باختهاید و کارتان ساخته است».
هنری کسینجر زمانی که انقلابیون کمونیست «ویت کنگ» به حمایت دولت ویتنام شمالی پیروز شدند و ارتش آمریکا مجبور به خروج از ویتنام جنوبی شد، وزیر خارجه دولت نیکسون بود و شاید همین تجربه تلخ موجب شده است که وی با مرور خاطرات گذشته بر تبعات منفی خروج از عراق تأکید کند، چرا که هنوز به یاد میآورد که 37 سال پیش و در تاریخ 10/9/1969 در نامهای به نیکسون نوشت: «آقای رئیسجمهور! فراموش نکن که آمریکاییها عاشق بادامزمینی هستند و هر سرباز آمریکایی در ویتنام برای افکار عمومی امروز آمریکا، حکم همان بادامزمینیها را دارد. بنابراین با خروج هر کدام از آنها یک بادامزمینی در دهان افکار عمومی انداختهاید و اشتهای آنها را برای بادام زمینیهای بیشتر، باز کردهاید و وقتی کیسه بادام زمینیتان خالی شد یعنی شکست خوردهاید، یک شکست واقعی!»
باب وود وارد مینویسد: «سال گذشته، کسینجر از کاخ سفید دیدار کرد و یکی از نامههایش به نیکسون را به یکی از معاونان بوش داد و گفت به رئیسجمهور بگویید: اشتباه ویتنام را تکرار نکند».
از هاینز تا هنری
هنری کسینجر در 27 مه 1923 از پدر و مادری یهودی در «باد کسنگن» آلمان به دنیا آمد و نام خانوادگی کسینجر نیز ریشه در نام این منطقه دارد. همزمان با سیاست یهودی ستیزی هیتلر و در زمانی که هنری 15 سال بیشتر نداشت، خانواده کسینجر به نیویورک مهاجرت کردند و کسینجر جان نیز برای آن که به خاطر یهودی بودنش دچار مشکل نشود، نام کوچک خود را از «هاینز» به هنری تغییر داد. با آن که هنری دوره دبیرستان را در منهتن سپری کرد، اما هنوز ته لهجه آلمانی خود را حفظ کرده بود. او صبحها در یک کارخانه تولید لوازم آرایشی کار میکرد و شبها به تحصیل میپرداخت. هنری در سال 1943 و درست در زمانی که در دانشگاه «سیتی کالج» نیویورک، درس میخواند به خدمت در ارتش فراخوانده شد، زیرا در آن زمان ارتش آمریکا به جذب افرادی میپرداخت که به زبان آلمانی تسلط داشتند بنابراین؛ کسینجر نیز به عنوان مترجم در واحد اطلاعات عملیات ارتش آمریکا، مشغول به کار شد.
پس از جنگ، کسینجر به آلمان رفت زیرا برای دستگیری مقامها و افسران بلندپایه آلمانی، نیاز به ترجمه و بازخوانی اسناد آلمانی بود. کسینجر کمی بعد به آمریکا بازگشت و در دانشگاه هاروارد مشغول به تحصیل شد. اگرچه برخی او را دانشجویی تیزهوش میدانند اما مخالفان وی مدعیاند که؛ اسناد دانشگاه نشان میدهد، او فقط یک ترم موفق به کسب نمرات بالا شد و آنچه در مورد وی میگویند اغراقی بیش نیست.
کسینجر در سال 1954 با ارائه تزی در مورد «دیپلماسی اتریشی مترنیخ» موفق به اخذ درجه دکتر از دانشگاه هاروارد شد. کسینجر همواره مترنیخ را به عنوان سیاستمداری بزرگ ستوده است. مترنیخ ریاست کنفرانس برلین را برعهده داشت و در این کنفرانس که برای تقسیم اروپای پس از سقوط امپراتوری ناپلئون تشکیل شده بود به صراحت اعلام کرد به اصل «دخالت در امور داخلی دیگر کشورها» برای پیشبرد و تأمین منافع کشور متبوع خود، ایمان دارد و شاید همین تأکید مترنیخ موجب نگاه ستایشآمیز کسینجر به او شده است. کسینجر پس از پایان تحصیلات دانشگاهی- دهه 60- به عنوان مشاور «نلسون راکفلر» شهردار نیویورک، مشغول به کار شد. راکفلر به ترتیب در سالهای 1960، 1964، 1968 از سوی حزب جمهوریخواه، کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده شده اما به موفقیت نرسیده بود.
همزمان با ناکامیهای راکفلر، نیکسون اما فرصت کافی یافته بود تا تواناییهای خود را به رأیدهندگان آمریکایی نشان داده و کمی بعد با همکاری راکفلر و کسینجر نظر مردم آمریکا را به خود جلب کند. بنابراین چندان دور از انتظار نبود که پس از پیروزی نیکسون در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا- 1968- هنری کسینجر به عنوان مشاور امنیت ملی آمریکا انتخاب شود. بدین ترتیب کسینجر نخستین یهودی و نخستین آمریکایی متولد شده در خارج از این کشور بود که به این سمت منصوب میشد، اما آنچه مخالفتهای جدی را با این انتصاب برانگیخت چیز دیگری بود؛ به اعتقاد مخالفان، اول آن که کسینجر در سیاستهایش معتقد به نظریه «توازن قوا» و در این روش به شدت متأثر از ژنرال آلمانی «کارل کلاسویتز» بود. کلاسویتز همواره معتقد بود که جنگ ادامه سیاست است.
علاوه بر اینها کسینجر به شدت دنبالهرو روش دیپلماسی بیسمارک و مترنیخ بود هر دوی اینها در آلمان و اتریش از طریق استفاده از زور، وحدت کشور خود را در مقاطع حساس حفظ کرده بودند و ابایی از استفاده از سیاست «مشت آهنین» نداشتند. دلیل دیگر مخالفان، نوع رفتار شخصی و به تبع سیاسی کسینجر بود. کسینجر در مراودات شخصی، سیاسی و بینالمللی خود به گونهای بود که گویی «یک روده راست در شکم» ندارد و در تأمین منافع خود از هر روشی که بتواند استفاده میکند و به هیچ اصلی پایبند نیست. این موضوع در طول زندگی کسینجر باعث شده است علاوه بر دشمنان، دوستان وی نیز هیچگاه به او اعتماد نداشته باشند. کسینجر در زمان ریاست جمهوری نیکسون به عنوان مشاور امنیت ملی (1969- 1973)، وزیر خارجه (1973- 1974) به کار ادامه داد و حتی پس از رسوایی «واتر گیت» و استعفای نیکسون، تا سال 1977- که دوران ریاست جمهوری فورد بود- در این مقام ابقا شد.
این سالها فرصت مناسبی را برای نیکسون فراهم آورد تا به تطبیق تجربههای خود با نظریههای «توازن قوا» و «واقعگرایی سیاسی» کلاسویتز، بیسمارک و مترنیخ بپردازد تا جایی که میتوان ادعا کرد؛ تلاش کسینجر برای پیمان همکاری میان روسیه و آمریکا و شناسایی چین از سوی این کشور، نمود عملی این دیدگاهها بودند. کسینجر در دوران وزارتش نشان داد که الگوی تفکر رئالیسم سیاسی، نه در سطح آمریکا، که در سطح جهان است و این اصل مهم در سیاست بینالملل و نیز اصل توازن قوا را چنان با جان و دل پذیرفته است که در این راه هیچ ابایی ندارد که برای تأمین منافع آمریکا با دشمنان قسم خوردهای چون چین و شوروی (سابق) پای میز مذاکره بنشیند و حتی پیمان همکاریهای اقتصادی و سیاسی نیز امضا کند.
مذاکره به مثابه تأمین منافع
بر پایه اسناد تاریخ دیپلماسی آمریکا، کسینجر، با نفوذ و مؤثرترین وزیر خارجه آمریکا بوده است. سالهای 1969 تا 1977 «سالهای طلایی» او و دستگاه دیپلماسی ایالات متحده محسوب میشود، زیرا در این سالها وی به عنوان «مغز متفکر سیاست خارجی آمریکا» در تمامی ابعاد آن عمل میکرد. مبنای نظری و ایده او در زمینه همکاری بینالمللی البته تفاوت فراوانی با کسانی مانند «ژوزف نای» دارد، زیرا وقتی کسینجر سخن از همکاری بینالمللی به میان میآورد؛ منظورش همکاری بینالمللی با قدرتهای بزرگی است که ایجاد ارتباط با آن امنیت و منافع ایالات متحده را تضمین میکند- هرچند آن کشورها یک رقیب و یا دشمنی قسمخورده باشند- بنابراین برخلاف ژوزف نای که همکاری را به کشورهای کمتر توسعه یافته و برای رشد و توسعه آن تعمیم میدهد؛ کسینجر این مفهوخم را صرفاً به شکل منافع راهبردی و در راستای توازن قوا و امنی در نظر میگیرد.
پیمان راهبردی سالت 1 میان آمریکا و شوروی سابق در زمان «لئونید برژنف»- برای منع گسترش سلاحهای اتمی و موشکهای بالستیک- که همچنان مهمترین پیمان استراتژیک دو کشور دارنده سلاحهای اتمی تلقی میشود، از جمله پیمانهایی بود که در چارچوب همکاری بینالمللی- آن گونه که کسینجر تعریف میکند- معنا مییابد. کسینجر برای عقد این پیمان و برای تحت فشار گذاشتن شوروی دو دیدار سری از چین (ژوئیه و اکتبر 1971) داشت و در این دیدارها «چوئن لای» نخستوزیر وقت چین را ملاقات کرد که این ملاقاتها خود زمینهساز کنفرانس تاریخی میان «کسینجر» و «مائو تسونگ» رهبر وقت حزب کمونیست چین (1972)، شد و در نهایت به عادیسازی روابط میان دو کشور- پس از 23 سال- منجر شد.
روی دیگر سکه البته چیزی فراتر از عادیسازی روابط بود، زیرا با تشکیل محور چینی- آمریکایی، نفوذ اتحاد جماهیر شوروی بر اروپای شرقی و آسیا کاهش یافت و باز شدن درهای همکاری اقتصادی و استراتژیک میان دو کشور چین و آمریکا بتدریج، چین را از ماهیت کمونیستی خود- یعنی اقتصاد دولتی و مرکزی- دور میکرد و این کشور را ناگزیر از تعامل با بازار آزاد غرب میکرد. از همین روست که برخی کارشناسان معتقدند که کسینجر باب اقتصاد آزاد را بر روی چین گشود بیدلیل نیست که سیاستمداران محافظهکار چینی او را «قدیمیترین دوست پکن» مینامند.
یهودی غیرقابل اعتماد
هرچند نیکسون به دلیل رسوایی واتر گیت و تداوم جنگ ویتنام با افت شدید محبوبیت در افکار عمومی آمریکا مواجه بود اما کسینجر به دلیل آنکه به عنوان یک دیپلمات زیرک در اذهان جا افتاده و دامان خود را نیز از رسوایی واتر گیت دور نگه داشته بود همچنان اعتبار خود را حفظ کرد و در نتیجه مجبور به استعفا نشد. کسینجر در مورد استعفای نیکسون گفته بود: «فیلسوفان یونانی معتقد بودند هر چیز را، ذاتش از میان میبرد و من استعفای نیکسون را قربانی شدن به سبک یونانی مینامم. چون نیکسون هم قربانی ذات خود شد».
اگر این حرف کسینجر درست باشد باید بگوییم ذات انسانها لزوماً به قربانی شدن آنان منجر نمیشود و گاهی به کمک انسانها نیز میآید، چنان که ذات غیرقابل اعتماد کسینجر موجب شده بود که نیکسون او را در جریان شنود مکالمات حزب دموکرات قرار ندهد بویژه آن که، کسینجر یک یهودی بود و در نوار ضبط شده مکالمات محرمانه نیکسون- که بعدها منتشر شد- نیکسون به صراحت میگوید به یهودیان مطلقاً، اعتمادی ندارد و حتی یکبار به خود کسینجر گفته بود که اگر میتوانست، به هیچوجه حاضر نبود مشاغل حساس را در اختیار یهودیان بگذارد. نیکسون در کتاب خاطرات خود مینویسد: «یهودیان جمعیتی با نفوذ و قدرتمندند و تلاش همه آنها- در هر کجا که باشند- معطوف به تأمین منافع اسرائیل است».
کمال فهمی، وزیر خارجه وقت مصر در مذاکرات مربوط به آتشبس جنگ اکتبر (1973) به گفته نیکسون در مورد کسینجر اشاره میکند که او را «پسر یهودی» خطاب کرده بود. جان ارلیخمن، مشاور نیکسون نیز در کتاب خاطراتش مینویسد: «کسینجر با شناخت کامل از نیکسون، به عمد از هرگونه اظهارنظر در مورد یهودیان خودداری میکرد، حال آنکه همه میدانستیم او نسبت به تأمین امنیت اسرائیل حساسیت فوقالعادهای دارد و اسرائیل را در معرض خطر میبیند... و همواره از این که همکیشان یهودیاش در اسرائیل به معضلاتی گرفتار شوند بیم داشت.
کسینجر البته برخی اوقات سیاستهای اسرائیل را مورد انتقاد قرار میداد، اما نه به شکل آشکار، بلکه صرفاً در ملاقاتهای محرمانه با سران تشکلهای ذینفوذ یهودی». یا آن که نقد خود را با این لودگی و طنز رقیق میکرد که: «اگر یهودی نبودم به طور حتم ضدسامی میشدم» یا این که: «باید پذیرفت، ملتی که هزاران سال زیر ستم بوده است گاهی مرتکب خطاهایی نیز بشود».
کابوس ویتنام
نام ویتنام؛ بویژه آنجا که سخن از جنبههای دیپلماتیک جنگ در آن کشور میشود، با نام کسینجر گره خورده است، زیرا جنگ ویتنام فرصت دیگری بود که کسینجر به تطبیق تجربههای خود با نظریههای رئالیستی بیسمارک و مترنیخ و دیدگاه جنگ محور کلاسویتز بپردازد و براساس همین دیدگاه در مورد جنگ در ویتنام بگوید: «ما ناگزیر به ادامه جنگایم. جنگ ویتنام ما را وامیدارد که با جدیت منافع ملی آمریکا را به شکلی فراتر از بحثهای انتزاعی دنبال کنیم». جنگ ویتنام عرصهای بود که بر باور قطعی کسینجر خط بطلان کشید و او برای نخستینبار طعم یک شکست به روش شرقی را به شکل آرام و تدریجی چشید.
سخن از شکست نظریههای کسینجر در ویتنام سخن درستی است، زیرا اولاً کسینجر در سال 1970 یعنی پنج سال پیش از شکست در ویتنام وعده یک «صلح پایدار» را داده بود، اما گروهی که او برای مذاکره با ویت کنگها به پاریس فرستاده بود از این مذاکره طرفی نبستند، زیرا آمریکاییها در آن دوره همچون او نمیاندیشیدند و قائل به مذاکره با دشمن نبودند، ثانیاً این که در این جنگ «نظریه ویتنامیته» کسینجر نیز به در بسته خورد. کسینجر با مشاهده اوضاع بغرنج نیروهای آمریکایی در جنگ، براساس نظریه ویتنامیته، معتقد بود نیروهای آمریکایی بتدریج از شهرها و روستاهای ویتنام عقبنشینی کنند و آن مناطق را به دست نیروهای بومی بدهند اما ضعف و فساد دامنگیر این نیروها مانع از تحقق این راهبرد شد.
دلیل سومی که باعث میشود کسینجر را ناکام این جنگ بدانیم آن است که کسینجر برای پیروزی در این جنگ، استراتژی «گسترش دامنه جنگ» را ارائه داد تا از این طریق و به بهانه استفاده ویت کنگها از مرزهای کامبوج؛ این کشور را نیز آماج حملات نیروهای آمریکایی قرار دهد اما جنگ کامبوج تبدیل به جهنم نیروهای آمریکایی شد و کار را به جایی رساند که افکار عمومی آمریکا با وجود حمایتهای اولیه خود از جنگ، از در مخالفت با آن درآیند و در این میان کسینجر که پیشتر؛ وعده صلحی پایدار را داده بود، تبدیل به چهرهای مزور و دروغگو شود.
دامنه نفرت از کسینجر در این مقطع تا بدانجا رسید که وقتی وی به دلیل امضای پیمان پایان جنگ با «لی دوک تو» وزیر خارجه ویتنام شمالی، قصد مسافرت به نروژ و دریافت جایزه صلح نوبل را داشت- با آگاهی یافتن از تظاهرات اعتراضآمیز مخالفان خود در آن کشور- ترجیح داد؛ سفیر آمریکا در اسلو را به نمایندگی از خود به مراسم دریافت جایزه بفرستد. لی دوک تو، وزیر خارجه ویتنام شمالی نیز به نروژ نرفت. با این تفاوت که اصولاً این جایزه را نپذیرفته و گفته بود از نظر او؛ جنگ تا زمانی که سایگون از دست دولت دست نشانده ویتنام جنوبی خارج نشده است، ادامه دارد. دولت مورد اشاره لی دوک تو، دو سال بعد سقوط کرد و آمریکاییها به شکل رسمی، بازنده جنگ ویتنام شدند.
افول مغز متفکر
در نیمه دوم زندگی سیاسی کسینجر- که پس از جنگ ویتنام آغاز میشود- غلبه با ناکامیهایی است که از وی شکل و شمایل یک بازنده تمام عیار را ارائه داده است. در چند سال گذشته سازمانهای حقوقی متعددی به بررسی و بازگشایی پرونده جرایم جنگی کسینجر در ویتنام و کامبوج پرداختهاند و بسیاری از مقامهای قضایی آمریکا خواستهاند وی را به سبب ارتکاب این جرایم به پای میز محاکمه بکشند، با این وجود باید اذعان کرد چهره کسینجر صرفاً به این دلیل مخدوش نشده است، بلکه نقش پررنگ وی در حمایت از دیکتاتورهای آمریکای لاتین به بهانه مبارزه با کمونیسم بویژه حمایت از آگوستو پینوشه؛ دیکتاتور شیلی در کودتا علیه «سالوادور آلنده» نیز ابعاد تازهتری به این مسأله بخشیده است تا جایی که در جریان بررسی پرونده جنایتهای جنگی پینوشه، قاضی تحقیق خواستار فراهم شدن امکان بازجویی از کسینجر شد.
کسینجر مدعی شد که اقدامهای وی بویژه در خطه آمریکای لاتین در جهت اصلاح امور و نه دخالت منفی در امور داخلی کشورها بود، اما اصحاب سیاست میدانستند که او عمیقاً به تز مداخله در امور کشورها معتقد است. کسینجر در اینباره میگوید: «نمیدانم چطور میتوانستیم به خاطر بیمسئولیتی یک ملت، شاهد انحراف دولت متبوع آنان به سمت کمونیسم باشیم... در ماجرای شیلی، مسأله بسیار مهمتر از آن بود که زمام کار را به مردم این کشور بدهیم».
رفتار سیاسی کسینجر بویژه در سالیان اخیر او را به شخصیتی منفور تبدیل کرده است. لیبرالها و تشکلهای ضد جنگ از او متنفرند، زیرا او همواره به دنبال دخالت در امور داخلی دیگر کشورها بوده است. تندروهای نئومحافظهکار و مخالفان کمونیسم از او متنفرند، زیرا او را سازشگری میدانند که فقط به منافع- و نه ارزشی خاص- میاندیشد و با دشمنان و کمونیستها در مقاطع مختلف مذاکره کرده است خود کسینجر همواره به دو اصل مهم در بدنامی خود معتقد است، اول آنکه «هر موفقیتی لاجرم مشکلاتی را نیز ایجاد میکند» و دیگر آنکه: «هیچ رهبری را نمیتوان موصوف به این صفت دانست، مگر آنکه بپذیرد در مقاطعی یکه و تنها میماند». کسینجر با پیروزی کارتر بر فورد در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا- در سال 1976- و پس از پیروزی در انتخابات فرمانداری ایالت جورجیا، وزارت خارجه آمریکا را ترک کرد. کارتر هنگام مبارزات انتخاباتی خود بارها کسینجر را مورد انتقاد قرار داد و او را متهم کرد که سالیان سال، سیاست خارجی آمریکا را به «دلخواه خود»، پیش برده است.
پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و ماجرای گروگانگیری تأثیر منفی بر محبوبیت کارتر داشت و مانع از انتخاب مجدد او شد و قرعه فال انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال 1980 به نام رونالد ریگان جمهوریخواه زده شد. دامنه فعالیت کسینجر در زمان زمامداری ریگان بسیار محدود بود، زیرا محافظهکاران جدیدی که گرد رئیسجمهور جدید را گرفته بودند به سیاست گفتوگو با دشمنان ایدئولوژیکی چون چین و شوروی- که کسینجر از آن جانبداری میکرد- روی خوش نشان نمیدانند.
کسینجر باقی مانده عمر سیاسی خود را صرف فعالیت در امور مشاوره سیاسی، نگارش مقاله و کتاب و شرکت در کنفرانسها کرده است، هرچند در زمان ریاست جمهوری بوش در سال 2002 از سوی وی ریاست کمیته تحقیق در مورد حادثه 11 سپتامبر را برعهده گرفت، اما همین انتصاب نیز با مخالفتهای فراوانی از سوی دموکراتها روبهرو شد، زیرا از نظر آنان؛ کسینجر به دو دلیل شایسته عهدهداری این مسئولیت نبود: اول آنکه؛ وی به شدت میل به مخفی کاری دارد و این با ماهیت این پرونده که در جهت روشن شدن افکار عمومی حرکت میکرد، منافات داشت و دیگر آنکه این مسئولیت در سایر فعالیتهای سیاسی کسینجر تداخل ایجاد میکرد. به هر روی، افزایش دامنه مخالفتها، کسینجر را به صرف نظر کردن از سمت جدید وادار کرد.
از دنیای سیاست تا دنیای شهرت
پیرمرد سالخورده که برخی او را «روباه پیر کاخ سفید» مینامیدند، اکنون با وجود ناکامیهای سیاسی فراوانی که در طول زندگی خود با آن روبهرو بوده است، فردی فعال و پرانگیزه است. او هرازچندگاهی پیرانه سردر کنار ستارگان سینما و بازیگرانی چون «شرلی ماکلین» یا «ژیل جان» ظاهر میشود و گاه در شمار طرفداران تیم بستکتبال «نیویورک یانکیز» بالا و پائین میپرد و بدین ترتیب دیوار شیشهای میان سیاست و عالم پرهیاهوی ستارگان سینما و ورزش را میشکند، تا جایی که اکنون مثل ستاره میداند چگونه مقابل دوربینها، تکه پرانی کند و یا آن که از خنده ریسه برود. خود او در مقام تعریف از عالم شهرت و سینما میگوید: «خوبی دنیای سینما و شهرت، آن است- که برخلاف دنیای سیاست- وقتی شما میخندید و مردم حرص میخورند، هیچکس شما را مقصر نمیداند». کسینجر اکنون ریاست «مؤسسه مشورتی کسینجر» را برعهده دارد و مقالههای او در روزنامه «واشگتن پست» جایگاهی ویژه دارد.
در مورد کسینجر؛ همواره این پرسش مطرح بوده است که اکنون، هنری پیر چه ارزیابی از گذشته خود دارد؛ این پرسشی مجادله برانگیز است اما او در مصاحبه با واشنگتن پست میگوید: «یک چیز برای من قطعی شده و آن این است که 10 درصد اشتباههای سیاسی شما به راحتی میتواند، 90 درصد از آبروی سیاسی شما را قربانی خود کند».