تاریخ انتشار : ۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۰۷:۳۰  ، 
شناسه خبر : ۲۷۴۱۵

دیوید هوروویتز ـ ترجمه: علی صباغی

در آمریکا، رورتی سال‌هاست که به عنوان روشنفکر برجسته چپ از سوی هوادارانش مورد استقبال و تکریم قرار گرفته است. هم‌اکنون وی با کتابی پا پیش گذاشته که اظهار تاسفی صادقانه‌ای است در مورد وضعیت اندیشه چپ، که او آن را جنبشی ضدآمریکایی، منفی، فاقد برنامه و از نظر سیاسی بی‌ربط می‌داند. رورتی به هیچ‌وجه تمایل ندارد تا جنبشی را که سال‌ها در آن همچون پارتیزانی پیر سخت کار کرده بود کنار بگذارد. هنگامی که همه اعتراض‌هایش را کنار هم می‌نهد در نهایت، چپ در نگاه او به عنوان «حزب امید» و «تنها سیاست ممکن است که یک روشنفکر شایسته، انسانی و اخلاقی می‌تواند پذیرا باشد.» جو آشنای خود بر حق‌بینی رسوخ‌ناپذیر و اعتقاد تقریبا مذهبی‌ای که با این اندیشه همراه است اظهار تاسف رورتی را به تاسفی مایوس‌کننده و افشاگرانه که نمادی از بلاتکلیفی و سردرگمی غیرقابل تحملی است که چپ آمریکا خود را در آن گرفتار می‌بیند بدل کرده است.

زندگی خود رورتی به عنوان پراگماتیستی فلسفی برپایه شک‌گرایی آمریکایی بنا شده که مخالف هرگونه تئوری‌پردازی کلان و یقین‌های مطلق مارکسیسم است. با این همه پیشینه خود رورتی قویا ریشه در سنت مارکسیسم دارد. به گفته خودش، والدین او «اعضای وفادار همیشه در سفر» حزب کمونیست بودند و تنها در 1932 هنگامی که پی بردند که تا چه اندازه حزب تحت سلطه مسکوست از آن جدا شدند. پدر رورتی که رهبر تروتسکیسم آمریکا شد در روزنامه وورکر (1935) به وسیله کاریکاتوری مورد هجوم قرار گرفت، کاریکاتوری که او را همچون یک فک دریایی تربیت‌شده‌ای کشیده بود که به دنبال ماهی‌ای است که توسط ویلیام راندلف هرست پرتاب شده بود. در این فضا رورتی جوان به عنوان یک «بچه ضدکمونیست» رشد کرد و از جنگ سرد آمریکا علیه اتحاد جماهیر شوروی حمایت می‌کرد در حالی که آتش سوسیالیستی در خانه فرد پیشروی پست مدرنی چون او کماکان برپا بود. با مرگ آیروینگ هووه، در حال حاضر رورتی یکی از آخرین بازماندگان گروه کوچک «سوسیال دموکرات» خود خوانده اما تاثیرگذاری است که در حلقه مجله «دیسنت» (اختلاف عقیده) گردهم آمده‌اند. در حالی که به نظر می‌رسد بعضی وقت‌ها رورتی شکست عمیق واقعیت جهان خیال‌پردازی سوسیالیستی را درک می‌کند اما با این حال گستاخانه به سوسیالیسم به عنوان چیزی که هووه «نام مطلوبمان» می‌خواند می‌چسبد.

تشخیص رورتی از چپ آمریکا با مقایسه غرور ملی و عزت‌نفس فردی که آن را «شرط ضروری برای پیشرفت فردی» اعلان کرده بود آغاز شد. این مطلب دغدغه اصلی وی بود، که از دهه 60 میلادی نشان از چپی دارد که آمریکا را تحقیر می‌کند و از هر آنچه که مظهر آمریکاست متنفر است. همان‌طور که رورتی می‌گوید هنگامی که این چپ از آمریکا سخن می‌گوید تنها برحسب «تمسخر و تنفر» سخن می‌گوید. زمانی که این چپ از غرور ملی سخن به میان می‌آورد سخن او تنها «متناسب با احساسات میهن‌پرستانه افراطی» است. این دیدگاه از چپ میهن‌پرستی آمریکایی را با ظلم و ستم علیه بومیان آمریکا، جنگل‌های بسیار قدیمی و برده‌های آفریقایی مرتبط می‌داند. از منظر رورتی اما اینچنین نبوده است. در آمریکا زمانی یک چپ پیشرو وجود داشت که غرورش در کشور «تقریبا مذهبی» بود و الهاماتش برگرفته از کتاب هربرت کرولیس با عنوان «تعهد زندگی آمریکایی» بود. این نوعی از تفکر چپ بود که به توسعه ارگانیک آمریکا و سیاست اصلاح تدریجی و تبدیل به کشوری که باید باشد باور داشت. براساس آن چپ رادیکال مار خوش خط و خال مارکسیسم و فاجعه ویتنام ظهور کرد. به جای اصلاح‌گرایی، مارکسیسم با جاه‌طلبی‌های‌اش خیلی ترسناک جلوه کرد. به جای شک‌گرایی، مطلق‌نگر بود. به جای مدنظر قرار دادن پیشرفت‌های واقع‌گرایانه معطوف به شرایط و اوضاع روشن‌تر و بهتر، مارکسیسم چشمش به انقلاب بنیادینی بود که جهانی را که ما می‌شناسیم به جهانی که کاملا متفاوت از این جهان است تبدیل کند. این بینش و رویکرد آخرالزمانی اصلاحات تدریجی را، اگر مضر نداند، مثمرثمر نمی‌داند چرا که اصلاحات روح انقلابی را می‌کشد و آن را از شور و شوق می‌اندازد. استفاده منفی‌گرایانه از نقد اجتماعی به عنوان یک اسید اجتماعی خورنده و فرساینده اسلحه اصلی روشنفکران انقلابی است. به منظور خلق یک نظم سوسیالیستی باید نظم گذشته و قبلی محو شود. رورتی توضیح می‌دهد که آمریکایی‌ها باید «به خاطر بی‌رحمی‌های جنگ ویتنام و رفتارهای بی‌اندازه تحقیرآمیز، ناشایست، و ستمگرانه‌ای که با آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار داشتند» شرمسار و خجالت‌زده باشند. این جنگ چپ جدید را که از قبل «خطاهای» مارکسیسم را شناسایی کرده بود قانع ساخت که «کشورشان با مشکل بزرگی، نه فقط اشتباهات قابل حل که بتوان آن را اصلاح کرد، روبه‌رو است.» در نتیجه این چپ‌های جدید به نئومارکسیست‌ها و انقلابیون جدید بدل شدند. اما این اتفاق قبل از سقوط رخ داد. آن دیدگاه انقلابی هم‌اکنون به شکل جبران‌ناپذیری با شکست‌های یوتوپیاهای قرن بیستمی و اقتصادهای غیربازاری که برپایه آنها بنا شده بود مرده و کشته شده است. رورتی به آن اندازه واقع‌گرا هست تا حقیقت را تشخیص دهد اما به آن اندازه نیز چپ‌گرا باقی می‌ماند تا باور کند که مرگ کمونیسم برای رفقای او فرصتی جدید را فراهم می‌آورد. از آنجایی که دیگر کمونیسم موضوعیتی ندارد بخش‌های از قبل تقسیم شده چپ می‌توانند در قالب یک نسخه جدید از «جبهه مردمی» با هم متحد شوند. طبق دیدگاه رورتی زمان آن فرا رسیده است که نام‌های «چپ قدیم» و «چپ جدید» را که نگرش متفاوت به بلوک شوروی بود کنار بگذاریم همچنین تمایز بین سوسیالیست‌ها و لیبرال‌ها را از میان برداریم چرا که به آسانی می‌توان پی برد از زمانی که آنها هر دو آشکارا ایده سرنگون کردن سرمایه‌داری را کنار گذاشته‌اند از دستورالعمل‌های مشابهی پیروی می‌کنند.

اشتیاق رورتی برای استقبال از آنجلا دیویس و دیگر مریدان دائمی کمونیست آنها را به عنوان مدافعین آزادی نشان می‌دهد (در حالی که افراد ضد تمامیت‌خواهی چون با کلی کنار گذاشته می‌شوند). تلاش برای احیای یک جبهه مردمی چپ از سوی عوامل داخلی به ویژه با ظهور آنچه که وی «چپ فرهنگی» می‌خواند تهدید می‌شود. همانطور که هرالد بلوم و دیگران عنوان می‌دارند نمایندگان و مباشران «چپ‌های فرهنگی» به دنبال بازتولید قالب‌های سیاسی فاشیستی و استالینیستی دهه 1930 در فضاهای دانشگاهی آمریکا هستند. این چپی است که رورتی از آن به عنوان «تماشاچی، منفور، تمسخرآمیز» یاد می‌کند و البته از نظر سیاسی صحیح به نظر می‌رسد. اعتراض اصلی رورتی به این چپ‌های فرهنگی این است که نیهیلیسم‌اش نسبت به آمریکا بسیار کلی است و هیچ دستورالعمل کاربردی سیاسی ندارد. بعد از خوانش کتاب‌های رادیکال‌هایی چون فردریک جیمسون، رورتی خطاب به وی می‌گوید: «شما به هر چیزی به گونه‌ای کاربردی و عملی نگاه می‌اندازید به جز آن چیزی که واقعا باید به آن نگاهی کاربردی داشته باشید.»

بین این نگاه «پست‌مدرن چپ» و چپ قدیم همپوشانی‌هایی به چشم می‌خورد. خود رورتی خاطرنشان می‌کند که جیمسون، به عنوان یک مائوئیست بی‌عمل، فکر می‌کند که «ضدکمونیست‌ها آدم‌های کثیفی هستند» این موضعگیری وی برای رورتی بیشتر یک اتفاق عجیب و سرگرم‌کننده است تا اینکه جهت‌گیری برجسته سیاسی باشد. در واقع در جایی دیگر خود رورتی نیز موضع‌گیری مشابهی را در قبال رونالد ریگان به عنوان یک سیاستمدار ضدکمونیست داشته است.

در تمیز بین دو پیکره چپ از یکدیگر رورتی پیشگامان اقتصادی چپ قدیمی‌تر را به عنوان آنهایی که در نظر دارند تا جامعه را از «خودخواهی» تصفیه و پاک سازند توصیف می‌کند. اما در عوض «چپ جدید فرهنگی» از نگاه رورتی به دنبال تصفیه آمریکا از «سادیسم» است. از دیدگاه رورتی این دستورالعملی بود که با «موفقیت خارق‌العاده‌ای» همراه بود. طبق گفته رورتی سخنرانی‌ها و تقویت‌کنندگان حساسیت چپ آکادمیک میزان سادیسم را در جامعه آمریکا کاهش داده‌اند. به ویژه در بین فارغ‌التحصیلان کالج‌ها مسخره کردن امروزه به مراتب در مقایسه با دهه 1920 و 1930 از نظر اجتماعی کمتر پذیرفتنی است. امروزه لحن کلام مردان تحصیل‌کرده در مورد زنان و سفیدپوستان در مورد سیاهپوستان با آن چیزی که در دهه 60 بوده فرق کرده است. انطباق و سازگاری نگرش‌هایی که با هدایت گروه‌های راستگرا در آمریکا انجام شده، آمریکا را به مراتب از سه دهه قبل متمدن‌تر ساخته است. در چنین وضعیتی است که چراغ روشنفکری که درون آن چپ‌های متاثر از رورتی دست به تفکر می‌زنند، خودش را به تمامی جلوه‌گر می‌سازد. شاید این نکته درست باشد که لحنی که مردان تحصیل‌کرده با زنان و همچنین سفیدپوستان با سیاه‌پوستان صحبت می‌کنند، تحت فشارهای پیشگامان چپ صورت گرفته است، اما لحنی که با آن زنان با مردان و سیاه‌ها با سفیدپوستان صحبت می‌کنند و لحنی که هر دوی آنها با مردان سفیدپوست صحبت می‌کنند، چطور؟ تنبیهات مناسکی که به طور روزمره در آکادمی برای آنهایی که از خطوط حزب چپ منحرف می‌شوند چه‌طور، یا چه کسانی سوژه رتبه‌بندی کردن و استخدام سیاسی، طرد و انزوای عمومی و تنفر بازتابی در نتیجه وضعیت‌ نژادی و جنسیتی غیرقابل قبول‌شان یا جهت‌گیری سیاسی و مذهبی در این مأمن‌های بسیار امن حساسیت و دغدغه فرهنگی است؟ شهد تبعیض‌های به نیا رفته مجددا خیلی ساده بازگشته است هر چند برخی معتقدند که از قبل نیز بیشتر تشدید شده است. هم‌اکنون این تبعیض‌ها معطوف به مسیحیان مذهبی و یهودیان است؛ آنهایی که سوژه اشکال کینه‌توزانه‌تر حملات و تجاوزات ضدیهودستیزانه برتری‌جویان سیاه‌پوست و عرب‌های بنیادگرا هستند که از هر زمان دیگری از آشوویتس تاکنون بیشتر زیر پا گذاشته می‌شود. چگونه کسی می‌خواهد این خلأ ادراکی در رورتی را توجیه کند؟ یک دلیل خوب این است که رورتی از خودآگاهی جنبشی رنج می‌برد که نسل‌های جوان‌ترش بیزارند که ترکش کنند. او یادداشت‌هایی را که از نظر سیاسی درست‌اند می‌نویسد هر چند او بدان اندازه عاقل هست که دستورالعمل‌های شکست‌خورده آنها را رد کند: «چپ فرهنگی نگاهی به آمریکا دارد که در آن پدرسالاری سفید باعث توقف رای دادن شده است و رای دادن را مختص کسانی کرده است که قبلا قربانی شده بودند مردمی که هم‌اکنون از بینش و تخیل و ذهنیت بیشتری نسبت به فرودستان خودخواه برخوردارند. از این مردم ستمدیده سابق و قدرتمند امروزی انتظار می‌رود تا به همان اندازه‌ای که مردان سفیدپوست کثیف و شیطانی بودند، فرشته‌خو باشند. اگر من نیز همین انتظار را داشته باشم من نیز می‌خواهم تا تحت این شرایط زندگی می‌کنم. از آنجایی که من دلیلی برای هم عقیده بودن با آن می‌بینم فکر می‌کنم چپ باید به همان سیاست اصلاح‌ تدریجی خود در چارچوب اقتصاد بازار بازگردد. یک محافظه‌کار نمی‌توانست بهتر از این بگوید. با این همه در حالی که رورتی چنین سخنان خوبی را ایراد می‌کند به امکان اینکه روشی را یافت تا از طریق آن پندار تخیل سوسیالیستی را برخلاف آن روشی که او بدان باور دارد باز می‌گردد. این پذیرش حقیقت محافظه‌کارانه در حالی که از نتیجه محافظه‌کارانه اجتناب می‌ورزد همان چیزی است که خطای تحلیل‌‌اش را نشان می‌دهد. برای آنکه ایمان رادیکال‌اش را حفظ کند این نکته را ضروری می‌یابد که مستمرا راست محافظه‌کار را شیطان‌صفت معرفی کند و در این راه با رفقای چپ فرهنگی‌اش هم‌آوا شده و آمریکا و مردان سفیدپوست را شیطان بخواند. جای شک و تردید است که توصیف منتقدان معاصر دانشگاه‌ها (که وی را «روشنفکر محافظه‌کار» می‌خوانند) شایسته باشد. برای آن دسته از روشنفکرانی که دغدغه مساله عدالت اجتماعی را دارند شاید قابل قبول باشد اما حتی برای متفکران محافظه‌کار (کسانی را که چنین ادعایی را مطرح می‌کنند) نیز چنین چیزی مسخره است آنها خودشان چیزی درباره این نکته ندارد که بگویند آیا بچه‌های درون زاغه‌ها را می‌توان بدون افزایش مالیات‌ فرودستان نجات داد یا درباره اینکه چگونه مردمی که حداقل حقوق را دریافت می‌کنند می‌توانند از پس اجاره مسکن برآیند. آنها علاقه‌ای به چنین بحث‌هایی ندارند. می‌توان اینچنین ادعا کرد که رورتی آثار جیمزکیو، ماروین اولاسکی، پیتر مید، گلن لوری، جان دیلیلیو، رابرت وودسون یا بسیاری از روشنفکران محافظه‌کاری را که مدت مدیدی درباره مساله فقر به سختی کار کرده‌‌اند و اندیشیده‌اند فراموش کرده و بی‌توجه است؟ این به نظر کاریکاتورگونه و مسخر می‌نماید (از سوی دیگر تصفیه آکادمیک محافظه‌کاران توسط همقطاران رورتی چنان کامل بوده است که به سختی بتوان به آن روایت نیز باور داشت.)

فقدان آینده‌نگری رورتی مستقیما ریشه در توصیف چپ به منزله «حزب امید» و محافظه‌کار به منزله مدافع حفظ وجود دارد. «ترس از تغییرات اقتصادی و سیاسی آلت‌دست اغنیای خودخواه می‌شود و باعث می‌شود تا آنها مانع تغییر وضع موجود شوند.» این جمله وی در دهه 1930 کارآیی داشت اما در عصر کنونی بسیار از واقعیت دور است. الان جای آن نیست که به این نکته بپردازیم که چرا منافع بیل گیتس یا مارک اندریسن یا لاری الیسون یا گروه بسیار ثروتمند انقلابی دره سیلیکون در راستای جلوگیری از تغییرات سیاسی و اقتصادی است. یا نه. اما نیمه دیگر فرمول مارکسیستی رورتی بسیار بی‌محتوا و کسل‌کننده است. در نظر بگیرید آنچه را که راست سیاسی انجام داده است: توانسته امپراتوری سوسیالیستی را نابود کند، آینده تکنولوژیکی و سیاسی را در سراسر جهان آزاد سازد. در آمریکا این جریان از جوهر قرمز دولت بیرون آمد و قول داد تا نسل‌های آینده را به درون اقیانوس بدهکاری و قرض بکشاند و شروع به افشای بوروکراسی رفاهی که بیش از یک ربع قرن مانع و خفه‌کننده رشد فردی و اقتصادی آمریکا در شهرهایش شده بود کرد.