تاریخ انتشار : ۰۲ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۰۷:۳۶  ، 
شناسه خبر : ۲۷۴۳۸

هوگو ولارده/ترجمه: محمد‌علی فیروزآبادی

«این اتحادیه باید دموکرات‌ترین و انقلابی‌ترین حزب در تاریخ ونزوئلا باشد.» این تصور هوگو چاوس است که می‌خواهد تا دسامبر آینده اتحادیه‌ای متشکل از احزاب سوسیالیست (PSU) تشکیل دهد. اتحادیه‌ای که احزاب چپ را در برمی‌گیرد. جناب رئیس‌جمهور در مارس گذشته این پروژه‌ را اعلام کرد اما امروز روشن شده است که احزابی چون PARTIA TODOS و حزب کمونیست و چندین حزب دیگر به این اتحادیه نخواهند پیوست و این همان چیزی است که چاوس نمی‌تواند آن را درک کند: «نپذیرفتن این اتحادیه یعنی پذیرش اندیشه راست و امپراطوری».

«آب در هاون کوبیدم و مشت بر سندان زدم» این جمله ظاهراً در سال 1830 و کوتاه زمانی پیش از مرگ از زبان سیمون بولیوار جاری شده است و شاید اعترافی تلخ‌تر از این نمی‌توانست از سوی رهایی‌بخشی چون او ابراز شود. دلیل این اعتراف تلخ هم چیزی نبود جز شکست پروژه وی مبنی بر بنیانگذاری کنفدراسیون «کلمبیای بزرگ» متشکل از کشورهای کلمبیا، پاناما، ونزوئلا، اکوادور، پرو و بولیوی که باید در مقابل ایالات متحده آمریکا قد علم می‌کرد و در نهایت منجر به تشکیل شبه قاره‌ای قدرتمند می‌گردید.

سیمون بولیوار یا همان رهایی‌بخش آمریکای لاتین از یوغ استعمار اسپانیا، در اولین کنفرانس پان آمریکایی در پاناما این پروژه را به عنوان «پایان سرنوشت‌ساز یک شاهکار» اعلام کرد اما این کنفدراسیون تنها چند ماه دوام آورد. پس از آن بود که خالق این پروژه با دسیسه‌های کشورهای جنوبی (پرو و بولیوی) وادار به چشم‌پوشی از ریاست جمهوری این کنفدراسیون شد و تقریباً با مرگ وی کلمبیای بزرگ از هم پاشید. بدین‌ترتیب ناکامی آرمانی که بولیور در یک سوم پایانی عمرش بدان امید بسته بود یعنی ریاست بر کنفدراسیون و حتی تاجگذاری در کسوت یک قیصر، بر همگان آشکار گشت. به عقیده برخی کارشناسان بولیوار همچون ناپلئون بناپارت یک «روح سوار بر اسب» بود. او بود که طرح بزرگ قانون اساسی را به آن ملت‌ها عرضه و رژه‌های باشکوه نظامی را ترتیب داد و علاوه بر آن در برابر فقرا دست و دلبازی‌های متهورانه و در عین حال در برابر اغنیا رواداری و محبت کرد تا بدین صورت نوعی رابطه مدنی به وجود آید. آیا این پروژه یک رویا بود یا کابوسی ماندگار؟ ساختار به شدت فئودال و مذهبی شبه قاره آمریکای لاتین که تنها به دلیل جغرافیای پهناور و گسسته‌اش هیچ اتحادی را بر نمی‌تابد همه محاسبات بولیواری را که به انقلابی‌های فرانسوی اعم از ژاکوبن‌ها و روشنگران به مانند استوایی‌های توانگر به یک اندازه عشق می‌ورزید، نقش بر آب کرد. این انقلابی بزرگ ناگاه تبدیل به قهرمانی تراژیک و از جمله چهره‌های تناقض‌بار تاریخ قرن 19 آمریکای لاتین شد یعنی همان کسانی که همواره توسط کارل مارکس به باد تمسخر و ریشخند گرفته می‌شدند. در نسخه چاپ 1858 «تیو آمریکن انسیکلوپدیا» از این رهایی‌بخش تصویری طعنه‌آمیز ارائه شده است و او را شخصیتی تعریف کرده‌اند که «گرایشش به استبداد» کاملاً آشکار بوده است.

این تعریف یادآور زمانی در 1852 است یعنی همان زمانی که کارل مارکس هجدهم برومر لوئی بناپارت را به عنوان پدیده بناپارتیسم زیر ذره‌بین برد و گفته هگل را این طور تصحیح کرد: «تاریخ دو بار تکرار می‌شود، بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت طنز». مارکس نه تنها عوامل دولتی فرانسه بلکه مجموعه افراد صاحب نام و با نفوذ جامعه فرانسوی را به عنوان مصداق تز خود معرفی می‌کرد. شش سال پس از آن، حکم «طنز» مارکس شامل حال رهایی ‌بخش بزرگ آمریکای لاتین نیز گشت و با بی‌رحمی تمام از وی به عنوان دروغگو، حقه‌باز و جاعل یاد شد. با این حال هسته اصلی آن تز مارکس (صرف‌نظر از اغراق‌ها و لحن غیر بهداشتی‌اش) درست بوده و تا به امروز هم برای شناخت تاریخ پوپولیستی آمریکای لاتین از اعتبار بالایی برخوردار است. بدین‌ترتیب معلوم می‌شود که آن «ژنرال در هزار توی خویش» که گابریل گارسیا مارکز به عنوان تصویری از بولیوار در رمان تاریخی خود نشان می‌دهد علامتی است از حرکت بر لبه تیغی که در میان واقعیت و خیال قرار گرفته است. این «رئالیسم جادویی» و تحت‌الشعاع شور و هیجان‌های ناسیونالیستی قرار گرفتن همواره در چهره‌های مختلفی در آمریکای لاتین رو نمایانده است: در چهره‌هایی چون «لازارو کاردناس» در مکزیک دهه بیست، «خوان دومینگو پرون» در آرژانتین دهه‌های چهل و پنجاه، «گتولیو وارگاس» در برزیل ایضا دهه پنجاه و «گوالبرتو ویلاروئل» در بولیوی دهه هفتاد.

همه آنها ادعای این را داشتند که مبارزان رهایی‌بخش پیشرو در معنای بولیواری آن هستند. نباید فراموش کرد که برای هیچیک از آنان مفهوم «گرایش‌های استبدادی» چیز غریبی نبود و همه آنها به شدت نسبت به دموکراسی و تفکیک قوا بدبین بودند.

اما بدون تردید امروزه «تیپ‌های ایده‌آلی» پیدا شده‌اند که این گرایش عمومی آمریکای لاتین نسبت به بناپارتیسم را با لفاظی‌های جدید پوپولیستی آراسته و تزئین می‌کنند. با این وجود آن زنجیره ظاهراً بی‌پایان تاریخی، اردوگاه‌های راست و چپ را به یک اندازه در برمی‌گیرد و این میراث مشترکی است که البته در اروپا به سختی درک می‌شود.

بی‌تردید در آمریکای لاتین پوپولیسم به اصطلاح تصاعدی با رنگ و لعاب بناپارتیسمی وجود دارد که حامل پتانسیل تغییرات اجتماعی است و پس از کاسترو در چهره نسل جدید و کاریزماتیکی از رهبران به اصطلاح رهایی‌بخش جلوه‌گر می‌شود، رهبرانی چون چاوس، مورالس، اورتگا و رافائل کوره‌آ. آنها مدعی یک آلترناتیو واقع‌گرایانه برای دنیای سرمایه‌داری و ساختن دنیایی نوین و عالی هستند و می‌خواهند همه چنین نگرشی به آنها داشته باشند.

ضرب‌المثل معروفی از دوران استعمار اسپانیا وجود دارد که می‌گوید: «تقسیم کن و حاکم باش اما حالا که حاکم هستی تقسیم نکن» جدیدترین وارثان بولیوار هم در مورد این کلمات قصار اتفاق نظر دارند. هیچیک از انقلابی‌های چپ‌گرای آمریکای لاتین در گذشته و امروز حاضر نشده‌اند تا «نبوغ سیاسی» را به بستر دولت و جامعه انتقال دهند تا از این رهگذر فرآیندهای سیاسی یا اجتماعی در جهت «منافع ملت و سرزمین مادری» پیش برود.

آنها چهره‌هایی مدنی و سوسیالیست از خود نشان می‌دهند اما بر حسب فرصت خودکامانه رفتار می‌کنند. از نظر آنان دموکراسی «بلا و آفتی ضروری» (!) است زیرا با قدرت‌خواهی مادام‌العمر این «رهبران کاریزماتیک» منافات دارد. اظهارات چاوس در 5 مارس 2007 (که تا امروز بارها تکرار شده است) مبنی بر تأسیس یا احیای حزب واحد سوسیالیستی ونزوئلا برای مبارزه با «هیولای ایالات متحده» برخاسته از همین انگیزه است و به کار تحکیم قدرت افسر موفق پیشین و رئیس‌جمهور محبوب و ناسیونالیستی می‌آید که امروزه در آمریکای لاتین به عنوان جلد دوم فیدل کاسترو و بالاتر از آن به عنوان «تجلی دوباره بولیوار رهایی‌بخش» مطرح است.

این تلاش بناپارتیسمی چاوس یعنی گردآوری طبف کاملی از احزاب چپ در خط‌مشی واحد، اولین گام برای احیای ایده بولیوار یعنی «کنفدراسیون ملت‌ها» به شمار می‌رود، کنفدراسیونی که به عقیده چاوس، آمریکای لاتین را از این فلاکت استعماری یا نیمه استعماری بیرون کشیده و نقش‌آفرینی‌های متفاوتی را برای آن در صحنه سیاسی جهان امکانپذیر می‌سازد.

اما ایده «آمریکای ما» (که نخست از سوی بولیوار و سپس از سوی خوزه مارتی، فیدل کاسترو و حال هوگو چاوس مطرح می‌شود) در وجه چاوسی ـ بولیواری آن به عنوان خلق «دولت ـ ملت» تنها رویایی پوپولیستی و چپ‌گرایانه باقی خواهد ماند. زیرا این ایده درست برگرفته از ایده‌های مشابه اروپایی است که در آمریکای لاتین با توجه به گسست‌های جغرافیایی و اجتماعی عمیق آن هرگز انجام‌پذیر نخواهد بود.