تاریخ انتشار : ۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۰۸:۱۵  ، 
شناسه خبر : ۲۷۵۵۱
تحلیل سیاسی دانشجو
سیدمحمدمهدی موسوی مقدمه‌ : تنها چند روز پس از فرو ریختن برج‌های دوقلو در حادثه 11 سپتامبر، ماکس بوت، تحلیل‌گر برجسته آمریکایی در مقاله معروف خود با عنوان «مسأله امپراتوری آمریکا» در نشریه «ویکلی استاندارد» نوشت: «واقع‌گرایانه‌ترین پاسخ به تروریسم آن است که آمریکا نقش امپراتوری‌ساز خود را بپذیرد». وی در همان مقاله با رد تفکری که می‌گفت آمریکا باید کشوری مهربان‌تر شود، آورد: «حمله 11 سپتامبر نتیجه بلندپروازی و حضور ناکامی آمریکا بود و راه‌ حل آن است که اهداف ما گسترش‌طلبانه و تحقق آنها جسورانه‌تر باشد.» بی‌شک طرح چنین ایده‌هایی بود که دولتمردان کاخ سفید و بیشتر جمهوری‌خواهان کنگره را وادار کرد تا طرح حمله به خاورمیانه که به اذعان آنها کانون تروریسم جهانی و محل اختفای تروریست‌های خطرناک بر ضدبشریت بود را بسرعت بریزند و مقدمات یک قشون‌کشی همه‌جانبه را در آغاز هزاره سوم به حساس‌ترین منطقه جهان فراهم کنند. در حقیقت حامیان بوش که به نومحافظه‌کاران مشهور شده بودند، با تدوین دکترین رئیس‌جمهوری جنگ‌طلب خود پس از 11سپتامبر به پیروزی مهمی دست یافتند. توماس دانلی، محقق مؤسسه امریکن اینترپرایز در همان زمان مطلبی با عنوان «بنیان‌های دکترین بوش» نوشت: «انگاره بنیادی دکترین بوش درست است؛ ایالات متحده از ابزار اقتصادی، نظامی و دیپلماتیک لازم برای تحقق اهداف گسترش‌طلبانه ژئوپلتیک برخوردار است. افزون بر این و بخصوص با توجه به واکنش سیاسی داخلی به حملات 11 سپتامبر، پیروزی در افغانستان و مهارت به یادماندنی بوش در جلب توجه ملی، این هم درست است که آمریکایی‌ها دارای اراده سیاسی لازم برای پیگیری راهبرد گسترش‌طلبانه هستند.»

شکل‌گیری و خاستگاه نومحافظه‌کاری آمریکایی

وقتی صحبت از نومحافظه‌کاری ـ که این روزها از این اصطلاح استفاده می‌شود ـ آمریکایی می‌شود، بی‌تردید ضروری است ضمن ارائه اطلاعاتی پیرامون تاریخچه آن پیرامون خاستگاه نومحافظه‌کاری هم بحث شود.

نومحافظه‌کاری در دهه 1960 از سوی گروهی از روشنفکران آمریکایی شامل دانشگاهیان و روزنامه‌نگاران این کشور شکل گرفت که این افراد نگران شکل‌گیری جریانی ضدصهیونیستی بودند که در نتیجه رشد جنبش چپ جدید در آمریکا و افزایش نفوذ رهبران سیاهپوست در حزب دموکرات رشد می‌یافت، اما فعالیت‌های علمی و سیاسی نومحافظه‌کاران به دهه 70 برمی‌گردد. آنها در سال 1980 و در جریان رقابت ریگان با کارتر به طرفداری از ریگان پرداختند تا از سویی به تیم ریگان، جهت‌گیری افراطی راست بدهند و از سویی دیگر او را به لحاظ تئوریک تقویت و صاحب یک دکترین نمایند. فاصله گرفتن تدریجی این محافظه‌کاران جدید از حزب دموکرات و طیف چپ در آمریکا از آن رو بود که تهدید را از ناحیه آشوب‌های اجتماعی و از جمله پیدایش رگه‌هایی از یهودی‌ستیزی، متوجه «دموکراسی» می‌دیدند و در زمینه سیاست خارجی نیز آنچه را که ساده‌لوحی در برابر تهدیدات بین‌المللی و دلایل واهی برای مخالفت با جنگ ویتنام می‌دانستند، خطرناک می‌شمردند. پیروزی رونالد ریگان، طلوع حضور نومحافظه‌کاران در گستره سیاست خارجی آمریکا بود، در حقیقت توفیق ریگان در سال 1984 به مفهوم مشروعیت‌یابی تفکرات محافظه‌کاری جدید بود.

پس از پایان جنگ سرد، نومحافظه‌کاری باز نیاز به تعریف داشت. البته پل وولفویتز قبل از ترک پنتاگون به تطبیق نومحافظه‌کاری و خط‌مشی‌های آن با فضای پس از جنگ سرد پرداخت. او در گزارش خود از دولتمردان کشورش خواست که پیروزی نظامی خود را ابدی کرده و پس از فروپاشی شوروی از ظهور هرگونه ابرقدرت رقیب جلوگیری کند. او خواهان جهان تک‌قطبی آمریکایی و استفاده از قدرت کاخ سفید برای گسترش دموکراسی ـ هرچند از طریق یکجانبه‌گرایی ـ بود. این رویکرد به خوبی یادآور امپریالیست‌های انگلیسی اواخر قرن 19 بود که گسترش امپراتوری بریتانیایی را به عنوان بخشی از تکلیف گسترش تمدن دیدند. البته پس از انتخاب کلینتون این محافظه‌کاران از عرصه سیاست تا حدودی کنار کشیده و به مراکز دانشگاهی روی آوردند.

قرن جدید آمریکا

نومحافظه‌کاران یا به تعبیری نئوکان‌ها از سال 1997 میلادی با طرح مسأله‌ای چون «قرن جدید آمریکا» به تدریج زمینه را برای قدرت‌گیری دوباره در آستانه هزاره سوم فراهم کردند. بنیانگذاران طرح نیز افراد سرشناسی بودند؛ دیک چنی، معاون رئیس‌جمهوری کنونی ـ رامسفلد وزیر دفاع سابق بوش ـ پل وولفویتز، الیوت آبرامز و لوییس لیبی.

یک شکست

نومحافظه‌کاران البته در جریان انتخابات اخیر کنگره از همراهی مردم با سیاست‌های خود تا حدود بسیاری ناکام شدند چه آن که به نوعی پس از سالها طعم شکست را چشیدند. امری که موجب تعدیل نسبی گفته‌های بوش بویژه در عرصه سیاست خارجی و البته تضعیف او شد.

حمایت جانانه از اسرائیل؛ شاه بیت همیشگی

نکته قابل توجه در میان سیاست‌های نومحافظه‌کاران در 4 دهه اخیر، حمایت بی‌دریغ آنها از رژیم صهیونیستی در هر شرایطی است. این مسأله حتی در پاره‌ای مواقع موجب می‌شد آنان به این متهم شوند که منافع اسرائیل کوچک را بر منافع آمریکای بزرگ ترجیح می‌دهند در میان نومحافظه‌کاران پل وولفویتز و داگلاس فیشا روابط تنگاتنگی با لابی‌های صهیونیستی آمریکا دارند حتی وولفوویتز در اسرائیل خویشاوندانی هم دارد.

مسأله مهم دیگر سوء استفاده نومحافظه‌کاران از عنصر مهمی به نام مذهب در پیشبرد برنامه‌هایشان است. از نظر آنها، دنیا تجلیگاه قدرت‌های خیر و شر است. (دیدگاه مسیحی‌های راست‌گرا و بوش) مایکل لدین در همین باره می‌گوید: «من می‌دانم که جنگ بر ضدشیطان برای ابد ادامه خواهد داشت.» نومحافظه‌کاران به خوبی این نکته را دریافته‌اند که جامعه آمریکا یک جامعه مذهبی است. نقش مذهب را در حیات سیاسی این کشور وقتی می‌توانیم به درستی درک کنیم که بدانیم از آغاز استقلال آمریکا حدود 2500 گرایش مذهبی در کنار یکدیگر به شکل دادن به روندها و تعاملات اشتغال داشته‌اند.

شاید به همین دلیل هم باشد که به اعتقاد تحلیلگران، به قدرت رسیدن بوش، بیش از هر چیز مدیون ژست مذهبی او و حمایت و بسیج رأی‌دهندگان گروه‌های انجیلی موسوم به «راست مسیحی» بوده است. راست مسیحی که البته پیوندی عمیق با «صهیونیسم مسیحی» دارد.

داستان ما و نومحافظه‌کاران آمریکا

درباره محافظه‌کاران جدید آمریکا در محافل رسانه‌ای کشور زیاد صحبت شده و قلم زده شده است. در اینجا به چند نکته مهم این جریان نه چندان جدید به صورت مختصر اشاره می‌شود؛

1- یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های نومحافظه‌کاری جمهوری‌خواهان آمریکا، تلاش برای نهادینه کردن ارزش‌های آمریکایی در قالب پروسه «جهانی شدن» است. جالب آن که آنها تلاش در این مسأله را برای خود فضیلت می‌دانند و در حقیقت در اینجا هم باز به آن رنگ و بوی مذهبی می‌بخشند (بهره‌گیری از مذهب برای پیشبرد سیاست). به اعتقاد نومحافظه‌کاران، صلح و ثبات در جهان تنها از طریق برتری پیروزمندانه (هژمونی) آمریکا میسر می‌شود. آنها حاضرند برای رسیدن این هدف از هر ابزار و حیله‌ای همچون تروریسم، حقوق بشر، مبارزه با بنیادگرایی بهره بگیرند، حال آن که خودشان آگاهی کامل دارند که آمریکا بزرگترین حامی تروریسم دولتی (اسرائیل) و یکی از کشورهای ناقض حقوق بشر است!!

2- در نگاه این افراد به هیچ‌وجه جهان چندقطبی جایی ندارد هرچند ممکن است در ظاهر خلاف آن را به زبان آورند. در ایده تک‌قطبی آنها سیاست خارجی نقشی فعال، مداخله‌گر و یکجانبه‌گرا با هدف تضعیف رقیب دارد. از نظر آنها، چانه‌زنی با تروریسم و کشورهای شرور، ناکارآمد است و بهترین شیوه را اقدام غافلگیرانه می‌دانند (لشکرکشی به منطقه).

3- به شدت می‌کوشند پس از فروپاشی شوروی، اسلام را خطر جدی برای جهان معرفی کنند و از همین روست که می‌بینیم مدام ایران را محور شرارت جهانی و خطر بالقوه معرفی می‌کنند و از آن سو ترکیه سکولار را الگوی جهان اسلام می‌دانند.

4- شکی نیست که دشمن اصلی ما آمریکا و دشمن اصلی آنها ما هستیم. آمریکایی‌ها برای همین با جوسازی‌های فراوان و به بهانه‌های مختلف (انرژی هسته‌ای) سعی در بر هم زدن نقش فعال ایران به عنوان قدرت منطقه در معادلات سیاسی دارند. در این میان به نظر می‌رسد آمریکا برخلاف عراق به یک جنگ نرم‌افزارانه با ایران روی آورده است. جنگی که به تعبیر مقام معظم رهبری در «قوت‌گیری ناتوی فرهنگی» خلاصه می‌شود.