تاریخ انتشار : ۰۲ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۰۸:۵۵  ، 
شناسه خبر : ۲۷۵۹۴

فاشیسم در حقیقت تولد نظام و قاعده‌ای بود که پس از تحولات جنگ جهانی اول و پس از سال 1919 در مقابل رشد فزاینده نظام سوسیالیستی، جایگاه مناسب یافت.

علل سیاسی: هاناآرنت در کتاب ریشه‌های توتالیتاریسم می‌نویسد: توتالیتاریسم، پدیده‌ای مدرن است که ریشه‌های آن را باید در تحولات تاریخی و فرهنگی‌ای جست که به پیدایش جامعه مدرن انجامید. او معتقد است جنبشهای توتالیتر محصول توده‌ای شدن جامعه و ذره‌ای شدن فرد در عصر ما است. به زعم او، عامل تکان‌دهنده در پیروزی توتالیتاریسم همان بی‌خویشتنی هواداران این جنبش است. به نظر او توتالیتاریسم بازتاب تنهایی توده‌هاست که خود نتیجه تحولات تاریخی مهمی است. تحولاتی که به بی‌ریشگی، انزوا و گسیختگی توده‌های عظیم مردم انجامیده است. سلطه توتالیتری در شرایط احساس تنهایی ممکن می‌شود. در جهان مدرن احساس پریشانی و بی‌ریشگی زمینه پیدایش نگرشهای توتالیتار را ـ که درونمایه و جوهر توتالیتاریسم است ـ فراهم کرد.

ارنست نولته، مورخ آلمانی می‌گوید: مهمترین عامل شکل‌گیری فاشیسم، انقلاب بلشویکی بود که تهدیدی برای نظام لیبرال جهان غرب به حساب می‌آمد. نظام لیبرال نوعی از زندگی اجتماعی و سیاسی است که در آن نه تنها می‌توان هیأت حاکمه را مورد انتقال شدید قرار داد، بلکه اصولا می‌توان تمام وضعیت حیات اجتماعی را به زیر سوال برد، در حالی که این مطلب از نظر مقامات دولتی نیز کاملا قابل فهم بوده و معمولا موثر هم واقع می‌شود. او عقیده دارد ضعفهای نظام لیبرال و هرج و مرج اقتصادی که در بطن آنها نهفته است و انقلاب روسیه از یک طرف و بحران‌های اقتصادی و سیاسی ناشی از جنگ جهانی اول، پایه‌های نظام فاشیسم را مستحکم کرده و جاذبه‌های کاذب خود را به عنوان تنها چاره مشکلات ارائه کرد.

لیبرالیسم با تمامی جاذبه‌هایی که داشت، در عمل باعث شد آزادی‌های فردی به کمرنگ شدن عدالت اجتماعی منتهی شود و مشکلات عدیده‌ای به همراه آورد، تا جایی که حتی بعضی از پیروان آن کمبودهای آن را احساس کردند. جنگ جهانی اول و بحران‌های اقتصادی. اجتماعی  23 ـ 1921 و 33 ـ 1929 اساس آزادمنشی و حکومت‌های دموکراتیک و لیبرال را متزلزل ساخت. بعضی متفکران لیبرال به این نتیجه رسیدند که حکومت‌های دموکراتیک و آزادی اقتصادی نمی‌تواند راهگشای سعادت جامعه باشد و گروهی دیگر متقاعد شدند که سعادت جامعه تحت رهبری گروهی نخبه بهتر عمل می‌کند. به این ترتیب از درون نظام دموکراتیک لیبرال در اوائل قرن بیستم دو فلسفه سیاسی جدید به شکل خاصی ظهور کرد:

سوسیالیسم با هدف برابری در همه ارکان‌ها برای انسانها

فاشیسم با ایده نخبه‌گرایی به عنوان راه‌حل مشکلات موجود.

علل اقتصادی: در دهه 1920، کشورهای صنعتی توانستند در فاصله سالهای 1924 تا 1929 با خروج از بحران جنگ جهانی اول، حدود 26 درصد بر تولیدات خود بیفزایند و همین رشد اقتصادی باعث بالاتر رفتن استانداردهای زندگی برای طبقات کارگری و به طور کلی توده مردم بود. این وضعیت مستقیما به افزایش مطالبات توده‌ها منجر شد که بازتاب آن را در مبارزات طبقاتی و تقویت جنبشهای کارگری می‌توان دید. در دوره 1929 ـ 1924 با وجود بهبود نسبی شرایط زندگی توده‌ها، مبارزه علیه سیاست‌های ضد کارگری به یکی از انگیزه‌های عمومی و مشترک اعتصاب‌های کارگری در همه کشورهای صنعتی تبدیل شده بود. مطالبات دیگری از قبیل 8 ساعت کار در روز، بیمه اجتماعی برای کارگران و تقلیل نرخ مالیات را نیز می‌توان از زمره دیگر انگیزه‌های مشترک جنبشهای کارگری در این دوره دانست.

شرایط اجتماعی ـ سیاسی کم و بیش همسان کشورهای صنعتی و وجود خطر کمونیسم باعث شد دولتهای حاکم کشورهای صنعتی آزاد، ناامنی و مخاطره شدید مشترکی را در مواجهه با این شرایط حس کنند. دولت رفاه به دنبال چنین حوادث و نگرانی‌هایی به وجود آمد. جان میناردکینز (1883 ـ 1946) استدلال می‌کرد دولت می‌تواند و باید شرایط لازم را برای رشد پایدار اقتصادی فراهم کند. پیش از کینز، اقتصاددانان بر این عقیده بودند که دولت نباید در اقتصاد دخالت کند؛ زیرا چنین کاری، در بهترین حالت هم به اقتصاد لطمه می‌زند. اما کینز با بیان این که حدودی از مراقبت و مقررات‌گذاری دولتی برای حل مشکلات ایجاد شده اقتصاد آزاد لازم است برای این که تا جریان عرضه و تقاضا در بازار خود را اصلاح و متعادل کند، نوعی توجیه محوری اقتصادی برای دولت در دوران پس از جنگ پایه‌گذاری کرد. او اعتقاد داشت حفظ سرمایه‌داری از خطرات ناشی از خود آن، بدون دخالت دولت بازار سرمایه‌داری و دموکراسی لیبرال ناپایدار خواهد بود و در معرض چنگ‌اندازی‌های دیکتاتورها قرار می‌گیرد. بنابراین جا برای دخالت دولت در اقتصاد باز شد. بنا بر این بحران‌های اقتصادی و اجتماعی 4 دهه اول قرن بیستم این سوال را مطرح می‌کرد که لیبرالیسم دیگر از اداره جامعه و حل مشکلات آن عاجز است و مکانیسم خودکار اقتصادی دیگر چاره‌ساز نیست و جامعه به رهبری افراد خردمند و با فضیلت اجتماعی ـ سیاسی و نخبه نیاز دارد و این خود اولین قدم در پدید آمدن فاشیسم بود.

دهه 60 میلادی در بسیاری از کشورهای صنعتی غرب و بویژه ایالات متحده آمریکا و آلمان، به دهه توسعه و رشد سریع اقتصادی معروف شده بود. در حالی که دهه‌های بعدی، دوران رکود و بیکاری همراه با تورم نسبی بوده است و این همان شرایط و آثاری است که پس از رکود بزرگ سال 1929 در غرب برای تبلیغات فاشیسم آماده شده بود.