سیدحسین امامی
یکی از مشخصههای بارز فاشیسم که آن را از دیگر مکاتب سیاسی متمایز میکند، این است که مکاتب سیاسی معمولا از عهد یونان باستان تا امروز در طول تاریخ تکامل یافتند، مانند: دموکراسی و لیبرالیسم. ولی فاشیسم برخلاف آنها به یکباره از درون تضادهای جامعه اواخر قرن نوزدهم و بویژه اوایل قرن بیستم میلادی و بنا بر ضرورت آن زمان اروپا یعنی عدم کارایی لیبرالیسم از یک طرف و رشد کمونیسم و وحشتی که سرمایهداری از آن داشت، به عنوان یک جنبش و دولت فراگیر که بتواند ضعفهای لیبرالیسم و خطرات کمونیسم را برطرف کند، در ایتالیا و سپس آلمان جایگاه اصلی را پیدا کرد.
از طرف دیگر، این جنبش از هر نظریه و مکتبی از قدیم تا جدید که در جهت توجیه اهداف خود ضروری میدانسته، استفاده برده است. پس میتوان آن را به نوعی یک نظریه التقاطی دانست. در بطن این اندیشه میتوان ارجی را که به زبان بویژه زبان آلمانی گذارده میشد، به فیشته، ملتگرایی و اهمیت دولت را به هگل و خردگریزی و نیهیلیسم را به نیچه، هانری برگسون، وشو پنهاور و برتری نژادی را به کنت گوبینو، نیچه، استوارت چمبرلین، و حتی چارلز داروین و آلمان نژاد خالص فیشته و نژاد فرمانروای هگل و قهرمان پرستی و ابرمردی را به توماس کارلایل و نیچه و رهبری خطاناپذیر و خردمند را مرهون افلاطون دانست. رهبران این نظام یعنی موسولینی و هیتلر نظامی را پایهریزی کردند که در مخیله هیچ اندیشمند صاحب نامی نقش نبسته است ساختار و استخوانبندی فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم بر 6 مفهوم که به هم پیوند خورده و ساختمانی واحد را میسازند، استوار است؛ به طوری که اگر مفاهیم ششگانه را بخواهیم به طور جداگانه و یا سطحی در جایی مورد استفاده قرار بدهیم، به طوری که یکپارچگی خود را از دست بدهد، دیگر فاشیسم به صورتی که مورد نظر بوده و در آلمان هیتلری و ایتالیای موسولینی در نیمه اول قرن بیستم میلادی تجلی نمود، نخواهد بود. این مفاهیم عبارتند از:
1ـ خردستیزی
2ـ داروینیسم اجتماعی
3ـ ملتگرایی
4ـ دولت فراگیر (یکهتاز)
5ـ اصل رهبری
6ـ نژادپرستی که بیشتر در ناسیونال سوسیالیسم جای دارد.
در نظام فاشیستی، خرده بورژوازی همواره حلقهای ضعیف ولی جزئی از ملت محسوب شده است، ولی باید توجه داشت که فاشیسم هیچگاه در خدمت سرمایهداری نبوده است؛ همچنان که به کمکهای خرده بورژوازی چشم ندوخته بود، بلکه تبلیغات فاشیسم براساس نخبهگرایی و منطق خاص استوار بود. البته سرمایهداران در این نظام سعی داشتند خود را مفید برای نظام نشان داده و در این راه نیز یه موقعیتهایی دست یافتند.
یکی از مهمترین مسائلی که فاشیسم با آن روبهرو بود، تقسیمبندی قدرت بین دولت و حزب و رابطهای بود که این دو با یکدیگر باید داشته باشند. زیرا حزب در نظام فاشیسم ابزار دست رهبر و در حقیقت رهبریکننده دولت است. به همین دلیل قدرت در حال افول ایتالیا نمیتوانست در برابر نهاد حزبی فاشیسم زیاد طاقت بیاورد، در نتیجه این که دولت ایتالیا و حزب فاشیست در حقیقت در هم ادغام شدند که رضایت موسولینی را نیز در پی داشت.
هر خشونتی فاشیسم نیست
نباید هر خشونت جناح راستی را که با نظام دیکتاتوری، شرایط طبقاتی و سنتهای تاریخی ظاهری مشابه با فاشیسم دارند، به این نوع نظام تعمیم داد. مثلا: نمیتوان رژیم فرانکو در اسپانیا، سالازار در پرتغال یا حتی پرون در آرژانتین را که شباهتهای کم و بیش به فاشیسم دارند، با فاشیسم یکسان دانست.
حکومت توتالیتر در اندیشه هانا آرنت، حکومت خودکامه و غیرقانونی نیست، بلکه حکومت نوعی قانون است. حکومت توتالیتر بدون راهنمایی قانون و تنها از روی خودسری عمل نمیکند.
ظهور نازیسم
هیتلر در آلمان از بحران اقتصادی سالهای 1923 ـ 1921 نتوانست آنطور که میخواست بهرهبرداری کند، ولی از بحران معروف اکتبر 1929 از روند فقیرتر شدن خرده بورژوازی آلمان و به تنگ آمدن قشرهای فقیر توانست طرفداران بسیاری به دست آورد، به طوری که تعداد کرسیهای حزب ناسیونال سوسیالیست در پارلمان از 12 کرسی به 107 کرسی افزایش یافت و این پیروزی در حقیقت شروع به قدرت رسیدن هیتلر بود.
در آلمان این حزب ناسیونال سوسیالیست بود که دولت و پارلمان را بتدریج در خود حل کرد و از آن پیکرهای واحد، قدرت متمرکز شدهای به رهبری هیتلر کرد. در این زمان طبقه متوسط به سوسیالیسم بدبین بودند، همچنان که به سرمایهداری نیز خوشبین نبودند و چون آلمان از نظر صنعتی از همتای ایتالیایی خود پیشرفتهتر بود، به این دلیل تودههای فقیر به خرده بورژوازی بیش از پرولتاریا گرایش داشته و هیتلر از همین امر بیشترین بهرهبرداری را کرد.
در آلمان سرمایهداری بزرگ از وحشت جناح چپ و سوسیالیسم از کمکهای مالی به هیتلر به عنوان خرده بورژوازی تازه به دوران رسیده دریغ نکردند؛ زیرا بر این اعتقاد بودند که پس از برطرف کردن خطر سوسیالیسم براحتی بتوانند از مشکلاتی که احتمالا فاشیسم برای نظام سرمایهداری آلمان به وجود میآورد، رها شوند. در حالی که نازیسم آلمان چنان پایههای خود را در تفکر تودهای مستحکم میکرد و در این رابطه هر چه قدرت و پارلمان آلمان نه تنها ضعیفتر، بلکه در حزب حل میشود، به طوری که تقریبا مبارزه با آن حداقل در کوتاهمدت غیرممکن مینمایاند؛ زیرا اساس قدرت نازیسم بر عوام بنیاد گذارده شده بود.
ظهور فاشیسم
فاشیسم تاکنون در 2 نوع جامعه جایگاه پیدا کرده است. اول جوامعی که از نظر صنعت بسیار پیشرفته بودند و طبقه بورژوازی بزرگ و حتی متوسط را از یک بحران اقتصادی و نهایتا تسلط یک رژیم کمونیستی یا سوسیالیستی چپ ترسانده بود، مانند آلمان در دهه 30 قرن بیستم میلادی و دیگری جوامع سنتی که طبقه فئودال کشاورزی را از به وجود آوردن دموکراسی به شکل کشورهای صنعتی پیشرفته اروپا به وحشت انداخته بود؛ مانند: اسپانیا و پرتغال. ایتالیا از هر دو عوارض رنج میبرد.
زمینههای رشد
فاشیسم موفق شد بسرعت از حمایت طبقه ثروتمند سنتی نیز برخوردار شده و خود را به عنوان نجاتدهنده نظام لیبرال بورژوازی در برابر تهدیدات کمونیسم روسی که خطری جدی برای نظام لیبرال سرمایهداری محسوب میشد، معرفی کند. اما فاشیسم پس از به دست آوردن قدرت، نه تنها جنبشهای سوسیالیستی، کمونیستی و تا حدودی مذهبی را سرکوب میکرد، بلکه نظام لیبرال ـ دموکراسی اروپایی را نیز به عنوان افیون بینظمی از میان برداشت.