تاریخ انتشار : ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۰۹:۳۶  ، 
شناسه خبر : ۲۸۱۹۸

جواد ماه‌زاده

آیا عبور از ملت به جهان و رسیدن به یک هویت مشترک جهانی، خاطره جمعی فراگیر و ناسیونالیسم جهانی، ممکن و میسر است؟ آیا با در نظر گرفتن اینکه ناسیونالیسم‌های ملی و دولت – ملت‌ها بعد از پشت‌سر گذاشتن قوم و فرقه‌گرایی، شوونیسم و هویت‌های بومی و قومی، شکل گرفته‌اند، می‌توان استدلال کرد که ناسیونالیسم جهانی نیز مقیاسی تازه و عظیم‌تر از ناسیونالیسمی است که بر نقاط اشتراک بنیادین و منافع بشری بنا می‌شود، نه نژاد و رنگ و دین و ...؟

آنچه مسلم است پیدای ناسیونالیسم ملی (دولت- ملت‌ها) و یکپارچه شدن اقوام و ایالات در چارچوب مرزهای سیاسی مشخص ملی، دلیلی جز احساس نیاز ساکنان و اتباع آن نداشته است. در واقع مرتبط بودن منافع و سرنوشت اقوام با یکدیگر، جست‌و‌جوی امنیت و نظم و منفعت بیشتر در نظام یکپارچه واحد و مهم‌تر از همه تبلیغات دولت‌ها برای گرویدن اقوام و خرده فرهنگ‌ها به فرهنگ و هویت ملی مهم‌ترین عامل دستیابی به ملت و ملیت بوده است که در روندی کاملاً اکتسابی، تبلیغی و تأسیسی شکل گرفته است، نه غریزی و خودجوش و مبتنی بر پیوندهای فرهنگی. با این حساب سوالی که وجود دارد این است که در صورتی که احساس نیاز، احتیاج و منافع انسان‌ها و ملت‌ها اقتضا کند، آیا دستیابی به هویتی جهانی و واحد نیز مقدور و میسر است؟

باید اذعان داشت که این فرمول در کلیت خود خالی از اشکال و مردودناپذیر جلوه می‌کند و منطق حکم می‌کند، زمانی که بشریت نیازی مشترک را در خود احساس کند، تصمیم به پذیرش عضویت در دولت - ملت‌ جهانی و یا جهان ‌وطن بگیرد؛ نیازها و اقتضائاتی که بخش عمده‌ای از آنها هم‌ اینک به همگرایی ملت‌ها منتج ‌شده و قاعدتا به زودی زود، پیوستگی ملت‌ها با یکدیگر، نادیده انگاشتن مرزها و رسیدن به منافع مشترک با سایر جهانیان را ضروری و حیاتی می‌سازد. عمده این مطالبات را در بخش اقتصاد می‌توان مشاهده کرد؛ ضمن اینکه در سوی دیگر نیز هنجارها و ارزش‌ها از صورت‌های سابق خود جدا گشته و صبغه‌ای بشری یا همه شمول به خود گرفته‌اند. زیست اقتصادی کشورها امروز به تنهایی مقدور نبوده و در گروی سازمان‌ها، تصمیم‌گیری‌های جهانی و بین‌المللی در آمده است. مبارزه با تروریسم و قدرت‌های اتمی، مواد مخدر، آلودگی زیست‌محیطی، فقر و... نیز منوط به اجتماعات و تصمیم‌گیری‌های کلان بین‌المللی شده است و کشورها دیگر نمی‌توانند درون مرزهای خود دست به خشونت و سرکوب زده و یا نسبت به رشد روند توزیع مواد مخدر، آلودگی هوا، بیماری‌های واگیردار و... در درون مرزهای خود بی‌تفاوت و منفعل باقی‌بمانند.

سازمان‌های جهانی حقوق‌بشر، عفو بین‌الملل، صلیب‌سرخ، صلح، تجارت جهانی، ملل متحده و... هم نمونه‌هایی آشکار از ملزم شدن کشورها به تن ‌دادن به همبستگی، زدودن تفاوت‌ها و پررنگ کردن اشتراکات است و در این میان، امتیازات و سلب امتیازات اقتصادی، پیمان‌های جهانی، تحریم‌ها و پاداش‌ها و ... از جمله مصادیقی به حساب می‌آیند که روزبه‌روز فرهنگ‌های ملی را دورتر و غریب‌تر و فرهنگ واحد جهانی را نزدیک و نزدیک‌تر می‌سازد.

با نزدیک شدن به این دوران، محتملا کشورها به چند دسته تقسیم می‌شوند. کشورهایی همچون آمریکا، فرانسه، آلمان و ژاپن بواسطه قدرت چندجانبه خود به تأثیرگذاری در فرهنگ عمومی جهان می‌پردازند تا فرهنگ و ایده‌آل ویژه خود را برای دنیا طراحی و تنظیم کنند و از دیگر رقبای تأثیرگذار خود عقب ‌نمانند. کشورهای کوچک و ناچیز و کم‌قدرت از لحاظ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نیز بطور طبیعی جذب و هضم جریان جهانی شده و دولت‌های رادیکال و مخالف (همچون روسیه، چین، آمریکای لاتینی‌ها و...) با پافشاری بر اصول شخصی و هویتی خود و اعمال خاص‌گرایی، به شدت دچار فرسایش و زیان‌دهی شده و عاقبت یکی از دو راه موجود را در پیش خواهند گرفت؛ یا طرف مقابل (اجماع جهانی) را به امتیازدهی وادار ساخته و سپس جذب قواعد آن می‌شوند و یا همچون دسته‌ دوم - بسته به قوت و ضعف‌اش - به یکباره به ورطه سقوط و اضمحلال خواهند افتاد.

آنچه مشخص است هنگامه رسیدن بر سر دو یا سه ‌راهی فوق، موعدی مناسب برای تصمیم‌گیری و برآورد امتیازات و سبک سنگین کردن شرایط نیست و هر آنچه قرار است در آن زمان رخ دهد، ماحصل و برآیندی از سیاست‌ها و مقدمه‌چینی‌های کنونی خواهد بود.

امروزه مناسبات اقتصادی ملی به فراملی (بین‌المللی)، فرصت‌های داخلی به فرصت‌ها و بزنگاه‌های خارجی، محبوبیت داخلی به ارج‌وقرب بین‌المللی، تهدید و تروریسم داخلی به ناامنی و تروریسم بین‌المللی و مدنیت داخلی به مدنیت فراملی و جهانی و... تبدیل شده و در یک کلام، سطح روابط و منافع از حوزه حاکمیت‌های ملی فراتر رفته و سویه جهانی و مشترک یا همه‌گیر یافته است. اکنون دیگر از یکسو منافع یکسان کشورها را به یکدیگر پیوند می‌زند و از سوی دیگر ناامنی‌ها و تهدیدهای مشترک، ملت‌ها را به هم نزدیک‌تر و تصمیم‌گیری و سیاستگذاری‌ها را همبسته و متجانس می‌سازد. در چنین شرایطی سرباز زدن از معاهدات و عدم ‌پذیرش جهانی شدن (با قواعد مطلوب یا نامطلوب) به ناسیونالیسمی مطلق‌ بین و بنیاد‌گرا تعبیر می‌شود که مقیاسی وسیع‌تر از مجادله تاریخی دولت- ملت‌ها با خرده اقوام و ناسیونالیست‌های بومی را یادآوری می‌کند، به بیان دیگر نحوه برخورد و نوع نگرش جامعه جهانی نسبت به خرده مقاومت‌های رادیکال، تصویری روزآمد و جهانی از رودرویی حاکمیت‌های ملی با تجزیه‌طلبان درون دولت- ملت‌ها را بدست می‌دهد.

در زمان حاضر، اتخاذ نگاه بیگانه بین و غیریت‌گرا در خصوص «دیگران» در حال رخت بربستن است و باید گفت چه از منظر لاک، انسان را لواحی سفید بشماریم که دارای حقوق طبیعی است و فطر تا صلح‌طلب و یگانه و واجد خصلت‌های همگون و مهیای زندگی جمعی بدون جنگ است و چه از نگاه ‌هابز، انسان را رقیب انسان و موقعیت حیاتش را دشوار تلقی کنیم، در هرصورت محکوم به زندگی مشترک در کنار یکدیگریم.

شرایط کنونی و آینده جهان، جامعه و فرهنگ ایرانی – اسلامی ما را بیش از هر زمان دیگر، به گشوده شدن طرح روشنفکری دینی سوق می‌دهد. بدون تردید گشایش نظریه‌های منبعث از روشنفکری دینی که همواره دغدغه تلفیق و آشتی سنت و مدرنیته را داشته و نه به لیبرالیسم تمام و کمال و نه سنت ارتجاعی،‌ بلکه فقاهتی پویا، سیال و همگام با دنیای جدید باور داشته،‌ الگوهای انعطاف‌پذیر و قابل تحلیلی را در باب سیاست‌ورزی و حکومت، خردورزی، فرهنگ‌سازی، دین‌مداری، اقتصاد و... در اختیار خواهد گذاشت.

مبانی و مبنای کار روشنفکر دینی، تطبیق با دنیای جدید و نه سبقت از آن است که روندی تدریجی و گام‌به‌گام را برای حفظ بنیادهای اعتقادی و دینی جامعه و در نهایت آماده‌سازی آن برای در پیش گرفتن روشی مناسب در برابر فرهنگ جهانی محور حرکت قرار می‌دهد. تفاوت‌ها و نقاط افتراق در نظر روشنفکر دینی، نقاطی صرفا تهدیدزا و آسیب‌رسان نبوده، بلکه قابل هم‌زیستی و حتی محل فرصت‌جویی نیز به شمار می‌آید. روشنفکر دینی با تکیه بر خصلت پویایی و سیالیت دین و دانایی نسبت به اینکه «دین برای تمامی انسان‌ها و در تمام زمان‌ها و مکان‌ها قابل پذیرش و تطابق است» به زندگی انسان در عصر جدید می‌اندیشد. او ارزش‌ها و هنجارها را نه انتزاعی بلکه زندگی محور و انسانی می‌بیند و به عبارتی دیگر، دین را اسباب خدمت به انسان تلقی می‌کند، نه انسان را در خدمت دین.

روشنفکری دینی با این اوصاف، مطمئن‌ترین و بدون تردید «یگانه» راهکار ممکن برای گذار از دوگانگی هویتی، فرهنگی و سیاسی کنونی و آینده است که برای تأثیرگذاری و نقش‌آفرینی در جهان و ماندن بر اصول و پایه‌های فکری و مکتبی خود، نه نیازمند سلاح و جنگ‌افزارهای الکترونیکی است و نه آن قدر نحیف و کم‌مایه است که در رویارویی با فرهنگ جهانی به کل جذب شده و هیچ اثری از خود برجای نگذارد. روشنفکری دینی، اصول‌مند و محاسبه‌گرانه به گذشته، امروز و آینده می‌نگرد. نه شیفته و دربند سنت است و نه به غربی شدن و جامه غربی به تن کردن دل بسته است. برخورد روشنفکرانه با مقوله دین، مدرنیته و پسامدرنیته، نه نفی‌گرا و مطلق‌نگر است و نه ایده‌آلیستی و آرمان‌طلبانه. روشنفکر دینی با فروپاشی قطعیت‌هایی که یوغ به گردن می‌افکنند، به زندگی هویت‌مند در شرایط هویتی تازه‌ای نظر دارد و بدون شک این شرایط، نه آرزو و آمال او بلکه واقعیت خواسته و ناخواسته آتیه نه چندان دور جهان است.

در کشاکش‌های کنونی ما، روشنفکری دینی چه بهایی دارد؟ روشنفکری دینی را تا چه میزان بر تابیده‌ایم؟ و اساساً روشنفکر دینی تا چه اندازه توانسته و مجال یافته تا تئوری و راهکارهای خود را اعلان دارد؟ این ادعا که جهان هیچ‌گاه به هویت مشترک نخواهد رسید، چشم بستن بر واقعیات است؛ همان‌گونه که بشر شاید هیچ زمانی تصور تشکیل دولت – ملت‌ها و یکپارچه شدن اقوام را در یک اقلیم و زیر یک دولت در ذهن نمی گنجاند.