* ارزیابی شما از رابطه روشنفکران ایران با سیاست چیست؟
** من این سخن را که روشنفکران باید از سیاست کناره بگیرند سست و دفاعناپذیر میدانم. به قول نویسنده انگلیسی گراهام گرین، سیاست مانند هوایی که در آن نفس میکشیم درون و پیرامون ما را سرشار کرده است. بیشک در جامعهای مانند ایران کمبود مردمان دانش آموخته و فرهیخته از یک سو و تمنای فراگیر پیشرفت و توسعه اجتماعی از دیگر سو روشنفکران را میخواند تا پا به پهنه سیاستورزی نهند و آنگاه در همراهی با تاریخی که پیوسته زخم تیغ و تبر بر دل و جگرها نهاده است سرنوشتی پر آب و آتش دل برای خویش رقم زنند. چنین است که نظارهکنندگان این سرنوشت نافرجام گاه از «قطار خالی سیاست» سخن گفتهاند و گه از جهانی که جز «زندان خردمندان» نیست شکوه کردهاند. بیسبب نیست که گروه فراوانی از ایرانیان سلامت را در گریز از سیاست میدانند و با شاه کلید «نظریه توطئه» عطای هر تکاپوی سیاسی را به لقایش میبخشند و همه دستاندرکاران سیاست را به یک چوب میرانند. من اما بهرغم این نگاه بدبینانه، به سیاست، نقش روشنفکران در قلمرو سیاستورزی را آموزش فن تبدیل کردن «زورگویی» به «قانونمندی» به گروه حکومت پیشگان میدانم. خدمت روشنفکران را همچنین باید در به چالش کشیدن پندارها و تعصبهای جمعی جستوجو کرد. چنین است که به باور من درگیری و دستاندرکاری روشنفکران در سیاست نه تنها مفید و خواستنی که ناچار و ضروری است و صدالبته که سیاستورزی تنها یکی از قلمروهای تکاپوی روشنفکری است.
* کارنامه روشنفکران ایرانی در عرصه سیاسی را چگونه ارزیابی میکنید؟
** بر اساس آنچه که در پاسخ به پرسش پیشین آوردم کارنامه روشنفکران ایرانی درگیر سیاست را به هیچ رو خوشایند و پذیرفتنی نمییابم. گرچه «در خراب آباد دنیا نامهای بیننگ است»، اما به قول فردوسی بزرگ در عجبم که «جهان سر به سر عبرت و حکمت است/ چرا زان همه بهر من غفلت است». به راستی چرا باید ایران (در کنار روسیه) تنها کشوری باشد که در یک سده بحران دو انقلاب را تجربه کند؟ همه میدانیم که انقلاب از کمیابترین رویدادهای اجتماعی هر کشور است و بیش از هر چیز به انفجار توده انبوده خواستهای بیپاسخ مانده یک ملت میماند. بدینروی، روی دادن هر انقلاب خود نشان آن است که حاکمان سیاسی و مشاوران آنان در تبدیل کردن «روزمداری» به «قانونمندی» و در بنا نهادن دستگاه سیاسیای که حقوق شهروندان را به رسمیت بشناسند ناکام ماندهاند. گناه بخشی از این ناکامی را باید به گردن روشنفکران ایرانی و کمکاری و غفلتورزی ایشان نهاد. روشنفکران ما چه در قامت دیوانسالاران و چه در کالبد رهبران احزاب سیاسی، گروههای زیرزمینی و سندیکاهای حرفهای و صنفی الگوی کارآمدی از رفتار سیاسی به جا ننهادهاند: چه بسیار بارها که در دفاع از آزادیهای سیاسی، کثرتگراییهای فرهنگی، حقوق بشر، قلمرو خصوصی و حقوق شهروندی زبان در کام کشیدهاند و چه بیشمار گاهها به جای نقد کیش شخصیتپرستی، ناسیونالیسم بیگانهستیز، خود بزرگبینیهای فرهنگی، تودهفریبی (پوپولیسم) و بومیگرایی خاموشی پیشه کردهاند.
* چرا روشنفکران ایرانی نتوانستند درک درستی از فضای سیاسیای که در آن به سر میبردهاند به دست آورند؟
** بخش بزرگی از پاسخ به این پرسش را میباید در ساختار تار و تیره رابطههای اجتماعی و در گرفتگی فضای سیاسی جامعه باز جست. در دستگاه سیاسی ایران از دیرترین هنگام تا به امروز همواره نقش «افراد» بیش از نقش «قانون و قاعدهها» بوده است. در چنین سازوکاری حکومت به راحتی نهادهای نوپای جامعه مدنی را فرو میبلعد و گردی از وجودشان باقی نمینهد بیآنکه این کار بهای گزافی بپردازد. چه بسا که نزد ما ایرانیان پیوندهای خویشاوندی بر مسوولیت ناشناسیهای اجتماعی پرده میافکند و چه بسیار نخبگان که سرشت و سرنوشت منفعت ملی را با سود یا نیاز شخصی خویش گره میزنند. سازوکار حکومتی از این دست روشنفکران را تنها برای آذین بستن دستگاه چیرگی خود میپسندد و تنگ میدانی برای جولان این طائفه میگشاید تا روشنفکران در آن همچون سودائیان خیال به داد و ستد ایدههای تجریدی زیبا اما بیخطر سرگرم شوند، به «غیر سیاسی» بودن کار و بار خویش دلخوش کنند و بدینروی دست حاکمان را برای هرگونه دستبرد در پهنه سیاست بگذارند. بیشک ناآشنایی روشنفکران با زیر و بم سیاست ایران و بیخبری ایشان از تردستیها و ریزکاریهای سیاستمداران ایرانی، دوری و ناآگاهیشان از شیوه تفکر طبقههای واماندگیشان در دام تحلیلهای ایدئولوژی آلود، تهران محوری در کار بست محکهای علوم اجتماعی و چشمپوشی از دگرگونی سویههای فکری در زندگی شهرنشینان و روستاییان همه و همه دست به دست هم داده تا روشنفکران ما سررشته شناسایی جنبشهای اجتماعی را از کف بدهند و از فهمیدن چند و چون حرکت مردمی که به سوی صندوقهای رأی میروند وا بمانند.
* نمونه این گسست میان روشنفکران و تودههای اجتماعی را میتوان در انتخابات گذشته ریاست جمهوری دید. تمامی روشنفکرانی که خود را نه تنها ناقد خاتمی که به کلی مخالف هاشمی میدانستند یکباره پشت هر دو ایستادند و از او دفاع کردند، اما مردم دفاع و فراخوان روشنفکران را به چیزی نگرفتند.
** ابتدا بگویم که من با این سخن که «تمامی» روشنفکران پشت سر آقای هاشمی ایستادند با آن نکته که شماری از همین روشنفکران، ناقدان جدی کارنامه آقای هاشمی بوده و هستند سازگار است. دموکراسی حق نقد حاکمان را در کف شهروندان مینهد و هیچ گزینش آگاهانهای بدون نقادی و ارزیابی نامزدها ممکن نیست.
* چرا روشنفکران ایرانی تأثیر چندانی به قلمرو همگانی جامعه ایرانی ندارند؟ و چرا این تأثیر اندک نیز چندان دلپسند و پذیرفتنی نیست؟
** از این پرسش چنین برمیآید که گویی میتوان روشنفکران را به دادگاه تاریخ کشید. اما از جو و زمانهای که روشنفکران را چون نقطه در میان گرفته است هیچ نپرسید. همانطور که در بررسی رفتار روشنفکران در کتابم « روشنفکران ایرانی و غرب» آوردهام و به قول سارتر، «هیچ جامعهای نمیتواند از روشنفکرانش شکایت کند بیآنکه خود را نیز متهم سازد، چرا که هر جامعه خود پدیده روشنفکران خویش را به بار میآورد» روشنفکران ایرانی به خاموشی و سلامت و بسا از سر مهرورزی سادهدلانه، از کنار سنت ایرانی گذشتهاند و هیچگاه گرمی دلپذیر اما رخوتآور سنت را با سرمای سوزان خرد نقاد سودا نکردهاند. گرچه گاه رفیقان سیاسی پیشین را با نوشتههایی چون «من متهم میکنم» نواختهاند، اما هرگز دلیری پنجه افکندن با توده مردم و نقادی باورهای ریشهدار و سنتی ایشان را نداشتهاند. گاه از «جعفر خان از فرنگ برگشته»، «نقدکی» کردهاند، اما به زودی تیغ زبان را در کام کشیدهاند و از سنتی که در تار و پود وجود و اندیشه خود ایشان ریشه دوانیده و دست و زبانشان را برای نقد خود ـ سنت سخت بسته است، سراغی نگرفتهاند.
چشم بستن روشنفکران ایرانی از جامعه و سنتی که پاره درشتی از تفکر و اندیشه خود ایشان را سامان داده است راه برون رفت از دایره به قول اقبال، بتتراشی و بتشکنی را بر روشنفکران ما بسته و بیرون جهیدن از دام دوگانه سنت ـ مدرنیته را برایشان ناممکن ساخته است.
هزاران سال با فطرت نشستیم/ به او پیوستیم و از خود گسستیم
خلاصه سرگذشتم این سه حرف است/ تراشیدم، پرستیدم، شکستم
بیگمان پنجهافکندن دلیرانه روشنفکران ایرانی با سنت و عادتهای فکری ایرانی در گرو نقد خود فطرت گونهای است که هزاران سال با او نشسته و برخاستهایم.
* به نظر شما از چه رو در ایران کنونی تمامی افراد باسواد خود را روشنفکر نیز میشمارند؟ آیا این به گونهای به فرو کاستن مفهوم روشنفکری نمیانجامد؟
** بله، در جایی که هر استاد معماری مهندس میشود و هر عربیدانی فیلسوف، هر کس هم که کار آزاد دارد تاجر و بازرگان است، هر باسوادی روشنفکر است و هر متفنن سیاست نیز کارشناس سیاسی. به قول مرحوم دهخدا:
مشتی اسمال به علی کار و بارا زار شد/ تو بمیری پاتوق ما بچه بازار شده
هر کسی واسه خود یکه میاندار شده/ تقی زهتاب درین ملک پاتوقدار شده...
* آیا دورانی را میتوان مثال زد که در آن درگیری و دستاندرکاری روشنفکران در کار و بار سیاست پیآمدهای مستقیم و پیشروانه در راستای هدفها و حرکتهای روشنگری داشته باشد؟
** به نظر من دوره رضاشاه مهمترین زمانهای است که در آن میتوان از دستاندرکاری روشنفکران در کار سیاست نشان جست و تأثیر ژرف ایشان بر روندهای اجتماعی و سیاسی را دید.
در هیچ دورهای از تاریخ سده بیستم سرزمین ما روشنفکران سیاستمداری با دانش و تواناییهای ذکاءالملک فروغی، علیاکبر داور، محمدتقی بهار، عیسی صدیق، احمد کسروی، فخرالدین شادمان و بسیاری دیگر بر سیاست ایران اثر گذاشتهاند. من این نکته را در دو مقالهای که تاکنون در اینباره نگاشتهام شرح دادهام.
* به نظر شما پدیده روشنفکری دینی پیامد چه سازوکارهایی در جامعه است؟ آیا کار روشنفکری به روشنفکری دینی انجامیده است یا اینکه کار سیاسی به روشنفکری دینی دامن زده است و دست آخر آیا این بافت اجتماعی جامعه ایرانی است که روشنفکران دینی در خود میپرورد؟
** به راستی نگاه از دریچه «جامعهشناسی آگاهی» دستاندرکاری این هر سه علت در پیدایش و پرورش روشنفکری دینی را آشکار میکند. بیشک نمیتوان تکاپوهای پیگیر فکری کسانی چون دکتر شریعتی و دکتر سروش در پیش و پس از انقلاب را نادیده گرفت.
بافت اجتماعی جامعه ما نیز در روی آوردن ایرانیان به آرای روشنفکران دینی نقش دارد. «دینی» بودن فرهنگ و جامعه ما به این معنا هم هست که روشنفکران دینی مخاطبان بیشتری مییابند و نیز از گونهای برتری سیاسی نسبت به همگنان عرفیگرای خویش بهره میبرند.
به هر روی در جامعه دینی ایران و در قیاس با روشنفکران عرفیگرا، روشنفکر دینی به صرف دینی بودن و دینی اندیشیدن میدان فراختری برای گفتوگو و تکاپوی اندیشگی و سیاسی مییابد حتی اگر حرف و سخن اثر دلپسند حکومت دینی نباشد.
* تأثیر روشنفکران دینی بر پهنه سیاسی را چگونه ارزیابی میکنید؟
** بیگمان روشنفکران دینی تلنگری به شیشه باورهای دیگر گرایشهای دینی زدهاند و در لرزانیدن بنای دین باوران سنتی کامیاب بودهاند. همانگونه که میدانیم اندیشهورزیهای دینشناسانه در ایران امروز بسیار پیشتر و فراگیرتر از دیگر کشورهای منطقه است.
با این همه ترازنامه روشنفکران دینی در پشتیبانی و همکاری با آنها که «غیر خودی ـ بیگانه» یعنی روشنفکران عرفیگرا، قلمداد شدهاند به هیچرو درخشان نیست. همچنین عافیتاندیشی سیاسی و سلامتطلبی روشنفکران دینی را از همراهی و پشتیبانی نیروهایی که جلوتر و قاطعتر از ایشان حرکت میکردند باز داشته و سبب شده که امروز روشنفکران دینی با پدیده ریزش نیروها رو به رو شوند.
به گواهی تجربه، روشنفکران دینی امروز دیدگاههای دیروز خود را به نقد میکشند و گویی به آهستگی و تأمل به سوی عرفیگرایی گام برمیدارند.
در میان روشنفکران عرفیگرا اما کمتر کسی را سراغ داریم که اندیشههای دیروز خویش را به سود سنت و اندیشه دینی دگرگون سازد. به هر حال باید به یاد داشت که کثرتگرایی معرفتی تنها شیوهای است که جامعه را در برابر رکود فکری بیمه میکند.
* چرا روشنفکر ایرانی هیچگاه نتوانست تکلیف خود را با جامعهای که در آن میزید روشن کند؟
** فکر میکنم به بخشی از این پرسش پیش از این پاسخ گفتهام. آنجا که از یک سو به دوگانگی و جدایی روشنفکران از فرهنگ و اندیشه گروهها و طبقههای گوناگون اجتماعی اشاره کردم و از دیگر سو سنت را پاره مقومی از هستی و اندیشه روشنفکران دانستم. گرچه روشنفکران ما هر از چند گاهی به شورش سیاسی دست میگشایند اما در نهانخانه فکر و در جمع خانواده و در شیوه رفتار با همسر و فرزندان خود سر تسلیم به عرف اجتماعی فرو میآوردند. در برابری حقوق زن و مردم داد سخن میدهند اما تا از آستانه در به درون خانه، پا مینهند بالا پوش سنت به بر میکنند و دست از آستین تحکم زن و فرزند به در میآورند. در بیرون خانه، «مدرن» و «امروزی» و درون «سنتی» و «دیروزی»اند. جامعه نیز همین نرد را با روشنفکران میبازد؛ از یک سو از نام نامی «استاد دانشگاه»، «روزنامهنگار شجاع» و «زندانی سیاسی» به احترام ویژه یاد میکند و از دیگر سو شمارگان کتابهای همین استادان و روزنامهنگاران و زندانیان در کشور 70 میلیونی از چنبر 2000 تا 5000 بیرون نمیجهد.
* به رابطه روشنفکری ایرانی و دولت چگونه مینگرید؟
** افسوس که دولتمردان ما از روشنفکران نه پند و حکمت که «آستان بوسی» طلب میکنند و بدین شیوه خود را برتر از آستانه نقد روشنگرانه مینشانند. روشنفکران نیز به ناچار از پیچیدن در زلف چون کمند دولت تن میزنند چه به قول حافظ «سرها بریده بینند، بیجرم و بیجنایت»
* آیا از اساس چیزی به نام روشنفکری در ایران وجود دارد؟
** پاسخ به این پرسش در گرو تعریفی است که از روشنفکری میدهیم. اگر تردید و حیرت را خاستگاه کار و بار روشنگری بدانیم. روشنفکر به پرسیدن «چرا»، «چگونه»، «آیا»، «مگر» و در میان آوردن «اما» و «ولی» زنده است. پیش نیاز چنین زندگانیای اما، پذیرایی اندیشه مخالفان، آزادی علمی و عملی، رواج روزنامهها و همایشها، نقد کتابها و مقالهها، پرورش دانشجویان پرسشگر و پایان دادن به پیوندهای مریدی ـ مرادی است. باید به برداشتن از حساب فکری رفتگان نیز پایان داد و به قول برنارد شاو دریافت که «آنچه ما را دانا میسازد نه تجدید خاطره با گذشته که مسؤولیتپذیری در برابر آینده است.»
* اگر چیزی به نام روشنفکری ایرانی موجود است آیا این روشنفکری کارنامهای دفاعپذیر دارد؟
** بگذارید پرسش شما را با پرسش دیگری پاسخ بگویم آیا به راستی چند کار جدی روشنفکری در این 28 سال پس از انقلاب به هم رسیده است؟
اگر شمردیم و به شمار انگشتان دست هم نرسیدیم آنگاه چه باید گفت؟ گرچه میگویند که آرزو سرمایه مفلسان است، من بیم آن دارم که پس از چندی نوای نومیدی هم گوشمان را نیازارد. به قول ابتهاج:
زین بیابان گذری نیست سوران را لیک/ دل ما خوش به فریبی است غبارا تو بمان