عباس عبدی
دلایل متعددی برای طرح مساله چگونگی رابطه و تعامل میان روشنفکر و سیاستمدار در ایران کنونی وجود دارد و پرداختن به رابطه این دو و دادوستدی که میتواند این رابطه برای هر دو طرف ماجرا یا جامعه داشته باشد، مهم است و میتواند به بهبود این رابطه نیز کمک کند. پیشرفت اجتماعی همراه با تقسیم کار و تفکیک هر چه بیشتر نقشها بوده است. نقشها در عین حال که مکمل یکدیگرند ولی در بطن خود نوعی تضاد و رقابت را نیز دارند و برحسب اینکه رابطه میان چه نقشی را با چه نقش دیگری تحلیل و مرور کنیم، این تضاد و رقابت کم یا زیادتر میشود. رابطه روشنفکری و سیاستمداری نیز در ذیل این قاعده تحلیل میشود زیرا آنها در واقع دو نقش متفاوت اجتماعی هستند که در یک جامعه سالم هر دو نقش مفید و لازم هستند و هیچ کدام را نمیتوان به نفع دیگری نادیده گرفت و برحسب همین ضرورت است که باید رابطه تعاملی آنها را تعریف کرد. مشابه این موضوع در دو سخنرانی شناخته شده ماکس وبر در خصوص «سیاستمدار» و «دانشمند» که به توضیح ویژگیهای این دو نقش پرداخته قابل مشاهده است. سیاستمدار به فرد سیاسیای گفته میشود که به صورت حرفهای درصدد کسب قدرت یا تقسیم یا حفظ و انتقال آن است. معیار ارزیابی ایفای چنین نقشی طبعا منافع حاصل از این کسب یا تقسیم قدرت است. سیاستمدار در اجرای این نقش به ناچار به صورت جمعی و تشکیلاتی عمل میکند، محدودیتهای عملی و اجرایی در اتخاذ سیاستهای او اهمیت فراوان دارد. منافع همحزبیها و رعایت آنان باید مدنظر قرار گیرد.
شاید برخی تصور کنند که این امور جزو خصایل منفی کنش حرفهای سیاسی است، اما باید گفت که واقعیت همین است و طبعا در جامعهای که آزاد باشد، گروههای سیاسی یکدیگر را رصد میکنند و حاصل جمع، نوعی نظارت اجتماعی مفید و موثر خواهد بود و اشکال عمدهای به وجود نخواهد آمد. اما در مقابل روشنفکر ویژگیهای دیگری دارد. روشنفکر از این حیث که بر قدرت تاثیر میگذارد، عنصری سیاسی است، اما چون میکوشد که این تاثیر را مستقل از اینکه چه گروهی مصدر قدرت قرار گیرد بگذارد، لذا بیش از آنکه در بند منافع باشد، در بند حقیقت است و این اولین تفاوت میان این دو است. البته من شخصا این مساله را عامل ترجیح دادن روشنفکر به سیاستمدار نمیدانم، چون هر دو نقش را لازمه اجتماع میدانم، اگر سیاستمدار به همان معنای مذکور در فوق در جامعه نباشد، روشنفکران به ناچار مجبورند که در نقش سیاستمدار و با پذیرش استلزامات حاکم بر آن نقش، ظاهر شوند و چنین واقعهای (هنگامی که روشنفکران سیاستمدار شوند و عرصه از روشنفکر خالی شود) برای جامعه بسیار زیانبار است و ایفای نقش حقیقتجویی را زایل میکند و جامعه به همان سرنوشتی دچار میشود که بلوک شرق با هضم روشنفکران در دستگاه حاکم و سیاست حرفهای به آن دچار شد.
ویژگی دوم روشنفکران که مرتبط با ویژگی اول است، فردی بودن ایفای این نقش است. برخلاف سیاستمدار که باید تعهدات جمعی داشته باشد و برای رسیدن به هدف معینی حاضر است بخشی از ایدههای فردی خود را نادیده بگیرد تا با قدرت جمعی بخش دیگر و مشترک را محقق کند، روشنفکر چنین التزامی را در خود نمیبیند و آنچه را که حقیقت میداند طرح و دفاع میکند و اصولا وقتی معیار و ضابطه حقیقتجویی میشود تا حدود زیادی فعالیت و کنش صبغه فردی پیدا میکند، چون درباره حقیقتی که فرد (روشنفکر) به آن میرسد نمیتوان چندان چانهزنی یا معامله کرد. در حالی که سیاستمداری، میدان بدهبستان و معامله است.
ویژگی دیگر سیاستمداری ناظر به اجرا و نیز پاسخگویی است. به ویژه آنکه مصدر قدرت شدن به معنای تقبلبار مسوولیتی حقوقی هم هست. زیرا در برابر قدرت کسب شده باید مسوولیتی هم داشت. در حالی که مسوولیت روشنفکر، از جنس حقوقی نیست، بیشتر یک مسوولیت اخلاقی است. به همین دلیل اگر یکی از روشنفکران ایرانی حتی اندک زمانی متولی مسوولیتی شده باشد، به واسطه آن فعل، بیشتر از مجموعه زمانی که در کسوت روشنفکری ایفای نقش میکرده، مورد پرسش قرار میگیرد، گو اینکه اثر آن مسوولیت حقوقی اندک مدت، در جامعه، بسیار بسیار کمتر از مسوولیت اخلاقی ولی در کسوت روشنفکری است و چه بسا روشنفکرانی که به دلایلی اثرات نامطلوبی در جامعه داشتهاند، اما چون هیچگاه در دستگاه دیوانی ظاهر نشدهاند، محبوب ماندهاند و همیشه تعدادی از افراد در جامعه بودهاند که از آنان به نیکی یاد کردهاند. علاوه بر موارد فوق، در جامعه ایران عامل مهم دیگری سبب شده که رابطه میان این دو نقش، مطلوب و موجه نشود. حکومت در ایران به ویژه در یک سده اخیر در اکثر مواقع از این دو حال خارج نبوده، یا اینکه حکومت از طرف مردم و تودههای جامعه حمایت میشده و یا اینکه با سرکوب و سانسور مخالفتها را خنثی میکرده است.
در حالت اول، روشنفکران عموما نمیتوانستهاند چون توده، تابع و پیرو چشم و گوشبسته حکومت باشند، به ناچار باید انتقاد میکردند و در این حالت قهر و غضب حکومت شامل حال آنان میشد، چرا که دولتها توان تحمل انتقادات را در فضای حمایتی مردم ندارند. در حالت دوم هم روشنفکران با انگیزه بیشتری به نقد قدرت میپردازند و از این رو است که سرکوب نه فقط مردم که با شدت بیشتری، روشنفکران را نیز شامل میشود و به همین دلیل است که شاهد رابطه سازندهای میان سیاستمدار و روشنفکر نبودهایم و این وضع بیشتر به روشنفکران لطمه زده و موجب انفعال و کمی اعتماد به نفس بسیاری شده که میتوانستهاند بالقوه روشنفکر محسوب شوند اما امکان فعلیت یافتن این نقش را نیافتهاند و آنان هم که چنین امکانی پیدا کردهاند، چنان در هالهای از قدسیت و خطاناپذیری قرار گرفتهاند (به دلیل سرکوب حکومت و رواج فضلی حماسی) که بیش از آنکه روشنفکر باشند، قدیس تلقی میشوند. ذات و جوهره حقیقتجویی روشنفکر در قرار داشتن و شنا کردن او در جریان تند رودخانه نقد است که نه تنها تازیانه نقد بر پیکر سیاستمدار برمیکشد که خود نیز در زیر این تازیانه باید قرار گیرد، اما ساختار مذکور در فوق موجب میشود که روشنفکر به سرعت تبدیل به قدیس شود و نقد در حریم او راه نیابد و از همین نقطه در سراشیبی قرار میگیرد و کارکرد خود را از دست میدهد.
روشنفکری در ایران همواره میان یک دوگانگی عمده قرار داشته است. از یک طرف رکن رکین روشنفکری یعنی مسوولیتپذیری در برابر سرنوشت خود و جامعه و مردم خویش است. و از طرف دیگر مطرود و ملعون دانستن نزدیکی به سیاستمدار و قدرت اصل پذیرفته شده روشنفکری ایران بوده است. ترکیب این دوگانه موجب میشود که سیاست از نظر روشنفکر در رد سیاستمدار و قدرت خلاصه شود و همین امر موجب بروز شکافی عمیق میان این دو میشود و به غیر کارکردی شدن نقش آنها منجر میشود. سیاستمدار از نقش مفید روشنفکر بهرهمند نمیشود و روشنفکر هم متقابلا. این دو نقش نسبت به یکدیگر مظنون و بدبین هستند. سیاستمدار، روشنفکر را فردی حراف و بیتوجه به واقعیت و حتی پیرو الگوهای خارجی و... معرفی میکند. روشنفکر نیز سیاستمداران را به خیانت، منفعتطلبی و فساد و... متهم میکند. بخشی از این اتهامات به طرفین وارد است چرا که به دلیل فقدان همین رابطه کارکردی میان دو نقش سیاستمدار و روشنفکر، چنین عوارضی شکل میگیرد و در غیاب این رابطه مشکلات مذکور در هر دو نقش ظهور میکند و بخش دیگری از اتهامات نیز غیرواقعی است که آن نیز به دلیل ناآشنایی آنان با یکدیگر و فقدان ادبیات و مفاهیم مشترک میان آنهاست.
از آنجا که نگاه من به سیاست در ایران تا حدی نخبهگرایانه است، معتقدم که بازسازی این رابطه میان این دو نقش برای اصلاح امور کشور بسیار مهم است. کاری که در چهار سال اول اصلاحات تا حدی انجام شد، ولی متاسفانه به علت بیتوجهی بعدی، خسارات متعددی به این رابطه وارد آمد. تصور میکنم که روشنفکران در این رابطه باید پیشقدم شوند، علت هم این است که آنان بیش از هر قشر دیگری بر عنصر آگاهی و عقلانیت تکیه میکنند و اصولا ویژگی آنها همین نکته است و در این رابطه آنچه برای جامعه به دست میآورند قابل مقایسه با چیزی نیست که از دست میدهند.