تاریخ انتشار : ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۱:۰۲  ، 
شناسه خبر : ۲۸۳۳۰

‌نادر شهریوری

nadershahrivari@yahoo.com

آزادی واقعی آن است که ‌انسان‌ها در تحقق تصاویر ذهنی‌شان آزاد باشند اما ‌این آزادی، آزادی بدوی است، مربوط به دوره‌ای از ‌جامعه سیاسی اولیه که اصطلاحاً به آن دوره ماقبل ‌تمدن می‌گویند. اینکه حتی در آن موقع تا چه حد ‌آدمیان از این آزادی برخوردار بوده‌اند حای تردید است ‌اما این مسأله از اهمیت آن نمی‌کاهد. بدون تردید ‌خوشبخت آنانی‌اند که مطابق تصورات ذهنی‌شان ‌زندگی میکنند و زندگی را آن‌گونه که خود ‌می‌خواهند، می‌سازند و خود سرنوشت خویش را ‌می‌آفرینند. اکنون ممکن است به مدد ‌افسانه‌پردازی‌های روشنگری و لیبرالی آدمیان در ‌توهم «بهترین زندگی ممکن» این زندگی را سقف ‌آمال‌ها و آرزوهای بشری تلقی کنند؛ اما آیا به ‌راستی این‌گونه است؟ یعنی در دوره فعلی آدمیان ‌در تحقق تصاویر ذهن خویش آزادتر شده‌اند؟ فراتر از ‌آن آیا در طول تاریخ آدمیان توانسته‌اند حتی در ‌برهه‌های کوتاه «آزاد» زندگی کنند؟ کورنلیوس ‌کاستوریادیس اندیشمند فرانسوی یونانی الاصل که ‌در عرصه تفکر و سیاست در بعد از جنگ در فرانسه ‌چهره برجسته‌ای است، در این زمینه فعالیت‌های فکری چشمگیری انجام داده که یکی از مفاهیم ‌کلیدی اندیشه‌اش مفهوم خودگردانی (Autonomy) ‌است که دقیقاً به همین مسأله می‌پردازد، علاوه ‌بر آن گزاره اصلی تفکر سیاسی وی تأسیس تخیلی ‌جامعه است که در 1975 در فرانسه انتشار پیدا ‌کرده و همچنین وی مقالاتی را تحت عنوان Imaginaire Politique (سیاست تصویری) انتشار ‌داده است. کاستوریادیس اعتقاد دارد که آدمی دو ‌وجه دارد، وجه مادی و وجه تصویری (ایماژ) یا تخیل ‌که مربوط به سوژه است ولی وجه تصویری (ایماژ) ‌اهمیت بیشتری دارد و همان وجهی است که شکل ‌دهنده کنش و سرشت آدمی و هویت وی است و اساساً ‌روان آدم‌ها بر تخیل استوار است. این مسأله در ‌ارتباط با جامعه هم مصداق دارد یعنی هر جامعه‌ای ‌از تخیلی یا اسطوره جمعی یا از ناخودآگاهی ‌برخوردار است که امکان تحقق عینی آن وجود دارد و ‌ممکن هم هست که زمینه‌های ایجاد آن صورت ‌نپذیرد. بر همین مبنا از نظر کاستوریادیس در جامعه ‌وجود دارد.

1‌- جامعه خودفرمانروا که خود تصاویر یا ‌ایماژهایشان را می‌سازند و سپس آنها را به صورت ‌قوانین نهادینه می‌کنند.

2‌- جامعه وابسته که افرادش مستقل نیستند که ‌تصاویر (ایماژها)یشان را خلق کنند و از عناصر ‌بیرونی تأثیر می‌پذیرند که البته در چنین جامعه‌ای ‌پیشرفت ممکن نیست.

‌اما مهم آن است که کاستوریادیس از جامعه ‌خودفرمانروا به مثابه یک ارزش سیاسی یاد می‌کند ‌که می‌بایستی برای تحقق آن تلاش کرد. جالب آن ‌است که حتی تحولات سیاسی اواخر قرن بیستم و ‌سقوط دولت‌های آرمانی (همان دولی که ‌میخواسته‌اند ایده‌ای را محقق کنند) در نظراتش ‌برای تحقق جامعه مختار خللی وارد نکرده، اگرچه ‌کاستوریادیس هیچ‌گاه از دولت‌های موسوم به ‌اردوگاه سوسیالیسم دفاع نکرد اما در مصاحبه ‌مشهورش با استادان دانشگاه اسکس در 1990 (که ‌سال‌ها بعد در ماهنامه مانتلی ریویو چاپ شد) ‌درست یک سال بعد از سقوط دول شوروی و پیدایش ‌نظم جدید بین‌المللی همچنان از امکان تحقق جامعه ‌خودمختار صحبت می‌کند و در پاسخ به سوال ‌مصاحبه کننده که «پس مفهوم خودفرمانروایی شما ‌قابل تحقق است ... یعنی از لحاظ مادی امکان‌پذیر ‌است پاسخ می‌دهد: آری باید از لحاظ مادی ‌امکان‌پذیر باشد. این ناکجاآباد نیست. ایده ‌کانت‌گرایانه هم نیست. در فاصله دوردستی نیست، ‌ستاره قطبی هم نیست ... سوال کننده اما اظهار ‌می‌دارد که نشانه‌ای از آن دیده نشده، ولی ‌کاستوریادیس تصریح می‌کند که نه، این یک مخلوق ‌تاریخی است، مخلوقی تاریخی که هنوز تکمیل ‌نشده.» (مصاحبه با کاستوریادیس توسط پیتر دیوز و ‌پیتر اسبورن از دانشگاه اسکس. ترجمه: پرویز ‌بابایی، بخارا شماره 6)

‌البته وی در سیاست تصویری از دو برهه تاریخ ذیل «‌تاریخ درخشان» نام می‌برد که «خوشبختی ‌زودگذری» بر زندگی آدمی حاکم بوده است. دوره ‌اول همان یونان باستان بوده که مصادف با ظهور ‌دولت شهرها و پولیس (Polis) بود و مردم یونان آن ‌زمان در مورد تعیین سرنوشت خود در میدان شهر به ‌تصمیم‌گیری می‌پرداختند و دوره دوم همان لحظات ‌شکوهمند انقلاب‌ها بود یعنی انقلاب 1789 فرانسه ‌و سلسله انقلاب‌های قرن 19 و به خصوص کمون ‌پاریس 1870 بوده که لحظاتی کوتاه مردم آن ‌خوشبختی را داشتند که تصورات یا ایماژهایشان را ‌به صورت عینی به منصه ظهور برسانند. ‌کاستوریادیس به عنوان متفکری چپ اعتقاد دارد که ‌نهاد جمعی همواره مقدم بر فعالیت‌های تجربی ‌افراد است و علاوه بر این خود او تصور می‌کند که در ‌جامعه‌های غیرخودگردان کلاسیک ‌(heteronomous) افراد مجبورند به آن چیزی فکر ‌کنند که نهاد جامعه به آنها می‌گوید فکر کنند و ‌بنابراین برای مقابله با این روند می‌بایستی به ‌تأسیس نهادهایی پرداخت که خود گردان باشند و ‌البته آن را خیلی هم پر بیراه تلقی نمی‌کند و با ‌‌خوشبینی چپ‌های ارتدوکس اواخر قرن نوزده ولی ‌این بار در دهه آخر قرن بیستم در همان مصاحبه ‌می‌گوید: «... من فکر می‌کنم در جهان غرب ‌می‌توان نهادهایی داشت، تصور کرد، ابداع کرد، ‌تأسیس کرد و این تا حد معینی هم انجام گرفته ‌است ـ نهادهایی که وابسته هم نیستند، اگر ما ‌نهادهایی داشته باشیم که نه تنها به افرادی که ‌قادر به بحث هستند اجازه دهد بلکه این کار را ‌تشویق کند، اگر ما فضای عمومی را چنان باز کنیم ‌که در آن بحث واقعاً امکان‌پذیر شود، موجبات ‌اطلاع‌رسانی را آسان سازد و...» جالب آنکه ‌کاستوریادیس در اواخر دهه 1970 به عنوان روانکاو ‌در پاریس مشغول به کار بوده و نظرات ‌روانشناسی‌اش را نیز در نقد ناخودگردان مد نظر قرار ‌می‌دهد. او اعتقاد دارد که تمامی تمایلات و تأثیرات ‌عملاً در جامعه ناخودگردان سرکوب می‌شوند و به ‌صورت لغزش‌ها، ناخوشی‌ها، ناهنجاری‌ها، ‌روان‌نژندی‌ها و خلافکاری‌ها امکان بروز پیدا می‌کنند ‌در صورتی که بخشی از سرنوشت واقعی آدمی ‌همان تمایلاتی است که امکان بروز پیدا نمی‌کند. ‌این تمایلات که از آن به عنوان «تخیل رادیکال» نام ‌می‌برد ممکن هم هست که چیزی بی‌معنا یا باطل ‌تولید کند اما در هر حال من می‌توانم و می‌بایستی ‌به تخلیل رادیکال خودم یعنی جریان سیال بازنمودها ‌و ایده‌هایم نیز میدان دهم. بدین‌سان مسأله از نظر ‌کاستوریادیس به حداکثر رساندن امکان تفکر، آگاه ‌شدن و خوداندیشگی است که به تحقق رساندن آن ‌در جامعه به عنوان یک ارزش سیاسی مطرح ‌می‌شود.

‌اما از ویژگی‌هایی که کاستوریادیس برای جامعه ‌خودمختار (خودگردان) در نظر می‌گیرد، مسأله ‌فناپذیری و پذیرش فناپذیری است. او به تبعیت از ‌سنت هگلی اعتقاد دارد که صرفاً از این رهگذر است ‌که چنین جامعه‌ای می‌تواند بناها و هنرهای ‌فناناپذیری خلق کند. به این ترتیب وی در این رابطه ‌تأملی فلسفی انجام می‌دهد. وی می‌نویسد: «... ‌تجربه آزادی تا آنجا غیر قابل تحمل می‌شود که ‌نتوانیم با این آزادی هیچ کاری انجام دهیم. ما آزادی ‌را برای چه می‌خواهیم؟ مسلماً آن را نخست برای ‌خودش می‌خواهیم، اما در عین حال می‌خواهیم ‌بتوانیم با آن کارهایی نیز انجام دهیم. اگر نتوانیم، ‌اگر نخواهیم کاری انجام دهیم. این آزادی به هیئت ‌چهره محض خلأ در می‌آید. انسان معاصر از ترس ‌این خلأ به پر کردن بیش از حد «اوقات فراغت‌اش»، ‌به یک حرکت یکنواخت بیش از پیش سریع پناه ‌می‌برد. در عین حال، تجربه آزادی از تجربه مرگ ‌جدایی‌ناپذیر است. یک موجود ـ چه فرد باشد یا ‌جامعه ـ چنانچه فناپذیری‌اش را نپذیرفته باشد، ‌نمی‌تواند مستقل باشد. دموکراسی واقعی ـ و نه ‌دموکراسی صرفاً آیینی ـ جامعه‌ای که درباره خود به ‌تفکر می‌پردازد، جامعه‌ای که خود را به دست خود ‌ایجاد می‌کند، جامعه‌ای که پیوسته نهادها و ‌معانی‌اش را مورد سوال قرار می‌دهد، به وضوح با ‌تجربه‌های فناپذیری بالقوه تمام معانی ایجاد شده ‌به سر می‌برد. تنها از این رهگذر است که چنین ‌جامعه‌ای می‌تواند «بناهای فناناپذیرش» را بیافریند و ‌در صورت ضرورت بر پا کند، فناناپذیر بدان معنا که ‌برای تمام انسان‌های آینده، اشاره‌ای است به ‌امکان آفریدن معنا در لبه پرتگاه نیستی.» امکان ‌آفریدن معنا در لبه پرتگاه نیستی، این جمله از طرف ‌اندیشمند چپ غریب به نظر می‌آید و بیشتر ‌ایده‌های نیچه‌ای را به ذهن می‌آورد که بر آفرینندگی ‌معنا و حقیقت و زیبایی از طرف فرد تأکید می‌کند. ‌اما از نظر سیاسی بدین معناست که جامعه‌ای ‌ایده‌ها و تصوراتش را به تحقق عینی می‌رساند، ‌سپس رسالتش را تمام شده می‌یابد ولی تا زمانی ‌که آن جامعه خودگردان به مثابه ارزش سیاسی ‌تحقق پیدا نکند، برای رسیدن به آن باید مبارزه کرد. ‌بنابراین با این دستمایه (آفرینندگی و فناپذیری) وی ‌جامعه غربی را جامعه‌ای وابسته و نه خودگردان و ‌مستقل تلقی می‌کند که آن را مورد نقد قرار ‌می‌دهد و البته از همین زاویه و با دیدگاه‌های ‌نیچه‌ای نیز می‌توان جامعه غربی را نقد کرد. اما ‌کاستوریادیس بلافاصله با تأملی فلسفی که به ‌سراغ آنالیز کردن جوامع غربی می‌رود و نکته روانی ‌قابل توجهی را عنوان می‌کند، می‌نویسد: «اما ‌واضح است که حقیقت غایی جامعه امروز غرب، فرار ‌سراسیمه از مرگ است، کوششی است برای ‌سرپوش گذاشتن بر فناپذیری ما که به هزاران صورت ‌خود را عرضه می‌کند: با حذف سوگواری، با ‌«متخصصان مرگ»، با سوندها و کانال‌های بی‌شمار ‌‌عطش درمان، با تربیت روانشناسان متخصص برای ‌«حضور» بر بالین محتضران، با تبعید سالمندان و ‌نظایر اینها.» او همچنین بر نازایی و اختگی عصر ‌فعلی انگشت می‌گذارد اما این نازایی را پدیده‌ای ‌فردی تلقی نمی‌کند و نسبت به تحقق آن لحظات ‌بزرگ تاریخی کمتر بدبینی به خرج می‌دهد و آن را ‌انگیزه عملی قوی و ریشه‌ای مبارزه در نظر می‌گیرد. ‌مسأله لحظه برایش اهمیت پیدا می‌کند، لحظاتی ‌که ممکن است مانند همان دو برهه تاریخی، آدمیان ‌خوشبختی آن را داشته باشند و آن‌گونه که ‌می‌خواهند بزیند. به این ترتیب به نوشته خود اینگونه ‌ادامه می‌دهد: «در تاریخ لحظاتی هستند که در آنها ‌هر چیز که در طرفه‌العینی قابل وقوع و شدنی است ‌در واقع خود مقدماتی داشته است و محصول کاری ‌آرام و طولانی است. هیچ‌کس نمی‌تواند بداند که آیا ‌ما در حال عبور از یک مرحله کوتاه رخوت جامعه ‌هستیم یا در حال ورود به یک دوران طولانی ‌بازگشت تاریخی. اما من صبور هستم.» و همین ‌مضمون را در آن مصاحبه (1990) و در پاسخ به ‌سوال «اما اگر در تاریخ نشانه‌ای از آن در دست ‌نباشد، اگر بناست در یک تاریخ آشکار و روباز خلق ‌شود، چگونه ما بدانیم که عملاً میرود که تحقق پیدا ‌کند؟» اینگونه پی می‌گیرد و با این پاسخ مصاحبه را ‌به پایان می‌رساند که «ما نمی‌دانیم، یعنی از پیش ‌چیزی نمی‌دانیم اما برای آن کار می‌کنیم.»