نظریه فردگرا دارای این دیدگاه است که دولت باید در خدمت منافع شهروندان خود باشد. افراد در جامعه مدنی اقامت میگزینند و دولت باید از جامعه مدنی، که منشا اقتدار سیاسی اوست، در برابر تهدیدهای داخلی و خارجی حفاظت کند. این نظریه بیانگر نظامی با دولت محدود است تا مبادا دولت، هر چند محدود، خود تبدیل به منبعی برای تهدیدهای جامعه مدنی شود.
نظریه ارگانیک، دولت را به مثابه موجودیتی تامگرا تعریف میکند: که باید به منافع شهروندان شکل دهد. بر طبق این نظریه، جامعه مدنی و دولت به هم وابسته و از یکدیگر جداییناپذیرند؛ پس دولت منبع بیگانه و بالقوه تهدیدگری نیست که نظریه فردگرا تصویر میکند. بلکه اسباب ضرورت ثبات اجتماعی و شکوفایی آدمیان است. این نظریه مبین نظامی با دولت صنفیگراست که وظیفه آن حفظ پیوستگیهای درونی بخشهای اجتماعی است.
دولت رفاه
دولت رفاه یکی از پدیدههای سیاسی تودهگرای قرن بیستم است. دولت رفاه به دست سیاستمدارانی پایهریزی شد که مظهر قدرت تودهها بودند و از ترس نیروی اجتماعی توده مردم به خود مردم پناه بردند. البته مسلم است که دولت رفاه به تاسی از الگوی حکومت سوسیالیستی پدید آمد و هدفش بازداشتن تودهها از توسل به انقلاب سوسیالیستی بود. اگرچه تودهها دخالت مستقیمی در پدید آوردن دولت رفاه نداشتند، اما به صورتی نامستقیم صحنه گردان اصلی در پیدایش، نضج و حتی افول دولت رفاه بودند.
دولت رفاه دلالت دارد بر وجود سیاستهای سنجیده و هوشمندانهای در زمینه تامین حداقل استاندارد زندگی مردم برای همه و ارتقای برابری در فرصتهای زندگی و تمرکز تمام نهادهای رسمی بر تامین خدمات همگانی. در ادبیات مدافع دولت رفاه بر 2 اصل اساسی تأکید شده است: اول، تامین خدمات رفاهی برای تضمین بقا در شرایط اقتصاد آزاد (سرمایهداری مدرن) و دوم وجود دولت دموکراتیک. این دو اصل را میتوان جزو اصول دولت رفاه تلقی کرد. به این اعتبار، دولت رفاه تحت هر شرایطی و به صرف تامین پارهای خدمات رفاهی از سوی نهادهای دولتی شکل نمیگیرد، بلکه شکلگیری آن مستلزم وجود ساختارهای اقتصادی و سیاسی معینی است که اساسا فقط در شرایط کشورهای صنعتی دارای نظام اقتصاد آزاد به وجود میآیند و از همین روست که آلفرد زیمن ترکیب دولت رفاه را برای توصیف دولتهای دموکراتیک در مقابل دولتهای دیکتاتور و فاشیست به کار میبرد.
دولت رفاه، نتیجه به عهده گرفتن مسوولیت آشکار بهزیستی و رفاه تمام مردم از سوی یک دولت قانونی و رسمی است و در معنای خاص دلالت بر وضعیت ویژهای دارد که در آن دولتهای طرفدار اقتصاد آزاد تامین پایهایترین خدمات اجتماعی و ارائه سطوح معینی از خدمات رفاهی به تودههای نیازمند را به منظور ایجاد تعادل و توازن اجتماعی و سیاسی به عهده میگیرند.
در دهه 1930، به خاطر اعتقاد به این که فقط نیروهای چپ قادر به ارائه راهحلی برای مقابله با مصائب و بدبختیهایی هستند که در اثر بروز بحران اقتصادی دامنگیر مردم در جوامع صنعتی شده بود و همچنین فقر گسترده، گرسنگی و بیماریهای همهگیر میلیونها انسان را به ورطه ناامیدی و یأس کشانده بود و به نظر میرسید که تودههای مستاصل میتوانند با شورشهایی مهارناپذیر نظام سرمایهداری و دولتهای موجود در کشورهای صنعتی را سرنگون سازند. بنابراین ایده تامین رفاه همگانی، در کشورهای صنعتی پدید آمد. این دوره از سویی با تشدید تبلیغات احزاب کمونیستی، افزایش بیکاری و بروز اعتصابات کارگری گسترده و از سوی دیگر با تشدید تنشهای بینالمللی و بحران مناسبات اقتصادی و سیاسی دولتهای صنعتی در عرصه جهانی همراه بوده است.
در دهه 1920، کشورهای صنعتی توانستند در فاصله سالهای 1924تا 1929 با خروج از بحران جنگ جهانی اول، حدود 26 درصد بر تولیدات خود بیفزایند و همین رشد اقتصادی باعث بالاتر رفتن استانداردهای زندگی برای طبقات کارگری و به طور کلی توده مردم بود. این وضعیت به طور بیواسطهای به افزایش مطالبات تودهها منجر شد که بازتاب آن را در مبارزات طبقاتی و تقویت جنبشهای کارگری میتوان دید. در دوره 29-1924 به رغم بهبود نسبی شرایط زندگی تودهها، مبارزه علیه سیاستهای ضد کارگری به یکی از انگیزههای عمومی و مشترک اعتصابهای کارگری در همه کشورهای صنعتی تبدیل شده بود. مطالبات دیگری از قبیل 8 ساعت کار در روز، بیمه اجتماعی برای کارگران و تقلیل نرخ مالیات را نیز میتوان از زمره دیگر انگیزههای مشترک جنبشهای کارگری در این دوره دانست.
شرایط اجتماعی- سیاسی کم و بیش همسان کشورهای صنعتی و وجود خطر کمونیسم باعث شد که دولتهای حاکم کشورهای صنعتی آزاد، ناامنی و مخاطره شدید مشترکی را در مواجهه با این شرایط حس کنند. دولت رفاه به دنبال چنین حوادث و نگرانیهایی به وجود آمد. اولین دولتی که برنامه رفاه اجتماعی را در مقیاسی گسترده و به شکلی که امروزه در اغلب کشورها معمول است عرضه کرده، دولت امپراتوری تازه بنیاد آلمان به رهبری صدر اعظم اتو فن بیسمارک بود. او در اوایل دهه 1880برنامه رفاه اجتماعی را عرضه کرد که بر اساس آن کارگران در مقابل تصادفات، بیماری و پیری بیمه شدند.
گروهی ظهور دولت رفاه را محصول بر سر کار آمدن دولتهای کارگری یا احزاب سوسیال دموکرات در کشورهای صنعتی میدانند، اما برخی از پژوهشگران با این نظر مخالفند و آن را رد میکنند. مثلا دی.سی.مارش استدلال میکند این دیدگاه که دولت رفاه در بریتانیا از طریق حکومت حزب کارگر. که بعد از جنگ جهانی دوم به قدرت رسید. ایجاد شد، بیمعنی است. زیرا برای قرنها در بریتانیا و اسکاندیناوی بویژه نیوزلند قدرتهای قانونی متعهد به تامین خدمات رفاهی بر سر کار بودهاند. او معتقد است که میتوان دولت رفاه را برای توصیف وضعیت دولت نیوزلند در دهه 1890 نیز به کار برد.
اگرچه میان الگوی مسوولیت رسمی و قانونی حکومت در حمایت از فقیران و نیازمندان و الگوی دولت رفاه، صرف نظر از ابعاد کاربردی آن، شباهتهایی وجود دارد؛ اما نمیتوان خاستگاه مشترکی برای این دو قائل شد:
الگوی مسوولیت رسمی و قانونی دولت در حمایت از آسیبپذیران یک کاربرد اصولی و بنیادین در مدیریت کشور به شمار میآید و مرتبط با وظایف حفظ نظم، ایجاد تعادل و تامین وفاق اجتماعی است. در مراحل آغازین انقلاب صنعتی نیز دولتها با توجه به مسائل و آسیبهای اجتماعی ناشی از تجمع و تراکم جمعیت در شهرها و گسترش فقر همانند یک دولت تازه به دوران رسیده بورژوازی که دولت حداقلی به شمار میآمد، با هدف در اختیار گرفتن قدرت حکومتی، مسوولیت مربوط به حمایت از آسیبپذیران و تنگدستان را به صورت قانونی به عهده گرفتند.
در حالی که سیاستهای تامین اجتماعی دولت رفاه، به مثابه خط مشیهای استراتژیکی یک دولت بورژوازی کهنه کار و دولتی حداکثری، با هدف تحکیم و تقویت قدرت طراحی شد. به این اعتبار نمیتوان کارکرد دولت رفاه را، نظیر وظایف قانونی دولتها در حوزه حمایت و تامین اجتماعی، ترتیبات نهادی خواند بلکه اقدامات دولت رفاه، در واقع، نوعی تمهید استراتژیکی و یک سیاست خارجی تودهوار است که نتیجه مستقیم آن انباشت و تجمع و بسط رابطه قدرت و ایجاد حق دخالت در همه عرصههای زندگی شهروندان برای دولت است.