تاریخ انتشار : ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۶:۴۱  ، 
شناسه خبر : ۲۸۵۱۷

نویسنده: محمد صادق محفوظی

هر عصری حوالت خاص خود را داراست. سرتاسر تاریخ غرب از سقراط و افلاطون و ارسطو به بعد از یک حوالت برخوردار است. نام این حوالت را در یک کلمه می‌توان «متافیزیک» نهاد. بشر متافیزیکی از منظری خاص به عالم و آدم و وجود و حقیقت و … می‌نگرد. به طور سلبی می‌توان بنیاد متافیزیک را گفت که عبارت از ساحت حضوری نیست. ساحت حضوری را می‌توان نزد تفکر دینی، هنری و اسطوره‌ای یافت. البته عصر متافیزیک هم دین و هنر و اسطوره و حقیقت و وجود و زبان و … را در حوزه‌ی خویش داراست، اما هیچ یک از این موارد در حوزه‌ی متافیزیک از منظر مستقل خود به چیزها نمی‌نگرد، بلکه همگی از دریچه و منظر و چشم‌انداز متافیزیک هر چیز را می‌بینند، می‌شنوند، تعبیر می‌کند و …

اما به طور ایجابی می‌توان گفت که متافیزیک به عوض وجود به ماهیت اصالت می‌بخشد. متافیزیک هرگز از کیستی چیزها نمی‌پرسد بلکه فقط دغدغه چیستی اشیا را دارد. یعنی در واقع کیستی اشیا و یا همان وجود را دانسته و بدیهی می‌انگارد.

بنابراین، به تعبیری می‌توان گفت سرتاسر متافیزیک 2500 ساله‌ی غرب در مقایسه با اعصار و حوالت‌ها و ساحت‌های پیشین و دیگر عبارت از عصر جدید است. اما خود این تاریخ 2500 ساله‌ی متافیزیک را می‌توان به سه بخش اساسی تقسیم نمود: عصر باستان، عصر قرون وسطی و عصر جدید. معنای واحد و حاکم در اندرونه‌ی متافیزیک غرب در این سه عصر به تدریج جلوه‌ها و ظهورات خود را آشکار می‌دارد، تا در نهایت عصر جدید به تمامیت و تحقق کامل خویش می‌رسد.

حال ما با بشری مواجه‌ایم به نام بشر عصر جدید. این بشر کیست؟ از یک طرف این بشر، یک بشر عصر جدیدی به مفهوم خاصی است که از رنسانس به بعد شکل گرفته است. از طرف دیگر این بشر، بشری است که میراث قرون وسطی و یونان باستان و حتی عصر پیش از سقراط را نیز به ارث برده است.

اما بشر عصر جدید به جز اینها با ساحت و تاریخ و حوالت دینی و حضوری و اسطوره‌ای نیز نه تنها مواجه است، بلکه مشترکاتی نیز با این ساحت‌ها دارد.

هنگامی که متافیزیک غرب هنوز به تمامت خویش دست نیافته بود، امکان اینکه ساحت‌های دیگر تفکر بتوانند پرده‌ی متافیزیک را به کنار زنند وجود نداشت، اما متافیزیک دیگر تاب ندارد تا بیش از این در سایه روشن خود را پنهان کند. زمانه‌ی متافیزیک و زمانه‌ی غرب چونان متافیزیک به سر آمده است.

اما هنوز عصر سیطره‌ی متافیزیک است، بنابراین سیاست امروز در سرتاسر عالم سیاست در ساحت متافیزیک است. لکن در حالی که متافیزیک در حال به غروب نشستن است، بنابراین تزلزل و پریشانی خاصی بروز می‌یابد که مقتضای مقامی ادواری است که بین دو ساحت واقع می‌شود. بنابراین سیاست‌های امروز که شب افول متافیزیک است، دچار بی‌هویتی شده‌اند. پس از ویژگی‌های اساسی سیاست در عصر ما بی‌هویتی آنهاست.

در عین حال سیاست در عصر ما می‌تواند چشمی بدان سو داشته باشد، چرا که بشر امروز در حالی که متافیزیک دیگر هیچ توشه‌ای در چنته ندارد، ویژگی انتظار را داراست. انتظار ساحت و حوالت دیگر، یکی از ویژگی‌های اساسی دیگر سیاست در عصر ماست.

ویژگی سوم سیاست در عصر جدید عبارت است از نفع پرستی و مآل‌اندیشی و مبالات گونگی و خدمت گونگی و ابزارگونگی و علم‌زدگی و حاجب حقیقت و وجود و زبان، میان‌مایگی و عسرت بارگی و هبوط عظیم.

می‌بینیم که از میان همه‌ی ویژگی‌ها فقط ویژگی منتظر بودن است که می‌تواند نجات‌بخش و رهنمون به فلاح باشد.

غربیان با تفکر حضوری هراکلیتوس و پارمنیدس و آناکسیمندر آغاز کردند و سپس با سقراط و افلاطون و ارسطو دچار هبوط شدند. پس از آن تحفه شرقی یعنی دین توحیدی مسیحیت را پذیرفتند و آن را با ساحت هبوطی افلاطونی و ارسطویی تفسیر کردند و بعد در نهایت به عظیم‌ترین هبوط یعنی ورود به عصر جدید و تفکر محاسبه‌گر و سوبژکتیو وارد شدند.

عصر متافیزیک به نهایت راه خویش رسیده است. از این پس غربیان هر ساحتی را ظهور بخشند، سیاست و دیگر امور و شئون بشری هم صبغه‌ی همان ساحت را خواهد داشت.

شرقیان نیز که هم اکنون در دوران بی‌تاریخی خویش به سر می‌برند، هر گاه در ساحت حضوری و الهی خود استواری بیابند، می‌توانند دیگر بار تاریخ ساز باشند.

باشد که تاریخ پس فردایی عالم، حوالت الهی و حضوری برای همه‌ی آدمیان باشد و تفارق شرق و غرب به عروجی دیگرگونه شود و بشر چونان آدمی باشد که تاکنون سابقه نداشته است.

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت و زنو آدمی

باشد که عالمی خاکی ظهور یابد متمایز از همه‌ی عوالم خاک که تاکنون گسترده بوده است؛ که به یقین در چنین عالم خاکی، آدمی دیگر ظهور و حضور خواهد یافت که هیچ چشمی تاکنون وی را ندیده است.

ما در جامعه‌ی خویش دو دهه است که بار دیگر تاریخمندی داریم. در دوران رژیم پهلوی ما بی‌تاریخ بودیم. تاریخ هرگز عبارت از توالی صرف لحظات زمان نیست. گذر زمان هرگز به مثابه‌ی بنیاد و لوازم ذاتی تاریخ نیست. حال فعلاً از این امر مهم صرفنظر می‌کنیم که تاریخ خود در معنای عصر جدیدی تعریفی خاص دارد که پس از این به آن اشاره خواهیم کرد.

همین اندازه گفته باشیم که تاریخ در عصر جدید در معنای هیستوری قوام دارد. ما دو دهه است که بر بنیادی خاص ایستاده‌ایم و بنابراین می‌توانیم بگوییم که دو دهه است تاریخ داریم. بنابراین نزد اقوام گوناگون اگر با این ملاک اساسی به بررسی بپردازیم، می‌بینیم که شاید شمار سال‌های تاریخی در بنیاد خود بسی اندک‌تر از آن محاسبه شود، که تاکنون تاریخ‌نگاران پنداشته‌اند.

هنگامی که قومی آغازگر حوالتی می‌شود، ضربه تاریخ را می‌نوازد. بنابراین سیاست این قوم دیگر صرفاً سامان بخشیدن به حیات و ممات مردم نیست، بلکه رهنمون بودن در راستای استواری و روشنگری و بالندگی همان بنیادی است که تحقق یافته است. چنین سیاستی چون از منظر خاص خویش به همه چیز می‌نگرد، فریب هیچ حوالت دیگری را نمی‌خورد، دریوزگی نمی‌کند، خودباخته نیست، به هر سازی نمی‌رقصد، اگر هم خود را برای مدتی همگام با ضرورتی ناخواسته می‌کند، اما آگاهانه چنین می‌کند و در اولین فرصت آن ضرورت را به اختیار خود می‌آورد.

اما تاریخ در فضای عصر جدیدی آن به معنای هیستوری است. Historie در زبان آلمانی به معنای تاریخ چونان توالی لحظات و گذر زمان است. این زمان، زمان محاسبه‌ای ـ عددی ـ ریاضی است. این محاسبه و عدد و ریاضیات به معنای سنجش‌پذیری و ریاضیات در معنایی است که پس از دکارت تحقق یافته است. هیچ لحظه زمانی در این وادی با لحظه دیگر تمایزی در ذات خود ندارد. همسانی چون بنیاد لحظات این زمان است. مراتب در معنای تفکر حضوری و دینی دیگر در اینجا معنایی ندارد. تاریخ در تفکر حضوری و دینی چونان حوالت، تقدیر، عطا، ارزانی و وقوع یافتن بایسته است. اگر ما رد متافیزیک می‌کنیم، متافیزیکی را قصد ویران کردن داریم که تاریخ را چونان حوالت و تقدیر (Geschichte) بدل به تاریخ چونان تاریخیگری (Historie) می‌کند.

سیاست ما بر بنیاد حوالت و تقدیر و وقوع بایسته (Geschichte) استوار است و تاریخیگری یا هیستوری را رد می‌کند. البته ما هیستوری را انکار نمی‌کنیم، چرا که ظهور دارد و به مثابه‌ی یک واقعیت است.

واقعیت در عصر جدید در معنای (Wirklichkeit) و رئالیته است. این کلمه مأخوذ از Werk به معنای اثر می‌باشد. می‌بینیم که در این معنا با عمل مواجه‌ایم.

اما واقعیت در تفکر حضوری عبارت از سایه و نمودی از حقیقت است و هیچ وجه استقلالی ندارد و وجه دیگری از حقیقت است.

اما واقعیت در معنای عصر جدیدی از استقلال ذاتی برخوردار است و هر حقیقتی را خود معنا می‌کند.