کتاب "گذشته چراغ راه آینده است" با ورود به بررسی اوضاع و احوال کشورمان در فاصله میان دو کودتای اسفند 1299 و مرداد 1332، و با ارائه حجم انبوهی از اطلاعات و دادههای تاریخی، نام خود را به عنوان یکی از کتب مطرح درباره این دوران به ثبت رسانیده است. البته آنچه در این کتاب در وهله نخست جلب توجه میکند، نامشخص بودن نام نویسندگان آن و بهرهگیری از عنوان مستعار "جامی" است. اصولاً از آنجا که در کتابها و مقالات تاریخی و سیاسی، شناخت خواننده از نویسنده میتواند کمک بزرگی به فهم محتوای آنها بنماید، طبیعتاً مکتوم ماندن نام نویسندگان این کتاب، ضمن آن که ابتدا فضایی مبهم را پیش روی خوانندگان قرار میدهد، این سؤال را نیز برای آنها به وجود میآورد که چه عاملی موجب تمایل این نویسندگان به پنهان نگه داشتن نام خود شده است؟
یافتن پاسخ این سؤال، البته کار چندان مشکلی نخواهد بود و مطالعه این کتاب بخوبی روشن میسازد گروه جامی باید متشکل از اعضای پیشین حزب توده و احیاناً فرقه دمکرات آذربایجان باشد که با مشاهده عملکردها و رفتارهای بلندپایگان این حزب و فرقه، بتدریج راه خود را از آنان جدا ساخته و در طیف منتقدان و بلکه مخالفان این طیف قرار گرفتهاند.
به ویژه هنگامی که عبارت "ما علیالرسول الاالبلاغ" را در انتهای "آغاز سخن" مورد توجه قرار دهیم، میتوانیم بهرهگیری از این آیه قرآنی را نشانهای دال بر احتمال گرایش مجدد این عده به آیین و عقاید اسلامی به شمار آوریم. اما این همه بدان معنا نیست که نویسندگان کتاب، به کلی از گذشته خویش بریده و منقطع شده باشند. آنان نه تنها همچنان معتقد به ارزشمندی انقلاب سوسیالیستی روسیهاند و اصل تشکیل حزب توده و فرقه دمکرات آذربایجان را یک اقدام مثبت به شمار میآورند و از پارهای اقدامات اولیه آنها به نیکی یاد میکنند، بلکه درصدد بزرگنماییاش نیز برمیآیند؛ بنابراین آنچه مورد انتقاد گروه جامی قرار دارد، اشتباهات و کژرویهای رهبران این تشکلهاست، نه اصل تشکیل و فعالیت آنها. به این ترتیب کتاب "گذشته چراغ راه آینده است" را در یک نگاه کلی باید در طیف تاریخنگاری چپ به شمار آورد، هرچند تفاوتهای آن را با تاریخنگاریهای صورت گرفته توسط وفاداران به حزب توده باید در نظر داشت.
نگاه مثبت "جامی" به اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را میتوان در نخستین فصل از کتاب مشاهده کرد. در این فصل که به مسئله اشغال خاک ایران توسط ارتشهای شوروی و انگلیس پرداخته شده، مسائل داخلی ایران تحت حاکمیت دیکتاتوری رضاشاه به خوبی بیان گردیده و حتی انتقاداتی نیز به اشتباه شورویها در تحلیل و ارزیابی این حاکمیت در ابتدای روی کارآمدن آن، وارد شده است: "دولت شوروی از همان آغاز قدرت یافتن رضاخان از او به عنوان "تبلور آرزوهای بوژوازی ملی ایران" و از نقش "آزادگرانه" کودتای وی دفاع نمود و به تقویت و تحکیم حکومت رضاخان پرداخت. و با وجود این که حزب کمونیست ایران در قطعنامه دومین کنگره حزبی با اتکاء به انبوه مدارک و واقعیات نقش "ملی-آزادگرانه" حکومت رضاشاه را رد نموده ماهیت استعمارگرانه آن را افشا کرد، جانبداری حکومت شوروی از رضاشاه تا سرکوب نیروهای مترقی کشور ادامه یافت." (ص62) همچنین از اهداف استراتژیک متفقین در ایران نیز ذکری به میان آمده که بیانگر اهمیت ورود نیروهای نظامی آنها به خاک کشور ما برای دستیابی به پیروزی در برابر آلمانهاست، اما با این همه، نویسندگان کتاب با تشریح حضور عوامل آلمانی در ایران و گرایش حکومت رضاخان به سمت فاشیسم و حکومت هیتلری از یکسو و عدم توجه آن به هشدارها و اخطارهای متفقین مبنی بر ضرورت اخراج عوامل آلمانی از کشور و فراهم آوردن امکانات لازم برای نقل و انتقالات نظامی متفقین در خاک ایران، در نهایت ورود نیروهای نظامی این جبهه به خاک ایران را موجه و مشروع جلوه میدهند و تمامی مسئولیت این قضیه را بر دوش رضاشاه هوادار فاشیسم میگذارند.
اگرچه جای شکی نیست که عملکرد نابخردانه مبتنی بر امیال و انگیزههای دیکتاتوری و فاشیستی رضاخان، "بهانه" لازم را برای اشغال نظامی ایران توسط متفقین فراهم آورد، اما این مسئله هیچ چیزی از قبح عملکرد آنها در آن هنگام کم نمیکند و نمیتواند به عنوان پوششی بر خوی و خصلت تجاوزگری و منفعت جویی کاپیتالیستها و سوسیالیستهای متفق مورد بهرهبرداری قرار گیرد. برای اخراج عوامل آلمانی از ایران به هیچ وجه نیازی به اشغال سراسر خاک کشورمان وجود نداشت ضمن این که حضور آن تعداد اندک آلمانی در ایران، به هیچوجه قادر به برهم زدن معادلات جنگی در منطقه و چرخش موازنه قدرت به سمت ارتش فاشیستی در داخل کشور نبود. این نکته را نیز نباید فراموش کرد که همان زمان نیروها و عوامل آشکار و پنهان انگلیسیها و نیز شورویها در حوزههای سیاسی و نظامی ایران به مراتب بیش از عوامل آلمان بود و بدین لحاظ متفقین، بدون اشغال نظامی ایران نیز به راحتی میتوانستند از پس کنترل و اخراج عمال آلمانی برآیند. بنابراین حضور چند آلمانی در ایران و تحرکات آنها، صرفاّ "بهانهای" برای انگلیسیها و شورویها به منظور اشغال نظامی ایران بود و میتوان نتیجه گرفت از آنجا که در آن برهه از زمان، برقراری ارتباط میان نیروهای نظامی انگلیس و شوروی از طریق خاک ایران، یک اقدام سرنوشت ساز از سوی متفقین محسوب میشد، آنها با بهانه یا بیبهانه اقدام به اشغال خاک ایران و بهرهگیری از آن در جهت تأمین منافع خود میکردند و در این میان رنج وارد بر ملت ما و خسارت دیدن کشور، به هیچ وجه برایشان دارای اهمیت نبود.
البته توقع از متفقین برای رعایت منافع و مصالح مردم کشور ما، کاری عبث و بیهوده به نظر میرسد، اما انتظار میرود نویسندگان و محققانی که تاریخ این کشور را مینگارند به گونهای به شرح و تفسیر رویدادهای این سرزمین بپردازند که تجاوز به آب و خاک کشورمان، جلوهای از مشروعیت و حقانیت به خود نگیرد؛ در حالی که در این کتاب، گذشته از سکوتی سؤال برانگیز در قبال اقدام تجاوزکارانه دولت سوسیالیستی شوروی در گسیل داشتن نیروهای نظامیاش به خاک ایران، در مورد آثار و تبعات ناشی از این اقدام همسایه شمالی بر روی زندگی مردم در اقصی نقاط کشور نکاتی به چشم نمیخورد و حتی اقدام نویسندگان به شرح و تفصیل جزئیات و دقایق فروپاشی حکومت دیکتاتوری رضاشاه همزمان با ورود نیروهای اشغالگر، میتواند این اقدام متفقین را در نوع خود حاوی آثار مثبتی برای مردم رها گشته از زیر بار استبداد رضاشاهی جلوهگر سازد و برای اشغالگران، وجههای آزادیبخش ترسیم نماید. البته از آنجا که آثار و تبعات زیانبار ورود نیروهای نظامی متفقین به کشور موضوعی نیست که بتوان از کنار آن عبور کرد، نویسندگان محترم نیز آن را در دنباله نوشتار خود مورد بحث و بررسی قرار میدهند، اما بدین نحو که چشم بر تبعات حضور ارتش سرخ در ایران میبندند و یکسره به زیانهای ناشی از حضور و عملکرد انگلیسیها در کشورمان میپردازند که باید خاطرنشان ساخت در صحت مطالب کتاب پیرامون اقدامات انگلیسیها و عوامل آنها و تأثیرات مخرب این اقدامات بر وضعیت اقتصادی و معیشتی مردم ایران شکی نیست. به عنوان نمونه، هنگامی که از اقدام دکتر مشرف نفیسی - مشاور حقوقی شرکت نفت و وزیر دارایی دولت فروغی- در بالا بردن نرخ رسمی لیره از 68 ریال به 140 ریال و آزادسازی صدور بسیاری از محصولات غذایی در آن شرایط بحرانی، سخن به میان میآید و این اقدام خیانتکارانه یکی از عوامل مهم قحطی در سالهای 21-1320 محسوب میگردد (ص153)، یا هنگامی که تحمیل تأمین احتیاجات ریالی متفقین بر دولت ایران و افزایش سرسامآور نقدینگی در کشور به واسطه اینگونه تحمیلات و آثار و تبعات منفی آن بر اقتصاد کشور مورد ارزیابی واقع میشود (ص155)، بیتردید قضاوتهای صحیحی صورت گرفته است، اما سخن بر سر این است که اگر "برابر ترازنامه و گزارش بانک ملی ایران، شاخص هزینه زندگی درسال 1321نسبت به مبدأ (100-1315) در اول سال 339% و در پایان همان سال 778%" (ص158) افزایش یافت، این مسئله صرفاً ناشی از عملکردهای جناح غربی متفقین یعنی انگلیس و آمریکا نبود بلکه باید نقش جناح شرقی متفقین، یعنی رفقای شوروی و ارتش سرخ، را نیز در وارد آمدن چنین مصائبی بر مردم ایران، به درستی دید و بیان کرد، حال آن که نویسندگان کتاب ترجیح دادهاند در قبال این مسئله، سکوت اختیار کنند یا به حدی مجمل پیرامون آن سخن بگویند که توجه چندانی را به خود جلب نکند.
بررسی نوع نگاه نگارندگان کتاب به تشکیل حزب توده و مسائل آن، بهتر میتواند ما را با دیدگاههای آنها آشنا سازد. نویسندگان در مقدمه بحث خود، با اشاره به مترقی بودن نهضت جنگل، درباره علت شکست آن خاطرنشان ساختهاند: "انقلاب جنگل از یک سو به جهت اشتباهات رهبرانش و از سوی دیگر به علت تغییر سیاست پشتیبانان خارجی انقلاب شکست خورد" (ص137) اما در این مبحث به همین مقدار اکتفا شده و ذکری از این واقعیت به میان نیامده است که "پشتیبانان خارجی انقلاب" همان بلشویکهای انقلابی به زعامت لنین بودند که اگرچه ابتدا عهد و پیمان دوستی با نهضت جنگل بستند، اما به سرعت آن را در مسیر توسعه روابط خود با رضاخان سردار سپه از یاد بردند و بر قربانی شدن نهضت جنگل در این میان، چشم فرو بستند.
البته با فاصله گرفتن از دوران اولیه این انقلاب و ورود به دوران استالینیستی، نویسندگان کتاب ابایی از وارد آوردن انتقادات صریح بر وارثان لنین ندارند و به صراحت از "تصفیههای خونین استالینی" نیز یاد میکنند. به همین لحاظ تشکیل حزب توده در مهرماه 1320، همراه با نقد و انتقادهایی است، هرچند با تدقیق در مطالب ارائه شده در این زمینه میتوان ناهماهنگیها و بلکه تناقضاتی را در اظهارات نویسندگان محترم مشاهده کرد. آنها با اشاره به عدم امکان تشکیل یک حزب مستقل کارگری در کشور خاطرنشان میسازند: "حزب توده ایران به عنوان تنها حزب آزادیخواه و مترقی کشور با شرکت عدهای از آزادیخواهان و میهنپرستان اعم از کمونیستها، سوسیال دموکراتها، ضد فاشیستها و مخالفین دیکتاتوری رضاشاه و خواستاران آزادیهای دمکراتیک که هسته مرکزی آنها را دسته پنجاه و سه نفر تشکیل میداد، به صورت جبههای از آزادیخواهان در تاریخ هفتم مهرماه 1320 در تهران سامان یافت." (ص139) در پی ترسیم چنین چهرهای از حزب توده در بدو پیدایش آن، نویسندگان کتاب بلافاصله توضیح دیگری در مورد این حزب بر گفته پیشین خویش میافزایند که قابل توجه است: "حزب توده ایران از نظر مرامنامه و برنامه... و همچنین با داشتن رهبرانی نظیر سلیمان میرزا اسکندری و نورالدین الموتی حزبی بود آزادیخواه، مترقی و مدافع قانون اساسی و مشروطیت. اما گرچه این حزب از نظر طبقاتی شکل جبهه را داشت به لحاظ جهتگیری سیاسی- فکری و تعلیماتی و تشکیلاتی- با وجود تزلزلها و نوساناتی که در جریان فعالیت حزب مشاهده میشد- در مجموع حزبی بود مدافع مارکسیسم- لنینیسم و بنا به رسم زمان و ضعف رهبری و فقدان رهبرانی شایسته و کارآزموده، دنبالهرو و مدافع بیقید و شرط سیاست دولت شوروی."(ص139)
همانگونه که ملاحظه میشود صرفنظر از برخی اشکالات تاریخی موجود در این اظهارات- که در ادامه به آنها اشاره خواهد شد- به لحاظ ساختار درونی نیز صدر و ذیل اظهارنظر مزبور دارای همخوانی و هماهنگی با یکدیگر نیست. ابتدا، حزب توده به عنوان جبههای از آزادیخواهان و میهنپرستان معرفی میگردد که از "رهبرانی نظیر سلیمانمیرزا اسکندری و نورالدین الموتی" برخوردار است و لذا حضور مجموعهای از نیروها و رهبران مترقی و شایسته در این حزب به نمایش گذارده میشود، اما در پایان "ضعف رهبری و فقدان رهبرانی شایسته و کارآزموده" مورد تأکید قرار میگیرد که به واسط آن، حزب توده چیزی نبود جز "دنبالهرو و مدافع بیقید و شرط سیاست دولت شوروی"(ص139) بدین ترتیب خواننده درمیماند که کدام بخش از این اظهارات را بپذیرد؛ برخورداری حزب توده از رهبری شخصیتهای برجستهای چون سلیمان میرزا اسکندری و نورالدین الموتی یا مواجه بودن آن با معضل ضعف رهبری و فقدان رهبرانی شایسته و کارآزموده؟ همچنین آیا باید حزب توده را به عنوان جبههای از نیروهای آزادیخواه و میهنپرست در نظر داشت یا مجموعهای که جز به دنبالهروی از شوروی و دفاع بیقید و شرط از برنامهها و سیاستهای حزب کمونیست تحت حاکمیت استالین، به هیچ چیز دیگری نمیاندیشد؟ به نظر میرسد گرفتار آمدن میان پارهای علائق و اعتقادات گذشته و واقعیات تاریخی غیرقابل اغماض، موجب صدور چنین رأیی توسط نویسندگان شده باشد.
اینک با رجوع به متن خاطرات تنی چند از اعضای کمیته مرکزی این حزب از زاویهای دیگر به ارزیابی نظرات ارائه شده در این باره میپردازیم. نورالدین کیانوری در خاطرات خویش، اعضای اولیه و مؤسس حزب توده را به چهار دسته تقسیم میکند و دستکم یک دسته از آنها را نه تنها آزادیخواه و وطنپرست نمینامد، بلکه "گروه فاسدین" لقب میدهد: "اینها یا بکلی فاسد بودند و یا برای جاه و مقام به حزب توده روی آوردند. از گروه فاسدین عباس اسکندری دایی ایرج اسکندری و محمد یزدی برادر دکتر مرتضی یزدی را باید نام برد... همه میدانستند این آقا [عباس اسکندری] عامل قوام است، پیشکار قوام است، وابسته به آمریکاییهاست... تأسف در این است که عباس اسکندری نه تنها عضو مؤسس حزب شد بلکه روزنامه او- سیاست- ارگان مرکزی حزب شد و دفتر روزنامهاش مرکز حزب، چون حزب هنوز محلی در اختیار نداشت." (خاطرات نورالدین کیانوری، به کوشش مؤسسه تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه، تهران، انتشارات اطلاعات، 1371، صص68-67) بسیار بعید است که نویسندگان کتاب با دیدگاه کیانوری درباره اشخاصی مانند عباس اسکندری و محمد یزدی مخالف باشند؛ چراکه عملکرد آنها در صحنه سیاست آن روز کاملاً معلوم است، اما با این حال نویسندگان محترم حضور چنین اشخاصی در هیأت مؤسس حزب را مورد غمض عین قرار داده و آن هیئت را یکسره آزادیخواه و وطنپرست مینامند که طبعاً در مغایرت با عینیات تاریخی قرار میگیرد.
اما گذشته از این قبیل افراد، چنانچه ساختار فکری و رفتارهای سیاسی برخی دیگر از اعضای مؤسس حزب توده را نیز در نظر بگیریم، قضاوتی متفاوت راجع به این حزب خواهیم داشت. رضا روستا از جمله کمونیستهای قدیمی ایران به شمار میآید که سالها پیش از گرفتار شدن گروه 53 نفر، دستگیر شد و مدت 10 سال را در زندان به سر برد و پس از آزادی، یکی از اعضای هیئت مؤسس حزب توده بود، اما روحیات وی، با آزادیخواهی و وطنپرستی فاصله بسیاری داشت. تعریف بزرگ علوی - از نخستین اعضا? بلندپایه حزب توده - از رضا روستا بخوبی بیانگر این واقعیت است: "[رضا روستا] ایمان داشت به روسها. استالین برایش خدا بود و هر چه که روسها میگفتند برایش صحیح بود. او ایمان داشت و این ایمان در پوست و گوشت او رخنه کرده بود." (خاطرات بزرگ علوی، به کوشش حمید احمدی، تهران، انتشارات دنیای کتاب، 1377، ص253) در کنار روستا، میتوان از اردشیر آوانسیان نیز یاد کرد که وی نیز از کمونیستهای قدیمی و به گفته ایرج اسکندری "خیلی متعصبانه طرفدار شوروی و استالین" بود. (خاطرات ایرج اسکندری، دبیر اول حزب توده ایران (1357-1349)، به کوشش خسرو امیرخسروی و فریدون آذرنور، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1381، ص112)
نکته مهمتری که در ورای اشخاص مختلف باید در نظر داشته باشیم، حاکمیت بیقید و شرط شورویها بر این حزب از همان ابتدای تأسیس است. البته نویسندگان محترم با اشاره به این که حزب توده "دنبالهرو و مدافع بیقید و شرط سیاست دولت شوروی" بود، به نوعی این مطلب را مورد توجه قرار دادهاند، اما این واقعیتی است که میبایست به صورت دقیقتری شکافته میشد ول? در این کتاب به بیان حداقل ممکن بسنده شده است. شاید نخستین جلوههای حاکمیت شوروی بر این حزب را باید در حضور فردی به نام "رستم علیاف" - که ظاهراً دبیر اول سفارت شوروی بود - در جلسات هیئت موسس حزب، دانست. این موضوعی است که هیچکس منکر آن نشده است و حتی کیانوری نیز اگرچه دعوت شدن اعضای هیئت مؤسس توسط علیاف را نمیپذیرد، اما نفس حضور او را در مراحل نخست تشکیل این حزب نفی نمیکند. (خاطرات نورالدین کیانوری، صص79- 78) سخنان بزرگ علوی در این زمینه، وضعیت حزب را به صورت روشنتری ترسیم مینماید. وی پس از بیان نقش عبدالصمد کامبخش در لو دادن اعضای گروه 53 نفر که موجب بدبینی شدید این عده به او شد و همین امر موجب عدم پذیرش کامبخش در حزب توده در همان مراحل اولیه گردید، خاطرنشان میسازد که کامبخش برای مدتی به شوروی رفت: "گفتند، رفته است آنجا و قانع کرده که او "پنجاه و سه نفر" را لو نداد. بعد از دو ماه آمد و دیدیم که "کامبخش" پیدایش شده و نه به عنوان یک تودهای عادی بلکه در یک کنفرانسی در خارج از حزب توده و در یکی از سالنهای مدارس رفته و صحبت کرد و گفت: حزب من، تا این که حرفش به گوش من خورد، من لرزیدم.
این هنوز هیچی نشده، میگه حزب من. بعد شنیدم که در کمیته مرکزی هم هست. به "رادمنش" گفتم: "رادمنش" این چیه؟ او گفت: از من کاری برنیامد. گفتم: یعنی چه از تو کاری برنیامد؟ گفت: کار دست آنهایی است که باید باشه. گفتم: یعنی روسها. گفت بله، صبر کن و درز بگیر این را. صبر کن تا موقعش برسه." (خاطرات بزرگ علوی، ص255) از این سخن بزرگ علوی بخوبی میتوان معنای حاکمیت شوروی بر حزب توده را دریافت؛ چراکه در موارد اختلاف نظر میان اعضای حزب توده و "برادر بزرگتر"، بیهیچ تردیدی رأی و اراده حزب کمونیست شوروی به مرحله اجرا گذارده میشد. این واقعیت به حدی عیان است که حتی حضور- البته کوتاه مدت- شخصیتهای مستقلتر و ریشهدارتری مانند سلیمانمیرزا اسکندری در این حزب به هنگام پایهگذاری اولیه، نمیتواند آن را مخفی نگه دارد؛ لذا نسبت دادن صفاتی مانند آزادیخواهی و مترقی بودن به حزب توده حتی در همان بدو پیدایش، در واقع دوری گزینی از واقعیات و تلاش برای کتمان اشتباهات بزرگی است که نویسندگان کتاب در جهتگیریهای سیاسی خود در آن برهه از زمان داشتهاند. البته چرخشهای بیشتر حزب توده به سمت شوروی و فرو رفتن آن در گرداب وابستگی به بیگانه در طول زمان مورد تأیید نویسندگان محترم قرار دارد، اما در عین حال همچنان پارهای مسائل از سوی آنها در مورد روابط این حزب و شوروی مطرح میگردد که قابل پذیرش نیست. به عنوان نمونه، در انتخابات مجلس چهاردهم در سال 1322، هشت تن از کاندیداهای حزب توده در حالی که بخش شمالی کشور تحت اشغال نظامیان بلشویک قرار داشت وارد مجلس شدند.
نویسندگان کتاب بر خود لازم میبینند تا در این باره چنین توضیحی به خوانندگان ارائه دهند: "ذکر این مطلب ضروری است که با وجود نظر مساعد دولت شوروی در انتخاب کاندیداهای حزب توده، هیچیک از آنان با استفاده از صندوق سازی و یا در اثر اعمال فشار نیروهای شوروی و یا دخالت مأمورین دولت انتخاب نشدند بلکه در اثر وجود آزادی فعالیت و مبارزه انتخاباتی و با استفاده از نفوذ معنوی دولت شوروی و عدم امکان دولت سهیلی در جلوگیری از انتخاب آنها، کاندیداهای مزبور به مجلس شورا راه یافتند." (ص179) البته جای شکی نیست که حزب توده به واسطه طرح شعارهای سوسیالیستی و عدالتخواهانه در زمانی که فقر ناشی از بیعدالتیهای عمیق و نیز حضور اشغالگرانه ارتشهای بیگانه در کشور، بخش غالب جامعه ایران را تحت فشارهای سنگینی قرار داده بود، توانست توجهات بسیاری را به خود جلب کند و در این حال همانگونه که نویسندگان محترم نیز اشاره کردهاند جذابیتهای انقلاب سوسیالیستی شوروی نیز برای طیفهایی از مردم کشورمان، قابل انکار نیست، اما در عین حال نباید از واقعیات تاریخی نیز چشم پوشید. ایرج اسکندری - عضو کمیته مرکزی حزب توده- که خود در این دوره از ساری به نمایندگی مجلس انتخاب شد در خاطراتش به صراحت از دخالت شوروی در امر انتخابات در آن حوزه سخن میگوید: "... خلاصه من با 15000 رأی انتخاب شدم، البته یک موضوع مسلم است و آن این که در انتخاب خودم هیچگونه مراجعهای به شورویها نکردم. تنها یک بار اینها مداخله کردند و آن عبارت بود از این که شریف اوف، کنسول شوروی، شهمیرزادی را، که او هم کاندیدای نمایندگی بود و قادیکلاییها به اتکای او در انتخاب من شلوغ و اخلال میکردند، از مازندران تبعید کرد. البته این کار را بدون اطلاع من کردند." (خاطرات ایرج اسکندری، ص482) اگرچه اسکندری سعی میکند حتیالمقدور این امر را کوچک جلوه دهد و پای خود را نیز از آن بیرون بکشد، اما بدیهی است تبعید کردن و در واقع از دور خارج ساختن یک رقیب انتخاباتی جدی از گردونه انتخابات، بزرگترین دخالتی است که میتوان در امر انتخابات کرد.
این مسئلهای است که فرد مصاحبه کننده با ایرج اسکندری- یعنی امیرخسروی که خود نیز یکی از اعضای پرسابقه حزب توده به شمار میآید- بر آن انگشت مینهد: "امیر خسروی: خوب، تأثیر گذاشته است دیگر، رقیب انتخاباتی شما را از منطقه بیرون کردن، پشتیبانی بزرگی بوده است." (همان) جالب این که طرح همین مسئله موجب میشود تا اسکندری لایههای بیشتری از این دخالت را نمایان سازد و اعتراف نماید که نه تنها یک رقیب بلکه چند رقیب وی بدین ترتیب از میدان به در شدهاند: "بله! در حقیقت در انتخاب من به طور غیرمستقیم دو سه رقیب را بدین ترتیب از میدان بدر کردند." (همان) این وضعیتی است که نه تنها در ساری، بلکه در دیگر مناطق تحت اشغال نظامیان شوروی نیز وقوع آن حتی با شدت بیشتری، کاملاً محتمل به نظر میرسد. در واقع از این گفته اسکندری که "من در این باره [شرکت در انتخابات] شیوه کامبخش و کشاورز و اینها را که بروم با شورویها صحبت و قضیه را حل بکنم، دنبال نکردم."(ص481) - اگر ادعای او را حمل بر صحت کنیم- میتوان دریافت در حالی که وی شخصاً هیچ درخواستی از مقامات شوروی نداشته و هیچ هماهنگیای با مقامات آنها نکرده، بدان صورت از وی پشتیبانی کرده و نتیجه انتخابات را به نفع وی رقم زدهاند، حال چنانچه کامبخش و کشاورز و دیگران با برادر بزرگتر وارد مذاکره شده باشند، آنگاه اشغالگران برای پیروزی وابستگان به خود در انتخابات، دست به چه اقداماتی زدهاند! اساساً باید گفت این رویه شورویها بود که در مواقع حساس اقدام به بهرهگیری از نیروهای نظامی به منظور پیشبرد اهداف و مقاصد سیاسی و اقتصادی خویش در ایران میکردند.
نویسندگان محترم نیز خود این نکته را به ویژه در آبان ماه سال 1323 و به هنگام تظاهرات تودهایها در حمایت از اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی مورد تأکید قرار میدهند: "روز پنجم آبان ماه سال 1323 حزب توده ایران با همکاری شورای متحده مرکزی کارگران و تحت حمایت سربازان شوروی میتینگ سیاری در تهران تشکیل داده و تظاهراتی علیه ساعد نخستوزیر و شهردار تهران در خیابانهای پایتخت به راه انداخت... حقیقت واقع این است که سربازان شوروی با اطلاع و قرار قبلی حاضر شده بودند." (ص203) در واقع وقتی نویسندگان محترم حمایت از پیش هماهنگ شده نظامیان شوروی از تظاهرکنندگان تودهای را میپذیرند، باید این نکته را نیز در نظر داشته باشند که چنین اقداماتی بدون زمینه قبلی نبوده و یکباره و دفعتاً صورت نگرفته است. کما این که رویکرد رهبران حزب توده به پیروی بیچون و چرا از سیاستها و دستورات شورویها در سال 23 در قضیه امتیاز نفت شمال نیز، اقدامی بدون سابقه قبلی نبود. همانگونه که نویسندگان محترم متذکر شدهاند پس از برملا شدن مذاکرات دولت ساعد با برخی شرکتهای آمریکایی و انگلیسی برای اعطای امتیازات جدید نفت به آنها "دکتر رادمنش از طرف فراکسیون حزبی نظر حزب توده ایران را چنین اعلام نمود: "بنده و رفقایم با دادن امتیازات به دولتهای خارجی به طور کلی مخالفیم..." ولی به محض اینکه درخواست شوروی تسلیم دولت ایران گردید، حزب توده ایران مخالفت خود را با اصل اعطای امتیازات پس گرفت و ادعا کرد که "با اصل اعطای امتیازات نمیتوان مخالفت کرد بلکه صحبت در چگونگی و شرایط اعطای آن است." (ص202)
اسفبارتر این که در همان زمان حزب توده در پی تئوریزه کردن حمایت خویش از اعطای امتیاز نفت شمال به دولت شوروی برآمد و احسان طبری با درج مقالهای تحت عنوان "مسئله نفت" در روزنامه مردم (شماره 12، 19 آبان 1323) مناطق جنوبی ایران را به عنوان "حریم امنیتی" انگلیس به رسمیت میشناسد و سپس خاطرنشان میسازد که مناطق شمالی ایران را نیز باید به عنوان "حریم امنیتی" شوروی قلمداد کرد و بر این مبنا حق بهرهبرداری از منابع نفتی در این مناطق را یکسره به کمونیستهای روسی اعطا مینماید. البته گرچه در دوران پس از انقلاب برخی از اعضای بلندپایه حزب توده در جریان تسویه حسابهای سیاسی با یکدیگر، ضمن آن که مسئولیت این مقاله را صرفاً برعهده احسان طبری میگذارند و محتوای آن را محکوم مینمایند، اما باید دانست که در زمان درج این مقاله هیچیک از اعضای حزب توده به آن واکنش منفی نشان ندادند و لذا باید گفت در آن هنگام جملگی تودهایها دارای چنین تفکر و دیدگاهی بودند یا در خوشبینانهترین حالت، انگیزهای برای مخالفت با این دیدگاه نداشتند؛ بنابراین پیداست که بذر تفکر وابستگی، از همان ابتدای تشکیل حزب توده در آن پاشیده شده بود و البته باگذشت زمان، ساقهای که از آن میرویید، تنومندتر میگشت. در واقع حزب توده از همان ابتدا در انتخاب مسیر خود اشتباه کرد و بتدریج با دور شدن از نقطه مبدأ، فاصلهاش از راه و روش آزادیخواهانه و وطنپرستانه، بیشتر و بیشتر میگردید.
به این ترتیب هنگامی که نویسندگان محترم مینویسند: "حزب توده ایران که میتوانست تکیهگاه آزادیخواهان و ملیون ایران شود، این اقبال را از دست داد و امکان واقعی تشکیل جبهه واحد ضد استعمار را که قاعدتاً میبایست دور آن حزب حلقه زند بر باد داد" (ص210) نمیتوان با آنان همنوا بود، بلکه باید پرسید بر چه اساسی این حزب را دارای چنان قابلیت و استعدادی به شمار میآورند؟ آیا به صرف درج پارهای شعارهای کلی در مرامنامه و حضور کوتاه مدت سلیمان میرزا اسکندری که شائبههای وابستگی به بلشویکها در وی کمتر بود، میتوان چنین ادعای سترگی را مطرح ساخت؟ آیا با وجود افرادی همانند رضا روستا، اردشیر آوانسیان، عبدالصمد کامبخش و دیگرانی که "استالین" را به خدایی پذیرفته بودند و دستورالعملهای حزب کمونیست شوروی و کمینترن را وحی مُنزل میپنداشتند، جایی برای طرح ادعاهای مزبور باقی میماند؟ آیا در حالی که اشخاصی مانند دکتر رادمنش و اسکندری و امثالهم هیچگونه اراده و اختیاری برای مخالفت با تصمیمات و دستورات حزب کمونیست شوروی نداشتند و کمترین مقاومتی در برابر درخواست برادر بزرگتر برای پذیرش کامبخش به عنوان عضو کمیته مرکزی حزب، از خود نشان نمیدادند، میتوان سخن از قابلیت و استعداد این حزب برای قرار گرفتن در مرکزیت جبهه ضداستعمار و مطرح شدن به عنوان "تکیهگاه آزادیخواهان و ملیون ایران" به میان آورد؟
اما در مورد نوع نگاه نویسندگان محترم به مسئله نفت در سالهای اولیه پس از سقوط دیکتاتور - به ویژه مسائلی که درطول سالهای 22 و 23 به وجود آمد - باید گفت نگارندگان کتاب، ضمن انتقاد از رویه حزب توده در این زمینه، به گونهای از عملکرد دولت شوروی برای کسب امتیاز نفت شمال و مواجهه دولت حاکم و دکتر مصدق- به عنوان نماینده شاخص مجلس- سخن میگویند که خواننده میتواند ناخشنودی آنها را از آنچه در این ماجرا گذشته و در نهایت موجب عدم تأمین خواسته شورویها شده است درک کند. طبیعی است که با دقت در این موضوع میتوان آن را دارای تناقضاتی یافت. در واقع نویسندگان که از حزب توده در اوان تشکیل آن دفاع کرده و حتی آن را دارای شأن و جایگاه "تکیهگاه آزادیخواهان و ملیون ایران" معرفی مینمایند، در ادامه به لحاظ موضعگیریهای شوروی¬محور آن، انتقادات خود را بر آن وارد میآورند.
بویژه موضعگیری اولیه این حزب مبنی بر عدم واگذاری امتیاز به کشورهای خارجی و سپس چرخش 180 درجهای آن، پس از طرح درخواست شوروی برای برخورداری از امتیاز نفت شمال و همچنین اقدام مداخلهجویانه نظامیان شوروی در حمایت آشکار و بیپروا از تظاهرکنندگان تودهای در روز 5 آبان 1323، موجبات تند شدن انتقادات نویسندگان از این حزب را فراهم آورده است: "حزب توده ایران دیگر آن حزبی نبود که "به هیچ یک از احزاب و مرامهای بینالمللی بستگی ندارد و از آنها متابعت نمیکند" و در مبارزه با استعمار "مفهوم مطلق استعمار را به هر شکل و از طرف هر دولتی که باشد هدف مبارزه خویش ساخته است" حتی اگر دولت شوروی نمیخواست و یا ماهیتاً نمیتوانست امتیاز امپریالیستی و استعماری از ما طلب کند، ولی دفاع از اعطای امتیاز به آن دولت، حزب توده ایران را به دفاع آشکار از منافع استعماری انگلستان کشانید" (ص210) همانگونه که ملاحظه میشود در این فراز و دیگر فرازهای مشابه، حزب توده آماج حملات و انتقادات نویسندگان واقع شده اما در عین حال سعی شده طرف اصلی این ماجرا یعنی دولت سوسیالیستی شوروی به نحوی از تیررس اینگونه انتقادات مبرا بماند و حتی انگیزههای "امپریالیستی و استعماری" از ساحت آن دور بماند و بلکه دستاوردهایی از این اقدام نیز برای ملت ایران، مطمح نظر قرار گیرد: "دولت شوروی با احترام کامل به ملت ایران و بیآن که در توطئههای پنهانی امپریالیستها برای غارت ثروت ما شرکت کند مستقیماً به خود ما مراجعه کرده بود. بدون تردید دولت ایران میبایست پیشنهاد شوروی را مورد مطالعه قرار میداد و سود و زیان آن را در معرض افکار و انظار عمومی میسنجید.
ولی دولت سرسپرده ساعد چنین نکرد. به محض پیدا شدن هیئت اقتصادی شوروی عرصه بر استعمارگران تنگ شد و آنها نتوانستند سنگرهای استعماری دیگری به دست دولت ساعد در کشور ما برپا سازند. امپریالیستها و قرهنوکران داخلی آنها عقب نشستند و این بزرگترین نتیجه مثبت و پیروزی درخشانی بود که از ورود هیئت اقتصادی شوروی عاید مردم ایران گردید." (ص221) اینهمه، حکایت از نگاه مثبت نویسندگان محترم به دولت شوروی در این برهه از زمان دارد، هرچند که انتقاداتی را بر رفتار این دولت پس از مواجه شدن با پاسخ منفی در قبال درخواستشان وارد میسازند: "آیا بجا نیست که سؤال کنیم پافشاری دولت شوروی برای دریافت امتیاز نفت شمال به استناد وجود امتیاز نفت انگلیس و ایران در جنوب، امتیازی که مظهر توسعهطلبی امپریالیسم انگلستان و دژ استعمار در کشور ما بود، چه پیوند منطقی و چه وجه تشابهی با سیاست لنینی داشت؟" (ص223)
نویسندگان در قبال عملکردهای دکتر مصدق در این مقطع، تلاش کردهاند به طور مستقیم موضعی اتخاذ نکنند و ضمن پرهیز از قضاوتهای ارزشی، صرفاً به روایت موضوعات بپردازند. به عنوان نمونه، در جایی خاطرنشان ساختهاند: "دکتر مصدق سیاست واقعاً ملی هر دولت مستقلی مخصوصاً دول کوچکی نظیر ایران را در عدم واگذاری امتیاز میدانست" (ص214) اما راجع به اینکه آیا از نظر آنها، این طرز تفکر مصدق در آن هنگام، به ویژه در قبال درخواست دولت شوروی، صحیح بوده است یا خیر، قضاوتی صورت نگرفته است. البته با توجه به نظر مثبت و مؤکد نویسندگان مبنی بر ضرورت بررسی درخواست دولت شوروی، طبعاً طرح دکتر مصدق مبنی بر ممنوعیت مذاکره برای واگذاری امتیاز نفت، نمیتواند مورد قبول آنها باشد، اما به هر حال در این زمینه از تخطئه مصدق نیز خودداری شده و تنها نقد بر او در این برهه آن است که چرا وی از امضای طرح پیشنهادی غلامحسین رحیمیان در روز 12 آذر 23 مبنی بر لغو امتیاز دارسی، خودداری ورزیده است: "امضای لایحه رحیمیان از طرف شخص دکتر مصدق ضروری بود." (ص217)
ورود به فصل پنجم کتاب که تحت عنوان "اوضاع سیاسی کشور در آستانه نهضت دمکراتیک آذربایجان" آمده است، فضای بحث را از مسائل مربوط به نفت و کنشها و واکنشهای صورت گرفته در این حوزه، به حوزه و زمینهای دیگر منتقل میسازد که اتفاقاً بسیار بحث برانگیز و قابل تأمل است و در طول فصلهای ششم، هفتم و هشتم نیز ادامه مییابد. نخستین نکتهای که در اینجا جلب توجه میکند انتخاب نام و عنوان "نهضت دموکراتیک آذربایجان" برای حرکتی است که پس از پایان یافتن جنگ جهانی دوم در سال 1324 شکل گرفت و موجودیت خود را در قالب "فرقه دموکرات آذربایجان" با حاکمیت یک سالهاش بر این منطقه، به نمایش گذارد. به این ترتیب نویسندگان محترم با برگزیدن این عنوان، پیشاپیش حمایت کلی خود را از ماهیت این حرکت و ماحصل آن یعنی فرقه دموکرات اعلام داشتهاند. البته در چارچوب این تحلیل کلی، در لابلای مطالب فصول یاد شده میتوان انتقادات این نویسندگان را به فرقه دموکرات آذربایجان نیز مشاهده کرد و جالب که گاهی مواضع متفاوت درباره این جریان به صورتی درمیآید که خواننده را در فهم دقیق مطالب دچار مشکل میسازد. علت این مسئله میتواند همانگونه که در مورد حزب توده ملاحظه شد، وابستگیهای فکری و سیاسی سابق نویسندگان به این فرقه و نیز سمپاتی آنها به برخی شخصیتهای برجسته آن، به ویژه پیشهوری باشد.
برای ورود به بحث و بررسی موضوع مورد بحث در فصول چهارگانه فوق، همانطور که اشاره رفت، قبل از هر مسئله دیگری، عنوان انتخابی "نهضت دموکراتیک آذربایجان" که یکسره دارای بار مثبت برای این حرکت است، جلب توجه میکند. بیتردید نویسندگان محترم به این نکته توجه داشتهاند که با انتخاب این عنوان، در واقع به مخاطبان خود در همان بدو ورود به این مبحث خاطرنشان میسازند که قصد دارند از یک "نهضت" و حرکت خودجوش، ملی و فراگیر در سطح منطقه آذربایجان سخن بگویند که هدفی جز تأمین منافع همه جانبه مردم این خطه نداشته و به همین دلیل نیز از حمایت و پشتیبانی قاطبه آنها برخوردار بوده است. تلاش این نویسندگان برای ترسیم اوضاع نابسامان سیاسی کشور و عملکرد اشخاصی مانند محسن صدرالاشراف، "دژخیم باغشاه" (ص227) و "جلاد مشروطه خواهان" (ص229) که "بدنامترین و منفورترین عوامل استعمار را در کابینه خود جا داده بود" (ص228) و نیز یادآوری آنچه در دوران رضاشاه به واسطه انتصاب استاندارانی مانند عبدالله مستوفی و اهانتها و تضییقات صورت گرفته از سوی آنها به مردم شریف این خطه رفته بود (ر.ک.به فصل6) و سپس نقب زدن به حادثه لیقوان و درگیریهای میان هواداران و مخالفان حزب توده در این منطقه (ص252) جملگی بدان خاطر است که التهاب موجود در این منطقه برای احقاق حقوق خویش، به خواننده منتقل شود و در این حال، پیدایش فرقه دموکرات آذربایجان که برخواستهها و مطالبات قومی و منطقهای تأکید میورزید، به مثابه یک "نهضت"، مورد پذیرش واقع گردد.
از طرفی، نگارندگان کتاب در فصل پنجم طور? مسئله خروج نیروهای اشغالگر را از خاک ایران پس از اتمام جنگ جهانی دوم مطرح میسازند که خاطر نشان سازند اصرار بر خروج نظامیان شوروی طی موعد 6 ماهه، صرفاً در جهت حفظ منافع قدرتهای استعمارگر غربی بود و در واقع مردم ایران بدین ترتیب بزرگترین حامی خود را در دستیابی به حقوق اساسی خویش از دست میداد: "استعمارگران و نوکران آنها میدانستند که برای حفظ وضع حاضر، محو آثار دموکراسی، تعطیل احزاب و اتحادیهها، توقیف روزنامههای مستقل و آزادیخواه و برقرار ساختن دیکتاتوری مجددی ضروری است و تنها سدی که در برابر انجام مقاصد آنها قرار داشت، وجود نیروهای نظامی شوروی در کشور ما بود. و چون ارتجاع ضمن اعمال شدیدترین فشارها جهت سلب آزادیهای دموکراتیک به فریب و تحمیق مردم نیز احتیاج داشت، لذا به منظور نیل به مقاصد خود شعار "تخلیه فوری کشور از نیروهای بیگانه" را به عنوان پرچم مبارزه برافراشت. مفهوم این شعار در نظر آنها خروج هرچه زودتر نیروهای شوروی از ایران بود."(ص231) بنابراین پس از "نهضت دموکراتیک" قلمداد کردن جریان شکلگیری فرقه دموکرات، نویسندگان از ارتش سرخ شوروی نیز به عنوان پشتیبان حقوق و آزادیهای مردم ایران در برابر استعمارگران و امپریالیستهای غربی، یاد میکنند.
موضوع بعدی که در سیر مطالب کتاب جلب توجه میکند، دیدگاه منفی گروه جامی در قبال موضعگیری حزب توده درباره مسئله حضور نیروهای شوروی در ایران است. این نویسندگان با اشاره به برخی مقالات و اظهار نظرهای اعضای حزب توده و به ویژه با استناد به مقاله کیانوری در شماره 24 روزنامه "مردم برای روشنفکران" مورخه 11/5/24 که در آن خاطرنشان شده بود: "شرط اصلی برای خروج نیروهای خارجی از ایران این است که آنها نسبت به منافع مشروع خود در ایران اطمینان حاصل کنند و این منظور هم تنها با برکناری و تصفیه دستگاه دولتی و مجلس از کلیه دلالان سیاست استعماری و نوچههای آنها میسر خواهد بود" به انتقاد از این موضع پرداخته و این سؤال را مطرح کردهاند که "آیا دفاع از "منافع مشروع" بیگانگان در خاک ایران، جز تقسیم کشور به مناطق نفوذ، چیز دیگری است؟ و حزب توده ایران که مدافع مناطق نفوذ بیگانگان در کشور است، چگونه جز به منفعت ملت ایران، به منفعت هیچ دولت و قدرتی توجه ندارد؟"(ص236) و در ادامه خاطر نشان میسازند: "توسل به نیروهای بیگانه برای طرد هیئت حاکمه فاسد و ارتجاعی و کسب آزادی و دموکراسی نشان داد که حزب توده ایران به قدرت و کارآیی نیروهای ملی ایمان و اعتقاد ندارد." (ص237)
از مجموع آنچه گفته شد چنین برمیآید که به اعتقاد گروه جامی، اگرچه نیروهای نظامی شوروی، حامی و پشتیبان حقوق اساسی مردم ایران به شمار میآمدند و به همین دلیل نیز "نیروهای ارتجاعی" به شدت خواستار خروج هرچه سریعتر آنها بودند تا دست استعمار و امپریالیسم و نوکران آنها در تضییع حقوق و آزادیهای جامعه کاملاً باز شود، اما قائل شدن "منافع مشروع" برای شوروی در ایران و چشم امید داشتن به آن برای تصفیه هیئت حاکمه فاسد و ارتجاعی، آنگونه که حزب توده اعتقاد داشت و دنبال میکرد، به هیچ وجه کار صحیحی نبود. گروه جامی راه اصولی و درست را چنین عنوان میدارد: "حزب توده ایران تنها یک راه در پیش داشت: به عنوان حزبی که "تنها از ملت ایران الهام میگیرد و نقطه اتکایی بجز نیروی لایزال مردم ندارد" بدون فوت وقت، با استفاده از شرایط بینالمللی و فرصت به دست آمده، کلیه آزادیخواهان و مدافعین دموکراسی را زیر عمومیترین شعارها متحد، و توده ملت را متشکل و مسلح سازد تا ملت ایران شخصاً خائنین را مجازات نموده و با هیئت حاکمه تصفیه حساب کند"(ص237) طبیعتاً منظور از "شرایط بینالمللی و فرصت به دست آمده" در این پیشنهاد، به وجود آمدن فضای جنگ سرد بین شوروی و متفقین سابق خود، یعنی انگلیس و آمریکا، بلافاصله پس از خاموش شدن شعلههای سوزان جنگ جهانی دوم است و به اعتقاد نویسندگان کتاب، حزب توده میبایست با توجه به این رویارویی که فضای تنفسی را برای آن به وجود میآورد، اقدامات خود را دنبال میکرد.
اما درباره "مسلح ساختن" توده ملت، نویسندگان محترم توضیح نمیدهند که حزب توده چگونه میتوانست به این امر اقدام کند؟ آیا میبایست به پادگانهای نظامی هجوم میبرد؟ با کدام نیرو؟ یا آن که تجهیزات نظامی خود را از ارتش سرخ دریافت میکرد؟ از سوی دیگر با توجه به این که هیئت حاکمه به شدت مورد حمایت قدرتهای بزرگ غربی قرار داشت و به هرحال از حمایت بخشی از جامعه نیز برخوردار بود، چگونه حزب توده میتوانست برای تصفیه آن از خائنان اقدام کند؟ پاسخ این سؤالات را میتوان از آنچه نویسندگان کتاب راجع به تکالیف دولت اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی به عنوان مرکزیت قطب سوسیالیسم در جهان، اظهار میدارند، دریافت: "این راه، نه فقط راه پیروزی ملت ایران بود، بلکه راه منحصر به فردی بود که دولت شوروی بنا به معتقدات و ایدئولوژی خود میبایست با تمام قوا از آن حمایت کند. زیرا مگر نه این است که محتوای انترناسیونالیسم پرولتری "علاقه زحمتکشان و ستمدیدگان همه جهان به آزادی و پیروزی یکدیگر، احترام عمیق به حقوق و علایق و سنن یکدیگر و کمک بیدریغ آنها برای پیشرفت به سوی آزادی و ترقی" است." (صص238-237)
به این ترتیب مشخص میشود که از نظر این نویسندگان، حزب توده آن راه منحصر به فرد را میبایست تحت حمایتهای برادر بزرگتر میپیمود و دولت شوروی نیز نه از بابت حفظ "منافع مشروع" خویش در ایران، بلکه بر مبنای مسئولیتهای ناشی از اصل "انترناسیونالیسم پرولتری" وظیفه داشت با تمام قوا از این حرکت پشتیبانی به عمل آورد. اما سوال اینجاست که "حمایت با تمام قوا" از حزب توده چگونه امکانپذیر بود؟ پاسخ این سؤال جز این نمیتواند باشد که از نظر نویسندگان، قوای نظامی شورویها میبایست همچنان به حضور خود در ایران ادامه میداد تا بتواند از حرکت مسلحانه حزب توده حمایتهای لازم را به عمل آورد. این نکتهای است که اگرچه گروه جامی از تصریح به آن ابا دارد، اما به روشنی میتوان از فحوای پیشنهاد آنها دریافت.
با توجه به پیشنهاد مزبور و مسائلی که پیش از آن مورد اشاره واقع گردید، ملاحظه میشود که این همه، زمینهسازی برای توجیه شکلگیری فرقه دموکرات آذربایجان است. به عبارت دیگر، گروه جامی این مطلب را به خواننده منتقل میسازد که اگرچه حزب توده راه منحصر به فرد "پیروزی ملت ایران" را در پیش نگرفت و حتی با طرح مسائلی مانند "منافع مشروع" شورویها در ایران، مرتکب اشتباهاتی در تحلیلها و عملکردهایش شد، اما در عوض، "نهضت دموکراتیک آذربایجان" همان راه بایسته را برگزید و با در پیش گرفتن راه و روش نظامی و مسلح ساختن نیروهای وابسته به خود، حاکمیت را در این منطقه از آن خود ساخت. البته نویسندگان کتاب انتقاداتی به دیدگاههای قومیتگرای افراطی سران این فرقه وارد میسازند و چه بسا همین مسائل را موجب ناکامی آن عنوان میدارند، اما از نظر آنها گزینش این مسیر همان بود که میبایست انجام میشد.
برمبنای همین تحلیل، تشکیل فرقه دموکرات طبق توافقات با مقامات سیاسی شوروی، در ابتدای ورود به این بحث به سادگی مورد اشاره نویسندگان کتاب قرار میگیرد و هیچگونه انتقادی نیز از پیریزی این بنیان کج، نمیشود: "فرقه دموکرات آذربایجان، در حالی که هنوز سازمانهای حزب توده ایران در سراسر آن فعالیت میکردند، بی اطلاع رهبران حزب توده ایران و حتی بدون جلبنظر موافق آنها پس از ملاقات سیدجعفر پیشهوری با میرجعفر باقراوف رئیسجمهور آذربایجان شوروی در باکو، با صلاحدید دولت شوروی و پشتیبانی و مساعدت مادی و معنوی مأمورین آن دولت در آذربایجان تشکیل گردید." (ص253) اگرچه نویسندگان به گونهای به بیان این ماجرا پرداختهاند که گویی دولت شوروی براساس وظیفه انترناسیونالیسم پرولتری خود به حمایت از تشکیل این فرقه پرداخته، اما واقعیت حاکی از آن است که آنچه شورویها را به حمایت واداشت، "منافعی" بود که آنها برای خود در نیمه شمالی ایران یا به گفته احسان طبری در حریم امنیتی خود در خاک کشورمان متصور بودند. این منافع، لزوماً در حوزه مسائل اقتصادی خلاصه نمیشد، بلکه حوزههای سیاسی، امنیتی و ایدئولوژیک را نیز در برمیگرفت که در یک معادله کلان قدرت میان غرب و شرق، میتوانست از کارآمدی بسیار بالایی برای شورویها برخوردار باشد. وقایعی که همزمان در اروپای شرقی جریان داشت و طی سالهای بعد، عمق و گستره بیشتری یافت همگی دال بر این واقعیت بودند که شورویها در مسیر توسعه حوزه نفوذ و بلکه حاکمیت خود در ورای مرزهای جغرافیاییشان، گام برمیدارند و در این راه از سرکوب مردم و کشتارهای وسیع نیز ابایی ندارند، کما این که ارتش سرخ در پراگ نمونهای از این نحو عملکرد را به نمایش گذارد.
متأسفانه نویسندگان کتاب با چشم فروبستن بر این موضوع بنیانی و محوری و ورود به وقایعنگاری مبسوط و مشروح رویدادهای این برهه، یعنی از 12 شهریور 1324 (زمان تشکیل رسمی فرقه دموکرات) تا 21 آذر این سال (زمان اعلام دولت فرقوی در آذربایجان) و از آن زمان تا فروپاشی این دولت در 25 آذر 1325، مخاطبان خویش را وارد فضایی میسازند که گویی یک جریان سیاسی مستقل، حرکتی را مبتنی بر منافع جمعی مردم آذربایجان، با هدف احقاق حقوق آنها آغاز کرده و در این مسیر با کارشکنیها و مانعتراشیهای وابستگان به استعمار انگلیس در مرکز مواجه است. البته ناگفته نماند که در خلال این وقایعنگاری، اطلاعات تاریخی ذیقیمتی به خوانندگان ارائه میشود که جای تقدیر و تحسین دارد، اما روح و فضای حاکم بر این روایت تاریخی، با واقعیات سازگار نیست. آنچه در این دوره بر کشور ما گذشت، چالش و جدال بزرگی میان فاتحان جنگ جهانی دوم در منطقه استراتژیک ایران بود که در یکسو، شورویها تلاش میکردند تا سهمی در این منطقه به دست آورند - یا به تعبیر بهتر سهم سابق خود در ایران را مطابق آنچه در دوران قاجار از آن برخوردار بودند احیا کنند و به موازنه قوا با انگلیسیها در این منطقه استراتژیک از جهان دست یابند - و از سوی دیگر جبهه متحد استعمار کهنه و نو، یعنی انگلیس و آمریکا، نیز مصمم بودند تا به هر طریق ممکن ولو برخورد نظامی، از دستیابی کمونیستها? سرخ به اهداف خود در این منطقه جلوگیری به عمل آورند. البته در سایه این واقعیت کلان، پیاده نظام دو طرف نیز در قالب نیروهای حکومت مرکزی و نیروهای دولت فرقوی با یکدیگر در چالش و منازعه بودند؛ بنابراین اگر نویسندگان کتاب از حضور مهرههای انگلیسی و آمریکایی در مرکز خبر میدهند، میبایست آن روی سکه را نیز که در تبریز هم جمعی از مهرههای شوروی زمام امور را به دست داشتند، برای مخاطبان خویش بازگو میکردند.
البته جای خالی این تحلیل کلان، در اواخر مبحث مربوط به فرقه دموکرات آذربایجان، به شکلی ناقص و نیز مشکلآفرین پر میشود: "حکومت ملی و فرقه دموکرات آذربایجان از اتهاماتی نظیر قتل و غارت و جنایت مبری هستند. اما آنها اشتباهات جبران ناپذیری مرتکب شدند: آنها کورکورانه به دنبال سیاست خارجی افتادند و به اتکاء نیروهای خود برای آزاد ساختن سرتاسر ایران با دشمنان واقعی مردم به مبارزه نپرداختند. و بدین طریق به دشمنان آزادی مجال دادند تا علیه آزادی بپاخیزند و اهریمن ارتجاع را بر کشور ما مسلط سازند." (ص409) و در جای دیگر با اشاره به انتقاداتی که نیروهای "آزادیخواه" بر راه و روش فرقه دموکرات مبنی بر قومیتگرایی افراطی وارد میساختند، ضمن موجه دانستن این انتقادها، خاطرنشان میسازند: "اگر نهضت آذربایجان به جای دنبالهروی از سیاست شوروی، آزادی تمام مردم ایران را خواستار میشد و عمومیترین شعارهای دموکراتیک را مطرح میساخت، نه فقط اکثریت مردم کشور را به دنبال خود میکشاند بلکه امکان اتحاد و تجهیز به نیروهای ارتجاع نمیداد و حتی جلب کمک دولت آمریکا نیز برای آنها به این سادگی مقدور نمیگردید." (ص430) و در نهایت حوزه انتقاد خود را به دولت شوروی نیز میکشانند: "تاریخ نشان داد که در پیکار مرگ و زندگی بین آزادی و ارتجاع در کشور ما، نه فقط عمال استعمار قیافه کریه خود را از زیر پرده ریا و تزویر آشکار ساختند، متأسفانه دوست و همسایه بزرگ ما دولت اتحاد جماهیر شوروی نیز از پشتیبانی مادی و معنوی آزادیخواهان دریغ ورزید و دستورعقبنشینی به نیروهای خلق آذربایجان صادر نمود و حتی مبارزینی را که حاضر نبودند سنگرهای خود را ترک نموده دست بسته تسلیم دشمن شوند، وادار به ترک مقاومت کرد." (ص432)
انتقاد نویسندگان محترم به "دوست و همسایه بزرگ ما" مبنی بر این که چرا در این زمان برمبنای مسئولیت و وظیفه خود طبق اصول "انترناسیونالیسم پرولتری" تا پای جان در جهت حمایت از حکومت فرقه دموکرات ایستادگی نکرده، با مبانی تحلیل ارائه شده در صفحات پیشین کتاب همخوانی دارد، هرچند این نویسندگان باید پاسخگوی این سؤال باشند که چرا وقتی از شکست نهضت میرزا کوچکخان جنگلی که یکی از دلایل آن ناهمراهی و پیمانشکنی دولت اتحاد جماهیر شوروی، آن هم در زمان حیات لنین بود، سخن به میان میآورند، نه تنها هیچگونه انتقاد و ملامتی را متوجه آن نمیسازند، بلکه حتی از بردن نام این کشور نیز پرهیز مینمایند و صرفاً از "تغییر سیاست پشتیبانان خارجی انقلاب" (ص137) سخن میگویند. چرا عدم حمایت شوروی از حکومت فرقه دموکرات، مستوجب انتقاد صریح از این کشور با ذکر نام است و قطع حمایت آن از نهضت جنگل، صرفاً به تلویح بیان میگردد، حال آن که عملکرد بلشویکها در این دو مقطع زمانی، تفاوتی ماهوی با یکدیگر نداشت.
اما مشکل اساسی در تحلیل نویسندگان کتاب هنگامی رخ مینماید که انتقاد آنها را از فرقه دموکرات به خاطر "دنبالهروی از سیاست شوروی" با نظریهای که پیش از این درباره "راه منحصر به فردی" که حزب توده میبایست بپیماید، مقایسه کنیم. همانگونه که پیش از این بیان شد، این نویسندگان معتقد بودند تنها راه صحیح پیشروی حزب توده- که البته این حزب آن را نپیمود- آن بود که با "استفاده از شرایط بینالمللی" به بسیج مردم بپردازد و آنها را مسلح سازد و شخصاً اقدام به مجازات خائنان کند و به تسویه حساب با هیئت حاکمه بپردازد و در این راه، دولت شوروی نیز براساس ایدئولوژی و مسئولیت انترناسیونالیستی خود، با تمام قوا از این گونه اقدامات حمایت کند. (ص8-237)
اگر تعارفات و شعارهای به خدمت گرفته شده در این نظریه مثل: "الهام گرفتن از ملت ایران و اتکای صرف به نیروی لایزال مردم" را کنار نهیم، آنچه توسط فرقه دموکرات به اجرا درآمد، چیزی جز عملی ساختن همین نظریه نبود. آیا مگر جز این بود که فرقه دموکرات در پناه همین "شرایط بینالمللی" و عمدهترین وجه آن یعنی حضور ارتش سرخ در مناطق شمالی ایران، توانست به اعلام موجودیت پرداخته و بساط حکومت خود را در منطقه آذربایجان بگستراند؟ آیا همین شرایط بینالمللی نبود که مانع از ورود نیروهای نظامی دولت مرکزی به آذربایجان در همان ابتدای تشکیل فرقه دموکرات شد که البته نویسندگان محترم نیز بدان اشاره دارند: "در اواخر آبانماه (1324) دولت حکیمی تصمیم گرفت که برای سرکوبی قیام کنندگان نیروهای نظامی به آذربایجان اعزام دارد. لذا وزارت امور خارجه ایران به سفارت شوروی در تهران اطلاع داد که دولت میخواهد دو گردان پیاده، یک گردان تانک و یک گردان ژاندارم با اسلحه و مهمات از راه میانه به تبریز بفرستد و در اجرای این منظور نیروهای نظامی خود را به سوی قزوین حرکت داد. ولی نیروهای مزبور در شریفآباد شش کیلومتری قزوین که از آنجا منطقه متصرفی نیروهای شوروی شروع میشد، از طرف مقامات نظامی شوروی متوقف گردیدند و به آنها اجازه داده نشد که وارد آذربایجان شوند." (ص285) آیا "مسلح ساختن" مردم که یکی از ارکان نظریه نویسندگان محترم به حساب میآید، جز در چارچوب همین "شرایط بینالمللی" و حمایتهای ویژه دولت شوروی امکانپذیر بود؟ جالب این که این موضوع نیز در این کتاب- هرچند به صورت بسیار گذرا- مورد اشاره واقع شده است: "البته سازمان فداییان آذربایجان تا حدودی از کمک تسلیحاتی نیروهای نظامی شوروی نیز برخوردار بود." (ص284) ذکر این توضیح در اینجا لازم است که در مراحل اولیه حیات فرقه دموکرات، از آنجا که این فرقه هنوز نوپا بود همه تسلیحات مورد نیاز خود را از نیروی اشغالگر شوروی دریافت میداشت و به واسطه همین پشتیبانیهای تسلیحاتی توانست بر قدرت خود بیفزاید، ضمن آن که ارتش سرخ به کلی از ورود نیروهای نظامی جدید به این منطقه جلوگیری به عمل میآورد؛ بنابراین در زیر این چتر حمایتی آهنین، دموکراتها توانستند ضمن قدرتیابی، اقدام به تشکیل حکومت فرقوی نیز بنمایند و بلافاصله پادگانهای نظامی با تمامی تسلیحات آن به دست این حکومت افتاد: "روز بیست و دوم آذرماه سال 1324، مذاکراتی که بین فرماندهی لشکر 3 آذربایجان و نمایندگان حکومت ملی آذربایجان آغاز شده بود، منجر به انعقاد قراردادی گردید که به موجب آن پادگان تبریز خلع سلاح شده و کلیه سلاحهای موجود به حکومت ملی تحویل داده میشد." (ص293)
تردیدی در این نیست که اگر "شرایط بینالمللی" آن زمان ایجاب نمیکرد، به هیچ وجه تسلیم پادگانهای نظامی به فرقه دموکرات براساس گفتوگو و عقد قرارداد، صورت نمیگرفت و اساساً این فرقه رأساً از چنین قدرتی برخوردار نبود که بتواند مراکز بزرگ نظامی و دولتی را به تصرف خود درآورد. دکتر نصرتالله جهانشاهلو افشار که در دولت فرقه دموکرات به مقام معاونت نخستوزیری رسید، در خاطرات خود به صراحت از این واقعیت پرده برمیدارد: "پس از چند روز آقای کاپیتن باقراف نزد من آمد و گفت که ژنرال آتاکشیاف برای من توسط او پیغام داده که هر اندازه جنگ افزار که آقای افشار نیازمند باشد میتوانند در اختیار ایشان بگذارند... کاپیتن نوروزاف دژبان روسی شهر میانه مقداری جنگافزار در اختیار غلام یحیی که مسئول اتحادیهی کارگران حزب توده میانه بود میگذارد و او کارگران را مسلح میکند و شهر را از تصرف مقامات دولتی بیرون میآورد." (نصرتالله جهانشاهلو افشار، ما و بیگانگان، تهران، انتشارات ورجاوند، 1380، ص178)
بنابراین ملاحظه میشود تمامی رویدادها و اتفاقات، طبق همان نظریه نویسندگان کتاب پیشرفته است و لذا معلوم نیست انتقاد این نویسندگان به مسئولان فرقه به خاطر "پیروی کورکورانه از دولت شوروی" به چه دلیل است؟ آیا واقعاً آنها انتظار دارند حرکتی که از نقطه آغاز براساس اتکای تمام عیار به بیگانگان آغاز شده و ادامه یافته است، ناگهان راه جدایی از اجانب و اشغالگران را در پیش گیرد و "با اتکا به نیروی لایزال مردم ایران"، به سوی استقلال و آزادی حرکت نماید؟ آیا این انتظار و توقع را چیزی جز ذهنیتگرایی و خیالبافی میتوان نامید؟
جالب اینجاست که در روابط میان فرقه دموکرات و دولت مرکزی، سیاستها و برنامههای بلشویکهای انترناسیونالیست ساکن باکو و مسکو، نه تنها مورد تبعیت صددرصد سردمداران این فرقه قرار داشت، بلکه روابط آنها با همتایان خود در حزب توده نیز کاملاً در همین چارچوب تنظیم میگردید و حتی در این زمینه نیز استقلال رأی برای آنها وجود نداشت. دکتر فریدون کشاورز - عضو کمیته مرکزی حزب توده - ضمن اشاره به تشکیل جلسه کمیته مرکزی حزب در خانهاش و حضور سرزده "صادق پادگان" - دبیر تشکیلات ایالتی حزب توده در آذربایجان - در این جلسه، سخنان پادگان را در جمع اعضای کمیته مرکزی حزب، چنین بازگو میکند: "من از تبریز حالا رسیدهام و فوری باید برگردم. من آمدهام به شما اطلاع بدهم که فردا تمام سازمان حزب ما در آذربایجان از حزب توده ایران جدا شده و با موافقت رفقای شوروی به فرقه دموکرات آذربایجان که تشکیل آن فردا اعلام خواهد شد، میپیوندند... از 15 نفر عضو کمیته مرکزی حتی یک نفر اظهار موافقت با کاری که میشد نکرد، یا جرأت ابراز موافقت نکرد." (فریدون کشاورز، خاطرات سیاسی، به کوشش علی دهباشی، تهران، نشر آبی، چاپ دوم، 1380، ص59) البته آنچه دکتر کشاورز در مورد عدم موافقت اولیه اعضای کمیته مرکزی با این تصمیم خلاف اصول حزبی تشکیلات ایالتی حزب در آذربایجان بیان میدارد ناشی از شوک و حیرتی است که بلافاصله به آنها وارد میآید، اما پس از آن که کامبخش- از جمله وابستهترین اعضای کمیته مرکزی به شوروی- نظرات رفقای تصمیم گیرنده در مسکو را به اطلاع دیگر اعضا میرساند، هیچکس جرئت مخالفت با این نظر را در خود نمییابد. دکتر جهانشاهلو افشار با اشاره به صحبتهای کامبخش در جلسه مزبور در منزل دکتر کشاورز، درباره ضرورت آغاز شدن "انقلاب ایران" و مساعد بودن شرایط در آذربایجان بدین منظور، نحوه تعیین خود به عنوان نماینده حزب توده در فرقه دموکرات آذربایجان را اینگونه بیان میدارد: "(کامبخش) گفت دوستان (روسها) هم مصلحت میدانند که حزب زنجان به فرقه بپیوندد. پس از این مخالفین همه زبان در کام کشیدند و به یکدیگر نگریستند. سپس آقای کامبخش پیشنهاد کرد... رفیق دکتر جهانشاهلو از این تاریخ نماینده رهبری حزب تودهی ایران در فرقهی دموکرات آذربایجان است." (دکتر نصرتالله جهانشاهلو افشار، همان، ص172)
روایت ایرج اسکندری از نحوه موافقت حزب توده با پیوستن تشکیلات منطقهای آن در آذربایجان به فرقه دموکرات نیز اگرچه به لحاظ شکلی دارای تفاوتهایی با روایت کشاورز و جهانشاهلو است، اما در محتوا بیانگر همان واقعیت است: "موقعی که به ایران مراجعت کرده و به تهران آمدم، فهمیدم که رفقای اعضای کمیته مرکزی را به سفارت شوروی خواسته بودند و به آنها گفته بودند که رفیق استالین عقیدهاش این است که اینطور، اینطور، و راجع به این موضوع مخالفت نکنید." (خاطرات ایرج اسکندری، به کوشش خسرو امیرخسروی و فریدون آذرنور، تهران، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1381، ص174) نورالدین کیانوری که همواره به دفاع متعصبانهاش از حزب توده ادامه داد، در این باره اگرچه به صراحت راجع به دستورات و فرامین برادر بزرگتر سخن نمیگوید، اما به نوعی این ماجرا را بیان میدارد که میتوان مسلوب¬الاراده بودن حزب توده را در قبال وقایع آذربایجان به روشنی درک کرد: "فرقه تشکیل شد و عده زیادی از افراد را گرد آورد... حزب زمانی از تشکیل فرقه مطلع شد که اعلامیه آن در آذربایجان و جاهای دیگر منتشر شده بود، و سپس سازمان حزب توده ایران در آذربایجان، بدون مشورت با کمیته مرکزی حزب، جلسه کمیته ایالتی خود را تشکیل داد و به فرقه ملحق شد... کمیته مرکزی بعد از الحاق تأیید کرد. آنها تصمیمشان را گرفتند و ما عمل آنها را تأیید کردیم." (خاطرات نورالدین کیانوری، ص127)
غرض از بیان این مسائل، نشان دادن عمق وابستگی حزب توده و فرقه دموکرات به شوروی بود و لذا از چنین تشکلهایی به هیچ وجه نمیتوان انتظار عملکردی در چارچوب منافع ملت ایران داشت؛ به همین دلیل باید گفت توضیحات نسبتاً مفصل نویسندگان کتاب درباره اقدامات حکومت فرقوی در طول تقریباً یک سال حاکمیتش بر آذربایجان و تلاش در جهت القای بهبود وضعیت مردم در این خطه تحت این حاکمیت، در حقیقت کنار گذاردن "متن" و پرداختن به "حواشی" است، بعلاوه این که روایتهای متضاد با آنچه گروه جامی در این زمینهها بیان میدارد، فراوان به چشم میخورد، ازجمله دکتر جهانشاهلو افشار که خود به بالاترین مقامات در حکومت فرقه آذربایجان دست یافته بود، از جنایات بیشمار نیروهای مسلح فرقوی به ویژه تحت فرماندهی شخص فرومایهای چون غلام یحیی دانشیان یاد میکند، که حتی در آخرین روزهای حکومت فرقه نیز دست از غارتگریهای خود برنمیدارد: "غلام یحیی به جای دفاع به غارت پرداخت... و از این گذشته در واپسین دم گریز، بانک میانه را یک جا غارت کرد و با خود آورد و در نخجوان به سازمان امنیت روس داد."(ما و بیگانگان،ص255) طبعاً به خاطر همین سرسپردگی افراطی و کور بود که پس از کشته شدن مشکوک میرجعفر پیشهوری در باکو، غلام یحیی به مقام صدر فرقه دموکرات رسید و از چنان مرتبتی نزد مقامات شوروی برخوردار گردید که حتی کمیته مرکزی حزب توده نیز تحت سیطره وی قرار گرفت.
رفتار شخص پیشهوری در انتهای ماجرای حاکمیت فرقه دموکرات نیز میتواند شاخص خوبی برای پی بردن به متن وقایع آذربایجان در این مقطع باشد. اگر به راستی پیشهوری به راهی که در پیش گرفته بود، ایمان و اعتقاد داشت و دستکم بر اعتقادات قومی و منطقهای خویش راسخ بود، چرا به محض آن که شورویها با مقامات مسئول در تهران به توافق رسیدند و راه برای ورود نظامیان اعزامی از مرکز به آذربایجان باز شد، او و دیگر مقامات بلندپایه حکومت فرقه به همراه هزاران به اصطلاح "فدایی"، با مراجعه به کنسول شوروی در تبریز (ص422) و طبق دستورالعمل صادره از سوی مقامات بالاتر در مسکو، فرار را بر قرار ترجیح دادند و راه کشور بیگانه را در پیش گرفتند؟ چرا اینان و در رأسشان پیشهوری، ولو به قیمتجان خویش، در راه دفاع از آرمانهایی که به مدت یک سال با غرور و شور و هیجان فراوان از آن دم میزدند، و نویسندگان کتاب نیز به طور مشروح از آنها یاد کردهاند، پایمردی به خرج ندادند؟ آیا دلیل این فرار بزرگ آن نبود که اصل و اساس این حرکت، نه برمبنای آن شعارها و آرمانها، بلکه کاملاً مبتنی بر وابستگی به نیروهای خارجی بود؟ لذا تا هنگامی که این حمایت خارجی از فرقه وجود داشت، رهبران آن با چنان شور و حرارتی از آرمانهای مزبور سخن میگفتند که گویی سر سوزنی از آن عدول نخواهند کرد و به محض قطع حمایت خارجی، رفتارها و شعارها دچار چنان تغییر و تحولی گردید که هیچگونه نسبتی میان آنها با آنچه پیش از آن به چشم میخورد، مشاهده نمیشد. ادامه دارد ...