دکتر حسین سلیمی*
هر دانش و اندیشهای کشفهایی بزرگ و محوری دارد که بر سازنده بنیاد آن علم هستند. ویژگی این کشفها این است که راههایی جدید پیش پای بشریت میگشایند و دنیایی تازه بنا میکنند. توتالیتاریسم یکی از کشفهای بزرگ دانش سیاسی معاصر است. پدیدهای پیچیده و ویرانگر و در عین حال شگفتانگیز که هم بزرگترین قدرتهای ممکن را پدید آورده و هم بدترین کابوس تاریخ بشر یعنی جنگ جهانی دوم و فجایعی مانند کشتار میلیونها کولاک در روسیه را باعث شده است. اگر در دانش پزشکی کشف میکروبها و باکتریهای کشنده گامی بزرگ برای تضمین سلامتی انسانها بود در دانش سیاست نیز کشف توتالیتاریسم گامی بزرگ برای پیشگیری و مبارزه با هولناکترین بیماری اجتماعی، خوفناکترین نوع حکومت و خطرناکترین گونه جامعه سیاسی است که میتواند حیات نوع بشر را مورد تهدید جدی قرار دهد.
اما توتالیتاریسم چیست؟ به بیان ساده توتالیتاریسم به گونهای از دولت یا جامعه سیاسی گفته میشود که گرایش آن به کنترل و هدایت تمامی ابعاد زندگی انسانی است. توتال به معنی همه چیز است و حکومت توتالیتر به معنی حکومتی تمامیت گراست که بر اساس یک ایدئولوژی خاص میخواهد همه شئون اجتماعی را از شکل و سامان حکومت و اندیشههای حاکم گرفته تا تمامی رفتارهای فردی کنترل کرده و آنها را به آن شکل که میخواهد درآورد؛ مرامی مشترک که سبب میشود جامعه مانند تودههای از هم گسیخته شن که در آن انسانها به ظاهر در کنار هم هستند اما بیارتباط به هم هستند و نهادهایی ریشهدار برای پیوند دادن آنها به هم شکل نگرفته است و میتوان آنها را به هر شکلی درآورد، نمود یابد. هانا آرنت در کتاب معروف خود درباره توتالیتاریسم مینویسد: «جنبشهای توتالیتر سازمانهای تودهای متشکل از افراد ذره ذره شده و جدا از هم هستند. در مقایسه با جنبشها و احزاب دیگر، ویژگی آشکار جنبشهای توتالیتر این است که از فرد فرد اعضایشان وفاداری تام، نامحدود، بیچون و چرا و دگرگونی ناپذیر میخواهند.» 1
توتالیتاریسم واژهای است که پس از مشاهده نمونههای تاریخی مانند نازیسم در آلمان، فاشیسم در ایتالیا و استالینیسم در اتحاد شوروی ارائه شده و به گونهای روشها و مرام مشترک این دولتها را بیان میکند. هر چند که اندیشهها و فلسفه سیاسی و نوع عملکرد استالین و هیتلر و موسولینی تفاوتهای زیادی با هم داشت اما وجوه مشترک و شباهتهای آنها سازنده مفهوم توتالیتاریسم است. در همه این دولتها چند ویژگی اساسی وجود داشته است:
1- همگی آنها دارای یک ایدئولوژی تغییرناپذیر بودند که بر اساس آنها نه تنها وضعیت موجود جهان را به شدت مردود میانگاشتند، بلکه جهانی آرمانی را تصویر میکردند که رسالت آنها در شکل دادن به آن آرمانها به هر وسیله ممکن بوده است. هیتلر دنیای جدید را ساخته دست سرمایهداران زالوصفت و به ویژه یهودیان میدانست که مانند انگل تاریخ بشر را فاسد کردهاند و به سختی معتقد بود که نژاد ژرمن به رهبری شخصیتهای فرهمند حزب نازی رسالت تاریخی نجات بشریت را دارد. استالین نیز چنین تعبیری داشت و جهان سرمایهداری و امپریالیستی را محصول استثمار مظلومان جهان و رو به سقوط میدانست و رسالت حزب کمونیست را فراهم ساختن زمینه برای سرنگون ساختن و نجات بشریت از چنگال سرمایهداران سلطهگر.
2- همگی آنها شیوه تفکر خود را تنها شیوه تفکر سالم و سازنده دانسته و غیر خود را انگل تاریخ و تخریبگر بشریت تلقی میکردند در نتیجه هیچ جایگاهی برای طرح یا ترویج اندیشههای غیر، قائل نبودهاند. تنها اندیشه ارائه شده در دانشگاههای آلمان آن روز اندیشههای منطبق با آرمانهای حزب نازی بود و تعداد زیادی از دانشمندان بزرگ و اندیشمندانی که دانش بشر مدیون آنها است در این دوران از دانشگاههای آلمان مهاجرت کردند. بهرغم تفاوت جوهری در تفکر مارکسیسم با حزب نازی، استالینیستها این اشتراک را به نازیها داشتند که مانند آنها تفکر را در انحصار خود میدانستند. مدارس و دانشگاههای شوروی تنها باید کتابها و مبانی اندیشه استالین را عرضه میکردند و هر دانش و اندیشهای که مغایر آنها بود به دور افکنده شده و حتی صاحبان آن مورد مجازات سخت قرار میگرفتند.
3- همگی آنها دارای دستگاه تبلیغاتی انحصاری بودند که تنها و تنها ایدئولوژی و اندیشههای رهبران را با توسل به تمامی تکنیکهای تبلیغاتی رواج میدادند و هیچ نظر و بحث دیگری امکان طرح و اشاعه نداشته است. رئالیسم سوسیالیستی در اتحاد شوروی، هنر فاشیستی در ایتالیا و تبلیغات انحصاری گوبلز در آلمان نمونههای آشکار این انحصار بود. انحصار تبلیغاتی در کوتاه مدت احساسات برانگیز و تقویت کننده حکومت بود و از رهبران توتالیتر مانند هیتلر، موسولینی و استالین چهرههایی اسطورهای میساخت اما مطلقگرایی ناشی از این امر امکان ادامه حیات این رویکرد و این نوع عملکرد را در بلندمدت از میان میبرد.
4- همگی آنها دارای یک نظام پلیسی ـ امنیتی قدرتمند بودهاند که تلاش میکرد تمامی مخالفان را سرکوب کرده و تمامی منافذ قدرت را برای جلوگیری از ورود غیر خود مسدود کند. گشتاپو و اساس در آلمان، گروههای چماقداران و سیاهپوشان امنیتی در ایتالیا و پلیس مخفی چکا و بعدها کا.گ.ب در اتحاد شوروی کارکرد مشابهی داشتند. کار آنها شناسایی هرگونه جریان مخالف و سرکوب کردن آن با ابزار خشونت و ارعاب و از میان بردن امکان هرگونه مخالفت چه در عرصه رفتارهای فردی و چه در عرصههای فکری و علمی و سیاسی بود.
5- هیتلر و موسولینی و استالین در زمان اقتدار خویش، همه چیز را تحت کنترل داشتند و همه تنها در مقابل آنها پاسخگو بودند و تمامی سیاستها و گرایشها تنها توسط آنها تعیین میشد. میتوان گفت که تنها کسانی که از آسیب حکومت مصون بودند منسوبان به آنها و نیز کسانی بودند که تبعیت کامل آنها به اثبات رسیده بود.
6- در همگی آنها دستگاه فرهنگ و تعلیم و تربیت تحت کنترل کامل حکومت بوده و همگی تنها وظیفه داشتند که کارایی تکنیکی سیستم را بالا برده و اندیشهها و ایدئولوژی حاکم را تبلیغ و ترویج کنند و هیچکس با اندیشههای مغایر با تفکر حاکم اجازه ادامه حیات در این دستگاه را نداشته است. در این نظام دستگاه تعلیم و تربیت به گستره همه جامعه است و حتی در کنج خانهها نیز باید اندیشهها و برداشتهای حاکم مد نظر انسانها و ملاک رفتارهای فردی آنها باشد.
مجموعه این خصوصیات از حکومتهای توتالیتر، حکومتهایی قدرتمند و مخوف، اما در عین حال شکننده ساخته بود. حکومتهای توتالیتر هر چند در زمان وجود خود مقتدرند و اجازه عرض اندام به مخالفان نمیدهند اما به دلیل همین فشار فزاینده امکان ادامه حیات طولانی ندارند به علاوه که تودههای حامی جریانهای توتالیتر معمولاً ناپایدار و غیر قابل اعتمادند. اگر دولتهای فاشیستی ایتالیا، نازیستی آلمان، استالینیستی شوروی یا فاشیستی فرانکو در اسپانیا را نمونههایی از توتالیتاریسم بدانیم، عمر متوسط آنها بین 15 تا 60 سال بوده است و نتوانستهاند مدنیت پایدار و زندگی سیاسی و اجتماعی ماندگاری را بنیاد گذارند. آنها در طول حیات خویش، پس از دورهای شور و هیجان موقتی، رعب و وحشت و جنگ و کشتار برای مردمان خود و جهانیان به بار آوردند و جنایاتی هولناک از آنها بر جای ماند.
توتالیتاریسم در زمان حیات خود ویرانگر است اما مانند آن دسته از بیماریهایی است که هر چند هولناک است اما چندان ماندگار نیست. به نوشته هانا آرنت: «مهمترین خصلتی که میتوان به جنبشهای توتالیتر نسبت داد آن است که این جنبشها به سرعت فراموش میشوند و به آسانی میتوان چیز دیگری به جای آنها برقرار کرد ... این ناپایداری با بیثباتی معروف تودهها و شهرتی که بر چنین پایهای استوار است، بیارتباط نیست.»2