از پیامدهای جنگ آمریکا در عراق این است که درهای جهنم را یکسان بر روی آمریکاییان و فرزندان منطقه گشود، افزون بر باتلاقی که نیروهای آمریکایی در آن گرفتار آمدهاند، چنان چه تاکنون دست کم سه هزار نیروی آمریکایی در درگیرهای عراق جان باختهاند.
مردم عراق از سال 2003 میلادی هزینههای اشغال کشورشان را میپردازند و این فاجعه به رغم کشته شدن صدها هزار نفر و ویرانی شهرها و توقف منابع درآمد و آوارگی به این جا و آن جا در کشورهای همجوار، همچنان ادامه دارد و چشماندازی بر پایان آن متصور نیست.
خطرناکتر از همه، ورود عراقیها به ورطه جنگ داخلی است، گرچه بسیاری از آنها حاضر به اعتراف به این واقعیت نیستند.
در کرانه دیگر، لبنان با بحران به ظاهر سیاسی و در نهان طایفهای از هنگام حادثه ترور، رفیق حریری، نخستوزیر پیشین این کشور، دست و پنجه نرم میکند.
همپیمانیهای منطقهای برخی دولتهای همجوار لبنان با برخی گروهها، احزاب و دستههای این کشور، در تحکیم تقسیمبندیهای طایفهای سهیم است.
موضع این احزاب در برچسب زدن از پیش برنامهریزی شده ضد یک کشود عربی (سوریه)، همچنین موضع آنها در مورد تشکیل دادگاه بینالمللی ترور رفیق حریری، اختلافاتی با رنگ و بوی طایفهای و مذهبی را نمایان ساخته و از مجرای آن، گروهی بزرگ و تـأثیرگذار، به وابستگی به برخی دولتهای منطقه و ترجیح منافع آنها بر منافع لبنان، متهم شده است.
جنگ اسرائیل ضد لبنان در تابستان گذسته، بر شدت این تفکیک و مرزبندیها افزود و در ورای آن، اتهاماتی در مورد مسئولیت وقوع جنگ و نتایج فاجعهبار آن رد و بدل شد.
همچنین نباید از خاطر برد، ادعاهایی را که برخی رسانههای دیداری، نوشتاری و نیز اینترنتی برای بدبین کردن شیعیان و اهل سنت نسبت به یکدیگر مطرح کردند و سخنان برخی روحانیون سنی مذهب در برخی کشورهای عربی خلیج فارس، در تشدید دغدغهها بیش از تلاش برای آرام کردن اوضاع، اثرگذار است.
تمامی اینها در زمانی رخ داد که درگیری فلسطینیان در مسیر جنگ داخلی به سبب اختلافات سیاسی لاینحل میان جنبشهای فلسطینی فتح و حماس برقرار است.
با این وصف، در مدت زمانی نه چندان دور، با ورود بیشتر دولتها و ملتهای منطقه به جنگ و درگیریهای داخلی، اهداف بزرگ و شریفی چون استقلال، آزادی و پیشرفت کشورها که برای دستیابی به آن سالها و دهههای بسیار صرف شده، دور از دسترس مینماید.
در حقیقت مشکل طایفهگرایی به معنای گسترده آن، اعم از اختلافات و درگیریها میان فرقههای مذهبی و نژادی و فرهنگی در منطقه، مشکلی دیرین است.
آن چه سبب بروز طایفهگری در برهه کنونی شده، دو چیز است.
نخست: سوء استفاده از آن
توسط طرفهای خارجی به قصد رخنه به درون بافت این جوامع و رسوخ طایفهگری برای نگاه داشتن دولتهای منطقه در حالتی از ناتوانی، تشتت و پریشانی.
دیگری، محکومیت عمومی این پدیده از سوی دولتهای این منطقه بر خلاف مناطق دیگر جهان، به جای اقرار به وجود این مشکل و تعامل با آن به عنوان یک حقیقت مسلم و سپس ایجاد راهحلهایی برای آن.
این نوع تعادمل، بیشتر به ناتوانی برای تفوق بر طایفهگری انجامید و این که همواره به محکومیت آن به عنوان توطئه خارجی بسنده شد.
به عنوان یکی از بارزترین شکافها درون یک جامعه و تقسیمبندیهای تصنعی ناشی از این پدیده، میتوان وضعیت کنونی عراق را مثال زد که به جز اشغال و پیامدهای رنجآور آن، ناپایداری اجتماعی و سیاسی را موجب شده است.
از علل درگیریهای طایفهای در عراق، همانا بحرانی است که همزمان با تأسیس دولت جدید این کشور، به علت حضور همزمان اشغالگران و گروههای تروریست، گریبانگیر آن شد.
در حالی که دولتی مردمسالار زمام امور را در این کشور به دست گرفته و بنا دارد، برای تمامی شهروندان عدالت و انصاف را به ارمغان آورد، در سایه حضور اشغالگران و تروریستهای مجری سیاستهای آن، چیزی جز مرگ و ویرانگری به دست نیامده است.
این وقایع تلخ، ثمره حتمی ناکامی در ساخت حکومت شهروندسالار در چنین شرایطی است که پیامد بعدی آن، فرهنگی خواهد بود که از نومیدی تغذیه میکند و بر مدار درگیری طایفهای قرار گرفته، چنان که هر لحظه انتظار انفجار و کشتاری در این کشور میرود. حقیقتی که اجازه برنامهریزی برای تحقق اهداف و آرمانهای والا را نمیدهد، تراژدی طایفهای است که برخی حکومتهای منطقه به آن مبتلا هستند.
این فاجعه ناشی از آن نیست که کدام طایفه بر حق است، بلکه تنش به دستگرفتن قدرت و ثروت میان گروههای سیاسی است که طرفهای خارجی بخوبی بر آن واقفند و به آن پر و بال میدهند.
این تشنج، همچنان شکل جوهری منازعات میان گروههای ملی در بیشتر دولتهای منطقه بوده و خواهد بود.
در ورای افق مه آلودی که بیشتر کشورهای منطقه را فرا گرفته، به نظر میرسد، نیاز بسیار جدی برای بررسی جدی و صریح این مسأله هست و این که سخن گفتن در مورد آن به ایما و اشاره کافی نیست، چرا که نه تنها به طبقات ساده و عادی اجتماع، بلکه به سطوح بالای قدرت سیاسی نیز کشیده شده است.
لازم به اقرار دائم به این واقعیت است که بنیان مشکلات در منطقه، سیاسی است و دخالتهای خارجی آن را هدایت میکند.
سپس در بحران دوران حاکمیت تشدید میشود؛ بحرانی که از نیاز به مردمسالاری سرچشمه میگیرد و مشارکت مردمی و تحقق عدالت و مساوات در توزیع ثروت ملی و کاهش شکاف میان اقشار حاکم و مردم را عمیقاً خواهان است.
همانا بیداری نخبگان عرب در سطح قدرتها و احزاب حاکم و احزاب معارض، بیش از هر زمان دیگری برای گذر از مخاطرات طایفهای که دولتها و ملتهای منطقه را در نوردیده، مورد نیاز است.
از پیامدهای این بیداری، استحکام بخشیدن به توفیقات به دست آمده در سالهای استقلال و حتی وحدت کنونی و نیز جلوگیری از فرو رفتن در باتلاقی است که امکان خلاصی از آن نیست، مگر با پرداختن هزینههای سنگین اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی.
در مورد آن چه که امروز در برخی کشورهای منطقه به ویژه در عراق در حال رخ دادن است، باید تمامی کشورهای منطقه با دوراندیشی و اقدام فوری برای مهار عمومی خطر پیشروی دشمنی طایفهای که امروزه بر زندگی روزانه عراقیها حکومت میکند، به پا خیزند. در عین حال، به اختلافات میان گروههای مختلف و درگیر دامنزده نشود و به جای آن، از توافق فراگیر میان عراقیها بر مبنای آرمانها و ایدهآلهایی برای آینده و گشودن صفحهای جدید، حمایت و به برنامهریزی و تعیین جدول زمانی برای خروج اشغالگران آمریکایی، یاری رسانده شود.