تاریخ انتشار : ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۱۲:۴۲  ، 
شناسه خبر : ۲۹۷۰۴

(به قلم: علی بهجت)
در حال حاضر، دو تمایل، یکی از جانب ارتجاع عرب، که بخش عمده‌ای از رهبران «ساف» (سازمان آزادی‌بخش فلسطین) را بهمراه خود دارد و دیگری از طرف آمریکا و اروپا به ضمیمه سکوت شوروی، بلحاظ ثبات بخشیدن به منطقه، بجهت ایجاد فرصت، برای صف آرائی در مقابل ایران اسلامی و سد کردن حرکت روز افزون امواج انقلاب آن، بر یکدیگر منطبق شده‌اند.
این دو تمایل، که برای غرب و حتی برای ارتجاع منطقه در حکم ضرورت تلقی می‌شود، حول محور خاتمه بخشیدن به مسئله «اعراب - اسرائیل» از یک سو، و «فلسطین – اسرائیل » از سوی دیگر - بخاطر تمرکز دادن به نیروهای منطقه برای رویاروئی با ایران، اگرنه نابودی ، که حداقل بازداشتن ایران از اندیشه صدور انقلاب اسلامی به میان ملل عرب است.
بانی و طرح آن، آمریکا – عوامل و عناصر اجرائیش، ارتجاع عرب بسر دم‌داری عربستان و مصر، که این دو کشور فی‌المجموع قسمت اعظم قدرت سیاسی – نظامی اقتصادی خاورمیانه را در اختیار دارند - و خلاصه قربانی و زمینه آن فلسطین میباشد.
فشرده فصل مشترک طرح‌های «فهد» پادشاه عربستان، «مبارک»، «میتران» و «ریگان» رؤسای جمهور مصر، فرانسه و ایالات متحده آمریکا، در «برسمیت شناخته شدن اسرائیل از جانب اعراب، بازگشت این کشور به مرزهای قبل از 1967 یعنی عقب‌نشینی اسرائیل از جولان، کرانه غربی رود اردن صحرای سینا و نوار غزه، ایجاد یک حکومت فلسطینی در کرانه غربی رود اردن و احیاناً نوار غزه مشروط بر شرکت آن در یک فدراسیون تحت عنوان فدراسیون «اردن - فلسطین» میباشد.
دو تمایل مزبور ناشی از چه شرایطی هستند؟
تا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، رژیم «شاه» در آن واحد قوی‌ترین ژاندارم منطقه، بزرگترین خریدار تسلیحات غرب و همچنین عمده‌ترین تولیدکننده نفت بود و طبعاً از نظر آمریکا جزیره ثبات منطقه تلقی می‌شد.
همینطور رژیم شاه صرف‌نظر از تمامی ویژ‌گی‌هائی که برای آمریکا و اروپا داشت، متضمن بقا و دوام شیوخ خلیج‌فارس در برابر خطرات مهلک از نوع آنچه که «ظفار» برای سلطان قابوس ایجاد نمود - بود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، معادله فوق نه فقط دگرگون، که حتی در جهت عکس نتیجه داد.
بواسطه پیروزی انقلاب اسلامی، تنها ژاندارم بلامنازع منطقه سقوط و یک حکومت اسلامی که بـــــه راحتی میتوانست الگوی قوئی برای سایر مسلمانان خصوصاً مسلمانان منطقه قرار گیرد - جایگزین آن شد.
بدون تردید زنگ خطر برای آمریکا به صدا درآمده بود و بزعم خود در چارچوب حفظ منافع ملی و استراتژیک!! می‌بایست چاره‌ای بیندیشد.
آمریکا می‌بایست جای یک معادله را تغییر میداد.
تضاد «اعراب – اسرائیل» را حل و تضاد کاذب و القائی «اعراب – ایران» را جایگزین آن می‌کرد.
بی هیچ شکی حل مسئله فلسطین شرط اصلی در تحقق بخشیدن به تغییر معادله مذکور بشمار میرود. چه، آن که اساس رابطه «اعراب - اسرائیل» ناشی از مسئله فلسطین است.
در این طرف قضیه، اعراب نیز در طول چهار جنگ با اسرائیل، یعنی سالهای 1973، 1967، 1956، 1948 بازنده بوده‌اند.
در جنگ 48، برغم تجمع لشگرهای عرب برعلیه اسرائیل، شکست نصیب اعراب گشت و اسرائیل زمینهای بیشتری را غصب کرد. در جنگ 56، اسرائیل وارد صحرای سینا و نوار غزه شد - لیکن بلحاظ نامساعد بودن شرایطی جهانی عقب‌نشینی کرد، اما تنگه تیران را که متعلق به معبر بود در اختیار گرفت.
در جنگ 67، صحرای سینا، نوار غزه، بلندی‌های جولان و ساحل غربی رود اردن را اشغال و آنها را حریم امنیت خود اعلام کرد.
73 نیز، اگرچه ابتدا بواسطه غافلگیر شدن از طرف ارتش‌های سوریه و مصر ضربات سختی را متحمل شد - اما پس از گذشت چند روز ابتکار عمل را در میدان نبرد بدست گرفت و شکست‌های خود را جبران نمود. و در شرایطی که آماده پیشروی بیشتر بود، آتش‌بس منعقد شد.
در طی این سال‌ها، اعراب، (نه ملتها، که عمدتا حکومت‌های عرب) به این نتیجه رسیدند که نه فقط پیروزی مطلق نظامی اسرائیل محال است، بلکه پیروزی نسبی نیز در تضاد با واقعیت و شرایط منطقه و جهان است و حتی فراتر از آن به این نقطه رسیدند که مصون نگه داشتن قلمروشان از خطر توسعه‌طلبی اسرائیل در یک خطر دائمی قرار دارد.
بنابراین چاره چیست؟
صلح با اسرائیل، به رسمیت شناختن آن در ازاء مهار کردن توسعه‌طلبی و تجاوزات اسرائیل!!
و این راهی بود که «انورالسادات» رئیس‌جمهور معدوم مصر، بنابر نظرات «کسینجر» وزیر امورخارجه اسبق آمریکا، در آن قدم نهاد و با تشویقات «کارتر» رئیس‌جمهوری سابق آمریکا جهت مصالحه با اسرائیل وارد بیت‌المقدس شد.
در شرایط فعلی نیز ارتجاع عرب متشکل از شیوخ حوزه خلیج‌فارس، شاه حسین، شاه حسن، بورقیبه و... قدم در جای پای «سادات» میگذارند.
«سادات» برای باز پس گرفتن صحرای سینا، نوار غزه و بزعم خود شکوفا کردن اقتصاد مصر.
و اینان نیز بخاطر حفظ منافع آمریکا – البته به آن دلیل که بقاء خودشان در گرو حفظ این منافع می‌باشد.
و اما هماهنگی سازمان آزادیبخش فلسطین با روند صلح‌طلبی ارتجاع عرب چرا؟
جنبش آزادی‌بخش فلسطین در سال 1959 «الفتح» را متولد کرد.
«الفتح» که بعداً قوی‌ترین و بزرگترین جنبش فلسطین بر علیه اسرائیل و در عین حال به یک تعبیر بر علیه حکومت‌های ارتجاعی عرب شد، یا اعتقاد به مبارزه «مسلحانه» جهت ایجاد یک «جنبش توده‌ای» و حفظ «استقلال سیاسی» در مبارزه – برای بازپس‌ گرفتن فلسطین از جنگ صهیونیست‌ها، بدون حتی صرف‌نظر کردن از یک وجب از خاک آن قدم به میدان نهاد.
هنگامی «الفتح» در سال 1968 به «ساف» پیوست بدلیل فراگیری و وسعت نیرو در رأس آن قرار گرفت و چند سال بعد در کنفرانس سران عرب در الجزایر مورخ 26 تا 28 نوامبر 1973 «ساف» بعنوان تنها نماینده راستین خلق فلسطین شناخته شد.
عملیات مسلحانه «ساف» موجب بهره‌برداری تبلیغی اسرائیل و معرفی آن بعنوان «تروریسم فلسطین» شد.
طبعاً بخاطر نفوذ صهیونیست‌ها در ارگان‌های تبلیغی آمریکا و همسوئی رژیم این کشور با اسرائیل موج وسیعی بر علیه فلسطینی‌ها در قالب معرفی آنان بعنوان «تروریسم» براه افتاد و افکار عمومی آمریکا و اروپا را بیش از پیش تحت تأثیر قرار داد.
اروپا نیز در این زمینه هم آواز با اسرائیل و آمریکا بود.
طبعاً کشورهای عربی نیز بدلایل مختلف که عمدتاً به حفظ حکومت‌شان برمی‌گشت، از اقدامات فلسطینی‌ها حمایت نکردند - مگر کشورهایی مانند لیبی، سوریه، الجزایر و... که آنها هم بنابر ملاحظات وضعیت سیاسی خود بر روی «ساف» معامله مینمودند.
مجموعه این شرایط «ساف» را به موضع انفعالی راند.
رهبران «ساف» از این پس سعی کردند به فعالیت‌های سیاسی اولویت داده و اقدامات مسلحانه را کاهش دهند.
در واقع رهبران «ساف» به این وسیله میخواستند از انزوای سیاسی در سطح جهان و فشار دولت‌های عربی در خاورمیانه رها شوند.
میخواستند حمایت‌های سیاسی دول مختلف جهان و ارگان‌های بین‌المللی مانند سازمان ملل را بدست آورند.
و همچنین میخواستند با تمامی کشورهای عرب رابطه متقابل برقرار کنند و از طرق سیاسی به اهداف خود نایل شوند.
اتخاذ این سیاست به مثابه تکیه زدن به حکومت‌ها به جای توده مردم و بها دادن به دیپلماسی جهانی به جای خلق فلسطین و...
در حقیقت اتخاذ چنین سیاستی مساوی با درغلطیدن جنبش فلسطین به، نه فقط آشتی با ارتجاع عرب، که هم‌آوازی با آن بود.
در اینجا بی‌مناسبت نیست که از قول شخصیت شماره 2 الفتح یعنی «ابوایاذ» روند سیاسی‌کاری «ساف» و در نتیجه منحرف شدن آنرا که بمثابه منحرف شدن جنبش فلسطین است، اعترافاتی را بیاوریم.
وی در کتاب «فلسطینی آواره» - صفات 365 - 371 چنین میگوید:
سی سال از مهاجرت خلق فلسطین، و بیست سال از بنیان‌گذاری فتح سپری شده است. با تلخی بسیار باید اذعان کنم که شرایط ما در حال حاضر بمراتب بدتر از شرایطی است که در سال 1958 ما را به پی‌ریزی جنبشمان سوق داد.
... پس از بیست سال نبردهای سخت، هنوز سرنوشت خلق ما دردناک است. او هنوز نه وطنی دارد و نه شخصیت مستقلی.
حقیقت این است که ما عقب رفته‌ایم.
اسرائیل از این پس نه نیمی از سرزمین فلسطین، بلکه تمامی آنرا در دست دارد... مصر این بزرگترین و با نفوذترین کشور عرب در گرداب کمپ دیوید در حال غرق شدن است. به این ترتیب «جبهه جنوب» موجودیت خود را از دست داده است، «جبهه شمال» هم بدلیل درگیری‌های طولانی میان رژیم‌های سوریه و عراق فلج شده است.
چنانچه مشاجرات میان بعثی‌های عراق و سوریه ادامه یابد به ملک حسین امکان میدهد تحریکات خود را بر علیه «ساف» ادامه دهد.
نفت اعراب که میتوانست بعنوان اسلحه سیاسی برنده‌ای بر علیه دشمن بکار رود، دیگر چیزی جز یک محصول تجارتی نیست... گو اینکه بدرستی از بسیاری از اشتباهات اسلاف خود پرهیز کردیم اما اشتباهات دیگری مرتکب شدیم که اگر چه کمتر از آنها وخیم بود، معذلک زیان‌هائی بما وارد آورد که گاهی اوقات جبران‌ناپذیر بود.
با رژیم‌های عرب پیوندهائی برقرار کردیم که مطابق ارزیابی ما جنبه محوری و درازمدت داشت.
اما بعداً بهای خطای خـــود را پرداخته و دریافتیم که این پیمان‌ها بسیار هم موقتی بوده است... تصور می‌کردیم که مصر تا ابد در کنار ما خواهند ماند! تصور میکردیم که سوریه هرگز بطور موقت هم به مسیحی‌های دستی راستی لبنان که بر علیه ما می‌جنگند کمک نخواهد کرد! خیال این را هم هرگز به خود راه نمی دادیم که عراق با وجود اختلافات سیاسی که با ما دارد، بهترین رزمندگان ما را در خارج به قتل برساند.
بر این ارزیابی‌های غلط از واقعیات جهان عرب، اشتباه حساب دیگری نیز افزوده شد. و آن این بود که در برابر اوضاع و احوال بحرانی در کشورهای عرب، غالباً روابط خود را با رژیم‌های حاکم به زیان روابطمان با توده‌های مخالف این رژیم‌ها، حفظ کردیم.
به این ترتیب به اصولی که قاعدتاً می‌بایست راهنمای عمل ما باشد و بر حسب آن منشاء واقعی نیرومندی ما بسیار بیشتر از آن که در حمایتی باشد که دولت‌ها علیرغم تمایل قلبی خود از ما بعمل می‌آوردند، در حمایت و محبوبیت توده‌ایست، دهن‌کجی می‌کردیم.
البته بعضی اوقات همزمان با حفظ روابط خود با دولت‌ها روابط مخفیانه‌ای با جنبش‌های مخالف آنها داشتیم.
اما افکار عمومی که از روش ما اطلاعی نداشت احساس میکرد که ما سیاستی فرصت‌طلبانه (اپورتونیستی) در پیش گرفته‌ایم.
علاوه بر آن صریحاً بگویم، ورود فتح به سازمان آزادی‌بخش فلسطین در سال 1968 خصلت انقلابی آنرا کاهش داد.
آنچه که از آن بیش از همه چیز بیمناک بودیم و در آن موقع باعث احتیاط ما شده بود، بالاخره بوقوع پیوست: جنبش ما گرفتار بوروکراسی (کاغذبازی، دیوان‌سالاری) شده است. رزمندگی خود را از دست داد و به جای آن احترام و ابهت بدست آورد.
ما به معامله و مذاکره با دولت‌ها و رجال قدرت معتاد شدیم.
روی عقاید و آرزوهای آنها حساب می‌کنیم.
وارد پیچ و خم و بازی‌های سیاسی حاکم بر روابط اعراب شده، و خواه و ناخواه وارد میدان سیاست در بدترین معنای آن شدیم.
از ترس اینکه مبادا از جانب سیاستمداران کم و بیش مجرب متهم به «تروریسم» و «آشتی‌ناپذیری» و «ماجراجوئی» شویم، بـــرای اثبات «میانه‌روی»، «نرمش»، و «آشتی‌پذیری» خود در هر قدم شتاب کردیم.
غافل از آن که رسالت عمده‌ی ما اساساً این نیست.
به همین دلیل است که ما را بیش از آنکه انقلابی بدانند، سیاستمدار تلقی می‌کنند. البته این تغییر چهره ما در میان توده‌ای عرب که از ما انتظارات دیگری داشته‌اند، شدیداً به ما آسیب‌زده است.
با این حال به ازاء این همه ضرر، حمایت و علاقمندی چندانی نیز در میان اروپائیان و آمریکائی‌ها برای خود بدست نیاورده‌ایم... دلیل اصلی شکست ما، در جهل ما نسبت به غرب و پیچیدگی روابط دموکراتیک آن، نهفته است.
بهر حال این روند اشتباه که «ابوایاذ» گوشه‌هائی از آنرا اعتراف میکند ادامه یافت تا آن که جنگ 1982 لبنان بوقوع پیوست.
این جنگ که بوسیله تهاجم اسرائیل به لبنان، به قصد درهم کوبیدن و پراکنده کردن نیروهای رزمنده فلسطینی در دنیای عرب از عراق تا الجزایر، و همچنین تضعیف موقعیت سیاسی «ساف» - در 15 خرداد 1361 مصادف با 5 ژوئن 1982 صورت گرفت، به روند سیاسی‌کاری و در نتیجه سازش‌کاری «ساف» هر چه بیشتر شتاب بخشید، تا جائی که «ساف» نیز به طرح صلح «فهد» پیوست!
چرا؟
جنبش آزادی‌بخش فلسطین از همان زمانی که صهیونیست‌ها به طرق گوناگون در تبانی با امپراطوری بریتانیا، موجب صدور اعلامیه «بالفور» در سال 1917 مبنی بر «ایجاد یک کانون ملی یهود» از سوی انگلستان و با تضمین این کشور، بنفع فور شد، و حتی پیش از آن، جوانه زد و در طول دهها سال با پشت سرگذاشتن فراز و نشیب‌ها و تجربه‌های بسیار به مبارزه با صهیونیست‌ها ادامه داد.
همینطور از 24 سال پیش که «الفتح» قدم بمیدان مبارزه گذاشت، مبارزه به طرق مختلف ادامه یافته است.
زمانی با عملیات مسلحانه، زمانی توأم کردن مبارزه مسلحانه و مبارزه سیاسی اکنون نیز صرفاً مبارزه سیاسی و ... اما هیچ یک از این راه‌ها منجر به آزادی مردم فلسطین نشد.
در افق سیاسی منطقه نیز چیزی بنفع فلسطینی‌ها مشاهده نمی‌شود، مگر با حساب کردن بر روی انقلاب اسلامی ایران.
اما آیا رهبران «ساف» با بینشی که نسبت به انقلاب اسلامی ایران دارند، چه مقدار به این انقلاب و شعارها و اهدافش بها میدهند.
«ابوایاذ» بهنگام قضاوت نسبت به جنگ تحمیلی عراق، ایران - ایران را متجاوز و عراق را در موضع دفاع از حقوق حقه خود معرفی میکند!
بهر ترتیت آیا فلسطینیان توانسته‌اند به هدف خود حداقل نزدیک شوند؟
نه – آنها در طول دوران مبارزه، جز اینکه موجودیت خود را بعنوان یک معضل بزرگ منطقه، که بدون فیصله بخشیدن به آن، خاورمیانه ثبات لازم را پیدا نمی‌کند، تحمیل کنند، پیروزی دیگری بدست نیاورده‌اند.
(البته ما در اینجا قصد نداشته و نداریم به طرح ایدئولوژیک مسئله فلسطین و بیان انحرافات آن بلحاظ انحراف در ایدئولوژیک بپردازیم بلکه سیر طبیعی آنرا بگونه‌ای که بوده در خطوطی بسیار کلی در نظر قرار دادیم.)
رهبران «ساف» نیز همچون ارتجاع عرب، امروزه به این نتیجه رسیده‌اند که اسرائیل خواه ناخواه موجودیت خود را بر منطقه تحمیل کرده است و قدرتی که قادر به انهدام آن باشد وجود ندارد.
در واقع در چهارچوب بینش مادی به واقعیات موجود و نه به حقیقت مطلوب تسلیم شده‌اند.
لذا اگر جمعبندی رهبران «ساف» از شرایط موجود در منطقه قریب به چیزی باشد که در فوق گذشت و در افق آینده هیچ روزنه‌ای را مشاهده نکنند و... چرا در وضعیت فعلی که هدف آمریکا برای ایجاد یک صف‌بندی از اعراب، بر علیه انقلاب اسلامی ایران، که در عین حال بعنوان یک ضرورت، شامل تمایل این کشور برای فیصله بخشیدن به مسئله فلسطین، البته با حفظ اسرائیل، می شود، آنرا موقعیتی ایده آل! حساب نیاورند؟
آیا در صورت پشت پا زدن به این امکان، در آینده شانس بهتری بدست خواهند آورد؟
در واقع باید گفت، هرچند که روحیه سازشکاری وجه غالب سیاست «ساف» است و مخلوط شدن اهداف جنبش فلسطین با منافع مرتجعین منطقه غیرقابل انکار میباشد اما آیا نمی‌توان این مسئله را مطرح کرد که جنبش آزادی‌بخش فلسطین پس از پشت سر گذاشتن دهها سال آوارگی و تحمل حقارت و محرومیت و... اکنون دیگر رمقی آنچنان در جان ندارد که بدون هیچ تزلزلی برای دهها سال دیگر اراده پایداری و مقاومت کند؟
نسل فلسطین پس از سال‌های 1948، نه در موطن خود که در اردوگاههای آواره‌گان و در زیر چادرهای محقر اهدائی چشم به جهان گشوده است و در طول حیاتش با زمزمه سرود «فلسطین باز میگردم» زیسته است.
ولی اکنون پس از قریب گذشت 40 سال مشاهده میکند که هنوز در جای اول است.
آیا با این تفکر که از این بعد قوی‌تر میشوند میتواند رویای پیروزی را تحقق یافتنی ببیند؟
واقعیت این است که مانع اصلی در سر راه پیروزی قبل از آنکه اسرائیل باشد، دول مرتجع عربند.
اما آیا میتوانند دول عرب را طبق دلخواه خود تغییر دهند؟
فراتر از این، شاید گفته شود مانع اصلی رهبری سازشکار جنبش است و...
در این صورت ملت فلسطین بدامن چه کسی میتواند باویزد؟
شاید گفته شود اسلام.
اما در بین فلسطینیان و اصولاً در بین اعراب، ملیت و جذابیت آن هنوز عامل مهمی بشمار میرود و تا هنگامی که انقلاب اسلامی ایران بتواند این معادله را متحول کند راهی بلند در پیش است.
نسل جدید فلسطین خود را اینطور توجیه میکند که فعلاً بعنوان یک تاکتیک مؤثر و بعنوان یک قدم در نزدیک شدن به هدف، حکومت فلسطینی مستقر در کرانه غربی رود اردن را می پذیریم تا با تقویت خود به استراتژی جنبش که گرفتن تمامی فلسطین است در آینده نایل شویم.
آنها میگویند صهیونیست‌ها هم در ابتدا تمامی فلسطین را به یکباره اشغال نکردند، بلکه اول در قسمتی از آن مستقر شدند و سپس دامنه آنرا وسعت بخشیدند.
بهرحال اکنون دورادور چنین میتوان تصور کرد که فلسطینیان پس از پشت سر گذاشتن دهها سال آوارگی و رنج، و همچنین پشت سر نهادن دهها سال مبارزه و مقاومت و ایثار و جانبازی و شکنجه و زندان با تنی خسته و کوفته در جستجوی سرپناهی هستند.
سرپناهی اگرچه به وسعت قسمتی از خاک فلسطین، هرچند آن قسمت نیز در ملکیت شاه‌حسین باشد. ولی آیا توده فلسطینی که رنج دهها سال آوارگی را بر دوش و سالیان درازی را با آرزوی بازگشت به موطن گذارنده، ایمان خود را نسبت به بازپس گرفتن زادگاه ملت و مذهبش از دست خواهد داد؟
هرگز.